The bear that I am
درد تكراري تسكين نداره.
نمیدونم خوشبختانه ست یا متاسفانه ولی دیگه غصه هم برام نداره درد تکراری.
غصه اینجور که شیون و ناله ندارم، دلم ولی اِشکسته و خستهم از تسکین نیافتن.
غصه اینجور که شیون و ناله ندارم، دلم ولی اِشکسته و خستهم از تسکین نیافتن.
دقیقا جایی که چند سال پیش از پیشآمدِ فیلان غصه غصه لقمه میگرفتم حالا بقچهشون میکنم میذارم پشت گوشم... زندگی آسون نیست مزخرفه درواقع.
در دنیای موازی دارم تختم رو اوکی میکنم و به هماردویی های ویز ویزوم فحش میدم، در دنیای واقع هم دارم این همه مهمان خذمت میکنم و جون به تنم نمونده.
پَریما
@moozikestan_bot – Sattar-Asheghe Khejalati
شمام فکر میکنید ستار خیلی آدم مهربونیه؟ :,)
همون اردویی که هر میلیون سال یکبار برای دانشکده ما رخ میده و نرفتم الان چهار ساله دارم استوریاش رو لایک میکنم.
بعد من این پستایی که سیبزمینی افسرده در حالت های مختلف میگه وقتی فکر میکردم دانشگاه خوش میگذره رو میفرستم برای دوستام.
Forwarded from لحظهای بحرانی وسط ناکجا آباد.
حس غریبگی بعد صمیمتهای طولانی از دست رفته<<<<
Unutama Beni ( GandomMusic.ir )
Esmeray
ْ
در گلویت مثل " سکسکه ای " میمانم ( گیر میکنم )
فراموشم نکن ، از دستم نده
همان قطره اشکی میشوم که از چشمانت نمیتواند جاری شود
فراموشم نکن ، از دستم نده
قدم به قدم مانند سایه ات همراهت هستم
در هر نفست نام من است
همانطور که من فراموش نکردم
تو هم فراموشم نکن ،از دستم نده
این شبهای تیره و تار تمومی نداره تا بینهایت
فراموشم نکن ، از دستم نده
تلخی جدایی در قلبت میماند تا هر زمان که بخواهی
فراموشم نکن ، از دستم نده
با عشق بازی ،با بوسیدن
تک و تنها سرمو گرم کردم
و برای فراموش نکردن تلاش کردم
فراموشم نکن ، از دستم نده
در گلویت مثل " سکسکه ای " میمانم ( گیر میکنم )
فراموشم نکن ، از دستم نده
همان قطره اشکی میشوم که از چشمانت نمیتواند جاری شود
فراموشم نکن ، از دستم نده
قدم به قدم مانند سایه ات همراهت هستم
در هر نفست نام من است
همانطور که من فراموش نکردم
تو هم فراموشم نکن ،از دستم نده
این شبهای تیره و تار تمومی نداره تا بینهایت
فراموشم نکن ، از دستم نده
تلخی جدایی در قلبت میماند تا هر زمان که بخواهی
فراموشم نکن ، از دستم نده
با عشق بازی ،با بوسیدن
تک و تنها سرمو گرم کردم
و برای فراموش نکردن تلاش کردم
فراموشم نکن ، از دستم نده
ای کم صحبت من
همان حرفها که گاهگداری راهی از سینهت به در میکنند، همانها را میبوسم و به چشمهام میکشم. اینجا کسی به قدر محمد که وحی، کلامت به جانش مینشیند. نگذار این عطش بخشکاندم که جانم تازه به گفتار توست.
همان حرفها که گاهگداری راهی از سینهت به در میکنند، همانها را میبوسم و به چشمهام میکشم. اینجا کسی به قدر محمد که وحی، کلامت به جانش مینشیند. نگذار این عطش بخشکاندم که جانم تازه به گفتار توست.