وقتی یه چیزی بده، زشته، ناحقه باید در هر فرصتی که داشتی تقبیحش کنی نه که فعلا بدی ندیدیم. یه زمان میشنیدم میگفتن فلانی رو ولش کن ذاتش خرابه خیلی ناراحت میشدم از این جهت که ناعادلانه است که هر کسی نتونه و فرصت ابراز ارزشهاش رو نداشته باشه و با لیبل زدن بد ذاتی، هیچ نیکیای رو درش نبینیم یا که نخواهیم ببینیم. حالا ولی دنیا گذاشتهمون اون جایی که با یه سری ذات خرابِ گوهِ مردم خورِ خود نیک پندار طرفیم؛ جوری که دقیقا تو در ابتدای هر کارِت یه فحش نثارشون کنی میشه کار نیک. متاسفانه باورهام و تصورم از دنیا و آدمهاش زیادی گوگولی بود و بعد از هر زمان که کثافتشون عیان میشد دلم میخواست یک لاکی میداشتم تا بخزم اون تو و با هیچ کدوم از این چیزا مواجه نشم... حالا ولی اینقدر خشم دارم اینقدری بغض دارم که کاش کافی بود برای تمام اینها.
[ میگفتم ول کن جمعه و عصرش رو، خوشیِ دلت رو بندِ اینا نکن.]
تاریک شده حالا، و عصری که داشت جمع میکرد بره یهو چادرش رو از سر برداشت گیره روسریش رو باز کرد که: حالا چون برنج خیس کردین.
تاریک شده حالا، و عصری که داشت جمع میکرد بره یهو چادرش رو از سر برداشت گیره روسریش رو باز کرد که: حالا چون برنج خیس کردین.
Forwarded from - در آغوش درخت -
به بچه ها گفته بودم اتاقتون یا یه قسمت از خونتون و توصیف کنین مثلا بنویسین براتون چه رنگیه چه شکلیه چه جزئیاتی داره چه چیزایی دوس دارین داشته باشه. بعد اسما نوشته خانه ی ما بابا دارد و دور بابا رو قلب کشیده بعد اسما رو پروندشو که خونده بودم باباش پارسال فوت شده. قلبم مچاله شد بچه ها.
از میلاد خجسته، همون بغلهاش رو دوست دارم. غصهی بزرگتر شدن اما آغوشش برام از همه بازتره 🎈
کاش یک زن فهمیده و زیبایی بودم که بتونم توصیه های قشنگ و مفید براتون داشته باشم؛ اما حالا فقط یک دخترک سرگردونی ام که زندگی بر شانههاش سنگینی کرده و هر آن دلش میخواد دیگه نباشه.
الان ریاضیات محض هم بخونی میگی ای بابا ببین اینم حتی ربط داره به انقلاب،
بعد هنوز یه عده میگن دو روز دیگه جمع میشه
جمع کون تو میشه که میفهمی خیر دنیا و آخرتت تو همین انقلابه.
بعد هنوز یه عده میگن دو روز دیگه جمع میشه
جمع کون تو میشه که میفهمی خیر دنیا و آخرتت تو همین انقلابه.
به اندازهی ناکافی تنهام. اینجور که میخوام همین ارتباطات اندک هم دیگه نباشن. من با سگ سیاه افسردگی دشمنی ندارم؛ دل تنگش هم هستم درواقع.
فک میکنم اگه به اون حد اعلای از تنهایی نرسم اون فضای امنم رو بدست نمیآرم. نفرین نکن مادر، میگذره.
متاسفانه خیلی حافظهم ضعیفه
خاطرم نمیمونه کنارم نموندی خاطرم نمیمونه نگاهت بیتفاوت بود خاطرم نمیمونه متاسف نبودنت خاطرم نمیمونه خاطرم نمیمونه و کاش بمیرم.
خاطرم نمیمونه کنارم نموندی خاطرم نمیمونه نگاهت بیتفاوت بود خاطرم نمیمونه متاسف نبودنت خاطرم نمیمونه خاطرم نمیمونه و کاش بمیرم.
یک دانه مشق میخوام بنویسم هزار بار تو خاطرم میای. رفرنسِ عزیزم استی ولی قلبم رو اِشکستی عزیز،
Forwarded from نیمهمعمولی
آدم تا جایی میتونه انسانگریز باشه که ندونه خودشم از همون تخموترکهست، بعدش دیگه یکم سخت میشه قضیه، مبدا و مقصد گریز توفیری نمیکنه چون. هی تو دور میفتی و دورم که باطله آخه.
تو بر کرانهی عالم
درون خویش به یغما فتادهای
که « ز این هزار هزاران
یکی نگفت که بر شانهات چه میگذرد.»
محمد مختاری~
درون خویش به یغما فتادهای
که « ز این هزار هزاران
یکی نگفت که بر شانهات چه میگذرد.»
محمد مختاری~
هندزفریم جا مونده فیلم میخوام ببینم آهنگای خودمو میخوام از همین بچههای اتاق که عزیزای دلم بودن متنفرم حالا و نمیدونم با چیکار کردن این حال ناخوب خوب میشه.
میگه نمیشه با این اوصاف گفت که ضعیف استی، اوصاف اگه پاره شدن بندای دله اگه بغض اندازه نارنگی تو گلومه اگه انار ترکیده تو دلمه اگه آرزوی همیشهم قدرت طی الارضه
آره من ضعیف نیستم.
آره من ضعیف نیستم.
اینجوریه که یه پستی مینویسم اینجا یا فوروارد میکنم و قصد دارم بعدش چیز دیگه هم بگم ولی خستهم میایه.
روا نیست کنار آدمای زندگیمون، درست جایی که لبخند میزنن نگامون میکنن صدامون میزنن
تنهایی بیاد از پشت بغلمون بگیره.
تنهایی بیاد از پشت بغلمون بگیره.