اینقدر شیوا و فصیح دارم با خودم حرف میزنم که کاش اینجا نشسته بودی؛ چون همهشون رو دارم به تو میگم و اگه میپرسی چرا به خودت نمیگم جواب میدم چون توضیح دادن و یادآوری کردن از منزجرکنندهترینهاست برام
و لطفاً خودت یادبگیر و بیا از چیزهای دیگهای حرف بزنیم.
و لطفاً خودت یادبگیر و بیا از چیزهای دیگهای حرف بزنیم.
دوستان برای اول بار یک انتخاب واحد بیدردسر داشتم و شاد شادانم ┐("‾.‾)ƪ
خواب هم مونده بودم و یادم رفته بود کد درسا رو یادداشت کنم (,,:
خواب هم مونده بودم و یادم رفته بود کد درسا رو یادداشت کنم (,,:
بیا بگو نه، بگو نمیشه تا منم رها کنم قرار به دلم برگرده. اینطور که هیچی نمیگی فکر میکنم بهتره بیشتر تلاش کنم و میترسم همهاش عبث بوده باشه.
کرختی این روزا جوری نیست بگم کاش میرفتم سیاهچالهای چیزی دو هفته بعد دو ماه بعد دو سال بعد رو اسکیپ کنم بیام بیرون... انگار قرار نیست چیزی عوض بشه.
دلم روزهای بهتری میخواد.
دلم روزهای بهتری میخواد.
دوستان دست و بالتون اگه تابوت و مواد مومیایی دارین اندازه یه تن نحیف بدین برا مریض میخوام.
ارزش خانواده اونجاست که بی گپ و گفتار مراقبت باشن، اینکه بخوای یادآوری کنی که شایسته دوستی و حمایتشون هستی همون دوری و دوستی رو بچسب.
فکر میکنم من هم از همانهام که کلام رو در کنایه میپیچند و بعد هم گله دارند چرا منظورم را نمیفهمند.
شاید باید نقاشی را ادامه میدادم. این روزها که توان گفتنم به صفر میل کرده، درمانده شدم از توضیح خواستنها... میشد یک بوم کوچکی بردارم. بعد یک کنجش پنجرهی نیمه بازی طرح کنم و آن سوهاش یک دشت باران خوردهای. میانهی بوم و دیگر کنجهاش رو هم تیره کنم. جوری که ببینندش دلشان بگیرد و دیگر چیزی نخواهند. بعد خودم همان دورترکها را با ظرافت قلم بزنم و بگم: من، آنجام. در همان دشت باران خورده. این تیرگیها هم منم، ولی نه همهی من.
براش دکمه میدوزم. میگم: مادر انگشتم سولاخ شد. میفرمان: لباسم رو خونی نکن، عب نداره.
#ازعشقیکهداریم
#ازعشقیکهداریم
خانهگیر شدم:
آنکس که سفر نبرندش و مانده باشد مراقب خانه و اثاث خانه.
[از هزار فرمایش و سفارش یکی هم خاطرم نمانده]
آنکس که سفر نبرندش و مانده باشد مراقب خانه و اثاث خانه.
[از هزار فرمایش و سفارش یکی هم خاطرم نمانده]