Forwarded from ژو (JΛVΛD)
احساس میکنم یکچیزی را جا گذاشتم برای تو، یا برای خودم. احساس میکنم حرفی بود که نزدم. شعری بود که نخواندم. بیشتر که فکر میکنم. انگار همهچیزم را جا گذاشتم. انگار از شوق رسیدن گلهایم را به باد سپردم. آنقدر به این نبودنم، نبودنت، به این شاخههایی که صورتم را زخمی میکنند عادت کردهام که فراموش کردهام اینگونه نیست. اینطور نباید برسیم. باید لمسکنیم، بو کنیم. مثل تمام ماهیهای برکه. مثلابرهای پفکی.
La bande sonore de la vie.
Voice message
کاش جمعهام به زیبایی این قطعه بود.
خلاص شدن را معنای رهایی و پایان است. ما هم یک وقتی استفادهش میکنیم که هر دو معنی را بده... به پایانی برسی که رها شی.
و آخرینِ پایانها و رهاشدنها کدام است؟
احسنت اسماعیل، مردن.
باز یک طویل نطق کردیم که بگیم خلاص شدیم. از نوع مردنش
و آخرینِ پایانها و رهاشدنها کدام است؟
احسنت اسماعیل، مردن.
باز یک طویل نطق کردیم که بگیم خلاص شدیم. از نوع مردنش
چیزی را مطمئن مینویسم. چند باره که میخوانمش، نقطه آخرش را علامت سوال میکنم. این طور مطمئنتر است.
چیزهای کوچکی بودند که غمگینم میکردند حالا ذرهای اهمیت ندارند و همینها چیزهای کوچکی هستند که خوشالم میکنند.
امروز از « کردهای دانشکده با هم کردی حرف میزنند و من اینجا دل برام نمانده» رسیدم به « چطور در سه روز کردی بیاموزم».