خوابیدم و به خانه رفتم. حرفام که نگفته مانده بود را به خواهرانم گفتم. چیزهای معمولی که دلت بخواهد در طول روز با کسی بگویی. حرف های که نه خوشی میآرند نه غم. اما باید گفته شوند. دنیا دنیای گذار است. هی بخواهد بیاید و ورود کند و، خروج هیچ که نمیشود. باد میکند آدم.
حرف میزنم با خودم، غر میزنم بحث میکنم دلداری میدم سکوت میکنم. دلم خسته است.
دوست داشته شدن رو دوست دارم. دوست داشتن رو ولی بلد نیستم. دوست میدارمها منتها نمیفهمند. باید بفهمند؟
اینجور که یک تکه بزرگ از دلم جای شماست عزیزکم، اما یاد ندارم چی بگم تا سر بگردانی ببینیاش.
نی کالا به زیب
نی جان به جور
نی یار به کنار
نی دست به حنا.
خیر است، مبارک بادتان عید.
نی جان به جور
نی یار به کنار
نی دست به حنا.
خیر است، مبارک بادتان عید.
گفتم خوابم میاد اما مقاومت میکنم تا بیدار بمونم. تو بیداری گریه کردن تحملپذیرتره تا کابوس هایی که افتادی تو دامشون و هیچ راهی برای خلاصی نیست. گفتم همه چیز ترسناکه. هیچ چیز خوب بنظر نمیاد. اما نگفتم من از همه شان ترسناکترم. حالا سعی میکنم باادب باشم مهربان باشم. وقتی میخوابم انگار کسی در من بیدار میشه و هر چه که فکر میکنم نیستم رو نشونم میده. از خودم میترسم از همه آنهایی که در من خوابیدهاند. فقط میخواهم خودم باشم، همینکه مدام سعی داره نورها و امیدها را ببینه.
Forwarded from فعلا هیچی... (Latife)
دلم به اندازه تمامِ دوستی مون برات تنگ شده...
دیشب دز وحشت خوابهام کمتر بود. دوستم رو دیدم. من و فواد بودیم و با او سه نفری داشتیم یک کتاب کودک میخواندیم. من میخواندم براشان و همزمان با خودم فکر می کردم یعنی بازهم شده مثل قبلا ها؟ دوستم اینجا آرام و باحوصله نشسته داره داستان خواندن من رو گوش میده. همه چیز خوب خواهد شد. تنها نوری که دیدم ✨