بعد خودم رو ملامت کردم و فک کردم بهتره به خودم بیام چون هفته بعد هم چشم تو چشم میشیم هم ارائه دارم و بهتره اسمم رو یکبار دیده باشه 😌
الان که ارائه ها رو آماده نکردم، چمدون نبستم، وسیله نخریدم، یه کار نصفه دارم، جزوهها یوختی، آمدم و یک سفارش گرفتم بعد سه سال که قراره زودی بکشم که بعد... دارم میرم به تهرون
آدم فکر میکنه بعد از یه تعدادی تجربه دیگه راحت تر میتونه بپذیره. اما فقط فکر میکنه.
سفارش رو تحویل دادم وسایل رو جمع کردم غرغر والدین رو به جان خریدم عکسای قشنگ گرفتم عکس های قشنگ دیدم گرسنهم خستهتر حتی. بوی خاک و یاس میاد. کاش اذان بده
Forwarded from That's all folks! (A)
این محمود درویش رو الان کشیدم و عکس گرفتم دوستم ببینه. اونم یه شعر فرستاد. گفتم مال درویشه؟ گفت آره. گفتم مترجمش کیه؟ رفت گشت اومد گفت رضا طهماسبی. شعره اینه:
فراموش میشوی
گویی که هرگز نبودهای
آدمیزاد باشی
یا متن
فراموش میشوی.
فراموش میشوی
گویی که هرگز نبودهای
آدمیزاد باشی
یا متن
فراموش میشوی.
خوابیدم و به خانه رفتم. حرفام که نگفته مانده بود را به خواهرانم گفتم. چیزهای معمولی که دلت بخواهد در طول روز با کسی بگویی. حرف های که نه خوشی میآرند نه غم. اما باید گفته شوند. دنیا دنیای گذار است. هی بخواهد بیاید و ورود کند و، خروج هیچ که نمیشود. باد میکند آدم.
حرف میزنم با خودم، غر میزنم بحث میکنم دلداری میدم سکوت میکنم. دلم خسته است.