پَریما
بگم؟ دو ساعت پیش داشتم ناله میکردم چرا واقعا حالا که وقت ندارم باز کلاس شرکت میکنم؟ ولی جدی با همه باگاش فک کنم همونیه که باید ((((((((؛ #اینپستصرفابرایریپلایهایبعدیوچسنالههایمربوطهمیباشد.
این کلاسی که با همه باگ هاش انگار همونی بود که باید... بعد از جلسه اول کنسل شد.
حالا ولی یک چیز کوچولویی که دل خوشکنک هست انگار جاش رو گرفته. اگه آسمون به زمین نیومد با این خوشیای ما، میام میگم اینو. بوس بهتان
حالا ولی یک چیز کوچولویی که دل خوشکنک هست انگار جاش رو گرفته. اگه آسمون به زمین نیومد با این خوشیای ما، میام میگم اینو. بوس بهتان
از یک ساعت و نیم پیش که بیدار شدم تا الان، یا خودم رو زدم به در و دیوار یا وسایلی که دستم بود رو. احساس میکنم اتفاق بد امروز هنوز نیوفتاده. عصر هم مهمان ویژه یک نشستم. و شاید در منظر عموم؟ 🙂
اگر « انتخاب» مطرح باشد تازه از این لحظه شروع میشود، لحظهیی که انسان حس میکند آنچه باید باشد و میتوانسته باشد، نشده است؛ لحظه ای که میتواند به تفکری عادلانه درباره گذشته و آینده خویش بپردازد، و اگر باور میکند که تباه یا مسخ شده، بازگردد و حرکت تازهای را آغاز کند، و یا وا بدهد و تسلیم شود. این حادثه در چه سنی اتفاق می افتد، هیچ معلوم نیست.
ابن مشغله/ نادر ابراهیمی
ابن مشغله/ نادر ابراهیمی
هر موقع یه بازی رو میبازم فواد میگه آبجی باز قبله شدی( منظورش غره هست)
الان یه جایی غره شدم که باخت دو عالم از آن من.
الان یه جایی غره شدم که باخت دو عالم از آن من.
بسماللهِ این چنلو پارسال همین وقتا گفته بودم. حالا رواست بعد یک سال تازه یک نفر به من بگه فریبا یه بایو بده؟ تازه من که همه عمر شناس گذاشته بودم دیدی چطور ناشناس پرسیدن؟ نامردی ازتان چکه میکنه دوستان🚶🏻♀️
پَریما
خدا جان اگه حبیبات ر دوس داری، سر صپی پخششون نکن که اونام پاره نرن.
کاربر گرامی گنده گوزی کرده و در محضر عیلمک چیشمکهای مادرش خود را یک میزبان خوشرو نشان میدهد🥰
دعوت شدیم یه مراسمی که ظهرش سفره صلوات و حدیث کساء بود، ناهار که خوردیم تولد قری داشتیم. کنار خانم جلسه ای مون نشستم و دیجی استم.
میدانید که، وقتی کسی گریه می کند چیزی توی فضا باقی می ماند. چیزی نیست که بشود دید، یا بو یا احساسش کرد. یا کشیدش. اما آنجاست.
فعلا خوبم [۳۰۴]
فعلا خوبم [۳۰۴]