۴۸ ساعت گذشته رو خواب بودم و امیدوارم ۴۸ ساعت آینده رو از حجم مشقام پاره شم. قربتا الی الله
حانی با من قهره بابت چیزی که من مستقیما هم درش دخیل نبودم. من همه چیزو برا اون میفرستادم. الانم میفرستم بی که جوابی دریافت کنم.
دیشب اینو نوشتم. آخر هر قطره ای به قهرش مانند تیر باشد. فقط سین میکرد.
بالاخره برام یه چیزی فرستاد(((((((؛
امشب چه شب قشنگیه ✨
دیشب اینو نوشتم. آخر هر قطره ای به قهرش مانند تیر باشد. فقط سین میکرد.
بالاخره برام یه چیزی فرستاد(((((((؛
امشب چه شب قشنگیه ✨
نکنه اصن قهر نبوده؟ یا شایدم فقط من فک میکردم دلخوره؟
هر دو احتمال زیبان و من نادان (؛
هر دو احتمال زیبان و من نادان (؛
پَریما
_که گاهی پناهست و گاهی گزند_
همه کسانی که دوستشان داریم.
همه کسانی که دوستمان دارند.
همه کسانی که دوستمان دارند.
Forwarded from I'm a SURVIVOR...!
آدم نوستالژی پرستم و یک مشت خاطره شیرین را یکجا حذف کردم. بریم که داشته باشیم عر زدن پیاپی انسان نادم را.
در اضطراب این روزها آدم از کل وجودش بیزار میشه.
از اون عکس تدی دورانداخته شده
از گفتگوها
از همکلاسیام
از خودم که میترسم به بقیه بگم دوسشون دارم
از اینکه عجیب و احمق به نظر برسم
از قورمهسبزی
از مسافرت
از اینکه نمیتونم اعلام برائت کنم. از تو، از خودم. از زندگی
متاسفم که با این حال هنوزم چیزایی هستن که امید و شادی میارن.
چطور ادامه بدم.
از اون عکس تدی دورانداخته شده
از گفتگوها
از همکلاسیام
از خودم که میترسم به بقیه بگم دوسشون دارم
از اینکه عجیب و احمق به نظر برسم
از قورمهسبزی
از مسافرت
از اینکه نمیتونم اعلام برائت کنم. از تو، از خودم. از زندگی
متاسفم که با این حال هنوزم چیزایی هستن که امید و شادی میارن.
چطور ادامه بدم.
هرتار که در طره عنبر شکن استش
پیوند نهالی به رگ جان من استش
ترسم ز دماغ دل من دود برآرد
آن دوده که زیب ورق یاسمنستش
میسوزدم از آرزوی رنگی و بوئی
با آن که گل و لاله چمن در چمنستش
هست از ورق شرم و حیا دست خودش نیز
زان جوهر جان دور که در پیرهنستش
شیرین همه ناز است ولی ناز دلآشوب
از گوشهٔ چشمی است که با کوهکنستش
گفتم که در آن تنگ شکر جای سخن نیست
رنجید همانا که درین هم سخن استش
در سینهٔ گرمم دل آواره در آن کوی
مرغیست که درآتش سوزان وطنستش
هر بنده که گردیده بر آن در ادب آموز
اهلیت سلطانی صد انجمنستش
گر جان رود از تن نرود محتشم از جا
کز لطف تو جانی دگر اندر بدنستش
پیوند نهالی به رگ جان من استش
ترسم ز دماغ دل من دود برآرد
آن دوده که زیب ورق یاسمنستش
میسوزدم از آرزوی رنگی و بوئی
با آن که گل و لاله چمن در چمنستش
هست از ورق شرم و حیا دست خودش نیز
زان جوهر جان دور که در پیرهنستش
شیرین همه ناز است ولی ناز دلآشوب
از گوشهٔ چشمی است که با کوهکنستش
گفتم که در آن تنگ شکر جای سخن نیست
رنجید همانا که درین هم سخن استش
در سینهٔ گرمم دل آواره در آن کوی
مرغیست که درآتش سوزان وطنستش
هر بنده که گردیده بر آن در ادب آموز
اهلیت سلطانی صد انجمنستش
گر جان رود از تن نرود محتشم از جا
کز لطف تو جانی دگر اندر بدنستش
محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات »
غزل شمارهٔ ۳۲۹امتحان ساعت ۸:۳۰ اینجوریه که نه میشه درست خوابید قبلش نه تایمی برا خوندن میمونه. البته من آلارم گذاشتم خوابیدم 😉 اینکه نشنیدمو چل دیقه خوابهای جالبی دیدم هم میذارم پای تقدیر.
تو بیست دیقه هفتا سوال فاکینگ تشریحی با انواع مثال ها رو فقط تونستم از جزوه عزیزم کپی پیست کنم
شرمنده خودم شدم، قرار بود تقلب نکنم 💔
ولی نیوفتادن ارجح است🤝😌
شرمنده خودم شدم، قرار بود تقلب نکنم 💔
ولی نیوفتادن ارجح است🤝😌