پَریما
212 subscribers
381 photos
17 videos
1 file
68 links
رفتنی استیم، بمانیم که چه؟
Download Telegram
وی دروغ گفته و به پتو اش دسترسی ندارد. هم اکنون شب‌های جانکاه فراق را پایان داده و بر ریل‌های قطار به سمت دیار یار شتافته و شادان می‌رود.
کاشکی ز اول همای آرزو را پر نبود.
زمستان را ایگنور کرده، ناغافل سرما خوردیم. جان شیرین را مراقبت کنید❄️🍯🍋🍵
یادم نبود پاییز تموم شده.
۴۸ ساعت گذشته رو خواب بودم و امیدوارم ۴۸ ساعت آینده رو از حجم مشقام پاره شم. قربتا الی الله
حانی با من قهره بابت چیزی که من مستقیما هم درش دخیل نبودم. من همه چیزو برا اون می‌فرستادم. الانم می‌فرستم بی که جوابی دریافت کنم.

دیشب اینو نوشتم. آخر هر قطره ای به قهرش مانند تیر باشد. فقط سین میکرد.
بالاخره برام یه چیزی فرستاد(((((((؛
امشب چه شب قشنگیه
نکنه اصن قهر نبوده؟ یا شایدم فقط من فک میکردم دلخوره؟
هر دو احتمال زیبان و من نادان (؛
_که گاهی پناهست و گاهی گزند_
پَریما
_که گاهی پناهست و گاهی گزند_
همه کسانی که دوستشان داریم.
همه کسانی که دوستمان دارند.
دلم میخواد خسته نباشم.
Forwarded from I'm a SURVIVOR...!
آن که در رنج خویش زیبا شد، آن که قلب تو بود و شکست...

عیارنامه _ #بهرام_بیضایی
Forwarded from M
و بعد کم کم همه چی بهتر میشه
افتاده بود پشت در https://t.me/itstanzania/18491
آن ها که شب و صبحدم آرام ندیدند،
_خداکنه در میانه روز آسوده خیال باشیم_
در انتهای روز آسوده خیالم (:
شما چطور؟
آدم نوستالژی پرستم و یک مشت خاطره شیرین را یکجا حذف کردم. بریم که داشته باشیم عر زدن پیاپی انسان نادم را.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در اضطراب این روزها آدم از کل وجودش بیزار میشه.
از اون عکس تدی دورانداخته شده
از گفتگوها
از همکلاسیام
از خودم که میترسم به بقیه بگم دوسشون دارم
از اینکه عجیب و احمق به نظر برسم
از قورمه‌سبزی
از مسافرت
از اینکه نمیتونم اعلام برائت کنم. از تو، از خودم. از زندگی

متاسفم که با این حال هنوزم چیزایی هستن که امید و شادی میارن.
چطور ادامه بدم.
هرتار که در طره عنبر شکن استش
پیوند نهالی به رگ جان من استش

ترسم ز دماغ دل من دود برآرد
آن دوده که زیب ورق یاسمنستش

می‌سوزدم از آرزوی رنگی و بوئی
با آن که گل و لاله چمن در چمنستش

هست از ورق شرم و حیا دست خودش نیز
زان جوهر جان دور که در پیرهنستش

شیرین همه ناز است ولی ناز دل‌آشوب
از گوشهٔ چشمی است که با کوهکنستش

گفتم که در آن تنگ شکر جای سخن نیست
رنجید همانا که درین هم سخن استش

در سینهٔ گرمم دل آواره در آن کوی
مرغیست که درآتش سوزان وطنستش

هر بنده که گردیده بر آن در ادب آموز
اهلیت سلطانی صد انجمنستش

گر جان رود از تن نرود محتشم از جا
کز لطف تو جانی دگر اندر بدنستش

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات »
غزل شمارهٔ ۳۲۹
کز لطف تو جانی دگر اندر بدن استش