پَریما
سعدی بخون، بذار یادم بره اینا رو.
سعدی خواندم، یادم که نرفت ولی سوهان کشید اون همه زبری رو. جا نمیشه تو دلم
کج و کوله شدم، ولی اینقدری نگهش میدارم تا خسته شم. زیادی سنگینی کنه، بعد رهاش کنم.
کج و کوله شدم، ولی اینقدری نگهش میدارم تا خسته شم. زیادی سنگینی کنه، بعد رهاش کنم.
Frieden.(سپزانیا)
داشتم دنبال نون میگشتم توی فریزر کیک تولد شکلاتی یخ زدهی جاساز شده پیدا کردم. سبحانالله. اللهاکبر. مرگ بر آمریکا. پس چرا ایمان نمیآورید؟
چیزی که همیشه برامون ثابت میشه همینه:
- خدا حاجت شکمو زود میده
بعد که داد با حانی به هم نگا میکنیم و لبخند میزنیم.
- خدا حاجت شکمو زود میده
بعد که داد با حانی به هم نگا میکنیم و لبخند میزنیم.
تو زائرسرای حضرت معصومه خوابیدم، ارائه فردا رو حاضر میکنم
صدای تکون خوردنای یه نینی میاد✨
پتو نرمه و بوی خیلی خوبی میده
افسانه شیرین گوش میدم
محیا رو خوندم
دختر قشنگ پرتلاشم 🫂💞
روزهای روشنتری رو برات آرزو میکنم
برای همهمون،
شیش ما رو بیدار میکنن
میرم درمونگاه نوبت دندون دارم
ارائه میدم
یه چرخ تو بازار میزنم برمیگردم خونه.
گفتم اون قضیه داره خوب پیش میره ولی آدم یه وقتایی هم دلش اندازه یه تیله میشه.
اون شب نوشتم پس چرا صبح نمیشه؟
فرداش نوشتم اون سحر روشن و پرامید گاهی وقتا یکِ ظهره،
بخند محیا 🫂
گریه هم بکنا ولی آخرش بخند، خب؟
صدای تکون خوردنای یه نینی میاد✨
پتو نرمه و بوی خیلی خوبی میده
افسانه شیرین گوش میدم
محیا رو خوندم
دختر قشنگ پرتلاشم 🫂💞
روزهای روشنتری رو برات آرزو میکنم
برای همهمون،
شیش ما رو بیدار میکنن
میرم درمونگاه نوبت دندون دارم
ارائه میدم
یه چرخ تو بازار میزنم برمیگردم خونه.
گفتم اون قضیه داره خوب پیش میره ولی آدم یه وقتایی هم دلش اندازه یه تیله میشه.
اون شب نوشتم پس چرا صبح نمیشه؟
فرداش نوشتم اون سحر روشن و پرامید گاهی وقتا یکِ ظهره،
بخند محیا 🫂
گریه هم بکنا ولی آخرش بخند، خب؟
جدی من همیشه این پیام اسکل کنایی که میفرستن که گه خوردی پش سر من زر زدی و آبروت رو میبرم و فک کردی چه عنی استی ولی عیدت/یلدات مبارک و تو هم بفرس یکی دیگه رو سکته بده، رو همون اولش متوجه میشدم ولی امروز تا خط آخر پیامشو خوندم و جدی فک کردم دختره فهمیده پش سرش حرف زدم🥲💔
حالا من به کی گفته بودم؟ دوستم که اصن ربطی به ما نداشت. اونم در حد اینکه دیگه من باشم با این تیم شم(,,,,,,,,؛
حالا من به کی گفته بودم؟ دوستم که اصن ربطی به ما نداشت. اونم در حد اینکه دیگه من باشم با این تیم شم(,,,,,,,,؛
هنوز چیزی ننوشتم. چنتا نقاشی کشیدم چنتا فیلم دیدم یک مقدار گریه کردم و یک عالم حرفهامو قورت دادم.
جایی ایستادم که فکر میکنم اگر لمسش نکنم، اگر این تماس ایجاد نشه، این طلسم شکسته نمیشه.
نزدیکتر بیا
جایی ایستادم که فکر میکنم اگر لمسش نکنم، اگر این تماس ایجاد نشه، این طلسم شکسته نمیشه.
نزدیکتر بیا