Forwarded from Attic. (Hadis)
جدیدا به این پی بُردهام که آدمهایی را که دوست دارم، به خاطر خودشان دوستشان دارم. برخی ویژگیهای منفیشان، یا غُلو ِویژگیهای اختصاصیشان ممکن است گاهی مثل سوزن در پوستم فرو رود، اما آنها را برای من دوست نداشتنی نمیکند. خرسندم که میتوانم بین امروز و گذشتهام یک مرز قرار دهم؛ گویا در گذشته، معیار دوست داشتنم به ویژگیهای آدمها وابسته بود. گویا دوست داشتنم در آن زمان، قیمتگذاری میشد و پشیزی نمیارزید. امروز اما رویشان برچسب نمیزنم. میگذارم از آنچه که از آنها میتوانم در اختیار داشته باشم، استفاده کنم؛ دوست داشتنشان. بیشترش به من مربوط نیست.
- پس هر چه پیشت آید گردن بنه قضا را.
+ چرخ برهم زنم ار غیر مرادم گردد پس چی؟
- در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم.
+ حاجی یکم حال به ما نمیده این روزگار
- منتظری تا ز روزگار چه خیزد؟
+ هیچ داداش هیچ 🙌
- کبر رها نمیکند کز پس و پیش بنگری
+ سرگرم خودت عاشق احوال خودت باش
- درت را بگذار.
+ چرخ برهم زنم ار غیر مرادم گردد پس چی؟
- در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم.
+ حاجی یکم حال به ما نمیده این روزگار
- منتظری تا ز روزگار چه خیزد؟
+ هیچ داداش هیچ 🙌
- کبر رها نمیکند کز پس و پیش بنگری
+ سرگرم خودت عاشق احوال خودت باش
- درت را بگذار.