Forwarded from Frieden.(سپزانیا)
سرشبی که شام میپختم یکی از اپیزودای قدیمی چنل بی رو گوش میدادم برای بار دوم. روایت یه مردی بود که روزنامه نگار موفقی بوده. یه آدم شریف و تلاشگر. کسی که توی دورهای که توی بخشهایی از آمریکا ازدواج سفیدپوستا با سیاهپوستا ممنوع بوده، میره یه ایالت دیگه که بتونه با وجود مخالفتای خانوادهی نژادپرستش با دوستدختر سیاهپوستش ازدواج کنه. یه کتاب جنجالی مینویسه در مورد کشته شدن آدمهای بیگناه توی شورش نیوآرک و ظلم پلیس. و تلاش میکنه دست پلیس رو توی کشتن مردم بیگناه سیاهپوست رو کنه. کتابش پر فروش میشه. خودش رو برندهی جایزهی پولیتزر میدونسته ولی پولیتزر نمیبره. همه چی از هم میپاشه. دزد میشه. قاتل میشه. میبرنش زندان. شروع میکنه به توهم زدن و ادعا میکنه عیسی مسیح رو میبینه. توی زندان میمیره و فراموش میشه. داشتم با خودم فکر میکردم چی میشه که آدمها یهو فرومیپاشن؟ چی میشه که فقط یه ضربه و اتفاق ورق رو برمیگردونه؟
Forwarded from Attic. (Hadis)
جدیدا به این پی بُردهام که آدمهایی را که دوست دارم، به خاطر خودشان دوستشان دارم. برخی ویژگیهای منفیشان، یا غُلو ِویژگیهای اختصاصیشان ممکن است گاهی مثل سوزن در پوستم فرو رود، اما آنها را برای من دوست نداشتنی نمیکند. خرسندم که میتوانم بین امروز و گذشتهام یک مرز قرار دهم؛ گویا در گذشته، معیار دوست داشتنم به ویژگیهای آدمها وابسته بود. گویا دوست داشتنم در آن زمان، قیمتگذاری میشد و پشیزی نمیارزید. امروز اما رویشان برچسب نمیزنم. میگذارم از آنچه که از آنها میتوانم در اختیار داشته باشم، استفاده کنم؛ دوست داشتنشان. بیشترش به من مربوط نیست.