بابام نشسته بود و من رفتم دست دادم و سلام
بعد پرسیدم املت چجوری بپزم
نگاهش یه جوری بود، خسته بود ولی انگار سعی داشت لبخندشو نشون نده
باید بمیرم برای این مرد😢
بعد پرسیدم املت چجوری بپزم
نگاهش یه جوری بود، خسته بود ولی انگار سعی داشت لبخندشو نشون نده
باید بمیرم برای این مرد😢
آرزوی قلبی م همیشه این بوده که کاش
مامانمو مادر جان
بابامو پَدر جان
صدا میزدم):
مامانمو مادر جان
بابامو پَدر جان
صدا میزدم):
پَریما
همچنان برای صبح جمعه! – استاد وحید قاسمی - باغ دو چشمایت /Pepsi's Saz O Surood - Ustad Vaheed…
برای پَدر جان
عمر زندگی ام♡
عمر زندگی ام♡
پست چنلا رو میخوندم که رو هم انبار نشن
چون اگه بشن نه دلم میاد نخونده بزنم پایین
نه حال دارم زیاد شه بعد بخونم.
چون اگه بشن نه دلم میاد نخونده بزنم پایین
نه حال دارم زیاد شه بعد بخونم.
چنلی که دوسش دارم، میرم ببینم چرا دو روزه چیزی نذاشته
میگه متاسفانه این گفتگو دیگر در دسترس نیست
انگار با یکی زندگی کردی و یهو میذاره میره.
میگه متاسفانه این گفتگو دیگر در دسترس نیست
انگار با یکی زندگی کردی و یهو میذاره میره.
NiginaAmonqulovaSadoyatkunamنگینهامانقلواصدایتکنم-arabsongtop
<unknown>
آیینه باشم که صَدایت کنم💃
این تصمیم بزرگ منشانه من بود که نخواستم روز رو با جنگ شروع کنم،
یه تشت بزرگ خمیر فتیر درست کرده بود
همه رو زغاله گرفتم، شد شانزده تا بزرگ و سه تا کوچک
یه تشت بزرگ خمیر فتیر درست کرده بود
همه رو زغاله گرفتم، شد شانزده تا بزرگ و سه تا کوچک
لگن بزرگی داریم که تابستان ها که میشود در حمام بزرگ خانه کمی فراغت داشت، در آن مینشستم،
الیاف تُشکی که همه کاموا بود و وقتی خیس میشد وزنش صد و چل برابر میشد رو در آن لگد کردم
دوش را باز کردم و آب شان کشیدم
جان کندم و داخل آبکش انداختم شان
الیاف تُشکی که همه کاموا بود و وقتی خیس میشد وزنش صد و چل برابر میشد رو در آن لگد کردم
دوش را باز کردم و آب شان کشیدم
جان کندم و داخل آبکش انداختم شان
حمام کردن خودم که تموم شد، مادر یه کهنه داد که دیوارای حمامو چن ساله دست نزدیم
پس سابیدمشان
پس سابیدمشان