موسسهای که باهاش کلاس دارم، یه دوره کلاس قصه گویی گذاشته با کی اونم
مصطفی رحماندوست 😭
یکی بیاد با مامانم حرف بزنه تروخدا
اگر هم اسپانسر میشید که خدا عوضتون بده🥲✨
مصطفی رحماندوست 😭
یکی بیاد با مامانم حرف بزنه تروخدا
اگر هم اسپانسر میشید که خدا عوضتون بده🥲✨
من اینقدر هنوز مود مامانم رو یاد نگرفتم که اصلا نمیدونم چی رو چطور ازش بخوام... مثلا فکر میکنم فلان چیز واقعا داشتنش واجبه و مامانم هم بهش واقفه مثلا یه بطری آب در اوج تشنگی، بعد بانو برمیگردن که نه میتونی از آب ذخیره بدنت استفاده کنی
و من که از هش جهت شاخ درآوردم ولی میدونم بحث فایدهای نداره
بعد یه چیز فاکینگ نالازم و گرون رو همینجوری میگم مامان این چه قشنگه... میگه بیا برات بخرمش (:
و من که از هش جهت شاخ درآوردم ولی میدونم بحث فایدهای نداره
بعد یه چیز فاکینگ نالازم و گرون رو همینجوری میگم مامان این چه قشنگه... میگه بیا برات بخرمش (:
Forwarded from هشت صُبح (ᴀᴍɪʀʜᴏꜱꜱᴇɪɴ)
یه زمانی آدم نیاز داره در بد ترین و مضخرف ترین و حال به هم زن ترین حالت خودش از طرف دیگران تایید بشه.
#یادم_بمونه
#یادم_بمونه
سر شب در فریزر به دنبال چیزی باقی چیزمیزها رو جا به جا میکردم، یکهو لیوان یخ را برداشتم با علم بر اینکه دستم خشک است... اما چسبید و تا رفتم زیر آب گرفتم تا جدا شود، یک دایره به قاعده یک عدس بزرگ رنگش پرید و سفید شد
چنتا ماچش کردیم تا خون بهش برگشت، ولی فکر کنم سلولهای عصبیاش مرده باشد... یک حس بیحسی دارد.
چنتا ماچش کردیم تا خون بهش برگشت، ولی فکر کنم سلولهای عصبیاش مرده باشد... یک حس بیحسی دارد.
از آنجایی که این یاختههای بنده خدا از یخزدگی مردهاند، ممکن است سلولهای اطرافش که زنده اند، یکم مهربانتر مثلا بغلشان کنند... شاید زنده شدند؟