درنگ
181 subscribers
471 photos
94 videos
26 files
75 links
تا اطلاعِ ثانوی زندگی کن.
Download Telegram
از دیوانه‌بازی‌هایم
@Derrrang
4👍2🥰1👏1
من از کودکی به کاست‌های ریچارد کلایدرمن¹ گوش می‌دادم. امروز یک ویدئو از او در اینستاگرام دیدم؛ با اینکه سنش بالا رفته، اما هنوز هم دست‌ها و بدنش با پیانو می‌رقصد.
دیروز نوازنده‌ای می‌گفت: «پیانو برای من مثل یک کوسه است که باید بیفتم به جانش.» این جمله برای من حس عجیبی داشت؛ چون وقتی تمرین نمی‌کنم، واقعاً حس می‌کنم پیانو در حال بلعیدن من است. به نظرم آن کوسه، در واقع ذهنِ خود ماست که باید افتاد به جانش و آموزشش داد تا پای ساز بنشیند.

فاصله‌ی بین ذهن و بدن، تنها با نشستن و تمرین کردن از بین نمی‌رود. شما نیاز دارید حتی اگر تمرین نمی‌کنید ساز را لمس کنید و با آن ارتباط برقرار کنید. ساز زدن، رقصِ بدن و موسیقی است؛ وقتی این فرآیند عذاب‌آور شود، دیگر سمت ساز نمی‌روید.

یک نکته‌ی مهم دیگر هم هست: وقتی سازی را شروع می‌کنید، اصلاً حس نکنید باید یک نوازنده‌ی خفن شوید؛ فقط بزنید و پیشرفت‌های کوچکتان را ببینید. در غیر این‌صورت آب در هاون ریخته‌اید. این بدن را بشنوید، تا پای ساز بیاوریدش و مجابش کنید که تنها دو دقیقه ساز بزند. بعد از آن خواهید دید که چگونه آرام‌آرام با ساز یکی می‌شوید و چطور پیانو دوباره برایتان به یک رقص عمیق میان بدن و موسیقی تبدیل می‌شود.

شرط دیگرِ این بازی هم داشتنِ یک گوشِ موسیقیِ خوب است.
همین گوشِ قوی و احساسِ ناب بود که ریچارد کلایدرمن را به این‌جا رساند. او که نام اصلی‌اش «فیلیپ پاژه» است، در خانواده‌ای اهل موسیقی در فرانسه بزرگ شد و پدرش اولین معلم پیانوی او بود. در نوجوانی وارد کنسرواتوار شد، اما به جای ادامه‌ی مسیر سنتیِ موسیقی کلاسیک، به سمت موسیقی پاپ و معاصر رفت.

نقطه عطف زندگی‌اش در سال ۱۹۷۶ بود؛ وقتی از بین صدها پیانیست برای نواختن قطعه‌ی معروف «چکامه‌ای برای آدلین²» انتخاب شد. این قطعه دنیا را تکان داد و او را به یکی از پرفروش‌ترین نوازندگان تاریخ تبدیل کرد. کلایدرمن پیانو را از آن قالب رسمی و سنگینِ کلیشه‌ای درآورد و با احساس و سادگی آمیخت. هنر او این بود که موسیقی را برای گوش مردم ملموس‌تر کند.

اگر شوپن شاعرِ کلاسیکِ پیانو بود و با اندوهِ عمیقش به کلاویه‌ها جان می‌بخشید، کلایدرمن همان روحِ رمانتیک را به زبانِ ساده‌ی امروز ترجمه کرد. او هم مثل شوپن، با تکیه بر گوش موسیقیِ خوبش یاد گرفت چطور آن کوسه‌ی ذهن را رام کند؛ چطور هر بار، حتی برای همان دو دقیقه، بدن را مجاب کند پای ساز بنشیند و چطور پس از این همه سال، هنوز عاشقانه، با پیانو برقصد.

1.Richard Clayderman
2.Ballade pour Adeline

بهاره ابراهیمی
۲۱تیرماه ۰۵
@Derrrang

#یادداشت_روز
👍2🔥1
Ballade Pour Adeline
Richard Clayderman
1
دیدن نت این قطعه هم خالی از لطف نیست.

@Derrrang
1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
و دیوانه‌ای دیگر که مایکل جکسون را با پیانو می‌نوازد.

@Derrrang
😍2❤‍🔥1
بدترین حالتی که ممکن است به عنوان یک فرزند با والدینت تجربه کنی، به‌ دوش کشیدن اضطراب آ‌ن‌هاست. فرقی نمی‌کند چند‌ساله باشی؛ وقتی پدر‌ومادر نمی‌توانند اضطراب استقلال داشتن، حریم داشتن و‌مهم‌تر از همه اشتباه کردن فرزندشان را به عنوان یک موجود مستقل تاب بیاورند و یا حتی قادر نیستند در بزنگاه‌های زندگی هیجانشان را مدیریت کنند، این مسئولیت روی دوش فرزند گذاشته می‌شود.

نتیجه‌اش چیست؟
پنهان‌کاری، دروغ گفتن، پرهیز از‌ نزدیکی به والدین و‌ باور این‌ که هر افشاء‌گری منجر به درگیری و لبریز شدن ظرف هیجانی پدر‌ومادر می‌شود و هر بار فرزند بیشتر تصمیم می‌گیرد مسائلش را پنهان کند.

حال اگر این مسئله تبدیل به مخمصه شود، فرد باید دوبار تاوان بدهد. یک‌بار برای ساختن ویرانه‌های وجودش. بار دوم، برای تا‌ب آوردن هیجان سریز‌ شده‌ی مادر یا پدر.

شاید به همین دلیل است که بسیاری از فرزندهای این‌گونه پدرو‌مادر‌ها، ترجیح می‌دهند در باتلاق اشتباهشان دست‌و‌پا بزنند ولی اهل خانه نفهمند چه بر سرشان آمده. دردناک و به غایت ترسناک است که در خانه‌ٔ خودت احساس امنیت نکنی.

سال‌ها قبل سرکلاس درس، معلمی گفت:« اگر فرزندی در خانه خودکشی کند، آخرین افرادی که به دلیل سلبِ جانش پی می‌برند؛ پدر‌و‌مادرش هستند.»

امنیت خانه از احساس امنیت در روح‌وروانِ شما سرچشمه می‌گیرد. وقتی نمی‌توانید کوچک‌ترین مسئله و خطای فرزندتان را تاب بیاورید، به جای این‌که شما مأمن او‌ باشید، او باید برای شما نقش والد را بازی کند.

چه حماقتی است فرزندان این‌چنینی به جامعه تحویل دادن. فرزندی که تا ابد باید پدر‌و‌مادرش را بزرگ کند و دردهای خودش را تنها به دوش بکشد.

بهاره ابراهیمی
۲۵ تیرماه ۰۵

@Derrrang

#یادداشت_روز
#والد_مضطرب
6
خانه سرخ و کوچه سرخ است و خیابان سرخ است
باری از خون پهنه‌ی برزن و میدان سرخ است
دِه به دِه پرچم خشم است که بر می‌خیزد
مزرعه زرد و چپر سبز و بیابان سرخ است
تا گلِ خونیِ فریاد در این باغستان
ساقه از ضربه‌ی شلاقِ زمستان سرخ است
وحشتی نیست از انبوهِ مسلسل‌داران
تا در این دشت، غرورِ کینه‌داران سرخ است
رو سیاه است اگر این شبِ مردم‌کشِ بد
تا دمِ صبحِ وطن سینه‌ی یاران سرخ است
با تو سرسبزی از ایثار سیه‌پوشان است
ای مسلّط! دستت از خون شهیدان سرخ است!

ایرج جنتی عطایی
#شبانه

@Derrrang
1👍1🔥1
The Final Cut
Pink Floyd - سایت جویا موزیک
The Final Cut(joyamusic).mp3
Audio
2💘1
وقتی نمی‌توانی بنویسی باید به بدن پناه ببری.
بدن آخرین مأمن ماست.
نمی‌دانم چقدر باید بخوانم تا سینه‌ام سبک شود. فقط می‌دانم اشتباه است اگر از بدنم فاصله بگیرم.
@Derrrang

بهاره ابراهیمی
3👌3
حس می‌کنم دیگر نمی‌توانم بنویسم. قلمم خشکیده. آیا باید نوشتن را کنار بگذارم؟
تمرکزم به فنا رفته و نمی‌دانم واژگان را چگونه کنار هم جمع کنم و این‌جا بنشانمشان. مدت‌هاست می‌خواهم جُستاری بنویسم و در عنوان مانده‌ام.
دوستان قلم به دست اگر پیشنهادی دارید، استقبال خواهم کرد.

بهاره ابراهیمی
@Derrrang

۲۳ مرداد‌ماه ۰۵
می‌دانم چرا این روزها نمی‌نویسم. علاوه بر بی‌قرار بودن بدنم و تمرکز پایینم که این روزها امانم را بریده، مانع بزرگِ سرِ راهم فکر خلق کردن است. مدتی است به این نتیجه رسیده‌ام که نوشته‌هایم به هیچ دردی نمی‌خورند. ذهنم دست از سرم برنمی‌دارد. این روزها تاریخ و فلسفه می‌خوانم البته اگر بتوانم بنشینم و‌قرار بگیرم. وقتی یا خودم فکر می‌کنم چه چیزی در خوانده‌هایم می‌تواند برای مخاطب جذاب باشد، پاسخ همیشه این است: «هیچی.»
چرا باید برای خواننده جالب باشد که مفهوم اسطوره چیست؟
چرا خواننده باید بخواهد معنای کائوس یا تلاش انسان برای برگرداندن نظم به جهانش را بداند. این‌ها هیچ‌کدام آن‌قدر برای خواننده جذاب نیستند.
چرا؟

چون روایتی در دل خود ندارند. اما اگر من بگویم که حدود یک‌سال است که بدنم به دلیل تغییرات هرمونی پدرم را درآورده و یا بگویم اخیرا کلاس رقص کلاسیک می‌روم و یا تئاتر فیزیکال را شروع کرده‌ام و هم‌کلاسی‌هایم یک آقای ۴۶ ساله و‌یک دختر شانزده ساله‌اند و مدام وقتی بهش اتود می‌دهند، جیغ می‌زند و از کوره درمی‌رود، چون فکر می‌کند بازیگری این‌گونه جذاب است؛ شاید خواننده حوصله کند و‌بخواند.

بعد باز به یک نکته‌ی دیگری درباره‌ی خودم پی بردم. از وقتی وارد دنیای درمان پدیدارشناسانه شده‌ام؛ احساس می‌کنم باید تمام نوشته‌هایم با واژگان معنا، بی‌معنایی، قطعیت، عدم‌قطعیت آمیخته باشد. در حالی که به این نتیجه رسیده‌ام که واژگان را باید زندگی کرد. عدم قطعیت یعنی بدنم که صبر نمی‌کند تا من تصمیم بگیرم و افکار مسموم را متوقف کند، خودش کارش را انجام می‌دهد. پس هیچ قطعیت و‌تضمینی نیست که بدن شما همیشه مثل ساعت کار کند.
اما امکان من چیست؟
این که از آن مراقبت کنم.


اتفاق دیگری که افتاد این بود که دو سه هفته پیش معلم پیانوم کتابی بهم داد. کتاب، خاطراتی از اریک امانوئل اشمیت است. داستان پیانو یادگرفتن خود اوست و این‌که در طی تمام سال‌هایی که می‌زد هرگز نتوانسته بود به آن لحظه‌ی غرقگی و آن، دست پیدا کند جز دو بار.
یک‌بار وقتی که نوجوان بود دوستی به منزلشان می‌آید و‌شوپن برایش می‌نوازد و دیگر وقتی در انتهای داستان خبر سرطان خاله‌ی عزیزش را می‌شنود.

اریک وقتی برای خواندن رشته‌ی ادبیات به فرانسه می‌رود، با معلمی پیانویی لهستانی در آن‌جا آشنا می‌شود که هرکاری به عنوان تمرین برای یادگیری پیانو از او می‌خواهد، غیر از پیانو زدن. تمرین‌هایی مانند: راه رفتن میان درختان، چیدن شبنم روی گل‌ها، زیر پیانو دراز کشیدن، معشوق را بغل کردن و یا در چشم‌های معشوق زل زدن و او هربار اعتراض می‌کند که من آمده‌ام این‌جا پیانو تمرین کنم و هربار هم مادام پلینسکا به او می‌گوید که اگر مایل نیست با روش تدریس او پیش برود، می‌تواند کلاس را متوقف کند.‌

یک‌سال به همین منوال پیش می‌رود تا این که اریک تنها خاله‌اش امه به سرطان بینی دچار می‌شود. خاله‌ای که تمام عمرش را با مردی در ارتباط بود که هرگز زنش را به خاطر او ترک نکرد‌ و حتی بچه‌دار شد و امه شاهد دیدن لحظه‌های او با خانواده‌اش به عنوان یک معشوقه بود. در نهایت امه بعد از عمل جراحی چون صورتش تغییر شکل می‌دهد، تصمیم می‌گیرد در آسایشگاه بماند و کسی را تا انتهای عمر نبیند.

وقتی اریک به آسایشگاه می‌رود اجازه نمی‌دهند امه را ببیند. اما اجازه نمی‌دهند و اعلام می‌کنند که این درخواست خود بیمار است. اریک نا‌امید نامه‌ایی می‌نویسد و به مسئول آسایشگاه می‌دهد. در راه برگشت در بخشی از آسایشگاه پیانویی قدیمی درست همان مارکی که در خانه‌شان داشته و‌البته کمی قدیمی‌تر را در سالن می‌بیند.

پشت پیانو می‌نشیند و شوپن می‌نوازد. برای لحظه‌ای غرقگی را تجربه می‌کند و تمام آموزش‌های مادام پلینسکا را احساس می‌کند، در همین لحظه صدای امه را از پشتش می‌شنود که به او‌می‌گوید: «لطفا برنگرد و به نواختن ادامه بده.» و این حال ادامه پیدا می‌کند و این تنها خاطره‌ای‌ست که پیش از مرگ امه با او‌دارد و این حال برای او حالی غریب و حیرت‌آور است.

داشتم فکر می‌کردم، خیلی وقت است این حالت را تجربه نکرده‌ام. نمی‌دونم چطور می‌شود به آن دست پیدا کرد اما شاید نوشتن یکی از آن‌ها باشد.

برویم ببینیم فردا چه برایمان رقم زده است.

بهاره ابراهیمی

@Derrrang

#شبانه
5
2
شوپن نوازنده‌ی مورد علاقه‌ی من است. شاید به این دلیل که شاعرانه می‌نواخت. دلیل دیگرش هم این است که او از کشورش لهستان در پی قیام لهستان در برابر امپراتوری روسیه در عنفوان جوانی متواری شد و تا آخر عمر نتوانست به آن‌جا بازگردد.

شوپن سال‌های طولانی، چیزی حدود ۹ سال با ژرژ ساند نویسنده‌ی فرانسوی در رابطه بود. شوپن به کلمه نیازی نداشت چون روح واژگان را در نت‌‌های‌ش جا می‌داد و می‌نواخت.

شوپن پیش از مرگش وصیت کرد قلبش را به لهستان بازگردانند. این اتفاق افتاد. بدن او در فرانسه دفن شد و قلبش را به لهستان بازگرداندند.قلب او در ماده‌ی نگه‌دارنده در ظرفی فاخر داخل ستون بخشی از کلیسای صلیب مقدس در خاک ورشو آرام گرفته است.

هرچند نبوغ موسیقایی شوپن را نمی‌شود با کسی هم‌تراز کرد، اما داستان زندگی او شبیه بسیاری از ما ایرانی‌هاست. یا مهاجریم یا در حال مهاجرت. یا چند رگه شده‌ایم و فارسی فراموشمان شده است و یا در ترکیه و تایلند دنبال ویزا گرفتنیم. ای کاش قلبمان برای عظمت ایران تا ابد بتپد. ای کاش گوشه‌ی قلب‌هامان بنویسند:
«ملتی که بر سر سفره‌ی خود گرسنه ماند.»

روی قلب شوپن جمله‌ای زیبا از انجیل متی نوشته‌اند:
«زیرا هرجا که گنج توست، دل تو نیز همانجاست.»

تا دیر نشده گنجمان را دریابیم.

بهاره ابراهیمی
۲۴مردادماه ۰۵
@Derrrang

#یادداشت_روز
#شوپن
7
1
Etude Op.10 No.12 In C Minor
Frederic Chopin
نام قطعه: اتود انقلابی
Revolutionary Etude op 10
این قطعه را شوپن وقتی ورشو در برابر نیروهای امپراتوری روسیه شکست خورد، ساخت.
خشم او در این آهنگ واضح است.

#chopin
برای قلب تپنده‌ی لیاه

لیاه جان امروز صدای بغض‌آلودت را شنیدم. بغض کردم. راستش چند وقت است می‌خواهم برایت بنویسم؛ اما دست و دلم نمی‌رود. نمی‌دانستم چه بنویسم که در خور وسعت قلبت و ژرفای عشقت برای ایران و ایرانی باشد.

دوست نازنیم، ای بانوی ایرانی
من از همان روزی که با عشق به من مهر دادی و درکم کردی، از همان روزی که به‌جای هزار خواهرو‌برادر و خویشاوند نگران سلامتی‌‌ام شدی، باور کردم که تو زنِ ایرانی. همان روزی که عمق دلشوره‌ت برای وضعیتِ روحی و جسمی‌ام بیش از توانم بود، تو را در قلبم حس کردم.

لیاه جان
اگر من از ایران نمی‌نویسم، اگر جبهه‌ی سیاسی‌ای ندارم، دلیلش این نیست که بی‌تفاوتم. نه هرگز این گمان را مبر. دلیلش این است که مبارزه برایم از درون آغاز می‌شود. نمی‌دانم، شاید هم دیگر تاب‌و توان جنگیدن ندارم.

آن شب لاجوردی که با خون مردمم به رنگ عقیق شد، چیزی در من مُرد. آن لحظه‌‌ای که عده‌ای دیگر از مردم از سر استیصال فریاد کشیدند؛ بگذار جنگ شود تا بلکه از استبداد داخلی آزاد شویم، درونم لرزید. احساسی که داشتم را نمی‌شناختم. با خودم می‌جنگیدم و تمام عذابی که از کودکی، از سال ۶۰ تا کنون به دوش کشیده‌ام، جلوِ چشم‌هایم به صف شدند. به خودم نگاه کردم و دیدم این وطن به من چه داده‌ست؟
حس کردم هیچ جز فشار، جز درد، جز محدودیت، جز خودخوارانگاری. اما هرچه باشد کشورم است‌، خاکم است. شور میهن‌پرستی یک ملی‌گرا را در خود احساس نمی‌کردم و در عین‌حال بی‌تفاوت نمی‌توانستم بمانم.

من قلب تو را می‌شناسم. قلبی که با اعتماد کامل به هم‌وطنش عشق می‌رزد. عشق می‌دهد. بی‌اغراق و هیچ حسادتی او را تشویق می‌کند، این قلب را باید سُتود.

لیاه جانم،
می‌دانم که تو هم مثل من و خیلی‌های دیگر آن‌شب مُردی. می‌دانم که می‌دانی سال‌هاست از ایرانم در گریزم. می‌دانم که آگاهی چقدر چوب همین فرهنگِ کوته‌بینانه به تنم خورده‌ است. آنقدر که هنوز کبودی‌هایش خوب نشده. اما ازت می‌خواهم این عشق را نگه‌داری برای روزهایی که توی همین خیابان‌ها پایکوبی کنیم. ازت می‌خواهم اشک‌هایت را برای روز شوق بیفشانی.

عزیزکم، تو می‌دانی که چقدر هرکداممان زخمی، خشمگین و بی‌طاقت شده‌ایم. اما فراموش نکن که ما باید بمانیم و بعد از هر شکستن تاب بیاوریم.
چرا؟
چون ایران مال من و‌توست. متعلق به قلب آدم‌هایی مثل توست. فرقی نمی‌کند چه دین و‌آیینی داشته باشیم؛ ما باید یاد بگیریم کنار هم نظرات مخالف را تاب بیاوریم.

لیاه جانم،
امروز توی بغضت صدای قلبت را شنیدم و می‌خواهم بدانی قلبم با توست حتی اگر عقایدم با تو هماهنگ نباشد.

عزیزِ من،
ما باید دوام بیاوریم. ایران به ما نیاز دارد و‌ ما به او.

قلب من به بودنت دلگرم است.

برای لیاه که عاشق است.

تابستان ۱۴۰۵
بهاره ابراهیمی

@Derrrang
2😭1
Iran Iran
Maziyar
Maziyar - Iran Iran (320).mp3