درخت‌هایِ دیار
11.7K subscribers
48 photos
3 links
اینجا دیاری‌ست برای گم شدن در سایه‌سارِ واژه ها.

نویسنده؟ اِلینا
کپی نه، لطفا فوروارد کنید.

بازنشر، فقط با نامِ #الینا_تاج‌الدین

ارتباط : http://t.me/HidenChat_Bot?start=7434827177
Download Telegram
بالاخره زمان خداحافظی فرا می‌رسه! فیلم‌ها تموم می‌شن و سکانسِ پایانی ضبط می‌شه؛
صداها خاموش می‌شن، مسیرها به دوراهی می‌رسن و راه‌ها از هم جدا می‌شن. اینکه روزی تو این دنیا خوشحالی و عشق رو تجربه کردم، برای قلبِ من و تمامی کسانی که دوستشون داشتم کافیه. لحظهٔ جدایی از حقایق تلخِ زندگیِ ماست و فرار های بی‌مقصدمون از این حقیقت، تلخ‌تر.
~ در این حوالی، مسیر برفی‌ست.
گفت: «به خاطر خودت از تو دست کشیدم، برای اینکه بیشتر آسیب نبینی»
مثل این می‌ماند که در دریا غرق شوم و آخرین تلاشهایش را هم برای نجاتم دریق کند!
چطور می‌شد بدون او آسیب نبینم؟
اون دست‌هایم را در حین غرق شدن رها کرد تا آسیب نبینم!
چه توجیه احمقانه‌ای.
حالا که همه‌چیز گذشته، می‌دانم او دویده بود، در مسیری که من حتی قدم هم نزدم.
و در پایان
برای او زخمی‌ست که تا ابد می‌ماند و برای من
سکوتی‌ست که همیشه یا نامش شروع می‌شود.
دلتنگی همیشه با اسم آدم‌ها نمی‌آید. گاهی با بوی باران، آهنگی که سال‌ها نشنیده‌ای یا نوری که عصر روی دیوار می‌افتد، آرام در را باز می‌کند و می‌نشیند کنارت؛ انگار هیچ‌وقت نرفته بوده است.
بعضی آدم‌ها حقیقت را پنهان نمی‌کنند چون از آن خجالت می‌کشند؛ پنهانش می‌کنند چون می‌دانند اگر آشکار شود، چیزی برایشان باقی نمی‌ماند. مخفی‌کاری فقط دفن کردنِ یک راز نیست؛ دفن کردنِ اعتمادی است که شاید سال‌ها طول کشیده تا ساخته شود. دردناک‌ترین بخش ماجرا هم این نیست که حقیقت را دیر می‌فهمی؛ این است که بعد از آن، به هر سکوتی شک می‌کنی و پشت هر لبخندی دنبال دروغ می‌گردی.
قبل از آن که بروم، به من جاهای دیدنی را
نشان بده، چشمانم را باز کن و به من بفهمان،
زندگی کردن واقعا چگونه است.
موسیقی هایی را که
تا به حال نشنیدم،
به من معرفی کن.
به من بگو چگونه عشق بورزم
به من یاد بده،
چگونه عاشق باشم،
چگونه در آغوش بگیرمت.
با من در زیر باران قدم بزن،
دستم را محکم در دستت بگیر.
به من آثار های نقاش های مورد علاقه‌ات را،
نشان بده.
راجب چیزهایی که دوست داری،
با من سخن بگو.
اتفاقاتی که در روز برایت می‌افتد را،
برای من تعریف کن.
قبل از آنکه بروم؛
بگو دوستم داری
بگذار یکبار در زندگی‌ام،
حس کنم،
واقعا برای کسی مهم بودم.
قبل از آنکه بروم،
کنارم باش.
ترسم از این است که یک شب
بخواهی به خوابم بیایی و من
همچنان به یادت
بیدار نشسته باشم..
سیدعلی صالحی
کلا دنیا، دنیایِ چرخشِ غم و شادیه؛
چرخشِ ظلم و عدالت.
هیچوقت قرار نیست روزی بیاد که شادِ مطلق باشیم...
چون اونطوری دنیا خیلی زشت و زننده میشد !
باید غم‌هایی رو تجربه کنیم تا قدرِ شادی رو بدونیم
باید لحظه‌های غم‌انگیز رو تجربه کنیم تا از لحظاتِ شاد لذت ببریم
باید عزیزامون رو از دست بدیم تا قدرِ اونایی که هستن رو بدونیم
باید توی عشق و رفاقت شکست بخوریم تا قدرِ دلِ پاک خودمونو بدونیم
باید دیگران بهمون ظلم کنن تا ما عدالت رو یاد بگیریم
و درکل؛
زندگی با وجودِ تمومِ این چیزها، روی خوشش رو بالاخره بهت نشون میده.
الینا تاج‌الدین
بر فرورفتگی های این سنگ
دست بکش و قرن ها
عبور رودخانه را حس کن!
سنگ ها
سخت عاشق می شوند
اما فراموش نمی کنند .
گروس عبدالملکیان
منِ معمولی
فهمیده‌ام که معمولی بودن شجاعت می‌خواهد.
آدم اگر یاد بگیرد معمولی باشد، نه نقاشی را می‌گذارد کنار، نه دماغش اگر معمولی است را عمل می‌کند، نه غصه می‌خورد که ماشینش معمولی است، نه حق غذا خوردن در یک سری رستوران های معمولی را از خودش می‌گیرد، نه حق لبخند زدن به یک سری آدم‌ها را، نه حق پوشیدن یک سری لباس‌ها را. حقیقت این است که «ترین» ها همیشه در هراس زندگی می‌کنند
هراس هبوط (سقوط) در لایه آدم های «معمولی».
و این هراس می‌تواند حتی لذت زندگی، نوشتن، درس خواندن، نقاشی کشیدن، ساز زدن، خوردن، نوشیدن و پوشیدن را از دماغشان در بیاورد. تصمیم گرفته‌ام خودِ معمولی‌ام را پرورش دهم. نمی‌خواهم دیگر آدم‌ها مرا فقط با «ترین» هایم به رسمیت بشناسند.
از حالا خود معمولی‌ام را به معرض نمایش می‌گذارم و به خود معمولی‌ام عشق می‌ورزم و به آدم‌ها هم اجازه دهم به منِ معمولی عشق بورزند.
هی دفن می‌کنم و دفن می‌کنم و دفن می‌کنم؛
امیدهای رفته پی روزهای رفته را،
هی قرض می‌کنم و قرض می‌کنم و قرض می‌کنم؛
از فردای خود امید.
فتح نامهٔ کلات - بهرام بیضایی