ازاین به خمره نشستن، ازاین خراب شدن
چقدر فاصله مانده است تا شراب شدن؟
رها کنید مرا تا رها شوید از من
عذاب می کشم از مایه ی عذاب شدن!
دلم گرفته ازاینجا، کجاست تنگ خودم؟
چه سود ماهی آزاد منجلاب شدن؟!
پرنده بودن و کابوس میله و چنگال
پرنده بودن و هرصبح خیس آب شدن
شبیه پنجره یک عمر سنگسار شوی
به جرم عاشق چشمان آفتاب شدن!
ببخش رود بلندم، چراکه راهی نیست
دراین وفور بیابان ، بجز سراب شدن..
#علی_ارجمند
چقدر فاصله مانده است تا شراب شدن؟
رها کنید مرا تا رها شوید از من
عذاب می کشم از مایه ی عذاب شدن!
دلم گرفته ازاینجا، کجاست تنگ خودم؟
چه سود ماهی آزاد منجلاب شدن؟!
پرنده بودن و کابوس میله و چنگال
پرنده بودن و هرصبح خیس آب شدن
شبیه پنجره یک عمر سنگسار شوی
به جرم عاشق چشمان آفتاب شدن!
ببخش رود بلندم، چراکه راهی نیست
دراین وفور بیابان ، بجز سراب شدن..
#علی_ارجمند
🔥1
آخه دورِ سرت بگردم
من که دست خودم نیست
عاشقم..میفهمی؟
تا به خودم میام میبینم
اون چشمای خوشگلت دلمو لرزونده..
تا به خودم میام میبینم کل روز فکرِ توام..
وای نمیدونی چه حالیم..
نمیدونی چه لذتی داره داشتنت..
احساس میکنم خوشبخت ترینم..
انگاری کل قرعه کشی های دنیارو من بُردم..
انگاری هرچی از خدا میخواستم بهم داده..
آخه دردِ اون چشمات به قلبم..
جز تو هیچ کس نمیتونه عزیزِ این تن بشه..
من که دست خودم نیست
عاشقم..میفهمی؟
تا به خودم میام میبینم
اون چشمای خوشگلت دلمو لرزونده..
تا به خودم میام میبینم کل روز فکرِ توام..
وای نمیدونی چه حالیم..
نمیدونی چه لذتی داره داشتنت..
احساس میکنم خوشبخت ترینم..
انگاری کل قرعه کشی های دنیارو من بُردم..
انگاری هرچی از خدا میخواستم بهم داده..
آخه دردِ اون چشمات به قلبم..
جز تو هیچ کس نمیتونه عزیزِ این تن بشه..
معنی بخشیدن یک دل به یک لبخند چیست؟
من پشیمانم بگو تاوان آن سوگند چیست؟
گاه اگر از دوست پیغامی نیاید بهتر است
داستانهایی که مردم از تو میگویند چیست؟
خود قضاوت کن اگر درمان دردم عشق توست
این سر آشفته و این قلب ناخرسند چیست؟
چند روز از عمر گلهای بهاری مانده است
ارزش جان کندن گلها در این یک چند چیست؟
از تو هم دل کندم و دیگر نپرسیدم ز خویش
چارهی معشوق اگر عاشق از او دل کند چیست؟
عشق، نفرت، شوق، بیزاری، تمنا یا گریز
حاصل آغوش گرم آتش و اسپند چیست؟
من پشیمانم بگو تاوان آن سوگند چیست؟
گاه اگر از دوست پیغامی نیاید بهتر است
داستانهایی که مردم از تو میگویند چیست؟
خود قضاوت کن اگر درمان دردم عشق توست
این سر آشفته و این قلب ناخرسند چیست؟
چند روز از عمر گلهای بهاری مانده است
ارزش جان کندن گلها در این یک چند چیست؟
از تو هم دل کندم و دیگر نپرسیدم ز خویش
چارهی معشوق اگر عاشق از او دل کند چیست؟
عشق، نفرت، شوق، بیزاری، تمنا یا گریز
حاصل آغوش گرم آتش و اسپند چیست؟
•••┈✾~💔~✾┈•••
الان چَندینُ و چَن ساله ِشَبا خوابُم نِمی گیره
نِگو عاشق شُدی؛ بابا مو اَعصابُم نمی گیره
هُلُم مِیده جُلو اَما جَهان کارِش عَقب گَردِه
مُو او “طِفلُم” که گَردون از سَرِ “تابُم” نِمی گیره
غَمام رویایین چِیزی ِشَبیه قِصه ها اَما
پرِ شاماهیِ قِصه به قُلابُم نِمی گیره
کَسی قَدر دِل پاک مُونِه هَرگز نمی دونه
مُو “موسی” هُم بِشُم “آسیه” از “آبُم” نِمی گیره
مُو هَر دردآشنایی مِی شناسُم رو لِبش خَندس
خِیالت اِی دِلِ شَنگولُ و شادابُم نِمی گیره؟
پِسر کُش بوده ای دُنیا از اَول، آخَر قِصه
اِشاره مِیکُنم رُستم مُو سُهرابُم… نِمی گیره
نِفهمید و نِمیفَهمَن مُنو دَرد مُونِه اِینجا
مُو خَطِ دُکترُم خالُو،کَسی قابُم نِمی گیره
#احمدجم
الان چَندینُ و چَن ساله ِشَبا خوابُم نِمی گیره
نِگو عاشق شُدی؛ بابا مو اَعصابُم نمی گیره
هُلُم مِیده جُلو اَما جَهان کارِش عَقب گَردِه
مُو او “طِفلُم” که گَردون از سَرِ “تابُم” نِمی گیره
غَمام رویایین چِیزی ِشَبیه قِصه ها اَما
پرِ شاماهیِ قِصه به قُلابُم نِمی گیره
کَسی قَدر دِل پاک مُونِه هَرگز نمی دونه
مُو “موسی” هُم بِشُم “آسیه” از “آبُم” نِمی گیره
مُو هَر دردآشنایی مِی شناسُم رو لِبش خَندس
خِیالت اِی دِلِ شَنگولُ و شادابُم نِمی گیره؟
پِسر کُش بوده ای دُنیا از اَول، آخَر قِصه
اِشاره مِیکُنم رُستم مُو سُهرابُم… نِمی گیره
نِفهمید و نِمیفَهمَن مُنو دَرد مُونِه اِینجا
مُو خَطِ دُکترُم خالُو،کَسی قابُم نِمی گیره
#احمدجم
•••┈✾~😍~✾┈•••
گیسوان تو یاس فلسفی است؛
چشمهایت: دو عارف خوش بین
من، به عنوان یك ابرشاعر،
مطمئنّم كه شعر، یعنی این
گیسوان تو: یاس دامن گیر
چشم هایت امید زیستن است
شاعران، باید اعتراف كنند
بهترین نوع شعر، این بدن است
گیسوان تو: زاهدی بدخلق
چشم تو صوفی ملامتی است
آخرین معنی جهان گستر،
پرسه در آن دو چشم غربتی است
با تو خوشباشی ام مَثَل زدنی است
بی تو، مصداق یأس فلسفی ام
وقتی از من كناره می گیری؛
كوهی از عقده های عاطفی ام.. :)
وقتی از من كناره می گیری؛
شب و روزم به جز جهنّم نیست
خلوتم محو تیره انگاری است
ده هدایت، حریف یأسم نیست
گیسوان تو :جهل پی درپی
چشم های تو: علم تكوینی است
گم شدن در تمامت بدنت،
آخرین نسخه ی جهان بینی است
#علی_اکبر_یاغی_تبار
گیسوان تو یاس فلسفی است؛
چشمهایت: دو عارف خوش بین
من، به عنوان یك ابرشاعر،
مطمئنّم كه شعر، یعنی این
گیسوان تو: یاس دامن گیر
چشم هایت امید زیستن است
شاعران، باید اعتراف كنند
بهترین نوع شعر، این بدن است
گیسوان تو: زاهدی بدخلق
چشم تو صوفی ملامتی است
آخرین معنی جهان گستر،
پرسه در آن دو چشم غربتی است
با تو خوشباشی ام مَثَل زدنی است
بی تو، مصداق یأس فلسفی ام
وقتی از من كناره می گیری؛
كوهی از عقده های عاطفی ام.. :)
وقتی از من كناره می گیری؛
شب و روزم به جز جهنّم نیست
خلوتم محو تیره انگاری است
ده هدایت، حریف یأسم نیست
گیسوان تو :جهل پی درپی
چشم های تو: علم تكوینی است
گم شدن در تمامت بدنت،
آخرین نسخه ی جهان بینی است
#علی_اکبر_یاغی_تبار
•••┈✾~🥺~✾┈•••
سوز دلی دارم که می گیرد قرارت را
شاید به این پاییز بسپاری بهارت را
بوی تو در پیراهنم جا مانده می ترسم
یک هرزه باد از من بگیرد یادگارت را
آیینه، شد صد تکه اما باز هر تکه
از یک دریچه رنگ زد نقش و نگارت را
مجنون تر از بیدند و میلرزند بی لیلا
بر شانه ها بگذار چشم اشکبارت را
این افتخار است ای پلنگ ماده! بی خود نیست
روی بلندی می بری نعش شکارت را
هرجا که بنشینی نسیمی نامه بر دارم
اندازه یک غصه خالی کن کنارت را
تو تشنه خونی، گلویم تشنه زخم است
پایان دهیم این بار؛ من حرفم، تو کارت را
سوز دلی دارم که می گیرد قرارت را
شاید به این پاییز بسپاری بهارت را
بوی تو در پیراهنم جا مانده می ترسم
یک هرزه باد از من بگیرد یادگارت را
آیینه، شد صد تکه اما باز هر تکه
از یک دریچه رنگ زد نقش و نگارت را
مجنون تر از بیدند و میلرزند بی لیلا
بر شانه ها بگذار چشم اشکبارت را
این افتخار است ای پلنگ ماده! بی خود نیست
روی بلندی می بری نعش شکارت را
هرجا که بنشینی نسیمی نامه بر دارم
اندازه یک غصه خالی کن کنارت را
تو تشنه خونی، گلویم تشنه زخم است
پایان دهیم این بار؛ من حرفم، تو کارت را
ز حد بگذشت مشتاقی و صبر اندر غمت یارا
به وصلِ خود دوایی کن دلِ دیوانهی ما را
علاجِ دردِ مشتاقان، طبیب عام نشناسد
مگر لیلی کند درمان، غمِ مجنونِ شیدا را
گرت پروایِ غمگینان نخواهد بود و مسکینان
نبایستی نُمود اول به ما آن رویِ زیبا را
چو بنمودی و بربودی ثبات از عقل و صبر از دل
بباید چارهای کردن کنون، آن ناشکیبا را
مرادِ ما وصالِ تُست از دنیا و از عقبی
وگرنه بی شما قدری ندارد دین و دنیا را
چنان مشتاقم ای دلبر به دیدارت که از دوری
برآید از دلم آهی، بسوزد هفت دریا را
بیا تا یک زمان امروز خوش باشیم در خلوت
که در عالم نمیداند کسی احوالِ فردا را
#سعدی
به وصلِ خود دوایی کن دلِ دیوانهی ما را
علاجِ دردِ مشتاقان، طبیب عام نشناسد
مگر لیلی کند درمان، غمِ مجنونِ شیدا را
گرت پروایِ غمگینان نخواهد بود و مسکینان
نبایستی نُمود اول به ما آن رویِ زیبا را
چو بنمودی و بربودی ثبات از عقل و صبر از دل
بباید چارهای کردن کنون، آن ناشکیبا را
مرادِ ما وصالِ تُست از دنیا و از عقبی
وگرنه بی شما قدری ندارد دین و دنیا را
چنان مشتاقم ای دلبر به دیدارت که از دوری
برآید از دلم آهی، بسوزد هفت دریا را
بیا تا یک زمان امروز خوش باشیم در خلوت
که در عالم نمیداند کسی احوالِ فردا را
#سعدی
قدر اهل درد صاحب درد میداند که چیست
مرد صاحبدرد، درد مرد، میداند که چیست
هرزمان در مجمعی گردی چه دانی حال ما
حال تنهاگرد، تنهاگرد، میداند که چیست
رنج آنهایی که تخم آرزویی کشتهاند
آنکه نخل حسرتی پرورد میداند که چیست
آتش سردی که بگدازد درون سنگ را
هرکه را بودست آه سرد، میداند که چیست
بازی عشقست کاینجا عاقلان در شش درند
عقل کی منصوبهٔ این نرد میداند که چیست
قطرهای از بادهی عشقست سد دریای زهر
هرکه یک پیمانه زین می خورد، میداند که چیست
وحشی آنکس را که خونی چند رفت از راه چشم
علت آثار روی زرد میداند که چیست
#وحشی_بافقی
مرد صاحبدرد، درد مرد، میداند که چیست
هرزمان در مجمعی گردی چه دانی حال ما
حال تنهاگرد، تنهاگرد، میداند که چیست
رنج آنهایی که تخم آرزویی کشتهاند
آنکه نخل حسرتی پرورد میداند که چیست
آتش سردی که بگدازد درون سنگ را
هرکه را بودست آه سرد، میداند که چیست
بازی عشقست کاینجا عاقلان در شش درند
عقل کی منصوبهٔ این نرد میداند که چیست
قطرهای از بادهی عشقست سد دریای زهر
هرکه یک پیمانه زین می خورد، میداند که چیست
وحشی آنکس را که خونی چند رفت از راه چشم
علت آثار روی زرد میداند که چیست
#وحشی_بافقی
نظری نیست، به حال منت ای ماه، چرا؟
سایه برداشت ز من مهر تو ناگاه چرا؟
روشن است این که مرا، آینه عمر، تویی
در تو آهم نکند، هیچ اثر، آه چرا؟
گر منم دور ز روی تو، دل من با توست
نیستی هیچ، ز حال دلم آگاه چرا؟
برگرفتی ز سر من، همگی سایه مهر
سرو نورسته من، «انبتک الله» چرا؟
دل در آن چاه زنخ مرد و به مویی کارش
بر نمیآوری، ای یوسف از آن چاه چرا؟
نیکخواه توام و روی تو، دلخواه من است
میرود عمر عزیزم، نه به دلخواه چرا؟
پادشاه منی و من، ز گدایان توام
پاز گدایان، خبری نیستت ای ماه چرا؟
در ازل، خواند به خود حضرت تو سلمان را
«حاش لله» که بود، رانده درگاه چرا؟
#سلمان_ساوجی
سایه برداشت ز من مهر تو ناگاه چرا؟
روشن است این که مرا، آینه عمر، تویی
در تو آهم نکند، هیچ اثر، آه چرا؟
گر منم دور ز روی تو، دل من با توست
نیستی هیچ، ز حال دلم آگاه چرا؟
برگرفتی ز سر من، همگی سایه مهر
سرو نورسته من، «انبتک الله» چرا؟
دل در آن چاه زنخ مرد و به مویی کارش
بر نمیآوری، ای یوسف از آن چاه چرا؟
نیکخواه توام و روی تو، دلخواه من است
میرود عمر عزیزم، نه به دلخواه چرا؟
پادشاه منی و من، ز گدایان توام
پاز گدایان، خبری نیستت ای ماه چرا؟
در ازل، خواند به خود حضرت تو سلمان را
«حاش لله» که بود، رانده درگاه چرا؟
#سلمان_ساوجی