این صبر که من می‌کنم ، افشردن جان است !

زندگی کردنِ من مردنِ تدریجی بود
آن‌چه جان کند تنم عمر حسابش کردم
میخوای نابودش کنی
نزدیکش شو
بهش محبت کن
امیدوارش کن
یکهو بی خبر برو
ادم هم حسابش نکن

نابود که چه عرض کنم

ارگ بم میشه
خشت به خشتش متلاشی
شازده کوچولو باش

یاد بگیر

مسئول اونی هستی که اهلیش کردی
مسئول گلتی
پرسید در چه حالی؟ پاسخ ز دیده‌ام ریخت
‍        چون به هنگامِ وفا هیچ ثباتی‌ت نبود
         می‌کنم شُکر که بر جور دوامی داری
‍       وقت دل کندن، به فکر باز پیوستن مباش
         دل بریدن وعدهٔ دیدار می‌خواهد مگر؟

     عقل اگر غیرت کند، یک بار عاشق می‌شویم
         اشتباه ناگهان، تکرار می‌خواهد مگر؟
دل تنگی آن است
که جسمت نتواند به آنجایی برود
که جانت به آنجا میرود
گاهی آنقدر احساس غربت می‌کنی که دلت می‌خواهد تمام دیوارهای زمان را پشت سر بگذاری و برگردی به یک آشنایی قدیمی و در آغوش کسی که روزگاری صادقانه دوستت داشت از تمام جهان پناه بگیری‌.
به گمانم مارا با خاکِ اندوه آفریدند.
به مرگم راضیم اما فقط یک آرزو دارم؛
سرم را لحظه‌ی آخر به زانوی تو بگذارم؛
بپرسی از من آن لحظه که آیا صحبتی دارم؟بجای اَشهَد و انَّ بگویم "دوستت دارم
دلت با من نیست این را خوب می‌دانم.
فقط این منم که بی تو
خسته‌ام؛
تکه تکه‌ام؛
متلاشی‌ام...
از چشم افتادن رو دافنه دوموریه خیلی خوب توصیف کرده اونجایی که می‌گه:
“روزی با خودم فکر می‌کردم اگر اورا با غریبه ایی ببینم دنیا را به آتش می‌کشم.
اما امروز حاضر نیستم کبریتی روشن کنم تا ببینم او کجاست و چه می‌کند.”
بهم میگه:‌
من تو رَگاشم
نمی‌تونه فراموشم کنه
نمی‌تونه منو از خودش جُدا کنه
حتی اگه بره هزار فرسخ اونورتر
و من دارم به این فکر می‌کنم که چجوری میشه تو رگ یه آدم بود،
ولی هیچ جای زندگیش نبود ...
درست وقتی می گویی:
فراموشش کردم
آهنگی پخش می‌شود
کسی مثل او می‌خندد
یک نفر عطری می‌زند
که بوی او را می‌دهد
و همه فراموشی‌هایت،
هدر می رود...!





و این بزرگترین درد است………..
احساس می‌کنم مدتی‌ است که
با چیزی بیش از توانم درگیر بوده‌ام…
📩 دل هایی که میشکنی ،
      میشه گره های زندگیت...!
دلم میگیرد از دستت
چه بامن میکنی بی رحم ؟
چه رنجی میکشم بی تو
چه جانی میکنم هر#شب !
چه بغضِ پاک و معصومی
برایت میکنم هر بار ...
خدا را خوش نمی آید...
‍    بی‌صدا خیره به عکست شده‌ام ساعت هاست
      کاش تصویرِ تو جان داشت مرا می‌فهمید...
‏گفت: اگر کلمه بودی؟
گفتم: خسته، فرتوت، آشفته، نگران، بی‌تاب، غم‌زده
لیکن
امیدوار، امیدوار، امیدوار...