میخوای نابودش کنی
نزدیکش شو
بهش محبت کن
امیدوارش کن
یکهو بی خبر برو
ادم هم حسابش نکن
نابود که چه عرض کنم
ارگ بم میشه
خشت به خشتش متلاشی
نزدیکش شو
بهش محبت کن
امیدوارش کن
یکهو بی خبر برو
ادم هم حسابش نکن
نابود که چه عرض کنم
ارگ بم میشه
خشت به خشتش متلاشی
وقت دل کندن، به فکر باز پیوستن مباش
دل بریدن وعدهٔ دیدار میخواهد مگر؟
عقل اگر غیرت کند، یک بار عاشق میشویم
اشتباه ناگهان، تکرار میخواهد مگر؟
دل بریدن وعدهٔ دیدار میخواهد مگر؟
عقل اگر غیرت کند، یک بار عاشق میشویم
اشتباه ناگهان، تکرار میخواهد مگر؟
گاهی آنقدر احساس غربت میکنی که دلت میخواهد تمام دیوارهای زمان را پشت سر بگذاری و برگردی به یک آشنایی قدیمی و در آغوش کسی که روزگاری صادقانه دوستت داشت از تمام جهان پناه بگیری.
به مرگم راضیم اما فقط یک آرزو دارم؛
سرم را لحظهی آخر به زانوی تو بگذارم؛
بپرسی از من آن لحظه که آیا صحبتی دارم؟بجای اَشهَد و انَّ بگویم "دوستت دارم
سرم را لحظهی آخر به زانوی تو بگذارم؛
بپرسی از من آن لحظه که آیا صحبتی دارم؟بجای اَشهَد و انَّ بگویم "دوستت دارم
از چشم افتادن رو دافنه دوموریه خیلی خوب توصیف کرده اونجایی که میگه:
“روزی با خودم فکر میکردم اگر اورا با غریبه ایی ببینم دنیا را به آتش میکشم.
اما امروز حاضر نیستم کبریتی روشن کنم تا ببینم او کجاست و چه میکند.”
“روزی با خودم فکر میکردم اگر اورا با غریبه ایی ببینم دنیا را به آتش میکشم.
اما امروز حاضر نیستم کبریتی روشن کنم تا ببینم او کجاست و چه میکند.”
بهم میگه:
من تو رَگاشم
نمیتونه فراموشم کنه
نمیتونه منو از خودش جُدا کنه
حتی اگه بره هزار فرسخ اونورتر
و من دارم به این فکر میکنم که چجوری میشه تو رگ یه آدم بود،
ولی هیچ جای زندگیش نبود ...
من تو رَگاشم
نمیتونه فراموشم کنه
نمیتونه منو از خودش جُدا کنه
حتی اگه بره هزار فرسخ اونورتر
و من دارم به این فکر میکنم که چجوری میشه تو رگ یه آدم بود،
ولی هیچ جای زندگیش نبود ...
درست وقتی می گویی:
فراموشش کردم
آهنگی پخش میشود
کسی مثل او میخندد
یک نفر عطری میزند
که بوی او را میدهد
و همه فراموشیهایت،
هدر می رود...!
و این بزرگترین درد است………..
فراموشش کردم
آهنگی پخش میشود
کسی مثل او میخندد
یک نفر عطری میزند
که بوی او را میدهد
و همه فراموشیهایت،
هدر می رود...!
و این بزرگترین درد است………..
دلم میگیرد از دستت
چه بامن میکنی بی رحم ؟
چه رنجی میکشم بی تو
چه جانی میکنم هر#شب !
چه بغضِ پاک و معصومی
برایت میکنم هر بار ...
خدا را خوش نمی آید...
چه بامن میکنی بی رحم ؟
چه رنجی میکشم بی تو
چه جانی میکنم هر#شب !
چه بغضِ پاک و معصومی
برایت میکنم هر بار ...
خدا را خوش نمی آید...
گفت: اگر کلمه بودی؟
گفتم: خسته، فرتوت، آشفته، نگران، بیتاب، غمزده
لیکن
امیدوار، امیدوار، امیدوار...
گفتم: خسته، فرتوت، آشفته، نگران، بیتاب، غمزده
لیکن
امیدوار، امیدوار، امیدوار...