هر بار که نیاز داشته باشم
به خودم یادآوری کنم
که در دنیا، زیبایی و خوبی نیز وجود دارد؛
به تو فکر خواهم کرد...!
@delshodegan28
آرتور گلدن
به خودم یادآوری کنم
که در دنیا، زیبایی و خوبی نیز وجود دارد؛
به تو فکر خواهم کرد...!
@delshodegan28
آرتور گلدن
❤4❤🔥1😍1
Forwarded from Hαмιd ѕαlιмι
صبح، به پسر خیلی کوچک افغان که آمده بود نان بگیرد کمک کردم نانها را بگذارد روی میز تا سرد شوند. به دستهای خیلی کوچک خیلی کارکردهاش نگاه کردم و یاد دستهای پدرم افتادم که از بچگی کار کرده بود. اسمش ناصر بود و گفت یک سال است مادرش را ندیده. یادش دادم چطور برای کلاغها نان خرد کند. بدش نیامد. امیدوارم او را یاد مادرش نینداخته باشم.
ظهر وسط فیلمبرداری به زن میانسال منشی صحنه گفتم گوشوارهاش خیلی قشنگ است. گفت روز بدی داشته و ممنون است و بعد انگار طاقتش تمام شده باشد رفت یک گوشه و سیگار روشن کرد. امیدوارم تنهاییش را بزرگتر نکرده باشم.
عصر در متروی شلوغ با مرد مسنی دوست شدم که تقلید صدا میکرد و پولی میگرفت و دعایی میکرد. گفت از ده صبح تا یک میآید مترو، بعد میرود خانه و زن بیمارش را تیمار میکند، و باز عصر میآید. گفت پول کمی درمیآورد. پرسیدم چرا چیزی نمیفروشد، گفت نمیگذارند. گفت یکبار جوراب برای فروش آورده و دستفروشهاس دیگر کتکش زدهاند. برای درمانده و فقیربودن خیلی پیر بود.امیدوارم بالاخره پولی به خانه برده باشد.
حالا شب نشسته روی همهچیز. دورم، از خودم و آدمها و قصهها و یار و بهار. تنهاییم مثل صلیبی خوشدست به گردنم آویخته و خوب میدانم این وردهای کوتاه دردی را دوا نمیکند. امشب هم میگذرد و فردا در کوهستان دوباره زنده میشوم و این سنگ بزرگ زندگی را با خودم به درهها و قلهها میبرم. این سرنوشت من است، ادامهدادن حتی وقتی ادامهدادن تقریبا غیرممکن است. شاید هم فردا پسربچهی افغان مادرش را دید، من تو را، و ابرهای پاییز تهران را.
همین.
@hamid59salimi
ظهر وسط فیلمبرداری به زن میانسال منشی صحنه گفتم گوشوارهاش خیلی قشنگ است. گفت روز بدی داشته و ممنون است و بعد انگار طاقتش تمام شده باشد رفت یک گوشه و سیگار روشن کرد. امیدوارم تنهاییش را بزرگتر نکرده باشم.
عصر در متروی شلوغ با مرد مسنی دوست شدم که تقلید صدا میکرد و پولی میگرفت و دعایی میکرد. گفت از ده صبح تا یک میآید مترو، بعد میرود خانه و زن بیمارش را تیمار میکند، و باز عصر میآید. گفت پول کمی درمیآورد. پرسیدم چرا چیزی نمیفروشد، گفت نمیگذارند. گفت یکبار جوراب برای فروش آورده و دستفروشهاس دیگر کتکش زدهاند. برای درمانده و فقیربودن خیلی پیر بود.امیدوارم بالاخره پولی به خانه برده باشد.
حالا شب نشسته روی همهچیز. دورم، از خودم و آدمها و قصهها و یار و بهار. تنهاییم مثل صلیبی خوشدست به گردنم آویخته و خوب میدانم این وردهای کوتاه دردی را دوا نمیکند. امشب هم میگذرد و فردا در کوهستان دوباره زنده میشوم و این سنگ بزرگ زندگی را با خودم به درهها و قلهها میبرم. این سرنوشت من است، ادامهدادن حتی وقتی ادامهدادن تقریبا غیرممکن است. شاید هم فردا پسربچهی افغان مادرش را دید، من تو را، و ابرهای پاییز تهران را.
همین.
@hamid59salimi
❤5😭1
«خوابها کجا واقعیت دارند
کجا زندهاند
آن خانه کجا بود
آن صبح نورگیر
خواب دیدم دستت بر شانهام بود
و انگار دوستم داشتی.»
@delshodegan28
• ماهیان خاکزی / رضا جمالی حاجیانی
کجا زندهاند
آن خانه کجا بود
آن صبح نورگیر
خواب دیدم دستت بر شانهام بود
و انگار دوستم داشتی.»
@delshodegan28
• ماهیان خاکزی / رضا جمالی حاجیانی
❤1🕊1
ما مثل شعرهای فارسی بودیم؛
پر از غرابت معنایی
عجیب، دور از هم،
اما عمیقاً آشنا.
شاید تمامِ شباهتمان همین بود؛
که بعد از سرودنِ هم،
دیگر هیچکس
قافیهی ما نشد.
پر از غرابت معنایی
عجیب، دور از هم،
اما عمیقاً آشنا.
شاید تمامِ شباهتمان همین بود؛
که بعد از سرودنِ هم،
دیگر هیچکس
قافیهی ما نشد.
❤4