امروز و هر روزتـون
سرشـار از انرژی مثبت
روز و روزگارتـون
بـر وفـق مـراد
و لحظه لحظه زندگیتون
پـر از شـادی و بـرکت
🍃 http://🔜t.me/delogol
سرشـار از انرژی مثبت
روز و روزگارتـون
بـر وفـق مـراد
و لحظه لحظه زندگیتون
پـر از شـادی و بـرکت
🍃 http://🔜t.me/delogol
مادرم بعد از آنکه همه ما فرزندانش از خانه رفتیم و هر کدام دنبال زندگی خودمان رفتیم، عادت کرد با تلویزیون روشن بخوابد.
اوایل فکر میکردم فقط یک عادت ساده است.
تا اینکه شبی مهمان خانهاش بودم.
حدود ساعت دو نیمهشب برای خوردن یک لیوان آب از خواب بیدار شدم. تلویزیون هنوز روشن بود و نور آبی و کمرنگش فضای پذیرایی را روشن کرده بود. مادرم روی مبل خوابیده بود و دستانش را دور خودش حلقه کرده بود؛ انگار میخواست چیزی را در آغوش بگیرد که دیگر آنجا نبود.
آرام به سمت تلویزیون رفتم تا خاموشش کنم.
اما قبل از اینکه دستم به کنترل برسد، صدای زمزمهاش را در خواب شنیدم.
گفت:
تلویزیون را خاموش نکن… اینطوری حس میکنم هنوز آدمهایی در خانه هستند.
دلم شکست.
آن لحظه فهمیدم مادرم از تاریکی نمیترسد.
او از سکوت میترسد.
از سکوت خانهای که روزی پر از خنده و گفتوگو بود.
از سکوت آشپزخانهای که زمانی عطر غذا و صدای رفتوآمد همه جا را پر میکرد.
از سکوت اتاقهایی که حالا درهایشان بسته مانده و کمتر کسی واردشان میشود.
از سکوت روزهایی که میگذرند و تلفن کمتر از گذشته زنگ میخورد.
از سکوتی که در آن کسی نمیپرسد:
مامان، امروز حالت چطور است؟
در حالی که من سرگرم ساختن زندگی خودم بودم؛ کار میکردم، دنبال مسئولیتهایم میدویدم، بهانه میآوردم که وقت ندارم، مادرم یاد گرفته بود با صدای آدمهای غریبه در تلویزیون به خواب برود، چون صدای فرزندانش دیگر در خانهاش نمیپیچید.
آن شب دیگر خوابم نبرد.
نشستم و به او نگاه کردم.
به دستان خستهاش.
همان دستهایی که وقتی میترسیدم دستم را میگرفتند.
همان دستهایی که برایمان غذا میپختند، اشکهایمان را پاک میکردند و بیوقفه زحمت میکشیدند تا هیچ کمبودی احساس نکنیم.
همان دستهایی که تمام عمر تلاش کردند ما هرگز احساس تنهایی نکنیم.
و آنجا بود که حقیقتی تلخ در وجودم نشست.
بعضی از پدرها و مادرها بیش از پول، به حضور فرزندانشان نیاز دارند.
زیرا روزی میرسد که دیگر اصراری برای دیدن ما نمیکنند.
کمتر تماس میگیرند.
کمتر میگویند دلتنگمان هستند.
نه به این دلیل که دیگر نیازی به ما ندارند.
بلکه چون نمیخواهند سربار به نظر برسند.
و شاید غمانگیزترین بخش ماجرا همین باشد.
کسانی که تمام زندگیشان را صرف عشق ورزیدن، مراقبت کردن و ساختن دنیایی امن برای ما کردهاند، گاهی در سالهای پایانی عمرشان در خانههایی ساکت و خالی مینشینند و برای فرار از تنهایی، به صدای تلویزیون پناه میبرند؛ تنهاییای که هرگز دوست نداشتند ما از آن باخبر شویم.
اگر پدر و مادرتان هنوز در کنار شما هستند، به آنها زنگ بزنید.
به دیدنشان بروید.
کنارشان بنشینید.
به حرفهایشان گوش دهید، حتی اگر آن داستانها را صد بار شنیده باشید.
زیرا روزی خواهد رسید که آن خانه برای همیشه در سکوت فرو میرود.
و آن روز، آرزو خواهید کرد کاش بیشتر رفته بودید، بیشتر مانده بودید و بیشتر با صدای خودتان خانه شان را پر کرده بودید.
حقیقتی تلخ و دردناک
😔😔😔😔😔😔😔😔
@delogol
اوایل فکر میکردم فقط یک عادت ساده است.
تا اینکه شبی مهمان خانهاش بودم.
حدود ساعت دو نیمهشب برای خوردن یک لیوان آب از خواب بیدار شدم. تلویزیون هنوز روشن بود و نور آبی و کمرنگش فضای پذیرایی را روشن کرده بود. مادرم روی مبل خوابیده بود و دستانش را دور خودش حلقه کرده بود؛ انگار میخواست چیزی را در آغوش بگیرد که دیگر آنجا نبود.
آرام به سمت تلویزیون رفتم تا خاموشش کنم.
اما قبل از اینکه دستم به کنترل برسد، صدای زمزمهاش را در خواب شنیدم.
گفت:
تلویزیون را خاموش نکن… اینطوری حس میکنم هنوز آدمهایی در خانه هستند.
دلم شکست.
آن لحظه فهمیدم مادرم از تاریکی نمیترسد.
او از سکوت میترسد.
از سکوت خانهای که روزی پر از خنده و گفتوگو بود.
از سکوت آشپزخانهای که زمانی عطر غذا و صدای رفتوآمد همه جا را پر میکرد.
از سکوت اتاقهایی که حالا درهایشان بسته مانده و کمتر کسی واردشان میشود.
از سکوت روزهایی که میگذرند و تلفن کمتر از گذشته زنگ میخورد.
از سکوتی که در آن کسی نمیپرسد:
مامان، امروز حالت چطور است؟
در حالی که من سرگرم ساختن زندگی خودم بودم؛ کار میکردم، دنبال مسئولیتهایم میدویدم، بهانه میآوردم که وقت ندارم، مادرم یاد گرفته بود با صدای آدمهای غریبه در تلویزیون به خواب برود، چون صدای فرزندانش دیگر در خانهاش نمیپیچید.
آن شب دیگر خوابم نبرد.
نشستم و به او نگاه کردم.
به دستان خستهاش.
همان دستهایی که وقتی میترسیدم دستم را میگرفتند.
همان دستهایی که برایمان غذا میپختند، اشکهایمان را پاک میکردند و بیوقفه زحمت میکشیدند تا هیچ کمبودی احساس نکنیم.
همان دستهایی که تمام عمر تلاش کردند ما هرگز احساس تنهایی نکنیم.
و آنجا بود که حقیقتی تلخ در وجودم نشست.
بعضی از پدرها و مادرها بیش از پول، به حضور فرزندانشان نیاز دارند.
زیرا روزی میرسد که دیگر اصراری برای دیدن ما نمیکنند.
کمتر تماس میگیرند.
کمتر میگویند دلتنگمان هستند.
نه به این دلیل که دیگر نیازی به ما ندارند.
بلکه چون نمیخواهند سربار به نظر برسند.
و شاید غمانگیزترین بخش ماجرا همین باشد.
کسانی که تمام زندگیشان را صرف عشق ورزیدن، مراقبت کردن و ساختن دنیایی امن برای ما کردهاند، گاهی در سالهای پایانی عمرشان در خانههایی ساکت و خالی مینشینند و برای فرار از تنهایی، به صدای تلویزیون پناه میبرند؛ تنهاییای که هرگز دوست نداشتند ما از آن باخبر شویم.
اگر پدر و مادرتان هنوز در کنار شما هستند، به آنها زنگ بزنید.
به دیدنشان بروید.
کنارشان بنشینید.
به حرفهایشان گوش دهید، حتی اگر آن داستانها را صد بار شنیده باشید.
زیرا روزی خواهد رسید که آن خانه برای همیشه در سکوت فرو میرود.
و آن روز، آرزو خواهید کرد کاش بیشتر رفته بودید، بیشتر مانده بودید و بیشتر با صدای خودتان خانه شان را پر کرده بودید.
حقیقتی تلخ و دردناک
😔😔😔😔😔😔😔😔
@delogol
🔻🔻
گاهی، گرسنگیِ آدمها نان نیست...
کسی است که موقع حرف زدن، در چشمهایشان نگاه کند.
کسی که پیش از قضاوت، احوالشان را بپرسد.
و کسی که یادش باشد فقر، همیشه خالی بودنِ جیب نیست؛ گاهی خالی بودنِ سهمِ آدم از احترام است.
مهربانی، وقتی کامل میشود که عزتِ انسان را هم سیر کند.
«اگر نمیتوانی رنج دنیا را از بین ببری، دستکم کاری کن کسی در کنار تو احساس حقارت نکند.» 🤍🌱
🔜t.me/delogol
.
گاهی، گرسنگیِ آدمها نان نیست...
کسی است که موقع حرف زدن، در چشمهایشان نگاه کند.
کسی که پیش از قضاوت، احوالشان را بپرسد.
و کسی که یادش باشد فقر، همیشه خالی بودنِ جیب نیست؛ گاهی خالی بودنِ سهمِ آدم از احترام است.
مهربانی، وقتی کامل میشود که عزتِ انسان را هم سیر کند.
«اگر نمیتوانی رنج دنیا را از بین ببری، دستکم کاری کن کسی در کنار تو احساس حقارت نکند.» 🤍🌱
🔜t.me/delogol
.
Telegram
@delogol
ارتباط با ادمین :
@shinzohana
@shinzohana
دلم با تمام مردمیست که در دلِ این روزهای تلخ، رنج را نفس میکشند و با این وجود چراغِ امید را خاموش نگذاشتهاند.
زخمِ جنوب ایران، تنها بر تنِ خاک نیست؛ زخمیست که بر دلِ همه ما نشسته است.
برای ایران… برای جنوب…🥀🥀🥀
🔜t.me/delogol
زخمِ جنوب ایران، تنها بر تنِ خاک نیست؛ زخمیست که بر دلِ همه ما نشسته است.
برای ایران… برای جنوب…🥀🥀🥀
🔜t.me/delogol
Telegram
@delogol
ارتباط با ادمین :
@shinzohana
@shinzohana
.
جنوب... جایی که آسمان بارها زخمی شد، اما زمین هنوز بوی زندگی میدهد. نخلهایش ایستادهاند، دریاهایش آرام نگرفتهاند و مردمش ثابت کردهاند که بعضی سرزمینها را فقط با خاکشان نمیسنجند؛ با صبری که در دلشان دارند میسنجند...
🔜t.me/delogol
جنوب... جایی که آسمان بارها زخمی شد، اما زمین هنوز بوی زندگی میدهد. نخلهایش ایستادهاند، دریاهایش آرام نگرفتهاند و مردمش ثابت کردهاند که بعضی سرزمینها را فقط با خاکشان نمیسنجند؛ با صبری که در دلشان دارند میسنجند...
🔜t.me/delogol
راستی و یکرویی موهبتی است که به اندازهی هوش و زیبایی نادر است
و بیانصافی است که انسان آن را از همه کس طلب کند.
#رومن_رولان
🔜t.me/delogol
و بیانصافی است که انسان آن را از همه کس طلب کند.
#رومن_رولان
🔜t.me/delogol
این نقشه ی ایران در دوران هخامنشیان. اگر این امپراطوری را حفظ کرده بودیم، الان از شمال هندوستان تا مصر، از این ور تا یونان و اسپانیا برق نداشتن🙄🙄🙄
🔜t.me/delogol
🔜t.me/delogol