دل‌دوده‌ها | زهره رسولی
120 subscribers
35 photos
1 video
4 files
39 links
دفتر مشق «مدرسه نویسندگی»

t.me/mouzamini :کانال داستان کودک
Download Telegram
روی آن لحاف‌ها همه کاری می‌کردم؛
از خاله‌بازی گرفته تا خرابکاریِ وسط تشک‌ها.
چرا دعوایم نمی‌کردی؟
چرا آن‌قدر مهربان بودی؟
چرا این‌چنین در خاطرم مثل قدیسی مانده‌ای؟
کاش یک‌بار بر من دست بلند می‌کردی.
دلم از تو می‌شکست و هزار تکه می‌شد.
مامانی، خانه‌ات برای من بهشت بود
و خدای آن خانه فقط تو بودی.
دلم می‌خواست قبله‌ام باشی و سمت تو نماز بخوانم؛
قول می‌دادم حتی نماز شبم هم قضا نمی‌شد.

معبد سوم

سومین معبد من، آشپزخانه‌ی کوچک و روشن‌تان بود.
بودای من، آن‌جا تو بودی.
نیمی از عمرت را آن‌جا گذراندی —
جایی که زنان می‌پزند،
اما تو افکار را هم می‌پختی.
یاد دادی که باید اندیشه‌هایم را با خودم به آشپزخانه ببرم.
یاد دادی می‌شود فکرها را:
در سالاد شیرازی خرد کرد،
در کتلت رنده کرد،
در غذاساز ریخت،
مثل کوفته گرد کرد،
مثل خمیر ورز داد،
پخت.
و اگر فکری زهرآلود بود؟
یاد دادی می‌شود بی‌صدا با چاقویی تیز،
سرش را برید،
لای پوست پیاز و تفاله‌ی چای پنهانش کرد،
دفنش کرد،
و لبخند زد.
تو بودی که یادم دادی درست بو کشیدن یعنی چه.
یادت هست؟ وقتی درِ لیمو عمانی‌ها را باز می‌کردی،
با این‌که می‌دانستی چیست،
چشمانت را می‌بستی و با تمام حس‌های وجودت بو می‌کشیدی‌شان.
از بوی غذاها می‌فهمیدی چیزی کم دارد —
و حتی چه چیزی کم دارد.

مامانی.
تو برای من، شربت خاکشیر و شاه‌سپران بودی در گرمای جگرسوز تابستان.
تو را که در جانم می‌ریزم،
خاموش می‌شوم،
خنک می‌شوم،
پر می‌شوم از شیرینیِ ملایم و عطرآگینِ تو.
هر جا می‌رفتی، مثل جوجه‌اردکی پشت سرت می‌آمدم.
برایم جوجه‌اردک خریدی و در نبودم مراقب‌شان بودی.
تو و دایی از جنس بارانم.
دایی مهربانم، پسر فداکارت.

معبد چهارم

چهارمین عبادتگاهم، اتاقی بود که تا نیمه‌شب در آن با کلمات عشق‌بازی می‌کردیم.
حتی اگر برق‌ها می‌رفت، تو چراغ گازیِ دو حبابی را روشن می‌کردی،
میل‌های بافتنی‌ات یکدیگر را می‌بوسیدند،
و شال‌ها، کلاه‌ها، و جلیقه‌هایی می‌بافتند،
تا زمستان، جرأت نکند قلبمان را سرد کند.

از کتاب‌ها می‌گفتی؛
از گناهان کبیره، از حسن صباح، از «دزیره» چنان سخن می‌گفتی که گویی کنارش زیسته‌ای.
و از زیرزمین‌های اردشیر بابکان، چنان نقل می‌کردی که انگار دستم را گرفته‌ای و هیس‌کنان، از دل تاریخ عبورم می‌دهی.
از «کتاب اخلاق» آن‌چنان می‌خواندی که گویا همان شب، شمسم تو بودی؛
می‌گفتی:
"عشاق را مجبور نکنند رودررو بنشینند، این‌گونه عیب‌ها بیشتر بر هم آشکار می‌شود...
عشاق، باید در جوار هم باشند."
و ما همیشه رو‌ در رو و‌ در جوار هم بودیم.

تلویزیون کوچک معبدم را یادت هست؟
می‌گفتی دلت دیگر با مستند حیوانات نیست،
از دیدن ماری که به جانوری دیگر آسیب می‌زد، دل‌غمگین می‌شدی.
گاه با هم سریالی طنز می‌دیدیم،
یواشکی می‌خندیدیم تا خانه بیدار نشود.
کرکره‌های کرم‌رنگ را به پهلو می‌کشیدی،
می‌خوابیدند، پهلو به پهلوی هم،
اما چراغ پُرمصرف تیر برق،
از لای آن‌ها سرک می‌کشید و خود را مهمان خلوتمان می‌کرد.
من اما، حواسم به خط نورش بود.
انگار نورِ دلِ تو را دنبال می‌کردم تا در من نفوذ کند.

پنجره‌های خانه‌ات از زمین تا سقف کشیده شده بودند،
سکویی کوچک داشتند که می‌شد رویش نشست و پاها را آویزان کرد.
اگر می‌افتادم، حیاط مرا از پاهایم به آغوش می‌کشید.
آخر خانه‌ی تو، به کسی آسیب نمی‌زد.

معبد پنجم

پنجمین معبد من، پذیرایی خانه بود؛
رو‌به‌روی همان اتاق، با دهلیزی که میانشان جاری بود.
چادرنمازهایت را به دستگیره‌ی درها می‌بستم،
هیچ‌وقت نگفتی: «نکن!»
نگفتی: «اینجا برای مهمان است!»

زیر ناهارخوری چوب‌گردو. کنج پذیرایی،
با بچه‌های محله خاله‌بازی می‌کردیم.
به تخمه‌ها آب می‌زدیم تا شوری‌شان برود،
و تو، گاهی برایمان میوه خرد می‌کردی تا قند خون‌مان نیفتد.
چقدر خوش بودیم.
زیر همان میز چوب‌گردوی گوشه‌ی پذیرایی.

زمان انفجارها، آن‌جا پناهگاه‌تان بود.
آن عصر را چگونه پشت سر گذاشتی؟
تنت لرزید؟
بعد از اتمام انفجارها توانستی بازپخش سریال اوشین را ببینی؟
اصلاً هیچ‌وقت، به فکر خودت هم بوده‌ای؟

آخرین معبد

آخرین معبد، کفشَنِ ورودی دالان بود؛
جا‌آویزدار، با کمدی کوچک در سرآستینش.
گنجینه‌ی اسرارم همان‌جا بود.
یواشکی درش را باز می‌کردم،
از تو الهام می‌گرفتم،
و می‌نوشتم. می‌نوشتم. می‌نوشتم.
زمان به احترام از تو نوشته‌هایم می‌ایستاد.
در پایان باز نوشته‌هایم را در دل جاکفشی می‌گذاشتم.

از پنج‌شنبه شب‌هایی که به دیدارت می‌آمدم،
و جمعه شب‌هایی که به اجبار، خانه‌ات را ترک می‌کردم.
چه شعرها نوشتم.
معلم‌ها قول خواندن و چاپ دادند،
اما گم‌شان کردند.

اما تو؟
تو هیچ‌وقت حتی پنج سطر "دوستت دارم" را هم گم نکردی.
ای کاش دفترهایم را هم به تو می‌سپردم.
تو، مهربان‌ترین امانت‌دار دنیایی.

و چه زیبا، با تنی که حالا سنگ شده*
هنوز هم امانت‌داری می‌کنی.
امانت‌داریِ بغض‌های چشمانم را.
👏32
*در صورت تشدید بیماری پارکینسون، تمام عضلات بدن خشک می‌شوند، و تمام سر و بدن بی‌وقفه و بی‌اختیار می‌لرزد.

زهره رسولی
4😭3
جوهره‌های رها‌شده
بخش پنجم

من، افکارم را مثل تو در آشپزخانه جا گذاشتم. اما هرگز نتوانستم مثل تو جلوی آینه بایستم و لبخند زدن را تمرین کنم. آن لبخندهای اشراف‌زاده‌وار، که اندوه و خشم را پشت چین‌های پیشانی پنهان می‌کردند. در این کار، تبحری غریزی داشتی. آن زمان‌ها که هنوز هوش مصنوعی نبود و آینه‌ها تنها محرم رازهای پنهانت بودند.

فهمیده‌ام، حالا هم آینه‌ها بیش از من صورتت را می‌بینند. خوش به حالشان. حتی خواسته‌هایت از آن‌ها بیشتر بود تا از آدم‌ها. آن‌ها دریچه‌ی پنهان دلت بودند، سفیران بی‌صدای پیامی که به جهانی دیگر می‌رسید.

آینه‌ها دیدند که آن دخترک ده ساله‌ی چشم‌سبز، چطور به یک‌باره عروس شد. آن‌قدر کودک بودی که از دیدن تصویر خودت در آینه خجالت می‌کشیدی؛ چون به جای عروسک، قرار بود برایت مرد بخرند. نمی‌دانم پدربزرگم چگونه در آغوش کوچکت جا شد. توانستی اصلاً او را بغل بگیری؟ آینه‌ها دیدند که پشت درهای بسته، کودکی‌ات را دفن کردی. نترسیدی، اما نگذاشتند. رویت نباید باز می‌شد. نه بر کسی، نه بر چیزی. انگار قرار بود باز شدن رویت، آغاز عصیان باشد.

نوجوان که باشی، دلت گرمای یک زانو می‌خواهد، آغوشی بی‌کلام. نه نصیحت، نه ترس. تو حتی بدن امنی هم نداشتی که به خودش تکیه کند. وقتی جسم و جان علیه آدم می‌شوند، از دیگران چه توقعی می‌ماند؟

آینه‌ها تماشاگر لحظه‌ای بودند که برای نخستین‌بار از خدا، از خودت، موی سفید خواستی. پیری. نشانه‌ای از خستگی. زیبایی‌ات مجال پیر شدن نمی‌داد، اما افسردگی پنهانت نشانه‌ای می‌خواست برای دیده شدن. برای فهمیده شدن. خواستی که آینه‌ها با تو فرار کنند، ببرندت به جایی دور، جایی که خودت را نشناسی؛ نه همسر، نه فرزند، نه نام. در ازدحام بیدهای مجنون، جایی بخوابی و دیگر بیدار نشوی.

دیدی؟ من فهمیده بودم. حتی وقتی نبودم. حتی وقتی "پَرِ پَروازت" نشده بودم. و چه پر سنگینی بودم. نه تو را به ابر رساندم، نه نسیم را مهمان صورتت کردم. اما بالاخره یکی از آرزوهایت برآورده شد: «نخستین تار موی سپید در سی سالگی». چه شاد بودی. هدیه‌ای که هیچ تولدی نداشت.

موهایت اما، نه کدر، نه بی‌جان بلکه سفیدی‌شان به رنگ مرواریدهایی ته اقیانوس بود. براق، دور از دسترس. لا به لای‌شان، مرواریدی طوسی، مرواریدی سپید. هایلایتی اعجازانگیز.

یادت هست؟ یک بار گفتی: «وقتی پیر می‌شویم، هر چه در دل داریم، در چهره‌مان نمایان می‌شود و تا مرگ با ما می‌ماند.» راست می‌گفتی. زیبایی‌ات، اصالتش، از دل آمده بود. و همین، راز ماندگاری‌اش بود.

نپرس چرا ژنتیک زیبایت در رگ‌های ما ندوید. شاید خدا می‌دانست که زیبایی اگر تکرار شود، دیگر زیبایی نیست. پس تو را یکتا آفرید. خاص و کمیاب.

آینه‌ها بیشتر از همه‌ی آدم‌های دنیای کوچکت تو را دیدند. آن روزی را به خاطر دارند که برای اولین‌بار، رژ لب قرمزِ هوس‌انگیزی روی لبانت کشیدی، تا برای همسرت دلبری کنی. ولی لبخندت در نگاه عبوس مردی گم شد. آینه اما، تو را همان‌طور دوست داشت. با همان لب‌های قرمز، با همان امید خاموشی که هنوز در چشم‌هایت برق می‌زد.

آینه‌ها دیدند که اولین رعشه‌ی انگشتت چگونه آمد. دیدند و هیچ‌کس را خبر نکردند. با همان سکوت‌شان، لرزش را در سرسرای وجودت ثبت کردند. بی‌صدا. بی‌داوری.

من هیچ‌وقت آن آینه‌ی بزرگِ اتاق انتهایی را دوست نداشتم. همان اتاقی که خورشید سانتی‌خانه بود. انگار دهان گشوده بود تا زندگی را ببلعد. بارها خواستم بشکنمش، ولی جرأتش را نداشتم. نگاه از آن می‌دزدیدم و به سراغ کشوی چوبی محبوبم می‌رفتم. کشویی که بوی تو را می‌داد.

وسایل کودکیت. نه، جوانیت. نه، نوجوانی‌ات در آن آرمیده بودند.
سایه‌های براق و اکلیل‌دار، طرح‌های شگفت‌انگیز روی کاغذهای الگو. طاووس، گل و نقش‌هایی که انگار هنوز گرمِ جان تو بودند. آن کشو، زنده بود. آن‌قدر زنده که گاهی حتی خوابش را می‌دیدم.

آینه‌ها می‌دانند چطور، با چه شور و ذوقی سبد کرم‌رنگت را برای سفر پر می‌کردی. آن سینی نارنجی که همیشه آخر از همه می‌نشست کنار دستت، میان تمام چیزهایی که رنگِ عشق داشتند. دل به جنگل می‌دادی، به دریا، به جاده‌هایی که به بندر شرفخانه ختم می‌شد به کاروانسرای نیمه فرو ریخته‌ی کنار بندر. که روزگاری خدابیامرز پدربزرگت صاحبش بود. که زمان عصر خنده های واقعی، تفرجگاهی بود.
یا به کوچه‌باغ‌های زنوز، یا زیر پُل طلایی‌اش. عاشق جریان آب رودخانه ی زیر پل بودی، هرچه خشن تر و پر آب و گِل‌تر بود، مامانی پسندتربود. گاه زیر درختان وحشیِ گردو اُتراق می کردیم و گاه زیر درخت سیبی انبوه.
5
در مسیر، زیر درختان وحشی گردو، چشمه‌ای بود که اگر در آب سرد رو به یخ آن دستانمان را نمی‌شستیم، گردش ما ممکن نمی‌شد، حتما باید علف وحشی خوراکی در زمین می‌بود که ما آنرا می کندیم و ذوق می کردیم که« ببین! آویشن است.» و با آن چای آویشن دم می‌کردیم و یا با یک کتری چای آلبالو، ساعت‌ها خاطره‌بازی می‌کردیم و مُدام از خاطراتِ ایام خود می‌گفتی و من از مسافت‌های دور بین‌مان.

آینه را هم با خودت می‌بردی. او می‌دیدت که زیر درخت گلابی قهقهه می‌زنی. یا برگ‌های لرزانِ انگور را با دست‌های لرزان می‌چینی تا دلمه‌ی امیدت را دوباره بپزی. می‌دانست که صدای خنده‌ات از دل خستگی می‌آید، و چشم‌هایت هنوز دنبال آغوشی بی‌صداست.

آینه‌ها صبورند. ساکت‌اند. و گاهی شوم. آن‌ها همه‌چیز را می‌بینند. بی‌آنکه بخواهی، بی‌آنکه بگویی. و هیچ‌وقت، هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنند.
و من، در میان تمام این تصویرها، فقط تماشاگرم؛ تماشاگر آینه‌هایی که عاشق تو بودند. کاش می‌شد یک بار—فقط یک‌بار—آن‌طور که آن‌ها تو را دیدند، من هم ببینمت. بدون‌ داوری، بدون ترحم، فقط با درک و حیرت. چون حالا می‌فهمم، آینه‌ها تنها سطحی برای انعکاس نبودند، بلکه حافظه‌ی پنهانی بودند از زنی که می‌خواست خودش باشد؛ حتی وقتی دنیا از او فقط نقش می‌خواست. آینه‌ها هنوز در خانه‌اند، ولی حالا وقتی به آن‌ها نگاه می‌کنم، دنبال خودم نمی‌گردم.
دنبال تو می‌گردم.

زهره رسولی
👏43👌1
جوهره‌های رهاشده
میدان ساعت، انگلستان تبریز


آنجا که معماری، خاطره را به بند می‌کشد و روح، در سکون معنا می‌یابد.

بعضی روزها هم هست که حالم خوب نیست. این نبودنِ حالِ خوب، گاهی هفته‌ها طول می‌کشد؛ مثل قطره‌ای که در گلو مانده و راهش را بسته، بی‌آن‌که بغض باشد، بی‌آن‌که اشک. اما بعد، ناگهان، مثل نوزادی که تازه به دنیا آمده همه چیز این جهان مرا خوشحال می‌کند.

حتی لیوان نشُسته‌ای که از شب قبل کنار کتاب‌هایم جا خوش کرده. ملافه‌ی چروک تخت، شیشه‌های باران‌زده و کثیف، اسباب‌بازی‌های منفجر شده در سطح خانه. همه‌شان، رو‌در‌رویم می‌ایستند تا بگویند: «ما هستیم، پس تو زنده‌ای.»

و همین، هدیه‌ی روزی‌ست که به من داده شده. می‌توانم با آن روز، هر کاری که دلم می‌خواهد بکنم. حتی اگر نیمی‌اش صرف چنگ زدن لای موهایم باشد. حتی اگر فقط به پهلو روی مبل بخوابم، بی‌هیچ هدفی. حتی یک چُرت ظهرگاهی، در سکوت خانه‌ای که افکارم آن را در آغوش کشیده‌اند، خانه‌ای که نمی‌گذارد فراموش کنم هنوزم زنده‌ام. هنوز زنده‌ای.

حتی رفتنم به دنبال دخترم، که در حیاط مدرسه منتظرم ایستاده و قرار است شوق چشمانش از دیدنم دوباره بدرخشد؛ مثل نخستین روزی که آسمان را کشف کرد و گفت: «نگاه کن مامان، رنگش امروز فرق کرده!»

عاشق هیجانات ریز چهره‌ی درون‌گرایش هستم. غرور و خودبزرگ‌بینی دل‌ربایش، زاده‌ی همین محله است، محله‌ای که نه به خاطر دیوارهایش، که به خاطر او برایم معنای وطن دارد. و من، این تفاوت را دوست دارم. دستان کوچکش را اندکی می‌فشارم؛ به مانند ماهی قرمزی‌ست که می‌خواهد از زیر دستم در برود.

و من این رفتن را دوست دارم، این لغزیدن بی‌صدا را؛ چون اگر از زیر دستم در نرود، دیدن موهای فرخورده‌ی زیبایش را از پشت سر از دست می‌دهم. و این، ناراحتم می‌کند، انگار بخشی از نور آفتاب را جا گذاشته باشم در حیاط مدرسه‌ای که او را پس می‌گیرد.
دیدن رونده‌ها و مخروبه‌های کوچه‌ی صدر، خوشحالم می‌کند. حتی اگر اولین جایی که با آن روبه‌رو می‌شوم، درِ دریده‌ی مدرسه‌ی صفا باشد، مدرسه‌ای که حالا بیشتر شبیه زخم باز مانده‌ای بر تن محله است تا مکانی برای یاد گرفتن.

مامانی، تو باید در این محله به دنیا می‌آمدی. اینجا بافتی اعیونی دارد پیچیده در دیسیپلین. تو دیسیپلین را دوست داشتی. دوست داشتی پاهایت را با وسواس بواسطه‌ی لبه‌ی پیراهنت بپوشانی. دوست داشتی هواپیماهای آسمان را با قرنیه‌ی گسترده‌ات دنبال کنی، با آن‌ها در خیال پرواز کنی، و روی تمام پُل‌های باشکوه دنیا قدم بزنی، بی‌هیچ اضطرابی از افتادن.

محله‌ای که زندگی جدیدم در آن شروع شده، زیباست. گاهی دلم می‌خواهد چشمانت همراهم بود، تا رونده‌های گل‌اناری، یاسی، رزهای چندلایه و آویزان را نشانت بدهم؛ مثل طناب‌داری که پر از گل شده باشد، طنابی که به جای مرگ، زندگی را به آغوش گرفته.

اینجا ساکت است. آن‌قدر ساکت که صدای بال‌های زنبور صدای بلند سازیست نامعلوم. اهالی‌اش آرام‌اند، مثل ارواح. خانه‌ها کهنه و بسیار زیبا هستند، با نماهای لطیف و کنده‌کاری‌‌هایی که با دست‌های انسانی عاشق، آرام‌آرام تراشیده شده‌اند. دست‌هایی که حالا شاید پای درختی_خاکی خوابیده‌اند و خدا آبشان می‌دهد.

بعضی از این خانه‌ها بوی کهنه‌ی کمونیسم می‌دهند، بعضی بوی خاک پای مهاجری که هرگز به منزل بازنگشت. اکثر بناها از آجر و خشت‌اند، به‌جز چند آسمان‌خراش نوساز که میان‌شان مثل حرفی ناهماهنگ در جمله‌ای شاعرانه‌اند.*

خانه‌هایی که قدمت دارند، پر افاده‌ترند. حتی آن‌هایی که خالی از سکنه‌اند، بر درگاه‌شان نوشته‌اند: «عکاسی ممنوع!» نمی‌دانم جایی که در آن دیگر حیات نیست، مگر برایش چه فرقی می‌کند تصویری از آن در دست کسی باشد یا نباشد؟

اما باز شاید. شاید اگر عشاقی جلوی در و دروازه‌ی آن خانه‌ها عکسی بیندازند، روح آن خانه بازگردد. شاید تمام مهاجرانش را دوباره سر سفره‌ای قدیمی، با بشقاب‌های گُل‌سرخ چیده‌شده گرد هم آورد. و این محله، دوباره پر از صدای شادی و همهمه شود. شاید.

مامانی، اینجا مانند محله‌ی شمل گل‌های شیپوری ندارد، اما بوته‌های آتش‌برگ هست—که در هر فصل، لباسی تازه به تن می‌کنند. سرو ندارد، اما اقاقیا هست، زبان‌گنجشک هست، بید هست. میان همه‌ی این‌ها، همیشه جای تو خالی‌ست. هرچند گاهی، در خیال، دستانم در دستت است و با هم، پیاده‌روهای باریک کوچه‌ی صدر را قدم می‌زنیم. من اینجا را با تو زندگی می‌کنم.

تو به من یاد دادی که هر روز، معجزه‌ای‌ست تازه.
باید به رنگ‌های رونده‌ها خیره شد؛ به پرچم‌های زرد رونده‌های اناری. باید با چشم آن‌ها را چید و به ذهن سپرد، تا شب‌ها بخشی از خوابمان شوند، بخشی از خیال‌های‌مان.

باید عصاره‌ی گل‌های رز، یاس، پیچ‌امین‌الدوله را پیش از زنبورها بگیریم؛ تا بعدها، در حسرت عصاره نکشیدن گُلی، خانه‌نشین شدنمان جام زهر نشود.

*مرسی از الهه.
4🥰2🤗2
باید به صندلی‌های سیمانی میدان ساعت آن‌قدر خیره ماند تا در سکون‌شان، حرکت را دید.

مامانی تا حالا هنگام راه رفتن، بدون ترس از افتادن، به بالا نگاه کرده‌ای؟ اگر زیاد به بالا نگاه کنی، اگر از بلایای طبیعی نترسی، پرواز را تجربه خواهی کرد—میان شاخه‌های بید، در آغوش زبان‌گنجشک‌ها.

اگر بخواهم این محله را برایت شفاف‌تر تصویر کنم، باید بگویم: میدان ساعت، انگلستانِ تبریز است! و در دستان من و تو، فقط جای سیگاری از جنس خاک و باران خالی‌ست.
از زندگی باید سوء‌استفاده کرد. باید تمام طعم‌های دنیا را با جان چشید. اگر دستت کثیف شد، پیش از شستن، عصاره‌ی غذا را با کف دستت مهمان وجودت کن. بو کن، لمسش کن، لذت ببر.

شاید پاکی همیشه در شستن نباشد. گاهی باید بی‌بهداشت بود، بی‌قید، بی‌احتیاط. آن وقت‌ها که آب نبود، مگر با خاک خود را تطهیر نمی‌کردند؟

ما خالق این ساختارها بودیم—ساختارهایی برای نظم، برای تمیزی، برای امنیت. اما حالا مخلوق، دارد خالق را تکه‌تکه می‌بلعد. آرام، بی‌صدا، بی‌آن‌که بدانیم داریم ناپدید می‌شویم.
من و تو در کنار هم دست در دست هم.

پایان

زهره رسولی
4🥰2🤗2
موهای مرواریدی مایل به صورتی

بعد از نمی‌دانم چند سال و چند ماه و چند هفته و چند روز و چند ساعت و چند دقیقه.
عزمم را جزم کردم صبح تا عصرم را در تنها مکانی که دوست ندارم(سالن آرایشی) سیر کنم.
و فقط به قصد انداختن رنگی لای کلاغ موهایم جهت نشاط دولت منزل.
یعنی قرار بود به مدت ده ساعت، نه مادر باشم و نه همسر و نه حتی خانم خانه‌دار خانه.
تمام آن ده ساعت را به دنبال چیزی می‌گشتم که نمی‌دانم چه بود.
بعد از اتمام مرحله‌ی دکلره بوی غذایی در سالن پیچید، یکه خوردم که آیا من غذایی روی گاز داشتم؟
باید بلند شوم سالاد هم درست کنم.
بعد یادم آمد که بچه‌ها در خانه‌ی مادرم هستند و قرار نیست غذایی درست کنم.
هر یکی دو ساعت یک‌بار هم به همسرم زنگ می‌زدم که یادم نرود تعهداتم را.
نزدیک به اتمام کار بانویی سشوار به دست برای آراستن و پیچ و تاب دادن موهایم ظاهر شد.
پس با خیال راحت گوشی را در کیفم گذاشتم، چشمانم را بستم و فقط روی گرمای سشوار و صدایش متمرکز شدم.
در مرحله‌ی خسته نباشید و تسویه حساب، گوشی‌ام را که در ته کیفم وول می‌خورد، برداشتم و در کمال تعجب بیست تماس بی‌پاسخ به صورتم سیلی زدند که چرا نبودی جواب بدهی!
به مساوات نیمی مادرم بود و نیمی همسرم، مگر مدت زمان سشوار موهایم چقدر طول کشیده بود؟
نمی‌دانم ولی فهمیدم هر کجا هم که باشم نقش‌های من آن من است.
زهره رسولی
🥰63❤‍🔥1
عکاسی در مجمع نویسندگی

مهمانی دور‌همی از کلاس خوانندگی_نویسندگی شهرم دعوت بودم.
اندیشمندان در لباس‌های بسیار خوش رنگ و لعاب.
و من هرگز موفق نشدم از خیره ماندن به زیبا رویان و زیبا پوشان دست بردارم.
برای ماه‌گل هم باید عکسی در خور انداخته و تحویل می‌دادم.
نهایت تلاشم را می‌کردم این شکم وامانده را لای پیراهن آستردارم پنهان کنم، که مثلا متوجه چاقی مفرط بودنم نشود.
که مثلا بگویم من مرد_زن ایده‌آلی برای دوست‌پسر_دوست‌دختر شدن هستم.
یک چای ماسالا زعفران_پسته قبل مهمانی و دیگر ایستیکان*را بعد مهمانی سر می‌کشم.
همه با چیزهای دیگر مسخ می‌شوند و من با این.
روحم بی‌وقفه در گلنگدن تفنگ بالا پایین می‌شود. درک نکردم هرگز کسانی را که ماچا را به ماسالای ایرانی ترجیح می‌دهند.
راستی ماه‌گل‌ چه دوست دارد؟
اگر روزی مهمانم شود، صاحب خانه می‌شود،‌ و باید برایش چیزی ببرم درخور زیبایی چال‌گونه‌هایش.
باید از نزدیک ببینمش روزی.
میان نامه‌های بچگی‌ام گم کرده‌ام ماه‌گلی را.
شاید هم باید نامه‌ی موقّری برایش بنویسم، اگر قلب لاشی‌ام بگذارد که ادب پیشه کنم، و با نام ایزد منّان شروع کنم.
*استکان

زهره رسولی
#برای_ماه‌گل
🥰3😍1
چای

می‌سُرد از گلو،
می‌دود تا تهِ خستگی
شعله‌شعله خاموشم می‌کند
آتش‌نشانِ پنهانِ فنجانم.
.
.
.
٨آبان١۴٠۴
ماه‌زی
🥰32
کارگاه‌های فردا

در تمام طول و عرض عمرم، در این حد برای حضور در کلاسی شوق نداشتم.
ولی برای کلاس‌های فردایم شوق دختر بچه‌ای را دارم، که به او وعده‌ی جایزه‌ای را می‌دهند نامعلوم.
هنوز شعرم را پیدا نکرده‌ام، ولی دلهره‌ی رفع تکلیف ندارم.
هنوز برنامه‌ی فردا توی کیفم نیست، ولی خاطرم جمع است، که حتی نیازی به قلم و کاغذ هم ندارم.
کلاس‌های نویسندگی برایم مانند حضور در شهربازی‌ست، که خیره بمانم به دستگاه‌ها، و از شدت خوشحالی بتپد قلبم.
در چندراهی«کدام دستگاه را سوار شوم؟»گیر کنم و ناگهان پشمک فروشی جلویم سبز شود.
افسارم را از دست بدهم و پشمکی بخرم صورتی رنگ، تمام وجودم از شیره‌ی پشمکم آکنده شود.
ولی هیچی به پشمکم نباشد، حتی وسواس‌های ریز‌گریزم.
برای کلاس«نویسندگی کودک» هم ذوق دارم.
همیشه دوست داشتم برای دخترانم قصه‌ای بسازم، از خودم، و بگویم به آنها:« نوشتم قصه‌ای به عشق چشمان زیبایتان.»
در طول کلاس‌های نویسندگی دختر هشت ساله‌ام همیشه همراه من است، حتی اگر تشویقی دریافت نکنم خود را به آغوشم می‌سپارد و می‌گوید:«مامان من بهترین نویسنده‌ی دنیاست.»
آخر او تنها کسی بود که یک روز هنگام ظرف شستن گفتم:«خیلی دوست دارم نویسنده شوم».
و او حین انجام تکالیف گفت:« برو کلاس‌های نویسندگی، بنویس و نویسنده شو.»
نمی‌دانم چرا نفوذ کلامش، میان ده‌ها انسان بالغ اطرافم بیشتر بود.
شاید هم او بهتر از من می‌دانست، که این شهربازی زیبا، بازی کردن دارد.
زهره رسولی
👏43🔥1🥰1
لایکی برای ویرگول

فکر نمی‌کرد عنوان امروزم این باشد(کلی خنده).
از بین اشعار دوستان ویرگولی را لایک کرده بودم و استاد مچم را گرفت.
که هدف از لایک یک «ویرگول» چه بود؟

ابعادی در من هست، که در این کلاس‌ها می‌کاومش، می‌جویمش و ساعت‌ها به آن منی که نمی‌شناختم خیره می‌مانم.
بزرگترین نقطه ضعف من همین بود، لایک یک «ویرگول».
عادتی که از بچگی تا الان با من بود و اولین تلنگر را مادر شوهرم نازنینم به من زد.
که چرا باید حتی مسائل یا اشخاصی که استحقاق تایید کردن ندارند را نه تنها تایید بلکه به صورت مفرط تشویق کنم؟

عادت قشنگی نیست، در بلند مدت هم فرسوده می‌کند.
مواظب باشیم، «ویرگول‌»های بی‌جای زندگی‌مان را لایک نکنیم.
همان لایک‌ها مشتی خواهند شد بر کلیّت روح ما.
و ذهن، از خوبی‌های واقعی فاصله خواهد گرفت، چه چیز بدتر از این!؟

*هنوزم یادم میوفته می‌خندم، احتمالا تا صبحم یادم بیوفته بازم بخندم، به حماقت خودم.
زهره رسولی
7😁2🥴1
کودکی‌های فراموش شده

نسیان، پاک‌کنِ خاطراتیست
که تکرارشان،
خاطر‌مکّدر‌کن است.

زهره رسولی
6🔥2👏1
کودک نویسم‌ها

منی که دست ندارم، پا ندارم
چجوری می‌تونم قصه بنویسم؟
اصلا من کی‌ام؟
می‌دونی طول عمر من چقدره؟

*تکلیف کارگاه کودک‌نویس

زهره رسولی
6🥰1
باروک‌‌گاه

سایه‌ای از لولای در گریخت، پشت سرش به راه افتادم. این بار بدون ترس به دنبال کابوس‌هایم هستم. به دنبال همان ببری که دوست‌خیالی‌ام بود، و من از او می‌ترسیدم.
ببر بود یا سایه‌. از لولای در گریخت.
زیر تابلوی تقلید شام آخر نشسته بودم که جسمی داخل دستم پرت شد، در تاریکی و از دستم گریخت، سایه‌ای که شبیه توپ بود ولی موش بود.
صبح که دمید، همه جای خانه را فضله موش برداشته بود. خانه بر فضله‌های موش بنا شده بود با تقلید تابلوی شام آخر، که هیچ نانی سر جایش نبود برای نواخته شدن.
سایه‌ها از لولای در می‌گریزند، بلندترند، خیلی بلند، اندازه‌ی طول چارچوب در، و لاغر اندام و لرزانند.
حتی شیطان هم لاغر بود، باید برنامه‌ی لایف استایلش را می‌‌پرسیدم، زمانی که در وسط اتاقم هبوط کرده بود.
بعد که نترسیدم دیگر نیامدند، نه سایه‌ها و نه اجسام معلق و نه شیطان قبل نماز صبح.
هر زمان از چیزی نترسیدم ناپدید شد، حتی موش‌ها.
الان که از خودم می‌ترسم بیش‌تر کنارم می‌نشیند، باید ترس از خودم را هم عادی‌سازی کنم، تا پرتم نکند وسط خیال‌گاه‌های حاصل سردیِ مغزم.

زهره رسولی
2👏2
کلاس شعر ماهی امروز مثل این آهنگ برام چسبید.
با چشم بسته گوش بدین حتما، من همیشه چیزای قشنگی می‌بینم.
🥰2
Montserrat
Narsilion
〰️ 00:32 〰️
Cel i terra
Dominen tot el mès enllà
En silenci
Escrit per sempre en el passat
En els teus ulls
Llueix la lluna com el mar
Rera el teu plor
S'hi troba ocult el teu pesar
I ben lluny d'aqui
Cantes al vent ses parar
Com el record
Que mor per sempre en el teu cor
Tot ho vigiles
Magestuós com un castell
Que s'enfila
Com les estrelles en la nit
Antics camins perduts
Presoners dels teus secrets
En la història
Escrita en l'antiguitat
Màgia eterna
Regna en la teva soletat
Neix del teu lament
I en el teu nom Montserrat


آسمان و زمین
در احاطه‌ی توست.

در سکوت تو
گذشته‌های بسیار نهفته است.

در چشمان تو
ماه همانند دریا می‌درخشد.

ورای ناله‌ات
غم تو پنهان شده است.

و دور از اینجا
به طور مداوم برای باد آواز می‌خوانی.

همانند خاطره‌ای
که برای همیشه در قلبت آرام می‌گیرد،
از همه چیز مراقبت می‌کنی.

به بزرگی و شکوه یک قلعه‌ای.

برمی‌خیزی
همانند ستاره‌های شب.

راه های باستانی
از جمله چیز‌هایی هستند که در بند اسرار تو هستند.

در تاریخ نوشته شده
در دوران باستان حضور داری.

دارای جادویی ابدی.

به تنهایی فرمانروایی می‌کنی.

این آواز برای تو خوانده شده
که نامت مونتسیرات است.

کوه Montserrat در اسپانیا قراره داره و این آهنگ در مدح اونه.
2🔥1😁1
نانوشته‌ها

بعد از دوبار پریدن متن نتیجه گرفتم که گاهی بهتر است ننوشت و استراحت کرد.😁
👏42👌1
صدای غذا خوردن یک حلزون وحشی

یکی از بهترین‌های بی‌نهایت طاقچه، هم‌زیستی انسان و حلزون.
یکی از بهترین‌هایی که تو لیست نخوانده‌هام بود، متوجه شدم طاقچه به صورت رایگان برای استفاده قرار داده و با ذوق فراوان شروع کردم.
دختری که درگیر بیماری سیستم‌ایمنی بر اثر ویروسی ناشناخته می‌‌شود و به طور اتفاقی حلزونی مهمان ماندگار این دختر سی و چهار ساله می‌شود.

نثر کتاب خیلی دوس داشتنیه.
در وب‌سایت پایینی الیزابت صدای هویج خوردن خودش و حلزونشو ثبت کرده.
حلزون با دوهزار و ششصد و چهل و دو دندان
و الیزابت با سی و دو دندان.

https://www.elisabethtovabailey.net

زهره رسولی
👌4👏31
آیا قاتل همیشه مقصر است؟

قرار بر این باشد که روانپزشکی بخاطر درمان بیمارانش، کسی را به قتل برساند، قاتل است یا درمان‌گر؟
فیلمی که امروز قدرت پلک زدن را از چشمانم گرفت با این هدف ساخته شده بود.
به هر شکلی خودم را جای تک‌تک قربانی‌ها می‌گذاشتم باز وجدان درونم فریاد می‌زد:«کار روانپزشک درست است، حتی اگر بیمارگونه بنظر برسد.»
قبل از دیدن فیلم نظر شما چیست؟
اقدام به عمل قتل، به قصد درمان تروماهای مراجع می‌تواند کار درستی باشد؟

اسم فیلم: گزارش یک قتل

زهره رسولی
🔥4👀2
دختری که شاید گیشا بود

استکانی که شکست،
در دست دختری زیبا بود.
پاهای تنِ مستش،
ملودی‌وار روی هم می‌نواخت.
به وقت افتادن،
زمین او را گرفت،
از سینه‌هایش،
که پوشیده بود در پیراهنی مخمل،
مخملی سیاه، نازک بند
سنگینی سینه‌هایش را چگونه نگه‌داشتند
زمین و بندهای پیراهنش؟
بلند نشد دیگر
زمین، از رویش
که هم را نگه‌ می‌داشتند.

زهره رسولی
7🥰2
کم خوابی

وارد کلاس دوم ابتدایی شده‌ام. ساعت شش صبح بیدار می‌شوم. همیشه هم تنم خسته‌ست. از مادرم که بعد از مدرسه مرا مجبور به درس خواندن می‌کند متنفرم!
دلم برای پسر عمه‌ام تنگ شده است ولی مادرم می‌گوید: «هر موقع درس‌هایت تمام شدند»، و من هر روز کمی مانده به وقت خوابم تکالیفم را تمام می‌کنم.
چقدر دلم سه ماه تابستان را می‌خواهد. هرگز فکر نمی‌کردم ماه‌های باارزش عمرم باشند.
از ریاضی بدم می‌آید، به اندازه‌ی تمام جمع‌های و تفریق‌های فرآیندی دنیا!
گاهی پیش خودم فکر می‌کنم اگر مادرم بمیرد من از دست این همه درس راحت می‌شوم؟ آن موقع چه کسی لباس‌هایم را می‌شوید؟ پدرم برایم کمک استخدام می‌کند؟
قطعا اگر غریبه باشد مرا کلافه نخواهد کرد.
باید نامه‌ای دیگر برای خدا بنویسم و بدهم کلاغ‌ نامه‌رسان به دستش برساند.

زهره رسولی
#رخدادان
😢5🔥3🤷‍♀1