دل‌دوده‌ها | زهره رسولی
121 subscribers
35 photos
1 video
4 files
39 links
دفتر مشق «مدرسه نویسندگی»

t.me/mouzamini :کانال داستان کودک
Download Telegram
خواب‌های بد ببینین.😁

#جن‌زده‌ها
👻5😱1
شکنجه‌گاهِ تخت‌خوابم

کتاب‌خانه بالای تختم بود.
کتاب‌خانه با کتاب‌هایم پُر بود.
زیر کتاب‌هایم،
که داخل کتاب‌خانه بود،
خوابم به سختی بُرده بود.

نیمه‌شب
  ماه
از لای ارواح اُتاقم تابید.
با چِک‌چِک ماه،
خوابم را روحی ربوده بود.

روی تختم نشستم مثل میخ.
تنم تا بیدار شوم
  فرو رفته بود.

نمی‌دانم سقفم چکّه کرده بود؟
یا کتاب‌های کتاب‌خانه‌ام.

از درز وسیعی،
مجمعی از شویندگان گسترده بود.
چشمانم باز نشده،
  دهانم را کَف گرفت بود.

نمی‌دانستم
ساعت دوش گرفتنِ کتاب‌ها بود.

دهانم چاه راهی شد
برای استحمام کتاب‌ها،
چه روح پلیدی بود،
که در کتاب‌ها دمیده بود.

دهانم قلیایی شد
از شست‌وشو، چون،
کسی به من نگفته بود
کتاب‌ها هم شوره گرفته بود.

گمان کردم آخر راه است، بی‌گمان.
آن زمان که چشمانم را خون گرفته بود.

صبح‌هنگام، کتاب‌ها حوله‌پوش شدند،
همان صبحی که جسمم را کف گرفته بود.

آمدند تثبیت کنند ارتحالم را.
کتاب‌ها فتوا دادند که مرحوم
تمام شب را طوافِ کف گرفته بود.

زهره رسولی
8👏3👍1
به رنگ هویج فرنگی

نوع خاصی از هویج هست که فقط دوهفته از این ماهو میاد و بعد می‌ره.

الان که دارم اینو می‌نویسم به‌واسطه‌ی سرخ کردن بیست کیلو هویج، اون هم فقط برای مصرف خانگی. به معنای واقعی از یان *و یون* افتادم.
چون بعنوان یک ترک زبان، حتما باید رنگ خورشت هویجم از شدت نارنجی بودن به قرمزی بزنه.

از ده صبح که شروع کردم، رسید به دو، که دخترم از مدرسه رسید.
هم‌زمان با عملیات سرخ کردن هویج، باید به امورات دخترمم می‌رسیدم، اون‌ یکی نیم‌وجبی هم که هر نیم ساعت یک‌بار تقاضای آب می‌کرد.
ساعت سه که شد، وقت وبینار تمرینجا بود.
با خودم گفتم: «حالا که مُهره‌های دیسک زده به حد کافی نُخامو دریدن، بین کار تمرینجا هم گوش بدم ببینم کی به کیه.»
دیدم استاد لباسی پوشیدن، دقیقا به رنگ هویج‌های توی تابه.
دیدن رنگ‌های نارنجی پُر رنگ رو به قرمز بهم خطای دید می‌دادن، کم‌کم کل دنیا رو داشتم قرمز می‌دیدم.
ساعت که پنج شد، قسمت مهمی از وبینار بود که نمی‌خواستم ازش جا بمونم.
کادرها به ترتیب لود شدن، این‌بار استاد یک رنگ دیگه به لباس دو ساعت پیش اضافه کرده بودن، سبز.
کمی چشمام از قرمز زدگی خارج شدن و بخاطر همین موضوع گوشامم بهتر می‌شنیدن ولی دیسک کمرم طناب نُخاعیمو، مثل بچه‌ی گُستاخی که پیراهن مادرشو می‌کشه، به گُستاخی می‌کشید.
آخرین بسته‌ی نارنجی رو به قرمز رو که بستم، احساس کردم شبم قرمزه، الکی این همه وقت مشکی می‌‌دیدمش.

یان: سوختن، نشیمن‌گاه
یون: پشم گوسفند

زهره رسولی
9😁2🥴1
خاطره‌ی موسیقی یا خطای ذهنی

بر می‌گردم عقب، دوباره جلو.
پر ترددترین ایستگاه ذهنم، در رفت و آمد خاطرات می‌گذرند.
از قسمت‌هایی معذبم، بخش‌هایی خشمگین و گاه غم می‌گذرد.
پاره‌ای نیز به حسرت.
دیگر از خاطره بازی سیر شده‌ام.
دوست دارم نورون‌هایم خاطرات جدیدی برایم بسازند.
خاطراتی از سی سال به بعد عمرم.
بشوید و پاک کند قبل سی را.
حتی دورانی که پیش استادم پیانو می‌نواختم و دیابت زیر بغل‌هایش را گرفت و بُرد بالا، که آنجا بنوازد.
همین قدر هم که یاد گرفته‌ام کافیست. نمی‌خواستم که «باخ» شوم، همین قدر« زهره» ماندنم بهتر است.
استادم باید در بزرخ آرام گیرد، امیدوارم که آنجا دیگر از شدت عصبانیت سیگار نکشد، برای ریه‌های روحش مضر است.
هیچ یادم نمی‌رود، ولی باید یادم برود.
بعد از شش ماه وقتی که در کوچه دیدمش، عصر همان روز دوباره ثبت نام کردم، مرا که دید، هم خوشحال شد و هم متاسف، که قرار بود دوباره سر تمرین‌هایم حرص بخورد و در تراس اُتاق، پی در پی سیگار بکشد.
خودش که نیست ولی هنوز جای خط خوردگی هایش گوشه کنار کتاب‌هایم جا خوش کرده.
باید یادم برود که مُدام می‌گفت: «زهره! آرام! یواش! شمارش! شمارش!
سر پیانو زدن تو من دق می‌کنم، می‌میرم.»
شوخی‌شوخی مُرد.
باید یادم برود اسمش«ناصر جهان آرا» بود و هر روز صبح با دیدن پیانوی گوشه‌ی خانه، آه مُدام نکشم، اگرم بود که دیگر نمی‌توانستم از خانه بزنم بیرون و بروم حرصش را درآورم.
می‌گفتم: «به آقا بابک بگین کوک پیانو رو جوری تنظیم کنه که بتونم موسیقی سنتی ایرانی هم بزنم.»
دقیقا مثل زمانی که به استاد کلانتری گفتم:«دوست دارم هایکو یاد بگیرم.»
از زیر عینک مربعی شکلش زُل می‌زد، صورت کاملا سفیدش را خشم رُژگونه می‌زد.
بعد تهدیدم می‌کرد که «اگر می‌خواهی برینی داخل قطعات بهتره بری پیش یکی دیگه پیانو یاد بگیری.»
یکی دیگر؟چه کسی؟
نگفتی دیگر...
حالا که نگفتی باید فراموشت کنم که گفته بودی اگر تو یادم ندهی یکی دیگر یادم بدهد.
خاطرات قبل سی سالگی باید زوال عقل بگیرند.
رخت ببندند و بروند.
مغزم جایی برای حال می‌خواهد، که تهی از افکار بتواند کتاب بخواند و بنویسد، بنویسد...
همان‌قدر آرام‌ و یواش و شمرده زیستن را نیاز دارم.
استاد نویسندگی نمی‌گوید: آرام بنویس و یا با شمارش بنویس.
این‌گونه بدون شمارش زیستن را بیشتر دوست دارم.
خارج از محدوده‌ی امن خودم، بدون گذاشتن فتحه و کسره و ضمه.

زهره رسولی
👏54😢2
عشق شنگول

عشق زمانی‌ست که برای تب کردنم هول می‌کنی.
سراسیمه به دنبال دارو می‌گردی
کلافه می‌شوی از پیدا نکردنش.
پیداهم که می‌کنی دستت می‌لرزد
می‌غلتد در زمین.
به لیوان آب در دستت دیگرت خیره می‌مانی.
هنگ می‌کنی که باید چکار کنی، آب را هم زمین می‌گذاری.
خیس عرق می‌شوی، در نهایت خانه را ترک می‌کنی؛ که برایم میوه‌های حاوی ویتامین «ث» پیدا کنی‌ و شیری که بجوشانی و غرق در زردچوبه کنی، جوری که انگار از گاو زرد شیر دوشیده‌اند.
در حالی‌که از شدت بدو‌بدو ها خیس در عرقی، پاییزپیچ می‌شوی.
فردای آن روز خودت هم سرما می‌خوری و هر دو تب می‌کنیم برای هم.
من می‌لرزم، تو را بغل می‌کنم،
تو می‌لرزی، مرا بغل می‌کنی.
بغل‌های ناشی از سرماخوردگی بیشتر بوی مهر می‌دهند.
نیمه‌‌ شب با بدن‌های تب کرده الکی تب هم را می‌سنجیم، با پُشت دست.
که ثابت کنیم خیلی به فکر همیم.
به درازا کشیدن سرما‌خوردگی‌های پاییز را دوست دارم.
مثل بوسه‌ایست کش دار، که حال لب‌کشی نداری.

زهره رسولی
7👏4
جوهره‌های رها‌شده
بخش اول

از خواب بیدار شو. چشمانت بسته نمی شوند.
باید بیدار شوی تا بتوانی چشمانت را ببندی.
تا هوشیار نشوی نمی توانی بخوابی.
صبح یک روز برفی، بیشتر شبیه شب است تا صبح! خصوصا اگر با چشمان باز نتوانی خودت را تکان بدهی، به آن بختک می گویند شاید هم فلج موقت.
ولی برای تو خیلی غریب‌تر از همه ی این ها بود، خیلی ظالم‌تر و بی رحم‌تر و شوم‌تر.
زیر نقابی زیبا، یا شاید نقاب سفالی.
همیشه میگفتی:«مظلوم هم به اندازه‌ی ظالم مقصر است».
هیچ وقت معنی این حرفت را نفهمیدم، نه تا زمانی که زندگی کردم و سال ها بعد به مفهوم ابدی این جمله پی بردم.
هرگز اولین روزی را که نام بیماری‌ات را فهمیدی، از یاد نمی‌برم.
اصلاً غمگین نبودی. شاید حتی خوشحال هم بودی! نمی‌دانم، ولی لبخند می‌زدی و اثری از غم و ترس و اشک‌های ریخته‌ شده روی صورتت نبود.
دکتر گفته بود:« نام این بیماری «پارکینسون» است؛ درمانی ندارد، تا حدودی قابل پیشگیری‌ست. و قرار نیست جانت را بگیرد.»
همین که فهمیده بودی کشنده نیست، خوشحالت کرده بود. کاری به نامش و اینکه قرار است با روح و جسم و ذهنت چه کند، نداشتی؛ چون تماشا کردن و زندگی کردنِ زندگی را عمیقاً دوست داشتی.
آن روز برای اولین بار تنهایی رفته بودی.
چرا شوکه نشدی؟ چرا همین یک بار را تنهایی رفته بودی؟ چطور پزشکت با اینکه دیده بود تنهایی به وضوح همه چیز را به خودت گفته بود؟ چطور تا خانه توانستی بغض‌هایت را قورت بدهی؟ چرا هیچ‌وقت جلوی من اشک نریختی؟ آه، مامانی...
به‌قدری زیبایی که حتی پارکینسون هم نتوانست زیبایی‌ات را زمین بزند. حتی او هم نتوانست اصالتت، ذکاوت و صداقتت را از تو بگیرد.
چطور توانستی مثل یک بید مجنون زیبا، و مثل یک سرو استوار بمانی؟ چگونه توانستی در خلوتت، اقاقیاهای ته کوچه‌ی دلت را جارو کنی؟ آری، همان تکه‌های زرد اقاقیاهای ریخته روی زمین دلت. که با آشوب گردبادی در دلت می‌چرخید.
چون سرتاپای وجودت، خاک بود و ریشه.
ساقه بود و برگ. گل بود و میوه.
مامانی، تو دقیقاً همان‌جایی هستی که به آن بهشت می‌گویند. همان جایی که وقتی به آن‌جا می رسی، یک نفس عمیق از عمق ریه هایت پس می‌دهی.
خیالت راحت است که کسی مزاحمت نیست.
خیالت راحت است که حتی اگر دنیا از انسان تهی شود، باز هم یکی هست که برای تو با انسان های تمام دنیا برابری می کند. یکی که هم انسان هست و هم نیست، چند پله ای بالاتر از انسان است شاید هم فقط روح است، روحی که فقط من قادر به دیدنش باشم.
فقط من بخواهم که ببینمش.
دستانت به غیر از من متعلق به هیچکس نیست چشمانت نیز هم و همه چیزت.
حتی آن یک دست فنجان هایی که هر کدام به یک رنگ است و لعاب چشم نوازی دارد و گفته بودی:«دایی‌ات به مناسبت مادر شدنت برایت آورده بود.»
بیماری‌ات هم باید مال من می‌بود نه تو!
چطور می‌توانستی جلوی من با بیماری‌ات شوخی کنی؟ می‌گفتی: «هی ببین! انگشت اشاره‌م انگار دارد به مردها اشاره می‌کند.» بعد می‌خندیدی و ما با هم قهقهه می‌زدیم.
چه خنده‌ی دل‌نشینی. چه روزهای برگشت ناپذیر قشنگی.
چگونه با وجود مهمان غریبه‌ای به نام پارکینسون، توانستی برای تمام مردم این شهر، کوه باشی؟
سرو باشی، بید مجنون باشی؟ مگر تو چند نفری؟ چگونه وقتی شکستی از تو هزاران تو متولد می شد؟ چگونه وقتی پاهایت می‌گرفت، برای بچه‌های فامیل خاگینه می‌پختی؟
با آن چشم‌های سبز عسلیِ تیله‌ای و لبخند اصیل روی لب، آرام می‌گفتی: «بگذارید مغزم را ببندم، برای شما خاگینه درست کنم. هر چیزی بخواهید، همان را درست می‌کنم.»
مغزت، همان روسری گل‌گلی روی صندلی آشپزخانه بود، که مدلِ کنیزی می‌بستی تا مو نرود لای چیزی که می‌پزی. مگر چی می‌شد اگر مو می‌رفت؟ من حتی دندان‌های مصنوعی‌ات را یواشکی در دهانم می‌گذاشتم، که مثل تو زیبا باشم. ولی نمی‌شد.
چون لبخند دل‌نشینت هیچ ربطی به دندانت نداشت. چون تو عشق بودی. و عشق هیچ کاری نمی‌کند؛ فقط هست.
آرام، زیبا، دل‌نشین،با وقار و اصیل.
من کنار تو بزرگ شدم. در سایه‌ی بید مجنون مهربانی که به وقتش سایه می‌انداخت، و به وقتش گریه‌های شبانه‌اش را می‌سپرد به بالش؛ بی‌صدا. من در کنارت به یک دنیا سفر کردم، بیشتر از فرانسوی ها بوسه زدم، بیشتر از اهالی ونیز روی رودخانه پارو زدم، بیشتر از مردم تگزاس کابوی دیدم، بیشتر از هرکسی در این دنیا غرق لذتی به‌نام حضور مادربزرگ شدم.
مامانی، من در ساعات نیم شب شرعی در کنار تو، به یک دنیا سفر کردم. آداب شان را یاد گرفتم.
تو یک کتاب اخلاق را برای من مثل یتیمچه‌ای خوشمزه خوراندی.چندین جلد رُمان تاریخی عاشقانه را به زیر جلدم تزریق کردی. و من معتاد شدم، معتاد کتاب! هنوز هم وقتی نمی خوانم، خُماری اش را می کشم.
2👍2
به من آموختی هر غذایی که جلوی توست فقط از آن بخور و از آن سر میز و سفره از کسی تقاضای غذا نکن! سرت را به سمت قاشق نبر، قاشق را به سمت دهانت مهمان کن، قلب کسی را نشکن، صدای شکستنش به گوش خودت آزرده‌تر است، حق خودت به خودت مربوط است، ولی حق هیچ کس دیگری را زایل نکن. در آینده همسرت خسته از سرکار رسید، بدون باز کردن مقدمه و صحبتی یک چایی برایش ببر، بعد از صرف چای اجازه بده او سر صحبت با تو را باز کند، در زندگی صبر کن،حوصله داشته باش، زندگی شگفت‌انگیز است، نگذار به چشمت بد بیاید.
حتی وقتی تازه به خانه‌ی متاهلی‌ام آمده بودم، پای تلفن گفتم:«همه جای خانه گرد و خاک است.»
گفتی:«در خانه ی تازه عروس که گرد و غبار نمی نشیند.»
انگار همه ی آن گرد وغبار به حرفت گوش سپرده بودند و رفته بودند از خانه.
سال‌ها نفهمیدم درد دست‌های بی‌قرار از کجاست. فقط می‌دانستم وقتی چای را برای مهمان‌ها می‌آوری، نعلبکی را محکم نگه نمی‌داری. و همین، برایم دردناک بود.
چون تو همیشه محکم بودی. برای من کوه بودی ولی حال درخت شدی درختی با ریشه های کلفت و عمیق. که باز هم می توانم به تو تکیه کنم.
تو بلد بودی درد را چطور در آستین لبخندت پنهان کنی. بلد بودی شادی را حتی از دل خاک بیرون بکشی و بگذاری وسط سفره، کنار نان و سبزی و پنیر.
بلد بودی با بیماری تانگو برقصی.
مامانی، تو از آن مادرانی بودی که حتی ضعف‌هایت هم به ما قدرت می‌داد. وقتی دستت می‌لرزید، دلمان نمی‌لرزید. چون تو بودی. چون تو هستی.
هنوز هم برای من همان کوهی، همان بیدی، همان سروی. با دلی مملو از اقاقیاهای سبز. صبحم با حضور تو شروع می‌شود، و شب‌هایم...نه، تمام نمی‌شوند. شب‌ها هیچ‌وقت تمام نمی‌شوند.
انگار که تنها نیستم. انگار حتی شب‌ها برای تو هم تمام نمی‌شوند. چه تِلِپاتی عجیبی.
شاید هم گیر طوفان بالهای پروانه ای شده ایم.
اصولاً باید مادر دوتا بچه بودن، برایم سخت باشد و زمینم بزند؛ اما تو نمی‌گذاری. تا صبح توی خانه‌ات، روی تختت، مواظب دخترهای منی. در رویاهایت.
و من تا صبح می‌نشینم و نگاهت می‌کنم.
انگار بین‌مان نه خانه‌ای هست، نه دیواری، نه خیابان و کوچه و پس‌کوچه‌ای.
تو با مهر سوزانت، همه‌ی مرزها را برداشته‌ای. اگر اسمش توهّم باشد هم، من دوستش دارم. با تو، کنار تو، توهم زدن هم قشنگ است. بخشی از زندگی‌ست.
مامانی قشنگِ من. تو سرشار از زندگی هستی، حتی اگر دستِ سرنوشت با تمام قوا در برابرت بایستد.
حتی اگر افسردگی، پیش از پارکینسون، روی تنت بنشیند و نگذارد بلند شوی. باز هم سرشار از زندگی هستی.
خانه‌ی شما، هر چهار فصلش، برای من به خوشمزگی نارنگی بود.
هر وقت به صورت زیبایت نگاه می‌کردم، انگار چشمان سبزت به من گوجه‌سبز نمک‌پاشی‌شده می‌دادند. روح پاکت به من پشمک می‌داد. کامم شیرین می‌شد. سرخوش می‌شدم. مست می‌شدم.
دلم داد زدن می‌خواست، عربده کشیدن.
می‌خواستم انعکاس صدایم را کوهی به نام مامانی برایم پس بفرستد. و یا درختی به نام تو، صدایم را بنوشد و برگی آویزد.

*اینو خیلی وقت پیش نوشته بودم، زیادم نوشتم، نمی‌دونم خوبه که اینجا بذارمش یا نه؟
3🥰3👏1
جوهره‌های رها‌شده
بخش دوم


زندگی، پر از بهارها و خزان‌هاست و گاهی، تلفیقی از این دو. اما زندگی تو، بیشتر رنگ خزان داشت. حتی برگ‌های درخت زندگی‌ات زیر پای من هم خش‌خش می‌کردند.
در محدوده‌ی سنی هستم که همه می‌گویند وقت شناختنِ خودت است. اما تو در همین سن، به شناخت متفاوتی از خود رسیدی؛ شناختی از مهمانی به‌نام پارکینسون.

او از دریچه‌ی سی‌سالگی به سراغت آمد. آرام، بی‌صدا، از نوک انگشتان هنرمندت بالا رفت. از همان دستان پرنسسی و ظریفی که پیشِ مادام، دوختن را آموخته بودند؛ دستانی که چه چیزها بریدند و دوختند.
پیراهن های ماکسی، میدی، دامن های کلوش، نیم کلوش، چهار ترک، شش ترک، پلیسه،یقه های آجری، بی بی، قایقی، گرهی...
و لباس‌هایی که نه تنها پارچه‌ای در هم می‌تنیدند، بلکه خاطراتی هم از آن‌ها در تار و پودشان جا می‌ماند. دستانی که با هر حرکت، دنیایی از زیبایی و ظرافت می‌ساختند.
حالا به آرامی در چنگال این مهمان ناخوانده گرفتار شده‌اند.
زندگی‌ات همیشه پر از رنگ و بافت بود. درخت‌های باغچه‌ات با گل‌ها و سبزه‌های تازه پر از سرزندگی بودند. با ورود این مهمان بی‌رحم، گویی برگ‌های سبز به رنگ‌های قهوه‌ای و زرد بدل شده‌اند، و صدای خش‌خش آن‌ها در گوشم همچنان طنین‌انداز است. بیماری پارکینسون، آرام آرام از سی‌سالگی در سایه‌ای خاموش و بی‌صدا وارد شد، اما چهره‌اش را به خوبی شناخته‌ای.
این تلخ‌ترین بهار است، بهارِ بی‌صدا، بی‌امید، ولی هنوز هم تو در درخت زندگی‌ات، حتی در مواجهه با این خزان، شاخه‌هایی تازه می‌رویانی.
مامانی، تو چقدر زیبایی! روزی هزار بار حسرت می‌خورم که چرا حتی گوشه‌ای از آن همه زیبایی به من نرسیده.
پارکینسون، مهمان دستانت شد؛ اما تو رویش را کم کردی.
یادت هست؟ زیر چراغ گازی، تا ساعت سه‌ شب، دنیا را به دورهمی دونفره‌مان دعوت می‌کردیم. تو میل‌هایت را پی‌درپی به‌هم می‌کوبیدی و می‌بافتی. انگار انگشتانت آخرین جشن‌های عمرشان را برپا کرده بودند. برای زمستان‌ها شال و کلاه و جلیقه، برای حمام‌ها لیف... تو هنوز خلق می‌کردی، حتی وقتی که می‌دانستی این بیماری چقدر ظالم است، ظالمی از نوع دل ربا...
و چه دلربایی‌اش تلخ بود، شبیه لبخندی که در پس آن، اشک‌ها پنهان کرده باشند. پارکینسون آمد، بی‌صدا، اما تو صدای خودت را بلندتر کردی. صدای میل‌هایی که به هم می‌خوردند، صدای نفس‌هایی که در شب‌های سرد، با گرمای امید در هم می‌آمیختند.
یادت هست؟ تو نمی‌باختی، تو می‌بافتی. گره پشت گره، رج پشت رج، انگار هر رج، مشتی زندگی بود که از دستان لرزان اما استوارت جاری می‌شد. حتی لیف‌هایی که برایمان می‌بافتی، شهادت می‌دادند که هنوز چیزی برای بخشیدن داری. هنوز می‌شود لمس شد، حتی با دستی که دیگر، فرمان خودش را هم به سختی می‌برد.

ما آن شب‌ها را از یاد نمی‌بریم. شب‌هایی که نور زرد و لرزان چراغ، سایه‌ها را نرم روی دیوار می‌کِشید، و تو، با آن پیله‌ی خاموشی که دور خودت تنیده بودی، همچنان پروانه می‌زدی... تو به ما یاد دادی که حتی وقتی خزان در رگ‌های آدم جریان دارد، باز هم می‌شود لباسی برای زمستانِ دیگری بافت.
تو دوست‌داشتنی‌ترین مادربزرگ دنیایی. جمله‌ای آشنا، بارها گفته و باز هم ناتمام. سال اول دبستان، فقط به شوقِ تو، نوشتن آموختم. تو مرا نویسنده کردی، بی‌آن‌که بخواهی یا بدانی. تمام حروف الفبا را بلعیدم، تا با اشتیاقی کودکانه، فقط برای آن‌که در نامه‌ای پنج سطری، پنج بار برایت بنویسم: «دوستت دارم، مامانی». هر روز، بی‌وقفه، بی‌کم و کاست. وقتی کنارت نبودم و فرسنگ‌ها از تو دور بودم، نامه‌ها را به مادرم می‌دادم تا به پستچی برساند. اما بعدها، با لبخندی بغض‌آلود، فهمیدم که پستچی، خودِ او بود. اما هنوز هم… دوستت دارم، مامانی.
صبح‌های تابستان، یا شاید تمام روزهایش، با چشم گشودن به سبزه‌زار نگاهت آغاز می‌شد. چشمانی که دریچه‌ای به جهان بودند، بی‌واسطه و زلال. نمی‌دانم تمنایم بود یا ترسی پنهان، اما همیشه از خدا می‌خواستم آن چشم‌ها، هرگز بسته نشوند. نگاهت، از برگ‌ رگه‌هایش، شبنمِ تازه‌ی باران می‌چکاند، بر پروانه‌ی هزاررنگی که در قرنیه‌ات لانه کرده بود. چشمانت عمقی داشتند که دلم می‌خواست تمام وجودم را در آن غرق کنم؛ حتی اگر غرق شدن، به قیمت جانم تمام می‌شد.

نمی‌دانم در کجای این جهان مادربزرگ‌ها چنین می‌کنند؛ که گردو را مثل دانه‌های طلا آسیاب کنند، که مبادا نوه‌شان برای جویدنش زحمت بکشد. مهربانی‌ات حد نداشت، مطلق بی‌نهایت بود.
یادت هست؟ مثل نوزاد سه‌ماهه، ساعت سه‌ شب بیدارت می‌کردم که برایم یک لیوان آب بیاوری. و تو، بی‌هیچ اخم یا اعتراضی، در تاریکی بلند می‌شدی و با لب‌های قربان صدقه‌گو آب می‌آوردی. حالا سال‌ها گذشته، و انگار بدنم هنوز کم‌آب است. هیچ آبی به‌دل نمی‌چسبد؛ مگر آن‌که با تلالو موهای یکی‌ در میان سفید و مشکی‌ات، و آن زمزمه‌های مادرانه همراه باشد.
3
عجب نوه‌ی لوس و پر توقعی بارم آوردی، مهربانم...
هر جایی که ردی از قدم‌های توست، برای من معبدی‌ست؛ مقدس و بکر.
چقدر در زندگی من خدایی کردی، که حالا همه‌چیز پُر شده از «تو». در نگاه نافذ همسرم، تو را می‌بینم. در شیطنت دخترانم، در طنین صدایم، در لرزش لحظه‌هایم.
به قول باباطاهر:
«به صحرا بنگرم صحرا ته وینم
به دریا بنگرم دریا ته وینم
بهر جا بنگرم کوه و در و دشت
نشان روی زیبای ته وینم.»

زندگی من پر شد از «تو» و من، شدم «تو»؛
یک ورژن جوان‌تر، سرکش تر، با دوپامین متعادل،
و دلی مملو از شوق ادامه دادن راهی که تو ساختی.

زهره رسولی
4🥰2👏2
جوهره‌های رها‌شده
بخش سوم


وقتی تنِ درختی از درون ترک برمی‌دارد، صدایی نمی‌آید. نه کسی می‌شنود و نه می‌بیند.
شاید فقط کمی برگ‌هایش بخُشک‌اند.
شاخه‌ها، بی‌مهابا گاه دست به دعا می‌شوند، گاه خم به نفرین دارند. ریشه‌ها، همچون پاهای هشت‌پایی، یک به یک از خاک بیرون می‌جهند؛ گویی دنبال راه فراری‌اند از دشمنی نامرئی.
درخت، بی‌هیاهو، بی‌فریاد. درخت خشک و بی‌آب، اما با طلسمی پنهان که مانع شکستن‌اش می‌شود. درست مثل تن تو.
تنت مثل درختی که باد را نمی‌بیند، اما تمام تار و پودش آن را حس می‌کند. یک روز، زانویت بی‌دلیل خم نشد. خواستی قدم برداری ، پلیس دوپامین هایت ایست دادند، انگار حرف پنهانی با تو داشتند، مثل حرف در گوشی که هیچ کس نباید بفهمد.
مانند مادری مستبد که نمی خواهد زیاد قدم برداری، نمی خواهد بیرون بروی. باورهایش چنین است که دنیا جای خوبی برای قدم زدن نیست، خار دارد، گودال هست و شاید چاهی، امکان دارد کسی تو را هُل بدهد، نه نرو! همین جا در خانه بمان!
بی راه هم نمی گوید، دنیا برای فرشته ای چون تو زیاد خوب نیست، خوب نبود و نخواهد بود.
دنیا برای تمام آدم های خوب و فرشته صفت چنین است، آدم های خوب باید در خانه بمانند، چون دنیا تاب تشعشعات مهربانی آنها را ندارد.
دنیا یا می سوزد یا می سوزاند، ولی سازش نمیکند.
هر چیزی ساختاری دارد، ساختار دنیا هم چنین است. نه میشود نفی کرد و نه انکار، همه چیز باید همان گونه که هست پذیرش شود وگرنه هارتر خواهد شد، مثل سگی که نمی توان اهلی‌اش کرد.
فردایش، قاشق در دستانت لرزید. روز دیگر، آرنج‌ها، و بعد شانه‌ها.
گویی طلسمی شده بودی برای رقصی مُدام، حتی وقت نشستن. چشمانت هم حالتی اهورایی گرفته بودند. نفهمیدیم کی آمد و کی عهد بست که می ماند همینی بود که هست، آن راهم پذیرفتی، مثل تمام پذیرفتنی های زندگی ات، مهمان هایی بدتر از این هم داشتی، لااقل مجبور نبودی تلویزیون جدید خانه‌ات را از آن پنهان کنی، حتی خوشی هایت را. مهمان جدیدت از قبلی ها باوقارتر هم بود، اگر طلسم هم بود، به تو می آمد، به قول خودت به انسان زیبا هر چیزی زیبا جلوه می کند، حال می خواهم اضافه کنم، بیماری هایش هم.

ما دیر فهمیدیم. مثل پرندگانی که تازه دریافته‌اند لانه‌شان بر شاخه‌ای لرزان بنا شده. دیر شروع کردیم به دقت کردن، به لرزش‌ها، به نگاه‌هایی که از خودش دور شده بودند. بدنی که با خودش بیگانه شده بود، اما هنوز زیبا بود. هنوز در دلت درخت اقاقیایی بود که هر روز برگ‌های تازه‌ای می‌رویانْد. برگ هایش سبز بود، فصل خزانش نرسیده بود، هنوز به خزانش چند ماهی مانده بود، آن چند ماه و چند سال خیلی زود رسیدند، خیلی زودتر از پیش بینی هایمان، همیشه که پیش بینی ها درست از آب در نمی آیند، مثلا من پیش بینی نکرده همسر یک مرد و مادر دو بچه شدم، پیش بینی نکرده حالم در اتاق عمل حین زایمان بد شد و ممکن بود پیش بینی نکرده این دنیارا ترک کنم.
مثل خودت تصمیم گرفتم دیگر هیچ وقت و هیچ وقت پیش بینی نکنم.
پیش بینی در حیطه ی من و تو نیست.
ما خانه را برگزیدیم، زیر چراغ گازی نشستن انتخاب ما بود، جبر نبود، ولی اینکه تا کی من و تو زیر چراغ گازی میتوانستیم خاطره سازی کنیم، به دست جبر بود، یا شاید هم به دست جبار بود، خودش داند!
یادت هست؟ کوچه‌های خانه‌ی مادرت را که قدم می‌زدی، آرزو داشتی یک قدم را تندتر برداری؟
ولی فقط می‌توانستی آرزو کنی. مغزت، همچون والدی سخت‌گیر، اجازه نمی‌داد.
من آن روز فهمیدم که زانوهایت تیر می‌کشیدند، مثل کمانی که زه‌اش تا آخر کشیده شده، اما تیری ندارد برای پرتاب. خدا تیرانداز ماهری نبود مامانی.
کمانش را بی‌سبب کشیده نگه داشت و در فاصله ی بین کشیدن زه کمان و نگه داشتنش، دلت، و کابل رگ‌ها و مویرگ‌های ناپیدای جسمت ضجه می‌زدند. ولی باز هم سرت را بالا گرفتی و لبخند زدی و گفتی:«چیزی نیست فقط کمی زانویم درد می کند».
لبخندت قابل ترسیم ترین لبخندیست که میتوانم در این جمله احضارش کنم، تا هرکه دید و خواند بداند دردناک ترین لبخند جهان به زیر این پاراگراف‌های نامفهوم خوابیده است نه بر چهره ی مونالیزا.
چادر سیاهت، برای اولین بار به زمین خورد و خاکی شد، تا خانه ی مادر، دستت را آرام بر دیوارهای آجری کوچه کشیدی تا برسی به خانه‌ی او، غصه نمی‌خورم، چون دیگر نه آن خانه است و نه آن کوچه و نه دستان تو بر دیوار آن کوچه و نه حتی خودت در راستایش.
چون دیگر مادر نیست، او مُرد، از تو هم خیلی دل نگران مُرد، شاید برای همین هم هست که از پیشت جُم نمی‌خورد.
چقدر خواستم عصایت شوم، نشد. ترجیح دادی سقوط کنی، اما تکیه ندهی. سنگینی‌ات را روی دوشم نینداختی. نمی‌دانم چرا. شاید نمی‌دانستی من به آن درد نیاز داشتم. دلم می‌خواست کمی از رشته‌ی سیناپس‌هایت را بگیرم، چند موج از لرزش‌هایت را در جانم حس کنم. به گرفتگی عضلاتم نیاز داشتم.
1😭1
تا با تو، مثل همیشه، جرعه‌های زندگی را بچشم.
زندگی‌ام از لبه‌ی سیم لختی گذشت که به ناگاه دستم را گرفت و پرتم کرد به جهانی دیگر. جایی که باید آنچه را تو زندگی نکرده بودی، من زندگی می‌کردم. هزاران کتاب، از دزیره و قلعه‌های الموت تا گناهان کبیره، از تو منطقی مقدس ساخته بود. فقط خواستی بنویسی، اما دست سرنوشت، مُچت را گرفت؛ نمی‌خواست تاسِ شایسته‌ترین زنِ عالم رو شود. خودخواهیِ دهشتبارِ سرنوشت.
البته تو هیچ‌وقت مثل من فکر نمی‌کنی. برای تو، حتی بیماری هم موهبت است. حتی درد، حادثه، ترس.
برای تو همه‌ی دنیا هدیه‌ای پیچیده در کاغذهایی از معناست. کاش می‌توانستم هر روز از چشمان تو جهان را ببینم. هر زخم، هر فقدان، انگار نغمه‌ی تازه‌ای بود برای ادامه‌ی رقصِ تنت.
روزی که صمیمی‌ترین دوستت را از دست دادی، فقط ساکت به عکس دونفره‌تان خیره مانده بودی. لبخندی نیمه‌پنهان زیر چادری با گل‌های ریز.
و من گمان کردم، نه آنکه رفته، بلکه تو بودی که در آن قاب، منتظر بازگشت خویش مانده بودی، تنها.
در دل عکسی از گذشته، با رقصی در جان.
اشک می‌ریزی، پاک می‌کند.
اشک می‌ریزی، پاک می‌کند.
دیگر اشک نمی‌ریزی، اشک هایت را برای همیشه خشک می کند، او تنها رفیقی برایت ماند، که از گریه خوشش نمی آمد، پس دیگر نخواست گریه کنی، چه با مروت و صادق!*

*در مرحله‌ای از پیشرفت پارکینسون، چشم خُشک می‌شود و امکان گریه کردن نیست.

زهره رسولی
4👏3
جوهره‌های رها‌شده
بخش چهارم


خانه‌ی شما چهار فصل نبود؛ برای من فقط بهار و تابستان بود — حتی در پاییزها و زمستان‌هایش.
دلم برای آجرهای لقِ کفِ حیاط‌تان تنگ شده است، همان‌هایی که گاهی از لابه‌لایشان علف‌هرز ریزی سر می‌کشید، مثل خاطره‌ای لجوج.
باغچه‌ی کوچک خانه‌ات برای کودکی‌هایم، به‌مثابه‌ی جنگلی بود آشفته و جادویی.
خاکش سیاه بود، آن‌قدر غنی، که انگار صدها زندگی در دلش تجزیه شده بودند.
اما برای من، گنجی بود پنهان؛ جایی که در خاکش گردن‌بند، دستبند و گوشواره می‌ساختم.
گیلاس‌ها، گوشواره‌هایم می‌شدند و بوته‌ی گل‌میمون، دستبند و گردنبند.
شاخه‌های نرم‌شان را به نخ خیال می‌کشیدم و خودم را می‌آراستم —
بعد به خود می‌آمدم، و جایگاهم را میان زمین و آسمان، گم می‌کردم.

آن خانه‌ی قدیمی، با حیاط بی‌نظیرش، تمام دارایی قلب و ذهنم بود؛
حاصل سال‌ها معجزه ی دست‌ها و قدم‌های تو.
خانه، شبیه تو بود: محکم، مهربان، مراقب.
تو با جانت آن را ساخته بودی، و با جانت از آن نگهداری می‌کردی.

آن خانه بهتر از هر کسی بلد بود مراقبت کند؛
مراقب پیشروی‌نکردن بیماری‌ات،
مراقب خنده‌های بی‌نظیرت،
مراقب مهربانی‌ات — حتی مراقب من.
هیچ‌وقت نگذاشت در حیاطش زمین بخورم؛
انگار خاک و سنگ‌فرش‌اش هم هوایم را داشتند.

مامانی، یادت هست؟
کیسه‌ی بزرگی پر از کشکِ سفت می‌خریدی و در انباری کنار حیاط می‌گذاشتی.
من آن‌ها را در ظرف سفالیِ بزرگی، با آب نرم می‌کردم و تو آش کشک می‌پختی.
خانه پر می‌شد از بوی زندگی.
گاه‌گاهی، یواشکی یک تکه‌ی کوچک کشک سفید می‌دزدیدم و در دهانم می‌گذاشتم؛
همین که نرم می‌شد، با دندان‌هایم می‌شکستم —
چه طعم ساده‌ای داشت، اما کنار تو خوردنش، شیرین‌ترین مزه‌ی دنیا بود.

یک کاسه‌ی بزرگ لعابی جینگو، مملو از گوجه‌سبزهای نمک‌پاشی‌شده، سهم من از حیاط بود.
زمستان‌ها، در همان ظرف برایم برف می‌کشیدی، رویش شیره‌ی انگور می‌ریختی،
و کودکی را به کامم شیرین می‌کردی.
راستی، بین آن‌همه سفیدی، چشان سبزت جور دیگر زیبا می‌نمود.

زیستن کنار تو، زیبا بود.
زیباست.
و تا همیشه، زیباترین بخش زندگی‌ام خواهد ماند.

معبد اول

بعد از گذر این‌همه سال، دلم هنوز در چند گوشه‌ی آن خانه گیر کرده است.

نخست، نشیمنی بود در امتداد ورودی دالان، که به آن دهلیز می‌گفتیم.
نامی برازنده، چون قلب خانه بود؛ جایی که به سرسرا خون می‌فرستاد و خانه را زنده نگه می‌داشت.
آنجا، به پشتی‌های قرمز و خیلی راحت تکیه می‌دادیم.
تا غروب یا حرف می‌زدیم، یا اولین میوه‌ی نوبرانه را می‌خوردیم، یا سفره‌ی ساده‌ی غذا را می‌چیدیم.
شاید آشی بود، یا مربای مورد علاقه‌ام: مربای کدو تنبل.
چه چشمانی داشتی، و چه دستانی.
کدو تنبل غول‌پیکر را با حوصله به قالب‌های هلالی می‌بریدی — شبیه چین‌های دامن دختران اسپانیایی — و مربایی می‌پختی که طعمش هنوز در خاطرم راه می‌رود.
از وقتی توان دستانت کم شد، هوسِ من هم به آن مربا، پیر شد. تو که دیگر درست نکردی، من هم دلم نخواست.

و یا دلمه درست می‌کردی.
دلمه‌هایی که عطرشان هنوز روی دیواره‌های ذهنم مانده.
کاش می‌شد آن ترکیب جادوییِ لپه و سبزی، گل‌سرخ و دارچین، اندکی نمک و روغن زرد را به واژه‌ها تزریق کرد؛
روغنی که به غذا طعم خاک و باران می‌داد.
یادت هست؟ دلمه‌ها را خام می‌خوردم و تو می‌خندیدی، با اخمی مهربان می‌گفتی: «شکم‌ درد می‌گیری، نخور!»
اما اگر هم می‌گرفتم، پشیمان نمی‌شدم.
اگر به عقب برگردم، باز خام‌خواری می‌کنم —
اما این‌بار بیشتر می‌جویم، تا دندان‌هایم، زبانم، و حتی چشمانم، آن دلمه‌ها را حفظ کنند؛
تا پیچ‌وتاب‌ِ دست‌هایت را یاد بگیرند،
شاید روزی بتوانم مثل تو بپیچمشان.

معبد دوم

دومین جایی که دلم آن‌جا جا مانده، اتاق دو در سه متریِ امن بود؛
جایی که لحاف‌ها و تشک‌ها، پناهگاهم بودند.
کمد آهنی بزرگی داشت، یادگار عصر طلایی پدربزرگم در مدرسه‌ی آخونی* — روحش شاد.
اتاق، چراغ نداشت،
اما درِ شیشه‌ای‌ مشبک‌اش نور را از اتاقِ انتهایی می‌دزدید و پنهانی وارد می‌کرد،
مثل نوری که از لای پلک نیمه‌بسته‌ی مادری به کودکش می‌تابد.

چه می‌گفتید؟ «سانتی‌خانه؟»
نه، صندوق‌خانه بود.
نامی از دورانی که زنان تبریز، دارایی‌هایشان را در تاریکی صندوقی پنهان می‌کردند.
اما من هنوز همان سانتی‌خانه را ترجیح می‌دهم،
چون کودکی‌ام را با زبان مادری‌ام در همان‌جا جا گذاشتم.
بوی نفتالین لابه‌لای لحاف‌‌تشک‌ها در حافظه‌ام حک شده است.
آن‌قدر عمیق، که حالا در این سن، هوس آن بو را کرده‌ام
و در دل لحاف‌تشک‌هایم، نفتالین بودار گذاشته‌ام،
تا با خاطرات تو خوابم ببرد.
👏3
روی آن لحاف‌ها همه کاری می‌کردم؛
از خاله‌بازی گرفته تا خرابکاریِ وسط تشک‌ها.
چرا دعوایم نمی‌کردی؟
چرا آن‌قدر مهربان بودی؟
چرا این‌چنین در خاطرم مثل قدیسی مانده‌ای؟
کاش یک‌بار بر من دست بلند می‌کردی.
دلم از تو می‌شکست و هزار تکه می‌شد.
مامانی، خانه‌ات برای من بهشت بود
و خدای آن خانه فقط تو بودی.
دلم می‌خواست قبله‌ام باشی و سمت تو نماز بخوانم؛
قول می‌دادم حتی نماز شبم هم قضا نمی‌شد.

معبد سوم

سومین معبد من، آشپزخانه‌ی کوچک و روشن‌تان بود.
بودای من، آن‌جا تو بودی.
نیمی از عمرت را آن‌جا گذراندی —
جایی که زنان می‌پزند،
اما تو افکار را هم می‌پختی.
یاد دادی که باید اندیشه‌هایم را با خودم به آشپزخانه ببرم.
یاد دادی می‌شود فکرها را:
در سالاد شیرازی خرد کرد،
در کتلت رنده کرد،
در غذاساز ریخت،
مثل کوفته گرد کرد،
مثل خمیر ورز داد،
پخت.
و اگر فکری زهرآلود بود؟
یاد دادی می‌شود بی‌صدا با چاقویی تیز،
سرش را برید،
لای پوست پیاز و تفاله‌ی چای پنهانش کرد،
دفنش کرد،
و لبخند زد.
تو بودی که یادم دادی درست بو کشیدن یعنی چه.
یادت هست؟ وقتی درِ لیمو عمانی‌ها را باز می‌کردی،
با این‌که می‌دانستی چیست،
چشمانت را می‌بستی و با تمام حس‌های وجودت بو می‌کشیدی‌شان.
از بوی غذاها می‌فهمیدی چیزی کم دارد —
و حتی چه چیزی کم دارد.

مامانی.
تو برای من، شربت خاکشیر و شاه‌سپران بودی در گرمای جگرسوز تابستان.
تو را که در جانم می‌ریزم،
خاموش می‌شوم،
خنک می‌شوم،
پر می‌شوم از شیرینیِ ملایم و عطرآگینِ تو.
هر جا می‌رفتی، مثل جوجه‌اردکی پشت سرت می‌آمدم.
برایم جوجه‌اردک خریدی و در نبودم مراقب‌شان بودی.
تو و دایی از جنس بارانم.
دایی مهربانم، پسر فداکارت.

معبد چهارم

چهارمین عبادتگاهم، اتاقی بود که تا نیمه‌شب در آن با کلمات عشق‌بازی می‌کردیم.
حتی اگر برق‌ها می‌رفت، تو چراغ گازیِ دو حبابی را روشن می‌کردی،
میل‌های بافتنی‌ات یکدیگر را می‌بوسیدند،
و شال‌ها، کلاه‌ها، و جلیقه‌هایی می‌بافتند،
تا زمستان، جرأت نکند قلبمان را سرد کند.

از کتاب‌ها می‌گفتی؛
از گناهان کبیره، از حسن صباح، از «دزیره» چنان سخن می‌گفتی که گویی کنارش زیسته‌ای.
و از زیرزمین‌های اردشیر بابکان، چنان نقل می‌کردی که انگار دستم را گرفته‌ای و هیس‌کنان، از دل تاریخ عبورم می‌دهی.
از «کتاب اخلاق» آن‌چنان می‌خواندی که گویا همان شب، شمسم تو بودی؛
می‌گفتی:
"عشاق را مجبور نکنند رودررو بنشینند، این‌گونه عیب‌ها بیشتر بر هم آشکار می‌شود...
عشاق، باید در جوار هم باشند."
و ما همیشه رو‌ در رو و‌ در جوار هم بودیم.

تلویزیون کوچک معبدم را یادت هست؟
می‌گفتی دلت دیگر با مستند حیوانات نیست،
از دیدن ماری که به جانوری دیگر آسیب می‌زد، دل‌غمگین می‌شدی.
گاه با هم سریالی طنز می‌دیدیم،
یواشکی می‌خندیدیم تا خانه بیدار نشود.
کرکره‌های کرم‌رنگ را به پهلو می‌کشیدی،
می‌خوابیدند، پهلو به پهلوی هم،
اما چراغ پُرمصرف تیر برق،
از لای آن‌ها سرک می‌کشید و خود را مهمان خلوتمان می‌کرد.
من اما، حواسم به خط نورش بود.
انگار نورِ دلِ تو را دنبال می‌کردم تا در من نفوذ کند.

پنجره‌های خانه‌ات از زمین تا سقف کشیده شده بودند،
سکویی کوچک داشتند که می‌شد رویش نشست و پاها را آویزان کرد.
اگر می‌افتادم، حیاط مرا از پاهایم به آغوش می‌کشید.
آخر خانه‌ی تو، به کسی آسیب نمی‌زد.

معبد پنجم

پنجمین معبد من، پذیرایی خانه بود؛
رو‌به‌روی همان اتاق، با دهلیزی که میانشان جاری بود.
چادرنمازهایت را به دستگیره‌ی درها می‌بستم،
هیچ‌وقت نگفتی: «نکن!»
نگفتی: «اینجا برای مهمان است!»

زیر ناهارخوری چوب‌گردو. کنج پذیرایی،
با بچه‌های محله خاله‌بازی می‌کردیم.
به تخمه‌ها آب می‌زدیم تا شوری‌شان برود،
و تو، گاهی برایمان میوه خرد می‌کردی تا قند خون‌مان نیفتد.
چقدر خوش بودیم.
زیر همان میز چوب‌گردوی گوشه‌ی پذیرایی.

زمان انفجارها، آن‌جا پناهگاه‌تان بود.
آن عصر را چگونه پشت سر گذاشتی؟
تنت لرزید؟
بعد از اتمام انفجارها توانستی بازپخش سریال اوشین را ببینی؟
اصلاً هیچ‌وقت، به فکر خودت هم بوده‌ای؟

آخرین معبد

آخرین معبد، کفشَنِ ورودی دالان بود؛
جا‌آویزدار، با کمدی کوچک در سرآستینش.
گنجینه‌ی اسرارم همان‌جا بود.
یواشکی درش را باز می‌کردم،
از تو الهام می‌گرفتم،
و می‌نوشتم. می‌نوشتم. می‌نوشتم.
زمان به احترام از تو نوشته‌هایم می‌ایستاد.
در پایان باز نوشته‌هایم را در دل جاکفشی می‌گذاشتم.

از پنج‌شنبه شب‌هایی که به دیدارت می‌آمدم،
و جمعه شب‌هایی که به اجبار، خانه‌ات را ترک می‌کردم.
چه شعرها نوشتم.
معلم‌ها قول خواندن و چاپ دادند،
اما گم‌شان کردند.

اما تو؟
تو هیچ‌وقت حتی پنج سطر "دوستت دارم" را هم گم نکردی.
ای کاش دفترهایم را هم به تو می‌سپردم.
تو، مهربان‌ترین امانت‌دار دنیایی.

و چه زیبا، با تنی که حالا سنگ شده*
هنوز هم امانت‌داری می‌کنی.
امانت‌داریِ بغض‌های چشمانم را.
👏32
*در صورت تشدید بیماری پارکینسون، تمام عضلات بدن خشک می‌شوند، و تمام سر و بدن بی‌وقفه و بی‌اختیار می‌لرزد.

زهره رسولی
4😭3
جوهره‌های رها‌شده
بخش پنجم

من، افکارم را مثل تو در آشپزخانه جا گذاشتم. اما هرگز نتوانستم مثل تو جلوی آینه بایستم و لبخند زدن را تمرین کنم. آن لبخندهای اشراف‌زاده‌وار، که اندوه و خشم را پشت چین‌های پیشانی پنهان می‌کردند. در این کار، تبحری غریزی داشتی. آن زمان‌ها که هنوز هوش مصنوعی نبود و آینه‌ها تنها محرم رازهای پنهانت بودند.

فهمیده‌ام، حالا هم آینه‌ها بیش از من صورتت را می‌بینند. خوش به حالشان. حتی خواسته‌هایت از آن‌ها بیشتر بود تا از آدم‌ها. آن‌ها دریچه‌ی پنهان دلت بودند، سفیران بی‌صدای پیامی که به جهانی دیگر می‌رسید.

آینه‌ها دیدند که آن دخترک ده ساله‌ی چشم‌سبز، چطور به یک‌باره عروس شد. آن‌قدر کودک بودی که از دیدن تصویر خودت در آینه خجالت می‌کشیدی؛ چون به جای عروسک، قرار بود برایت مرد بخرند. نمی‌دانم پدربزرگم چگونه در آغوش کوچکت جا شد. توانستی اصلاً او را بغل بگیری؟ آینه‌ها دیدند که پشت درهای بسته، کودکی‌ات را دفن کردی. نترسیدی، اما نگذاشتند. رویت نباید باز می‌شد. نه بر کسی، نه بر چیزی. انگار قرار بود باز شدن رویت، آغاز عصیان باشد.

نوجوان که باشی، دلت گرمای یک زانو می‌خواهد، آغوشی بی‌کلام. نه نصیحت، نه ترس. تو حتی بدن امنی هم نداشتی که به خودش تکیه کند. وقتی جسم و جان علیه آدم می‌شوند، از دیگران چه توقعی می‌ماند؟

آینه‌ها تماشاگر لحظه‌ای بودند که برای نخستین‌بار از خدا، از خودت، موی سفید خواستی. پیری. نشانه‌ای از خستگی. زیبایی‌ات مجال پیر شدن نمی‌داد، اما افسردگی پنهانت نشانه‌ای می‌خواست برای دیده شدن. برای فهمیده شدن. خواستی که آینه‌ها با تو فرار کنند، ببرندت به جایی دور، جایی که خودت را نشناسی؛ نه همسر، نه فرزند، نه نام. در ازدحام بیدهای مجنون، جایی بخوابی و دیگر بیدار نشوی.

دیدی؟ من فهمیده بودم. حتی وقتی نبودم. حتی وقتی "پَرِ پَروازت" نشده بودم. و چه پر سنگینی بودم. نه تو را به ابر رساندم، نه نسیم را مهمان صورتت کردم. اما بالاخره یکی از آرزوهایت برآورده شد: «نخستین تار موی سپید در سی سالگی». چه شاد بودی. هدیه‌ای که هیچ تولدی نداشت.

موهایت اما، نه کدر، نه بی‌جان بلکه سفیدی‌شان به رنگ مرواریدهایی ته اقیانوس بود. براق، دور از دسترس. لا به لای‌شان، مرواریدی طوسی، مرواریدی سپید. هایلایتی اعجازانگیز.

یادت هست؟ یک بار گفتی: «وقتی پیر می‌شویم، هر چه در دل داریم، در چهره‌مان نمایان می‌شود و تا مرگ با ما می‌ماند.» راست می‌گفتی. زیبایی‌ات، اصالتش، از دل آمده بود. و همین، راز ماندگاری‌اش بود.

نپرس چرا ژنتیک زیبایت در رگ‌های ما ندوید. شاید خدا می‌دانست که زیبایی اگر تکرار شود، دیگر زیبایی نیست. پس تو را یکتا آفرید. خاص و کمیاب.

آینه‌ها بیشتر از همه‌ی آدم‌های دنیای کوچکت تو را دیدند. آن روزی را به خاطر دارند که برای اولین‌بار، رژ لب قرمزِ هوس‌انگیزی روی لبانت کشیدی، تا برای همسرت دلبری کنی. ولی لبخندت در نگاه عبوس مردی گم شد. آینه اما، تو را همان‌طور دوست داشت. با همان لب‌های قرمز، با همان امید خاموشی که هنوز در چشم‌هایت برق می‌زد.

آینه‌ها دیدند که اولین رعشه‌ی انگشتت چگونه آمد. دیدند و هیچ‌کس را خبر نکردند. با همان سکوت‌شان، لرزش را در سرسرای وجودت ثبت کردند. بی‌صدا. بی‌داوری.

من هیچ‌وقت آن آینه‌ی بزرگِ اتاق انتهایی را دوست نداشتم. همان اتاقی که خورشید سانتی‌خانه بود. انگار دهان گشوده بود تا زندگی را ببلعد. بارها خواستم بشکنمش، ولی جرأتش را نداشتم. نگاه از آن می‌دزدیدم و به سراغ کشوی چوبی محبوبم می‌رفتم. کشویی که بوی تو را می‌داد.

وسایل کودکیت. نه، جوانیت. نه، نوجوانی‌ات در آن آرمیده بودند.
سایه‌های براق و اکلیل‌دار، طرح‌های شگفت‌انگیز روی کاغذهای الگو. طاووس، گل و نقش‌هایی که انگار هنوز گرمِ جان تو بودند. آن کشو، زنده بود. آن‌قدر زنده که گاهی حتی خوابش را می‌دیدم.

آینه‌ها می‌دانند چطور، با چه شور و ذوقی سبد کرم‌رنگت را برای سفر پر می‌کردی. آن سینی نارنجی که همیشه آخر از همه می‌نشست کنار دستت، میان تمام چیزهایی که رنگِ عشق داشتند. دل به جنگل می‌دادی، به دریا، به جاده‌هایی که به بندر شرفخانه ختم می‌شد به کاروانسرای نیمه فرو ریخته‌ی کنار بندر. که روزگاری خدابیامرز پدربزرگت صاحبش بود. که زمان عصر خنده های واقعی، تفرجگاهی بود.
یا به کوچه‌باغ‌های زنوز، یا زیر پُل طلایی‌اش. عاشق جریان آب رودخانه ی زیر پل بودی، هرچه خشن تر و پر آب و گِل‌تر بود، مامانی پسندتربود. گاه زیر درختان وحشیِ گردو اُتراق می کردیم و گاه زیر درخت سیبی انبوه.
5
در مسیر، زیر درختان وحشی گردو، چشمه‌ای بود که اگر در آب سرد رو به یخ آن دستانمان را نمی‌شستیم، گردش ما ممکن نمی‌شد، حتما باید علف وحشی خوراکی در زمین می‌بود که ما آنرا می کندیم و ذوق می کردیم که« ببین! آویشن است.» و با آن چای آویشن دم می‌کردیم و یا با یک کتری چای آلبالو، ساعت‌ها خاطره‌بازی می‌کردیم و مُدام از خاطراتِ ایام خود می‌گفتی و من از مسافت‌های دور بین‌مان.

آینه را هم با خودت می‌بردی. او می‌دیدت که زیر درخت گلابی قهقهه می‌زنی. یا برگ‌های لرزانِ انگور را با دست‌های لرزان می‌چینی تا دلمه‌ی امیدت را دوباره بپزی. می‌دانست که صدای خنده‌ات از دل خستگی می‌آید، و چشم‌هایت هنوز دنبال آغوشی بی‌صداست.

آینه‌ها صبورند. ساکت‌اند. و گاهی شوم. آن‌ها همه‌چیز را می‌بینند. بی‌آنکه بخواهی، بی‌آنکه بگویی. و هیچ‌وقت، هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنند.
و من، در میان تمام این تصویرها، فقط تماشاگرم؛ تماشاگر آینه‌هایی که عاشق تو بودند. کاش می‌شد یک بار—فقط یک‌بار—آن‌طور که آن‌ها تو را دیدند، من هم ببینمت. بدون‌ داوری، بدون ترحم، فقط با درک و حیرت. چون حالا می‌فهمم، آینه‌ها تنها سطحی برای انعکاس نبودند، بلکه حافظه‌ی پنهانی بودند از زنی که می‌خواست خودش باشد؛ حتی وقتی دنیا از او فقط نقش می‌خواست. آینه‌ها هنوز در خانه‌اند، ولی حالا وقتی به آن‌ها نگاه می‌کنم، دنبال خودم نمی‌گردم.
دنبال تو می‌گردم.

زهره رسولی
👏43👌1
جوهره‌های رهاشده
میدان ساعت، انگلستان تبریز


آنجا که معماری، خاطره را به بند می‌کشد و روح، در سکون معنا می‌یابد.

بعضی روزها هم هست که حالم خوب نیست. این نبودنِ حالِ خوب، گاهی هفته‌ها طول می‌کشد؛ مثل قطره‌ای که در گلو مانده و راهش را بسته، بی‌آن‌که بغض باشد، بی‌آن‌که اشک. اما بعد، ناگهان، مثل نوزادی که تازه به دنیا آمده همه چیز این جهان مرا خوشحال می‌کند.

حتی لیوان نشُسته‌ای که از شب قبل کنار کتاب‌هایم جا خوش کرده. ملافه‌ی چروک تخت، شیشه‌های باران‌زده و کثیف، اسباب‌بازی‌های منفجر شده در سطح خانه. همه‌شان، رو‌در‌رویم می‌ایستند تا بگویند: «ما هستیم، پس تو زنده‌ای.»

و همین، هدیه‌ی روزی‌ست که به من داده شده. می‌توانم با آن روز، هر کاری که دلم می‌خواهد بکنم. حتی اگر نیمی‌اش صرف چنگ زدن لای موهایم باشد. حتی اگر فقط به پهلو روی مبل بخوابم، بی‌هیچ هدفی. حتی یک چُرت ظهرگاهی، در سکوت خانه‌ای که افکارم آن را در آغوش کشیده‌اند، خانه‌ای که نمی‌گذارد فراموش کنم هنوزم زنده‌ام. هنوز زنده‌ای.

حتی رفتنم به دنبال دخترم، که در حیاط مدرسه منتظرم ایستاده و قرار است شوق چشمانش از دیدنم دوباره بدرخشد؛ مثل نخستین روزی که آسمان را کشف کرد و گفت: «نگاه کن مامان، رنگش امروز فرق کرده!»

عاشق هیجانات ریز چهره‌ی درون‌گرایش هستم. غرور و خودبزرگ‌بینی دل‌ربایش، زاده‌ی همین محله است، محله‌ای که نه به خاطر دیوارهایش، که به خاطر او برایم معنای وطن دارد. و من، این تفاوت را دوست دارم. دستان کوچکش را اندکی می‌فشارم؛ به مانند ماهی قرمزی‌ست که می‌خواهد از زیر دستم در برود.

و من این رفتن را دوست دارم، این لغزیدن بی‌صدا را؛ چون اگر از زیر دستم در نرود، دیدن موهای فرخورده‌ی زیبایش را از پشت سر از دست می‌دهم. و این، ناراحتم می‌کند، انگار بخشی از نور آفتاب را جا گذاشته باشم در حیاط مدرسه‌ای که او را پس می‌گیرد.
دیدن رونده‌ها و مخروبه‌های کوچه‌ی صدر، خوشحالم می‌کند. حتی اگر اولین جایی که با آن روبه‌رو می‌شوم، درِ دریده‌ی مدرسه‌ی صفا باشد، مدرسه‌ای که حالا بیشتر شبیه زخم باز مانده‌ای بر تن محله است تا مکانی برای یاد گرفتن.

مامانی، تو باید در این محله به دنیا می‌آمدی. اینجا بافتی اعیونی دارد پیچیده در دیسیپلین. تو دیسیپلین را دوست داشتی. دوست داشتی پاهایت را با وسواس بواسطه‌ی لبه‌ی پیراهنت بپوشانی. دوست داشتی هواپیماهای آسمان را با قرنیه‌ی گسترده‌ات دنبال کنی، با آن‌ها در خیال پرواز کنی، و روی تمام پُل‌های باشکوه دنیا قدم بزنی، بی‌هیچ اضطرابی از افتادن.

محله‌ای که زندگی جدیدم در آن شروع شده، زیباست. گاهی دلم می‌خواهد چشمانت همراهم بود، تا رونده‌های گل‌اناری، یاسی، رزهای چندلایه و آویزان را نشانت بدهم؛ مثل طناب‌داری که پر از گل شده باشد، طنابی که به جای مرگ، زندگی را به آغوش گرفته.

اینجا ساکت است. آن‌قدر ساکت که صدای بال‌های زنبور صدای بلند سازیست نامعلوم. اهالی‌اش آرام‌اند، مثل ارواح. خانه‌ها کهنه و بسیار زیبا هستند، با نماهای لطیف و کنده‌کاری‌‌هایی که با دست‌های انسانی عاشق، آرام‌آرام تراشیده شده‌اند. دست‌هایی که حالا شاید پای درختی_خاکی خوابیده‌اند و خدا آبشان می‌دهد.

بعضی از این خانه‌ها بوی کهنه‌ی کمونیسم می‌دهند، بعضی بوی خاک پای مهاجری که هرگز به منزل بازنگشت. اکثر بناها از آجر و خشت‌اند، به‌جز چند آسمان‌خراش نوساز که میان‌شان مثل حرفی ناهماهنگ در جمله‌ای شاعرانه‌اند.*

خانه‌هایی که قدمت دارند، پر افاده‌ترند. حتی آن‌هایی که خالی از سکنه‌اند، بر درگاه‌شان نوشته‌اند: «عکاسی ممنوع!» نمی‌دانم جایی که در آن دیگر حیات نیست، مگر برایش چه فرقی می‌کند تصویری از آن در دست کسی باشد یا نباشد؟

اما باز شاید. شاید اگر عشاقی جلوی در و دروازه‌ی آن خانه‌ها عکسی بیندازند، روح آن خانه بازگردد. شاید تمام مهاجرانش را دوباره سر سفره‌ای قدیمی، با بشقاب‌های گُل‌سرخ چیده‌شده گرد هم آورد. و این محله، دوباره پر از صدای شادی و همهمه شود. شاید.

مامانی، اینجا مانند محله‌ی شمل گل‌های شیپوری ندارد، اما بوته‌های آتش‌برگ هست—که در هر فصل، لباسی تازه به تن می‌کنند. سرو ندارد، اما اقاقیا هست، زبان‌گنجشک هست، بید هست. میان همه‌ی این‌ها، همیشه جای تو خالی‌ست. هرچند گاهی، در خیال، دستانم در دستت است و با هم، پیاده‌روهای باریک کوچه‌ی صدر را قدم می‌زنیم. من اینجا را با تو زندگی می‌کنم.

تو به من یاد دادی که هر روز، معجزه‌ای‌ست تازه.
باید به رنگ‌های رونده‌ها خیره شد؛ به پرچم‌های زرد رونده‌های اناری. باید با چشم آن‌ها را چید و به ذهن سپرد، تا شب‌ها بخشی از خوابمان شوند، بخشی از خیال‌های‌مان.

باید عصاره‌ی گل‌های رز، یاس، پیچ‌امین‌الدوله را پیش از زنبورها بگیریم؛ تا بعدها، در حسرت عصاره نکشیدن گُلی، خانه‌نشین شدنمان جام زهر نشود.

*مرسی از الهه.
4🥰2🤗2
باید به صندلی‌های سیمانی میدان ساعت آن‌قدر خیره ماند تا در سکون‌شان، حرکت را دید.

مامانی تا حالا هنگام راه رفتن، بدون ترس از افتادن، به بالا نگاه کرده‌ای؟ اگر زیاد به بالا نگاه کنی، اگر از بلایای طبیعی نترسی، پرواز را تجربه خواهی کرد—میان شاخه‌های بید، در آغوش زبان‌گنجشک‌ها.

اگر بخواهم این محله را برایت شفاف‌تر تصویر کنم، باید بگویم: میدان ساعت، انگلستانِ تبریز است! و در دستان من و تو، فقط جای سیگاری از جنس خاک و باران خالی‌ست.
از زندگی باید سوء‌استفاده کرد. باید تمام طعم‌های دنیا را با جان چشید. اگر دستت کثیف شد، پیش از شستن، عصاره‌ی غذا را با کف دستت مهمان وجودت کن. بو کن، لمسش کن، لذت ببر.

شاید پاکی همیشه در شستن نباشد. گاهی باید بی‌بهداشت بود، بی‌قید، بی‌احتیاط. آن وقت‌ها که آب نبود، مگر با خاک خود را تطهیر نمی‌کردند؟

ما خالق این ساختارها بودیم—ساختارهایی برای نظم، برای تمیزی، برای امنیت. اما حالا مخلوق، دارد خالق را تکه‌تکه می‌بلعد. آرام، بی‌صدا، بی‌آن‌که بدانیم داریم ناپدید می‌شویم.
من و تو در کنار هم دست در دست هم.

پایان

زهره رسولی
4🥰2🤗2