جنگی که شد
تازه با مدرسه نویسندگی آشنا شده بودم و در یک قدمی تیک خوردن یکی از آرزوهایم، که جنگ شد؛ گمان کردم بار دیگر همان آرزوی برآورده نشده، باز هم تحقق نیافت.
ولی جنگ هم تمام شد و شرکت کردن در تکتک وبینارها و کلاسها برایم مثل یک خواب شیرین بود.
حاصلِ نوشتنهایم چندان برایم مهم نبودند، ولی بودن در کلاسها نشان از بقایم بودند، هر ثانیهاش در گوشم زمزمه میکردند که زنده ماندم و حضور دارم، در آنچه انتظارش را میکشیدم.
توضیح عکس: قبل از شرکت در این کلاسها، اگر دخترم چنین تکلیفی پیش روم میذاشت، بدون هیچ دغدغهای بهش میگفتم که اشتباه نوشته و باید پاک کنه درستشو بنویسه.
ولی دیروز بعد کلی تپش و وجداندرد، تصمیم گرفتم برای دو جملهی آخر کلی تشویقش کنم و بعد بگم:«عالیان ولی جاشون اینجا نیست».
حقیقتش اشک شوق تو چشام بود، هم ازین که میدونستم جملات داخل دوتا گلدون، محصول ترکیبهای گُلدونهای دیگهست نه اشتباه.
و هم این که نشون از استعداد دخترمه، که تونسته ساختارهای ذهنیشو بشکنه و فعل رو اول جمله بیاره.
جمله اول: میکنم من به مشگام نگاه.
جمله دوم: نگاه میکنم من به سایهی دوستم.
زهره رسولی
تازه با مدرسه نویسندگی آشنا شده بودم و در یک قدمی تیک خوردن یکی از آرزوهایم، که جنگ شد؛ گمان کردم بار دیگر همان آرزوی برآورده نشده، باز هم تحقق نیافت.
ولی جنگ هم تمام شد و شرکت کردن در تکتک وبینارها و کلاسها برایم مثل یک خواب شیرین بود.
حاصلِ نوشتنهایم چندان برایم مهم نبودند، ولی بودن در کلاسها نشان از بقایم بودند، هر ثانیهاش در گوشم زمزمه میکردند که زنده ماندم و حضور دارم، در آنچه انتظارش را میکشیدم.
توضیح عکس: قبل از شرکت در این کلاسها، اگر دخترم چنین تکلیفی پیش روم میذاشت، بدون هیچ دغدغهای بهش میگفتم که اشتباه نوشته و باید پاک کنه درستشو بنویسه.
ولی دیروز بعد کلی تپش و وجداندرد، تصمیم گرفتم برای دو جملهی آخر کلی تشویقش کنم و بعد بگم:«عالیان ولی جاشون اینجا نیست».
حقیقتش اشک شوق تو چشام بود، هم ازین که میدونستم جملات داخل دوتا گلدون، محصول ترکیبهای گُلدونهای دیگهست نه اشتباه.
و هم این که نشون از استعداد دخترمه، که تونسته ساختارهای ذهنیشو بشکنه و فعل رو اول جمله بیاره.
جمله اول: میکنم من به مشگام نگاه.
جمله دوم: نگاه میکنم من به سایهی دوستم.
زهره رسولی
❤3👏3👍1
تلهی گربهها
هزار و سیصد و چهل و پنج
پروانه دوازده سالش بود که ازدواج کرد. قرار بود تو نهسالگی ازدواج کنه، ولی یونیسف اجازه نداد.
شبِ اولِ عروسی، قبل از داماد وارد اتاق خوابشون شد.
روتختی رو که کنار زد، پُر بود از خون. خونِ زایمان. زایمانِ گربه.
وسط خون، چهارتا بچهگربه میومیو میکردن.
ترسید. خیلی هم ترسید. تمام تنش لرزید.
ولی شب عروسیش بود. بالاخره باید میونِ ترساش، تجاوزِ داماد رو تحمل میکرد.
هزار و سیصد و چهل و شش
اولین بچهشو به دنیا آورد.
جنسیتِ حالخوبکنِ پسر.
مادرشوهرش گفت: «من ختنه بلدم، بده ختنه کنم.»
ختنه کرد. نوزاد تا صبح جیغ کشید، گریه کرد، تب کرد، مُرد.
پستونک طلاشو جا گذاشت.
هزار و سیصد و چهل و هفت
دومین بچهشو به دنیا آورد. بازم پسر.
بازم مادرشوهرش ختنه کردن بلد بود، بازم ختنه کرد.
نوزاد تا صبح جیغ کشید، گریه کرد، تب کرد، مُرد.
پستونک طلاشو جا گذاشت.
مادرشوهرش جفت پستونک طلاها رو بُرد و فروخت و برای خودش النگوی طلا خرید.
خیلی خوشحال بود.
هزار و سیصد و چهل و هشت
هر روز برای مادرشوهرش لباس خواب میدوخت، چون تو نُهسالگی پیشِ مادام خیاطی یاد گرفته بود.
همونی که لباس عروسِ ساتنِ گُلدارشو با آستینای ژاپنی دوخته بود.
هزار و سیصد و پنجاه
سومین بچهشو به دنیا آورد. اینبار دختر بود، چیزی برای ختنه کردن نداشت.
طلاهاشو فروخت.
از پیشِ مادرشوهرش رفتن یه خونهی دیگه.
خونه عوض شد، مادرشوهرش نه.
هزار و سیصد و پنجاه و هفت
چهارمین بچهشو به دنیا آورد. پسر بود.
مادرشوهرش برای ختنه کردن زیادی پیر شده بود. بردنش دکتر، ختنه کرد.
بچه زنده موند.
پستونک طلا از مُد افتاده بود. پلاستیکیشو گذاشتن دهنش.
هزار و سیصد و هفتاد
دخترش عروسی کرد. به زیبایی خودش نبود، ولی عروسِ زیبایی بود.
پیشِ مادرشوهرش نرفت، ولی خونهی خودشم نرفت.
یه خونه اجاره کردن و رفتن.
اول دخترش وارد اتاق خوابشون شد.
روتختی رو که کنار زد، ملحفه سفید بود.
هزار و سیصد و هفتاد و یک
نوهدار شد.
دختر تُپُلِ مومشکیِ سبزه.
میونِ دستهای سفیدش مثلِ مروارید سیاهی لایِ صدف سفید میدرخشید.
هزار و سیصد و هشتاد
دومین نوهش به دنیا اومد.
اینبار هم دختر بود، ولی با موهای طلایی و پوست سفید؛ همرنگِ پروانه.
هزار و سیصد و هشتاد و یک
وارد مطب دکتر شد. بعد از ده سال علتِ لرزههای بالهای پروانه مشخص شد.
پارکینسون داشت.
هزار و سیصد و نود و سه
نوهی اولش عروس شد.
با بالهای لرزان و پاهای پیلهبسته، رفت و نشست تو مراسمِ عروسیِ نوهی بزرگش.
هزار و سیصد و نود و شش
شوهرش بر اثرِ زوال عقل مُرد.
هزار و سیصد و نود و هفت
نوهی اولش که دختر بود، دختردار شد.
پروانه خیلی دوست داشت بغلش کنه، ولی میترسید بالهاش نتونن بچه رو نگه دارن.
هزار و سیصد و نود و هشت
پروانه خطاب به پسرش:
«چرا پروین هر شب بچهشو میاره میذاره تو تختِ من؟
تا خودِ صبح روشو میکشم، ولی بازم نمیتونم بخوابم.
نمیگه بچه از تختم وول میخوره، میوفته؟»
هزار و چهارصد
پزشک:
«وضعیتتون وخیمه. ممکنه گاهی توهمات رو با واقعیت اشتباه بگیرین.
مطمئنم درک میکنین.
ولی پارکینسون از طول عمرتون کم نمیکنه.»
هزار و چهارصد و یک
پروانه مادرشو از دست داد.
ولی ناراحت نشد.
هزار و چهارصد و دو
دومین نتیجهشم که به دنیا اومد، دختر شد.
پروانه عاشقِ هر جفتشون بود.
هزار و چهارصد و سه
پروانه خطاب به پسرش:
«اولی بزرگ شد و رفت، حالا دومین تولهشو شبا میاره میذاره پیشم.
نمیدونم چرا پروین نمیفهمه من دیگه نمیتونم دستمو کنترل کنم تا صبح رو بچه لحاف بکشم.
بعدشم نمیتونم بخوابم، خیلی کوچیکه، از تخت میوفته.»
هزار و چهارصد و چهار
پروانه خطاب به دخترش:
«نمیفهمم چرا هر روز که روتختی رو برمیدارن، پُر از خونه.
گمونم گربهها بچههاشونو اینجا به دنیا میارن.
چقدر زاد و ولدشون زیاد شده.
مامانم هم شبا میشینه، بدون هیچ حرفی سبزی پاک میکنه.
نمیفهمم چرا اینقدر عادتش بده، همیشه شبا سبزی پاک میکرد، گاهی هم دلمهی برگ درست میکرد.
زنیکه پاک دیوونهست.
سرِ پیری بازم عادتاش سر جاشه.
صبحم آفتاب نزده، سرِ کوچهست.
راستی ما کی اومدیم خونهی مامانم؟
پروین کی میخواد ازدواج کنه؟
گربهها زیر روتختی تو هم بچه به دنیا میارن؟»
*تمرین پایانیِ کلاس نویسندگی ۷۰، خیلی خوش گذشت.😍
زهره رسولی
هزار و سیصد و چهل و پنج
پروانه دوازده سالش بود که ازدواج کرد. قرار بود تو نهسالگی ازدواج کنه، ولی یونیسف اجازه نداد.
شبِ اولِ عروسی، قبل از داماد وارد اتاق خوابشون شد.
روتختی رو که کنار زد، پُر بود از خون. خونِ زایمان. زایمانِ گربه.
وسط خون، چهارتا بچهگربه میومیو میکردن.
ترسید. خیلی هم ترسید. تمام تنش لرزید.
ولی شب عروسیش بود. بالاخره باید میونِ ترساش، تجاوزِ داماد رو تحمل میکرد.
هزار و سیصد و چهل و شش
اولین بچهشو به دنیا آورد.
جنسیتِ حالخوبکنِ پسر.
مادرشوهرش گفت: «من ختنه بلدم، بده ختنه کنم.»
ختنه کرد. نوزاد تا صبح جیغ کشید، گریه کرد، تب کرد، مُرد.
پستونک طلاشو جا گذاشت.
هزار و سیصد و چهل و هفت
دومین بچهشو به دنیا آورد. بازم پسر.
بازم مادرشوهرش ختنه کردن بلد بود، بازم ختنه کرد.
نوزاد تا صبح جیغ کشید، گریه کرد، تب کرد، مُرد.
پستونک طلاشو جا گذاشت.
مادرشوهرش جفت پستونک طلاها رو بُرد و فروخت و برای خودش النگوی طلا خرید.
خیلی خوشحال بود.
هزار و سیصد و چهل و هشت
هر روز برای مادرشوهرش لباس خواب میدوخت، چون تو نُهسالگی پیشِ مادام خیاطی یاد گرفته بود.
همونی که لباس عروسِ ساتنِ گُلدارشو با آستینای ژاپنی دوخته بود.
هزار و سیصد و پنجاه
سومین بچهشو به دنیا آورد. اینبار دختر بود، چیزی برای ختنه کردن نداشت.
طلاهاشو فروخت.
از پیشِ مادرشوهرش رفتن یه خونهی دیگه.
خونه عوض شد، مادرشوهرش نه.
هزار و سیصد و پنجاه و هفت
چهارمین بچهشو به دنیا آورد. پسر بود.
مادرشوهرش برای ختنه کردن زیادی پیر شده بود. بردنش دکتر، ختنه کرد.
بچه زنده موند.
پستونک طلا از مُد افتاده بود. پلاستیکیشو گذاشتن دهنش.
هزار و سیصد و هفتاد
دخترش عروسی کرد. به زیبایی خودش نبود، ولی عروسِ زیبایی بود.
پیشِ مادرشوهرش نرفت، ولی خونهی خودشم نرفت.
یه خونه اجاره کردن و رفتن.
اول دخترش وارد اتاق خوابشون شد.
روتختی رو که کنار زد، ملحفه سفید بود.
هزار و سیصد و هفتاد و یک
نوهدار شد.
دختر تُپُلِ مومشکیِ سبزه.
میونِ دستهای سفیدش مثلِ مروارید سیاهی لایِ صدف سفید میدرخشید.
هزار و سیصد و هشتاد
دومین نوهش به دنیا اومد.
اینبار هم دختر بود، ولی با موهای طلایی و پوست سفید؛ همرنگِ پروانه.
هزار و سیصد و هشتاد و یک
وارد مطب دکتر شد. بعد از ده سال علتِ لرزههای بالهای پروانه مشخص شد.
پارکینسون داشت.
هزار و سیصد و نود و سه
نوهی اولش عروس شد.
با بالهای لرزان و پاهای پیلهبسته، رفت و نشست تو مراسمِ عروسیِ نوهی بزرگش.
هزار و سیصد و نود و شش
شوهرش بر اثرِ زوال عقل مُرد.
هزار و سیصد و نود و هفت
نوهی اولش که دختر بود، دختردار شد.
پروانه خیلی دوست داشت بغلش کنه، ولی میترسید بالهاش نتونن بچه رو نگه دارن.
هزار و سیصد و نود و هشت
پروانه خطاب به پسرش:
«چرا پروین هر شب بچهشو میاره میذاره تو تختِ من؟
تا خودِ صبح روشو میکشم، ولی بازم نمیتونم بخوابم.
نمیگه بچه از تختم وول میخوره، میوفته؟»
هزار و چهارصد
پزشک:
«وضعیتتون وخیمه. ممکنه گاهی توهمات رو با واقعیت اشتباه بگیرین.
مطمئنم درک میکنین.
ولی پارکینسون از طول عمرتون کم نمیکنه.»
هزار و چهارصد و یک
پروانه مادرشو از دست داد.
ولی ناراحت نشد.
هزار و چهارصد و دو
دومین نتیجهشم که به دنیا اومد، دختر شد.
پروانه عاشقِ هر جفتشون بود.
هزار و چهارصد و سه
پروانه خطاب به پسرش:
«اولی بزرگ شد و رفت، حالا دومین تولهشو شبا میاره میذاره پیشم.
نمیدونم چرا پروین نمیفهمه من دیگه نمیتونم دستمو کنترل کنم تا صبح رو بچه لحاف بکشم.
بعدشم نمیتونم بخوابم، خیلی کوچیکه، از تخت میوفته.»
هزار و چهارصد و چهار
پروانه خطاب به دخترش:
«نمیفهمم چرا هر روز که روتختی رو برمیدارن، پُر از خونه.
گمونم گربهها بچههاشونو اینجا به دنیا میارن.
چقدر زاد و ولدشون زیاد شده.
مامانم هم شبا میشینه، بدون هیچ حرفی سبزی پاک میکنه.
نمیفهمم چرا اینقدر عادتش بده، همیشه شبا سبزی پاک میکرد، گاهی هم دلمهی برگ درست میکرد.
زنیکه پاک دیوونهست.
سرِ پیری بازم عادتاش سر جاشه.
صبحم آفتاب نزده، سرِ کوچهست.
راستی ما کی اومدیم خونهی مامانم؟
پروین کی میخواد ازدواج کنه؟
گربهها زیر روتختی تو هم بچه به دنیا میارن؟»
*تمرین پایانیِ کلاس نویسندگی ۷۰، خیلی خوش گذشت.😍
زهره رسولی
👏3🏆2❤1
تمساح سرد
پستچی دیگه عادت کرده برام کتاب بیاره. نمیگه: بسته دارین. میگه: کتاب دارین.
شایدم نمیگه. ولی من میرم بستهای رو ازش تحویل میگیرم که توش کتابه.
یه عالمه کتاب، یکیشو موریانه خیلی بامزه خورده بود. به همین دلیل خریدمش، چون نوشته بود: «این کتاب را موریانه خورده».
خیلی وقت بود هیچ کتابی رو موریانهها نخورده بودن.
رفتم نشستم گوشهی اَمن خونه. خوندن یکی از کتابهارو شروع کردم. ورق زدم قشنگ بود. ورق زدم، دیگه نتونستم چشم ازش بردارم.
کلیپس موهامو باز کردم، که راحت بتونم تکیه بدم. بتونم خودمو تو وانِ کتاب خوندن غرق کنم. ورق زدم. چنگی به موهام زدم، کلی مو لای انگشتام گیر کرد. از آخر شهریور که پاییز اومد، نتونست برگای درختارو بریزه. حرصشو رو موهای من خالی کرد، نیم کچلم کرد، دیگه تنهی سرم داره لُخت میشه.
موهامو میذارم روی پیرهنم که بعدا بندازمشون دور.
ورق میزنم، یه کلمهی قشنگ. در حالیکه سرم تو کتابه، دست میبرم خودکارمو بردارم، دستم به یه چیزی خورد. تیکهای از تخمهی گاز زدهی دخترم. میزارمش لای موها.
ورق میزنم. میخونم. یه کلمهی دیگه، خودکارمو برمیدارم، چیز نرمی به دستم خورد. پوست گندیدهی پستهی تازهای که مغزش دیشب خورده شده بود. میزارم پیش تخمهی شقهشده.
ورق میزنم. میخونم. یه دسته موی دیگه از تنهی سرم کنده میشه. میزارمش روی پیرهنم، پیش زبالههای دیگه.
ورق میزنم و میخونم، اینبار یه جملهی قشنگ. دست میبرم خودکارمو بردارم، دستم به چیز زبری خورد، نگاه کردم، خارپشت بود. برداشتم گذاشتم روی پیرهنم، پیش زبالههای دیگه.
یه ورق دیگه، یه کلمهی دیگه، دستمو بردم لای موهام، دیگه هیچی نبود، جز یه تنهی خالی.
یه روق زدم، اسم یک پیانیست بود، خودکارو برداشتم. دستم به جسم نوک تیزی خورد، نگاه کردم. دارکوب بود، خواستم بزارمش روی پیرهنم، پرید. نشست روی تنهی سرم، نوک زد. نوک زد. نوک زد. توی تنهی سرم لونه ساخت، زاد و ولد کرد.
ورق زدم، یه نثر جدید، با کلمات جدید، سرم تو کتاب بود. خواستم خودکارمو بردارم، دستم به جسم لیزی خورد. نگاه کردم، مار بوآ بود.
خواستم بزارمش روی پیرهنم، پیش موهام، پیش تخمهی نصفه نیمه، پیش پوست گندیدهی پستهی تازه. اون منو برداشت، با زبالهها و موهایسرم. با دارکوبی که روی تنهی سرم تشکیل خانواده داده بود. با کتاب توی دستم. با خودکار باقیمونده. یکباره بلعید.
الان توی شکم مار بوآ، جای همه چیز اَمنه.
زهره رسولی
پستچی دیگه عادت کرده برام کتاب بیاره. نمیگه: بسته دارین. میگه: کتاب دارین.
شایدم نمیگه. ولی من میرم بستهای رو ازش تحویل میگیرم که توش کتابه.
یه عالمه کتاب، یکیشو موریانه خیلی بامزه خورده بود. به همین دلیل خریدمش، چون نوشته بود: «این کتاب را موریانه خورده».
خیلی وقت بود هیچ کتابی رو موریانهها نخورده بودن.
رفتم نشستم گوشهی اَمن خونه. خوندن یکی از کتابهارو شروع کردم. ورق زدم قشنگ بود. ورق زدم، دیگه نتونستم چشم ازش بردارم.
کلیپس موهامو باز کردم، که راحت بتونم تکیه بدم. بتونم خودمو تو وانِ کتاب خوندن غرق کنم. ورق زدم. چنگی به موهام زدم، کلی مو لای انگشتام گیر کرد. از آخر شهریور که پاییز اومد، نتونست برگای درختارو بریزه. حرصشو رو موهای من خالی کرد، نیم کچلم کرد، دیگه تنهی سرم داره لُخت میشه.
موهامو میذارم روی پیرهنم که بعدا بندازمشون دور.
ورق میزنم، یه کلمهی قشنگ. در حالیکه سرم تو کتابه، دست میبرم خودکارمو بردارم، دستم به یه چیزی خورد. تیکهای از تخمهی گاز زدهی دخترم. میزارمش لای موها.
ورق میزنم. میخونم. یه کلمهی دیگه، خودکارمو برمیدارم، چیز نرمی به دستم خورد. پوست گندیدهی پستهی تازهای که مغزش دیشب خورده شده بود. میزارم پیش تخمهی شقهشده.
ورق میزنم. میخونم. یه دسته موی دیگه از تنهی سرم کنده میشه. میزارمش روی پیرهنم، پیش زبالههای دیگه.
ورق میزنم و میخونم، اینبار یه جملهی قشنگ. دست میبرم خودکارمو بردارم، دستم به چیز زبری خورد، نگاه کردم، خارپشت بود. برداشتم گذاشتم روی پیرهنم، پیش زبالههای دیگه.
یه ورق دیگه، یه کلمهی دیگه، دستمو بردم لای موهام، دیگه هیچی نبود، جز یه تنهی خالی.
یه روق زدم، اسم یک پیانیست بود، خودکارو برداشتم. دستم به جسم نوک تیزی خورد، نگاه کردم. دارکوب بود، خواستم بزارمش روی پیرهنم، پرید. نشست روی تنهی سرم، نوک زد. نوک زد. نوک زد. توی تنهی سرم لونه ساخت، زاد و ولد کرد.
ورق زدم، یه نثر جدید، با کلمات جدید، سرم تو کتاب بود. خواستم خودکارمو بردارم، دستم به جسم لیزی خورد. نگاه کردم، مار بوآ بود.
خواستم بزارمش روی پیرهنم، پیش موهام، پیش تخمهی نصفه نیمه، پیش پوست گندیدهی پستهی تازه. اون منو برداشت، با زبالهها و موهایسرم. با دارکوبی که روی تنهی سرم تشکیل خانواده داده بود. با کتاب توی دستم. با خودکار باقیمونده. یکباره بلعید.
الان توی شکم مار بوآ، جای همه چیز اَمنه.
زهره رسولی
👏5😍3👍1
نُه ماهههای یک مُخ
زادهی کجایی؟ لکلکی لنگ؟
یا بادی مَست؟ رحم؟ یا تُخمی بیصاحاب، هرز شاید.
شاید هم مدتی کوتاه هرکدامشان تو را به گردن گرفتهاند. ولی بعدتر یک جایی تثبیت میشوی، ذهن مادرت. تو در مغز مادرت رشد میکنی، ریشه میدوانی، در سرتاسر وجودش، مانندِ سرطانی خوش خیم.
تمام لوبهایش را در هم میفشاری، شیارهای مغزش را صاف میکنی، روی طنابِ نخاعیاش بندبازی میکنی، بر نورونهایش میدَوی و رگها،
تمام شبها لالایی میخوانند.
بعد از گذر نُه ماه؛ جسم مادر، تنِ درخت و حتی نوکِ لکلک، کشش بزرگ کردنت را از دست میدهد ولی ذهن نه. «رحم مادرها، مغزشان است». در واقع ادامهی نُه ماه را آنجا خواهی زیست، تا ابد. اَبَدِ عمر مادر، شایدم هم تا اَبَدِ دنیا.
میآیی، میروی، عاشق میشوی، اشتباه میکنی، هرکاری میکنی،
خیابانِ اصلیات، همان جاست، لایِ مغز مادر.
اگر تصادف هم کنی، آنجا پانسمان میشوی، ولی اگر بمیری، هرگز دفن نمیشوی آنجا، فقط با تمامِ خاطراتت به بزرگ شدن ادامه میدهی.
*یکی از تمرینات دوره نویسندگی ۷۰، که استاد تاییدش کردن.😊
زهره رسولی
زادهی کجایی؟ لکلکی لنگ؟
یا بادی مَست؟ رحم؟ یا تُخمی بیصاحاب، هرز شاید.
شاید هم مدتی کوتاه هرکدامشان تو را به گردن گرفتهاند. ولی بعدتر یک جایی تثبیت میشوی، ذهن مادرت. تو در مغز مادرت رشد میکنی، ریشه میدوانی، در سرتاسر وجودش، مانندِ سرطانی خوش خیم.
تمام لوبهایش را در هم میفشاری، شیارهای مغزش را صاف میکنی، روی طنابِ نخاعیاش بندبازی میکنی، بر نورونهایش میدَوی و رگها،
تمام شبها لالایی میخوانند.
بعد از گذر نُه ماه؛ جسم مادر، تنِ درخت و حتی نوکِ لکلک، کشش بزرگ کردنت را از دست میدهد ولی ذهن نه. «رحم مادرها، مغزشان است». در واقع ادامهی نُه ماه را آنجا خواهی زیست، تا ابد. اَبَدِ عمر مادر، شایدم هم تا اَبَدِ دنیا.
میآیی، میروی، عاشق میشوی، اشتباه میکنی، هرکاری میکنی،
خیابانِ اصلیات، همان جاست، لایِ مغز مادر.
اگر تصادف هم کنی، آنجا پانسمان میشوی، ولی اگر بمیری، هرگز دفن نمیشوی آنجا، فقط با تمامِ خاطراتت به بزرگ شدن ادامه میدهی.
*یکی از تمرینات دوره نویسندگی ۷۰، که استاد تاییدش کردن.😊
زهره رسولی
❤3🥰1
زمان زد
سطر را ننوشته، «مادر»استعاره شد،
سطرها، سطر به سطر شد،
مانند رگ به رگ شدنهایم.
«مادربزرگ» آمد که استعاره شود،
مادربزرگ، استعارهی«مادر»شد.
سطرها، سطر به سطر شد.
«من» را چپاندم بینشان،
مابینشان، همین بین،
«من» استعاره شد.
اول شخص قایم شد،
به شیطنت، پُشت مادربزرگ،
«شیطنتِ» میانشان،
استعاره شد.
سوم شخص را پاک کردم
«منِ» پُشتش نیز پاک شد.
همان جا شد
که استعاره جا ماند و
استعاره شد.
زهره رسولی
سطر را ننوشته، «مادر»استعاره شد،
سطرها، سطر به سطر شد،
مانند رگ به رگ شدنهایم.
«مادربزرگ» آمد که استعاره شود،
مادربزرگ، استعارهی«مادر»شد.
سطرها، سطر به سطر شد.
«من» را چپاندم بینشان،
مابینشان، همین بین،
«من» استعاره شد.
اول شخص قایم شد،
به شیطنت، پُشت مادربزرگ،
«شیطنتِ» میانشان،
استعاره شد.
سوم شخص را پاک کردم
«منِ» پُشتش نیز پاک شد.
همان جا شد
که استعاره جا ماند و
استعاره شد.
زهره رسولی
👍7👏3❤2
زهره رسولی
جنّ مسیحی جنّ خواهر. بچه بغل. شربتارو میسپرِ دست برادرش. کیکم از تو کیکپز درش میاره، قطعه قطعه میکنه، رنگ قرمزی از هر قطعهش میریزه روی ظرف سرو، بچه چشاش گرد میشه. با لبخند ژکوند طوری، کیکم بچه بغل میذاره زمین و خودشم میشینه. سینهشو میذاره دهن بچه…
جنّ مسیحی
بچه چشاشو باز کرد، هوا هنوز روشن نشده بود. بچه چشاشو بَست.
از مسجدی که به خونه چسبیده بود، صدای اذان صبح بلند شد.
بچه بلند شد و سر جاش چمپاتمه زد و نشست.
نمیخواست چشاشو باز کنه، میترسید.
از نبود پدر و مادرش میترسید.
از حضور و دیدن اَجنّه میترسید.
از دیدن گلخونهی آشفتهی حیاط میترسید.
از اینکه روز و شب و فصلها سرجاشون نبودن میترسید.
تقریبا هیچ چیز غیر ترسناکی وجود نداشت.
حتی زمان هم ترسناک بود، چون ثبات نداشت و هرچیز بیثباتی ترسناکه.
مثل کسی که قبلا نابینا بوده و چشماشو عمل کردن. پانسمان چشماشو باز کردن و ازش میخوان چشماشو آروم باز کنه؛ آروم آروم چشماشو تا نیمه باز کرد، سرشو چرخوند. دید بالاخونه پُرِ آدمه. یهو فنر چشاش پرید، چشماشو جوری گشاد باز کرده بود که نزدیک بود از دو طرف جر بخورن.
جهت اطمینان بیشتر، یک بار دیگه چشماشو محکم مالید. دوباره گردنشو صدوهشتاد درجه چرخوند، تو یک طرفش پدرش خوابیده بود و طرف دیگه مادرش دورهادور اتاق هم دخترعمه و دختر عموهاش با پدر و مادراشون.
با هقهق شروع به گریه کرد.
همه با صدای گریهی بچه نگرون از خواب پریدن، اول پدر و مادرشو بغل کرد، محکم با دستاش به پُشتشون چنگ زد که مطمئن بشه خودشونن.
بعد دونهدونه همه رو بغل کرد و بوسید، هرچی پرسیدن: چی شده؟
فقط گفت: خواب بد دیدم.
پلههای بالاخونه رو تندتند اومد پایین رسید به نشیمن، پنجرههای کهنهچوبیِ نشیمن رو با احتیاط باز کرد، دید پدربزرگش سنگگ به ساعد و پنیر به دست داره پلههای حیاطو پایین میاد.
دوباره چشماش پر اشک شد، سریع خودشو از نشیمن به دالان رسوند، نردههای کوتاه جا کفشی رو رد کرد و تو پاگرد ایستاد و با چشمای اشکی زل زد به پدربزرگش، با لبهای لرزون گفت: آقاجوون، خودتی؟
تکیه کلامشو تکرار کرد: نوهی قشنگ من کیه؟
با لبهای لرزون گفت: مننن آقاجون (دوباره زد زیر گریه).
با نیمچه قدش، سنگکهای همقد خودش رو از آقا جون گرفت و گذاشت رو دوشش، تا برسه نشیمن مامانجونش(مادربزرگش) سفره رو پهن کرده بود و تو پنج ظرف تخممرغ آبپز و تو یه تابهی خیلی بزرگ بیستتا میرَصَّ* آماده کرده بود، جوری که زردههاش کمی شل بودن. مامانش سنگکارو ازش گرفت و شروع کرد به قیچی کردن و لای دستمال نون چیدن.
همه سر سفره جمع شدن، با کلی صدا و بگو بخند شروع کردن به خوردن صبونه.
صبونه خوردن.
صبونه خوردن.
صبونه خوردن.
آقاجون چای به دست وارد نشیمن شد.
طبق عادت استکانهای کمر باریکو چید تو سینی گرد و شروع کرد به ریختن چاییها.
شروع کرد به صحبت کردن از مذهبها.
گفت: برخلاف سایر مسلمانها که مسیحیهارو نجس خطاب میکنن من دوستان زیادی دارم که مسیحی هستن و خیلی هم دوسشون دارم، چون هم مهربونن و هم وقت شناس.
بچه سر سفره ازین حرف پُشتش لرزید، آروم نیم نگاهی به دستهای آقاجون انداخت، از سایز معمول دستاش کوچیکتر شده بودن، احتمالا از کهولت سن بود.
اجازه خواست که بره حیاط.
تو پاگرد پله ایستاد، گلخونه رو بازم از برگها چپونده بودن، چرا کسی هرسشون نمیکرد؟
برگشت خونه، خونه خالی بود.
عقبعقب برگشت. عقبش به چیزی خورد، روشو برگردوند.
بز گفت: بععععع.
*نیمرو
(قسمت آخر)
زهره رسولی
#جنزدهها
بچه چشاشو باز کرد، هوا هنوز روشن نشده بود. بچه چشاشو بَست.
از مسجدی که به خونه چسبیده بود، صدای اذان صبح بلند شد.
بچه بلند شد و سر جاش چمپاتمه زد و نشست.
نمیخواست چشاشو باز کنه، میترسید.
از نبود پدر و مادرش میترسید.
از حضور و دیدن اَجنّه میترسید.
از دیدن گلخونهی آشفتهی حیاط میترسید.
از اینکه روز و شب و فصلها سرجاشون نبودن میترسید.
تقریبا هیچ چیز غیر ترسناکی وجود نداشت.
حتی زمان هم ترسناک بود، چون ثبات نداشت و هرچیز بیثباتی ترسناکه.
مثل کسی که قبلا نابینا بوده و چشماشو عمل کردن. پانسمان چشماشو باز کردن و ازش میخوان چشماشو آروم باز کنه؛ آروم آروم چشماشو تا نیمه باز کرد، سرشو چرخوند. دید بالاخونه پُرِ آدمه. یهو فنر چشاش پرید، چشماشو جوری گشاد باز کرده بود که نزدیک بود از دو طرف جر بخورن.
جهت اطمینان بیشتر، یک بار دیگه چشماشو محکم مالید. دوباره گردنشو صدوهشتاد درجه چرخوند، تو یک طرفش پدرش خوابیده بود و طرف دیگه مادرش دورهادور اتاق هم دخترعمه و دختر عموهاش با پدر و مادراشون.
با هقهق شروع به گریه کرد.
همه با صدای گریهی بچه نگرون از خواب پریدن، اول پدر و مادرشو بغل کرد، محکم با دستاش به پُشتشون چنگ زد که مطمئن بشه خودشونن.
بعد دونهدونه همه رو بغل کرد و بوسید، هرچی پرسیدن: چی شده؟
فقط گفت: خواب بد دیدم.
پلههای بالاخونه رو تندتند اومد پایین رسید به نشیمن، پنجرههای کهنهچوبیِ نشیمن رو با احتیاط باز کرد، دید پدربزرگش سنگگ به ساعد و پنیر به دست داره پلههای حیاطو پایین میاد.
دوباره چشماش پر اشک شد، سریع خودشو از نشیمن به دالان رسوند، نردههای کوتاه جا کفشی رو رد کرد و تو پاگرد ایستاد و با چشمای اشکی زل زد به پدربزرگش، با لبهای لرزون گفت: آقاجوون، خودتی؟
تکیه کلامشو تکرار کرد: نوهی قشنگ من کیه؟
با لبهای لرزون گفت: مننن آقاجون (دوباره زد زیر گریه).
با نیمچه قدش، سنگکهای همقد خودش رو از آقا جون گرفت و گذاشت رو دوشش، تا برسه نشیمن مامانجونش(مادربزرگش) سفره رو پهن کرده بود و تو پنج ظرف تخممرغ آبپز و تو یه تابهی خیلی بزرگ بیستتا میرَصَّ* آماده کرده بود، جوری که زردههاش کمی شل بودن. مامانش سنگکارو ازش گرفت و شروع کرد به قیچی کردن و لای دستمال نون چیدن.
همه سر سفره جمع شدن، با کلی صدا و بگو بخند شروع کردن به خوردن صبونه.
صبونه خوردن.
صبونه خوردن.
صبونه خوردن.
آقاجون چای به دست وارد نشیمن شد.
طبق عادت استکانهای کمر باریکو چید تو سینی گرد و شروع کرد به ریختن چاییها.
شروع کرد به صحبت کردن از مذهبها.
گفت: برخلاف سایر مسلمانها که مسیحیهارو نجس خطاب میکنن من دوستان زیادی دارم که مسیحی هستن و خیلی هم دوسشون دارم، چون هم مهربونن و هم وقت شناس.
بچه سر سفره ازین حرف پُشتش لرزید، آروم نیم نگاهی به دستهای آقاجون انداخت، از سایز معمول دستاش کوچیکتر شده بودن، احتمالا از کهولت سن بود.
اجازه خواست که بره حیاط.
تو پاگرد پله ایستاد، گلخونه رو بازم از برگها چپونده بودن، چرا کسی هرسشون نمیکرد؟
برگشت خونه، خونه خالی بود.
عقبعقب برگشت. عقبش به چیزی خورد، روشو برگردوند.
بز گفت: بععععع.
*نیمرو
(قسمت آخر)
زهره رسولی
#جنزدهها
🙈3❤2
شکنجهگاهِ تختخوابم
کتابخانه بالای تختم بود.
کتابخانه با کتابهایم پُر بود.
زیر کتابهایم،
که داخل کتابخانه بود،
خوابم به سختی بُرده بود.
نیمهشب
ماه
از لای ارواح اُتاقم تابید.
با چِکچِک ماه،
خوابم را روحی ربوده بود.
روی تختم نشستم مثل میخ.
تنم تا بیدار شوم
فرو رفته بود.
نمیدانم سقفم چکّه کرده بود؟
یا کتابهای کتابخانهام.
از درز وسیعی،
مجمعی از شویندگان گسترده بود.
چشمانم باز نشده،
دهانم را کَف گرفت بود.
نمیدانستم
ساعت دوش گرفتنِ کتابها بود.
دهانم چاه راهی شد
برای استحمام کتابها،
چه روح پلیدی بود،
که در کتابها دمیده بود.
دهانم قلیایی شد
از شستوشو، چون،
کسی به من نگفته بود
کتابها هم شوره گرفته بود.
گمان کردم آخر راه است، بیگمان.
آن زمان که چشمانم را خون گرفته بود.
صبحهنگام، کتابها حولهپوش شدند،
همان صبحی که جسمم را کف گرفته بود.
آمدند تثبیت کنند ارتحالم را.
کتابها فتوا دادند که مرحوم
تمام شب را طوافِ کف گرفته بود.
زهره رسولی
کتابخانه بالای تختم بود.
کتابخانه با کتابهایم پُر بود.
زیر کتابهایم،
که داخل کتابخانه بود،
خوابم به سختی بُرده بود.
نیمهشب
ماه
از لای ارواح اُتاقم تابید.
با چِکچِک ماه،
خوابم را روحی ربوده بود.
روی تختم نشستم مثل میخ.
تنم تا بیدار شوم
فرو رفته بود.
نمیدانم سقفم چکّه کرده بود؟
یا کتابهای کتابخانهام.
از درز وسیعی،
مجمعی از شویندگان گسترده بود.
چشمانم باز نشده،
دهانم را کَف گرفت بود.
نمیدانستم
ساعت دوش گرفتنِ کتابها بود.
دهانم چاه راهی شد
برای استحمام کتابها،
چه روح پلیدی بود،
که در کتابها دمیده بود.
دهانم قلیایی شد
از شستوشو، چون،
کسی به من نگفته بود
کتابها هم شوره گرفته بود.
گمان کردم آخر راه است، بیگمان.
آن زمان که چشمانم را خون گرفته بود.
صبحهنگام، کتابها حولهپوش شدند،
همان صبحی که جسمم را کف گرفته بود.
آمدند تثبیت کنند ارتحالم را.
کتابها فتوا دادند که مرحوم
تمام شب را طوافِ کف گرفته بود.
زهره رسولی
❤8👏3👍1
به رنگ هویج فرنگی
نوع خاصی از هویج هست که فقط دوهفته از این ماهو میاد و بعد میره.
الان که دارم اینو مینویسم بهواسطهی سرخ کردن بیست کیلو هویج، اون هم فقط برای مصرف خانگی. به معنای واقعی از یان *و یون* افتادم.
چون بعنوان یک ترک زبان، حتما باید رنگ خورشت هویجم از شدت نارنجی بودن به قرمزی بزنه.
از ده صبح که شروع کردم، رسید به دو، که دخترم از مدرسه رسید.
همزمان با عملیات سرخ کردن هویج، باید به امورات دخترمم میرسیدم، اون یکی نیموجبی هم که هر نیم ساعت یکبار تقاضای آب میکرد.
ساعت سه که شد، وقت وبینار تمرینجا بود.
با خودم گفتم: «حالا که مُهرههای دیسک زده به حد کافی نُخامو دریدن، بین کار تمرینجا هم گوش بدم ببینم کی به کیه.»
دیدم استاد لباسی پوشیدن، دقیقا به رنگ هویجهای توی تابه.
دیدن رنگهای نارنجی پُر رنگ رو به قرمز بهم خطای دید میدادن، کمکم کل دنیا رو داشتم قرمز میدیدم.
ساعت که پنج شد، قسمت مهمی از وبینار بود که نمیخواستم ازش جا بمونم.
کادرها به ترتیب لود شدن، اینبار استاد یک رنگ دیگه به لباس دو ساعت پیش اضافه کرده بودن، سبز.
کمی چشمام از قرمز زدگی خارج شدن و بخاطر همین موضوع گوشامم بهتر میشنیدن ولی دیسک کمرم طناب نُخاعیمو، مثل بچهی گُستاخی که پیراهن مادرشو میکشه، به گُستاخی میکشید.
آخرین بستهی نارنجی رو به قرمز رو که بستم، احساس کردم شبم قرمزه، الکی این همه وقت مشکی میدیدمش.
یان: سوختن، نشیمنگاه
یون: پشم گوسفند
زهره رسولی
نوع خاصی از هویج هست که فقط دوهفته از این ماهو میاد و بعد میره.
الان که دارم اینو مینویسم بهواسطهی سرخ کردن بیست کیلو هویج، اون هم فقط برای مصرف خانگی. به معنای واقعی از یان *و یون* افتادم.
چون بعنوان یک ترک زبان، حتما باید رنگ خورشت هویجم از شدت نارنجی بودن به قرمزی بزنه.
از ده صبح که شروع کردم، رسید به دو، که دخترم از مدرسه رسید.
همزمان با عملیات سرخ کردن هویج، باید به امورات دخترمم میرسیدم، اون یکی نیموجبی هم که هر نیم ساعت یکبار تقاضای آب میکرد.
ساعت سه که شد، وقت وبینار تمرینجا بود.
با خودم گفتم: «حالا که مُهرههای دیسک زده به حد کافی نُخامو دریدن، بین کار تمرینجا هم گوش بدم ببینم کی به کیه.»
دیدم استاد لباسی پوشیدن، دقیقا به رنگ هویجهای توی تابه.
دیدن رنگهای نارنجی پُر رنگ رو به قرمز بهم خطای دید میدادن، کمکم کل دنیا رو داشتم قرمز میدیدم.
ساعت که پنج شد، قسمت مهمی از وبینار بود که نمیخواستم ازش جا بمونم.
کادرها به ترتیب لود شدن، اینبار استاد یک رنگ دیگه به لباس دو ساعت پیش اضافه کرده بودن، سبز.
کمی چشمام از قرمز زدگی خارج شدن و بخاطر همین موضوع گوشامم بهتر میشنیدن ولی دیسک کمرم طناب نُخاعیمو، مثل بچهی گُستاخی که پیراهن مادرشو میکشه، به گُستاخی میکشید.
آخرین بستهی نارنجی رو به قرمز رو که بستم، احساس کردم شبم قرمزه، الکی این همه وقت مشکی میدیدمش.
یان: سوختن، نشیمنگاه
یون: پشم گوسفند
زهره رسولی
❤9😁2🥴1
خاطرهی موسیقی یا خطای ذهنی
بر میگردم عقب، دوباره جلو.
پر ترددترین ایستگاه ذهنم، در رفت و آمد خاطرات میگذرند.
از قسمتهایی معذبم، بخشهایی خشمگین و گاه غم میگذرد.
پارهای نیز به حسرت.
دیگر از خاطره بازی سیر شدهام.
دوست دارم نورونهایم خاطرات جدیدی برایم بسازند.
خاطراتی از سی سال به بعد عمرم.
بشوید و پاک کند قبل سی را.
حتی دورانی که پیش استادم پیانو مینواختم و دیابت زیر بغلهایش را گرفت و بُرد بالا، که آنجا بنوازد.
همین قدر هم که یاد گرفتهام کافیست. نمیخواستم که «باخ» شوم، همین قدر« زهره» ماندنم بهتر است.
استادم باید در بزرخ آرام گیرد، امیدوارم که آنجا دیگر از شدت عصبانیت سیگار نکشد، برای ریههای روحش مضر است.
هیچ یادم نمیرود، ولی باید یادم برود.
بعد از شش ماه وقتی که در کوچه دیدمش، عصر همان روز دوباره ثبت نام کردم، مرا که دید، هم خوشحال شد و هم متاسف، که قرار بود دوباره سر تمرینهایم حرص بخورد و در تراس اُتاق، پی در پی سیگار بکشد.
خودش که نیست ولی هنوز جای خط خوردگی هایش گوشه کنار کتابهایم جا خوش کرده.
باید یادم برود که مُدام میگفت: «زهره! آرام! یواش! شمارش! شمارش!
سر پیانو زدن تو من دق میکنم، میمیرم.»
شوخیشوخی مُرد.
باید یادم برود اسمش«ناصر جهان آرا» بود و هر روز صبح با دیدن پیانوی گوشهی خانه، آه مُدام نکشم، اگرم بود که دیگر نمیتوانستم از خانه بزنم بیرون و بروم حرصش را درآورم.
میگفتم: «به آقا بابک بگین کوک پیانو رو جوری تنظیم کنه که بتونم موسیقی سنتی ایرانی هم بزنم.»
دقیقا مثل زمانی که به استاد کلانتری گفتم:«دوست دارم هایکو یاد بگیرم.»
از زیر عینک مربعی شکلش زُل میزد، صورت کاملا سفیدش را خشم رُژگونه میزد.
بعد تهدیدم میکرد که «اگر میخواهی برینی داخل قطعات بهتره بری پیش یکی دیگه پیانو یاد بگیری.»
یکی دیگر؟چه کسی؟
نگفتی دیگر...
حالا که نگفتی باید فراموشت کنم که گفته بودی اگر تو یادم ندهی یکی دیگر یادم بدهد.
خاطرات قبل سی سالگی باید زوال عقل بگیرند.
رخت ببندند و بروند.
مغزم جایی برای حال میخواهد، که تهی از افکار بتواند کتاب بخواند و بنویسد، بنویسد...
همانقدر آرام و یواش و شمرده زیستن را نیاز دارم.
استاد نویسندگی نمیگوید: آرام بنویس و یا با شمارش بنویس.
اینگونه بدون شمارش زیستن را بیشتر دوست دارم.
خارج از محدودهی امن خودم، بدون گذاشتن فتحه و کسره و ضمه.
زهره رسولی
بر میگردم عقب، دوباره جلو.
پر ترددترین ایستگاه ذهنم، در رفت و آمد خاطرات میگذرند.
از قسمتهایی معذبم، بخشهایی خشمگین و گاه غم میگذرد.
پارهای نیز به حسرت.
دیگر از خاطره بازی سیر شدهام.
دوست دارم نورونهایم خاطرات جدیدی برایم بسازند.
خاطراتی از سی سال به بعد عمرم.
بشوید و پاک کند قبل سی را.
حتی دورانی که پیش استادم پیانو مینواختم و دیابت زیر بغلهایش را گرفت و بُرد بالا، که آنجا بنوازد.
همین قدر هم که یاد گرفتهام کافیست. نمیخواستم که «باخ» شوم، همین قدر« زهره» ماندنم بهتر است.
استادم باید در بزرخ آرام گیرد، امیدوارم که آنجا دیگر از شدت عصبانیت سیگار نکشد، برای ریههای روحش مضر است.
هیچ یادم نمیرود، ولی باید یادم برود.
بعد از شش ماه وقتی که در کوچه دیدمش، عصر همان روز دوباره ثبت نام کردم، مرا که دید، هم خوشحال شد و هم متاسف، که قرار بود دوباره سر تمرینهایم حرص بخورد و در تراس اُتاق، پی در پی سیگار بکشد.
خودش که نیست ولی هنوز جای خط خوردگی هایش گوشه کنار کتابهایم جا خوش کرده.
باید یادم برود که مُدام میگفت: «زهره! آرام! یواش! شمارش! شمارش!
سر پیانو زدن تو من دق میکنم، میمیرم.»
شوخیشوخی مُرد.
باید یادم برود اسمش«ناصر جهان آرا» بود و هر روز صبح با دیدن پیانوی گوشهی خانه، آه مُدام نکشم، اگرم بود که دیگر نمیتوانستم از خانه بزنم بیرون و بروم حرصش را درآورم.
میگفتم: «به آقا بابک بگین کوک پیانو رو جوری تنظیم کنه که بتونم موسیقی سنتی ایرانی هم بزنم.»
دقیقا مثل زمانی که به استاد کلانتری گفتم:«دوست دارم هایکو یاد بگیرم.»
از زیر عینک مربعی شکلش زُل میزد، صورت کاملا سفیدش را خشم رُژگونه میزد.
بعد تهدیدم میکرد که «اگر میخواهی برینی داخل قطعات بهتره بری پیش یکی دیگه پیانو یاد بگیری.»
یکی دیگر؟چه کسی؟
نگفتی دیگر...
حالا که نگفتی باید فراموشت کنم که گفته بودی اگر تو یادم ندهی یکی دیگر یادم بدهد.
خاطرات قبل سی سالگی باید زوال عقل بگیرند.
رخت ببندند و بروند.
مغزم جایی برای حال میخواهد، که تهی از افکار بتواند کتاب بخواند و بنویسد، بنویسد...
همانقدر آرام و یواش و شمرده زیستن را نیاز دارم.
استاد نویسندگی نمیگوید: آرام بنویس و یا با شمارش بنویس.
اینگونه بدون شمارش زیستن را بیشتر دوست دارم.
خارج از محدودهی امن خودم، بدون گذاشتن فتحه و کسره و ضمه.
زهره رسولی
👏5❤4😢2
عشق شنگول
عشق زمانیست که برای تب کردنم هول میکنی.
سراسیمه به دنبال دارو میگردی
کلافه میشوی از پیدا نکردنش.
پیداهم که میکنی دستت میلرزد
میغلتد در زمین.
به لیوان آب در دستت دیگرت خیره میمانی.
هنگ میکنی که باید چکار کنی، آب را هم زمین میگذاری.
خیس عرق میشوی، در نهایت خانه را ترک میکنی؛ که برایم میوههای حاوی ویتامین «ث» پیدا کنی و شیری که بجوشانی و غرق در زردچوبه کنی، جوری که انگار از گاو زرد شیر دوشیدهاند.
در حالیکه از شدت بدوبدو ها خیس در عرقی، پاییزپیچ میشوی.
فردای آن روز خودت هم سرما میخوری و هر دو تب میکنیم برای هم.
من میلرزم، تو را بغل میکنم،
تو میلرزی، مرا بغل میکنی.
بغلهای ناشی از سرماخوردگی بیشتر بوی مهر میدهند.
نیمه شب با بدنهای تب کرده الکی تب هم را میسنجیم، با پُشت دست.
که ثابت کنیم خیلی به فکر همیم.
به درازا کشیدن سرماخوردگیهای پاییز را دوست دارم.
مثل بوسهایست کش دار، که حال لبکشی نداری.
زهره رسولی
عشق زمانیست که برای تب کردنم هول میکنی.
سراسیمه به دنبال دارو میگردی
کلافه میشوی از پیدا نکردنش.
پیداهم که میکنی دستت میلرزد
میغلتد در زمین.
به لیوان آب در دستت دیگرت خیره میمانی.
هنگ میکنی که باید چکار کنی، آب را هم زمین میگذاری.
خیس عرق میشوی، در نهایت خانه را ترک میکنی؛ که برایم میوههای حاوی ویتامین «ث» پیدا کنی و شیری که بجوشانی و غرق در زردچوبه کنی، جوری که انگار از گاو زرد شیر دوشیدهاند.
در حالیکه از شدت بدوبدو ها خیس در عرقی، پاییزپیچ میشوی.
فردای آن روز خودت هم سرما میخوری و هر دو تب میکنیم برای هم.
من میلرزم، تو را بغل میکنم،
تو میلرزی، مرا بغل میکنی.
بغلهای ناشی از سرماخوردگی بیشتر بوی مهر میدهند.
نیمه شب با بدنهای تب کرده الکی تب هم را میسنجیم، با پُشت دست.
که ثابت کنیم خیلی به فکر همیم.
به درازا کشیدن سرماخوردگیهای پاییز را دوست دارم.
مثل بوسهایست کش دار، که حال لبکشی نداری.
زهره رسولی
❤7👏4
جوهرههای رهاشده
بخش اول
از خواب بیدار شو. چشمانت بسته نمی شوند.
باید بیدار شوی تا بتوانی چشمانت را ببندی.
تا هوشیار نشوی نمی توانی بخوابی.
صبح یک روز برفی، بیشتر شبیه شب است تا صبح! خصوصا اگر با چشمان باز نتوانی خودت را تکان بدهی، به آن بختک می گویند شاید هم فلج موقت.
ولی برای تو خیلی غریبتر از همه ی این ها بود، خیلی ظالمتر و بی رحمتر و شومتر.
زیر نقابی زیبا، یا شاید نقاب سفالی.
همیشه میگفتی:«مظلوم هم به اندازهی ظالم مقصر است».
هیچ وقت معنی این حرفت را نفهمیدم، نه تا زمانی که زندگی کردم و سال ها بعد به مفهوم ابدی این جمله پی بردم.
هرگز اولین روزی را که نام بیماریات را فهمیدی، از یاد نمیبرم.
اصلاً غمگین نبودی. شاید حتی خوشحال هم بودی! نمیدانم، ولی لبخند میزدی و اثری از غم و ترس و اشکهای ریخته شده روی صورتت نبود.
دکتر گفته بود:« نام این بیماری «پارکینسون» است؛ درمانی ندارد، تا حدودی قابل پیشگیریست. و قرار نیست جانت را بگیرد.»
همین که فهمیده بودی کشنده نیست، خوشحالت کرده بود. کاری به نامش و اینکه قرار است با روح و جسم و ذهنت چه کند، نداشتی؛ چون تماشا کردن و زندگی کردنِ زندگی را عمیقاً دوست داشتی.
آن روز برای اولین بار تنهایی رفته بودی.
چرا شوکه نشدی؟ چرا همین یک بار را تنهایی رفته بودی؟ چطور پزشکت با اینکه دیده بود تنهایی به وضوح همه چیز را به خودت گفته بود؟ چطور تا خانه توانستی بغضهایت را قورت بدهی؟ چرا هیچوقت جلوی من اشک نریختی؟ آه، مامانی...
بهقدری زیبایی که حتی پارکینسون هم نتوانست زیباییات را زمین بزند. حتی او هم نتوانست اصالتت، ذکاوت و صداقتت را از تو بگیرد.
چطور توانستی مثل یک بید مجنون زیبا، و مثل یک سرو استوار بمانی؟ چگونه توانستی در خلوتت، اقاقیاهای ته کوچهی دلت را جارو کنی؟ آری، همان تکههای زرد اقاقیاهای ریخته روی زمین دلت. که با آشوب گردبادی در دلت میچرخید.
چون سرتاپای وجودت، خاک بود و ریشه.
ساقه بود و برگ. گل بود و میوه.
مامانی، تو دقیقاً همانجایی هستی که به آن بهشت میگویند. همان جایی که وقتی به آنجا می رسی، یک نفس عمیق از عمق ریه هایت پس میدهی.
خیالت راحت است که کسی مزاحمت نیست.
خیالت راحت است که حتی اگر دنیا از انسان تهی شود، باز هم یکی هست که برای تو با انسان های تمام دنیا برابری می کند. یکی که هم انسان هست و هم نیست، چند پله ای بالاتر از انسان است شاید هم فقط روح است، روحی که فقط من قادر به دیدنش باشم.
فقط من بخواهم که ببینمش.
دستانت به غیر از من متعلق به هیچکس نیست چشمانت نیز هم و همه چیزت.
حتی آن یک دست فنجان هایی که هر کدام به یک رنگ است و لعاب چشم نوازی دارد و گفته بودی:«داییات به مناسبت مادر شدنت برایت آورده بود.»
بیماریات هم باید مال من میبود نه تو!
چطور میتوانستی جلوی من با بیماریات شوخی کنی؟ میگفتی: «هی ببین! انگشت اشارهم انگار دارد به مردها اشاره میکند.» بعد میخندیدی و ما با هم قهقهه میزدیم.
چه خندهی دلنشینی. چه روزهای برگشت ناپذیر قشنگی.
چگونه با وجود مهمان غریبهای به نام پارکینسون، توانستی برای تمام مردم این شهر، کوه باشی؟
سرو باشی، بید مجنون باشی؟ مگر تو چند نفری؟ چگونه وقتی شکستی از تو هزاران تو متولد می شد؟ چگونه وقتی پاهایت میگرفت، برای بچههای فامیل خاگینه میپختی؟
با آن چشمهای سبز عسلیِ تیلهای و لبخند اصیل روی لب، آرام میگفتی: «بگذارید مغزم را ببندم، برای شما خاگینه درست کنم. هر چیزی بخواهید، همان را درست میکنم.»
مغزت، همان روسری گلگلی روی صندلی آشپزخانه بود، که مدلِ کنیزی میبستی تا مو نرود لای چیزی که میپزی. مگر چی میشد اگر مو میرفت؟ من حتی دندانهای مصنوعیات را یواشکی در دهانم میگذاشتم، که مثل تو زیبا باشم. ولی نمیشد.
چون لبخند دلنشینت هیچ ربطی به دندانت نداشت. چون تو عشق بودی. و عشق هیچ کاری نمیکند؛ فقط هست.
آرام، زیبا، دلنشین،با وقار و اصیل.
من کنار تو بزرگ شدم. در سایهی بید مجنون مهربانی که به وقتش سایه میانداخت، و به وقتش گریههای شبانهاش را میسپرد به بالش؛ بیصدا. من در کنارت به یک دنیا سفر کردم، بیشتر از فرانسوی ها بوسه زدم، بیشتر از اهالی ونیز روی رودخانه پارو زدم، بیشتر از مردم تگزاس کابوی دیدم، بیشتر از هرکسی در این دنیا غرق لذتی بهنام حضور مادربزرگ شدم.
مامانی، من در ساعات نیم شب شرعی در کنار تو، به یک دنیا سفر کردم. آداب شان را یاد گرفتم.
تو یک کتاب اخلاق را برای من مثل یتیمچهای خوشمزه خوراندی.چندین جلد رُمان تاریخی عاشقانه را به زیر جلدم تزریق کردی. و من معتاد شدم، معتاد کتاب! هنوز هم وقتی نمی خوانم، خُماری اش را می کشم.
بخش اول
از خواب بیدار شو. چشمانت بسته نمی شوند.
باید بیدار شوی تا بتوانی چشمانت را ببندی.
تا هوشیار نشوی نمی توانی بخوابی.
صبح یک روز برفی، بیشتر شبیه شب است تا صبح! خصوصا اگر با چشمان باز نتوانی خودت را تکان بدهی، به آن بختک می گویند شاید هم فلج موقت.
ولی برای تو خیلی غریبتر از همه ی این ها بود، خیلی ظالمتر و بی رحمتر و شومتر.
زیر نقابی زیبا، یا شاید نقاب سفالی.
همیشه میگفتی:«مظلوم هم به اندازهی ظالم مقصر است».
هیچ وقت معنی این حرفت را نفهمیدم، نه تا زمانی که زندگی کردم و سال ها بعد به مفهوم ابدی این جمله پی بردم.
هرگز اولین روزی را که نام بیماریات را فهمیدی، از یاد نمیبرم.
اصلاً غمگین نبودی. شاید حتی خوشحال هم بودی! نمیدانم، ولی لبخند میزدی و اثری از غم و ترس و اشکهای ریخته شده روی صورتت نبود.
دکتر گفته بود:« نام این بیماری «پارکینسون» است؛ درمانی ندارد، تا حدودی قابل پیشگیریست. و قرار نیست جانت را بگیرد.»
همین که فهمیده بودی کشنده نیست، خوشحالت کرده بود. کاری به نامش و اینکه قرار است با روح و جسم و ذهنت چه کند، نداشتی؛ چون تماشا کردن و زندگی کردنِ زندگی را عمیقاً دوست داشتی.
آن روز برای اولین بار تنهایی رفته بودی.
چرا شوکه نشدی؟ چرا همین یک بار را تنهایی رفته بودی؟ چطور پزشکت با اینکه دیده بود تنهایی به وضوح همه چیز را به خودت گفته بود؟ چطور تا خانه توانستی بغضهایت را قورت بدهی؟ چرا هیچوقت جلوی من اشک نریختی؟ آه، مامانی...
بهقدری زیبایی که حتی پارکینسون هم نتوانست زیباییات را زمین بزند. حتی او هم نتوانست اصالتت، ذکاوت و صداقتت را از تو بگیرد.
چطور توانستی مثل یک بید مجنون زیبا، و مثل یک سرو استوار بمانی؟ چگونه توانستی در خلوتت، اقاقیاهای ته کوچهی دلت را جارو کنی؟ آری، همان تکههای زرد اقاقیاهای ریخته روی زمین دلت. که با آشوب گردبادی در دلت میچرخید.
چون سرتاپای وجودت، خاک بود و ریشه.
ساقه بود و برگ. گل بود و میوه.
مامانی، تو دقیقاً همانجایی هستی که به آن بهشت میگویند. همان جایی که وقتی به آنجا می رسی، یک نفس عمیق از عمق ریه هایت پس میدهی.
خیالت راحت است که کسی مزاحمت نیست.
خیالت راحت است که حتی اگر دنیا از انسان تهی شود، باز هم یکی هست که برای تو با انسان های تمام دنیا برابری می کند. یکی که هم انسان هست و هم نیست، چند پله ای بالاتر از انسان است شاید هم فقط روح است، روحی که فقط من قادر به دیدنش باشم.
فقط من بخواهم که ببینمش.
دستانت به غیر از من متعلق به هیچکس نیست چشمانت نیز هم و همه چیزت.
حتی آن یک دست فنجان هایی که هر کدام به یک رنگ است و لعاب چشم نوازی دارد و گفته بودی:«داییات به مناسبت مادر شدنت برایت آورده بود.»
بیماریات هم باید مال من میبود نه تو!
چطور میتوانستی جلوی من با بیماریات شوخی کنی؟ میگفتی: «هی ببین! انگشت اشارهم انگار دارد به مردها اشاره میکند.» بعد میخندیدی و ما با هم قهقهه میزدیم.
چه خندهی دلنشینی. چه روزهای برگشت ناپذیر قشنگی.
چگونه با وجود مهمان غریبهای به نام پارکینسون، توانستی برای تمام مردم این شهر، کوه باشی؟
سرو باشی، بید مجنون باشی؟ مگر تو چند نفری؟ چگونه وقتی شکستی از تو هزاران تو متولد می شد؟ چگونه وقتی پاهایت میگرفت، برای بچههای فامیل خاگینه میپختی؟
با آن چشمهای سبز عسلیِ تیلهای و لبخند اصیل روی لب، آرام میگفتی: «بگذارید مغزم را ببندم، برای شما خاگینه درست کنم. هر چیزی بخواهید، همان را درست میکنم.»
مغزت، همان روسری گلگلی روی صندلی آشپزخانه بود، که مدلِ کنیزی میبستی تا مو نرود لای چیزی که میپزی. مگر چی میشد اگر مو میرفت؟ من حتی دندانهای مصنوعیات را یواشکی در دهانم میگذاشتم، که مثل تو زیبا باشم. ولی نمیشد.
چون لبخند دلنشینت هیچ ربطی به دندانت نداشت. چون تو عشق بودی. و عشق هیچ کاری نمیکند؛ فقط هست.
آرام، زیبا، دلنشین،با وقار و اصیل.
من کنار تو بزرگ شدم. در سایهی بید مجنون مهربانی که به وقتش سایه میانداخت، و به وقتش گریههای شبانهاش را میسپرد به بالش؛ بیصدا. من در کنارت به یک دنیا سفر کردم، بیشتر از فرانسوی ها بوسه زدم، بیشتر از اهالی ونیز روی رودخانه پارو زدم، بیشتر از مردم تگزاس کابوی دیدم، بیشتر از هرکسی در این دنیا غرق لذتی بهنام حضور مادربزرگ شدم.
مامانی، من در ساعات نیم شب شرعی در کنار تو، به یک دنیا سفر کردم. آداب شان را یاد گرفتم.
تو یک کتاب اخلاق را برای من مثل یتیمچهای خوشمزه خوراندی.چندین جلد رُمان تاریخی عاشقانه را به زیر جلدم تزریق کردی. و من معتاد شدم، معتاد کتاب! هنوز هم وقتی نمی خوانم، خُماری اش را می کشم.
❤2👍2
به من آموختی هر غذایی که جلوی توست فقط از آن بخور و از آن سر میز و سفره از کسی تقاضای غذا نکن! سرت را به سمت قاشق نبر، قاشق را به سمت دهانت مهمان کن، قلب کسی را نشکن، صدای شکستنش به گوش خودت آزردهتر است، حق خودت به خودت مربوط است، ولی حق هیچ کس دیگری را زایل نکن. در آینده همسرت خسته از سرکار رسید، بدون باز کردن مقدمه و صحبتی یک چایی برایش ببر، بعد از صرف چای اجازه بده او سر صحبت با تو را باز کند، در زندگی صبر کن،حوصله داشته باش، زندگی شگفتانگیز است، نگذار به چشمت بد بیاید.
حتی وقتی تازه به خانهی متاهلیام آمده بودم، پای تلفن گفتم:«همه جای خانه گرد و خاک است.»
گفتی:«در خانه ی تازه عروس که گرد و غبار نمی نشیند.»
انگار همه ی آن گرد وغبار به حرفت گوش سپرده بودند و رفته بودند از خانه.
سالها نفهمیدم درد دستهای بیقرار از کجاست. فقط میدانستم وقتی چای را برای مهمانها میآوری، نعلبکی را محکم نگه نمیداری. و همین، برایم دردناک بود.
چون تو همیشه محکم بودی. برای من کوه بودی ولی حال درخت شدی درختی با ریشه های کلفت و عمیق. که باز هم می توانم به تو تکیه کنم.
تو بلد بودی درد را چطور در آستین لبخندت پنهان کنی. بلد بودی شادی را حتی از دل خاک بیرون بکشی و بگذاری وسط سفره، کنار نان و سبزی و پنیر.
بلد بودی با بیماری تانگو برقصی.
مامانی، تو از آن مادرانی بودی که حتی ضعفهایت هم به ما قدرت میداد. وقتی دستت میلرزید، دلمان نمیلرزید. چون تو بودی. چون تو هستی.
هنوز هم برای من همان کوهی، همان بیدی، همان سروی. با دلی مملو از اقاقیاهای سبز. صبحم با حضور تو شروع میشود، و شبهایم...نه، تمام نمیشوند. شبها هیچوقت تمام نمیشوند.
انگار که تنها نیستم. انگار حتی شبها برای تو هم تمام نمیشوند. چه تِلِپاتی عجیبی.
شاید هم گیر طوفان بالهای پروانه ای شده ایم.
اصولاً باید مادر دوتا بچه بودن، برایم سخت باشد و زمینم بزند؛ اما تو نمیگذاری. تا صبح توی خانهات، روی تختت، مواظب دخترهای منی. در رویاهایت.
و من تا صبح مینشینم و نگاهت میکنم.
انگار بینمان نه خانهای هست، نه دیواری، نه خیابان و کوچه و پسکوچهای.
تو با مهر سوزانت، همهی مرزها را برداشتهای. اگر اسمش توهّم باشد هم، من دوستش دارم. با تو، کنار تو، توهم زدن هم قشنگ است. بخشی از زندگیست.
مامانی قشنگِ من. تو سرشار از زندگی هستی، حتی اگر دستِ سرنوشت با تمام قوا در برابرت بایستد.
حتی اگر افسردگی، پیش از پارکینسون، روی تنت بنشیند و نگذارد بلند شوی. باز هم سرشار از زندگی هستی.
خانهی شما، هر چهار فصلش، برای من به خوشمزگی نارنگی بود.
هر وقت به صورت زیبایت نگاه میکردم، انگار چشمان سبزت به من گوجهسبز نمکپاشیشده میدادند. روح پاکت به من پشمک میداد. کامم شیرین میشد. سرخوش میشدم. مست میشدم.
دلم داد زدن میخواست، عربده کشیدن.
میخواستم انعکاس صدایم را کوهی به نام مامانی برایم پس بفرستد. و یا درختی به نام تو، صدایم را بنوشد و برگی آویزد.
*اینو خیلی وقت پیش نوشته بودم، زیادم نوشتم، نمیدونم خوبه که اینجا بذارمش یا نه؟
حتی وقتی تازه به خانهی متاهلیام آمده بودم، پای تلفن گفتم:«همه جای خانه گرد و خاک است.»
گفتی:«در خانه ی تازه عروس که گرد و غبار نمی نشیند.»
انگار همه ی آن گرد وغبار به حرفت گوش سپرده بودند و رفته بودند از خانه.
سالها نفهمیدم درد دستهای بیقرار از کجاست. فقط میدانستم وقتی چای را برای مهمانها میآوری، نعلبکی را محکم نگه نمیداری. و همین، برایم دردناک بود.
چون تو همیشه محکم بودی. برای من کوه بودی ولی حال درخت شدی درختی با ریشه های کلفت و عمیق. که باز هم می توانم به تو تکیه کنم.
تو بلد بودی درد را چطور در آستین لبخندت پنهان کنی. بلد بودی شادی را حتی از دل خاک بیرون بکشی و بگذاری وسط سفره، کنار نان و سبزی و پنیر.
بلد بودی با بیماری تانگو برقصی.
مامانی، تو از آن مادرانی بودی که حتی ضعفهایت هم به ما قدرت میداد. وقتی دستت میلرزید، دلمان نمیلرزید. چون تو بودی. چون تو هستی.
هنوز هم برای من همان کوهی، همان بیدی، همان سروی. با دلی مملو از اقاقیاهای سبز. صبحم با حضور تو شروع میشود، و شبهایم...نه، تمام نمیشوند. شبها هیچوقت تمام نمیشوند.
انگار که تنها نیستم. انگار حتی شبها برای تو هم تمام نمیشوند. چه تِلِپاتی عجیبی.
شاید هم گیر طوفان بالهای پروانه ای شده ایم.
اصولاً باید مادر دوتا بچه بودن، برایم سخت باشد و زمینم بزند؛ اما تو نمیگذاری. تا صبح توی خانهات، روی تختت، مواظب دخترهای منی. در رویاهایت.
و من تا صبح مینشینم و نگاهت میکنم.
انگار بینمان نه خانهای هست، نه دیواری، نه خیابان و کوچه و پسکوچهای.
تو با مهر سوزانت، همهی مرزها را برداشتهای. اگر اسمش توهّم باشد هم، من دوستش دارم. با تو، کنار تو، توهم زدن هم قشنگ است. بخشی از زندگیست.
مامانی قشنگِ من. تو سرشار از زندگی هستی، حتی اگر دستِ سرنوشت با تمام قوا در برابرت بایستد.
حتی اگر افسردگی، پیش از پارکینسون، روی تنت بنشیند و نگذارد بلند شوی. باز هم سرشار از زندگی هستی.
خانهی شما، هر چهار فصلش، برای من به خوشمزگی نارنگی بود.
هر وقت به صورت زیبایت نگاه میکردم، انگار چشمان سبزت به من گوجهسبز نمکپاشیشده میدادند. روح پاکت به من پشمک میداد. کامم شیرین میشد. سرخوش میشدم. مست میشدم.
دلم داد زدن میخواست، عربده کشیدن.
میخواستم انعکاس صدایم را کوهی به نام مامانی برایم پس بفرستد. و یا درختی به نام تو، صدایم را بنوشد و برگی آویزد.
*اینو خیلی وقت پیش نوشته بودم، زیادم نوشتم، نمیدونم خوبه که اینجا بذارمش یا نه؟
❤3🥰3👏1
جوهرههای رهاشده
بخش دوم
زندگی، پر از بهارها و خزانهاست و گاهی، تلفیقی از این دو. اما زندگی تو، بیشتر رنگ خزان داشت. حتی برگهای درخت زندگیات زیر پای من هم خشخش میکردند.
در محدودهی سنی هستم که همه میگویند وقت شناختنِ خودت است. اما تو در همین سن، به شناخت متفاوتی از خود رسیدی؛ شناختی از مهمانی بهنام پارکینسون.
او از دریچهی سیسالگی به سراغت آمد. آرام، بیصدا، از نوک انگشتان هنرمندت بالا رفت. از همان دستان پرنسسی و ظریفی که پیشِ مادام، دوختن را آموخته بودند؛ دستانی که چه چیزها بریدند و دوختند.
پیراهن های ماکسی، میدی، دامن های کلوش، نیم کلوش، چهار ترک، شش ترک، پلیسه،یقه های آجری، بی بی، قایقی، گرهی...
و لباسهایی که نه تنها پارچهای در هم میتنیدند، بلکه خاطراتی هم از آنها در تار و پودشان جا میماند. دستانی که با هر حرکت، دنیایی از زیبایی و ظرافت میساختند.
حالا به آرامی در چنگال این مهمان ناخوانده گرفتار شدهاند.
زندگیات همیشه پر از رنگ و بافت بود. درختهای باغچهات با گلها و سبزههای تازه پر از سرزندگی بودند. با ورود این مهمان بیرحم، گویی برگهای سبز به رنگهای قهوهای و زرد بدل شدهاند، و صدای خشخش آنها در گوشم همچنان طنینانداز است. بیماری پارکینسون، آرام آرام از سیسالگی در سایهای خاموش و بیصدا وارد شد، اما چهرهاش را به خوبی شناختهای.
این تلخترین بهار است، بهارِ بیصدا، بیامید، ولی هنوز هم تو در درخت زندگیات، حتی در مواجهه با این خزان، شاخههایی تازه میرویانی.
مامانی، تو چقدر زیبایی! روزی هزار بار حسرت میخورم که چرا حتی گوشهای از آن همه زیبایی به من نرسیده.
پارکینسون، مهمان دستانت شد؛ اما تو رویش را کم کردی.
یادت هست؟ زیر چراغ گازی، تا ساعت سه شب، دنیا را به دورهمی دونفرهمان دعوت میکردیم. تو میلهایت را پیدرپی بههم میکوبیدی و میبافتی. انگار انگشتانت آخرین جشنهای عمرشان را برپا کرده بودند. برای زمستانها شال و کلاه و جلیقه، برای حمامها لیف... تو هنوز خلق میکردی، حتی وقتی که میدانستی این بیماری چقدر ظالم است، ظالمی از نوع دل ربا...
و چه دلرباییاش تلخ بود، شبیه لبخندی که در پس آن، اشکها پنهان کرده باشند. پارکینسون آمد، بیصدا، اما تو صدای خودت را بلندتر کردی. صدای میلهایی که به هم میخوردند، صدای نفسهایی که در شبهای سرد، با گرمای امید در هم میآمیختند.
یادت هست؟ تو نمیباختی، تو میبافتی. گره پشت گره، رج پشت رج، انگار هر رج، مشتی زندگی بود که از دستان لرزان اما استوارت جاری میشد. حتی لیفهایی که برایمان میبافتی، شهادت میدادند که هنوز چیزی برای بخشیدن داری. هنوز میشود لمس شد، حتی با دستی که دیگر، فرمان خودش را هم به سختی میبرد.
ما آن شبها را از یاد نمیبریم. شبهایی که نور زرد و لرزان چراغ، سایهها را نرم روی دیوار میکِشید، و تو، با آن پیلهی خاموشی که دور خودت تنیده بودی، همچنان پروانه میزدی... تو به ما یاد دادی که حتی وقتی خزان در رگهای آدم جریان دارد، باز هم میشود لباسی برای زمستانِ دیگری بافت.
تو دوستداشتنیترین مادربزرگ دنیایی. جملهای آشنا، بارها گفته و باز هم ناتمام. سال اول دبستان، فقط به شوقِ تو، نوشتن آموختم. تو مرا نویسنده کردی، بیآنکه بخواهی یا بدانی. تمام حروف الفبا را بلعیدم، تا با اشتیاقی کودکانه، فقط برای آنکه در نامهای پنج سطری، پنج بار برایت بنویسم: «دوستت دارم، مامانی». هر روز، بیوقفه، بیکم و کاست. وقتی کنارت نبودم و فرسنگها از تو دور بودم، نامهها را به مادرم میدادم تا به پستچی برساند. اما بعدها، با لبخندی بغضآلود، فهمیدم که پستچی، خودِ او بود. اما هنوز هم… دوستت دارم، مامانی.
صبحهای تابستان، یا شاید تمام روزهایش، با چشم گشودن به سبزهزار نگاهت آغاز میشد. چشمانی که دریچهای به جهان بودند، بیواسطه و زلال. نمیدانم تمنایم بود یا ترسی پنهان، اما همیشه از خدا میخواستم آن چشمها، هرگز بسته نشوند. نگاهت، از برگ رگههایش، شبنمِ تازهی باران میچکاند، بر پروانهی هزاررنگی که در قرنیهات لانه کرده بود. چشمانت عمقی داشتند که دلم میخواست تمام وجودم را در آن غرق کنم؛ حتی اگر غرق شدن، به قیمت جانم تمام میشد.
نمیدانم در کجای این جهان مادربزرگها چنین میکنند؛ که گردو را مثل دانههای طلا آسیاب کنند، که مبادا نوهشان برای جویدنش زحمت بکشد. مهربانیات حد نداشت، مطلق بینهایت بود.
یادت هست؟ مثل نوزاد سهماهه، ساعت سه شب بیدارت میکردم که برایم یک لیوان آب بیاوری. و تو، بیهیچ اخم یا اعتراضی، در تاریکی بلند میشدی و با لبهای قربان صدقهگو آب میآوردی. حالا سالها گذشته، و انگار بدنم هنوز کمآب است. هیچ آبی بهدل نمیچسبد؛ مگر آنکه با تلالو موهای یکی در میان سفید و مشکیات، و آن زمزمههای مادرانه همراه باشد.
بخش دوم
زندگی، پر از بهارها و خزانهاست و گاهی، تلفیقی از این دو. اما زندگی تو، بیشتر رنگ خزان داشت. حتی برگهای درخت زندگیات زیر پای من هم خشخش میکردند.
در محدودهی سنی هستم که همه میگویند وقت شناختنِ خودت است. اما تو در همین سن، به شناخت متفاوتی از خود رسیدی؛ شناختی از مهمانی بهنام پارکینسون.
او از دریچهی سیسالگی به سراغت آمد. آرام، بیصدا، از نوک انگشتان هنرمندت بالا رفت. از همان دستان پرنسسی و ظریفی که پیشِ مادام، دوختن را آموخته بودند؛ دستانی که چه چیزها بریدند و دوختند.
پیراهن های ماکسی، میدی، دامن های کلوش، نیم کلوش، چهار ترک، شش ترک، پلیسه،یقه های آجری، بی بی، قایقی، گرهی...
و لباسهایی که نه تنها پارچهای در هم میتنیدند، بلکه خاطراتی هم از آنها در تار و پودشان جا میماند. دستانی که با هر حرکت، دنیایی از زیبایی و ظرافت میساختند.
حالا به آرامی در چنگال این مهمان ناخوانده گرفتار شدهاند.
زندگیات همیشه پر از رنگ و بافت بود. درختهای باغچهات با گلها و سبزههای تازه پر از سرزندگی بودند. با ورود این مهمان بیرحم، گویی برگهای سبز به رنگهای قهوهای و زرد بدل شدهاند، و صدای خشخش آنها در گوشم همچنان طنینانداز است. بیماری پارکینسون، آرام آرام از سیسالگی در سایهای خاموش و بیصدا وارد شد، اما چهرهاش را به خوبی شناختهای.
این تلخترین بهار است، بهارِ بیصدا، بیامید، ولی هنوز هم تو در درخت زندگیات، حتی در مواجهه با این خزان، شاخههایی تازه میرویانی.
مامانی، تو چقدر زیبایی! روزی هزار بار حسرت میخورم که چرا حتی گوشهای از آن همه زیبایی به من نرسیده.
پارکینسون، مهمان دستانت شد؛ اما تو رویش را کم کردی.
یادت هست؟ زیر چراغ گازی، تا ساعت سه شب، دنیا را به دورهمی دونفرهمان دعوت میکردیم. تو میلهایت را پیدرپی بههم میکوبیدی و میبافتی. انگار انگشتانت آخرین جشنهای عمرشان را برپا کرده بودند. برای زمستانها شال و کلاه و جلیقه، برای حمامها لیف... تو هنوز خلق میکردی، حتی وقتی که میدانستی این بیماری چقدر ظالم است، ظالمی از نوع دل ربا...
و چه دلرباییاش تلخ بود، شبیه لبخندی که در پس آن، اشکها پنهان کرده باشند. پارکینسون آمد، بیصدا، اما تو صدای خودت را بلندتر کردی. صدای میلهایی که به هم میخوردند، صدای نفسهایی که در شبهای سرد، با گرمای امید در هم میآمیختند.
یادت هست؟ تو نمیباختی، تو میبافتی. گره پشت گره، رج پشت رج، انگار هر رج، مشتی زندگی بود که از دستان لرزان اما استوارت جاری میشد. حتی لیفهایی که برایمان میبافتی، شهادت میدادند که هنوز چیزی برای بخشیدن داری. هنوز میشود لمس شد، حتی با دستی که دیگر، فرمان خودش را هم به سختی میبرد.
ما آن شبها را از یاد نمیبریم. شبهایی که نور زرد و لرزان چراغ، سایهها را نرم روی دیوار میکِشید، و تو، با آن پیلهی خاموشی که دور خودت تنیده بودی، همچنان پروانه میزدی... تو به ما یاد دادی که حتی وقتی خزان در رگهای آدم جریان دارد، باز هم میشود لباسی برای زمستانِ دیگری بافت.
تو دوستداشتنیترین مادربزرگ دنیایی. جملهای آشنا، بارها گفته و باز هم ناتمام. سال اول دبستان، فقط به شوقِ تو، نوشتن آموختم. تو مرا نویسنده کردی، بیآنکه بخواهی یا بدانی. تمام حروف الفبا را بلعیدم، تا با اشتیاقی کودکانه، فقط برای آنکه در نامهای پنج سطری، پنج بار برایت بنویسم: «دوستت دارم، مامانی». هر روز، بیوقفه، بیکم و کاست. وقتی کنارت نبودم و فرسنگها از تو دور بودم، نامهها را به مادرم میدادم تا به پستچی برساند. اما بعدها، با لبخندی بغضآلود، فهمیدم که پستچی، خودِ او بود. اما هنوز هم… دوستت دارم، مامانی.
صبحهای تابستان، یا شاید تمام روزهایش، با چشم گشودن به سبزهزار نگاهت آغاز میشد. چشمانی که دریچهای به جهان بودند، بیواسطه و زلال. نمیدانم تمنایم بود یا ترسی پنهان، اما همیشه از خدا میخواستم آن چشمها، هرگز بسته نشوند. نگاهت، از برگ رگههایش، شبنمِ تازهی باران میچکاند، بر پروانهی هزاررنگی که در قرنیهات لانه کرده بود. چشمانت عمقی داشتند که دلم میخواست تمام وجودم را در آن غرق کنم؛ حتی اگر غرق شدن، به قیمت جانم تمام میشد.
نمیدانم در کجای این جهان مادربزرگها چنین میکنند؛ که گردو را مثل دانههای طلا آسیاب کنند، که مبادا نوهشان برای جویدنش زحمت بکشد. مهربانیات حد نداشت، مطلق بینهایت بود.
یادت هست؟ مثل نوزاد سهماهه، ساعت سه شب بیدارت میکردم که برایم یک لیوان آب بیاوری. و تو، بیهیچ اخم یا اعتراضی، در تاریکی بلند میشدی و با لبهای قربان صدقهگو آب میآوردی. حالا سالها گذشته، و انگار بدنم هنوز کمآب است. هیچ آبی بهدل نمیچسبد؛ مگر آنکه با تلالو موهای یکی در میان سفید و مشکیات، و آن زمزمههای مادرانه همراه باشد.
❤3