دل‌دوده‌ها | زهره رسولی
120 subscribers
35 photos
1 video
4 files
38 links
دفتر مشق «مدرسه نویسندگی»

t.me/mouzamini :کانال داستان کودک
Download Telegram
سروعنکبوت را ندیده‌ای؟

سرو روی صورت عنکبوت نشست.
عنکبوت ترسید و سرو را از روی صورتش کنار زد.
سرو پشت عنکبوت قائم شد.
عنکبوت دنبال سرو می‌گشت که با دمپایی لگدش کند.
عنکبوت پنج روز دنبال سرو گشت و پیدایش نکرد.
پنج روز بعد هر روز عنکبوت خواب سرو را می‌دید.
گاهی هم عنکبوت بین خواب و بیداری می‌دید سرو روی لحافش در حرکت است وجیغ می‌کشید.
عنکبوت بخاطر ترس از سرو بیمار شد.
پیش دکتر رفت و بخاطر ترس از سرو عنکبوت را بستری کردند.
عنکبوت همه‌ جای تيمارستان سرو می‌دید.
توهمات سرو دست از سر عنکبوت بر نمی‌داشت.
عنکبوت مجبور شد قرص مصرف کند تا به ترس از سرو غلبه کند.
یک ماه بعد عنکبوت را که دیگر از سرو نمی‌ترسید مرخص کردند.
عنکبوت مطمئن شد که دیگر سرو رفته و می‌تواند داروهایش را کم‌کم قطع کند.
در تيمارستان را باز کرد و عنکبوت با سرو رو در رو شد.
سرو برای عنکبوت گُل داده بود، روی شاخه‌هایش.
عنکبوت سرو را مطمئن کرد که دیگر از او نمی‌ترسد.
سرو از عنکبوت خاستگاری کرد.
عنکبوت حلقه‌اش را به سرو نشان داد و رفت.
سرو خودش را حلق آویز کرد.

زهره رسولی

#داستانک
زهره رسولی
جنّ مسیحی -خوابِ کیه؟ -یه مردی که دوقطبی داره. -چی می‌بینه؟ -بیا پیشم وایسا ببین. مردی در باغچه‌ی سمت چپی خوابیده بود، برگ‌های زردِ درخت توت پُرتکرار رویش می‌بارید. مرد غمگین بود بسیار. زیر پایش بوته‌ی عجیبی قدِ یک وجب رشد کرده بود که قبلا در باغچه نبود.…
جنّ مسیحی

جنّ خواهر. بچه بغل. شربتارو می‌سپرِ دست برادرش.
کیکم از تو کیک‌پز درش میاره، قطعه قطعه می‌کنه، رنگ قرمزی از هر قطعه‌‌ش میریزه روی ظرف سرو، بچه چشاش گرد می‌شه.
با لبخند ژکوند طوری، کیکم بچه بغل می‌ذاره زمین و خودشم می‌شینه.
سینه‌شو می‌ذاره دهن بچه‌ بغلیش، که شیر بخوره.
همچنان اون صلیب گُنده تو گردنشه، کلی سنگهای ریز و درشت روی صلیب کهنه طلایی‌شه که مشخصه اصل و قیمتی‌ان.

-گردن‌بندت دزدیه؟
-ما دزدی نمی‌کنیم، امانت می‌گیریم.
-برا کیه؟
-خدابیامرز مادربزرگت.
-اصولا نباس اینا برا عمه‌هام بودن؟
-مگه مادربزرگت مسیحی بود؟(می‌خنده).
-سربه‌سرم میذاری؟
-نه، برا مادربزرگته ولی تو یه بُعد دیگه، سر این کلی با شوهرش دعواش شد.(همه‌شون می‌خندن جز بچه).
-چه کارهای حقیرانه‌ای، همیشه دنیاتون اینقد چرته؟
- اینو عوض کارهایی که براش کردم برداشتم، بعد یه مدت پسش میدم.
-چه کارهایی؟
-سه بار از مرگ نجاتش دادم، این کافی نیست؟(با چشم غرّه بچه رو نگاه میکنه، چین‌های قهوه‌ایه چشم‌های قهوه‌ایش بچه رو می‌ترسونه).
-چرا کافیه.(نگاه میکنه به مایع قرمزی که از کیک بُریده شده سر ریز شده).
- بفرمایین کیک آلبالو با شربت آلبالو، همه از محصولاته حیاطمونه‌.
-حیاطتتون؟
-آره عزیزم، این‌جارو پدربزرگ نازنینت به نام ما زده، ولی بچه‌هاش هیچی در این مورد نمی‌دونن.
-نه شما خیلی می‌فهمین.
-راستی ماها پدرتم خیلی دوسش داشتیم، اونم خیلی پسر مهربون و صبوری بود، آخی، یادش بخیر، چقدر با جابه‌جا کردن وسایل سرکارش می‌ذاشتیم، طفلی می‌دید، می‌فهمید، ولی به رو خودش نمی‌آورد.
-بیچاره پدرم.
-چرا بیچاره، نمی‌بینی چه طالع شیکی براش رقم زدیم، اون موقع‌ها که هیچکس خارجو نمی‌شناخت، رفت خارج، درس خوند، دکتر شد و با یه زن نجیبی ازدواج کرد و بچه‌هاش...
نه انصافا بچه‌ی خوبی هستی.(با محبت به روش می‌خنده).
خودم کیک بزارم دهنت؟
-تو هیولایی.
-هیولا هم باشم جن هم باشم من یک مادرم.
-همه مادرا که خوب نیستن، الان خواب قبلی رو تعبیر کردین که مادر بچه‌هه قراره بزاره بره.
-(ناراحت می‌شه) خب آره، گمونم حق با تو باشه. ولی بین ما اجنه همچین چیزی مُد یا شما بهش چی می‌گین؟(مکث می‌کنه) آها ترند نیست.

جن دایی یا برادر فقط گوش می‌ده.
هوای تاریک، غروب حیاطو سر می‌کشه.

-دیگه وقت خوابه، ببینمت بچه، رنگت چرا پریده؟
-(بعد این همه مدت یدفه می‌زنه زیر گریه) می‌ترسم شبا بخوابم بازم صبح نشه، خیلی خسته شدم، دیگه کم آوردم، من مامان و بابامو می‌خوااام.
- آروم باش عزیزم، میتونی بری بالا بخوابی، همون جایی که قدیما واسه آقایون اونجا سفره پهن می‌کردین، یادته؟ با دستای کوچیکت سبزی خوردنی‌هارو میذاشتی سر سفره، هوم؟

بچه با مرور کردن خاطرات کمی آروم می‌شه، با پشت دستاش اشکاشو پاک می‌کنه.

-دلم می‌خواد برگردم خونه.
-به زودی برمی‌گردی عزیزکم.
ببین از نظر مکانی اینجاییم، ولی متاسفانه از نظر زمانی خیلی از خانواده‌ت دور شدی، یعنی الان ببرمت خونتون کس دیگه‌ای اونجا زندگی می‌کنه، واحدهای پولی تغییر کردن و...
خلاصه بهت بگم، از اینجا بری بیرون بیشتر می‌ترسی.

بچه به خوابیدن راضی می‌شه.
جنّ دایی جای بچه رو بالای خونه پهن می‌کنه، بالشت‌های روکش ساتن صورتی رنگو زیر سرش و دور ها دورش می‌چینه.
گریه کردن بیشتر خسته‌ش کرده بود، سرشو رو بالش نذاشته خوابش بُرد.

(قسمت ششم)
زهره‌ رسولی
#جن‌زده‌ها
در تصویر بالا چند جنّ مسیحی وجود دارد؟ (بارم ۱۰)
ماه‌ گُل

حتی اسمش هم قشنگ است. از آن اسم‌هاییست که دوست داری بنویسی و ساعت‌ها به فُرم و مفهومش زُل بزنی«ماه گُل».
به اندازه‌ی کافی ماه و به قدر کافی گُل. شاید هم گُلی شبیه ماه و یا بالعکس.
ماه گُل را در عشق‌بازی‌های* «شعر ماهی»یافتم.
تمرین چرندی نوشته بودم و او تنها کسی بود که تمرینم را مانند خودم می‌دید.
بعد از اتمام کلاس مانند دیوانه‌ها به جست‌وجوی ردپایی از او می‌گشتم، در این حوالی.
پیدایش کردم، با موهای فرفری‌، صورت مهربان و نگاه عمیقش، یکی از چندین عشق موجود در دنیای جامدات را تجربه کردم.
با ماه گُل می‌شود ساعت‌ها عاشق شد و عاشق ماند، بدون هیچ گفت‌وگویی.
نمی‌دانم تا حالا چند نفر کشته داده ولی اگر در قصر کوروش اتاقکی داشت، یقینا تمام اشراف زاده های ایران و گوشه کنارهایش رویش کراش می‌زدند و برای زمان خروجش ساعت‌ها کوک می‌کردند.
جوری خاص، خاص است، دختری منحصر، به ذات منحصر به فرد خودش است.
همان کسی‌ست که برای وصفش واژه‌ها کش می‌آیند و گاهی هم کم.
همین کمبود واژگان بیان نوع خاصی از عاشقی را ناممکن می‌کنند. باید شب‌ها به شکار واژه‌ها بروم تا بیابم بیان نوع مخصوصی از عشقی را که به ماه گُل دارم.
کاش می‌توانستم رنگ موهایش را زیر آفتاب شمال از نزدیک ببینم، کاری هم به کارم نداشته باشد و به رویم نیاورد خُل‌ زدن‌هایم را.
یا در چشمانش عمیق می‌شدم، مکان دقیق عواطف سرشارش را می‌توانستم ببینم.
علت نوشته‌های متحرکش را از دستانش می‌پرسیدم، نوشته‌های ماه گُل برای من در حال حرکت‌اند.
شما نیز چنین می‌بینید؟
کاغذها چقدر با دستانش حال‌شان خوب است، دست‌هایش از آن دست‌های حال خوب کن است. نوازش نکرده می‌توانم بفهمم که چقدر همه از لمس دستانش راضی‌اند.
حتی آغوش گرم و نرمی که من نیز همتایش را دارم.
از اینجا هم می‌توانم با پیمودن مسافت‌های ذهنم بازوانم را دور کمرت حلقه کنم و سرم را روی سینه‌ات قرار دهم، گوشم را بفشارم در آغوشت، صدای قلبت هم که زیباست.

*بازخوردهای شعر ماهی

زهره رسولی
#برای_ماه‌گل
4👏3
جنگی که شد

تازه با مدرسه نویسندگی آشنا شده بودم و در یک قدمی تیک خوردن یکی از آرزوهایم، که جنگ شد؛ گمان کردم بار دیگر همان آرزوی برآورده نشده، باز هم تحقق نیافت.
ولی جنگ هم تمام شد و شرکت کردن در تک‌تک وبینارها و کلاس‌ها برایم مثل یک خواب شیرین بود.
حاصلِ نوشتن‌هایم چندان برایم مهم نبودند، ولی بودن در کلاس‌ها نشان از بقایم بودند، هر ثانیه‌اش در گوشم زمزمه‌ می‌کردند که زنده ماندم و حضور دارم، در آنچه انتظارش را می‌کشیدم.

توضیح عکس: قبل از شرکت در این کلاس‌ها، اگر دخترم چنین تکلیفی پیش روم میذاشت، بدون هیچ دغدغه‌ای بهش می‌گفتم که اشتباه نوشته و باید پاک کنه درستشو بنویسه.
ولی دیروز بعد کلی تپش و وجدان‌درد، تصمیم گرفتم برای دو جمله‌ی آخر کلی تشویقش کنم و بعد بگم:«عالی‌ان ولی جاشون اینجا نیست».
حقیقتش اشک شوق تو چشام بود، هم ازین که می‌دونستم جملات داخل دوتا گلدون، محصول ترکیب‌های گُلدون‌های دیگه‌ست نه اشتباه.
و هم این‌ که نشون از استعداد دخترمه، که تونسته ساختارهای ذهنیشو بشکنه و فعل رو اول جمله بیاره.

جمله اول: می‌کنم من به مش‌گام نگاه.
جمله دوم: نگاه می‌کنم من به سایه‌ی دوستم.

زهره رسولی
3👏3👍1
تله‌ی گربه‌ها

هزار و سیصد و چهل و پنج
پروانه دوازده سالش بود که ازدواج کرد. قرار بود تو نه‌سالگی ازدواج کنه، ولی یونیسف اجازه نداد.
شبِ اولِ عروسی، قبل از داماد وارد اتاق خوابشون شد.
روتختی رو که کنار زد، پُر بود از خون. خونِ زایمان. زایمانِ گربه.
وسط خون، چهارتا بچه‌گربه میومیو می‌کردن.
ترسید. خیلی هم ترسید. تمام تنش لرزید.
ولی شب عروسیش بود. بالاخره باید میونِ ترساش، تجاوزِ داماد رو تحمل می‌کرد.

هزار و سیصد و چهل و شش
اولین بچه‌شو به دنیا آورد.
جنسیتِ حال‌خوب‌کنِ پسر.
مادرشوهرش گفت: «من ختنه بلدم، بده ختنه کنم.»
ختنه کرد. نوزاد تا صبح جیغ کشید، گریه کرد، تب کرد، مُرد.
پستونک طلاشو جا گذاشت.

هزار و سیصد و چهل و هفت
دومین بچه‌شو به دنیا آورد. بازم پسر.
بازم مادرشوهرش ختنه کردن بلد بود، بازم ختنه کرد.
نوزاد تا صبح جیغ کشید، گریه کرد، تب کرد، مُرد.
پستونک طلاشو جا گذاشت.
مادرشوهرش جفت پستونک‌ طلاها رو بُرد و فروخت و برای خودش النگوی طلا خرید.
خیلی خوشحال بود.

هزار و سیصد و چهل و هشت
هر روز برای مادرشوهرش لباس خواب می‌دوخت، چون تو نُه‌سالگی پیشِ مادام خیاطی یاد گرفته بود.
همونی که لباس عروسِ ساتنِ گُلدارشو با آستینای ژاپنی دوخته بود.

هزار و سیصد و پنجاه
سومین بچه‌شو به دنیا آورد. این‌بار دختر بود، چیزی برای ختنه کردن نداشت.
طلاهاشو فروخت.
از پیشِ مادرشوهرش رفتن یه خونه‌ی دیگه.
خونه عوض شد، مادرشوهرش نه.

هزار و سیصد و پنجاه و هفت
چهارمین بچه‌شو به دنیا آورد. پسر بود.
مادرشوهرش برای ختنه کردن زیادی پیر شده بود. بردنش دکتر، ختنه کرد.
بچه زنده موند.
پستونک طلا از مُد افتاده بود. پلاستیکی‌شو گذاشتن دهنش.

هزار و سیصد و هفتاد
دخترش عروسی کرد. به زیبایی خودش نبود، ولی عروسِ زیبایی بود.
پیشِ مادرشوهرش نرفت، ولی خونه‌ی خودشم نرفت.
یه خونه اجاره کردن و رفتن.
اول دخترش وارد اتاق خوابشون شد.
روتختی رو که کنار زد، ملحفه سفید بود.

هزار و سیصد و هفتاد و یک
نوه‌دار شد.
دختر تُپُلِ مو‌مشکیِ سبزه.
میونِ دست‌های سفیدش مثلِ مروارید سیاهی لایِ صدف سفید می‌درخشید.

هزار و سیصد و هشتاد
دومین نوه‌ش به دنیا اومد.
این‌بار هم دختر بود، ولی با موهای طلایی و پوست سفید؛ همرنگِ پروانه.

هزار و سیصد و هشتاد و یک
وارد مطب دکتر شد. بعد از ده سال علتِ لرزه‌های بال‌های پروانه مشخص شد.
پارکینسون داشت.

هزار و سیصد و نود و سه
نوه‌ی اولش عروس شد.
با بال‌های لرزان و پاهای پیله‌بسته، رفت و نشست تو مراسمِ عروسیِ نوه‌ی بزرگش.

هزار و سیصد و نود و شش
شوهرش بر اثرِ زوال عقل مُرد.

هزار و سیصد و نود و هفت
نوه‌ی اولش که دختر بود، دختر‌دار شد.
پروانه خیلی دوست داشت بغلش کنه، ولی می‌ترسید بال‌هاش نتونن بچه رو نگه دارن.

هزار و سیصد و نود و هشت
پروانه خطاب به پسرش:
«چرا پروین هر شب بچه‌شو میاره می‌ذاره تو تختِ من؟
تا خودِ صبح روشو می‌کشم، ولی بازم نمی‌تونم بخوابم.
نمی‌گه بچه از تختم وول می‌خوره، می‌وفته؟»

هزار و چهارصد
پزشک:
«وضعیتتون وخیمه. ممکنه گاهی توهمات رو با واقعیت اشتباه بگیرین.
مطمئنم درک می‌کنین.
ولی پارکینسون از طول عمرتون کم نمی‌کنه.»

هزار و چهارصد و یک
پروانه مادرشو از دست داد.
ولی ناراحت نشد.

هزار و چهارصد و دو
دومین نتیجه‌شم که به دنیا اومد، دختر شد.
پروانه عاشقِ هر جفتشون بود.

هزار و چهارصد و سه
پروانه خطاب به پسرش:
«اولی بزرگ شد و رفت، حالا دومین توله‌شو شبا میاره می‌ذاره پیشم.
نمی‌دونم چرا پروین نمی‌فهمه من دیگه نمی‌تونم دستمو کنترل کنم تا صبح رو بچه لحاف بکشم.
بعدشم نمی‌تونم بخوابم، خیلی کوچیکه، از تخت می‌وفته.»

هزار و چهارصد و چهار
پروانه خطاب به دخترش:
«نمی‌فهمم چرا هر روز که روتختی رو برمی‌دارن، پُر از خونه.
گمونم گربه‌ها بچه‌هاشونو اینجا به دنیا میارن.
چقدر زاد و ولدشون زیاد شده.
مامانم هم شبا می‌شینه، بدون هیچ حرفی سبزی پاک می‌کنه.
نمی‌فهمم چرا این‌قدر عادتش بده، همیشه شبا سبزی پاک می‌کرد، گاهی هم دلمه‌ی برگ درست می‌کرد.
زنیکه پاک دیوونه‌ست.
سرِ پیری بازم عادتاش سر جاشه.
صبحم آفتاب نزده، سرِ کوچه‌ست.
راستی ما کی اومدیم خونه‌ی مامانم؟
پروین کی می‌خواد ازدواج کنه؟
گربه‌ها زیر روتختی تو هم بچه به دنیا میارن؟»

*تمرین پایانیِ کلاس نویسندگی ۷۰، خیلی خوش گذشت.😍

زهره رسولی
👏3🏆21
تمساح سرد

پستچی دیگه عادت کرده برام کتاب بیاره. نمیگه: بسته دارین. میگه: کتاب دارین.
شایدم نمی‌گه. ولی من میرم بسته‌ای رو ازش تحویل میگیرم که توش کتابه.
یه عالمه کتاب، یکیشو موریانه خیلی بامزه خورده بود. به همین دلیل خریدمش، چون نوشته بود: «این کتاب را موریانه خورده».
خیلی وقت بود هیچ کتابی رو موریانه‌ها نخورده بودن.
رفتم نشستم گوشه‌ی اَمن خونه. خوندن یکی از کتاب‌هارو شروع کردم. ورق زدم قشنگ بود. ورق زدم، دیگه نتونستم چشم ازش بردارم.
کلیپس موهامو باز کردم، که راحت بتونم تکیه بدم. بتونم خودمو تو وانِ کتاب خوندن غرق کنم. ورق زدم. چنگی به موهام زدم، کلی مو لای انگشتام گیر کرد. از آخر شهریور که پاییز اومد، نتونست برگای درختارو بریزه. حرصشو رو موهای من خالی کرد، نیم کچلم کرد، دیگه تنه‌‌ی سرم داره لُخت می‌شه.
موهامو میذارم روی پیرهنم که بعدا بندازمشون دور.
ورق می‌زنم، یه کلمه‌ی قشنگ. در حالی‌که سرم تو کتابه، دست می‌برم خودکارمو بردارم، دستم به یه چیزی خورد. تیکه‌ای از تخمه‌ی گاز زده‌ی دخترم. می‌زارمش لای موها.
ورق می‌زنم. می‌خونم. یه کلمه‌ی دیگه، خودکارمو برمی‌دارم، چیز نرمی به دستم خورد. پوست گندیده‌ی پسته‌ی تازه‌ای که مغزش دیشب خورده شده بود. می‌زارم پیش تخمه‌ی شقه‌شده.
ورق می‌زنم. میخونم. یه دسته موی دیگه از تنه‌ی سرم کنده میشه. می‌زارمش روی پیرهنم، پیش زباله‌های دیگه.
ورق می‌زنم و می‌خونم، این‌بار یه جمله‌ی قشنگ. دست می‌برم خودکارمو بردارم، دستم به چیز زبری خورد، نگاه کردم، خارپشت بود. برداشتم گذاشتم روی پیرهنم، پیش زباله‌های دیگه.
یه ورق دیگه، یه کلمه‌ی دیگه، دستمو بردم لای موهام، دیگه هیچی نبود، جز یه تنه‌ی خالی.
یه روق زدم، اسم یک پیانیست بود، خودکارو برداشتم. دستم به جسم نوک تیزی خورد، نگاه کردم. دارکوب بود، خواستم بزارمش روی پیرهنم، پرید. نشست روی تنه‌ی سرم، نوک زد. نوک زد. نوک زد. توی تنه‌ی سرم لونه ساخت، زاد و ولد کرد.
ورق زدم، یه نثر جدید، با کلمات جدید، سرم تو کتاب بود. خواستم خودکارمو بردارم، دستم به جسم لیزی خورد. نگاه کردم، مار بوآ بود.
خواستم بزارمش روی پیرهنم، پیش موهام، پیش تخمه‌ی نصفه نیمه، پیش پوست گندیده‌ی پسته‌ی تازه. اون منو برداشت، با زباله‌ها و موهای‌سرم. با دارکوبی که روی تنه‌ی سرم تشکیل خانواده داده بود. با کتاب توی دستم. با خودکار باقی‌مونده. یک‌باره بلعید.
الان توی شکم مار بوآ، جای همه‌ چیز اَمنه.

زهره رسولی
👏5😍3👍1
نُه ماهه‌های یک مُخ

زاده‌ی کجایی؟ لک‌لکی لنگ؟
یا بادی مَست؟ رحم؟ یا تُخمی بی‌صاحاب، هرز شاید.
شاید هم مدتی کوتاه هرکدام‌شان تو را به گردن گرفته‌اند. ولی بعدتر یک جایی تثبیت می‌‌شوی، ذهن مادرت. تو در مغز مادرت رشد می‌کنی، ریشه می‌دوانی، در سرتاسر وجودش، مانندِ سرطانی خوش خیم.
تمام لوب‌هایش را در هم می‌فشاری، شیارهای مغزش را صاف می‌کنی، روی طنابِ نخاعی‌اش بندبازی می‌کنی، بر نورون‌هایش می‌دَوی و رگ‌ها،
تمام شب‌ها لالایی می‌خوانند.

بعد از گذر نُه ماه؛ جسم مادر، تنِ درخت و حتی نوکِ لک‌لک، کشش بزرگ کردنت را از دست می‌دهد ولی ذهن نه. «رحم مادرها، مغزشان است». در واقع ادامه‌ی نُه ماه را آنجا خواهی زیست، تا ابد. اَبَدِ عمر مادر، شایدم هم تا اَبَدِ دنیا.
می‌آیی، می‌روی، عاشق می‌شوی، اشتباه می‌کنی، هرکاری می‌کنی،
خیابانِ اصلی‌ات، همان جاست، لایِ مغز مادر.
اگر تصادف هم کنی، آنجا پانسمان می‌شوی، ولی اگر بمیری، هرگز دفن نمی‌شوی آنجا، فقط با تمامِ خاطراتت به بزرگ شدن ادامه می‌دهی.

*یکی از تمرینات دوره نویسندگی ۷۰، که استاد تاییدش کردن.😊

زهره رسولی
3🥰1
زمان زد

سطر را ننوشته، «مادر»استعاره شد،
سطرها، سطر به سطر شد،
مانند رگ به رگ شدن‌هایم.
«مادربزرگ» آمد که استعاره شود،
مادربزرگ، استعاره‌‌ی«مادر»شد.
سطرها، سطر به سطر شد.
«من» را چپاندم بین‌شان،
مابین‌شان، همین بین،
«من» استعاره شد.
اول شخص قایم شد،
به شیطنت، پُشت مادربزرگ،
«شیطنتِ» میان‌شان،
استعاره شد.
سوم شخص را پاک کردم
«منِ» پُشتش نیز پاک شد.
همان جا شد
که استعاره جا ماند و
استعاره شد.

زهره رسولی
👍7👏32
زهره رسولی
جنّ مسیحی جنّ خواهر. بچه بغل. شربتارو می‌سپرِ دست برادرش. کیکم از تو کیک‌پز درش میاره، قطعه قطعه می‌کنه، رنگ قرمزی از هر قطعه‌‌ش میریزه روی ظرف سرو، بچه چشاش گرد می‌شه. با لبخند ژکوند طوری، کیکم بچه بغل می‌ذاره زمین و خودشم می‌شینه. سینه‌شو می‌ذاره دهن بچه‌…
جنّ مسیحی

بچه چشاشو باز کرد، هوا هنوز روشن نشده بود. بچه چشاشو بَست.
از مسجدی که به خونه‌ چسبیده بود، صدای اذان صبح بلند شد.
بچه بلند شد و سر جاش چمپاتمه زد و نشست.
نمی‌خواست چشاشو باز کنه، می‌ترسید.
از نبود پدر و مادرش می‌ترسید.
از حضور و دیدن اَجنّه می‌ترسید.
از دیدن گل‌خونه‌‌ی آشفته‌ی حیاط می‌ترسید.
از اینکه روز و شب و فصل‌ها سرجاشون نبودن می‌ترسید.
تقریبا هیچ چیز غیر ترسناکی وجود نداشت.
حتی زمان هم ترسناک بود، چون ثبات نداشت و هرچیز بی‌ثباتی ترسناکه.
مثل کسی که قبلا نابینا بوده و چشماشو عمل کردن. پانسمان چشماشو باز کردن و ازش می‌خوان چشماشو آروم باز کنه؛ آروم آروم چشماشو تا نیمه باز کرد، سرشو چرخوند. دید بالاخونه پُرِ آدمه. یهو فنر چشاش پرید، چشماشو جوری گشاد باز کرده بود که نزدیک بود از دو طرف جر بخورن.
جهت اطمینان بیشتر، یک بار دیگه چشماشو محکم مالید. دوباره گردنشو صدوهشتاد درجه چرخوند، تو یک طرفش پدرش خوابیده بود و طرف دیگه مادرش دورهادور اتاق هم دخترعمه و دختر عموهاش با پدر و مادراشون.
با هق‌هق شروع به گریه کرد.
همه با صدای گریه‌ی بچه نگرون از خواب پریدن، اول پدر و مادرشو بغل کرد، محکم با دستاش به پُشتشون چنگ زد که مطمئن بشه خودشونن.
بعد دونه‌دونه همه رو بغل کرد و بوسید، هرچی پرسیدن: چی شده؟
فقط گفت: خواب بد دیدم.
پله‌های بالاخونه رو تندتند اومد پایین رسید به نشیمن، پنجره‌های کهنه‌چوبیِ نشیمن رو با احتیاط باز کرد، دید پدربزرگش سنگگ به ساعد و پنیر به دست داره پله‌های حیاطو پایین میاد.
دوباره چشماش پر اشک شد، سریع خودشو از نشیمن به دالان رسوند، نرده‌های کوتاه جا کفشی رو رد کرد و تو پاگرد ایستاد و با چشمای اشکی زل زد به پدربزرگش، با لب‌های لرزون گفت: آقاجوون، خودتی؟
تکیه کلامشو تکرار کرد: نوه‌ی قشنگ من کیه؟
با لب‌های لرزون گفت: مننن آقاجون (دوباره زد زیر گریه).

با نیمچه قدش، سنگک‌های هم‌قد خودش رو از آقا جون گرفت و گذاشت رو دوشش، تا برسه نشیمن مامان‌جونش(مادربزرگش) سفره رو پهن کرده بود و تو پنج ظرف تخم‌مرغ آب‌پز و تو یه تابه‌ی خیلی بزرگ بیست‌تا میرَصَّ* آماده کرده بود، جوری که زرده‌هاش کمی شل بودن. مامانش سنگکارو ازش گرفت و شروع کرد به قیچی کردن و لای دستمال نون چیدن.
همه سر سفره جمع شدن، با کلی صدا و بگو بخند شروع کردن به خوردن صبونه.
صبونه خوردن.
صبونه خوردن.
صبونه خوردن.
آقاجون چای به دست وارد نشیمن شد.
طبق عادت استکان‌های کمر باریکو چید تو سینی گرد و شروع کرد به ریختن چایی‌ها.
شروع کرد به صحبت کردن از مذهب‌ها.
گفت: برخلاف سایر مسلمان‌ها که مسیحی‌هارو نجس خطاب می‌کنن من دوستان زیادی دارم که مسیحی هستن و خیلی‌ هم دوسشون دارم، چون هم مهربونن و هم وقت شناس.

بچه سر سفره ازین حرف پُشتش لرزید، آروم نیم نگاهی به دست‌های آقاجون انداخت، از سایز معمول دستاش کوچیک‌تر شده بودن، احتمالا از کهولت سن بود.
اجازه خواست که بره حیاط.
تو پاگرد پله ایستاد، گل‌خونه رو بازم از برگ‌ها چپونده بودن، چرا کسی هرس‌شون نمی‌کرد؟
برگشت خونه، خونه خالی بود.
عقب‌عقب برگشت. عقبش به چیزی خورد، روشو برگردوند.
بز گفت: بععععع.

*نیمرو

(قسمت آخر)
زهره رسولی
#جن‌زده‌ها
🙈32
خواب‌های بد ببینین.😁

#جن‌زده‌ها
👻5😱1
شکنجه‌گاهِ تخت‌خوابم

کتاب‌خانه بالای تختم بود.
کتاب‌خانه با کتاب‌هایم پُر بود.
زیر کتاب‌هایم،
که داخل کتاب‌خانه بود،
خوابم به سختی بُرده بود.

نیمه‌شب
  ماه
از لای ارواح اُتاقم تابید.
با چِک‌چِک ماه،
خوابم را روحی ربوده بود.

روی تختم نشستم مثل میخ.
تنم تا بیدار شوم
  فرو رفته بود.

نمی‌دانم سقفم چکّه کرده بود؟
یا کتاب‌های کتاب‌خانه‌ام.

از درز وسیعی،
مجمعی از شویندگان گسترده بود.
چشمانم باز نشده،
  دهانم را کَف گرفت بود.

نمی‌دانستم
ساعت دوش گرفتنِ کتاب‌ها بود.

دهانم چاه راهی شد
برای استحمام کتاب‌ها،
چه روح پلیدی بود،
که در کتاب‌ها دمیده بود.

دهانم قلیایی شد
از شست‌وشو، چون،
کسی به من نگفته بود
کتاب‌ها هم شوره گرفته بود.

گمان کردم آخر راه است، بی‌گمان.
آن زمان که چشمانم را خون گرفته بود.

صبح‌هنگام، کتاب‌ها حوله‌پوش شدند،
همان صبحی که جسمم را کف گرفته بود.

آمدند تثبیت کنند ارتحالم را.
کتاب‌ها فتوا دادند که مرحوم
تمام شب را طوافِ کف گرفته بود.

زهره رسولی
8👏3👍1
به رنگ هویج فرنگی

نوع خاصی از هویج هست که فقط دوهفته از این ماهو میاد و بعد می‌ره.

الان که دارم اینو می‌نویسم به‌واسطه‌ی سرخ کردن بیست کیلو هویج، اون هم فقط برای مصرف خانگی. به معنای واقعی از یان *و یون* افتادم.
چون بعنوان یک ترک زبان، حتما باید رنگ خورشت هویجم از شدت نارنجی بودن به قرمزی بزنه.

از ده صبح که شروع کردم، رسید به دو، که دخترم از مدرسه رسید.
هم‌زمان با عملیات سرخ کردن هویج، باید به امورات دخترمم می‌رسیدم، اون‌ یکی نیم‌وجبی هم که هر نیم ساعت یک‌بار تقاضای آب می‌کرد.
ساعت سه که شد، وقت وبینار تمرینجا بود.
با خودم گفتم: «حالا که مُهره‌های دیسک زده به حد کافی نُخامو دریدن، بین کار تمرینجا هم گوش بدم ببینم کی به کیه.»
دیدم استاد لباسی پوشیدن، دقیقا به رنگ هویج‌های توی تابه.
دیدن رنگ‌های نارنجی پُر رنگ رو به قرمز بهم خطای دید می‌دادن، کم‌کم کل دنیا رو داشتم قرمز می‌دیدم.
ساعت که پنج شد، قسمت مهمی از وبینار بود که نمی‌خواستم ازش جا بمونم.
کادرها به ترتیب لود شدن، این‌بار استاد یک رنگ دیگه به لباس دو ساعت پیش اضافه کرده بودن، سبز.
کمی چشمام از قرمز زدگی خارج شدن و بخاطر همین موضوع گوشامم بهتر می‌شنیدن ولی دیسک کمرم طناب نُخاعیمو، مثل بچه‌ی گُستاخی که پیراهن مادرشو می‌کشه، به گُستاخی می‌کشید.
آخرین بسته‌ی نارنجی رو به قرمز رو که بستم، احساس کردم شبم قرمزه، الکی این همه وقت مشکی می‌‌دیدمش.

یان: سوختن، نشیمن‌گاه
یون: پشم گوسفند

زهره رسولی
9😁2🥴1