دل خواستها
گاهی دل چیزهایی میخواهد عجیب غریب.
دلم دیدن یک قاتل را میخواهد، از نزدیک. حتی دلم صحنهی جرمِ دلخراشی میخواهد که مقتول به طرز عجیبی عاشق قتلی دیگر باشد از جنسی خشنتر.
گاهی هم دلم عجیب تنهایی میخواهد، بیکسی مطلق، مثلا تمام کس و کارم در حادثهای همچون بلایای طبیعی مُرده باشند و من تنها باشم، و در تنهایی دلم بخواهد خاک متفاوتتری سرم بریزم.
سفر در زمان هم بخشی از فانتزیهایم هست، مانند آلیس به زمانهای متفاوتی از گذشته و آینده سفر کنم، یک چیزی را به هم بریزم و برگردم.
گاهی هم خودم دلم میخواهد قاتل باشم، ببینم دنیا از چشم یک قاتل چه شکلی است. شاید هم دزد.
دلم میخواهد کتابی بنویسم و در آن گند بزنم به همه چیز، هرکس بخواند به نویسنده فُحشی بدهد، شاید هم نمایشنامهای، که اجرا شود و همه به سمت بازیگران تخممرغ و زبالهی میوه پرتاپ کنند.
دلم لاغر بودن میخواهد، آنقدر که استخوانهایم مانند تیغهای جوجه تیغی مسبب اذیت جماعت بشود، به حدی لاغر که بگویند:« علت مرگ بر اثر لاغری بیش از حد.»
دلم کما رفتن میخواهد، که بعد از به هوش آمدنم، دریچهی نور و ازین مزخرفات سرهم کنم، نمیگویند توهم زده، میگویند از آن دنیا برگشته، شاید هم بیشتر قدرم را بدانند، شاید هم ته دلشان اصلا خوشحال نباشند، از برگشتم.
گاهی هم دلم میخواهد از خواب بیدار شوم، ببینم هر آنچه زیستهام خواب بود و من در جهانی دیگرم، بشینم و از خوابهایم در جایی نامعلوم بهنام ایران بنویسم.
دل است دیگر مزخرف زیاد میخواهد گاهی.
زهره رسولی
گاهی دل چیزهایی میخواهد عجیب غریب.
دلم دیدن یک قاتل را میخواهد، از نزدیک. حتی دلم صحنهی جرمِ دلخراشی میخواهد که مقتول به طرز عجیبی عاشق قتلی دیگر باشد از جنسی خشنتر.
گاهی هم دلم عجیب تنهایی میخواهد، بیکسی مطلق، مثلا تمام کس و کارم در حادثهای همچون بلایای طبیعی مُرده باشند و من تنها باشم، و در تنهایی دلم بخواهد خاک متفاوتتری سرم بریزم.
سفر در زمان هم بخشی از فانتزیهایم هست، مانند آلیس به زمانهای متفاوتی از گذشته و آینده سفر کنم، یک چیزی را به هم بریزم و برگردم.
گاهی هم خودم دلم میخواهد قاتل باشم، ببینم دنیا از چشم یک قاتل چه شکلی است. شاید هم دزد.
دلم میخواهد کتابی بنویسم و در آن گند بزنم به همه چیز، هرکس بخواند به نویسنده فُحشی بدهد، شاید هم نمایشنامهای، که اجرا شود و همه به سمت بازیگران تخممرغ و زبالهی میوه پرتاپ کنند.
دلم لاغر بودن میخواهد، آنقدر که استخوانهایم مانند تیغهای جوجه تیغی مسبب اذیت جماعت بشود، به حدی لاغر که بگویند:« علت مرگ بر اثر لاغری بیش از حد.»
دلم کما رفتن میخواهد، که بعد از به هوش آمدنم، دریچهی نور و ازین مزخرفات سرهم کنم، نمیگویند توهم زده، میگویند از آن دنیا برگشته، شاید هم بیشتر قدرم را بدانند، شاید هم ته دلشان اصلا خوشحال نباشند، از برگشتم.
گاهی هم دلم میخواهد از خواب بیدار شوم، ببینم هر آنچه زیستهام خواب بود و من در جهانی دیگرم، بشینم و از خوابهایم در جایی نامعلوم بهنام ایران بنویسم.
دل است دیگر مزخرف زیاد میخواهد گاهی.
زهره رسولی
❤3🤔2🔥1
صبح نارنجی
صبح پاییزیِ، صدای پرندگانی نامعلوم، صدای موتورِ پستچی و بعد زنگ خانه به صدا در میآید.
بستهای که برای آمدنش ستارهها را میشمردم.
کائوناشی«بیچهره» اولین کسی بود که در پاکت دیده میشد، آن هم نه یکی، سه تا کائوناشی، چه مهمانهای قشنگی.
یکی از کائوناشیها رفت لای کتابِ نصفهای و بالای کتابخانه تماشا میکند.
دیگری هم مسئول کلیدهای خانهی خودمان شد و آن دیگری هم مسئول کلیدهای خانهی مادرم.
ولی بعد نامهای هم در دل پاکت دیدم، بازش که کردم چشمانم پُر از قلب شد، پرتقال کوچکی هم تهِ نامه کاشته شده بود، کاش تنها نبودم و همه در آن لحظه ذوق کردنم را میدیدند.
در هر زیر و روی بافت و هر کلمهی نوشته شده اکلیلهای لبخند و مهربانی پاشیده بودند.
چقدر از تو ممنونم نازلی قشنگم.😍
به گُمانم برای نامه نگاری دوست جدید پیدا کردهام.🥰
زهره رسولی
#شهراشباح
صبح پاییزیِ، صدای پرندگانی نامعلوم، صدای موتورِ پستچی و بعد زنگ خانه به صدا در میآید.
بستهای که برای آمدنش ستارهها را میشمردم.
کائوناشی«بیچهره» اولین کسی بود که در پاکت دیده میشد، آن هم نه یکی، سه تا کائوناشی، چه مهمانهای قشنگی.
یکی از کائوناشیها رفت لای کتابِ نصفهای و بالای کتابخانه تماشا میکند.
دیگری هم مسئول کلیدهای خانهی خودمان شد و آن دیگری هم مسئول کلیدهای خانهی مادرم.
ولی بعد نامهای هم در دل پاکت دیدم، بازش که کردم چشمانم پُر از قلب شد، پرتقال کوچکی هم تهِ نامه کاشته شده بود، کاش تنها نبودم و همه در آن لحظه ذوق کردنم را میدیدند.
در هر زیر و روی بافت و هر کلمهی نوشته شده اکلیلهای لبخند و مهربانی پاشیده بودند.
چقدر از تو ممنونم نازلی قشنگم.😍
به گُمانم برای نامه نگاری دوست جدید پیدا کردهام.🥰
زهره رسولی
#شهراشباح
❤4👏1👀1
مسافرخانهی شمسک
همین بود، اسم وبلاگم در بلاگفا زمانی که شانزده سالم بود، کلی دوست مجازی داشتم، باهم میخندیدیم، باهم غصه میخوردیم، اشک میریختیم، حتی شبهای احیا باهم جوشن کبیر میخوندیم.
من از همهی دوستام کوچیکتر بودم، برعکس الان.
خیلی هوامو داشتن، حتی هوای خل و چل بازیامو.
یادش بخیر...
ساحل دوست سی و سه سالم بود، هر موقع امتحان داشتم، حتی اگه به اشتباه بهشون سر میزدم بهم یاد آوری میکرد که:«امتحان داری بچه!» و الان خودم سی و سه سالمه، و باز چندتا دوست مهربون پیدا کردم، ولی این بار از همه کوچیکترشون نیستم، ولی دلواپس میشم بیدلیل، برای آقای برنجی که میخواد المپیاد بده، ته دلم آرزوی قبولیشو میخوام، برای خانم فیروزی که دوست نداشت بره مدرسه، ولی دوست دارم دوست داشته باشه مدرسه رو، برای سحر و نگار که معلمن افتخار میکنم، آخه ساحل و آرزو(صید قزل آلا در مدرسه) هم معلم بودن.
یه زری هم داشتیم که زری قوام نبود ولی همونقدر اقتدارش قشنگ بود، توی آزمایشگاه طرحشو میگذروند، برای اولین بار که عکسشو نشونم داد، روزی سه وعده هر وعده بیست بار نگاش میکردم، خیلی زیبا بود. خصوصا تو روپوشِ سفید.
اون موقعها عکس نشون دادنم مصیبت بود، باید یه جایی عکسو آپلود میکردی و لینکشو میذاشتی تو قسمت کامنت بلاگفا، گزینهی خصوصی رو میزدی تازه اگه شانس میاوردی کارت اینترنتت تموم نمیشد!
امروز بعد کلاس شعر ماهی دلم برای همهشون تنگ شد یهو، حتی دلم برای خانم فیروزی هم تنگ شد که بخاطر مدرسه نتونست بیاد شعر ماهی، امیدوارم خیلی موفق بشن.
زهره رسولی
همین بود، اسم وبلاگم در بلاگفا زمانی که شانزده سالم بود، کلی دوست مجازی داشتم، باهم میخندیدیم، باهم غصه میخوردیم، اشک میریختیم، حتی شبهای احیا باهم جوشن کبیر میخوندیم.
من از همهی دوستام کوچیکتر بودم، برعکس الان.
خیلی هوامو داشتن، حتی هوای خل و چل بازیامو.
یادش بخیر...
ساحل دوست سی و سه سالم بود، هر موقع امتحان داشتم، حتی اگه به اشتباه بهشون سر میزدم بهم یاد آوری میکرد که:«امتحان داری بچه!» و الان خودم سی و سه سالمه، و باز چندتا دوست مهربون پیدا کردم، ولی این بار از همه کوچیکترشون نیستم، ولی دلواپس میشم بیدلیل، برای آقای برنجی که میخواد المپیاد بده، ته دلم آرزوی قبولیشو میخوام، برای خانم فیروزی که دوست نداشت بره مدرسه، ولی دوست دارم دوست داشته باشه مدرسه رو، برای سحر و نگار که معلمن افتخار میکنم، آخه ساحل و آرزو(صید قزل آلا در مدرسه) هم معلم بودن.
یه زری هم داشتیم که زری قوام نبود ولی همونقدر اقتدارش قشنگ بود، توی آزمایشگاه طرحشو میگذروند، برای اولین بار که عکسشو نشونم داد، روزی سه وعده هر وعده بیست بار نگاش میکردم، خیلی زیبا بود. خصوصا تو روپوشِ سفید.
اون موقعها عکس نشون دادنم مصیبت بود، باید یه جایی عکسو آپلود میکردی و لینکشو میذاشتی تو قسمت کامنت بلاگفا، گزینهی خصوصی رو میزدی تازه اگه شانس میاوردی کارت اینترنتت تموم نمیشد!
امروز بعد کلاس شعر ماهی دلم برای همهشون تنگ شد یهو، حتی دلم برای خانم فیروزی هم تنگ شد که بخاطر مدرسه نتونست بیاد شعر ماهی، امیدوارم خیلی موفق بشن.
زهره رسولی
❤7🥰2
زهره رسولی
جنّ مسیحی توی اتاق نشیمن، جنّ دایی منتظر موند تا بچه چاییشو تموم کنه. - خرما زیاد بخور. -چرا؟ - نمیدونم خواهرم میگه برا بچهها خوبه. - بسّمه دیگه، بسمالله بگم میری؟ -نه. -عصبانی میشی؟ -نه، من مسیحیام(به مدال صلیبش اشاره میکنه). اگه تموم شدی بریم. -میترسم…
جنّ مسیحی
-خوابِ کیه؟
-یه مردی که دوقطبی داره.
-چی میبینه؟
-بیا پیشم وایسا ببین.
مردی در باغچهی سمت چپی خوابیده بود، برگهای زردِ درخت توت پُرتکرار رویش میبارید.
مرد غمگین بود بسیار.
زیر پایش بوتهی عجیبی قدِ یک وجب رشد کرده بود که قبلا در باغچه نبود. میوهی آن بوته به اندازهی آلو بود ولی مثل انگور شیشهای، هستههایش داخل آن میچرخید.
دوربینی روی زمین افتاده بود.
بچه آنرا برداشت و چشمانش را به دوربین چسباند. به درختِ انار باغچهی سمت راست نگاه کرد، دوربین را پایین آورد، دوباره روی چشمش گذاشت و چندین بار این کار را تکرار کرد، جّن دایی ناگهان بلند خندید.
-به چی میخندی؟
-به کارای بامزهت.(اشکهای ناشی از خنده را با پشت دستِ قهوهای تُپُلش پاک میکند).
-چیچی بامزهست، دوربینو میزارم رو چِشَم انارها از درخت آویزونن، برش میدارم هیچی رو درخت نیست! دیگه گندهش در اومده.
-(جنّ دایی باز هم میخندد اینبار با شدت بیشتر، ریسه میرود از خنده.)
در ادامهی جریان خواب پسر بچهای دواندوان یکی از میوهها را چید و به آن مرد غمگین داد و باز دوید، از نردبان اضطراری که آن هم قبلا نبود، تندتند بالا رفت، نردبانِ چسبیده به تنهی دیوارِ مهمانخانه.
مرد غمگین همانطور که دراز کشیده بود و برگهای زرد لحافش شده بودند، میوه را خورد.
ناگهان باد تندی وزید، بادی غیر قابل تحمل.
پسرک چشمانش را محکم پوشاند تا از شتابِ تندباد کور نشود.
بعد چندین دقیقه حیاط آرام شد.
دستانش را از چشمانش برداشت، تابستان شده بود.
-دیدی خوابشو؟
-یقینا یارو دوقطبی نبود.
-از کجا میدونی؟
-چون افسرده بود.
-تو روی افسردهشو دیدی، همه یه جور میبینن، هیچکس هیچچیزیو مثل اونیکی نمیبینه.
-حالا دقیقا چی شد؟ الان چرا تابستونه؟ دارم از تشنگی میمیرم.
-عجله نکن بچه.
-این خواب چی بود؟خواب بود؟ من تو خواب یارو چیکار میکنم؟
-تو توی خوابش نبودی، ما هم نبودیم.
-ای کاش درسامو خوب میخوندم، حرف مامانمو گوش میدادم.
-چرا؟
-اونوقت الان اینجا نبودم.
-تو خودت نخواستی اینجا باشی، انتخاب شدی برای اینجا بودن.
-میگی اینجا چهخبره؟
-بوتهی کوچیکه زیر پاش میوهی بهشتی بود، داخل میوهها تخمک و اسپرم بودن. بیست سالِ بچهدار نمیشن، امسال قراره بچهدار بشن، اونم پسرش بود.
-پس چرا غرق غم بود؟
-بعد از بچهدار شدنشون قراره جدا بشن ولی بچه پیش خودش میمونه.
-درخت انار چشه؟
-اونم بعدا بهت میگم.
-یعنی درست بود جلوی من از تخمک اینا بگی؟
-تو پرسیدی من هم جواب دادم، تو هم تو سن خودت نیستی، همه اینارو میدونی.
-ولی درخت انار...
-بریم تو همه گشنهایم.
-من تشنمه.
-خواهرم از آلبالوهای حیاط واست آبآلبالو درست کرده.
-زیر لب زمزمه میکنه: یعنی آبآلبالو دیگه خونِ کدوم جنازهایه؟!
-درست حرف بزن! اینجا کسی قاتل نیست، جز خودت!
(قسمت پنجم)
زهره رسولی
#جنزدهها
-خوابِ کیه؟
-یه مردی که دوقطبی داره.
-چی میبینه؟
-بیا پیشم وایسا ببین.
مردی در باغچهی سمت چپی خوابیده بود، برگهای زردِ درخت توت پُرتکرار رویش میبارید.
مرد غمگین بود بسیار.
زیر پایش بوتهی عجیبی قدِ یک وجب رشد کرده بود که قبلا در باغچه نبود. میوهی آن بوته به اندازهی آلو بود ولی مثل انگور شیشهای، هستههایش داخل آن میچرخید.
دوربینی روی زمین افتاده بود.
بچه آنرا برداشت و چشمانش را به دوربین چسباند. به درختِ انار باغچهی سمت راست نگاه کرد، دوربین را پایین آورد، دوباره روی چشمش گذاشت و چندین بار این کار را تکرار کرد، جّن دایی ناگهان بلند خندید.
-به چی میخندی؟
-به کارای بامزهت.(اشکهای ناشی از خنده را با پشت دستِ قهوهای تُپُلش پاک میکند).
-چیچی بامزهست، دوربینو میزارم رو چِشَم انارها از درخت آویزونن، برش میدارم هیچی رو درخت نیست! دیگه گندهش در اومده.
-(جنّ دایی باز هم میخندد اینبار با شدت بیشتر، ریسه میرود از خنده.)
در ادامهی جریان خواب پسر بچهای دواندوان یکی از میوهها را چید و به آن مرد غمگین داد و باز دوید، از نردبان اضطراری که آن هم قبلا نبود، تندتند بالا رفت، نردبانِ چسبیده به تنهی دیوارِ مهمانخانه.
مرد غمگین همانطور که دراز کشیده بود و برگهای زرد لحافش شده بودند، میوه را خورد.
ناگهان باد تندی وزید، بادی غیر قابل تحمل.
پسرک چشمانش را محکم پوشاند تا از شتابِ تندباد کور نشود.
بعد چندین دقیقه حیاط آرام شد.
دستانش را از چشمانش برداشت، تابستان شده بود.
-دیدی خوابشو؟
-یقینا یارو دوقطبی نبود.
-از کجا میدونی؟
-چون افسرده بود.
-تو روی افسردهشو دیدی، همه یه جور میبینن، هیچکس هیچچیزیو مثل اونیکی نمیبینه.
-حالا دقیقا چی شد؟ الان چرا تابستونه؟ دارم از تشنگی میمیرم.
-عجله نکن بچه.
-این خواب چی بود؟خواب بود؟ من تو خواب یارو چیکار میکنم؟
-تو توی خوابش نبودی، ما هم نبودیم.
-ای کاش درسامو خوب میخوندم، حرف مامانمو گوش میدادم.
-چرا؟
-اونوقت الان اینجا نبودم.
-تو خودت نخواستی اینجا باشی، انتخاب شدی برای اینجا بودن.
-میگی اینجا چهخبره؟
-بوتهی کوچیکه زیر پاش میوهی بهشتی بود، داخل میوهها تخمک و اسپرم بودن. بیست سالِ بچهدار نمیشن، امسال قراره بچهدار بشن، اونم پسرش بود.
-پس چرا غرق غم بود؟
-بعد از بچهدار شدنشون قراره جدا بشن ولی بچه پیش خودش میمونه.
-درخت انار چشه؟
-اونم بعدا بهت میگم.
-یعنی درست بود جلوی من از تخمک اینا بگی؟
-تو پرسیدی من هم جواب دادم، تو هم تو سن خودت نیستی، همه اینارو میدونی.
-ولی درخت انار...
-بریم تو همه گشنهایم.
-من تشنمه.
-خواهرم از آلبالوهای حیاط واست آبآلبالو درست کرده.
-زیر لب زمزمه میکنه: یعنی آبآلبالو دیگه خونِ کدوم جنازهایه؟!
-درست حرف بزن! اینجا کسی قاتل نیست، جز خودت!
(قسمت پنجم)
زهره رسولی
#جنزدهها
❤3
عَمَلیمَ باخ!*
در زبان ترکی جمله«عَمَلیمَ باخ» یکی از جملات طلایی هست که در آن مخاطب خودمان هستیم و مواقعی به کار میبریم که کاری را برای کسی انجام دادهایم ولی نتیجهی منفی گرفتهایم.
در چنین مواقعی بازخوردِ منفی طرف مقابل مورد قضاوت یا شماتت قرار نمیگیرد، بلکه کاری که از طرف خودمان انجام گرفته با جملهی«به عَمَلَم نگاه کن» مورد بررسی قرار میگیرد.
با لحن شاکی هم این جمله را بیان میکنیم، نوعی خود درگیری هم محسوب میشود، که به عملم نگاه کن! آیا این عمل یا کار باید انجام میگرفت؟ یا همینقدر دلسوزانه باید انجام میشد؟ این عمل ارزش طرف مقابل را داشت؟ شاید هم بهتر بود هرگز انجام نمیشد.
و در صورت خشمگین شدن از طرف مقابل میگوییم«عَمَلیم گوزووه(guzöve) توتسون.»*
*به عَمَلَم(کاری که انجام دادهام)نگاه کن.
*عَمَلم چشمت را بگیرد.(کاری که برایت انجام دادهام مدام پیش چشمت ظاهر شود به قصدِ عذاب وجدان دادنت).
زهره رسولی
در زبان ترکی جمله«عَمَلیمَ باخ» یکی از جملات طلایی هست که در آن مخاطب خودمان هستیم و مواقعی به کار میبریم که کاری را برای کسی انجام دادهایم ولی نتیجهی منفی گرفتهایم.
در چنین مواقعی بازخوردِ منفی طرف مقابل مورد قضاوت یا شماتت قرار نمیگیرد، بلکه کاری که از طرف خودمان انجام گرفته با جملهی«به عَمَلَم نگاه کن» مورد بررسی قرار میگیرد.
با لحن شاکی هم این جمله را بیان میکنیم، نوعی خود درگیری هم محسوب میشود، که به عملم نگاه کن! آیا این عمل یا کار باید انجام میگرفت؟ یا همینقدر دلسوزانه باید انجام میشد؟ این عمل ارزش طرف مقابل را داشت؟ شاید هم بهتر بود هرگز انجام نمیشد.
و در صورت خشمگین شدن از طرف مقابل میگوییم«عَمَلیم گوزووه(guzöve) توتسون.»*
*به عَمَلَم(کاری که انجام دادهام)نگاه کن.
*عَمَلم چشمت را بگیرد.(کاری که برایت انجام دادهام مدام پیش چشمت ظاهر شود به قصدِ عذاب وجدان دادنت).
زهره رسولی
❤5👍1🥰1
همراهیِ قبل از افسردگی
دختر دوممو که تازه هفت روزه شده بود رو شیر میدادم، این در حالی بود که از شدت بیخوابی و بیخونی مغزم سر میرفت، عملا احساس میکردم فقط یک جسمم و منبع تغذیهی تازه متولد شده.
همسرم که شاهد حال و احوالِ رو به موتم بود، پیشنهاد داد زمانهای شب زندهداری و بچهداری رو به دیدن سریالِ شرلوک هولمز بگذرونیم.
حال و حوصلهی وصل شدن به ویالسی رو هم نداشتم، به جستوجوی تلویزیونی و نماشا بسنده کردم.
یک اپیزودشو که باز کردم گفت: نه این جدیده، اون قدیمیتره، مثل این محصول بریتانیاست ولی قبل ۲۰۰۰ ساخته شده.
یبار دیگه رفرش کردم، با یک تیتر بزرگ و دوبلور خوش صدا اولین قسمت سریال شروع شد.
هر شب یک قسمت، قسمت the dancing man(آدمکهای رقصان) یکی از بخشهای مورد علاقهی من شد و هنوزم بعد از هجده ماه بهش فکر میکنم و به شرلوک هلمز نگاه کردنامون، افسردگیه بعد از زایمان من میونِ معماهای شرلوک هلمز حل شد.
تماشای یک سری سریال معمایی منو به خوشحالترین و سرحالترین مامان دنیا تبدیل کرده بود.
هنوزم وقتی افسردگی از لای درزی بهم چشمک میزنه دنبال قسمتی از سریال شرلوک هلمز میگردم. یجورایی افسرده نشدنم رو این سریال شرطی شده، البته حتما باید تو همون حالت هجده ماه پیش باشه، من روی مبل سه نفره تنها بشینم و همسرم با متکا روی زمین همراهیم کنه.
زهره رسولی
دختر دوممو که تازه هفت روزه شده بود رو شیر میدادم، این در حالی بود که از شدت بیخوابی و بیخونی مغزم سر میرفت، عملا احساس میکردم فقط یک جسمم و منبع تغذیهی تازه متولد شده.
همسرم که شاهد حال و احوالِ رو به موتم بود، پیشنهاد داد زمانهای شب زندهداری و بچهداری رو به دیدن سریالِ شرلوک هولمز بگذرونیم.
حال و حوصلهی وصل شدن به ویالسی رو هم نداشتم، به جستوجوی تلویزیونی و نماشا بسنده کردم.
یک اپیزودشو که باز کردم گفت: نه این جدیده، اون قدیمیتره، مثل این محصول بریتانیاست ولی قبل ۲۰۰۰ ساخته شده.
یبار دیگه رفرش کردم، با یک تیتر بزرگ و دوبلور خوش صدا اولین قسمت سریال شروع شد.
هر شب یک قسمت، قسمت the dancing man(آدمکهای رقصان) یکی از بخشهای مورد علاقهی من شد و هنوزم بعد از هجده ماه بهش فکر میکنم و به شرلوک هلمز نگاه کردنامون، افسردگیه بعد از زایمان من میونِ معماهای شرلوک هلمز حل شد.
تماشای یک سری سریال معمایی منو به خوشحالترین و سرحالترین مامان دنیا تبدیل کرده بود.
هنوزم وقتی افسردگی از لای درزی بهم چشمک میزنه دنبال قسمتی از سریال شرلوک هلمز میگردم. یجورایی افسرده نشدنم رو این سریال شرطی شده، البته حتما باید تو همون حالت هجده ماه پیش باشه، من روی مبل سه نفره تنها بشینم و همسرم با متکا روی زمین همراهیم کنه.
زهره رسولی
👏5❤2
آسانسور بیسانسور
دو آسانسور کنار هم قرار دارند.
جلوی در یک آسانسور زنی که بچهی سه سالهای دستش را گرفته و جلوی آسانسور دیگری فقط یک زن حدودا چهل سالهی پریشان و مضطرب ایستاده.
-زن بچه دار، ساکت و آرام به عدد روی دکمهی گردِ آسانسور زل زده.
-زن دوم به همهجا نگاه میکند، انگار که توسط کسی تحت تعقیب است.
-آسانسور اینجا همیشه اینقدر دیر میرسه؟
-نه الان هر دو میاد.
-کدومش زودتر میرسه.
-مشخص نیست، انگار آسانسور شما رسید، (با چشم و چانهاش به آسانسور پیش رویش اشاره میکند) اینم یه طبقه مونده.
به محض رسیدن آسانسور زن به سرعت واردش میشود و وسط آسانسور جوری جای میگیرد که شخص دیگری سوار نشود.
مردی میانسال وارد همان آسانسور میشود، زن مانع بسته شدن در میشود، از قبل هم آشفتهتر است، به زن بچهدار ملتمسانه نگاه میکند و میگوید:
-خواهش میکنم تو هم سوار شو.
سوار میشود.
-(در حضور مرد میگوید:)من حالم بد میشود مردی همراه من در مکان بستهای باشد. از مردها میترسم، (با چشمان عسلیاش به چشمان زن زل میزند)، مردها ترسناکن، تا به مطب پزشکم برسم میمیرم،(صدای نفسهایش تندتر میشود).
-کدوم طبقه میری؟
-طبقهی...اوم...روانپزشک هست با، وای یادم رفت!
-نگرون نباش، باهم تو تکتک طبقات پیاده میشیم.
آسانسور به طبقه اول میرسد.
-نه باز نکن! یک نیست.
مرد میترسد، طبقه دوم پیاده میشود.
-آخیش، مردِ رفت(آب دهانش را قورت میدهد)، الان میتونم فک کنم. طبقهی چهارم دکتر...
-ماهم داریم میریم اونجا.
زهره رسولی
دو آسانسور کنار هم قرار دارند.
جلوی در یک آسانسور زنی که بچهی سه سالهای دستش را گرفته و جلوی آسانسور دیگری فقط یک زن حدودا چهل سالهی پریشان و مضطرب ایستاده.
-زن بچه دار، ساکت و آرام به عدد روی دکمهی گردِ آسانسور زل زده.
-زن دوم به همهجا نگاه میکند، انگار که توسط کسی تحت تعقیب است.
-آسانسور اینجا همیشه اینقدر دیر میرسه؟
-نه الان هر دو میاد.
-کدومش زودتر میرسه.
-مشخص نیست، انگار آسانسور شما رسید، (با چشم و چانهاش به آسانسور پیش رویش اشاره میکند) اینم یه طبقه مونده.
به محض رسیدن آسانسور زن به سرعت واردش میشود و وسط آسانسور جوری جای میگیرد که شخص دیگری سوار نشود.
مردی میانسال وارد همان آسانسور میشود، زن مانع بسته شدن در میشود، از قبل هم آشفتهتر است، به زن بچهدار ملتمسانه نگاه میکند و میگوید:
-خواهش میکنم تو هم سوار شو.
سوار میشود.
-(در حضور مرد میگوید:)من حالم بد میشود مردی همراه من در مکان بستهای باشد. از مردها میترسم، (با چشمان عسلیاش به چشمان زن زل میزند)، مردها ترسناکن، تا به مطب پزشکم برسم میمیرم،(صدای نفسهایش تندتر میشود).
-کدوم طبقه میری؟
-طبقهی...اوم...روانپزشک هست با، وای یادم رفت!
-نگرون نباش، باهم تو تکتک طبقات پیاده میشیم.
آسانسور به طبقه اول میرسد.
-نه باز نکن! یک نیست.
مرد میترسد، طبقه دوم پیاده میشود.
-آخیش، مردِ رفت(آب دهانش را قورت میدهد)، الان میتونم فک کنم. طبقهی چهارم دکتر...
-ماهم داریم میریم اونجا.
زهره رسولی
👍3🤗2
لای پوست در
من به برزخ نمیروم
برزخ به من میآید
میانِ پوستِ سی و چند سالهام
ترسان و لرزان
از نبود جسمی
همچون حریری پاره
پاره شده با ناخنی کاشت
فرنچ شده نه
تک رنگِ قرمزِ فاحشهای
برزخ به تن من میآید
همچون حریری شاین
زهره رسولی
من به برزخ نمیروم
برزخ به من میآید
میانِ پوستِ سی و چند سالهام
ترسان و لرزان
از نبود جسمی
همچون حریری پاره
پاره شده با ناخنی کاشت
فرنچ شده نه
تک رنگِ قرمزِ فاحشهای
برزخ به تن من میآید
همچون حریری شاین
زهره رسولی
❤3👏2👍1
بید مجنون
مجنون عاشق شد
گیس هایش را کشیدند
بید شد
زهره رسولی
مجنون عاشق شد
گیس هایش را کشیدند
بید شد
زهره رسولی
❤6🔥3🥰2
سروعنکبوت را ندیدهای؟
سرو روی صورت عنکبوت نشست.
عنکبوت ترسید و سرو را از روی صورتش کنار زد.
سرو پشت عنکبوت قائم شد.
عنکبوت دنبال سرو میگشت که با دمپایی لگدش کند.
عنکبوت پنج روز دنبال سرو گشت و پیدایش نکرد.
پنج روز بعد هر روز عنکبوت خواب سرو را میدید.
گاهی هم عنکبوت بین خواب و بیداری میدید سرو روی لحافش در حرکت است وجیغ میکشید.
عنکبوت بخاطر ترس از سرو بیمار شد.
پیش دکتر رفت و بخاطر ترس از سرو عنکبوت را بستری کردند.
عنکبوت همه جای تيمارستان سرو میدید.
توهمات سرو دست از سر عنکبوت بر نمیداشت.
عنکبوت مجبور شد قرص مصرف کند تا به ترس از سرو غلبه کند.
یک ماه بعد عنکبوت را که دیگر از سرو نمیترسید مرخص کردند.
عنکبوت مطمئن شد که دیگر سرو رفته و میتواند داروهایش را کمکم قطع کند.
در تيمارستان را باز کرد و عنکبوت با سرو رو در رو شد.
سرو برای عنکبوت گُل داده بود، روی شاخههایش.
عنکبوت سرو را مطمئن کرد که دیگر از او نمیترسد.
سرو از عنکبوت خاستگاری کرد.
عنکبوت حلقهاش را به سرو نشان داد و رفت.
سرو خودش را حلق آویز کرد.
زهره رسولی
#داستانک
سرو روی صورت عنکبوت نشست.
عنکبوت ترسید و سرو را از روی صورتش کنار زد.
سرو پشت عنکبوت قائم شد.
عنکبوت دنبال سرو میگشت که با دمپایی لگدش کند.
عنکبوت پنج روز دنبال سرو گشت و پیدایش نکرد.
پنج روز بعد هر روز عنکبوت خواب سرو را میدید.
گاهی هم عنکبوت بین خواب و بیداری میدید سرو روی لحافش در حرکت است وجیغ میکشید.
عنکبوت بخاطر ترس از سرو بیمار شد.
پیش دکتر رفت و بخاطر ترس از سرو عنکبوت را بستری کردند.
عنکبوت همه جای تيمارستان سرو میدید.
توهمات سرو دست از سر عنکبوت بر نمیداشت.
عنکبوت مجبور شد قرص مصرف کند تا به ترس از سرو غلبه کند.
یک ماه بعد عنکبوت را که دیگر از سرو نمیترسید مرخص کردند.
عنکبوت مطمئن شد که دیگر سرو رفته و میتواند داروهایش را کمکم قطع کند.
در تيمارستان را باز کرد و عنکبوت با سرو رو در رو شد.
سرو برای عنکبوت گُل داده بود، روی شاخههایش.
عنکبوت سرو را مطمئن کرد که دیگر از او نمیترسد.
سرو از عنکبوت خاستگاری کرد.
عنکبوت حلقهاش را به سرو نشان داد و رفت.
سرو خودش را حلق آویز کرد.
زهره رسولی
#داستانک
زهره رسولی
جنّ مسیحی -خوابِ کیه؟ -یه مردی که دوقطبی داره. -چی میبینه؟ -بیا پیشم وایسا ببین. مردی در باغچهی سمت چپی خوابیده بود، برگهای زردِ درخت توت پُرتکرار رویش میبارید. مرد غمگین بود بسیار. زیر پایش بوتهی عجیبی قدِ یک وجب رشد کرده بود که قبلا در باغچه نبود.…
جنّ مسیحی
جنّ خواهر. بچه بغل. شربتارو میسپرِ دست برادرش.
کیکم از تو کیکپز درش میاره، قطعه قطعه میکنه، رنگ قرمزی از هر قطعهش میریزه روی ظرف سرو، بچه چشاش گرد میشه.
با لبخند ژکوند طوری، کیکم بچه بغل میذاره زمین و خودشم میشینه.
سینهشو میذاره دهن بچه بغلیش، که شیر بخوره.
همچنان اون صلیب گُنده تو گردنشه، کلی سنگهای ریز و درشت روی صلیب کهنه طلاییشه که مشخصه اصل و قیمتیان.
-گردنبندت دزدیه؟
-ما دزدی نمیکنیم، امانت میگیریم.
-برا کیه؟
-خدابیامرز مادربزرگت.
-اصولا نباس اینا برا عمههام بودن؟
-مگه مادربزرگت مسیحی بود؟(میخنده).
-سربهسرم میذاری؟
-نه، برا مادربزرگته ولی تو یه بُعد دیگه، سر این کلی با شوهرش دعواش شد.(همهشون میخندن جز بچه).
-چه کارهای حقیرانهای، همیشه دنیاتون اینقد چرته؟
- اینو عوض کارهایی که براش کردم برداشتم، بعد یه مدت پسش میدم.
-چه کارهایی؟
-سه بار از مرگ نجاتش دادم، این کافی نیست؟(با چشم غرّه بچه رو نگاه میکنه، چینهای قهوهایه چشمهای قهوهایش بچه رو میترسونه).
-چرا کافیه.(نگاه میکنه به مایع قرمزی که از کیک بُریده شده سر ریز شده).
- بفرمایین کیک آلبالو با شربت آلبالو، همه از محصولاته حیاطمونه.
-حیاطتتون؟
-آره عزیزم، اینجارو پدربزرگ نازنینت به نام ما زده، ولی بچههاش هیچی در این مورد نمیدونن.
-نه شما خیلی میفهمین.
-راستی ماها پدرتم خیلی دوسش داشتیم، اونم خیلی پسر مهربون و صبوری بود، آخی، یادش بخیر، چقدر با جابهجا کردن وسایل سرکارش میذاشتیم، طفلی میدید، میفهمید، ولی به رو خودش نمیآورد.
-بیچاره پدرم.
-چرا بیچاره، نمیبینی چه طالع شیکی براش رقم زدیم، اون موقعها که هیچکس خارجو نمیشناخت، رفت خارج، درس خوند، دکتر شد و با یه زن نجیبی ازدواج کرد و بچههاش...
نه انصافا بچهی خوبی هستی.(با محبت به روش میخنده).
خودم کیک بزارم دهنت؟
-تو هیولایی.
-هیولا هم باشم جن هم باشم من یک مادرم.
-همه مادرا که خوب نیستن، الان خواب قبلی رو تعبیر کردین که مادر بچههه قراره بزاره بره.
-(ناراحت میشه) خب آره، گمونم حق با تو باشه. ولی بین ما اجنه همچین چیزی مُد یا شما بهش چی میگین؟(مکث میکنه) آها ترند نیست.
جن دایی یا برادر فقط گوش میده.
هوای تاریک، غروب حیاطو سر میکشه.
-دیگه وقت خوابه، ببینمت بچه، رنگت چرا پریده؟
-(بعد این همه مدت یدفه میزنه زیر گریه) میترسم شبا بخوابم بازم صبح نشه، خیلی خسته شدم، دیگه کم آوردم، من مامان و بابامو میخوااام.
- آروم باش عزیزم، میتونی بری بالا بخوابی، همون جایی که قدیما واسه آقایون اونجا سفره پهن میکردین، یادته؟ با دستای کوچیکت سبزی خوردنیهارو میذاشتی سر سفره، هوم؟
بچه با مرور کردن خاطرات کمی آروم میشه، با پشت دستاش اشکاشو پاک میکنه.
-دلم میخواد برگردم خونه.
-به زودی برمیگردی عزیزکم.
ببین از نظر مکانی اینجاییم، ولی متاسفانه از نظر زمانی خیلی از خانوادهت دور شدی، یعنی الان ببرمت خونتون کس دیگهای اونجا زندگی میکنه، واحدهای پولی تغییر کردن و...
خلاصه بهت بگم، از اینجا بری بیرون بیشتر میترسی.
بچه به خوابیدن راضی میشه.
جنّ دایی جای بچه رو بالای خونه پهن میکنه، بالشتهای روکش ساتن صورتی رنگو زیر سرش و دور ها دورش میچینه.
گریه کردن بیشتر خستهش کرده بود، سرشو رو بالش نذاشته خوابش بُرد.
(قسمت ششم)
زهره رسولی
#جنزدهها
جنّ خواهر. بچه بغل. شربتارو میسپرِ دست برادرش.
کیکم از تو کیکپز درش میاره، قطعه قطعه میکنه، رنگ قرمزی از هر قطعهش میریزه روی ظرف سرو، بچه چشاش گرد میشه.
با لبخند ژکوند طوری، کیکم بچه بغل میذاره زمین و خودشم میشینه.
سینهشو میذاره دهن بچه بغلیش، که شیر بخوره.
همچنان اون صلیب گُنده تو گردنشه، کلی سنگهای ریز و درشت روی صلیب کهنه طلاییشه که مشخصه اصل و قیمتیان.
-گردنبندت دزدیه؟
-ما دزدی نمیکنیم، امانت میگیریم.
-برا کیه؟
-خدابیامرز مادربزرگت.
-اصولا نباس اینا برا عمههام بودن؟
-مگه مادربزرگت مسیحی بود؟(میخنده).
-سربهسرم میذاری؟
-نه، برا مادربزرگته ولی تو یه بُعد دیگه، سر این کلی با شوهرش دعواش شد.(همهشون میخندن جز بچه).
-چه کارهای حقیرانهای، همیشه دنیاتون اینقد چرته؟
- اینو عوض کارهایی که براش کردم برداشتم، بعد یه مدت پسش میدم.
-چه کارهایی؟
-سه بار از مرگ نجاتش دادم، این کافی نیست؟(با چشم غرّه بچه رو نگاه میکنه، چینهای قهوهایه چشمهای قهوهایش بچه رو میترسونه).
-چرا کافیه.(نگاه میکنه به مایع قرمزی که از کیک بُریده شده سر ریز شده).
- بفرمایین کیک آلبالو با شربت آلبالو، همه از محصولاته حیاطمونه.
-حیاطتتون؟
-آره عزیزم، اینجارو پدربزرگ نازنینت به نام ما زده، ولی بچههاش هیچی در این مورد نمیدونن.
-نه شما خیلی میفهمین.
-راستی ماها پدرتم خیلی دوسش داشتیم، اونم خیلی پسر مهربون و صبوری بود، آخی، یادش بخیر، چقدر با جابهجا کردن وسایل سرکارش میذاشتیم، طفلی میدید، میفهمید، ولی به رو خودش نمیآورد.
-بیچاره پدرم.
-چرا بیچاره، نمیبینی چه طالع شیکی براش رقم زدیم، اون موقعها که هیچکس خارجو نمیشناخت، رفت خارج، درس خوند، دکتر شد و با یه زن نجیبی ازدواج کرد و بچههاش...
نه انصافا بچهی خوبی هستی.(با محبت به روش میخنده).
خودم کیک بزارم دهنت؟
-تو هیولایی.
-هیولا هم باشم جن هم باشم من یک مادرم.
-همه مادرا که خوب نیستن، الان خواب قبلی رو تعبیر کردین که مادر بچههه قراره بزاره بره.
-(ناراحت میشه) خب آره، گمونم حق با تو باشه. ولی بین ما اجنه همچین چیزی مُد یا شما بهش چی میگین؟(مکث میکنه) آها ترند نیست.
جن دایی یا برادر فقط گوش میده.
هوای تاریک، غروب حیاطو سر میکشه.
-دیگه وقت خوابه، ببینمت بچه، رنگت چرا پریده؟
-(بعد این همه مدت یدفه میزنه زیر گریه) میترسم شبا بخوابم بازم صبح نشه، خیلی خسته شدم، دیگه کم آوردم، من مامان و بابامو میخوااام.
- آروم باش عزیزم، میتونی بری بالا بخوابی، همون جایی که قدیما واسه آقایون اونجا سفره پهن میکردین، یادته؟ با دستای کوچیکت سبزی خوردنیهارو میذاشتی سر سفره، هوم؟
بچه با مرور کردن خاطرات کمی آروم میشه، با پشت دستاش اشکاشو پاک میکنه.
-دلم میخواد برگردم خونه.
-به زودی برمیگردی عزیزکم.
ببین از نظر مکانی اینجاییم، ولی متاسفانه از نظر زمانی خیلی از خانوادهت دور شدی، یعنی الان ببرمت خونتون کس دیگهای اونجا زندگی میکنه، واحدهای پولی تغییر کردن و...
خلاصه بهت بگم، از اینجا بری بیرون بیشتر میترسی.
بچه به خوابیدن راضی میشه.
جنّ دایی جای بچه رو بالای خونه پهن میکنه، بالشتهای روکش ساتن صورتی رنگو زیر سرش و دور ها دورش میچینه.
گریه کردن بیشتر خستهش کرده بود، سرشو رو بالش نذاشته خوابش بُرد.
(قسمت ششم)
زهره رسولی
#جنزدهها
ماه گُل
حتی اسمش هم قشنگ است. از آن اسمهاییست که دوست داری بنویسی و ساعتها به فُرم و مفهومش زُل بزنی«ماه گُل».
به اندازهی کافی ماه و به قدر کافی گُل. شاید هم گُلی شبیه ماه و یا بالعکس.
ماه گُل را در عشقبازیهای* «شعر ماهی»یافتم.
تمرین چرندی نوشته بودم و او تنها کسی بود که تمرینم را مانند خودم میدید.
بعد از اتمام کلاس مانند دیوانهها به جستوجوی ردپایی از او میگشتم، در این حوالی.
پیدایش کردم، با موهای فرفری، صورت مهربان و نگاه عمیقش، یکی از چندین عشق موجود در دنیای جامدات را تجربه کردم.
با ماه گُل میشود ساعتها عاشق شد و عاشق ماند، بدون هیچ گفتوگویی.
نمیدانم تا حالا چند نفر کشته داده ولی اگر در قصر کوروش اتاقکی داشت، یقینا تمام اشراف زاده های ایران و گوشه کنارهایش رویش کراش میزدند و برای زمان خروجش ساعتها کوک میکردند.
جوری خاص، خاص است، دختری منحصر، به ذات منحصر به فرد خودش است.
همان کسیست که برای وصفش واژهها کش میآیند و گاهی هم کم.
همین کمبود واژگان بیان نوع خاصی از عاشقی را ناممکن میکنند. باید شبها به شکار واژهها بروم تا بیابم بیان نوع مخصوصی از عشقی را که به ماه گُل دارم.
کاش میتوانستم رنگ موهایش را زیر آفتاب شمال از نزدیک ببینم، کاری هم به کارم نداشته باشد و به رویم نیاورد خُل زدنهایم را.
یا در چشمانش عمیق میشدم، مکان دقیق عواطف سرشارش را میتوانستم ببینم.
علت نوشتههای متحرکش را از دستانش میپرسیدم، نوشتههای ماه گُل برای من در حال حرکتاند.
شما نیز چنین میبینید؟
کاغذها چقدر با دستانش حالشان خوب است، دستهایش از آن دستهای حال خوب کن است. نوازش نکرده میتوانم بفهمم که چقدر همه از لمس دستانش راضیاند.
حتی آغوش گرم و نرمی که من نیز همتایش را دارم.
از اینجا هم میتوانم با پیمودن مسافتهای ذهنم بازوانم را دور کمرت حلقه کنم و سرم را روی سینهات قرار دهم، گوشم را بفشارم در آغوشت، صدای قلبت هم که زیباست.
*بازخوردهای شعر ماهی
زهره رسولی
#برای_ماهگل
حتی اسمش هم قشنگ است. از آن اسمهاییست که دوست داری بنویسی و ساعتها به فُرم و مفهومش زُل بزنی«ماه گُل».
به اندازهی کافی ماه و به قدر کافی گُل. شاید هم گُلی شبیه ماه و یا بالعکس.
ماه گُل را در عشقبازیهای* «شعر ماهی»یافتم.
تمرین چرندی نوشته بودم و او تنها کسی بود که تمرینم را مانند خودم میدید.
بعد از اتمام کلاس مانند دیوانهها به جستوجوی ردپایی از او میگشتم، در این حوالی.
پیدایش کردم، با موهای فرفری، صورت مهربان و نگاه عمیقش، یکی از چندین عشق موجود در دنیای جامدات را تجربه کردم.
با ماه گُل میشود ساعتها عاشق شد و عاشق ماند، بدون هیچ گفتوگویی.
نمیدانم تا حالا چند نفر کشته داده ولی اگر در قصر کوروش اتاقکی داشت، یقینا تمام اشراف زاده های ایران و گوشه کنارهایش رویش کراش میزدند و برای زمان خروجش ساعتها کوک میکردند.
جوری خاص، خاص است، دختری منحصر، به ذات منحصر به فرد خودش است.
همان کسیست که برای وصفش واژهها کش میآیند و گاهی هم کم.
همین کمبود واژگان بیان نوع خاصی از عاشقی را ناممکن میکنند. باید شبها به شکار واژهها بروم تا بیابم بیان نوع مخصوصی از عشقی را که به ماه گُل دارم.
کاش میتوانستم رنگ موهایش را زیر آفتاب شمال از نزدیک ببینم، کاری هم به کارم نداشته باشد و به رویم نیاورد خُل زدنهایم را.
یا در چشمانش عمیق میشدم، مکان دقیق عواطف سرشارش را میتوانستم ببینم.
علت نوشتههای متحرکش را از دستانش میپرسیدم، نوشتههای ماه گُل برای من در حال حرکتاند.
شما نیز چنین میبینید؟
کاغذها چقدر با دستانش حالشان خوب است، دستهایش از آن دستهای حال خوب کن است. نوازش نکرده میتوانم بفهمم که چقدر همه از لمس دستانش راضیاند.
حتی آغوش گرم و نرمی که من نیز همتایش را دارم.
از اینجا هم میتوانم با پیمودن مسافتهای ذهنم بازوانم را دور کمرت حلقه کنم و سرم را روی سینهات قرار دهم، گوشم را بفشارم در آغوشت، صدای قلبت هم که زیباست.
*بازخوردهای شعر ماهی
زهره رسولی
#برای_ماهگل
❤4👏3
جنگی که شد
تازه با مدرسه نویسندگی آشنا شده بودم و در یک قدمی تیک خوردن یکی از آرزوهایم، که جنگ شد؛ گمان کردم بار دیگر همان آرزوی برآورده نشده، باز هم تحقق نیافت.
ولی جنگ هم تمام شد و شرکت کردن در تکتک وبینارها و کلاسها برایم مثل یک خواب شیرین بود.
حاصلِ نوشتنهایم چندان برایم مهم نبودند، ولی بودن در کلاسها نشان از بقایم بودند، هر ثانیهاش در گوشم زمزمه میکردند که زنده ماندم و حضور دارم، در آنچه انتظارش را میکشیدم.
توضیح عکس: قبل از شرکت در این کلاسها، اگر دخترم چنین تکلیفی پیش روم میذاشت، بدون هیچ دغدغهای بهش میگفتم که اشتباه نوشته و باید پاک کنه درستشو بنویسه.
ولی دیروز بعد کلی تپش و وجداندرد، تصمیم گرفتم برای دو جملهی آخر کلی تشویقش کنم و بعد بگم:«عالیان ولی جاشون اینجا نیست».
حقیقتش اشک شوق تو چشام بود، هم ازین که میدونستم جملات داخل دوتا گلدون، محصول ترکیبهای گُلدونهای دیگهست نه اشتباه.
و هم این که نشون از استعداد دخترمه، که تونسته ساختارهای ذهنیشو بشکنه و فعل رو اول جمله بیاره.
جمله اول: میکنم من به مشگام نگاه.
جمله دوم: نگاه میکنم من به سایهی دوستم.
زهره رسولی
تازه با مدرسه نویسندگی آشنا شده بودم و در یک قدمی تیک خوردن یکی از آرزوهایم، که جنگ شد؛ گمان کردم بار دیگر همان آرزوی برآورده نشده، باز هم تحقق نیافت.
ولی جنگ هم تمام شد و شرکت کردن در تکتک وبینارها و کلاسها برایم مثل یک خواب شیرین بود.
حاصلِ نوشتنهایم چندان برایم مهم نبودند، ولی بودن در کلاسها نشان از بقایم بودند، هر ثانیهاش در گوشم زمزمه میکردند که زنده ماندم و حضور دارم، در آنچه انتظارش را میکشیدم.
توضیح عکس: قبل از شرکت در این کلاسها، اگر دخترم چنین تکلیفی پیش روم میذاشت، بدون هیچ دغدغهای بهش میگفتم که اشتباه نوشته و باید پاک کنه درستشو بنویسه.
ولی دیروز بعد کلی تپش و وجداندرد، تصمیم گرفتم برای دو جملهی آخر کلی تشویقش کنم و بعد بگم:«عالیان ولی جاشون اینجا نیست».
حقیقتش اشک شوق تو چشام بود، هم ازین که میدونستم جملات داخل دوتا گلدون، محصول ترکیبهای گُلدونهای دیگهست نه اشتباه.
و هم این که نشون از استعداد دخترمه، که تونسته ساختارهای ذهنیشو بشکنه و فعل رو اول جمله بیاره.
جمله اول: میکنم من به مشگام نگاه.
جمله دوم: نگاه میکنم من به سایهی دوستم.
زهره رسولی
❤3👏3👍1
تلهی گربهها
هزار و سیصد و چهل و پنج
پروانه دوازده سالش بود که ازدواج کرد. قرار بود تو نهسالگی ازدواج کنه، ولی یونیسف اجازه نداد.
شبِ اولِ عروسی، قبل از داماد وارد اتاق خوابشون شد.
روتختی رو که کنار زد، پُر بود از خون. خونِ زایمان. زایمانِ گربه.
وسط خون، چهارتا بچهگربه میومیو میکردن.
ترسید. خیلی هم ترسید. تمام تنش لرزید.
ولی شب عروسیش بود. بالاخره باید میونِ ترساش، تجاوزِ داماد رو تحمل میکرد.
هزار و سیصد و چهل و شش
اولین بچهشو به دنیا آورد.
جنسیتِ حالخوبکنِ پسر.
مادرشوهرش گفت: «من ختنه بلدم، بده ختنه کنم.»
ختنه کرد. نوزاد تا صبح جیغ کشید، گریه کرد، تب کرد، مُرد.
پستونک طلاشو جا گذاشت.
هزار و سیصد و چهل و هفت
دومین بچهشو به دنیا آورد. بازم پسر.
بازم مادرشوهرش ختنه کردن بلد بود، بازم ختنه کرد.
نوزاد تا صبح جیغ کشید، گریه کرد، تب کرد، مُرد.
پستونک طلاشو جا گذاشت.
مادرشوهرش جفت پستونک طلاها رو بُرد و فروخت و برای خودش النگوی طلا خرید.
خیلی خوشحال بود.
هزار و سیصد و چهل و هشت
هر روز برای مادرشوهرش لباس خواب میدوخت، چون تو نُهسالگی پیشِ مادام خیاطی یاد گرفته بود.
همونی که لباس عروسِ ساتنِ گُلدارشو با آستینای ژاپنی دوخته بود.
هزار و سیصد و پنجاه
سومین بچهشو به دنیا آورد. اینبار دختر بود، چیزی برای ختنه کردن نداشت.
طلاهاشو فروخت.
از پیشِ مادرشوهرش رفتن یه خونهی دیگه.
خونه عوض شد، مادرشوهرش نه.
هزار و سیصد و پنجاه و هفت
چهارمین بچهشو به دنیا آورد. پسر بود.
مادرشوهرش برای ختنه کردن زیادی پیر شده بود. بردنش دکتر، ختنه کرد.
بچه زنده موند.
پستونک طلا از مُد افتاده بود. پلاستیکیشو گذاشتن دهنش.
هزار و سیصد و هفتاد
دخترش عروسی کرد. به زیبایی خودش نبود، ولی عروسِ زیبایی بود.
پیشِ مادرشوهرش نرفت، ولی خونهی خودشم نرفت.
یه خونه اجاره کردن و رفتن.
اول دخترش وارد اتاق خوابشون شد.
روتختی رو که کنار زد، ملحفه سفید بود.
هزار و سیصد و هفتاد و یک
نوهدار شد.
دختر تُپُلِ مومشکیِ سبزه.
میونِ دستهای سفیدش مثلِ مروارید سیاهی لایِ صدف سفید میدرخشید.
هزار و سیصد و هشتاد
دومین نوهش به دنیا اومد.
اینبار هم دختر بود، ولی با موهای طلایی و پوست سفید؛ همرنگِ پروانه.
هزار و سیصد و هشتاد و یک
وارد مطب دکتر شد. بعد از ده سال علتِ لرزههای بالهای پروانه مشخص شد.
پارکینسون داشت.
هزار و سیصد و نود و سه
نوهی اولش عروس شد.
با بالهای لرزان و پاهای پیلهبسته، رفت و نشست تو مراسمِ عروسیِ نوهی بزرگش.
هزار و سیصد و نود و شش
شوهرش بر اثرِ زوال عقل مُرد.
هزار و سیصد و نود و هفت
نوهی اولش که دختر بود، دختردار شد.
پروانه خیلی دوست داشت بغلش کنه، ولی میترسید بالهاش نتونن بچه رو نگه دارن.
هزار و سیصد و نود و هشت
پروانه خطاب به پسرش:
«چرا پروین هر شب بچهشو میاره میذاره تو تختِ من؟
تا خودِ صبح روشو میکشم، ولی بازم نمیتونم بخوابم.
نمیگه بچه از تختم وول میخوره، میوفته؟»
هزار و چهارصد
پزشک:
«وضعیتتون وخیمه. ممکنه گاهی توهمات رو با واقعیت اشتباه بگیرین.
مطمئنم درک میکنین.
ولی پارکینسون از طول عمرتون کم نمیکنه.»
هزار و چهارصد و یک
پروانه مادرشو از دست داد.
ولی ناراحت نشد.
هزار و چهارصد و دو
دومین نتیجهشم که به دنیا اومد، دختر شد.
پروانه عاشقِ هر جفتشون بود.
هزار و چهارصد و سه
پروانه خطاب به پسرش:
«اولی بزرگ شد و رفت، حالا دومین تولهشو شبا میاره میذاره پیشم.
نمیدونم چرا پروین نمیفهمه من دیگه نمیتونم دستمو کنترل کنم تا صبح رو بچه لحاف بکشم.
بعدشم نمیتونم بخوابم، خیلی کوچیکه، از تخت میوفته.»
هزار و چهارصد و چهار
پروانه خطاب به دخترش:
«نمیفهمم چرا هر روز که روتختی رو برمیدارن، پُر از خونه.
گمونم گربهها بچههاشونو اینجا به دنیا میارن.
چقدر زاد و ولدشون زیاد شده.
مامانم هم شبا میشینه، بدون هیچ حرفی سبزی پاک میکنه.
نمیفهمم چرا اینقدر عادتش بده، همیشه شبا سبزی پاک میکرد، گاهی هم دلمهی برگ درست میکرد.
زنیکه پاک دیوونهست.
سرِ پیری بازم عادتاش سر جاشه.
صبحم آفتاب نزده، سرِ کوچهست.
راستی ما کی اومدیم خونهی مامانم؟
پروین کی میخواد ازدواج کنه؟
گربهها زیر روتختی تو هم بچه به دنیا میارن؟»
*تمرین پایانیِ کلاس نویسندگی ۷۰، خیلی خوش گذشت.😍
زهره رسولی
هزار و سیصد و چهل و پنج
پروانه دوازده سالش بود که ازدواج کرد. قرار بود تو نهسالگی ازدواج کنه، ولی یونیسف اجازه نداد.
شبِ اولِ عروسی، قبل از داماد وارد اتاق خوابشون شد.
روتختی رو که کنار زد، پُر بود از خون. خونِ زایمان. زایمانِ گربه.
وسط خون، چهارتا بچهگربه میومیو میکردن.
ترسید. خیلی هم ترسید. تمام تنش لرزید.
ولی شب عروسیش بود. بالاخره باید میونِ ترساش، تجاوزِ داماد رو تحمل میکرد.
هزار و سیصد و چهل و شش
اولین بچهشو به دنیا آورد.
جنسیتِ حالخوبکنِ پسر.
مادرشوهرش گفت: «من ختنه بلدم، بده ختنه کنم.»
ختنه کرد. نوزاد تا صبح جیغ کشید، گریه کرد، تب کرد، مُرد.
پستونک طلاشو جا گذاشت.
هزار و سیصد و چهل و هفت
دومین بچهشو به دنیا آورد. بازم پسر.
بازم مادرشوهرش ختنه کردن بلد بود، بازم ختنه کرد.
نوزاد تا صبح جیغ کشید، گریه کرد، تب کرد، مُرد.
پستونک طلاشو جا گذاشت.
مادرشوهرش جفت پستونک طلاها رو بُرد و فروخت و برای خودش النگوی طلا خرید.
خیلی خوشحال بود.
هزار و سیصد و چهل و هشت
هر روز برای مادرشوهرش لباس خواب میدوخت، چون تو نُهسالگی پیشِ مادام خیاطی یاد گرفته بود.
همونی که لباس عروسِ ساتنِ گُلدارشو با آستینای ژاپنی دوخته بود.
هزار و سیصد و پنجاه
سومین بچهشو به دنیا آورد. اینبار دختر بود، چیزی برای ختنه کردن نداشت.
طلاهاشو فروخت.
از پیشِ مادرشوهرش رفتن یه خونهی دیگه.
خونه عوض شد، مادرشوهرش نه.
هزار و سیصد و پنجاه و هفت
چهارمین بچهشو به دنیا آورد. پسر بود.
مادرشوهرش برای ختنه کردن زیادی پیر شده بود. بردنش دکتر، ختنه کرد.
بچه زنده موند.
پستونک طلا از مُد افتاده بود. پلاستیکیشو گذاشتن دهنش.
هزار و سیصد و هفتاد
دخترش عروسی کرد. به زیبایی خودش نبود، ولی عروسِ زیبایی بود.
پیشِ مادرشوهرش نرفت، ولی خونهی خودشم نرفت.
یه خونه اجاره کردن و رفتن.
اول دخترش وارد اتاق خوابشون شد.
روتختی رو که کنار زد، ملحفه سفید بود.
هزار و سیصد و هفتاد و یک
نوهدار شد.
دختر تُپُلِ مومشکیِ سبزه.
میونِ دستهای سفیدش مثلِ مروارید سیاهی لایِ صدف سفید میدرخشید.
هزار و سیصد و هشتاد
دومین نوهش به دنیا اومد.
اینبار هم دختر بود، ولی با موهای طلایی و پوست سفید؛ همرنگِ پروانه.
هزار و سیصد و هشتاد و یک
وارد مطب دکتر شد. بعد از ده سال علتِ لرزههای بالهای پروانه مشخص شد.
پارکینسون داشت.
هزار و سیصد و نود و سه
نوهی اولش عروس شد.
با بالهای لرزان و پاهای پیلهبسته، رفت و نشست تو مراسمِ عروسیِ نوهی بزرگش.
هزار و سیصد و نود و شش
شوهرش بر اثرِ زوال عقل مُرد.
هزار و سیصد و نود و هفت
نوهی اولش که دختر بود، دختردار شد.
پروانه خیلی دوست داشت بغلش کنه، ولی میترسید بالهاش نتونن بچه رو نگه دارن.
هزار و سیصد و نود و هشت
پروانه خطاب به پسرش:
«چرا پروین هر شب بچهشو میاره میذاره تو تختِ من؟
تا خودِ صبح روشو میکشم، ولی بازم نمیتونم بخوابم.
نمیگه بچه از تختم وول میخوره، میوفته؟»
هزار و چهارصد
پزشک:
«وضعیتتون وخیمه. ممکنه گاهی توهمات رو با واقعیت اشتباه بگیرین.
مطمئنم درک میکنین.
ولی پارکینسون از طول عمرتون کم نمیکنه.»
هزار و چهارصد و یک
پروانه مادرشو از دست داد.
ولی ناراحت نشد.
هزار و چهارصد و دو
دومین نتیجهشم که به دنیا اومد، دختر شد.
پروانه عاشقِ هر جفتشون بود.
هزار و چهارصد و سه
پروانه خطاب به پسرش:
«اولی بزرگ شد و رفت، حالا دومین تولهشو شبا میاره میذاره پیشم.
نمیدونم چرا پروین نمیفهمه من دیگه نمیتونم دستمو کنترل کنم تا صبح رو بچه لحاف بکشم.
بعدشم نمیتونم بخوابم، خیلی کوچیکه، از تخت میوفته.»
هزار و چهارصد و چهار
پروانه خطاب به دخترش:
«نمیفهمم چرا هر روز که روتختی رو برمیدارن، پُر از خونه.
گمونم گربهها بچههاشونو اینجا به دنیا میارن.
چقدر زاد و ولدشون زیاد شده.
مامانم هم شبا میشینه، بدون هیچ حرفی سبزی پاک میکنه.
نمیفهمم چرا اینقدر عادتش بده، همیشه شبا سبزی پاک میکرد، گاهی هم دلمهی برگ درست میکرد.
زنیکه پاک دیوونهست.
سرِ پیری بازم عادتاش سر جاشه.
صبحم آفتاب نزده، سرِ کوچهست.
راستی ما کی اومدیم خونهی مامانم؟
پروین کی میخواد ازدواج کنه؟
گربهها زیر روتختی تو هم بچه به دنیا میارن؟»
*تمرین پایانیِ کلاس نویسندگی ۷۰، خیلی خوش گذشت.😍
زهره رسولی
👏3🏆2❤1