دل‌دوده‌ها | زهره رسولی
120 subscribers
35 photos
1 video
4 files
37 links
دفتر مشق «مدرسه نویسندگی»

t.me/mouzamini :کانال داستان کودک
Download Telegram
دختر بزرگه میره مدرسه

ساعت نیمی از دوازدهم گذشته ولی نمی‌تونم بخوابم. چقدر زود بزرگ شد.
فردا قراره بره کلاس دوم، پارسالم که اول بود، سال بعد هم میره سوم. امیدوارم لا‌به‌لای این درس خوندنا، بتونه یه جایی هم برای کارایی که دوسشون داره باز کنه‌. یه جای بزرگ، برای کارایی که دوس داره.
اگه مدال بیاره غصه می‌خورم، مطمئن میشم که کمتر بچگی کرده.
اگه همه املاها بدون غلط باشه، دروغ چرا، ته قلبم می‌شکنه، یه جاهایی باید از زیر درس در بره املاش پُر بشه از غلط، دوس دارم غلطاشو، خوشم میاد یه وقتایی زنبور و «ضنبور» ببینه، یه جاهایی تو جمع و تفریق اشتباه بکنه، بچه‌س خُب، باید اشتباه بُکُنه. سال پیش سر املاهاش با معلمش دعوام شد. بش گفتم: به همه دو صفحه املا گفتنی، به دختر من یک صفحه بگو، خوشش نمیاد دو صفحه بنویسه، از روانشناسم دلیل و مدرک بردم که خودت اشتباه می‌کنی😁
نه که بخوام لی‌لی به لالاش بزارم، با درس شوخی نداریم، ولی باید چاه بچگیشو تا ته بِکَنه، میدونم او ته‌ته یه چیزای قشنگ‌تری پیدا می‌کنه، یه چیزای قشنگی براش چشمک می‌زنن.
نمی‌تونم بخوابم راستش، فردا چند ساعتی، چند متری، دور از همیم. دقیقا همون ساعاتی که می‌رفت پایین با گوشی مادرشوهرم کلی کلیپ از «مادر» واسم می‌فرستاد.
بعد می‌رسید خونه دعوامون می‌شد، بعد دلش بغل می‌خواست، شبا لالایی الکی و کتاب قصه می‌خواست، که بعدش که تموم شد، از جاش بلند شه تو خونه راس‌راس را بره و ته دلش به ریشِ نداشته‌م بخنده.
کل هفته دستم به کتاب نمی‌رفت، دلم نوشتن نمی‌خواست، بُغضامو لای برچسبای اسمشو، چیدن لوازم تحریراشو، درست کردن پاپیونو اتو کردن مقنعه و فلان، جا می‌کردم، که گریه نکنم، الکی. که به گریه‌ش نندازم، تو بازخورد تمرینا کنارم می‌نشست، استاد که تو شعر ماهی ازم تعریف می‌کرد، بغلم می‌کرد، روز هشتمِ شعرماهی گفت:«مامان میدم تو مرکز شهر مجسمه‌تو بسازن»، من خندیدم، ولی اون جدی بود، نمی دونست اینجا مجسمه‌ی زن‌هارو نمی‌سازن، نمیذارن مرکز شهر.
امسالش خوب بچرخه براش، بجای درسای خوبش، خوشحالیاشو بیاره نشونم بده.
درسا یادش نمی‌مونن،
ولی خوشحالیاش یادش می‌مونن.

زهره رسولی
3😍1
زهره رسولی
جنّ مسیحی فصل پاییز بود و برای خونه مشتری جدید پیدا شده بود. _همیشه هوای این حیاط اینقدر خوبه؟ اصلا انگار یه جای جدایی از این شهره. _نمی‌دونم چی بگم، مهم بیزینسیِ که قراره را بندازیم، کل اینجارو میکوبیم و یه مرکز تجاری شیک و پیک را می‌ندازیم. _آره خُب نهصد…
جنّ مسیحی

-پاییز اغراق می‌کرد، با برگ‌های تلمبار شده‌ی همه‌ی درختا.
اگه مادربزرگم زنده بود، نمی‌ذاشت حیاط به این روز بیوفته، توی حوض، پُره خزه و خَزانه ولی همچین دلمو هم نمی‌زنه.
ناهار رو خورده بودن، نتونستم ناهار بخورم، عصرونه می‌خورم به جاش.

جن مادر با نون و پنیر و چای نبات اومد نشست پیشش و گفت:
رنگت پریده بچه آدمیزاد، برات لقمه بگیرم بخوری؟
- نمی‌تونم.
-اینجوری دلت ضعف می‌ره، می‌میری.
-از دستات...
-چته؟ چندشت میشه با دستام لقمه بگیرم؟

بچه یادش افتاد، عاقبت آخرین نفری رو که چندشش شد از گلخونه.

- نه، دلم برا لقمه‌های مادربزرگم تنگ شده.
-خُب اون مُرده، ولی اینجاست، اما لقمه نمی‌تونه بگیره، خودت که می‌‌فهمی. مکث می‌کنه،
بیا لُقمه بگیرم با چای نبات بخور، از همین سوپر روبه‌روی خونه خریدیم، با خیال راحت بخور.

چشای مهربونشو میدوزه به چشمای بچه. لقمه‌ی بیست سانتی رو پیچوند و گذاشت تو سینی، بغل چای نبات و گذاشت جلوش.
بچه با ولع تا نصفه‌شو با چای نبات قورت داد، با نصف لقمه رفت و نشست لبه‌ی پنجره ولی نه تو آشپزخونه، تو نشیمن خونه دم دستی.
چندبار چشماشو مالید که مطمئن بشه بیرون پنجره پاییزه. می‌ترسید در مورد تغییر ناگهانی فصل‌ها سوال بپرسه.
شب که شد از کمد لحاف تشک،که اونم تو نشیمنه، یه لحاف و بالش کشید بیرون، جلوی طاقچه بالشتشو گذاشت و خوابید.

نُه خوابید و نُهم بیدار شد، ایندفه هرچقدر چشماشو مالید، صبح نشد.
زمان لای شب گیر کرده بود انگار.

جنّ دایی در زد و داخل شد، گفت: نترس همه چی روبراهه.
- چطور روبراهه وقتی هنوز شبه و من گُشنمه.
-الان برات چایی و خرما میارم، میدونی که بهش چی میگن؟«آز آچما» یعنی وعده‌ای که باهاش دهنت باز میشه.
زمزمه می‌کنه: همینجوریشم بخاطر رُخدادها دهنم بازه.
- آروم باش، این خونه گذرگاهه خواب‌هاست، الانم بخاطر خواب یه نفر شبو معطل کردن، تا فردا همه‌چی درست میشه.
- حوصله‌م اینجا سر رفته، تقریبا مطمئنم هیچکس دنبال من نیست.
-ببینم دوس داری ببینی تو بُعد دیگه اتاق مادربزرگت چه شکلی بود؟
- آره.
- بیا بریم ته گلخونه نشونت بدم.
- می‌ترسم، بعدشم اون آقا و خانم اونجا زندگی می‌کنن.
-( با صدای عجیب می‌خنده)
- فعلا همون چای و خرما رو واسم بیار.
- باشه میارم، ولی ته گلخونه هم میبرمت، بعد تموم کردن چای و خرمات.
- زیر لب زمزمه می‌کنه: مرتیکه سیریش...

(قسمت سوم)

زهره‌رسولی
#جن‌زده‌ها
3👀2
برم برای اینا بمیرمو برگردم.🤩 فقط یا خدای شهر اشباح🥰😍

*زحمتش با عشق‌جان بود

@Khiyal_bafy
https://t.me/khiyal_bafy_Nazli

#شهراشباح
#میازاکی
😱1
کتابی از اعماقِ هیروشیما

بُمبی که بر فراز هیروشیما فرود آمد نامش «پسر بچه» بود، پسر بچه‌ای که رویای مردم هیروشیما را تیره و تار کرد.
«ساداکو» هم دختر بچه بود، سمبل استقامت در برابر پسر بچه، دختری که به جای اشک ریختن هزاران دُرنا ساخت. هزاران قطعه اعلام صلح.
در نهایت مرگ جلویش زانو زد، تا ساداکو بر پشتش سوار شود.
با اینکه سنی از من گذاشته ولی همچنان کتاب قصه‌های مصوّر را دوست دارم، ذوق می‌کنم با یک صفحه در میان نوشته و عکس.
کتاب پیش رو، مصوّر است و غمگین از روایت واقعی زندگینامه‌ی دختری به نام ساداکو. اگر روحیه‌ی مساعدی دارین، خواندن این کتاب خالی از لطف نیست.
در صفحه‌ی پایانی هم شما را دعوت می‌کند به ساختن دُرنای کاغذی، کودک درونتان را غمگین و سرگرم خواهد کرد.

زهره رسولی
2👏2
گذری بر صد جمله‌ها

۱. مدتیست چای برای من کم‌رنگ شده، عاشقش نیستم دیگر.

۲. عضلات مغزم آتروفی گرفته‌اند.

۳. مدرسه گذرگاهِ برزخِ این دنیاست.

۴. هرگز روانشناس خوبی نمی‌شوم، دلم کرم دارد.

۵. افکارِ مزاحم دیگر جایی در این تن ندارند.

۶. انگار در آسمان هم مانند زمین خبری نیست.

۷. دوختن را هم دوست دارم، مانندِ نوشتن.

۸. عضلاتِ امید به زندگی را تقویت کن.

۹. باور کن، مرگ از زندگی هم کسل‌تر است.

۱۰. خانه‌ی تخریب شده موشکافانه‌تر ساخته خواهد شد.

۱۱. غصه نخور، تا نوتلا هست.

۱۲. همیشه که نباید سفر کرد، وقت‌هایی هم باید بمانی، سردت شود، پتو پیچ شوی و چای بوست کند.

۱۳. بوی پیپ، عجیب می‌چسبد، در پاییزِ تبریز.

۱۴. بادام به هند نرسیده کمرش خم شد.

۱۵. نوشتن تمام ماجراست، مثل یار خوب.

۱۶. نوشتن، نبش قبر کلمات است.

۱۷. نوشتن مسافرت است، به اعماق ناشناخته‌هایی که خودت هم نمی‌شناسی.

۱۸. آنقدر استوار بودی که نفهمیدم کی زانوانت خم شد.

۱۹. دریچه‌ی قلبم رسوب نمی‌کند ولی چکّه چرا.

۲۰. دروغ که رسید، عشق رفت.

۲۱. واژه‌ها کینه‌ای نیستند ولی شاعرها چرا.

۲۲. در خواب هم واژه می‌چینم.

۲۳‌. در خواب واژه‌ها مرا بلعیدند، تراژدیِ محبوب من.

۲۴. آنقدر واژه دارم که شاعر شوم.

۲۵. مرا هیپنوتیزم نکن، جز واژه هیچ ندارم.

۲۶. شاعر همیشه عاشق نیست، شاید هم هیچوقت.

۲۷. خاک که سبک شد واژه‌ها روییدند.

۲۸. عشق که آمد، برون ریزی واژه‌ها شروع شد.

۲۹. میانِ شما احساس غریبی نمی‌کنم، واژه‌ها.

۳۰. دفترم ظرف است و واژه‌ها کوکی‌های درون آن.

۳۱. شاید روزی هم خجالت بکشم از آینه‌ها.

۳۲. می‌شود رژ بزنی و من آینه‌ات باشم؟

۳۳. خودش را در آینه دیده بود که دلم را شکست؟ زنیکه‌ی بُز.

۳۴. یکی از آرزوهایم این است، خودِ درون آینه‌ام دست بدهد.

۳۵. شب به آینه خیره ماندم هیچ نشد، فقط من چشمانم را مالیدم و او خمیازه کشید.

۳۶. آینه‌ی عاشق دیده‌ای؟ فقط مدام نگاه می‌کند تو را.

۳۷. شب که شد، آینه رویش را لحاف کشید.

۳۸. مَنِ در آینه زیباتر از خودم بود.

۳۹. آینه تنها زندانیست که دوست دارم گرفتارش شوم.

۴۰. دنیا مصوّرتر از آن است که بتوان تصویرش کرد.

*از صد جمله‌های وبینارِ مدرسه نویسندگی.

زهره رسولی
🥰21👍1
زهره رسولی
جنّ مسیحی -پاییز اغراق می‌کرد، با برگ‌های تلمبار شده‌ی همه‌ی درختا. اگه مادربزرگم زنده بود، نمی‌ذاشت حیاط به این روز بیوفته، توی حوض، پُره خزه و خَزانه ولی همچین دلمو هم نمی‌زنه. ناهار رو خورده بودن، نتونستم ناهار بخورم، عصرونه می‌خورم به جاش. جن مادر با…
جنّ مسیحی

توی اتاق نشیمن، جنّ دایی منتظر موند تا بچه چاییشو تموم کنه.
- خرما زیاد بخور.
-چرا؟
- نمی‌دونم خواهرم میگه برا بچه‌‌ها خوبه.
- بسّمه دیگه، بسم‌الله بگم میری؟
-نه.
-عصبانی می‌شی؟
-نه، من مسیحی‌ام(به مدال صلیبش اشاره می‌کنه).
اگه تموم شدی بریم.
-می‌ترسم باهات بیام، اگه بلایی سرم بیاری نمی‌دونم باید چیکار کنم.
-من که انسان نیستم پدوفیلی داشته باشم.
- من پشت سرت میاما.
-(با نیم‌خند) باشه.
دوتا پله رو رفتن پایینو پیچیدن سمت گلخونه، خورشید در اومده بود و فصلم سر جای خودش بود، پاییز. اول جنّ دایی رفت تو گلخونه و بعدم بچه.
جنازه‌ی مَرد خریدار نبود ولی یه گلدون شمعدونیِ قرمز به گلخونه اضافه شده بود.
دایی جنّه پیچید و بچه پیچید، تارهای عنکبوت هم نبودن، یه در چوبی بود هم قدِ بچه و دایی.
-آماده‌ای ببینی اتاق مادربزرگت تو بُعد دیگه چه شکلی بود؟
-آره، خودشم اون توئه؟ دلم براش تنگ شده.
-نه فقط اتاقشه.
درو باز کرد و رفتن تو، اُتاقِ زیبایی بود، به سبک اروپایی چیده شده بود. کاغذ دیواری زمینه کِرم رنگ با گُل‌های خیلی ریزِ صورتیِ کهنه، یک تخت دو نفره با رو تختی کرم‌طلاییِ چین‌چینی، روش پُرِ گلدوزی‌های محو و بالای تختم ازون تورهای خوشگلِ مایه‌دارهای اروپایی.
یک ننوی بچه هم بغل تختشون بود که همه چیش با تخت اینا ست بود.
-مادربزرگم ده تا بچه داشت، اینجا چرا یدونه ننویی هس؟
-تو این بُعد از زندگیش یدونه بچه داشت.
-لابد شوهرش فرق می‌کرد.
-(می‌خنده و با خنده میگه): نه، اتفاقا شوهرشم همونه.
-می‌شه همی‌اینجا بمونم؟
-نه اینجا در حالِ گذره، نمی‌تونیم ازت مواظبت کنیم.
صدا و رفت و آمد از حیاط به گوش می‌رسه.
-بریم دیگه.
از گل‌خونه زدن بیرون، حیاط پُرِ فک و فامیل اجنه بود، بچه رنگش شد عینهو گچ.
-حالم خوب نیست، حالت تهوع دارم.
-بیا بهت از انجیرهای حیاط بدم، حالت خوب می‌شه، پدرتم از میوه‌های حیاط میذاشت لای نون می‌خورد و می‌رفت شیفت دوم مدرسه، هیچوقت مامان‌بزرگتو اذیت نکرد، خیلی‌ام کمکش بود.
- بده کوف کنم.
-خیلی بی‌ادبی باید روی ادبتم کار کنیم.
پَن شیشتا انجیر و تو مُشتش بُرد تو آب حوض و در آورد.
-بگیر بخورش.
یدونه خورد تموم نشده دومیشم خورد.
- چیزیت نیست، قندت اُفتاده، دو روز تو اتاقِ مادربزرگت بودی.
-(دهنش پُرِ انجیر گفت): چی؟ دو روز؟
-آره اون تو دو ساعت دو روز می‌گذره.
-متنفرم ازت.
-چرا؟
-دو روز از عمرم الکی رفت.
-حالا انجیراتو بخور، خواهرم ناهار پُخته، از گوشت تازه‌ی گوسفندی که پدربزرگت هرسال بغل همین حوض قربونی می‌کرد.
-نیاز دارم کلی بخوابم و فعلا چشمم به هیچکدومتون نیوفته.
-هیس، یکی داره خواب می‌بینه، مواظب باش ریتم خوابشو بهم نزنی‌...

(قسمت چهارم)

زهره رسولی
#جن‌زده‌ها
🙈2
زهره رسولی
Photo
عکسهای مرتبط با «جنّ مسیحی»
#جن‌زده‌ها
🙉2
ساعتِ ناکوک

دخترک روی تختش با خوابش کلنجار می‌رود. ساعت بیداری برای رفتن به مدرسه برای هیچ بچه‌ای لذت‌بخش نیست و نخواهد بود.
مادرش در تقلا برای بیدار کردنش سینی صبحانه را دم تختش می‌برد و درحالی‌که دخترک چشمانش بسته است، لقمه در دهانش می‌گذارد.
صد و چند بار به او می‌گوید: دوست ندارم صدای تو زنگ ساعتم باشد، از تو متنفر می‌شوم.
مادر می‌گوید: ساعتت که خراب شد، به گُمانم چون پلاستیکی بود زودتر خراب شد،‌ باید فلزی‌‌اش را برایت بخرم، هرچند ساعت مدرسه‌ی خودم پلاستیکی بود ولی خراب هم نشد تا ابد.
- نه فلزی‌اش راهم نخر. مامان می‌دانی چرا ساعت تو هرگز خراب نشد؟
- چرا؟
- چون تو از ساعتت مدام استفاده می‌کردی ولی من نه؟
- چه ربطی دارد!
- تو که مدام استفاده می‌کردی ساعتت با خودش گفته بگذار کار کنم که خواب نماند ولی ساعت من آنقدر می‌زد و می‌زد من بیدار نمی‌شدم، دید نادیده‌اش می‌گیرم خراب شد و این گونه از حرص عقربه‌هایش را کند و انداخت داخل شیشه‌ی بسته‌اش.
می‌خندم
می‌خندد
- بالاخره که ساعت لازم داری چون نمی‌خواهی صدای من بیدارت کند.
- ساعت شنی بخر، خیلی بزرگ، آنقدر که صدای شن‌‌ریزه هایش برود روی اعصابم و تا صبح نگذارد خوابم عمیق شود.
- صدای زنگ ساعت پلاستیکی بیدارت نمی‌کند، ساعت شنی در مقابل آن توانی ندارد.
- چرا دارد، گوش‌های من به صداهای ریز حساس‌تر است.
- این‌گونه مجاب نمی‌شوم.
- پس تو ساعت فلزیِ محبوب خودت را بخر، برای من هم ساعت شنی گُنده، هر دو را در اتاقم بار می‌گذاریم، بالاخره که یکی موفق می‌شود بیدارم کند.
- باشد، هر دو را می‌خرم، یکی را کوک می‌کنم دیگری را معکوس، ولی می‌دانم وقتی صبح دمید باز هم دنبال صدای من می‌گردی که بیدارت کند و نق بزنی که چرا بیدارم کرد.
- شاید هم چنین شد، ولی تو نباید از دست من خسته شوی، ناسلامتی مادری.

زهره‌رسولی

#داستانک
4🥰1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
وقتی هم‌زمان هم می‌خوای آهنگ گوش بدی و هم کتاب بخونی.😁

کتاب«خرگوش فقط گوش کرد»
انتشارات نردبان.
😍3
دل خواست‌ها

گاهی دل چیزهایی می‌خواهد عجیب غریب.
دلم دیدن یک قاتل را می‌خواهد، از نزدیک. حتی دلم صحنه‌ی جرمِ دل‌خراشی می‌خواهد که مقتول به طرز عجیبی عاشق قتلی دیگر باشد از جنسی خشن‌تر.

گاهی‌ هم دلم عجیب تنهایی می‌خواهد، بی‌کسی مطلق، مثلا تمام کس و کارم در حادثه‌ای همچون بلایای طبیعی مُرده باشند و من تنها باشم، و در تنهایی دلم بخواهد خاک متفاوت‌تری سرم بریزم.

سفر در زمان هم بخشی از فانتزی‌هایم هست، مانند آلیس به زمان‌های متفاوتی از گذشته و آینده سفر کنم، یک چیزی را به هم بریزم و برگردم.

گاهی هم خودم دلم می‌خواهد قاتل باشم، ببینم دنیا از چشم یک قاتل چه شکلی است. شاید هم دزد.
دلم می‌خواهد کتابی بنویسم و در آن گند بزنم به همه چیز، هرکس بخواند به نویسنده فُحشی بدهد، شاید هم نمایش‌نامه‌ای، که اجرا شود و همه به سمت بازیگران تخم‌مرغ و زباله‌ی میوه پرتاپ کنند.

دلم لاغر بودن می‌خواهد، آنقدر که استخوان‌هایم مانند تیغ‌های جوجه تیغی مسبب اذیت جماعت بشود، به حدی لاغر که بگویند:« علت مرگ بر اثر لاغری بیش از حد.»

دلم کما رفتن می‌خواهد، که بعد از به هوش آمدنم، دریچه‌ی نور و ازین مزخرفات سرهم کنم، نمی‌گویند توهم زده، می‌گویند از آن دنیا برگشته، شاید هم بیشتر قدرم را بدانند، شاید هم ته دلشان اصلا خوشحال نباشند، از برگشتم.

گاهی هم دلم می‌خواهد از خواب بیدار شوم، ببینم هر آنچه زیسته‌ام خواب بود و من در جهانی دیگرم، بشینم و از خواب‌‌هایم در جایی نامعلوم به‌نام ایران بنویسم.

دل است دیگر مزخرف زیاد می‌خواهد گاهی.

زهره رسولی
3🤔2🔥1
صبح نارنجی

صبح پاییزیِ، صدای پرندگانی نامعلوم، صدای موتورِ پستچی و بعد زنگ خانه به صدا در می‌آید.
بسته‌ای که برای آمدنش ستاره‌ها را می‌شمردم.
کائوناشی«بی‌چهره» اولین کسی بود که در پاکت دیده می‌شد، آن هم نه یکی، سه تا کائوناشی، چه مهمان‌‌های قشنگی.
یکی از کائوناشی‌ها رفت لای کتابِ نصفه‌ای و بالای کتاب‌خانه تماشا می‌کند.
دیگری هم مسئول کلیدهای خانه‌ی خودمان شد و آن دیگری هم مسئول کلیدهای خانه‌ی مادرم.
ولی بعد نامه‌ای هم در دل پاکت دیدم، بازش که کردم چشمانم پُر از قلب شد، پرتقال کوچکی هم تهِ نامه کاشته شده بود، کاش تنها نبودم و همه در آن لحظه ذوق کردنم را می‌‌دیدند.
در هر زیر و روی بافت و هر کلمه‌ی نوشته شده اکلیل‌های لبخند و مهربانی پاشیده بودند.
چقدر از تو ممنونم نازلی قشنگم.😍
به گُمانم برای نامه نگاری دوست جدید پیدا کرده‌ام.🥰

زهره رسولی

#شهراشباح
4👏1👀1
مسافرخانه‌ی شمسک

همین بود، اسم وبلاگم در بلاگفا زمانی که شانزده سالم بود، کلی دوست مجازی داشتم، باهم می‌خندیدیم، باهم غصه می‌خوردیم، اشک می‌ریختیم، حتی شب‌های احیا باهم جوشن کبیر می‌خوندیم.
من از همه‌ی دوستام کوچیک‌تر بودم، برعکس الان.
خیلی هوامو داشتن، حتی هوای خل و چل بازیامو.
یادش بخیر...
ساحل دوست سی و سه سالم بود، هر موقع امتحان داشتم، حتی اگه به اشتباه بهشون سر می‌زدم بهم یاد آوری می‌کرد که:«امتحان داری بچه!» و الان خودم سی و سه سالمه، و باز چندتا دوست مهربون پیدا کردم، ولی این‌ بار از همه کوچیک‌ترشون نیستم، ولی دلواپس می‌شم بی‌دلیل، برای آقای برنجی که می‌خواد المپیاد بده، ته دلم آرزوی قبولیشو می‌خوام، برای خانم فیروزی که دوست نداشت بره مدرسه، ولی دوست دارم دوست داشته باشه مدرسه‌ رو، برای سحر و نگار که معلمن افتخار می‌کنم، آخه ساحل و آرزو(صید قزل آلا در مدرسه) هم معلم بودن.
یه زری هم داشتیم که زری قوام نبود ولی همون‌قدر اقتدارش قشنگ بود، توی آزمایشگاه طرحشو می‌گذروند، برای اولین بار که عکسشو نشونم داد، روزی سه وعده هر وعده بیست بار نگاش می‌کردم، خیلی زیبا بود. خصوصا تو روپوشِ سفید.
اون موقع‌ها عکس نشون دادنم مصیبت بود، باید یه جایی عکسو آپلود می‌کردی و لینکشو میذاشتی تو قسمت کامنت بلاگفا، گزینه‌ی خصوصی رو می‌زدی تازه اگه شانس میاوردی کارت اینترنتت تموم نمی‌شد!
امروز بعد کلاس شعر ماهی دلم برای همه‌شون تنگ شد یهو، حتی دلم برای خانم فیروزی هم تنگ شد که بخاطر مدرسه نتونست بیاد شعر ماهی، امیدوارم خیلی موفق بشن.

زهره رسولی
7🥰2
زهره رسولی
جنّ مسیحی توی اتاق نشیمن، جنّ دایی منتظر موند تا بچه چاییشو تموم کنه. - خرما زیاد بخور. -چرا؟ - نمی‌دونم خواهرم میگه برا بچه‌‌ها خوبه. - بسّمه دیگه، بسم‌الله بگم میری؟ -نه. -عصبانی می‌شی؟ -نه، من مسیحی‌ام(به مدال صلیبش اشاره می‌کنه). اگه تموم شدی بریم. -می‌ترسم…
جنّ مسیحی

-خوابِ کیه؟
-یه مردی که دوقطبی داره.
-چی می‌بینه؟
-بیا پیشم وایسا ببین.
مردی در باغچه‌ی سمت چپی خوابیده بود، برگ‌های زردِ درخت توت پُرتکرار رویش می‌بارید.
مرد غمگین بود بسیار.
زیر پایش بوته‌ی عجیبی قدِ یک وجب رشد کرده بود که قبلا در باغچه نبود. میوه‌ی آن بوته به اندازه‌ی آلو بود ولی مثل انگور شیشه‌ای، هسته‌هایش داخل آن می‌چرخید.
دوربینی روی زمین افتاده بود.
بچه آنرا برداشت و چشمانش را به دوربین چسباند. به درختِ انار باغچه‌ی سمت راست نگاه کرد، دوربین را پایین آورد، دوباره روی چشمش گذاشت و چندین بار این کار را تکرار کرد، جّن دایی ناگهان بلند خندید.
-به چی می‌خندی؟
-به کارای بامزه‌ت.(اشک‌های ناشی از خنده را با پشت دست‌ِ قهوه‌ای تُپُلش پاک می‌کند).
-چی‌چی بامزه‌ست، دوربینو میزارم رو چِشَم انار‌ها از درخت آویزونن، برش می‌دارم هیچی رو درخت نیست! دیگه گنده‌ش در اومده.
-(جنّ دایی باز هم می‌خندد این‌بار با شدت بیشتر، ریسه می‌رود از خنده.)
در ادامه‌‌ی جریان خواب پسر بچه‌ای دوان‌دوان یکی از میوه‌ها را چید و به آن مرد غمگین داد و باز دوید، از نردبان اضطراری که آن هم قبلا نبود، تند‌تند بالا رفت، نردبانِ چسبیده به تنه‌ی دیوارِ مهمان‌خانه.
مرد غمگین همانطور که دراز کشیده بود و برگ‌های زرد لحافش شده بودند، میوه‌ را خورد.
ناگهان باد تندی وزید، بادی غیر قابل تحمل.
پسرک چشمانش را محکم پوشاند تا از شتابِ تندباد کور نشود.
بعد چندین دقیقه حیاط آرام شد.
دستانش را از چشمانش برداشت، تابستان شده بود.
-دیدی خوابشو؟
-یقینا یارو دوقطبی نبود.
-از کجا می‌دونی؟
-چون افسرده بود.
-تو روی افسرده‌شو دیدی، همه یه جور می‌بینن، هیچ‌کس هیچ‌چیزیو مثل اون‌یکی نمی‌بینه.
-حالا دقیقا چی شد؟ الان چرا تابستونه؟ دارم از تشنگی می‌میرم.
-عجله نکن بچه.
-این خواب چی بود؟خواب بود؟ من تو خواب یارو چیکار می‌کنم؟
-تو توی خوابش نبودی، ما هم نبودیم.
-ای کاش درسامو خوب می‌خوندم، حرف مامانمو گوش می‌دادم.
-چرا؟
-اونوقت الان این‌جا نبودم.
-تو خودت نخواستی اینجا باشی، انتخاب شدی برای اینجا بودن.
-می‌گی اینجا چه‌خبره؟
-بوته‌ی کوچیکه زیر پاش میوه‌ی بهشتی بود، داخل میوه‌ها تخمک و اسپرم بودن. بیست سالِ بچه‌دار نمی‌شن، امسال قراره بچه‌دار بشن، اونم پسرش بود.
-پس چرا غرق غم بود؟
-بعد از بچه‌دار شدنشون قراره جدا بشن ولی بچه‌ پیش خودش می‌مونه.
-درخت انار چشه؟
-اونم بعدا بهت می‌گم.
-یعنی درست بود جلوی من از تخمک اینا بگی؟
-تو پرسیدی من هم جواب دادم، تو هم تو سن خودت نیستی، همه اینارو میدونی.
-ولی درخت انار...
-بریم تو همه گشنه‌ایم.
-من تشنمه.
-خواهرم از آلبالوهای حیاط واست آب‌آلبالو درست کرده.
-زیر لب زمزمه می‌کنه: یعنی آب‌آلبالو دیگه خونِ کدوم جنازه‌‌ایه؟!
-درست حرف بزن! اینجا کسی قاتل نیست، جز خودت!
(قسمت پنجم)

زهره رسولی
#جن‌زده‌ها
3