کنکوری که فردا میدید،
نه آیندهتون رو میسازه، نه خرابش میکنه.
فقط یه روند از زندگیه که باید طی بشه.
نه با قبول شدن به تخت پادشاهی میرسید،
نه با بد دادن، از تخت پادشاهی میافتید.
آیندهی شما صرفا به درس و دانشگاه ربط نداره.
راههای زیادیه که قراره توی زندگی طی کنید،
و کنکور فقط یکی از اولینهاشه.
پس فردا هر اتفاقی که افتاد، یادتون نره:
شما خیلی بزرگتر از نتیجهی یه آزمونید.
نه آیندهتون رو میسازه، نه خرابش میکنه.
فقط یه روند از زندگیه که باید طی بشه.
نه با قبول شدن به تخت پادشاهی میرسید،
نه با بد دادن، از تخت پادشاهی میافتید.
آیندهی شما صرفا به درس و دانشگاه ربط نداره.
راههای زیادیه که قراره توی زندگی طی کنید،
و کنکور فقط یکی از اولینهاشه.
پس فردا هر اتفاقی که افتاد، یادتون نره:
شما خیلی بزرگتر از نتیجهی یه آزمونید.
به ۴ تا پیشی امروز تونستم غذا بدم و یه حس عجیبی داشت… 🥹
فکر کنم از این به بعد عشق و محبتم رو بیشتر برای حیوونا نگه دارم؛ اونا حداقل همینجوری که هستی دوست دارن. :))
جالب بود که هم آدمای سنبالا میایستادن و زیر زیرکی نگاه میکردن، هم نوجوونها.
امیدوارم همین چیزای کوچیک کمکم فرهنگسازی بشه و بیشتر آدما متوجه بشن که اینا هم بندههای خدا هستن؛ موجوداتی که کنار ما زندگی میکنن و سهمی از این دنیا دارن. 🤍
شاید مهربونی باهاشون چیز بزرگی به نظر نیاد،
ولی برای یه موجود گرسنه، میتونه تمام دنیاش باشه.
فکر کنم از این به بعد عشق و محبتم رو بیشتر برای حیوونا نگه دارم؛ اونا حداقل همینجوری که هستی دوست دارن. :))
جالب بود که هم آدمای سنبالا میایستادن و زیر زیرکی نگاه میکردن، هم نوجوونها.
امیدوارم همین چیزای کوچیک کمکم فرهنگسازی بشه و بیشتر آدما متوجه بشن که اینا هم بندههای خدا هستن؛ موجوداتی که کنار ما زندگی میکنن و سهمی از این دنیا دارن. 🤍
شاید مهربونی باهاشون چیز بزرگی به نظر نیاد،
ولی برای یه موجود گرسنه، میتونه تمام دنیاش باشه.
داشتن شخصیت اجتنابی یعنی با ۹ تا فالوور
توی پیج پیوی اینستاگرامت باز هم احساس کنی
زیادی در دسترس عموم قرار گرفتی :]
توی پیج پیوی اینستاگرامت باز هم احساس کنی
زیادی در دسترس عموم قرار گرفتی :]
Forwarded from quiet and slow
quiet and slow
Hero and Leander - 1829 William Etty
هیرو، کاهنهای جوان و زیبا در برجی در شهر سستوس زندگی میکرد. در آن سوی تنگه داردانل جوانی به نام لئاندر در آبیدوس زندگی میکرد. آن دو عاشق یکدیگر شدند اما فاصلهی میانشان اجازه نمیداد به راحتی همدیگر را ببینند.
لئاندر برای دیدن هیرو هر شب تنگه را شنا میکرد. هیرو نیز چراغی بالای برج روشن میکرد تا او در تاریکی مسیرش را پیدا کند. این دیدارهای شبانه مدتی ادامه داشت و عشقشان با وجود تمام خطرها عمیقتر شد.
اما یک شب طوفانی سهمگین درگرفت. باد چراغ هیرو را خاموش کرد و لئاندر در تاریکی راهش را گم کرد. او در میان امواج غرق شد.
صبح، هیرو از بالای برج جسد لئاندر را در ساحل دید. وقتی فهمید معشوقش مرده دیگر نتوانست زندگی بدون او را تحمل کند و خودش را از بالای برج به پایین انداخت.
لئاندر برای دیدن هیرو هر شب تنگه را شنا میکرد. هیرو نیز چراغی بالای برج روشن میکرد تا او در تاریکی مسیرش را پیدا کند. این دیدارهای شبانه مدتی ادامه داشت و عشقشان با وجود تمام خطرها عمیقتر شد.
اما یک شب طوفانی سهمگین درگرفت. باد چراغ هیرو را خاموش کرد و لئاندر در تاریکی راهش را گم کرد. او در میان امواج غرق شد.
صبح، هیرو از بالای برج جسد لئاندر را در ساحل دید. وقتی فهمید معشوقش مرده دیگر نتوانست زندگی بدون او را تحمل کند و خودش را از بالای برج به پایین انداخت.