دانستم طفل دختر است اندكى خيالم آسوده گشت كه پسرى نزائيده است وليعهدى آينده اميرنظام را تهديد كند ناگهان با فكر اينكه مدّتى طولانى بود با شوى هم آغوش نشده بودم غمى بزرگ بر دلم نشست برخاسته سكّه طلا را به گلين خانم هديه داده و مباركبادى گفتم. پس از چند روز ديدم والده شاه و صدراعظم با يكى از پسرهاى خاقان و قبله عالم در عمارت والده شاه خلوت كرده اند، حس زنانه ام مى گفت اين ديدار عاقبت خوشى برايم ندارد بوى خوشى از اين ديدار خصوصى نمى شنفتم و عاقبت شد آن چه نبايد مى شد.
فردايش در اندرونى چو افتاد كه قبله عالم جبّه ى تن پوش خودش را از تن در آورده به فرهادميرزا معتمدالدّوله خلعت داده است امرى كه به سختى اتفاق مى افتاد. ننه را پى مولود فرستادم او پنهانى به عمارت آمده گفت بله والده شاه و صدراعظم زير پاى قبله عالم نشسته اند تا ستاره خانم را مطلقه نمايد و مهرماه خانم دختر فرهاد ميرزا را عقد كند و قبله عالم پذيرفته است.
💢 از عـــاشورا تا ظـــہـــور 💢
https://t.me/joinchat/AAAAAD0yxh3g4EU4kfeL1Q
فردايش در اندرونى چو افتاد كه قبله عالم جبّه ى تن پوش خودش را از تن در آورده به فرهادميرزا معتمدالدّوله خلعت داده است امرى كه به سختى اتفاق مى افتاد. ننه را پى مولود فرستادم او پنهانى به عمارت آمده گفت بله والده شاه و صدراعظم زير پاى قبله عالم نشسته اند تا ستاره خانم را مطلقه نمايد و مهرماه خانم دختر فرهاد ميرزا را عقد كند و قبله عالم پذيرفته است.
💢 از عـــاشورا تا ظـــہـــور 💢
https://t.me/joinchat/AAAAAD0yxh3g4EU4kfeL1Q
Telegram
🏴از عاشورا تا ظـهـور🏴
اگر " العجل " بگوییم و برای ظهور آماده نشویم
کوفیــان آخــرالـزمــانـیــم
💢 کانال از عـــاشورا تا ظـــہـــور 💢
https://t.me/joinchat/AAAAAD0yxh3g4EU4kfeL1Q
کوفیــان آخــرالـزمــانـیــم
💢 کانال از عـــاشورا تا ظـــہـــور 💢
https://t.me/joinchat/AAAAAD0yxh3g4EU4kfeL1Q
#قصه_جیران #قسمت_سی_دوم
با شنيدن اين خبر از زبان مولود گويى زمين زير پايم دهان باز كرده مرا بلعيده بود، به سختى خود را آرام نگاه داشتم، مولود گفت قرار است در مراسم جشن نام گذارى دختر گلين خانم، مهرماه خانم به عمارت اندرونى بيايد تا قبله عالم او را ديده پسند نمايد. دانستم من در قلب قبله عالم جايگاهى ندارم كه او مرا چنين به امان خدا وِل كرده به دنبال عقد كردن دخترعمويش است، طلاق ندادن ستاره بهانه اى بيش نبود. قبله عالم نمى خواست مرا در زمره همسران عقدى خود قرار دهد. يك گلدان بلور پر از گل نرگس برداشته نزد ستاره رفتم.
به او گفتم هيچ مى دانى والده شاه زير پاى قبله عالم نشسته است تا تو را مطلقه نمايد و نوه ى عباس ميرزا نايب السلطنه را عقد نمايد. ستاره برخلاف تصورم در نهايت آرامش ليوان بلور حاوى شربت به ليمو را برداشته به آرامى سر كشيد و با لبخند گفت جيران خانم مبادا كارى كنيد قبله عالم از طلاق دادن من صرف نظر نمايد، من گمان مى كردم تنها سوگلى قبله عالم خواهم بود و آن عشق و محبّتى كه مد نظرم است را از شوى نميبينم لذا به درگاه بارى تعالى دست به دعا برداشته ام تا قبله عالم مرا مطلقه نموده از اندرونى بيرون بروم شايد فرجى حاصل شود با يك مردى ازدواج كنم كه يگانه زنِ مورد علاقه اش باشم.
نمى دانى چه شب ها تا سحر از دورى قبله عالم گريسته ام و زار زده ام، مى خواهم با مردى باشم كه هر شب با او سر بر يك بالين بنهم و او را با هيچ زنى تقسيم ننمايم. از طاقتم خارج است او هر سال يك نوعروس زيبا و جوان را صيغه مى كند، گرچه برايم بسى سخت و دشوار است امّا طالعم را مى پذيرم. نمى دانم چه شد دلم به درد آمد و ديدم صورتم خيس اشك است جلو رفته ستاره را در آغوش گرفتم، آن لحظه فرو پاشيدن آمال و آرزوهاى يك زن را شاهد بودم زنى كه ديوانه وار شيفته ى شوى بود. سرنوشت او و من مشترك بود، گلدان را به دستش داده گفتم دل نگران مباش انشاءالله خير است.
تمام اهل حرم در حال حسد بودند و مهدعليا بسى مسرور مى نمود. از همه بدتر گلين خانم بود كه اوّلين همسر عقدى بود و قبله عالم اين همه زن رويش گرفته بود و او با دو دختر تنها در عمارتش بسر مى برد. زيباترين پارچه كه از شام به طهران آمده بود ابتياع نموده دستور دادم مادام رفعت پيراهنى دنباله دار برايم بدوزد مى خواستم لباسم در جشن زيباترين باشد. روز جشن حمّام رفته، موهايم را با لوله داغ فر كرده، وسمه، سرمه كشيده جواهر زمرد بر گردن و گوش آويخته به عمارت گلين خانم رفتم. مطرب ها در حال نواختن موسيقى دل نوازى بودند، خدمه در حال پذيرايى بودند در صدر مجلس كنار شمس الدّوله نشستم در دلم آشوب بود.
خواجه در عمارت را گشود و دخترى زيبارو و بلند بالاى به همراه مادرش كه جارى مهدعليا بود وارد عمارت گلين خانم شدند. گلين خانم كه با مهرماه فاميل بود برخاسته خوش آمد گفت و مهدعليا، مهرماه را كنار خود نشاند. گيسوان دخترك تا كمرش بود، پوستى سفيد و چشمانى درشت داشت. لبانِ زيبايش صورتى رنگ و قلوه اى بود فكر اينكه قبله عالم اين لبان را با حرارت و داغ ببوسد باعث شد لرز شديدى بر من مستولى گردد كه شمس الدّوله شتابان گيلاسى شربت به دستم داد.
لختى گذشت قبله عالم با جبه ترمه شمسه دار و صورتى كه اصلاح شده بود داخل عمارت شده نزد گلين خانم و مهدعليا نشست. با ديدن مهرماه خانم لبخندى حاكى از رضايت بر لبانش نقش بست و مهرماه نيز لبخندى دلنشين حواله قبله عالم نمود. پيراهنم را چنان چنگ زده بودم كه مچاله شده بود، قصد داشتم برخاسته از آنجا بروم. شمس الدّوله مرا مانع گشت آهسته در گوشم گفت كارى نكن مهدعليا شادمان گردد، به ناچار نشستم. درد بزرگى در دل داشتم شاهد عشوه هاى مهرماه و نگاه پر تمناى قبله عالم بودم، خيره به قبله عالم مى نگريستم كه به ناگاه نگاهش در نگاه من تلقى كرد با نگاهى غضبناك او را نگريستم كه قبله عالم به سرفه افتاد، روى برگرداندم.
پس از صرف ناهار، قبله عالم به هر دو دختر گلين خانم لقب فخرالملوك و افسرالدّوله مرحمت نمود. پس از پايان مهمانى بدون وداع از مهمانان از عمارت بيرون رفتم، وقتى به عمارت ام رسيدم بانو را منتظر ديدم سر بر دامنش نهاده از عمق جان گريستم. بانو سبب را پرسيده هر چه دانستم به او گفتم، بانو مرا سرزنش نموده گفت مگر به شما نگفتم راه ورود به قلب شوى محبّت و عشق ورزى است تو اينها را از او دريغ نموده اى و قبله عالم نيز به سوى زنى ديگر رفته است. چندين نصيحت مادرانه نمود و گفت تلاش كن مثل سابق فقط محبّت كنى و عشق بورزى تا دل او با تو نرم شود، بى محلى چاره كار نيست.
با شنيدن اين خبر از زبان مولود گويى زمين زير پايم دهان باز كرده مرا بلعيده بود، به سختى خود را آرام نگاه داشتم، مولود گفت قرار است در مراسم جشن نام گذارى دختر گلين خانم، مهرماه خانم به عمارت اندرونى بيايد تا قبله عالم او را ديده پسند نمايد. دانستم من در قلب قبله عالم جايگاهى ندارم كه او مرا چنين به امان خدا وِل كرده به دنبال عقد كردن دخترعمويش است، طلاق ندادن ستاره بهانه اى بيش نبود. قبله عالم نمى خواست مرا در زمره همسران عقدى خود قرار دهد. يك گلدان بلور پر از گل نرگس برداشته نزد ستاره رفتم.
به او گفتم هيچ مى دانى والده شاه زير پاى قبله عالم نشسته است تا تو را مطلقه نمايد و نوه ى عباس ميرزا نايب السلطنه را عقد نمايد. ستاره برخلاف تصورم در نهايت آرامش ليوان بلور حاوى شربت به ليمو را برداشته به آرامى سر كشيد و با لبخند گفت جيران خانم مبادا كارى كنيد قبله عالم از طلاق دادن من صرف نظر نمايد، من گمان مى كردم تنها سوگلى قبله عالم خواهم بود و آن عشق و محبّتى كه مد نظرم است را از شوى نميبينم لذا به درگاه بارى تعالى دست به دعا برداشته ام تا قبله عالم مرا مطلقه نموده از اندرونى بيرون بروم شايد فرجى حاصل شود با يك مردى ازدواج كنم كه يگانه زنِ مورد علاقه اش باشم.
نمى دانى چه شب ها تا سحر از دورى قبله عالم گريسته ام و زار زده ام، مى خواهم با مردى باشم كه هر شب با او سر بر يك بالين بنهم و او را با هيچ زنى تقسيم ننمايم. از طاقتم خارج است او هر سال يك نوعروس زيبا و جوان را صيغه مى كند، گرچه برايم بسى سخت و دشوار است امّا طالعم را مى پذيرم. نمى دانم چه شد دلم به درد آمد و ديدم صورتم خيس اشك است جلو رفته ستاره را در آغوش گرفتم، آن لحظه فرو پاشيدن آمال و آرزوهاى يك زن را شاهد بودم زنى كه ديوانه وار شيفته ى شوى بود. سرنوشت او و من مشترك بود، گلدان را به دستش داده گفتم دل نگران مباش انشاءالله خير است.
تمام اهل حرم در حال حسد بودند و مهدعليا بسى مسرور مى نمود. از همه بدتر گلين خانم بود كه اوّلين همسر عقدى بود و قبله عالم اين همه زن رويش گرفته بود و او با دو دختر تنها در عمارتش بسر مى برد. زيباترين پارچه كه از شام به طهران آمده بود ابتياع نموده دستور دادم مادام رفعت پيراهنى دنباله دار برايم بدوزد مى خواستم لباسم در جشن زيباترين باشد. روز جشن حمّام رفته، موهايم را با لوله داغ فر كرده، وسمه، سرمه كشيده جواهر زمرد بر گردن و گوش آويخته به عمارت گلين خانم رفتم. مطرب ها در حال نواختن موسيقى دل نوازى بودند، خدمه در حال پذيرايى بودند در صدر مجلس كنار شمس الدّوله نشستم در دلم آشوب بود.
خواجه در عمارت را گشود و دخترى زيبارو و بلند بالاى به همراه مادرش كه جارى مهدعليا بود وارد عمارت گلين خانم شدند. گلين خانم كه با مهرماه فاميل بود برخاسته خوش آمد گفت و مهدعليا، مهرماه را كنار خود نشاند. گيسوان دخترك تا كمرش بود، پوستى سفيد و چشمانى درشت داشت. لبانِ زيبايش صورتى رنگ و قلوه اى بود فكر اينكه قبله عالم اين لبان را با حرارت و داغ ببوسد باعث شد لرز شديدى بر من مستولى گردد كه شمس الدّوله شتابان گيلاسى شربت به دستم داد.
لختى گذشت قبله عالم با جبه ترمه شمسه دار و صورتى كه اصلاح شده بود داخل عمارت شده نزد گلين خانم و مهدعليا نشست. با ديدن مهرماه خانم لبخندى حاكى از رضايت بر لبانش نقش بست و مهرماه نيز لبخندى دلنشين حواله قبله عالم نمود. پيراهنم را چنان چنگ زده بودم كه مچاله شده بود، قصد داشتم برخاسته از آنجا بروم. شمس الدّوله مرا مانع گشت آهسته در گوشم گفت كارى نكن مهدعليا شادمان گردد، به ناچار نشستم. درد بزرگى در دل داشتم شاهد عشوه هاى مهرماه و نگاه پر تمناى قبله عالم بودم، خيره به قبله عالم مى نگريستم كه به ناگاه نگاهش در نگاه من تلقى كرد با نگاهى غضبناك او را نگريستم كه قبله عالم به سرفه افتاد، روى برگرداندم.
پس از صرف ناهار، قبله عالم به هر دو دختر گلين خانم لقب فخرالملوك و افسرالدّوله مرحمت نمود. پس از پايان مهمانى بدون وداع از مهمانان از عمارت بيرون رفتم، وقتى به عمارت ام رسيدم بانو را منتظر ديدم سر بر دامنش نهاده از عمق جان گريستم. بانو سبب را پرسيده هر چه دانستم به او گفتم، بانو مرا سرزنش نموده گفت مگر به شما نگفتم راه ورود به قلب شوى محبّت و عشق ورزى است تو اينها را از او دريغ نموده اى و قبله عالم نيز به سوى زنى ديگر رفته است. چندين نصيحت مادرانه نمود و گفت تلاش كن مثل سابق فقط محبّت كنى و عشق بورزى تا دل او با تو نرم شود، بى محلى چاره كار نيست.
شب دايره در دست گرفته، خود را آراسته به خوابگاه رفتم. به آغاباشى گفتم به قبله عالم بگوييد جيران آمده است، پس از لختى آغاباشى شتابان آمده مرا به اتاق قبله عالم راهنمايى نمود. قبله عالم با ديدنِ من خندان جلو آمده پيشانى ام را بوسيده فرمود چه چيز تو را پس از مدّت ها به خوابگاه كشانده است؟ لبخندى زده هيچ نگفتم با نواى دايره به سختى با شكم برآمده شروع به رقص كردم، رقص هنوز تمام نشده بود قبله عالم دستم را گرفته مرا نزد خود كشيده فرمود نمى خواهد به خودت سختى بدهى. سپس مرا غرق بوسه كرده آهسته نجوا كرد مى دانستم اگر بگويم مهرماه را مى خواهم آتش حسد تو فوران كرده و به قهر و جدايى خاتمه مى دهى. حيرت زده او را نگريستم.
آرام با دستانم به سينه هاش زده بغض كرده گريستم، او كه انتظار گريه هاى مرا نداشت دستم را كشيده در آغوش گرفت. آرام در گوشم نجوا كرد جيران تو كه دل نازك نبودى، با بغض گفتم گمان نميكنم مرا دوست داشته باشيد. خنده اى كرده فرمود چرا اينقدر اصرار مى كنى تا زن عقدى شوى؟ لختى فكر كرده نتوانستم بگويم آرزوى وليعهدى اميرنظام را دارم. زمان مناسبى براى طرح اين موضوع نبود، گفتم براى اينكه عيار عشق شما را بسنجم.
مى خواستم بدانم آيا براى خاطر من چنين كارى مى كنيد؟ گذر زمان ثابت كرد خير. قبله عالم پوفى كرده براى اين كه حرف كش نيايد دنباله حرف را نگرفته شمع كافورى را خاموش كرده به بستر رفت. مدّتى گذشت و قبله عالم كماكان مثل سابق در نزد من بسر مى برد و پيرو نصيحت مادرم بانو خبرى از عقد كردن نمى آوردم ديگر دلم رضا نمى داد ستاره مطلقه و آواره گردد. قبله عالم به مهدعليا پيغام فرستاد من ستاره را طلاق نمى دهم و مهرماه خانم دختر زيبايى است امّا باب ميل من نيست و او را نمى خواهم. مهدعليا چنان جگرش سوخته بود كه نگو، اين امر را از چشم من مى ديد كه آن شب نام گذارى نزد قبله عالم بسر كرده بودم.
زمستان سوزناك بسر رسيد و دستور داده بودم البسه پشمى براى من و پسرهايم ببافند تا از سرما مصون باشيم. سه روز از زمستان گذشته بود كه شكوه السلطنه مادر مظفرالدين ميرزا يك دختر به دنيا آورد، به سختى با كمك ماه آفرين نزد شكوه السلطنه رفته مباركبادى عرض كرده سكّه طلا هديه دادم. براى فرار از برودت هوا دو هفته به عيد مانده طبق عادت مستمره به عمارت دوشان تپه رفتيم آنجا نيز سرما دست كمى از سرماى شهر نداشت، براى مراسم شب چهارشنبه ى آخر سال به طهران بازگشتيم، مراسم به خوبى به عمل آمد و كوزه ها براى شگون شكسته و بوته ها آتش زديم.
شب قبله عالم نزدم آمده فرمود حاضر باش فردا به عمارت داوديه مهمان صدراعظم هستيم، ميل ديدن صدراعظم را نداشتم. در دلم تشويش بود سبب آن را نمى دانستم، روز مهمانى كه فرداى چهارشنبه ى آخر سال بود زيباترين لباسم را بر تن كرده خود را آراسته سوار كالسكه ى اميرنظام شده به سوى داوديه به راه افتاديم در ميان راه هماخانم والى زاده و يك زن صيغه اى ديگر قبله عالم كه دختر محمّدحسين خان قراقانى بود كالسكه مرا مى كشيدند، به ناگاه نمى دانم چه شد كالسكه تلو خورده و از كالسكه به زير افتادم دنيا پيش چشمانم سياه و تاريك شد. دردى وحشتناك در دلم پيچيد و دستانم خونين مالين شده بود. از شدّت ترس سر بر سينه ى ماه آفرين گذاشته مدهوش شدم، دقايقى نگذشته بود صداى قبله عالم را شنيدم كه به هماخانم پرخاش مى كرد ناى سخن نداشتم.
احساس مى كردم كسانى مرا گرفته به عمارت داوديه حمل مى نمايند از شدّت تكان ها چشم باز كرده ديدم خواجه ها مرا در دست گرفته مى برند. نمى دانم چقدر گذشته بود كه به هوش آمدم ديدم ماه آفرين كنارم نشسته دعا مى خواند با صدايى كم رمق او را صدا كرده گفتم كجا هستم؟ ماه آفرين با ديدنِ من گفت خدايا شكرت و بى اعتناء به من سراغ حكيم رفت، حكيم و قبله عالم داخل اتاق شدند حكيم پس از معاينه من و طفلم گفت الحمدلله به مادر و طفل صدمه اى نرسيده و هر دو سالم هستند فقط نوّاب عليّه عاليه چون روى دست افتاده اند مدّتى نبايد بار سنگين بلند كنند و ضمادى تجويز كرد تا روزى دو بار به محل زخم دست بمالم.
برخاسته سرم درد مى كرد، قبله عالم خطاب به خواجه ها توبيخ نمود كه چرا بايد زن ها كالسكه جيران را بكشند و اين حادثه روى بدهد. از اين كه قبله عالم خود را به خاطر من به آب و آتش مى زد بسى مسرور گشتم، شادمان از اينكه او سخت خاطرم را مى خواهد برخاسته به اتاق شاه نشين كه مهمانى بود رفتم. مهمانى تا عصرى به درازا كشيد و پس از اتمام مهمانى به اندرونى بازگشتيم. زعفران باجى عمارات اندرونى را براى عيد نوروز تنظيف نموده بود، دستور دادم ننه قندهارى پى مادام رفعت برود تا براى عيد چندين رخت و البسه برايم بدوزد.
آرام با دستانم به سينه هاش زده بغض كرده گريستم، او كه انتظار گريه هاى مرا نداشت دستم را كشيده در آغوش گرفت. آرام در گوشم نجوا كرد جيران تو كه دل نازك نبودى، با بغض گفتم گمان نميكنم مرا دوست داشته باشيد. خنده اى كرده فرمود چرا اينقدر اصرار مى كنى تا زن عقدى شوى؟ لختى فكر كرده نتوانستم بگويم آرزوى وليعهدى اميرنظام را دارم. زمان مناسبى براى طرح اين موضوع نبود، گفتم براى اينكه عيار عشق شما را بسنجم.
مى خواستم بدانم آيا براى خاطر من چنين كارى مى كنيد؟ گذر زمان ثابت كرد خير. قبله عالم پوفى كرده براى اين كه حرف كش نيايد دنباله حرف را نگرفته شمع كافورى را خاموش كرده به بستر رفت. مدّتى گذشت و قبله عالم كماكان مثل سابق در نزد من بسر مى برد و پيرو نصيحت مادرم بانو خبرى از عقد كردن نمى آوردم ديگر دلم رضا نمى داد ستاره مطلقه و آواره گردد. قبله عالم به مهدعليا پيغام فرستاد من ستاره را طلاق نمى دهم و مهرماه خانم دختر زيبايى است امّا باب ميل من نيست و او را نمى خواهم. مهدعليا چنان جگرش سوخته بود كه نگو، اين امر را از چشم من مى ديد كه آن شب نام گذارى نزد قبله عالم بسر كرده بودم.
زمستان سوزناك بسر رسيد و دستور داده بودم البسه پشمى براى من و پسرهايم ببافند تا از سرما مصون باشيم. سه روز از زمستان گذشته بود كه شكوه السلطنه مادر مظفرالدين ميرزا يك دختر به دنيا آورد، به سختى با كمك ماه آفرين نزد شكوه السلطنه رفته مباركبادى عرض كرده سكّه طلا هديه دادم. براى فرار از برودت هوا دو هفته به عيد مانده طبق عادت مستمره به عمارت دوشان تپه رفتيم آنجا نيز سرما دست كمى از سرماى شهر نداشت، براى مراسم شب چهارشنبه ى آخر سال به طهران بازگشتيم، مراسم به خوبى به عمل آمد و كوزه ها براى شگون شكسته و بوته ها آتش زديم.
شب قبله عالم نزدم آمده فرمود حاضر باش فردا به عمارت داوديه مهمان صدراعظم هستيم، ميل ديدن صدراعظم را نداشتم. در دلم تشويش بود سبب آن را نمى دانستم، روز مهمانى كه فرداى چهارشنبه ى آخر سال بود زيباترين لباسم را بر تن كرده خود را آراسته سوار كالسكه ى اميرنظام شده به سوى داوديه به راه افتاديم در ميان راه هماخانم والى زاده و يك زن صيغه اى ديگر قبله عالم كه دختر محمّدحسين خان قراقانى بود كالسكه مرا مى كشيدند، به ناگاه نمى دانم چه شد كالسكه تلو خورده و از كالسكه به زير افتادم دنيا پيش چشمانم سياه و تاريك شد. دردى وحشتناك در دلم پيچيد و دستانم خونين مالين شده بود. از شدّت ترس سر بر سينه ى ماه آفرين گذاشته مدهوش شدم، دقايقى نگذشته بود صداى قبله عالم را شنيدم كه به هماخانم پرخاش مى كرد ناى سخن نداشتم.
احساس مى كردم كسانى مرا گرفته به عمارت داوديه حمل مى نمايند از شدّت تكان ها چشم باز كرده ديدم خواجه ها مرا در دست گرفته مى برند. نمى دانم چقدر گذشته بود كه به هوش آمدم ديدم ماه آفرين كنارم نشسته دعا مى خواند با صدايى كم رمق او را صدا كرده گفتم كجا هستم؟ ماه آفرين با ديدنِ من گفت خدايا شكرت و بى اعتناء به من سراغ حكيم رفت، حكيم و قبله عالم داخل اتاق شدند حكيم پس از معاينه من و طفلم گفت الحمدلله به مادر و طفل صدمه اى نرسيده و هر دو سالم هستند فقط نوّاب عليّه عاليه چون روى دست افتاده اند مدّتى نبايد بار سنگين بلند كنند و ضمادى تجويز كرد تا روزى دو بار به محل زخم دست بمالم.
برخاسته سرم درد مى كرد، قبله عالم خطاب به خواجه ها توبيخ نمود كه چرا بايد زن ها كالسكه جيران را بكشند و اين حادثه روى بدهد. از اين كه قبله عالم خود را به خاطر من به آب و آتش مى زد بسى مسرور گشتم، شادمان از اينكه او سخت خاطرم را مى خواهد برخاسته به اتاق شاه نشين كه مهمانى بود رفتم. مهمانى تا عصرى به درازا كشيد و پس از اتمام مهمانى به اندرونى بازگشتيم. زعفران باجى عمارات اندرونى را براى عيد نوروز تنظيف نموده بود، دستور دادم ننه قندهارى پى مادام رفعت برود تا براى عيد چندين رخت و البسه برايم بدوزد.
روز عيد نوروز، قبله عالم نزد من بود پس از استحمام به عمارت من آمده رخت عيد را پوشيد و جقه جواهرنشان بر كلاه و شمشير جواهر در دست و كمربند زمرد جواهر بر كمر بسته براى مراسم سلام عام به تالار گلستان در عمارت خروجى كاخ گلستان رفت. براى تبريك عيد به عمارت والده شاه رفتيم، ديدم مهرماه خانم را وعده گرفته در صدر مجلس نزدش نشانده است. قبله عالم وارد عمارت شد همگى برخاسته عيد را تبريك و تهنيّت گفتيم، قبله عالم نزد مهدعليا نشست ديدم مهدعليا آرام در گوشش نجوا كرده مهرماه را به او نشان داد، قبله عالم متفكر دست بر سبلت ها كشيده سر بالا آورده مرا نگريست. نمى دانستم آيا خاطر مهرماه را مى خواهد يا نه؟
قبله عالم در گوش مهدعليا چيزى گفته بى اعتناء به او از مجلس خارج شد، مهدعليا از شدّت خشم گونه هايش گلگون گشته مرا نگريست، چون دانستم قبله عالم وقعى به خواسته اش ننهاده است لبخندى بر لب نشاندم. شب هنگام خواب قبله عالم با لحنى پر از نياز فرمود جيرانِ من، هيچ كس جايگاهى كه تو در قلبم دارى را ندارد كى فارغ مى شوى تا تو را تنگ در آغوش بگيرم. لبخندى زده گفتم انشاءالله به وقتش فارغ خواهم شد، قبله عالم دست زخمى مرا ديد با ابروانى درهم ضماد را برداشته به آرامى با كج خلقى روى زخم مرا ضماد زده با پارچه تميز بست.
🆔 @kalamehagh
قبله عالم در گوش مهدعليا چيزى گفته بى اعتناء به او از مجلس خارج شد، مهدعليا از شدّت خشم گونه هايش گلگون گشته مرا نگريست، چون دانستم قبله عالم وقعى به خواسته اش ننهاده است لبخندى بر لب نشاندم. شب هنگام خواب قبله عالم با لحنى پر از نياز فرمود جيرانِ من، هيچ كس جايگاهى كه تو در قلبم دارى را ندارد كى فارغ مى شوى تا تو را تنگ در آغوش بگيرم. لبخندى زده گفتم انشاءالله به وقتش فارغ خواهم شد، قبله عالم دست زخمى مرا ديد با ابروانى درهم ضماد را برداشته به آرامى با كج خلقى روى زخم مرا ضماد زده با پارچه تميز بست.
🆔 @kalamehagh
#قصه_جیران #قسمت_سی_سوم
از خوشى دلم غنج مى رفت سر بر شانه ى ستبر و امنِ قبله عالم نهاده آرام به خواب رفتم، در همان ايّام عيد خبر فتح خراسان آمد، قبله عالم چندين فوج سرباز براى جلوگيرى از يورش تراكمه و تركمانان به سرخس و خراسان فرستاده بود و تراكمه كه پيش روى مى كردند خراسان را تصرف نمايند با درايت قبله عالم و تيز هوشى او اين حمله دفع شد و خراسان از چنگ تراكمه درآمده و خان خوارزم به قتل رسيد. بسيار فتح مبارك و ميمونى بود، تمام شاهزادگان به ديوانخانه كاخ گلستان مباركباد آمده بودند. به دستور قبله عالم آتش بازى مفصلى انجام شد، غرق در آتش بازى بوديم قبله عالم چو فاتحى بزرگ وارد اندرونى شد، همگى تعظيم نموديم و او با رأفت قلب به هر يك از ما زن ها اشرفىِ صورت مبارك كه مزين به تصوير صورت قبله عالم بود مرحمت نمودند.
اشرفى را برداشته بوسيدم، جلو رفته به قبله عالم مباركباد گفتم. فردايش به دكّان محمّدحسن جواهرى رفته دستور دادم اشرفى صورت مبارك را به مثل آويز در بياورد و دورش الماس كار بگذارد. پس از اينكه اشرفى مزين به الماس شد، آن را بر گردن آويخته پس از دادن مزد محمّدحسن جواهرى به اندرونى بازگشتم. شب هنگام كه آسمان به سياهى مى زد قبله عالم شب نزدم آمد. چنان مشعوف بود كه فرمود هر چه بخواهى مى پذيرم، سر شانه هاى پيراهنم را شل كرده چشم قبله عالم به گردنبندم افتاد چون اشرفى را چنين زيبا و مجلل ديد بسيار خوشش آمده خم شد گردنم را بوسيد اين بوسه به درازا كشيد، آهسته در گوشش گفتم جز سلامتى شما هيچ نمى خواهم امّا چه خوب مى شد اگر من نيز در زمره همسران عقدى شما مى بودم.
قبله عالم لختى فكر كرده هيچ نگفت، تا صبح مرا در بغل گرفته خوابيد. مدّتى گذشت و خبرى از عقد نشد، نمى دانم چرا ته دلم مى دانستم روزى در سلك همسران عقدى قبله عالم در مى آيم. عيال صدراعظم ناخوش شده بود و ملك زاده خبر ناخوشى اش را به مهدعليا داده بود، به دستور مهدعليا همگى براى عيادت از عيال صدراعظم به عمارت صدراعظم رفتيم. پس از حال و احوال از عيال صدراعظم نزد امان گل رفتم، امان گل گفت جز همان جاسوسى صدراعظم براى دربار انگليس خبر خاصى نيست. عصر صدراعظم به عمارت بازگشت در دالانى پنهان شدم، همينكه صدراعظم به اتاق كتابخانه رفت پشت بندش به دنبالش روان شده وارد اتاق كتابخانه شدم او با ديدنم از ترس رويش به سفيدى گچ شد. جلو رفته گفتم آيا هوس جان دادن به ملك الموت كرده ايد؟ او مرا استفهام آميز نگريست. گفتم قرار ما اين بود قبله عالم، ستاره خانم را مطلقه نمايد و مرا عقد كند. به جاى من مهرماه خانم دختر فرهادميرزا را پيشنهاد كرده ايد؟ او به زمين افتاد.
تعظيمى كرده پيشانى به خاك نهاده گفت من كاره اى نيستم دستور والده شاه است و من ناچار به اطاعت، خم شده سر آستين لباده اش را گرفته جلوى گوشش گفتم آيا جانِ تو در دست من است يا والده شاه؟ در انتخاب اينكه به من خدمت كنى يا به والده شاه مخير هستى امّا انتخاب والده شاه مصادف است با مرگ و بى آبرويى شما. برخاسته گفتم فرصت زيادى نداريد از كتابخانه بيرون رفتم. فردايش نزد اسد و ننه طرلان رفتيم از اسد خواستم صدراعظم را بپايد و خبر بياورد، مدّتى گذشت ننه قندهارى گفت اسد پيغام فرستاده كه حامل خبرى مهمّ است.
به عمارت اسد رفتيم، او با ديدن من چندين رقعه به دستم داد كه صدراعظم از خيانت خان خوارزم مطلع بوده است لكن در گفتن به قبله عالم اهمال نموده است. رقعه را گرفته چندين سكّه طلا به اسد دادم به ننه قندهارى گفتم پيامى به صدراعظم بفرستد تا غروب نشده به عمارت گلبدن خانم بيايد. صدراعظم با نظام الملك پسرش پريشان خاطر به عمارت آمدند، بى هيچ حرفى رقعه را روى ميز گذاشته گفتم اين رقعه براى عزل و قتل شما كافيست. صدراعظم لرزان خم شده تمنا نمود تا رقعه را به قبله عالم نشان ندهم، برخاسته گفتم تو مردى سياستمدار هستى مى خواهم سياست شما را با چشم خود نظاره باشم منتظر هستم ببينم چه مى كنيد؟
اين گوى و اين ميدان، پشت به صدراعظم از عمارت بيرون رفتم. شب به قبله عالم گفتم آيا مى دانى صدراعظم بر عليّه شما است؟ فرمود چطور؟ گفتم در عمارت سلطان خانم انجمن مخفى و سرى دارند و من جاسوسى فرستاده ام آنها هم چنان اخبار ايران را به دربار بريتانيا مخابره مى نمايند. قبله عالم سخت در فكر فرو رفت، فردايش با عتاب صدراعظم را به اندرونى فرا خواند و از او باز خواست نمود.
روز بعدش خواجه صندوقى خاتم كارى به عمارت آورد در صندوق را گشودم داخلش پارچه مخملى سرخ رنگ بود پارچه را كنار زده با ديدن سرويس جواهر الماس و ياقوت آبى رنگ دهانم از حيرت باز ماند، كنارش رقعه اى بود به خطر صدراعظم نوشته بود: "اطاعت مى شود." لبخندى بر لبم نشست.
از خوشى دلم غنج مى رفت سر بر شانه ى ستبر و امنِ قبله عالم نهاده آرام به خواب رفتم، در همان ايّام عيد خبر فتح خراسان آمد، قبله عالم چندين فوج سرباز براى جلوگيرى از يورش تراكمه و تركمانان به سرخس و خراسان فرستاده بود و تراكمه كه پيش روى مى كردند خراسان را تصرف نمايند با درايت قبله عالم و تيز هوشى او اين حمله دفع شد و خراسان از چنگ تراكمه درآمده و خان خوارزم به قتل رسيد. بسيار فتح مبارك و ميمونى بود، تمام شاهزادگان به ديوانخانه كاخ گلستان مباركباد آمده بودند. به دستور قبله عالم آتش بازى مفصلى انجام شد، غرق در آتش بازى بوديم قبله عالم چو فاتحى بزرگ وارد اندرونى شد، همگى تعظيم نموديم و او با رأفت قلب به هر يك از ما زن ها اشرفىِ صورت مبارك كه مزين به تصوير صورت قبله عالم بود مرحمت نمودند.
اشرفى را برداشته بوسيدم، جلو رفته به قبله عالم مباركباد گفتم. فردايش به دكّان محمّدحسن جواهرى رفته دستور دادم اشرفى صورت مبارك را به مثل آويز در بياورد و دورش الماس كار بگذارد. پس از اينكه اشرفى مزين به الماس شد، آن را بر گردن آويخته پس از دادن مزد محمّدحسن جواهرى به اندرونى بازگشتم. شب هنگام كه آسمان به سياهى مى زد قبله عالم شب نزدم آمد. چنان مشعوف بود كه فرمود هر چه بخواهى مى پذيرم، سر شانه هاى پيراهنم را شل كرده چشم قبله عالم به گردنبندم افتاد چون اشرفى را چنين زيبا و مجلل ديد بسيار خوشش آمده خم شد گردنم را بوسيد اين بوسه به درازا كشيد، آهسته در گوشش گفتم جز سلامتى شما هيچ نمى خواهم امّا چه خوب مى شد اگر من نيز در زمره همسران عقدى شما مى بودم.
قبله عالم لختى فكر كرده هيچ نگفت، تا صبح مرا در بغل گرفته خوابيد. مدّتى گذشت و خبرى از عقد نشد، نمى دانم چرا ته دلم مى دانستم روزى در سلك همسران عقدى قبله عالم در مى آيم. عيال صدراعظم ناخوش شده بود و ملك زاده خبر ناخوشى اش را به مهدعليا داده بود، به دستور مهدعليا همگى براى عيادت از عيال صدراعظم به عمارت صدراعظم رفتيم. پس از حال و احوال از عيال صدراعظم نزد امان گل رفتم، امان گل گفت جز همان جاسوسى صدراعظم براى دربار انگليس خبر خاصى نيست. عصر صدراعظم به عمارت بازگشت در دالانى پنهان شدم، همينكه صدراعظم به اتاق كتابخانه رفت پشت بندش به دنبالش روان شده وارد اتاق كتابخانه شدم او با ديدنم از ترس رويش به سفيدى گچ شد. جلو رفته گفتم آيا هوس جان دادن به ملك الموت كرده ايد؟ او مرا استفهام آميز نگريست. گفتم قرار ما اين بود قبله عالم، ستاره خانم را مطلقه نمايد و مرا عقد كند. به جاى من مهرماه خانم دختر فرهادميرزا را پيشنهاد كرده ايد؟ او به زمين افتاد.
تعظيمى كرده پيشانى به خاك نهاده گفت من كاره اى نيستم دستور والده شاه است و من ناچار به اطاعت، خم شده سر آستين لباده اش را گرفته جلوى گوشش گفتم آيا جانِ تو در دست من است يا والده شاه؟ در انتخاب اينكه به من خدمت كنى يا به والده شاه مخير هستى امّا انتخاب والده شاه مصادف است با مرگ و بى آبرويى شما. برخاسته گفتم فرصت زيادى نداريد از كتابخانه بيرون رفتم. فردايش نزد اسد و ننه طرلان رفتيم از اسد خواستم صدراعظم را بپايد و خبر بياورد، مدّتى گذشت ننه قندهارى گفت اسد پيغام فرستاده كه حامل خبرى مهمّ است.
به عمارت اسد رفتيم، او با ديدن من چندين رقعه به دستم داد كه صدراعظم از خيانت خان خوارزم مطلع بوده است لكن در گفتن به قبله عالم اهمال نموده است. رقعه را گرفته چندين سكّه طلا به اسد دادم به ننه قندهارى گفتم پيامى به صدراعظم بفرستد تا غروب نشده به عمارت گلبدن خانم بيايد. صدراعظم با نظام الملك پسرش پريشان خاطر به عمارت آمدند، بى هيچ حرفى رقعه را روى ميز گذاشته گفتم اين رقعه براى عزل و قتل شما كافيست. صدراعظم لرزان خم شده تمنا نمود تا رقعه را به قبله عالم نشان ندهم، برخاسته گفتم تو مردى سياستمدار هستى مى خواهم سياست شما را با چشم خود نظاره باشم منتظر هستم ببينم چه مى كنيد؟
اين گوى و اين ميدان، پشت به صدراعظم از عمارت بيرون رفتم. شب به قبله عالم گفتم آيا مى دانى صدراعظم بر عليّه شما است؟ فرمود چطور؟ گفتم در عمارت سلطان خانم انجمن مخفى و سرى دارند و من جاسوسى فرستاده ام آنها هم چنان اخبار ايران را به دربار بريتانيا مخابره مى نمايند. قبله عالم سخت در فكر فرو رفت، فردايش با عتاب صدراعظم را به اندرونى فرا خواند و از او باز خواست نمود.
روز بعدش خواجه صندوقى خاتم كارى به عمارت آورد در صندوق را گشودم داخلش پارچه مخملى سرخ رنگ بود پارچه را كنار زده با ديدن سرويس جواهر الماس و ياقوت آبى رنگ دهانم از حيرت باز ماند، كنارش رقعه اى بود به خطر صدراعظم نوشته بود: "اطاعت مى شود." لبخندى بر لبم نشست.
اهرم فشار را زياد كرده بودم و هر شب از صدراعظم نزد قبله عالم بد گويى مى كردم به طورى كه محض خاطر من و شرايط آبستنى ام قبله ى عالم با صدراعظم از راه عناد درآمده بود. چنان ميانه آنها برهم خورده بود كه مدّت ها نقل محافل طهران و اكناف بود. قبله عالم براى اينكه خاطرم مكدر نگردد مرا به همراه مهدعليا به عمارت نياوران برد، مهدعليا در نياوران همين كه قبله عالم به شكار رفت نزدم آمده با لحن چاپلوسى گفت آيا كم و كسرى داريد؟ هر چه نياز داريد به من بگوييد. رويم را برگرداندم گفتم خير زير سايه اعليحضرت همه چى دارم.
مهدعليا انتظار اين كم محلى از جانب مرا نداشت، با ابروانى درهم به اتاق شاه نشين اندرونى رفت. پس از بازگشت به طهران، تاج الدّوله كه مادر وليعهد بود از ترس اينكه مبادا رابطه ى من و مهدعليا حسنه گردد و او پسر مرا بر مسند قدرت بنشاند مهمانى بزرگ و پر خرجى گرفته والده شاه را مهمان كرده بود، در اين مهمانى هيچ يك از زنان قبله عالم وعده نداشتند.
در اين مدّت قبله عالم با صدراعظم سر سنگين بود و دستور داده بود انجمن مخفى عمارت سلطان خانم منحل گردد و براى اين خوش خدمتى به من نيم تاجى الماس صورتى كه از غنايم نادرشاه افشار از هندوستان بود مرحمت نمود، زيبايى الماس ها طعنه به ماهِ شب چهارده مى زد و نفس بيننده را در سينه حبس مى نمود. قبله عالم براى تمدد اعصاب پس از اينكه فتنه ى شاهزادگان قاجارى را در نطفه خفه نموده بود، عازم لار و افجه شد. چون آبستن بودم كالسكه سوارى بر من غدقن شده بود و من نتوانستم ملتزم ركاب همايونى باشم، سفر به درازا كشيد و دل تنگى از دورى قبله عالم برايم هوش و حواس نگذاشته بود.
از شدّت دلتنگى در رقعه اى براى قبله ى عالم نوشتم اگر قبله عالم به افجه برود، من خودم را خواهم كشت و ترياك خواهم خورد. خواجه پيام مرا با چاپارى به لار فرستاد، روز بعدش با رقعه همايونى نزدم آمد و گفت قبله عالم دستور دادند شما را سوار تخت روان كرده به افجه ببريم. ننه قندهارى مرا مانع گشت امّا از آنجايى كه انسان اگر اراده كند مى تواند كوه را جابجا نمايد من نيز اراده كردم با اينكه پا به ماه بودم خطر كرده نزد قبله عالم بروم. اسباب و اثاث مرا خدمه جمع كردند، دستور دادم مامامرواريد نيز همراه ما به لار بيايد. روز موعود پسرهايم به همراه ننه قندهارى و ماه آفرين و ماما مرواريد سوار كالسكه شدند به سمت افجه به راه افتاديم.
بعد مسافت و آبستنى من سفر را برايم سخت كرده بود به طورى كه امانم را بريده بود، وقتى به اردوى همايونى رسيديم از خوشحالى از تخت به زير آمده و مدّتى به سختى قدم زده به چادر رفتم. خبر رسيدن من به گوش قبله عالم رسيده بود، او به چادرم عيادت آمده با ديدنم لبخندى زده فرمود گمان نمى كردم سختى راه را به جان بخرى تا مرا ببينى، جلو آمده بند موهايم را باز كرده و دسته اى از موهاى مرا كه بوى عطر بنفشه مى داد در دست گرفته به بينى برده بوئيد. نگاه بى قرارش هزاران حرف ناگفته داشت، از شدّت حرارتى كه بر او با ديدن من غلبه كرده بود طاقت از كف داده از چادر بيرون رفت. چند روزى در افجه گذشت و من بى حركت در حال استراحت بودم، تا اينكه دستور كوچ براى چند روز ديگر آمد. ناگهان درد بزرگى وجودم را در گرفت.
از شدّت درد نفسم از سينه بيرون نمى آمد، ننه قندهارى كه وضع را چنين ديد شتابان پى مامامرواريد رفت. ماما پس از معاينه من گفت اين درد، درد زايمان است. امروز موعد زايمان شما فرا رسيده است، خبر به گوش قبله عالم رسيده بود پشت چادر ايستاده به خواجه ها عتاب كرد دور و برم را خلوت نموده تا به سلامتى بارم را بر زمين بگذارم.
باورم نمى شد در افجه و در دشت بايد فارغ مى شدم، خدا را شكر كردم كه در طهران و در اندرونى تنها نيستم بلكه اينجا پيش قبله عالم هستم. با كمك مامامرواريد و ننه قندهارى منتظر بيرون آمدن طفل بوديم هر چه فرياد مى زدم طفل بيرون نمى آمد تا عصرى درد به درازا كشيد و كلافه شده بودم دعا كردم اگر به سلامت بارم را زمين بگذارم براى عيد اضحى كه نزديك بود چندين قربانى ذبح نموده ميان فقرا تقسيم نمايم. گوش به صداى بلندِ آغاباشى داده بودم كه تكبير مى خواند، آرامش به دلم راه يافت بلاخره با حول و قوه الهى طفل با مهارت و زبر دستى مامامرواريد به دنيا آمد. بر اثر تعريق زياد پيراهنم خيس شده به تنم چسبيده بود، ننه موهاى خيس عرقم را كنارى زده طفل را كه دختركى زيبا با چشمانى مخمور بود به دستم داد.
او را بوسيده سرمستِ بوىِ عطرِ تنش شدم صداى گريه هايش چادر و صحراى افجه را در نورديده بود، آرام او را به دست ننه دادم تا در تشت طلا بشورد و لباس تنش كند. خوشبختانه ننه البسه طفل را با درايتى كه داشت در صندوق گذاشته آورده بود، تن و بدن مرا نيز با حوله تميز مرتب كرده رخت تميز بر تنم نمود.
مهدعليا انتظار اين كم محلى از جانب مرا نداشت، با ابروانى درهم به اتاق شاه نشين اندرونى رفت. پس از بازگشت به طهران، تاج الدّوله كه مادر وليعهد بود از ترس اينكه مبادا رابطه ى من و مهدعليا حسنه گردد و او پسر مرا بر مسند قدرت بنشاند مهمانى بزرگ و پر خرجى گرفته والده شاه را مهمان كرده بود، در اين مهمانى هيچ يك از زنان قبله عالم وعده نداشتند.
در اين مدّت قبله عالم با صدراعظم سر سنگين بود و دستور داده بود انجمن مخفى عمارت سلطان خانم منحل گردد و براى اين خوش خدمتى به من نيم تاجى الماس صورتى كه از غنايم نادرشاه افشار از هندوستان بود مرحمت نمود، زيبايى الماس ها طعنه به ماهِ شب چهارده مى زد و نفس بيننده را در سينه حبس مى نمود. قبله عالم براى تمدد اعصاب پس از اينكه فتنه ى شاهزادگان قاجارى را در نطفه خفه نموده بود، عازم لار و افجه شد. چون آبستن بودم كالسكه سوارى بر من غدقن شده بود و من نتوانستم ملتزم ركاب همايونى باشم، سفر به درازا كشيد و دل تنگى از دورى قبله عالم برايم هوش و حواس نگذاشته بود.
از شدّت دلتنگى در رقعه اى براى قبله ى عالم نوشتم اگر قبله عالم به افجه برود، من خودم را خواهم كشت و ترياك خواهم خورد. خواجه پيام مرا با چاپارى به لار فرستاد، روز بعدش با رقعه همايونى نزدم آمد و گفت قبله عالم دستور دادند شما را سوار تخت روان كرده به افجه ببريم. ننه قندهارى مرا مانع گشت امّا از آنجايى كه انسان اگر اراده كند مى تواند كوه را جابجا نمايد من نيز اراده كردم با اينكه پا به ماه بودم خطر كرده نزد قبله عالم بروم. اسباب و اثاث مرا خدمه جمع كردند، دستور دادم مامامرواريد نيز همراه ما به لار بيايد. روز موعود پسرهايم به همراه ننه قندهارى و ماه آفرين و ماما مرواريد سوار كالسكه شدند به سمت افجه به راه افتاديم.
بعد مسافت و آبستنى من سفر را برايم سخت كرده بود به طورى كه امانم را بريده بود، وقتى به اردوى همايونى رسيديم از خوشحالى از تخت به زير آمده و مدّتى به سختى قدم زده به چادر رفتم. خبر رسيدن من به گوش قبله عالم رسيده بود، او به چادرم عيادت آمده با ديدنم لبخندى زده فرمود گمان نمى كردم سختى راه را به جان بخرى تا مرا ببينى، جلو آمده بند موهايم را باز كرده و دسته اى از موهاى مرا كه بوى عطر بنفشه مى داد در دست گرفته به بينى برده بوئيد. نگاه بى قرارش هزاران حرف ناگفته داشت، از شدّت حرارتى كه بر او با ديدن من غلبه كرده بود طاقت از كف داده از چادر بيرون رفت. چند روزى در افجه گذشت و من بى حركت در حال استراحت بودم، تا اينكه دستور كوچ براى چند روز ديگر آمد. ناگهان درد بزرگى وجودم را در گرفت.
از شدّت درد نفسم از سينه بيرون نمى آمد، ننه قندهارى كه وضع را چنين ديد شتابان پى مامامرواريد رفت. ماما پس از معاينه من گفت اين درد، درد زايمان است. امروز موعد زايمان شما فرا رسيده است، خبر به گوش قبله عالم رسيده بود پشت چادر ايستاده به خواجه ها عتاب كرد دور و برم را خلوت نموده تا به سلامتى بارم را بر زمين بگذارم.
باورم نمى شد در افجه و در دشت بايد فارغ مى شدم، خدا را شكر كردم كه در طهران و در اندرونى تنها نيستم بلكه اينجا پيش قبله عالم هستم. با كمك مامامرواريد و ننه قندهارى منتظر بيرون آمدن طفل بوديم هر چه فرياد مى زدم طفل بيرون نمى آمد تا عصرى درد به درازا كشيد و كلافه شده بودم دعا كردم اگر به سلامت بارم را زمين بگذارم براى عيد اضحى كه نزديك بود چندين قربانى ذبح نموده ميان فقرا تقسيم نمايم. گوش به صداى بلندِ آغاباشى داده بودم كه تكبير مى خواند، آرامش به دلم راه يافت بلاخره با حول و قوه الهى طفل با مهارت و زبر دستى مامامرواريد به دنيا آمد. بر اثر تعريق زياد پيراهنم خيس شده به تنم چسبيده بود، ننه موهاى خيس عرقم را كنارى زده طفل را كه دختركى زيبا با چشمانى مخمور بود به دستم داد.
او را بوسيده سرمستِ بوىِ عطرِ تنش شدم صداى گريه هايش چادر و صحراى افجه را در نورديده بود، آرام او را به دست ننه دادم تا در تشت طلا بشورد و لباس تنش كند. خوشبختانه ننه البسه طفل را با درايتى كه داشت در صندوق گذاشته آورده بود، تن و بدن مرا نيز با حوله تميز مرتب كرده رخت تميز بر تنم نمود.
قبله عالم پا به درون چادر گذاشت با ديدن طفل با نگاهى شادمان مرا نگريست و فرمود جيران جان بسى خوشحالم كه خداوند از دامان شما دخترى به من عنايت فرموده است زيرا بسيار مايل بودم دخترم شبيه شما باشد و اينك به آرزويم رسيده ام و جقه جواهر نشانى كه بر كلاه داشت كنده بر روى قنداق دخترم گذاشت.
كم كم مهدعليا و اهل حرم براى تبريك و شادباش نزدم آمدند، دخترم را شير داده دستور دادم اميرنظام و امير توپخانه را به چادر بياورند. اميرنظام با ديدن خواهر كوچكش گمان كرد عروسك است و او را طالب گشت با دادن نقل قندى فكرش را به بيراهه كشاندم. قرار بود براى عيد اضحى به عمارت نياوران برويم، قبله عالم به جهت اينكه من آسوده باشم رفتن به نياوران را موقوف نمود. سابقه نداشت براى اعياد در صحرا باشد لذا به خاطر آرامش خيال من عيد اضحى را در صحراى افجه سلام عام نشست، اين عمل قبله عالم باعث شد عشق او به من سر زبان ها بيفتد. همان روز خواجه ها چندين گوسفند ذبح كرده ميان فقراء و مساكين تقسيم نمودند.
💢 از عـــاشورا تا ظـــہـــور 💢
https://t.me/joinchat/AAAAAD0yxh3g4EU4kfeL1Q
كم كم مهدعليا و اهل حرم براى تبريك و شادباش نزدم آمدند، دخترم را شير داده دستور دادم اميرنظام و امير توپخانه را به چادر بياورند. اميرنظام با ديدن خواهر كوچكش گمان كرد عروسك است و او را طالب گشت با دادن نقل قندى فكرش را به بيراهه كشاندم. قرار بود براى عيد اضحى به عمارت نياوران برويم، قبله عالم به جهت اينكه من آسوده باشم رفتن به نياوران را موقوف نمود. سابقه نداشت براى اعياد در صحرا باشد لذا به خاطر آرامش خيال من عيد اضحى را در صحراى افجه سلام عام نشست، اين عمل قبله عالم باعث شد عشق او به من سر زبان ها بيفتد. همان روز خواجه ها چندين گوسفند ذبح كرده ميان فقراء و مساكين تقسيم نمودند.
💢 از عـــاشورا تا ظـــہـــور 💢
https://t.me/joinchat/AAAAAD0yxh3g4EU4kfeL1Q
Telegram
🏴از عاشورا تا ظـهـور🏴
اگر " العجل " بگوییم و برای ظهور آماده نشویم
کوفیــان آخــرالـزمــانـیــم
💢 کانال از عـــاشورا تا ظـــہـــور 💢
https://t.me/joinchat/AAAAAD0yxh3g4EU4kfeL1Q
کوفیــان آخــرالـزمــانـیــم
💢 کانال از عـــاشورا تا ظـــہـــور 💢
https://t.me/joinchat/AAAAAD0yxh3g4EU4kfeL1Q
#قصه_جیران #قسمت_سی_چهارم
وقتى به طهران رسيديم پس از چند روز استراحت و رفع خستگى، مهمانى بزرگى در اندرونى براى دخترم گرفتم كه بانو و خواهرم نيز وعده داشتند. دسته گوهر با نوازنده هايش به هنرنمايى پرداختند و خدمه از مهمانان با چلو مسماى بره، فسنجان مرغ، قيه، قورمه و سبزى پلو پذيرايى كردند. قبله عالم وارد اندرونى شد و پس از كسب اجازه از مهدعليا نام دخترم را خورشيدكلاه خانم نهاد، مطرب ها كل كشيده دايره زدند. پس از اينكه رحم جمع شد و حالم مساعد گرديد، استحمام كرده رخت زيبايى بر تن كرده نزد قبله عالم رفتم.
او كه در حال كشيدن طرح زنى فرنگى بود با ديدنم بشاش شده صندلى را برايم جلو كشيده فرمود دماغت چاق است جيران؟ لبخندى زده گفتم تا پيش شما و با شما هستم دماغم چاق و حال دلم خوش است. او برخاسته جلو آمده خيره در چشمانم طاقت نياورده ارخالق از تن كنده شمع هاى كافورى را خاموش كرده تنها دو شمع در طرفين تخت روشن بود دست مرا گرفته با خود به دنياى ديگرى برد به دنيايى سراسر شور عشق و سرمستى و گرمى بازوانش كه دلم برايش ضعف مى رفت. اين ايّام را با فرزندانم به سر مى كردم، خبر آمد گلين خانم نيز كه بلافاصله پس از دختردار شدنش بار دگر آبستن شده بود درد زايمان به سراغش رفته بود. پس از اينكه فارغ شد با اهل حرم عيادت رفتيم با ديدن شور و شعف گلين خانم دانستم طفل نو رسيده پسر است. گلين خانم آن چنان مسرور بود كه از شدّت خوشحالى دايم مى خنديد جلو رفته شادباش گفته سكّه طلايى هديه دادم، پاهايم از ضعف مى لرزيد نگران ولايت عهدى اميرنظام بودم. براى اوّلين بار در عمرم به جايگاه گلين خانم رشك بردم كه شاهزاده قاجارى است و پسرش شانس ولايت عهدى دارد من كجا و شاهزاده خانم نوه ى خاقان كجا.
نام پسر را سلطان محمّدميرزا گذاشتند، قبله عالم مسرور از اين اتفاق به گلين خانم گردنبند الماسى هديه داده بود. روزى در ايّام محرم صدراعظم به دستور والده شاه براى تماشاى مراسم تعزيه به اندرونى آمد، همين كه دور و برم را خالى ديدم يكى از رقعه هاى انجمن مخفى را كه اسد برايم دزديده بود جلو پايش پرت كردم او خم شده رقعه را برداشته گشود با خواندن محتوى رقعه رنگ از رويش پريد. سر بالا آورده مرا كه رويم را پوشانده بودم نگريست جلوتر رفته گفتم دست به كار شو تا مراسم عقد صورت گيرد، با شنيدن صداى پايى شتابان از آنجا دور شدم. آخر همان هفته صدراعظم همه اهل حرم را در عمارتش مهمان نمود به عمارت صدراعظم رفتيم، پس از اجراى مراسم تعزيه خوانى امان گل آهسته در گوشم گفت صدراعظم شما را كار دارد، پنهانى برخاسته به حياط پشتى عمارت رفتم آنجا صدراعظم را منتظر خود ديدم.
صدراعظم با ديدن من تعظيمى نموده گفت مقدمات عقد شما را فراهم نموده ام، امّا اين مسئله بايد مسكوت بماند و والده شاه باخبر نگردد. انشاءالله به زودى به اعليحضرت عرض ميكنم تا ستاره خانم را مطلقه و شما را عقد نمايند، لبخندى زده گفتم درنگ جايز نيست بايد شتاب كنيد. سپس از راه مخفى به اتاق شاه نشين رفتم، مهدعليا با نگاهى مشكوك مرا نگريست.
چند روز بعد قبله عالم در حالى كه با پسرم اميرنظام بازى مى كرد فرمود جيران خانم، صدراعظم معتقد است بايد ستاره خانم را مطلقه نمايم تا زنى ديگر از اهل حرم بستانم. من كه در دل شادمان بودم با شنيدن اين حرف با حالت متحيّر او را نگريستم، گفتم مگر كسى را سراغ داريد فرمود خير. براى همين با درخواست او مخالفت نموده ام سپس خيره به من كه در حال رنگ عوض كردن بودم نگريست. دانستم كه او بو برده است اين اقدام از طرف من است، دستور كوچ به قصر قاجار آمد. از طرف عيال صدراعظم رقعه ى دعوت به داوديه آمد، قرار شد به داوديه بروم. حس تشويش داشتم بيم آن داشتم كه در داوديه كسى نيست صدراعظم دستور قتل مرا بدهد، ليكن روزى كه كاروان شاهانه عازم قصر قاجار بود به ننه قندهارى گفتم رقعه مرا به دست عيال صدراعظم برساند بگويد نوّاب عليّه با كاروان همايونى عازم قصر قاجار شد. مهدعليا انتظار ديدن مرا در اردو نداشت، سبب را پرسيده گفت چرا به مهمانى عيال صدراعظم نرفتيد؟
با لبخندى گفتم مايل بودم در جوار شما و اعليحضرت همايونى باشم براى همين از مهمانى رفتن منصرف شده با شما همراه شدم. مدّتى در قصر قاجار به سر كرديم و بعد به طهران بازگشتيم. به محض بازگشت به طهران بار ديگر عيال صدراعظم مرا در داوديه وعده گرفت، اين بار بهانه اى براى رد دعوتش نداشتم همراه ماه آفرين به داوديه رفتيم. گمان مى كردم صدراعظم در اجراى نقشه اش موفقيت حاصل كرده و مرا وعده گرفته خبر خوش بدهد، به محض رسيدن به داوديه عيال صدراعظم خوش آمد گفته مرا به شاه نشين برده با شربت پذيرايى نمودند و خطاب به من گفتند نوّاب عليّه عاليه جيران خانم، صدراعظم در تالار كتابخانه منتظر شما هستند.
وقتى به طهران رسيديم پس از چند روز استراحت و رفع خستگى، مهمانى بزرگى در اندرونى براى دخترم گرفتم كه بانو و خواهرم نيز وعده داشتند. دسته گوهر با نوازنده هايش به هنرنمايى پرداختند و خدمه از مهمانان با چلو مسماى بره، فسنجان مرغ، قيه، قورمه و سبزى پلو پذيرايى كردند. قبله عالم وارد اندرونى شد و پس از كسب اجازه از مهدعليا نام دخترم را خورشيدكلاه خانم نهاد، مطرب ها كل كشيده دايره زدند. پس از اينكه رحم جمع شد و حالم مساعد گرديد، استحمام كرده رخت زيبايى بر تن كرده نزد قبله عالم رفتم.
او كه در حال كشيدن طرح زنى فرنگى بود با ديدنم بشاش شده صندلى را برايم جلو كشيده فرمود دماغت چاق است جيران؟ لبخندى زده گفتم تا پيش شما و با شما هستم دماغم چاق و حال دلم خوش است. او برخاسته جلو آمده خيره در چشمانم طاقت نياورده ارخالق از تن كنده شمع هاى كافورى را خاموش كرده تنها دو شمع در طرفين تخت روشن بود دست مرا گرفته با خود به دنياى ديگرى برد به دنيايى سراسر شور عشق و سرمستى و گرمى بازوانش كه دلم برايش ضعف مى رفت. اين ايّام را با فرزندانم به سر مى كردم، خبر آمد گلين خانم نيز كه بلافاصله پس از دختردار شدنش بار دگر آبستن شده بود درد زايمان به سراغش رفته بود. پس از اينكه فارغ شد با اهل حرم عيادت رفتيم با ديدن شور و شعف گلين خانم دانستم طفل نو رسيده پسر است. گلين خانم آن چنان مسرور بود كه از شدّت خوشحالى دايم مى خنديد جلو رفته شادباش گفته سكّه طلايى هديه دادم، پاهايم از ضعف مى لرزيد نگران ولايت عهدى اميرنظام بودم. براى اوّلين بار در عمرم به جايگاه گلين خانم رشك بردم كه شاهزاده قاجارى است و پسرش شانس ولايت عهدى دارد من كجا و شاهزاده خانم نوه ى خاقان كجا.
نام پسر را سلطان محمّدميرزا گذاشتند، قبله عالم مسرور از اين اتفاق به گلين خانم گردنبند الماسى هديه داده بود. روزى در ايّام محرم صدراعظم به دستور والده شاه براى تماشاى مراسم تعزيه به اندرونى آمد، همين كه دور و برم را خالى ديدم يكى از رقعه هاى انجمن مخفى را كه اسد برايم دزديده بود جلو پايش پرت كردم او خم شده رقعه را برداشته گشود با خواندن محتوى رقعه رنگ از رويش پريد. سر بالا آورده مرا كه رويم را پوشانده بودم نگريست جلوتر رفته گفتم دست به كار شو تا مراسم عقد صورت گيرد، با شنيدن صداى پايى شتابان از آنجا دور شدم. آخر همان هفته صدراعظم همه اهل حرم را در عمارتش مهمان نمود به عمارت صدراعظم رفتيم، پس از اجراى مراسم تعزيه خوانى امان گل آهسته در گوشم گفت صدراعظم شما را كار دارد، پنهانى برخاسته به حياط پشتى عمارت رفتم آنجا صدراعظم را منتظر خود ديدم.
صدراعظم با ديدن من تعظيمى نموده گفت مقدمات عقد شما را فراهم نموده ام، امّا اين مسئله بايد مسكوت بماند و والده شاه باخبر نگردد. انشاءالله به زودى به اعليحضرت عرض ميكنم تا ستاره خانم را مطلقه و شما را عقد نمايند، لبخندى زده گفتم درنگ جايز نيست بايد شتاب كنيد. سپس از راه مخفى به اتاق شاه نشين رفتم، مهدعليا با نگاهى مشكوك مرا نگريست.
چند روز بعد قبله عالم در حالى كه با پسرم اميرنظام بازى مى كرد فرمود جيران خانم، صدراعظم معتقد است بايد ستاره خانم را مطلقه نمايم تا زنى ديگر از اهل حرم بستانم. من كه در دل شادمان بودم با شنيدن اين حرف با حالت متحيّر او را نگريستم، گفتم مگر كسى را سراغ داريد فرمود خير. براى همين با درخواست او مخالفت نموده ام سپس خيره به من كه در حال رنگ عوض كردن بودم نگريست. دانستم كه او بو برده است اين اقدام از طرف من است، دستور كوچ به قصر قاجار آمد. از طرف عيال صدراعظم رقعه ى دعوت به داوديه آمد، قرار شد به داوديه بروم. حس تشويش داشتم بيم آن داشتم كه در داوديه كسى نيست صدراعظم دستور قتل مرا بدهد، ليكن روزى كه كاروان شاهانه عازم قصر قاجار بود به ننه قندهارى گفتم رقعه مرا به دست عيال صدراعظم برساند بگويد نوّاب عليّه با كاروان همايونى عازم قصر قاجار شد. مهدعليا انتظار ديدن مرا در اردو نداشت، سبب را پرسيده گفت چرا به مهمانى عيال صدراعظم نرفتيد؟
با لبخندى گفتم مايل بودم در جوار شما و اعليحضرت همايونى باشم براى همين از مهمانى رفتن منصرف شده با شما همراه شدم. مدّتى در قصر قاجار به سر كرديم و بعد به طهران بازگشتيم. به محض بازگشت به طهران بار ديگر عيال صدراعظم مرا در داوديه وعده گرفت، اين بار بهانه اى براى رد دعوتش نداشتم همراه ماه آفرين به داوديه رفتيم. گمان مى كردم صدراعظم در اجراى نقشه اش موفقيت حاصل كرده و مرا وعده گرفته خبر خوش بدهد، به محض رسيدن به داوديه عيال صدراعظم خوش آمد گفته مرا به شاه نشين برده با شربت پذيرايى نمودند و خطاب به من گفتند نوّاب عليّه عاليه جيران خانم، صدراعظم در تالار كتابخانه منتظر شما هستند.
با ماه آفرين به تالار رفتيم، آنجا صدراعظم را بر روى صندلى منتظر خود ديدم. آسمان غرشى كرد كه بر خود لرزيدم، حس بدى داشتم و تشويش در دلم افتاده بود. صدراعظم گفت به قبله عالم بنابه فرمايشات شما گفتم ستاره خانم را مطلقه نموده و شما را عقد نمايد. خطاب به او گفتم اعليحضرت سخنى از عقد من بر زبان نراندند، من ميل دارم به زودى عقد شوم. پس كى محقق مى گردد، صداى پايى آمد چارچوب در گشوده شد و قبله عالم با چهره ى غضبناك داخل تالار شد. از ترس بر خود لرزيدم.
هراسان از جاى برخاستم به طورى كه صندلى پخش زمين شد، قبله عالم با قدم هاى پر صلابت جلو آمد با نگاهى كه از آن شراره هاى آتش مى جهيد مرا نگريست فرمود پس زنى كه شما را تحت فشار قرار مى داد تا او را عقد نمايم جيران است؟ صدراعظم تعظيمى نموده گفت بلى اعليحضرت، ايشان راه و بى راه دستور مى دادند شما را تحت فشار قرار بدهم تا ستاره خانم تبريزى را مطلقه و او را عقد نماييد.
بدين منظور من جسارت كرده از شما چنين درخواستى كردم كه نزديك بود سر خود را به خاطر خشم و غضب شما از دست بدهم، قبله عالم قدمى جلو آمده از ترس قدمى به عقب رفتم تا اينكه پشتم به ديوار خورد. زمين زير پايم خالى شده بود، قبله عالم با فريادى بلند پرسيد جيران، صدراعظم راست مى گويد. با زبانى الكن تعظيم كرده گفتم خير اعليحضرت ايشان تهمت مى زنند. قبله عالم پوفى كرده فرمود مرا چه فرض كرده ايد؟ آيا گمان مى كنيد من از اطراف و اكناف ام بى خبرم؟
من همه سخنان شما را از پشت در گوش كردم، به چه جهت تصميم گرفتيد براى اينكه در سلك همسران عقدى حرم قرار بگيريد به صدراعظم مملكت فشار بياوريد؟ قد راست كرده گفتم چون ديدم شوى مرا محل اعتناء نيست به صدراعظم متوسل گشتم. گفتن اين سخن همانا و غضب قبله عالم همانا، صدراعظم جو را سنگين ديد از تالار بيرون رفت. صداى رعد برخاست و دانه هاى باران بود كه تند بر شيشه هاى عمارت مى خورد، ناگهان قبله عالم دست را بالا برده در ميان بهت و حيرت من دستش را بر روى صورتم فرو آورد از شدّت ضربه پخش زمين شدم. دست بر روى بينى و لبم گذاشتم رد خون جارى گشت، پيچه را بالا زده با نگاهى خشمگين او را نگريستم.
قبله عالم دستم را گرفته بلند كرد با نگاهى شرربار و خالى از رأفت فرمود اگر بار دگر پايت را از گليمت دراز كنى دستور مى دهم مير غضب تو را راحت نمايد. اين بار به خاطر اميرنظام مى گذرم نمى خواهم بى مادر شود، سپس مرا هل داد به ديوار خوردم. پشت به من كرده از تالار بيرون رفت، ماه آفرين شتابان به دنبالم آمد. از شدّت استيصال و يأس گريستم درد عميقى داشتم نمى دانستم از درد تحقير است يا درد ضربه ى پرزور قبله ى عالم. خواجه داخل تالار شده گفت برخيز به اندرونى بازگرديم، از تالار بيرون رفتم صدراعظم در حياط كنار قبله عالم ايستاده بود و از نگاهش شرارت مى باريد. قسم خوردم او را به زير بكشم حتى اگر به قيمت جانم تمام شود، جلو رفته سوار كالسكه شده به اندرونى بازگشتيم. چون مهدعليا از اين دسيسه صدراعظم خبر داشت توسط سلطان و كنيزهايش در اندرونى چو انداخت كه جيران توسط قبله عالم كتك مضبوطى خورده است. شعله هاى انتقام در من بيدار شده بود.
گلبدن خانم جاسوسه را به اندرونى خواسته با عتاب به او گفتم چرا به من خبر نداديد صدراعظم برايم تله گذاشته است؟ او به خاك افتاده سجده كرده گفت به والله قسم من او را مى پائيدم نفهميدم چنين قصد و غرضى دارد احتمالاً اينكه قبله عالم را براى شنود بياورند و آبروى شما را ببرند نقشه اش را در جاى ديگرى جز عمارت خودشان چيده اند. دانستم صدراعظم نقشه اين توطئه را با والده شاه در اندرونى كشيده اند، چون ماه صفر بود هر شب در اندرونى مراسم تعزيه و روضه خوانى بود من با آن صورت ورم كرده در هيچ يك از مراسم شركت نمى كردم.
روزى خبر آمد دختر كوچك شكوه السلطنه و قبله عالم فوت كرده است، همه اهل حرم براى تسليت رفتند من امتناع كرده نرفتم. ننه قندهارى گفت والده شاه بسيار عصبانى شد كه براى عرض تسليت نرفتيد، گذاشتم يك هفته گذشت و عمارت شكوه السلطنه خالى از مهمان شد. رخت عزا بر تن كرده براى عرض تسليت نزدش رفتم، ناله هايش دل سنگ را آب مى كرد. همه اهل حرم براى تسليت نزد مهدعليا رفته بودند به جز من زيرا كينه ى او را سخت در دل گرفته بودم. گلين خانم كه دانسته بود سوداى عقد شدن قبله عالم را دارم برايم با ابرو عشوه مى آمد كه نگو و نپرس. رابطه ى او و مهدعليا حسنه شده بود، نمى دانست در روز عمركشان كه پيش رو بود رسواى عالم خواهد شد.
روز عمركشان اغلب زنان اندرونى به احترام شكوه السلطنه سياه پوشيده بودند من بى اعتناء به جو حاكم بر اندرونى از قصد پيراهن قرمز بر تن كرده و لبانم را با شاتوت سرخ نمودم براى اجراى مراسم به حياط بزرگ عمارت رفتم كه قبله عالم نيز در ميان بانوان بود، از آن روزى كه از او كتك خورده بودم سراغى از من نگرفته و يك ديگر را نديده بوديم.
هراسان از جاى برخاستم به طورى كه صندلى پخش زمين شد، قبله عالم با قدم هاى پر صلابت جلو آمد با نگاهى كه از آن شراره هاى آتش مى جهيد مرا نگريست فرمود پس زنى كه شما را تحت فشار قرار مى داد تا او را عقد نمايم جيران است؟ صدراعظم تعظيمى نموده گفت بلى اعليحضرت، ايشان راه و بى راه دستور مى دادند شما را تحت فشار قرار بدهم تا ستاره خانم تبريزى را مطلقه و او را عقد نماييد.
بدين منظور من جسارت كرده از شما چنين درخواستى كردم كه نزديك بود سر خود را به خاطر خشم و غضب شما از دست بدهم، قبله عالم قدمى جلو آمده از ترس قدمى به عقب رفتم تا اينكه پشتم به ديوار خورد. زمين زير پايم خالى شده بود، قبله عالم با فريادى بلند پرسيد جيران، صدراعظم راست مى گويد. با زبانى الكن تعظيم كرده گفتم خير اعليحضرت ايشان تهمت مى زنند. قبله عالم پوفى كرده فرمود مرا چه فرض كرده ايد؟ آيا گمان مى كنيد من از اطراف و اكناف ام بى خبرم؟
من همه سخنان شما را از پشت در گوش كردم، به چه جهت تصميم گرفتيد براى اينكه در سلك همسران عقدى حرم قرار بگيريد به صدراعظم مملكت فشار بياوريد؟ قد راست كرده گفتم چون ديدم شوى مرا محل اعتناء نيست به صدراعظم متوسل گشتم. گفتن اين سخن همانا و غضب قبله عالم همانا، صدراعظم جو را سنگين ديد از تالار بيرون رفت. صداى رعد برخاست و دانه هاى باران بود كه تند بر شيشه هاى عمارت مى خورد، ناگهان قبله عالم دست را بالا برده در ميان بهت و حيرت من دستش را بر روى صورتم فرو آورد از شدّت ضربه پخش زمين شدم. دست بر روى بينى و لبم گذاشتم رد خون جارى گشت، پيچه را بالا زده با نگاهى خشمگين او را نگريستم.
قبله عالم دستم را گرفته بلند كرد با نگاهى شرربار و خالى از رأفت فرمود اگر بار دگر پايت را از گليمت دراز كنى دستور مى دهم مير غضب تو را راحت نمايد. اين بار به خاطر اميرنظام مى گذرم نمى خواهم بى مادر شود، سپس مرا هل داد به ديوار خوردم. پشت به من كرده از تالار بيرون رفت، ماه آفرين شتابان به دنبالم آمد. از شدّت استيصال و يأس گريستم درد عميقى داشتم نمى دانستم از درد تحقير است يا درد ضربه ى پرزور قبله ى عالم. خواجه داخل تالار شده گفت برخيز به اندرونى بازگرديم، از تالار بيرون رفتم صدراعظم در حياط كنار قبله عالم ايستاده بود و از نگاهش شرارت مى باريد. قسم خوردم او را به زير بكشم حتى اگر به قيمت جانم تمام شود، جلو رفته سوار كالسكه شده به اندرونى بازگشتيم. چون مهدعليا از اين دسيسه صدراعظم خبر داشت توسط سلطان و كنيزهايش در اندرونى چو انداخت كه جيران توسط قبله عالم كتك مضبوطى خورده است. شعله هاى انتقام در من بيدار شده بود.
گلبدن خانم جاسوسه را به اندرونى خواسته با عتاب به او گفتم چرا به من خبر نداديد صدراعظم برايم تله گذاشته است؟ او به خاك افتاده سجده كرده گفت به والله قسم من او را مى پائيدم نفهميدم چنين قصد و غرضى دارد احتمالاً اينكه قبله عالم را براى شنود بياورند و آبروى شما را ببرند نقشه اش را در جاى ديگرى جز عمارت خودشان چيده اند. دانستم صدراعظم نقشه اين توطئه را با والده شاه در اندرونى كشيده اند، چون ماه صفر بود هر شب در اندرونى مراسم تعزيه و روضه خوانى بود من با آن صورت ورم كرده در هيچ يك از مراسم شركت نمى كردم.
روزى خبر آمد دختر كوچك شكوه السلطنه و قبله عالم فوت كرده است، همه اهل حرم براى تسليت رفتند من امتناع كرده نرفتم. ننه قندهارى گفت والده شاه بسيار عصبانى شد كه براى عرض تسليت نرفتيد، گذاشتم يك هفته گذشت و عمارت شكوه السلطنه خالى از مهمان شد. رخت عزا بر تن كرده براى عرض تسليت نزدش رفتم، ناله هايش دل سنگ را آب مى كرد. همه اهل حرم براى تسليت نزد مهدعليا رفته بودند به جز من زيرا كينه ى او را سخت در دل گرفته بودم. گلين خانم كه دانسته بود سوداى عقد شدن قبله عالم را دارم برايم با ابرو عشوه مى آمد كه نگو و نپرس. رابطه ى او و مهدعليا حسنه شده بود، نمى دانست در روز عمركشان كه پيش رو بود رسواى عالم خواهد شد.
روز عمركشان اغلب زنان اندرونى به احترام شكوه السلطنه سياه پوشيده بودند من بى اعتناء به جو حاكم بر اندرونى از قصد پيراهن قرمز بر تن كرده و لبانم را با شاتوت سرخ نمودم براى اجراى مراسم به حياط بزرگ عمارت رفتم كه قبله عالم نيز در ميان بانوان بود، از آن روزى كه از او كتك خورده بودم سراغى از من نگرفته و يك ديگر را نديده بوديم.
قبله عالم با ديدن من با آن سر و وضع متعجّب گشت، والده شاه با لحنى پر عتاب گفت اين چه رختى است بر تن كرده ايد؟ پاسخش را ندادم. خيره به شعله هاى سرخ آتش بودم كه خواجه پيامى آورد و قبله عالم با لحنى پر تمسخر به گلين خانم فرمود مرحبا خواهرت را ديديم مايه ى ننگ و آبروى دربار و خاندان گشته است.
او شرمگين سر به زير انداخت، قبله عالم فرمود سفارت بريتانيا نمى پذيرد پروين خانم از عمارتش دور شود و دستور داده است حكماً در عمارتى نزديك سفارت سكنى گزيند. الحمدلله قصه ى دلدادگى خواهر شما كه عيال ميرزاهاشم خان است با سفير انگليس در ميان مردم دهن به دهن مى چرخد. من ياد نگاه شرربار گلين خانم پارسال در عيد عمركشان افتادم كه با خشم مرا مى نگريست، ناگهان بى توجه به اطرافم با صداى بلندى قهقهه زده چنان خنديدم كه اندرونى را سكوت فرا گرفت نگاهِ غضبناك قبله عالم بر روى من ثابت ماند.
رو به مهدعليا كرده گفتم نگران رخت قرمز من مباش، چون اين عيد عمركُشان به فرموده ى اعليحضرت همايونى عيد ميمون و مباركى است رخت قرمز بر تن كرده ام، نگران آبروى خاندان جليل قاجار باشيد كه پروين خانم نوه ى فتحعلى شاه قاجار با سفير انگليس سر و سرى دارد. خدايا چه آبرو ريزى بدى خواهر زن پادشاه مملكت با اينكه شوهر دارد سر و گوشش مى جنبد، رو به گلين خانم نموده گفتم خاطرت است پارسال آبستن بودم چون پسرزا بودم به من چشم غره مى رفتيد، پسرزا بودن مهمّ نيست آبرودارى نمودن مهمّ است. رو به ستاره كه آن سوى هيزم هاى آتش ايستاده بود گفتم ستاره خانم بسى متأسف هستم كه نمى توانى به آرزويت كه همانا مطلقه شدن از قبله عالم است برسيد من هر چه تلاش كردم شايد قبله عالم شما را مطلقه نمايد موفق نشدم.
مهدعليا حيرت زده از اين جسارت من با دهان باز مرا مى نگريست، اندرونى را سكوتى وهم انگيز فرا گرفته بود با شادمانى عروسك عمر را با عشوه و لبخندى از سر پيروزى داخل آتش انداختم خيره به مهدعليا گفتم انشاءالله هر آن كس كه در زندگى آدمى زاد فتنه به پا مى كند همچو اين عروسك عمر در آتشى سوزان و مهيب بسوزد. جلو رفته به قبله عالم تعظيمى نموده پشت به اهل حرم كرده به عمارتم رفتم. تا مدّت ها در اندرونى نقل اين جسارت من بود، امّا نمى دانستند اين تازه شروع ماجرا است و مرا با آن ها هنوز كار است. روزى در اندرونى مهدعليا مهمانى بزرگى گرفت و در آن ميان مردى بود بلند بالا، خوش چهره و جذاب. از مولود پرسيدم او كيست؟ گفت انوشيروان خان عين الملك خوانسالار و برادرزاده ى مهدعليا است.
در آن مهمانى افراد مورد علاقه ى مهدعليا وعده داشتند، از شدّت كنكجاوى چارقد به سر بسته براى پياده روى به نارنجستان پشت عمارت مهدعليا رفتم. صداى ساز و آواز دسته مطربان برخاسته بود، مهمانى تا پاسى از شب ادامه داشت. از مسير مطبخ به اتاق مولود رفتم پنهانى از اتاق صندوق خانه داخل تالار را نگريستم در اين ميان متوجه نگاه هاى پنهانى عين الملك و ملك زاده خانم شدم، لبخندى بر لبم نشست. آنها را با دقّت زير نظر گرفتم و دانستم حدسم خطا نرفته است نگاه عين الملك به دخترعمه اش نگاهى عاشقانه بود. بايد دست به كار مى شدم آنها را رسوا مى نمودم امّا اين امر مستلزم صبر و حوصله ى بسيار بود.
فردايش به گلبدن خانم سپردم مراقب اعمال و حركات ملك زاده و رقعه هايش باشد، با يك تير مى خواستم دو نشان بزنم هم مهدعليا و هم صدراعظم را رسواى زمانه كنم. مدّتى گذشت و گلبدن خانم شادمان به اندرونى آمد از او پرسيدم چه در چنته داريد؟ رقعه هاى عاشقانه ى عين الملك به ملك زاده را نشانم داد.
💢 از عـــاشورا تا ظـــہـــور 💢
https://t.me/joinchat/AAAAAD0yxh3g4EU4kfeL1Q
او شرمگين سر به زير انداخت، قبله عالم فرمود سفارت بريتانيا نمى پذيرد پروين خانم از عمارتش دور شود و دستور داده است حكماً در عمارتى نزديك سفارت سكنى گزيند. الحمدلله قصه ى دلدادگى خواهر شما كه عيال ميرزاهاشم خان است با سفير انگليس در ميان مردم دهن به دهن مى چرخد. من ياد نگاه شرربار گلين خانم پارسال در عيد عمركشان افتادم كه با خشم مرا مى نگريست، ناگهان بى توجه به اطرافم با صداى بلندى قهقهه زده چنان خنديدم كه اندرونى را سكوت فرا گرفت نگاهِ غضبناك قبله عالم بر روى من ثابت ماند.
رو به مهدعليا كرده گفتم نگران رخت قرمز من مباش، چون اين عيد عمركُشان به فرموده ى اعليحضرت همايونى عيد ميمون و مباركى است رخت قرمز بر تن كرده ام، نگران آبروى خاندان جليل قاجار باشيد كه پروين خانم نوه ى فتحعلى شاه قاجار با سفير انگليس سر و سرى دارد. خدايا چه آبرو ريزى بدى خواهر زن پادشاه مملكت با اينكه شوهر دارد سر و گوشش مى جنبد، رو به گلين خانم نموده گفتم خاطرت است پارسال آبستن بودم چون پسرزا بودم به من چشم غره مى رفتيد، پسرزا بودن مهمّ نيست آبرودارى نمودن مهمّ است. رو به ستاره كه آن سوى هيزم هاى آتش ايستاده بود گفتم ستاره خانم بسى متأسف هستم كه نمى توانى به آرزويت كه همانا مطلقه شدن از قبله عالم است برسيد من هر چه تلاش كردم شايد قبله عالم شما را مطلقه نمايد موفق نشدم.
مهدعليا حيرت زده از اين جسارت من با دهان باز مرا مى نگريست، اندرونى را سكوتى وهم انگيز فرا گرفته بود با شادمانى عروسك عمر را با عشوه و لبخندى از سر پيروزى داخل آتش انداختم خيره به مهدعليا گفتم انشاءالله هر آن كس كه در زندگى آدمى زاد فتنه به پا مى كند همچو اين عروسك عمر در آتشى سوزان و مهيب بسوزد. جلو رفته به قبله عالم تعظيمى نموده پشت به اهل حرم كرده به عمارتم رفتم. تا مدّت ها در اندرونى نقل اين جسارت من بود، امّا نمى دانستند اين تازه شروع ماجرا است و مرا با آن ها هنوز كار است. روزى در اندرونى مهدعليا مهمانى بزرگى گرفت و در آن ميان مردى بود بلند بالا، خوش چهره و جذاب. از مولود پرسيدم او كيست؟ گفت انوشيروان خان عين الملك خوانسالار و برادرزاده ى مهدعليا است.
در آن مهمانى افراد مورد علاقه ى مهدعليا وعده داشتند، از شدّت كنكجاوى چارقد به سر بسته براى پياده روى به نارنجستان پشت عمارت مهدعليا رفتم. صداى ساز و آواز دسته مطربان برخاسته بود، مهمانى تا پاسى از شب ادامه داشت. از مسير مطبخ به اتاق مولود رفتم پنهانى از اتاق صندوق خانه داخل تالار را نگريستم در اين ميان متوجه نگاه هاى پنهانى عين الملك و ملك زاده خانم شدم، لبخندى بر لبم نشست. آنها را با دقّت زير نظر گرفتم و دانستم حدسم خطا نرفته است نگاه عين الملك به دخترعمه اش نگاهى عاشقانه بود. بايد دست به كار مى شدم آنها را رسوا مى نمودم امّا اين امر مستلزم صبر و حوصله ى بسيار بود.
فردايش به گلبدن خانم سپردم مراقب اعمال و حركات ملك زاده و رقعه هايش باشد، با يك تير مى خواستم دو نشان بزنم هم مهدعليا و هم صدراعظم را رسواى زمانه كنم. مدّتى گذشت و گلبدن خانم شادمان به اندرونى آمد از او پرسيدم چه در چنته داريد؟ رقعه هاى عاشقانه ى عين الملك به ملك زاده را نشانم داد.
💢 از عـــاشورا تا ظـــہـــور 💢
https://t.me/joinchat/AAAAAD0yxh3g4EU4kfeL1Q
Telegram
🏴از عاشورا تا ظـهـور🏴
اگر " العجل " بگوییم و برای ظهور آماده نشویم
کوفیــان آخــرالـزمــانـیــم
💢 کانال از عـــاشورا تا ظـــہـــور 💢
https://t.me/joinchat/AAAAAD0yxh3g4EU4kfeL1Q
کوفیــان آخــرالـزمــانـیــم
💢 کانال از عـــاشورا تا ظـــہـــور 💢
https://t.me/joinchat/AAAAAD0yxh3g4EU4kfeL1Q
#قصه_جیران #قسمت_سی_پنجم
رقعه را برداشته در صندوق آهنين گذاشته در سرداب دفن نمودم، چون والده شاه رفتار مرا زير نظر داشت نمى خواستم بفهمد من در گم شدن رقعه و رسوايى ملك زاده نقش دارم. روزى با ننه قندهارى به بازار رفته بوديم براى خودم پارچه ى اطلس زيبايى خريدم و يك سر به امام زاده يحيى عودلاجان زيارت رفتيم. آنجا درخت چنارى بود كهنسال و زيبا زير درخت چنار استراحت كردم، شنيدم دو زن در حال صحبت از عزراى يهودى بودند كه در كنيسه عزرا يعقوب عودلاجان به زنان دعاى عشق مى فروخت. چشمانم برقى زده با ننه به كنيسه عزرا يعقوب رفتيم، چون متعلق به يهودى ها بود در به روى مسلمانان باز نمى كردند پنج تومان به دربان كه پيرزنى خميده قامت بود دادم با ديدن پول چشمان پيرزن برقى زده در را گشود و داخل كنيسه شديم.
عزرا در حالت عبادت بود، پيچه ام را بالا زدم عزرا با ديدن صورتم گفت دختر جان عجب ملاحتى دارى با وجود اين وجنات زيبا اينجا چرا آمده ايد؟ گفتم شنيدم دعاى عشق مى فروشيد؟ لبخندى زده گفت بله آيا طالب هستيد؟ گفتم بله. برخاسته دعايى كه به خط عبرى بر روى پوست آهو نوشته شده بود به دستم داده گفت اين دعا از كتاب آسمانى ما است شب بر زير متكاى شوى بگذار و با او هم بستر شو. سپس از جعبه ى كنار دستش مرواريدى درشت و غلطان درآورده گفت اين مرواريد را با آب مقدّس رود نيل شسته اند و اگر مى خواهى سوگلى شوى گردى بايد اين را انگشترى كرده در دست بيندازى امّا بهايى گزاف دارد.
مرواريد را گرفتم حس خوبى به من دست داد و بهايش را پرداخته با ننه قندهارى از كنيسه بيرون آمده به اندرونى بازگشتيم. فردايش مريم يهودى دلاله را به اندرونى خواسته مرواريد را داده گفتم انگشترى بسازد و دورش الماس ريز بگذارد. مريم با ديدن مرواريد متحيّر گفت اين را از كجا آورده اى؟ سبب را از او پرسيدم گفت اين مرواريد بهايى بس گزاف دارد و تنها در دست دلاله هاى يهودى است. لبخندى زده گفتم همين طور است امّا بيش از آن سخن نگفتم، مريم دلاله تا شب در اندرونى بود و انگشترى را با ظرافت و مهارت برايم ساخت. آن شب براى قدم زدن به حياط رفتم با ديدن والده وليعهد كه آبستن بود جلو رفته با او مشغول صحبت شدم، والده وليعهد چند ميوه بِه به من مرحمت نمودند. ميوه ها را به ماه آفرين داده تشكّر نمودم، از حياط به عمارت باز مى گشتم قبله عالم را ديدم كه از در نارنجستان بزرگ به سوى خوابگاه مى رفت. جلو رفته تعظيمى نموده با عشوه گفتم اعليحضرت جانم به قربانت مدّتى است نزد ما نمى آيى؟ او متحيّر مرا نگريست از آن دعواى داوديه با او هم كلام نشده بودم، دستى بر سبلت ها كشيده فرمود فردا شب به عمارتت مى آيم.
لبخندى زده تعظيمى كرده گفتم جاى پاى قدم هاى شما بر روى چشمانِ من است، سپس به عمارت بازگشتم. آن روز ننه قندهارى را پى مشاطه اى به نام حليمه خاتون كه مشاطه دربار عثمانى بود و از دربار رانده شده به طهران آمده بود فرستادم، حليمه خاتون به همراه دستيارش وارد اندرونى شده مرا به حمّام برده بدنم را با ليف و كيسه و صابون هاى معطر شست پس از استحمام مدّتى بدنم را با روغن مشت و مال داده تا پوستم نرم شود و گيسوانم را با روغن بادام تلخ موج دار نموده صورتم را به زيبايى هر چه تمام تر آراست.
با ديدن چهره ى خود در آيينه با رضايت لبخندى زده، لباس حرير گلدارم را بر تن كردم. عصر قبله عالم به اندرونى آمد پس از صرف شامى سبك به عمارتم آمد از پشت پنجره شاهد آمدنش بودم با اينكه در دلم از او رنجش داشتم امّا عشقش چنان مرا بى تاب كرده بود كه چشم بر رفتارش بستم. آن روز دعا را زير متكاى مخملين دوخته بودم تا گم نشود، در باز شد و قامت راست قبله ى عالم بر چهارچوب در هويدا گشت و پا به داخل اتاق نهاد.
ماه آفرين در را پشت سرش بست، قبله عالم با ديدنم لبخندى زده چشمانِ بى قرارش خمار شده جلو آمده زبان به تعريف و تمجيد گشوده بى هيچ حرفى موهاى مرا نوازش كرده و سر و صورتم را بوسه باران كرد. آن شب به خود قول دادم تا ديگر به فكر عقد شدن نباشم، راه ديگرى در پى گرفته بودم مى خواستم شوى را شيفته ى طنازى خود كنم.
چندين شب گذشت و قبله عالم طبق عادت مستمره اكثر شب ها نزد من بسر مى برد، دعاى عزراى يهودى كار خود را كرده بود. روزى در عمارت نشسته مشغول بافتن گيسوانم بودم صداى تكبير آغاباشى را شنيدم دانستم موعد زايمان والده وليعهد فرا رسيده است، عصرى سكّه طلا در دست نزد تاج الدّوله رفته تبريك عرض نمودم او صاحب دخترى زيبا شده بود كه نامش را عصمت الدّوله نهادند قبله عالم براى مباركباد به عمارت تاج الدّوله آمد و به او دستبندى ميناكارى شده هديه داد. چند روز گذشت تا رقعه ى دعوتى به دستم رسيد صدراعظم قبله عالم، اهل حرم و والده شاه را به عمارت نظاميه مهمان وعده گرفته بود، ميل رفتن نداشتم.
رقعه را برداشته در صندوق آهنين گذاشته در سرداب دفن نمودم، چون والده شاه رفتار مرا زير نظر داشت نمى خواستم بفهمد من در گم شدن رقعه و رسوايى ملك زاده نقش دارم. روزى با ننه قندهارى به بازار رفته بوديم براى خودم پارچه ى اطلس زيبايى خريدم و يك سر به امام زاده يحيى عودلاجان زيارت رفتيم. آنجا درخت چنارى بود كهنسال و زيبا زير درخت چنار استراحت كردم، شنيدم دو زن در حال صحبت از عزراى يهودى بودند كه در كنيسه عزرا يعقوب عودلاجان به زنان دعاى عشق مى فروخت. چشمانم برقى زده با ننه به كنيسه عزرا يعقوب رفتيم، چون متعلق به يهودى ها بود در به روى مسلمانان باز نمى كردند پنج تومان به دربان كه پيرزنى خميده قامت بود دادم با ديدن پول چشمان پيرزن برقى زده در را گشود و داخل كنيسه شديم.
عزرا در حالت عبادت بود، پيچه ام را بالا زدم عزرا با ديدن صورتم گفت دختر جان عجب ملاحتى دارى با وجود اين وجنات زيبا اينجا چرا آمده ايد؟ گفتم شنيدم دعاى عشق مى فروشيد؟ لبخندى زده گفت بله آيا طالب هستيد؟ گفتم بله. برخاسته دعايى كه به خط عبرى بر روى پوست آهو نوشته شده بود به دستم داده گفت اين دعا از كتاب آسمانى ما است شب بر زير متكاى شوى بگذار و با او هم بستر شو. سپس از جعبه ى كنار دستش مرواريدى درشت و غلطان درآورده گفت اين مرواريد را با آب مقدّس رود نيل شسته اند و اگر مى خواهى سوگلى شوى گردى بايد اين را انگشترى كرده در دست بيندازى امّا بهايى گزاف دارد.
مرواريد را گرفتم حس خوبى به من دست داد و بهايش را پرداخته با ننه قندهارى از كنيسه بيرون آمده به اندرونى بازگشتيم. فردايش مريم يهودى دلاله را به اندرونى خواسته مرواريد را داده گفتم انگشترى بسازد و دورش الماس ريز بگذارد. مريم با ديدن مرواريد متحيّر گفت اين را از كجا آورده اى؟ سبب را از او پرسيدم گفت اين مرواريد بهايى بس گزاف دارد و تنها در دست دلاله هاى يهودى است. لبخندى زده گفتم همين طور است امّا بيش از آن سخن نگفتم، مريم دلاله تا شب در اندرونى بود و انگشترى را با ظرافت و مهارت برايم ساخت. آن شب براى قدم زدن به حياط رفتم با ديدن والده وليعهد كه آبستن بود جلو رفته با او مشغول صحبت شدم، والده وليعهد چند ميوه بِه به من مرحمت نمودند. ميوه ها را به ماه آفرين داده تشكّر نمودم، از حياط به عمارت باز مى گشتم قبله عالم را ديدم كه از در نارنجستان بزرگ به سوى خوابگاه مى رفت. جلو رفته تعظيمى نموده با عشوه گفتم اعليحضرت جانم به قربانت مدّتى است نزد ما نمى آيى؟ او متحيّر مرا نگريست از آن دعواى داوديه با او هم كلام نشده بودم، دستى بر سبلت ها كشيده فرمود فردا شب به عمارتت مى آيم.
لبخندى زده تعظيمى كرده گفتم جاى پاى قدم هاى شما بر روى چشمانِ من است، سپس به عمارت بازگشتم. آن روز ننه قندهارى را پى مشاطه اى به نام حليمه خاتون كه مشاطه دربار عثمانى بود و از دربار رانده شده به طهران آمده بود فرستادم، حليمه خاتون به همراه دستيارش وارد اندرونى شده مرا به حمّام برده بدنم را با ليف و كيسه و صابون هاى معطر شست پس از استحمام مدّتى بدنم را با روغن مشت و مال داده تا پوستم نرم شود و گيسوانم را با روغن بادام تلخ موج دار نموده صورتم را به زيبايى هر چه تمام تر آراست.
با ديدن چهره ى خود در آيينه با رضايت لبخندى زده، لباس حرير گلدارم را بر تن كردم. عصر قبله عالم به اندرونى آمد پس از صرف شامى سبك به عمارتم آمد از پشت پنجره شاهد آمدنش بودم با اينكه در دلم از او رنجش داشتم امّا عشقش چنان مرا بى تاب كرده بود كه چشم بر رفتارش بستم. آن روز دعا را زير متكاى مخملين دوخته بودم تا گم نشود، در باز شد و قامت راست قبله ى عالم بر چهارچوب در هويدا گشت و پا به داخل اتاق نهاد.
ماه آفرين در را پشت سرش بست، قبله عالم با ديدنم لبخندى زده چشمانِ بى قرارش خمار شده جلو آمده زبان به تعريف و تمجيد گشوده بى هيچ حرفى موهاى مرا نوازش كرده و سر و صورتم را بوسه باران كرد. آن شب به خود قول دادم تا ديگر به فكر عقد شدن نباشم، راه ديگرى در پى گرفته بودم مى خواستم شوى را شيفته ى طنازى خود كنم.
چندين شب گذشت و قبله عالم طبق عادت مستمره اكثر شب ها نزد من بسر مى برد، دعاى عزراى يهودى كار خود را كرده بود. روزى در عمارت نشسته مشغول بافتن گيسوانم بودم صداى تكبير آغاباشى را شنيدم دانستم موعد زايمان والده وليعهد فرا رسيده است، عصرى سكّه طلا در دست نزد تاج الدّوله رفته تبريك عرض نمودم او صاحب دخترى زيبا شده بود كه نامش را عصمت الدّوله نهادند قبله عالم براى مباركباد به عمارت تاج الدّوله آمد و به او دستبندى ميناكارى شده هديه داد. چند روز گذشت تا رقعه ى دعوتى به دستم رسيد صدراعظم قبله عالم، اهل حرم و والده شاه را به عمارت نظاميه مهمان وعده گرفته بود، ميل رفتن نداشتم.
شب در بغل قبله عالم نشسته بودم آهسته در گوشم نجوا كرد به مهمانى صدراعظم همراهم بيا، نازى كرده گفتم دلم با او همراه نيست امّا به خاطر شما مى آيم.
او لبخندى زده پهلوهايم را قلقلك داد كه صداى خنده ام برخاست. روز مهمانى بار دگر حليمه خاتون آمده مرا به نيكويى آراست، پيراهنى گيپور بر تن كرده چادر چاقچور كرده به سوى نظاميه به راه افتاديم. مهدعليا با ديدن من متحيّر گشت محل اعتناء نداده در صدر مجلس نشستم.
صدراعظم با ديدنم رنگ از رويش پريده چاپلوسانه تعظيم نمود، سر را كمى تكان دادم كه گمان كند از او كينه به دل ندارم، مهمانى تا عصرى به درازا كشيد و پس از اتمام مهمانى به اندرونى بازگشتيم. رابطه من و قبله عالم حسنه شده بود و من زبان كوتاه كرده هر شبى كه پيش قبله عالم بودم رخت تميز بر تن كرده و هيچ شبى بدون استحمام در بغلش نمى خوابيدم.
در جهت رفاه و آسودگى قبله عالم مى كوشيدم، چند شبى در حال نگاشتن رقعه هاى متعدده بود از او پرسيدم آيا اخبارى شده است كه دائم در حال نگارش و كاغذ خوانى هستيد؟ لبخندى زده فرمود جيران خاطرت است روزى به من گفتيد صدراعظم اخبار دربار را به دربار انگليس مخابره مى كند؟ گفتم بلى. فرمود اين مدّت او را زير نظر گرفته ام او به دستور من اخبار جعلى به گوش دربار انگليس مى فرستد، به يمن اين همكارى جانش را بخشيده ام. متحيّر از اين سياست قبله عالم او را نگريستم، لبخندى زده فرمود انشاءالله اگر خدا بخواهد مشغول فتح هرات هستيم.
به او گفتم سبب فتح هرات از چيست؟ فرمود مى خواهم قدرت قشون ايران را به انگليس نشان بدهم تا ديگر در امور مربوط به مملكت ما جاسوسى نكند. زبان به تعريف و تمجيد گشودم، افواج و قشون ايران پنهانى به سوى هرات كه مقر دربار انگليس بود لشكر كشيده بودند. هوش و حواس قبله عالم پى هرات بود كه خبر ناخوشايندى در شهر شهره يافت. خبر كوتاه بود و نگران كننده، وبا در شهر بروز كرده بود. از ترس اسباب و اثاث بسته به همراه اولاد و خدمه و اهل حرم به قصر جاجرود براى فرار از وبا رفتيم، اوقات دلهره آورى را به سر مى كرديم وبا به كسى رحم نمى كرد امروز وبا مى گرفتى فردايش مثل برگ گل مى افتادى و بدون هيچ درمانى مى مردى. از طهران خبرهاى ناراحت كننده مى آمد، اكثر كنيزهاى حرم خانه و مردم طهران از ناخوشى وبا تلف مى شدند، نگران بانو و پدرم بودم خوشبختانه خبر آمد در شمران وبا بروز نكرده است. قبله عالم بيم داشت وبا به اردو برسد دستور كوچ به سمت نياوران داد، بار دگر رخت سفر بسته به عمارت نياوران رفتيم. اكثر روزها در محوطه عمارت نياوران كه فرح بخش و خوش هوا بود سياحت كرده و قدم مى زدم امّا عمده نگرانى من بيم جانِ خود و اولادم و جان قبله عالم بود. در مدّتى كه وبا بروز كرده بود، خبرى از مكر و دسيسه زنان نبود.
وبا كم كم شدّت مى كرد ما چندين روز به كند (كن) رفته و از آنجا به افجه رفتيم. مدّت ها بود اندرونى نرفته و در ييلاقات به سر مى برديم، تا وبا فروكش كرده به اندرونى بازگشتيم. قبله عالم در اين مدّت هر روز مشغول مخابره اخبار به سرحدات بود و قشون ايران پيش روى كرده بودند.
بسى مشعوف بودم كه قبله عالم در حال كشورگشايى است كه خبرى ناراحت كننده در اندرونى پيچيد، سلطان معين الدين ميرزا وليعهد ناخوش شده بود. اطباء و حكيم ها به بالينش رفته بودند پس از معاينه طفل گفتند وليعهد مبتلا به مرض همه گير وبا شده است، از شدّت ترس جان از تنم رفته بود و پاهايم مى لرزيد. پسرهايم را به عمارت برده در اتاق نگاه داشتم تا مبادا از وليعهد وبا بگيرند. تمام شاهزاده ها خانم هاى قاجارى و زنان اعيان و اشراف طهران به اندرونى احوالپرسى وليعهد آمده بودند، تاج الدّوله كه پريشان خاطر بود در شاه نشين عمارت پذيراى مهمانان بود.
دو دِل بودم بروم يا نروم؟ بلاخره دل به دريا زده به عمارت تاج الدّوله رفتم وليعهد را در اتاقى ديگر با خدمه نگاه داشته بودند. تاج الدّوله پريشان خاطر و كج خلق بر روى صندلى نشسته بود جلو رفته گفتم گوسفند نذر سلامتى وليعهد كرده ام انشاءالله به فضل خداوندى بهبودى حاصل مى گردد و رخت عافيت بر تن مى نمايند. او تشكّر كرده سر به زير انداخت لب به دعا گشود، جو خفقان آور بود نتوانستم تحمل كنم از عمارت بيرون رفتم. تا صبح در تشويش بودم صبح كه برخاستم ماه آفرين را پى خبرى فرستادم پس از اينكه آمد گفت وليعهد به همان طور ناخوش و بسترى است.
پس از صرف ناهار خبر فتح هرات رسيد خبرى بسيار ميمون و مبارك بود، قبله عالم در ديوانخانه بود مى خواستم شرفياب شده تبريك و تهنيّت عرض نمايم كه خواجه ها ممانعت به عمل آوردند زيرا ديوانخانه پر از وزراء بود. نزد والده شاه رفته تبريك فتح هرات را گفتم او به ناچار تشكّر كرده چندان احوالى نداشت، ديدم خدمه با شتاب پى حكيم و طبيب رفته اند. حكيم ها به عمارت تاج الدّوله ملاقات وليعهد رفتند، ترس به دلم راه يافته بود.
او لبخندى زده پهلوهايم را قلقلك داد كه صداى خنده ام برخاست. روز مهمانى بار دگر حليمه خاتون آمده مرا به نيكويى آراست، پيراهنى گيپور بر تن كرده چادر چاقچور كرده به سوى نظاميه به راه افتاديم. مهدعليا با ديدن من متحيّر گشت محل اعتناء نداده در صدر مجلس نشستم.
صدراعظم با ديدنم رنگ از رويش پريده چاپلوسانه تعظيم نمود، سر را كمى تكان دادم كه گمان كند از او كينه به دل ندارم، مهمانى تا عصرى به درازا كشيد و پس از اتمام مهمانى به اندرونى بازگشتيم. رابطه من و قبله عالم حسنه شده بود و من زبان كوتاه كرده هر شبى كه پيش قبله عالم بودم رخت تميز بر تن كرده و هيچ شبى بدون استحمام در بغلش نمى خوابيدم.
در جهت رفاه و آسودگى قبله عالم مى كوشيدم، چند شبى در حال نگاشتن رقعه هاى متعدده بود از او پرسيدم آيا اخبارى شده است كه دائم در حال نگارش و كاغذ خوانى هستيد؟ لبخندى زده فرمود جيران خاطرت است روزى به من گفتيد صدراعظم اخبار دربار را به دربار انگليس مخابره مى كند؟ گفتم بلى. فرمود اين مدّت او را زير نظر گرفته ام او به دستور من اخبار جعلى به گوش دربار انگليس مى فرستد، به يمن اين همكارى جانش را بخشيده ام. متحيّر از اين سياست قبله عالم او را نگريستم، لبخندى زده فرمود انشاءالله اگر خدا بخواهد مشغول فتح هرات هستيم.
به او گفتم سبب فتح هرات از چيست؟ فرمود مى خواهم قدرت قشون ايران را به انگليس نشان بدهم تا ديگر در امور مربوط به مملكت ما جاسوسى نكند. زبان به تعريف و تمجيد گشودم، افواج و قشون ايران پنهانى به سوى هرات كه مقر دربار انگليس بود لشكر كشيده بودند. هوش و حواس قبله عالم پى هرات بود كه خبر ناخوشايندى در شهر شهره يافت. خبر كوتاه بود و نگران كننده، وبا در شهر بروز كرده بود. از ترس اسباب و اثاث بسته به همراه اولاد و خدمه و اهل حرم به قصر جاجرود براى فرار از وبا رفتيم، اوقات دلهره آورى را به سر مى كرديم وبا به كسى رحم نمى كرد امروز وبا مى گرفتى فردايش مثل برگ گل مى افتادى و بدون هيچ درمانى مى مردى. از طهران خبرهاى ناراحت كننده مى آمد، اكثر كنيزهاى حرم خانه و مردم طهران از ناخوشى وبا تلف مى شدند، نگران بانو و پدرم بودم خوشبختانه خبر آمد در شمران وبا بروز نكرده است. قبله عالم بيم داشت وبا به اردو برسد دستور كوچ به سمت نياوران داد، بار دگر رخت سفر بسته به عمارت نياوران رفتيم. اكثر روزها در محوطه عمارت نياوران كه فرح بخش و خوش هوا بود سياحت كرده و قدم مى زدم امّا عمده نگرانى من بيم جانِ خود و اولادم و جان قبله عالم بود. در مدّتى كه وبا بروز كرده بود، خبرى از مكر و دسيسه زنان نبود.
وبا كم كم شدّت مى كرد ما چندين روز به كند (كن) رفته و از آنجا به افجه رفتيم. مدّت ها بود اندرونى نرفته و در ييلاقات به سر مى برديم، تا وبا فروكش كرده به اندرونى بازگشتيم. قبله عالم در اين مدّت هر روز مشغول مخابره اخبار به سرحدات بود و قشون ايران پيش روى كرده بودند.
بسى مشعوف بودم كه قبله عالم در حال كشورگشايى است كه خبرى ناراحت كننده در اندرونى پيچيد، سلطان معين الدين ميرزا وليعهد ناخوش شده بود. اطباء و حكيم ها به بالينش رفته بودند پس از معاينه طفل گفتند وليعهد مبتلا به مرض همه گير وبا شده است، از شدّت ترس جان از تنم رفته بود و پاهايم مى لرزيد. پسرهايم را به عمارت برده در اتاق نگاه داشتم تا مبادا از وليعهد وبا بگيرند. تمام شاهزاده ها خانم هاى قاجارى و زنان اعيان و اشراف طهران به اندرونى احوالپرسى وليعهد آمده بودند، تاج الدّوله كه پريشان خاطر بود در شاه نشين عمارت پذيراى مهمانان بود.
دو دِل بودم بروم يا نروم؟ بلاخره دل به دريا زده به عمارت تاج الدّوله رفتم وليعهد را در اتاقى ديگر با خدمه نگاه داشته بودند. تاج الدّوله پريشان خاطر و كج خلق بر روى صندلى نشسته بود جلو رفته گفتم گوسفند نذر سلامتى وليعهد كرده ام انشاءالله به فضل خداوندى بهبودى حاصل مى گردد و رخت عافيت بر تن مى نمايند. او تشكّر كرده سر به زير انداخت لب به دعا گشود، جو خفقان آور بود نتوانستم تحمل كنم از عمارت بيرون رفتم. تا صبح در تشويش بودم صبح كه برخاستم ماه آفرين را پى خبرى فرستادم پس از اينكه آمد گفت وليعهد به همان طور ناخوش و بسترى است.
پس از صرف ناهار خبر فتح هرات رسيد خبرى بسيار ميمون و مبارك بود، قبله عالم در ديوانخانه بود مى خواستم شرفياب شده تبريك و تهنيّت عرض نمايم كه خواجه ها ممانعت به عمل آوردند زيرا ديوانخانه پر از وزراء بود. نزد والده شاه رفته تبريك فتح هرات را گفتم او به ناچار تشكّر كرده چندان احوالى نداشت، ديدم خدمه با شتاب پى حكيم و طبيب رفته اند. حكيم ها به عمارت تاج الدّوله ملاقات وليعهد رفتند، ترس به دلم راه يافته بود.
به حياط رفته بر روى نيمكت چوبى نشستم صداى شيون و ناله برخاست دانستم معالجه اطباء حاذق ايرانى و فرنگى نتيجه نبخشيده و وليعهد مرحوم گشت.
ياد پيش بينى كاجول هندى افتادم كه گفت به زودى وليعهد مى ميرد، اينك پيش بينى او به حقيقت پيوسته بود دلم هرى پايين ريخت. به عمارت رفته رخت عزا بر تن كرده به عمارت تاج الدّوله رفتيم، او چنان شيون مى كرد كه سخت به گريه افتادم. تاج الدّوله گيسوانش را كنده و يقه پيراهنش را پاره كرده در آغوش گيس سفيدش مدهوش شد. وليعهد را خواجه ها در حياط عمارت شستند از كار دنيا در شگفت بودم كودكى كه تا ديروز وليعهد مملكت بود و مى رفت تا پادشاه گردد اينك بى جان و بى روح در عمارى افتاده بود تا كفن و دفن گردد، به بى وفايى دنيا لعنت فرستادم كودكى با آن آرزوهاى دور و درازش را به زير خاك گور فرستاد.
پس از شستن وليعهد او را در عمارى گذاشته در مدرسه ى مادر شاه امانت گذاشتند، خبر به گوش قبله عالم رسيده بود پريشان و گريان به اندرونى آمده نزد تاج الدّوله رفت. تاج الدّوله با ديدن شوى چنان زار گريست كه شورى در تالار افكند. قبله عالم خبر فتح هرات را به دست فراموشى سپرده بود و تلخ مى گريست، عيش عزا شده بود. آن شب تا صبح به همراه تعدادى از زنان حرم خانه تا صبح در خوابگاه بسر برديم و قبله عالم را دلدارى داديم، روز بعدش مُرده را برداشته براى دفن به امام زاده حمزه حضرت عبدالعظيم بردند.
اندرونى به جاى اينكه بزم شادى و سرور باشد، مجلس عزا بود سه شبانه روز در عمارت تاج الدّوله نزد او بسر مى برديم. تاج الدّوله هيچ از اطرافش نمى فهميد، پس از سه روز به دستور قبله عالم كل شهر طهران به خاطر فتح هرات چراغانى شد و قبله عالم مجلس سلام عام فتح هرات را در ديوانخانه برگذار نمود. به خاطر اين جشن چارقدى سفيد بر سر كردم امّا هم چنان رخت عزا از تن در نياورده بوديم، پس از اتمام مراسم جشن كه بدون ساز و آواز بود بار دگر چارقد سياه بر سر كردم نزد مهدعليا براى تسليت رفتم. تمام شاهزاده خانم هاى قاجارى در اندرونى نزد تاج الدّوله بسر مى بردند، اميرنظام و اميرتوپخانه را سخت در آغوش مى فشردم طاقت بارِ غم تاج الدّوله را نداشتم.
مدّتى گذشت و انگليس كه تحمّل از دست دادن هرات را نداشت بوشهر را از طرف دريا محاصره كرد و بيم آن مى رفت بوشهر و بنادر جنوب ايران توسط انگليس مصادره گردد، صدراعظم رقعه اى از دربار انگليس آورد كه به شرطى بوشهر را نمى گيريم كه هرات را پس دهيد. قبله عالم به خشم آمده فرمود اگر الماس درياى نور را بفروشم خواهم فروخت و خرج خواهم كرد، جنگ خواهم كرد. روزى نزد قبله عالم رفته گفتم جانم به قربانت مى خواستيد زهر چشمى از دربار انگليس بگيريد كه ديگر كارى به مملكت ما نداشته باشد، القصه كه زهر را گرفتيد ديگر جنگ براى چيست؟ هرات را پس بدهيد و بوشهر را از دست ندهيد.
بلاخره قبله عالم كه ديد بندر بوشهر و محمره تصرف شده و چيزى نمانده به پايتخت برسند لاجرم با انگليس صلح كرده هرات را واگذار نمود. امّا از طريق اسد پنهانى دانستم انگليس از قدرت قبله عالم به خشم آمده بود و گمان نمى كرد قبله عالم از آنها زهر چشم بگيرد، تعدادى از رقعه ها را اسد رونوشت كرده برايم آورد و به قبله عالم نشان دادم. او از من پرسيد چگونه به رقعه هاى محرمانه دست يافته ام، لبخندى نمكين زده هيچ نگفتم. الحال نوبت اداى عهد بود، با ننه قندهارى به عمارت ننه طرلان رفته و آنجا را براى ننه طرلان از آسيّدمهدى زرگرى به بهايى مناسب خريدم.
💢 از عـــاشورا تا ظـــہـــور 💢
https://t.me/joinchat/AAAAAD0yxh3g4EU4kfeL1Q
ياد پيش بينى كاجول هندى افتادم كه گفت به زودى وليعهد مى ميرد، اينك پيش بينى او به حقيقت پيوسته بود دلم هرى پايين ريخت. به عمارت رفته رخت عزا بر تن كرده به عمارت تاج الدّوله رفتيم، او چنان شيون مى كرد كه سخت به گريه افتادم. تاج الدّوله گيسوانش را كنده و يقه پيراهنش را پاره كرده در آغوش گيس سفيدش مدهوش شد. وليعهد را خواجه ها در حياط عمارت شستند از كار دنيا در شگفت بودم كودكى كه تا ديروز وليعهد مملكت بود و مى رفت تا پادشاه گردد اينك بى جان و بى روح در عمارى افتاده بود تا كفن و دفن گردد، به بى وفايى دنيا لعنت فرستادم كودكى با آن آرزوهاى دور و درازش را به زير خاك گور فرستاد.
پس از شستن وليعهد او را در عمارى گذاشته در مدرسه ى مادر شاه امانت گذاشتند، خبر به گوش قبله عالم رسيده بود پريشان و گريان به اندرونى آمده نزد تاج الدّوله رفت. تاج الدّوله با ديدن شوى چنان زار گريست كه شورى در تالار افكند. قبله عالم خبر فتح هرات را به دست فراموشى سپرده بود و تلخ مى گريست، عيش عزا شده بود. آن شب تا صبح به همراه تعدادى از زنان حرم خانه تا صبح در خوابگاه بسر برديم و قبله عالم را دلدارى داديم، روز بعدش مُرده را برداشته براى دفن به امام زاده حمزه حضرت عبدالعظيم بردند.
اندرونى به جاى اينكه بزم شادى و سرور باشد، مجلس عزا بود سه شبانه روز در عمارت تاج الدّوله نزد او بسر مى برديم. تاج الدّوله هيچ از اطرافش نمى فهميد، پس از سه روز به دستور قبله عالم كل شهر طهران به خاطر فتح هرات چراغانى شد و قبله عالم مجلس سلام عام فتح هرات را در ديوانخانه برگذار نمود. به خاطر اين جشن چارقدى سفيد بر سر كردم امّا هم چنان رخت عزا از تن در نياورده بوديم، پس از اتمام مراسم جشن كه بدون ساز و آواز بود بار دگر چارقد سياه بر سر كردم نزد مهدعليا براى تسليت رفتم. تمام شاهزاده خانم هاى قاجارى در اندرونى نزد تاج الدّوله بسر مى بردند، اميرنظام و اميرتوپخانه را سخت در آغوش مى فشردم طاقت بارِ غم تاج الدّوله را نداشتم.
مدّتى گذشت و انگليس كه تحمّل از دست دادن هرات را نداشت بوشهر را از طرف دريا محاصره كرد و بيم آن مى رفت بوشهر و بنادر جنوب ايران توسط انگليس مصادره گردد، صدراعظم رقعه اى از دربار انگليس آورد كه به شرطى بوشهر را نمى گيريم كه هرات را پس دهيد. قبله عالم به خشم آمده فرمود اگر الماس درياى نور را بفروشم خواهم فروخت و خرج خواهم كرد، جنگ خواهم كرد. روزى نزد قبله عالم رفته گفتم جانم به قربانت مى خواستيد زهر چشمى از دربار انگليس بگيريد كه ديگر كارى به مملكت ما نداشته باشد، القصه كه زهر را گرفتيد ديگر جنگ براى چيست؟ هرات را پس بدهيد و بوشهر را از دست ندهيد.
بلاخره قبله عالم كه ديد بندر بوشهر و محمره تصرف شده و چيزى نمانده به پايتخت برسند لاجرم با انگليس صلح كرده هرات را واگذار نمود. امّا از طريق اسد پنهانى دانستم انگليس از قدرت قبله عالم به خشم آمده بود و گمان نمى كرد قبله عالم از آنها زهر چشم بگيرد، تعدادى از رقعه ها را اسد رونوشت كرده برايم آورد و به قبله عالم نشان دادم. او از من پرسيد چگونه به رقعه هاى محرمانه دست يافته ام، لبخندى نمكين زده هيچ نگفتم. الحال نوبت اداى عهد بود، با ننه قندهارى به عمارت ننه طرلان رفته و آنجا را براى ننه طرلان از آسيّدمهدى زرگرى به بهايى مناسب خريدم.
💢 از عـــاشورا تا ظـــہـــور 💢
https://t.me/joinchat/AAAAAD0yxh3g4EU4kfeL1Q
Telegram
🏴از عاشورا تا ظـهـور🏴
اگر " العجل " بگوییم و برای ظهور آماده نشویم
کوفیــان آخــرالـزمــانـیــم
💢 کانال از عـــاشورا تا ظـــہـــور 💢
https://t.me/joinchat/AAAAAD0yxh3g4EU4kfeL1Q
کوفیــان آخــرالـزمــانـیــم
💢 کانال از عـــاشورا تا ظـــہـــور 💢
https://t.me/joinchat/AAAAAD0yxh3g4EU4kfeL1Q
#قصه_جیران #قسمت_سی_ششم
قبله عالم بدون وليعهد مانده بود درصدد اين بود تا يكى از پسرانش را وليعهد نمايد، رأى او با مظفرالدين ميرزا پسر شكوه السلطنه بود، والده شاه نيز با او هم رأى بود امّا قبله عالم هنوز تصميمش را قطعى نگرفته بود. مولود خبر آورد كه والده شاه درصدد تدارك تشريفات انتخاب ولايت عهدى است، نگران بودم اين فرصت به راحتى از دستم برود.
دست به كار شده رقعه ى عاشقانه ى عين الملك به ملك زاده را از سرداب درآورده به دست گلبدن خانم سپرده گفتم طورى جا سازى كند كه نظام الملك شوهر ملك زاده رقعه را بخواند. او رقعه را در ميان پارچه هاى نبريده ملك زاده قرار داد، امان گل شايعه ساخت انگشترى الماس نشانم را خدمه عمارت به سرقت برده اند. نظام الملك دستور تفتيش عمارت را داد، چون صندوق ملك زاده را گشودند انگشترى را نيافتند لذا رقعه را يافته به دست نظام الملك دادند. خواندن محتويات رقعه و سخنان عاشقانه عين الملك همانا و كتك زدن ملك زاده و پيچيدن خبرش ميان مردم همانا، خبر به گوش مهدعليا رسيده بود او خشمگين شده نظام الملك و ملك زاده را به اندرونى فرا خواست. انتقامم را به نحو احسن بى آنكه پايم گير باشد گرفتم، بايد اندكى از سوزِ دلم به خاطر خيانت صدراعظم كاسته مى شد.
قبله عالم از اين پيشامد خشمگين شده بود، مهدعليا با سياستى كه داشت ميان زن و شوهر صلح برقرار كرده آنها را با خود به قصر نياوران مهمان برد. امان گل را در حمّام خانم ديدم، تفصيل را از او جويا شدم گفت صدراعظم در مرز فجاه است كه آبروى عروسش در ميان اهل شهر رفته است. مدّتى گذشت و بار ديگر شاهزادگان قاجارى به قبله عالم فشار آوردند تا وليعهد را مشخص نمايد، ديگر درنگ جايز نبود وقت رو كردن تاسِ بازى بود. به سرداب رفته آن رقعه ى مهمّ را كه صدراعظم از جريان ترور قبله عالم توسط بابى ها مطلع بود را برداشته به ننه قندهارى گفتم به صدراعظم بگو در عمارت گلبدن خانم حاضر باشد اگر امتناع نمود بگو جيران رقعه ى مهمّى دارد كه سرت را به باد مى دهد.
ننه قندهارى رفت و عصرى برگشت گفت صدراعظم قبول نكردند لذا من به ايشان گفتم اين بار پاى جانِ شما وسط است، ترسيده پذيرفتند تا فردا به ديدار پنهانى شما بروند. از آنجا كه بيم آن داشتم مهدعليا نيرنگ كند و از محل ملاقات قبله عالم مطلع باشد، به عمارت دختر ننه قندهارى رفته گفتم صدراعظم را به محض اينكه به عمارت گلبدن خانم رسيده سوار كالسكه كرده به عمارت دختر ننه قندهارى بياورند. صدراعظم داخل تالار شد، براى اوّلين بار پيچه و نقاب را برداشتم او كه محو زيبايى من شده بود، زبانش گرفت بى هيچ حرفى يك راست رفتم سر اصل مطلب، رقعه را درآوردم.
صدراعظم خود را از تك و تا نينداخت و رقعه را برداشت با خواندن متن رقعه چشمانش چنان گشاد شد كه گفتم عنقريب از كاسه در خواهد آمد، شتابان رقعه را از دستش بيرون كشيدم تا مبادا آن را پاره كند. صدراعظم از صندلى به زير آمده كلاه صدارت و قلم آن را در آورده زير پايم گذاشت و گفت هر آن چه شما بخواهيد بى بر و برگرد بدون هيچ مخالفتى انجام مى دهم، در آرامش از تنگ روى ميز شربت بهار نارنج در گيلاس تراش خورده ريختم و آن را جرعه جرعه سر كشيدم در حالى كه باقى مانده ى شربت را در گيلاس تكان مى دادم با نگاهى از سر كبر و غرور او را نگريسته گفتم مى خواهم محمّدقاسم ميرزا اميرنظام به منصب ولايتعهدى برسد.
او هراسان سر را بالا آورده گفت ممكن نيست، برخاسته گفتم پس متن وصيّت نامه ات را امشب حاضر كنيد. قدمى راه رفتم صدراعظم به همان حالت سجده پايين چادرم را از پشت گرفت و گفت اجازه بدهيد در آرامش و با صبر انجام مى دهيم. گفتم شنيده ام رأى والده شاه و قبله عالم با مظفرالدين ميرزا است بايد رقعه اى از حكيم ادوارد ياكوب پولاك نمساوى بگيريد كه مظفرالدين ميرزا خلط دماغ دارد و مناسب اين منصب خطير نيست. برخاسته پيچه انداخته به اندرونى بازگشتم، چند روزى گذشت شبى با اميرنظام و اميرتوپخانه و خورشيدكلاه نزد قبله عالم رفتيم كه در بالاخانه ى حوض اندرون نشسته مشق خط مى كرد، اميرنظام به پدر چندين باقالى پخته داد و با ادب مثال زدنى آرام كنارش نشست.
نگاه قبله عالم به او حاكى از رأفت و قلوب بود، مهر نگاهِ پدرانه اش خنده بر لب اميرنظام آورد. همان لحظه آغاباشى آمد رقعه دعوت صدراعظم را آورد كه قبله عالم و اهل حرم را ناهار در عمارت نظاميه كه تازه ساخته بود وعده گرفته بود. روز مهمانى به حمّام رفته تنبان خاراى دريايى زنگارى كه دورش مليله يراق بود به همراه ارخالق ترمه ى هفت رنگ، چهارقد سفيد. پيراهن سفيد، سر دست سياهك فرنگى بر تن كرده به سوى نظاميه به راه افتاديم. وقتى به نظاميه رسيديم از ديدن عمارت كه اقتباسى از عمارت بهشت آئين اندرونى بود حظ وافرى بردم، طرفين عمارت درخت و باغچه بود.
قبله عالم بدون وليعهد مانده بود درصدد اين بود تا يكى از پسرانش را وليعهد نمايد، رأى او با مظفرالدين ميرزا پسر شكوه السلطنه بود، والده شاه نيز با او هم رأى بود امّا قبله عالم هنوز تصميمش را قطعى نگرفته بود. مولود خبر آورد كه والده شاه درصدد تدارك تشريفات انتخاب ولايت عهدى است، نگران بودم اين فرصت به راحتى از دستم برود.
دست به كار شده رقعه ى عاشقانه ى عين الملك به ملك زاده را از سرداب درآورده به دست گلبدن خانم سپرده گفتم طورى جا سازى كند كه نظام الملك شوهر ملك زاده رقعه را بخواند. او رقعه را در ميان پارچه هاى نبريده ملك زاده قرار داد، امان گل شايعه ساخت انگشترى الماس نشانم را خدمه عمارت به سرقت برده اند. نظام الملك دستور تفتيش عمارت را داد، چون صندوق ملك زاده را گشودند انگشترى را نيافتند لذا رقعه را يافته به دست نظام الملك دادند. خواندن محتويات رقعه و سخنان عاشقانه عين الملك همانا و كتك زدن ملك زاده و پيچيدن خبرش ميان مردم همانا، خبر به گوش مهدعليا رسيده بود او خشمگين شده نظام الملك و ملك زاده را به اندرونى فرا خواست. انتقامم را به نحو احسن بى آنكه پايم گير باشد گرفتم، بايد اندكى از سوزِ دلم به خاطر خيانت صدراعظم كاسته مى شد.
قبله عالم از اين پيشامد خشمگين شده بود، مهدعليا با سياستى كه داشت ميان زن و شوهر صلح برقرار كرده آنها را با خود به قصر نياوران مهمان برد. امان گل را در حمّام خانم ديدم، تفصيل را از او جويا شدم گفت صدراعظم در مرز فجاه است كه آبروى عروسش در ميان اهل شهر رفته است. مدّتى گذشت و بار ديگر شاهزادگان قاجارى به قبله عالم فشار آوردند تا وليعهد را مشخص نمايد، ديگر درنگ جايز نبود وقت رو كردن تاسِ بازى بود. به سرداب رفته آن رقعه ى مهمّ را كه صدراعظم از جريان ترور قبله عالم توسط بابى ها مطلع بود را برداشته به ننه قندهارى گفتم به صدراعظم بگو در عمارت گلبدن خانم حاضر باشد اگر امتناع نمود بگو جيران رقعه ى مهمّى دارد كه سرت را به باد مى دهد.
ننه قندهارى رفت و عصرى برگشت گفت صدراعظم قبول نكردند لذا من به ايشان گفتم اين بار پاى جانِ شما وسط است، ترسيده پذيرفتند تا فردا به ديدار پنهانى شما بروند. از آنجا كه بيم آن داشتم مهدعليا نيرنگ كند و از محل ملاقات قبله عالم مطلع باشد، به عمارت دختر ننه قندهارى رفته گفتم صدراعظم را به محض اينكه به عمارت گلبدن خانم رسيده سوار كالسكه كرده به عمارت دختر ننه قندهارى بياورند. صدراعظم داخل تالار شد، براى اوّلين بار پيچه و نقاب را برداشتم او كه محو زيبايى من شده بود، زبانش گرفت بى هيچ حرفى يك راست رفتم سر اصل مطلب، رقعه را درآوردم.
صدراعظم خود را از تك و تا نينداخت و رقعه را برداشت با خواندن متن رقعه چشمانش چنان گشاد شد كه گفتم عنقريب از كاسه در خواهد آمد، شتابان رقعه را از دستش بيرون كشيدم تا مبادا آن را پاره كند. صدراعظم از صندلى به زير آمده كلاه صدارت و قلم آن را در آورده زير پايم گذاشت و گفت هر آن چه شما بخواهيد بى بر و برگرد بدون هيچ مخالفتى انجام مى دهم، در آرامش از تنگ روى ميز شربت بهار نارنج در گيلاس تراش خورده ريختم و آن را جرعه جرعه سر كشيدم در حالى كه باقى مانده ى شربت را در گيلاس تكان مى دادم با نگاهى از سر كبر و غرور او را نگريسته گفتم مى خواهم محمّدقاسم ميرزا اميرنظام به منصب ولايتعهدى برسد.
او هراسان سر را بالا آورده گفت ممكن نيست، برخاسته گفتم پس متن وصيّت نامه ات را امشب حاضر كنيد. قدمى راه رفتم صدراعظم به همان حالت سجده پايين چادرم را از پشت گرفت و گفت اجازه بدهيد در آرامش و با صبر انجام مى دهيم. گفتم شنيده ام رأى والده شاه و قبله عالم با مظفرالدين ميرزا است بايد رقعه اى از حكيم ادوارد ياكوب پولاك نمساوى بگيريد كه مظفرالدين ميرزا خلط دماغ دارد و مناسب اين منصب خطير نيست. برخاسته پيچه انداخته به اندرونى بازگشتم، چند روزى گذشت شبى با اميرنظام و اميرتوپخانه و خورشيدكلاه نزد قبله عالم رفتيم كه در بالاخانه ى حوض اندرون نشسته مشق خط مى كرد، اميرنظام به پدر چندين باقالى پخته داد و با ادب مثال زدنى آرام كنارش نشست.
نگاه قبله عالم به او حاكى از رأفت و قلوب بود، مهر نگاهِ پدرانه اش خنده بر لب اميرنظام آورد. همان لحظه آغاباشى آمد رقعه دعوت صدراعظم را آورد كه قبله عالم و اهل حرم را ناهار در عمارت نظاميه كه تازه ساخته بود وعده گرفته بود. روز مهمانى به حمّام رفته تنبان خاراى دريايى زنگارى كه دورش مليله يراق بود به همراه ارخالق ترمه ى هفت رنگ، چهارقد سفيد. پيراهن سفيد، سر دست سياهك فرنگى بر تن كرده به سوى نظاميه به راه افتاديم. وقتى به نظاميه رسيديم از ديدن عمارت كه اقتباسى از عمارت بهشت آئين اندرونى بود حظ وافرى بردم، طرفين عمارت درخت و باغچه بود.
صدراعظم جلو آمده تعظيم نمود، با قبله عالم به طبقه بالاى عمارت رفته قليان كشيدند. عصرى پس از اتمام مهمانى كه با ساز و نواز بود به سوى اندرونى مى رفتيم، شيرين كنيزِ صدراعظم پنهانى رقعه اى زير پايم انداخت. به بهانه پوشيدن كفش خم شده رقعه را برداشته زير آستين لباسم پنهان نمودم. دل توى دلم نبود بدانم چه شده است؟ به محض رسيدن به اندرونى رقعه را گشودم كاتب نوشته بود حكيم پولاك تجويز خلط دماغ براى مظفرالدين ميرزا نموده اند. عمارت نظاميه طهران است.
از شنيدن اين خبر بسى مسرور و شادمان گشتم، شب هنگام قبله عالم كسل خيالى به اتاق مرصّع آمد. سبب پريشان احوالى او را جويا شدم فرمود حكيم پولاك در رقعه اى مرقوم نمودند كه مظفرالدين ميرزا خلط دماغ دارند و مناسب براى منصب ولايت عهدى نيستند شايد پسر گلين خانم را به ولايتعهدى برسانم. لبخندى زده گفتم همين پسرك كوچك شش ماهه را؟ او مرا نگريست فرمود جز او كسى را مناسب نمى دانم زيرا هم مادرش قاجاريه است و هم از همسر عقدى است.
گفتم جانم به قربانت آيا مى خواهى رسواى خاص و عام شويد؟ اين همه پسر داريد كه از او مناسب تر هستند. قبله عالم پس از لختى فرمود اگر مظفرالدين ميرزا خلط دماغ هم نداشته باشد مايل نيستم او را بر تخت سلطنت بنشانم زيرا از پدربزرگش فتح الله ميرزا شعاع السلطنه دلخوشى ندارم به ننه قندهارى گفتم اميرنظام را با كاغذ نقاشى كه كشيده بود به اتاق بفرستد، پس از آمدن اميرنظام نقاشى او را به قبله عالم نشان دادم او لبخندى زده فرمود جيران جان ماشاءالله اميرنظام نقاش ماهرى است و به من رفته است.
نگاهِ پر مهرى به او انداخت و چشمانش جرقه اى زد، از اميرنظام تعريف كردم كه پسرى بى بديل و بينظير است و لَلَه اش از او كمال رضايت را دارد. قبله عالم لبخندى زده فرمود همين طور است. چند شب گذشت و شبى در مجلس شورى صدراعظم پيشنهاد ولايتعهدى اميرنظام را مطرح نمود، قبله عالم به جهت اينكه مرا عقد نداشت مخالفت نمود. شاهزادگان قاجارى و رجال با تطميع صدراعظم همگى اميرنظام را انتخاب كردند. قبله عالم پس از چند شب تفكّر روزى مرا به خوابگاه وعده خواست، وقتى پا به درون اتاق گذاشتم بى هيچ حرف و حديثى مرا سخت در آغوش فشرده پيراهن از تنم كند و عمل عشق بازى را با شور و حرارت گذراند. سپس بر روى تخت نشسته نگاهى عاشقانه بر من افكنده فرمود فردا صبح در تالار خوابگاه با چادر و روبنده حاضر باش.
حس خوبى داشتم پرسيدم چه كسى را قرار است ببينم او آهسته لپ صورت مرا كشيده هيچ نگفت. روز بعد حمّام واجب شده بودم، پس از استحمام رخت بر تن كرده عطر بنفشه به خود زده با چادر و روبنده به تالار خوابگاه همايونى رفتم. آنجا قبله عالم را بر روى صندلى مطلا منتظر خود ديدم، جلو رفته نزدش نشستم. پس از لختى خواجه در را گشود و ميرزاعبدالغفار منجم باشى داخل تالار شد، پس از سلام و تعظيم بر روى صندلى نشسته و به دستور قبله عالم ساعت سعدى براى عقد مشخص كرد. آهسته گفتم اعليحضرت عقد چه كسى؟ نگاهى عاشقانه بر من انداخت و از تورى پشت روبنده چشمانِ شوخش را ديدم با صداى بلندى فرمود عقد نوّاب عليّه عاليه جيران خانم فروغ السلطنه. نفسم حبس شد.
دانستم قبله عالم امروز تصميم گرفته است هم مرا عقد نمايد و هم ملقب به لقب فروغ السلطنه گشتم، منجم باشى ساعت سعد عقد را معين نمود و قرار شد ده روز بعد مراسم عقد به ميمنت و مبارك انجام شود. همان روز آخوند خبر كرده ستاره خانم تبريزى را مطلقه نمودند، ستاره خانم پس از طلاق درخواست كرد از اندرونى خارج گردد و گفت مايل نيستم صيغه ى اعليحضرت بمانم.
قبله عالم پذيرفت و ستاره خانم همان روز كه مطلقه شد اسباب و اثاث اش را جمع نموده پس از وداع با اهالى حرمخانه از اندرونى با همه قصه هاى تلخ و شيرينش وداع كرده و به سوى سرنوشت جديدى رفت. والده شاه متغير شده و با عتاب با قبله عالم سخن راند شگفتا قبله عالم بى توجه به والده شاه دست در شانه هايم انداخته فرمود از امروز جيران خانم توسط ما به موجب فرمانى ملقب به فروغ السلطنه گشتند. اهالى حرمخانه بهت زده يك يك جلو آمده عرض تبريك و تهنيّت نمودند. آن روز در تمام عمرم عجيب ترين روز بود، هم به خواسته ام رسيدم هم داراى لقب گشتم. در اين بين به كار دنيا ماندم كه آن شب من خوشحال ترين زن اندرونى و ستاره غمگين ترين بود.
فردايش چاپارى پى بانو فرستادم و خبر عقد را به گوشش رساندم، بانو و خواهرم عصر نشده به اندرونى آمدند چنان مرا تنگ در آغوش فشرد و گريست كه من نيز از شادى با او همراه شدم. اين مدّت دستور دادم خياطى زبده به نام مادام كتى كه از فرانسه آمده بود با پارچه هاى فرانسوى لباسى نقده دوزى به همراه مادام رفعت برايم بدوزند، حليمه خاتون مشاطه نيز با دستيارش به عمارتم آمده بودند.
از شنيدن اين خبر بسى مسرور و شادمان گشتم، شب هنگام قبله عالم كسل خيالى به اتاق مرصّع آمد. سبب پريشان احوالى او را جويا شدم فرمود حكيم پولاك در رقعه اى مرقوم نمودند كه مظفرالدين ميرزا خلط دماغ دارند و مناسب براى منصب ولايت عهدى نيستند شايد پسر گلين خانم را به ولايتعهدى برسانم. لبخندى زده گفتم همين پسرك كوچك شش ماهه را؟ او مرا نگريست فرمود جز او كسى را مناسب نمى دانم زيرا هم مادرش قاجاريه است و هم از همسر عقدى است.
گفتم جانم به قربانت آيا مى خواهى رسواى خاص و عام شويد؟ اين همه پسر داريد كه از او مناسب تر هستند. قبله عالم پس از لختى فرمود اگر مظفرالدين ميرزا خلط دماغ هم نداشته باشد مايل نيستم او را بر تخت سلطنت بنشانم زيرا از پدربزرگش فتح الله ميرزا شعاع السلطنه دلخوشى ندارم به ننه قندهارى گفتم اميرنظام را با كاغذ نقاشى كه كشيده بود به اتاق بفرستد، پس از آمدن اميرنظام نقاشى او را به قبله عالم نشان دادم او لبخندى زده فرمود جيران جان ماشاءالله اميرنظام نقاش ماهرى است و به من رفته است.
نگاهِ پر مهرى به او انداخت و چشمانش جرقه اى زد، از اميرنظام تعريف كردم كه پسرى بى بديل و بينظير است و لَلَه اش از او كمال رضايت را دارد. قبله عالم لبخندى زده فرمود همين طور است. چند شب گذشت و شبى در مجلس شورى صدراعظم پيشنهاد ولايتعهدى اميرنظام را مطرح نمود، قبله عالم به جهت اينكه مرا عقد نداشت مخالفت نمود. شاهزادگان قاجارى و رجال با تطميع صدراعظم همگى اميرنظام را انتخاب كردند. قبله عالم پس از چند شب تفكّر روزى مرا به خوابگاه وعده خواست، وقتى پا به درون اتاق گذاشتم بى هيچ حرف و حديثى مرا سخت در آغوش فشرده پيراهن از تنم كند و عمل عشق بازى را با شور و حرارت گذراند. سپس بر روى تخت نشسته نگاهى عاشقانه بر من افكنده فرمود فردا صبح در تالار خوابگاه با چادر و روبنده حاضر باش.
حس خوبى داشتم پرسيدم چه كسى را قرار است ببينم او آهسته لپ صورت مرا كشيده هيچ نگفت. روز بعد حمّام واجب شده بودم، پس از استحمام رخت بر تن كرده عطر بنفشه به خود زده با چادر و روبنده به تالار خوابگاه همايونى رفتم. آنجا قبله عالم را بر روى صندلى مطلا منتظر خود ديدم، جلو رفته نزدش نشستم. پس از لختى خواجه در را گشود و ميرزاعبدالغفار منجم باشى داخل تالار شد، پس از سلام و تعظيم بر روى صندلى نشسته و به دستور قبله عالم ساعت سعدى براى عقد مشخص كرد. آهسته گفتم اعليحضرت عقد چه كسى؟ نگاهى عاشقانه بر من انداخت و از تورى پشت روبنده چشمانِ شوخش را ديدم با صداى بلندى فرمود عقد نوّاب عليّه عاليه جيران خانم فروغ السلطنه. نفسم حبس شد.
دانستم قبله عالم امروز تصميم گرفته است هم مرا عقد نمايد و هم ملقب به لقب فروغ السلطنه گشتم، منجم باشى ساعت سعد عقد را معين نمود و قرار شد ده روز بعد مراسم عقد به ميمنت و مبارك انجام شود. همان روز آخوند خبر كرده ستاره خانم تبريزى را مطلقه نمودند، ستاره خانم پس از طلاق درخواست كرد از اندرونى خارج گردد و گفت مايل نيستم صيغه ى اعليحضرت بمانم.
قبله عالم پذيرفت و ستاره خانم همان روز كه مطلقه شد اسباب و اثاث اش را جمع نموده پس از وداع با اهالى حرمخانه از اندرونى با همه قصه هاى تلخ و شيرينش وداع كرده و به سوى سرنوشت جديدى رفت. والده شاه متغير شده و با عتاب با قبله عالم سخن راند شگفتا قبله عالم بى توجه به والده شاه دست در شانه هايم انداخته فرمود از امروز جيران خانم توسط ما به موجب فرمانى ملقب به فروغ السلطنه گشتند. اهالى حرمخانه بهت زده يك يك جلو آمده عرض تبريك و تهنيّت نمودند. آن روز در تمام عمرم عجيب ترين روز بود، هم به خواسته ام رسيدم هم داراى لقب گشتم. در اين بين به كار دنيا ماندم كه آن شب من خوشحال ترين زن اندرونى و ستاره غمگين ترين بود.
فردايش چاپارى پى بانو فرستادم و خبر عقد را به گوشش رساندم، بانو و خواهرم عصر نشده به اندرونى آمدند چنان مرا تنگ در آغوش فشرد و گريست كه من نيز از شادى با او همراه شدم. اين مدّت دستور دادم خياطى زبده به نام مادام كتى كه از فرانسه آمده بود با پارچه هاى فرانسوى لباسى نقده دوزى به همراه مادام رفعت برايم بدوزند، حليمه خاتون مشاطه نيز با دستيارش به عمارتم آمده بودند.
چند روز قبل از عقد با قبله عالم به خزانه سلطنتى رفتيم و از خزانه يك سرويس جواهر الماس و زمرد كه از غنايم نادرشاه افشار از دربار هند بود قبله عالم براى عقدكنان به من مرحمت نمودند. در اين ايّام والده شاه از شدّت حسد در بستر بيمارى افتاده بود و قصد نداشت در عقدكنان شركت كند.
قبله عالم دستور داده بود عمارت طنابى را خدمه تنظيف نموده و سفره ى عقدى از ترمه سوزنى با كاسه هاى مرصّع جواهرنشان مزين به ياقوت و زمرّد كه براى دربار جلال الدين اكبرشاه بود بيارايند همه چيز مهيّاى عقدكنانى با شكوه و جلال بود، خواجه ها رقعه هاى دعوت را ميان مهمانان سرشناش و شاهزادگان قاجارى پخش نموده بودند. يك روز قبل از عقد به ميمنت و شكرگزارى اين اتفاق فرخنده به زيارت شاهزاده عبدالعظيم رفتم. براى اولادم نيز رخت فرنگى دست دوز ابتياع نموده بودم، شب عقدكنان تا سحر سر در سينه ى ستبر قبله ى عالم از خوشى ابياتى چند از حافظ براى قبله عالم خواندم. قبله عالم كه از شوق من سخت به خنده افتاده بود مرا در آغوش فشرد.
روز عروسى به حمّام چهار حوض اندرون رفتم از همان صبح بساط ساز و آواز به راه بود، پس از استحمام در حمّام بلورين قصر كه بى شباهت به يك مجلس عروسى نبود از آنجا بيرون آمده حليمه خاتون مشاطه چيره دست دربار عثمانى مرا به نكويى آراست، موهايم را با لوله داغ فر زده، بر ابروانم وسمه و بر چشمانم سرمه زده صورتم را سرخاب سفيداب كرده و پودرى چرب به رنگ سرخ بر لبانم زد. وقتى خود را در آينه ديدم بسى مشعوف گشتم خوشحالى از طالع سعدم در چهره ام نمايان بود. لباس نقده دوزى خود را كه پارچه اش به رنگ سفيد و نقره اى بود بر تن كرده نيم تاجى از الماس بر سرم گذاشته، سرويس جواهر را بر سينه، گوش و دستم آويخته منتظر بچه هايم بودم. آن چه در اين ميان بر خنده و شادمانى ام افزود لباس خورشيدكلاه بود كه پيراهنى نقده دوزى از بريده پيراهن من بود.
اميرنظام و اميرتوپخانه ارخالق ترمه سوزنى بر تن كرده بودند، به سوى عمارت طنابى به راه افتادم خدمه و كنيزها در حياط با ديدنم كل كشيده و بر سرم گلبرگ پرپر شده گل رز ريختند. به شاه نشين آيينه كارى تالار طنابى رفتم بر روى صندلى طلاى محمّدشاهى كه بسيار شهره بود نشستم سفره ى عقدم از جواهرات مرصّع برق مى زد. دسته ى گوهر و بنفشه شروع به نواختن كردند، خواجه در را گشود و قبله عالم داخل تالار شد با ديدنش دلم ضعف رفت او ارخالق ترمه سوزنى به رنگ قرمز با دكمه هاى طلا بر تن داشت و بر روى كلاهش جقه الماس پنج پر آويزان شده بود. كمربند جواهر نشانى بر كمر بسته و شمشير مرصّع جواهر آويخته بود. زنان همگى به پايش برخاستند، او با تأنى و طمأنيه جلو آمد و كنارم نشست. آرام در گوشم نجوا كرد جيران فروغ السلطنه جانم بسى زيبا و خواستنى شده ايد، از شرم و لذّت گونه هايم گل انداخت.
ملاابوطالب روضه خوان وارد اندرونى شده با چشمانى بسته در اتاقى ديگر نشست، بانو و خواهرم به همراه خاله و عمه ها و اقوامم حاضر بودند. آخوند پس از كسب اجازه از قبله عالم مى خواست خطبه ى عقد را جارى كند كه خواجه در را گشود از بيم آنكه عقد برهم بخورد ته دلم خالى شده بود، در باز شده مهدعليا وارد شد. او كه قصد آمدن نداشن با كج خلقى كنار گلين خانم نشست، قبله عالم با نگاهى جدى او را نگريست. مجدد به آخوند اذن داد صيغه را بخواند، آخوند شروع به خواندن خطبه عقد نمود پس از سه بار خواندن همگى منتظر بله من بودند نگاهى عاشقانه به قبله عالم انداختم، او كه ديد بله نمى گويم با نگاهى شوخ مرا نگريست از جيبش النگوى طلاى ميناكارى شده درآورده بر دستم انداخت بلاخره سينه صاف كرده با صدايى رسا و با صلابت كه حاكى از عشق و شوريدگى بود بله گفتم.
💢 از عـــاشورا تا ظـــہـــور 💢
https://t.me/joinchat/AAAAAD0yxh3g4EU4kfeL1Q
قبله عالم دستور داده بود عمارت طنابى را خدمه تنظيف نموده و سفره ى عقدى از ترمه سوزنى با كاسه هاى مرصّع جواهرنشان مزين به ياقوت و زمرّد كه براى دربار جلال الدين اكبرشاه بود بيارايند همه چيز مهيّاى عقدكنانى با شكوه و جلال بود، خواجه ها رقعه هاى دعوت را ميان مهمانان سرشناش و شاهزادگان قاجارى پخش نموده بودند. يك روز قبل از عقد به ميمنت و شكرگزارى اين اتفاق فرخنده به زيارت شاهزاده عبدالعظيم رفتم. براى اولادم نيز رخت فرنگى دست دوز ابتياع نموده بودم، شب عقدكنان تا سحر سر در سينه ى ستبر قبله ى عالم از خوشى ابياتى چند از حافظ براى قبله عالم خواندم. قبله عالم كه از شوق من سخت به خنده افتاده بود مرا در آغوش فشرد.
روز عروسى به حمّام چهار حوض اندرون رفتم از همان صبح بساط ساز و آواز به راه بود، پس از استحمام در حمّام بلورين قصر كه بى شباهت به يك مجلس عروسى نبود از آنجا بيرون آمده حليمه خاتون مشاطه چيره دست دربار عثمانى مرا به نكويى آراست، موهايم را با لوله داغ فر زده، بر ابروانم وسمه و بر چشمانم سرمه زده صورتم را سرخاب سفيداب كرده و پودرى چرب به رنگ سرخ بر لبانم زد. وقتى خود را در آينه ديدم بسى مشعوف گشتم خوشحالى از طالع سعدم در چهره ام نمايان بود. لباس نقده دوزى خود را كه پارچه اش به رنگ سفيد و نقره اى بود بر تن كرده نيم تاجى از الماس بر سرم گذاشته، سرويس جواهر را بر سينه، گوش و دستم آويخته منتظر بچه هايم بودم. آن چه در اين ميان بر خنده و شادمانى ام افزود لباس خورشيدكلاه بود كه پيراهنى نقده دوزى از بريده پيراهن من بود.
اميرنظام و اميرتوپخانه ارخالق ترمه سوزنى بر تن كرده بودند، به سوى عمارت طنابى به راه افتادم خدمه و كنيزها در حياط با ديدنم كل كشيده و بر سرم گلبرگ پرپر شده گل رز ريختند. به شاه نشين آيينه كارى تالار طنابى رفتم بر روى صندلى طلاى محمّدشاهى كه بسيار شهره بود نشستم سفره ى عقدم از جواهرات مرصّع برق مى زد. دسته ى گوهر و بنفشه شروع به نواختن كردند، خواجه در را گشود و قبله عالم داخل تالار شد با ديدنش دلم ضعف رفت او ارخالق ترمه سوزنى به رنگ قرمز با دكمه هاى طلا بر تن داشت و بر روى كلاهش جقه الماس پنج پر آويزان شده بود. كمربند جواهر نشانى بر كمر بسته و شمشير مرصّع جواهر آويخته بود. زنان همگى به پايش برخاستند، او با تأنى و طمأنيه جلو آمد و كنارم نشست. آرام در گوشم نجوا كرد جيران فروغ السلطنه جانم بسى زيبا و خواستنى شده ايد، از شرم و لذّت گونه هايم گل انداخت.
ملاابوطالب روضه خوان وارد اندرونى شده با چشمانى بسته در اتاقى ديگر نشست، بانو و خواهرم به همراه خاله و عمه ها و اقوامم حاضر بودند. آخوند پس از كسب اجازه از قبله عالم مى خواست خطبه ى عقد را جارى كند كه خواجه در را گشود از بيم آنكه عقد برهم بخورد ته دلم خالى شده بود، در باز شده مهدعليا وارد شد. او كه قصد آمدن نداشن با كج خلقى كنار گلين خانم نشست، قبله عالم با نگاهى جدى او را نگريست. مجدد به آخوند اذن داد صيغه را بخواند، آخوند شروع به خواندن خطبه عقد نمود پس از سه بار خواندن همگى منتظر بله من بودند نگاهى عاشقانه به قبله عالم انداختم، او كه ديد بله نمى گويم با نگاهى شوخ مرا نگريست از جيبش النگوى طلاى ميناكارى شده درآورده بر دستم انداخت بلاخره سينه صاف كرده با صدايى رسا و با صلابت كه حاكى از عشق و شوريدگى بود بله گفتم.
💢 از عـــاشورا تا ظـــہـــور 💢
https://t.me/joinchat/AAAAAD0yxh3g4EU4kfeL1Q
Telegram
🏴از عاشورا تا ظـهـور🏴
اگر " العجل " بگوییم و برای ظهور آماده نشویم
کوفیــان آخــرالـزمــانـیــم
💢 کانال از عـــاشورا تا ظـــہـــور 💢
https://t.me/joinchat/AAAAAD0yxh3g4EU4kfeL1Q
کوفیــان آخــرالـزمــانـیــم
💢 کانال از عـــاشورا تا ظـــہـــور 💢
https://t.me/joinchat/AAAAAD0yxh3g4EU4kfeL1Q
#قصه_جیران
#قسمت_آخر
با گفتن بله صداى كل كشيدن زنان تالار را فرا گرفت و نقل بود كه كنيزها بر سرم مى ريختند، زنان حرم به خصوص زنان عقدى جلو آمده تبريك گفته هر يك طلا يا جواهرى هديه دادند. مهدعليا چنان كج خلق و عصبانى بود كه كسى را ياراى جلو رفتن نبود بدون هيچ كادويى نشسته صحنه عقد و عروسى را نظاره گر بود، نوبت بانو و اقوامم رسيد به آنها جلوتر سكّه طلا داده بودم و با ننه قندهارى به دكّان حاج محمّدحسن جواهرى فرستاده بودم تا هر يك هديه اى در خور و آبرومند تهيٌه نمايند.
بانو سرويس ياقوت قرمزى هديه داد، اعليحضرت تشكّرى كرده برخاست به مجلس مردانه كه در عمارت كلاه فرنگى كاخ گلستان بود رفته به سلام نشست. دسته نوازندگان شروع به نواختن و هنرنمايى كردند، پس از صرف ناهار كه انواع خورشت، قيمه، قورمه، مسماى بادنجان، بورانى، كبك پلو، كباب برّه و انواع چلوها بود به تالار رفته تا شب به رقص و آواز گذشت. در اين بين اولادم بسى مسرور و مشعوف بودند، با ديدن اميرنظام خستگى از تنم رفت حتم داشتم قبله عالم او را براى ولايت عهدى در نظر گرفته است. پس از اتمام مهمانى به عمارت بازگشتم، خواجه ها سفره عقد را جمع كرده كاسه هاى مرصّع را به خزانه سلطنتى منتقل كردند. به ماه آفرين گفته بودم از گلخانه كاخ گل هاى رز صورتى چيده گلبرگ هايش را در رخت خواب پهن كند، ننه قندهارى اولادم را به اتاقى ديگر برده خواباند. در راهرو زير نور فانوس ها ايستاده بودم، حليمه خاتون و دستيارش عطرى به تنم زده پاهايم را با شير شسته ماساژ دادند. دستور دادم كاسه اى شير و آب در اتاق مرصع بگذارند، در عمارت باز شد و قبله عالم وارد شد. با ديدنم در راهرو كه منتظرش بودم لبخندى زده خود چفت در را گشود و با ديدن بستر ابريشمين مزين به گلبرگ هاى صورتى لبخندى عميق زده عقب برگشته با دست مرا به داخل اتاق فرا خواند، با عشوه وارد اتاق شدم بر روى تخت نشستم، قبله عالم جلو آمده ارخالق ترمه و جواهرات را از تن درآورده بر روى ميز نهاد آرام در گوشم نجوا كرد به آرزويت رسيدى جيران فروغ السلطنه.
لبخندى زده گفتم از آن روزى كه در حباله نكاح شما درآمدم به آرزويم رسيده ام امّا اكنون خيالم آسوده است هيچ چيزى ما را جدا نمى كند جز مرگ. قبله عالم با شنيدن اين خبر اخمى كرده فرمود در اين شب شادمان از فراغ سخن مگو و سپس مرا در آغوش فشرد و بوسيد. هنگامى كه گلبرگ هاى گل بر سرم مى ريخت احساس مى كردم اين رقص آرزوهايم است كه فرشته ها بر سرم مى ريزند. خم شده پاهاى قبله عالم را در تشت طلاى شير ماساژ داشته، با آب شسته و با دستمال ابريشمين پاك كردم. آن عشق بازى شب عقد برايم ملاحتى دگر داشت.
روز بعد از عقدكنان خواننده و نوازنده خبر كرده بودم مشغول عيش و نوش و شادى بوديم، كه ماه آفرين هراسان داخل عمارت شد از او پرسيدم چه شده است؟ گفت بانو جان به دستور مهدعليا، ستاره خانم تبريزى به اندرونى بازگشته اند و زعفران باجى پى آخوندى رفته قرار است قبله عالم او را صيغه نمايند. متحيّر از عمارت بيرون رفتم احساس مى كردم مضحكه خاص و عام شده ام، ديدم قبله عالم به سمت عمارت والده شاه مى رفت پايم را روى پلّه اوّل كه گذاشم بانو دستم را گرفته ممانعت به عمل آورد برگشتم او را نگريستم گفت جيران جان صبور باش، اين حيله مهدعليا است تا ميانه ى تو و شوى را برهم زند.
تو هدفت عقد شدن بود مى خواستى اميرنظام را وليعهد كنى اكنون نصف راه را پيموده اى صبر پيشه كن تا نصف ديگر راه را نيز بروى، براى تو چه فرقى مى كند ستاره يا ديگرى صيغه ى قبله عالم شود. سياست به خرج بده و از اين كار قبله عالم استقبال كن مبادا بى خردى به كار برده اين فرصت طلايى را از دست بدهى و مظفرالدين ميرزا بر منصب ولايت عهدى تكيه زند. پس از لختى تفكّر دانستم او چندان بيراه نمى گويد پذيرفتم نفسى عميق كشيده به داخل عمارت برگشتم. شب قبله عالم نزدم آمد از او استقبال كرده ليوانى چاى به دستش داده گفتم باخبر شدم ستاره خانم را صيغه كرده ايد عجب عمل خدا پسندانه اى بود، قبله عالم فرمود از ابتدا قصد صيغه كردن ستاره را داشتيم او خواهش كرد صيغه نشود و ما اذن خروج داديم امّا اين چند روز او را تحت نظر داشتم ديدم در عمارت برادرش سكنى گزيده و از بس گريسته است كه چيزى نمانده هلاك گردد، والده شاه فرمودند براى سلطنت خوب نيست زنى از اندرونى بيرون رفته و آواره گردد لذا دستور داديم به اندرونى بازگشته صيغه شود تا همين جا تحت حمايت ما قرار گيرد.
با ناراحتى مشغول نوشيدن چاى بودم، قبله عالم كه مرا مى نگريست فرمود البته ستاره حق دارد زيرا برايش قابل درك نيست از اندرونى و آن رفاه دست بكشد امّا شما خاطر خود را مكدر نكنيد. اين چند روز در فكر اين هستم تا انشاءالله به زودى وليعهد قاجاريه را منصوب نمايم، هيچ نگفتم كنارش به سختى به خواب رفتم.
#قسمت_آخر
با گفتن بله صداى كل كشيدن زنان تالار را فرا گرفت و نقل بود كه كنيزها بر سرم مى ريختند، زنان حرم به خصوص زنان عقدى جلو آمده تبريك گفته هر يك طلا يا جواهرى هديه دادند. مهدعليا چنان كج خلق و عصبانى بود كه كسى را ياراى جلو رفتن نبود بدون هيچ كادويى نشسته صحنه عقد و عروسى را نظاره گر بود، نوبت بانو و اقوامم رسيد به آنها جلوتر سكّه طلا داده بودم و با ننه قندهارى به دكّان حاج محمّدحسن جواهرى فرستاده بودم تا هر يك هديه اى در خور و آبرومند تهيٌه نمايند.
بانو سرويس ياقوت قرمزى هديه داد، اعليحضرت تشكّرى كرده برخاست به مجلس مردانه كه در عمارت كلاه فرنگى كاخ گلستان بود رفته به سلام نشست. دسته نوازندگان شروع به نواختن و هنرنمايى كردند، پس از صرف ناهار كه انواع خورشت، قيمه، قورمه، مسماى بادنجان، بورانى، كبك پلو، كباب برّه و انواع چلوها بود به تالار رفته تا شب به رقص و آواز گذشت. در اين بين اولادم بسى مسرور و مشعوف بودند، با ديدن اميرنظام خستگى از تنم رفت حتم داشتم قبله عالم او را براى ولايت عهدى در نظر گرفته است. پس از اتمام مهمانى به عمارت بازگشتم، خواجه ها سفره عقد را جمع كرده كاسه هاى مرصّع را به خزانه سلطنتى منتقل كردند. به ماه آفرين گفته بودم از گلخانه كاخ گل هاى رز صورتى چيده گلبرگ هايش را در رخت خواب پهن كند، ننه قندهارى اولادم را به اتاقى ديگر برده خواباند. در راهرو زير نور فانوس ها ايستاده بودم، حليمه خاتون و دستيارش عطرى به تنم زده پاهايم را با شير شسته ماساژ دادند. دستور دادم كاسه اى شير و آب در اتاق مرصع بگذارند، در عمارت باز شد و قبله عالم وارد شد. با ديدنم در راهرو كه منتظرش بودم لبخندى زده خود چفت در را گشود و با ديدن بستر ابريشمين مزين به گلبرگ هاى صورتى لبخندى عميق زده عقب برگشته با دست مرا به داخل اتاق فرا خواند، با عشوه وارد اتاق شدم بر روى تخت نشستم، قبله عالم جلو آمده ارخالق ترمه و جواهرات را از تن درآورده بر روى ميز نهاد آرام در گوشم نجوا كرد به آرزويت رسيدى جيران فروغ السلطنه.
لبخندى زده گفتم از آن روزى كه در حباله نكاح شما درآمدم به آرزويم رسيده ام امّا اكنون خيالم آسوده است هيچ چيزى ما را جدا نمى كند جز مرگ. قبله عالم با شنيدن اين خبر اخمى كرده فرمود در اين شب شادمان از فراغ سخن مگو و سپس مرا در آغوش فشرد و بوسيد. هنگامى كه گلبرگ هاى گل بر سرم مى ريخت احساس مى كردم اين رقص آرزوهايم است كه فرشته ها بر سرم مى ريزند. خم شده پاهاى قبله عالم را در تشت طلاى شير ماساژ داشته، با آب شسته و با دستمال ابريشمين پاك كردم. آن عشق بازى شب عقد برايم ملاحتى دگر داشت.
روز بعد از عقدكنان خواننده و نوازنده خبر كرده بودم مشغول عيش و نوش و شادى بوديم، كه ماه آفرين هراسان داخل عمارت شد از او پرسيدم چه شده است؟ گفت بانو جان به دستور مهدعليا، ستاره خانم تبريزى به اندرونى بازگشته اند و زعفران باجى پى آخوندى رفته قرار است قبله عالم او را صيغه نمايند. متحيّر از عمارت بيرون رفتم احساس مى كردم مضحكه خاص و عام شده ام، ديدم قبله عالم به سمت عمارت والده شاه مى رفت پايم را روى پلّه اوّل كه گذاشم بانو دستم را گرفته ممانعت به عمل آورد برگشتم او را نگريستم گفت جيران جان صبور باش، اين حيله مهدعليا است تا ميانه ى تو و شوى را برهم زند.
تو هدفت عقد شدن بود مى خواستى اميرنظام را وليعهد كنى اكنون نصف راه را پيموده اى صبر پيشه كن تا نصف ديگر راه را نيز بروى، براى تو چه فرقى مى كند ستاره يا ديگرى صيغه ى قبله عالم شود. سياست به خرج بده و از اين كار قبله عالم استقبال كن مبادا بى خردى به كار برده اين فرصت طلايى را از دست بدهى و مظفرالدين ميرزا بر منصب ولايت عهدى تكيه زند. پس از لختى تفكّر دانستم او چندان بيراه نمى گويد پذيرفتم نفسى عميق كشيده به داخل عمارت برگشتم. شب قبله عالم نزدم آمد از او استقبال كرده ليوانى چاى به دستش داده گفتم باخبر شدم ستاره خانم را صيغه كرده ايد عجب عمل خدا پسندانه اى بود، قبله عالم فرمود از ابتدا قصد صيغه كردن ستاره را داشتيم او خواهش كرد صيغه نشود و ما اذن خروج داديم امّا اين چند روز او را تحت نظر داشتم ديدم در عمارت برادرش سكنى گزيده و از بس گريسته است كه چيزى نمانده هلاك گردد، والده شاه فرمودند براى سلطنت خوب نيست زنى از اندرونى بيرون رفته و آواره گردد لذا دستور داديم به اندرونى بازگشته صيغه شود تا همين جا تحت حمايت ما قرار گيرد.
با ناراحتى مشغول نوشيدن چاى بودم، قبله عالم كه مرا مى نگريست فرمود البته ستاره حق دارد زيرا برايش قابل درك نيست از اندرونى و آن رفاه دست بكشد امّا شما خاطر خود را مكدر نكنيد. اين چند روز در فكر اين هستم تا انشاءالله به زودى وليعهد قاجاريه را منصوب نمايم، هيچ نگفتم كنارش به سختى به خواب رفتم.
روز بعد براى اينكه از تك و تا نيفتم به عمارت ستاره رفته سلام و خوش آمد گفتم او برخاسته با سياست جلو آمده مرا بوسيده تبريك گفت. كنارش نشسته گفتم مگر قرار نبود به كسى ديگر دل ببازى، سر به زير انداخته گفت والده شاه تهديد كردند بايد حكماً به اندرونى باز گردى و گرنه اجازه نمى دهم با مردى ديگر عقد كنى من كه سربار خانواده ام بودم چاره اى نداشته بار دگر به اينجا بازگشتم. لبخندى زده گفتم حكمت چنين بوده است.
مدّتى گذشت مهدعليا و شاهزادگان به قبله عالم براى تعيين منصب ولايت عهدى فشار مى آوردند، روزى در عمارت اميرنظام با او مشغول بازى بودم آغاباشى با فرمانى طلاكوب وارد عمارت شد، فرمان را گرفته متن آن را خواندم با خواندن متن فرمان كه اعليحضرت همايونى پسرم را به منصب ولايت عهدى منصوب نموده بودند قدمى به عقب برداشته بر روى صندلى افتادم. طاقت بار اين خوشى را نداشتم برايم باور پذير نبود كه قبله عالم پسرم را وليعهد نموده است، شتابان برخاسته به عمارتم رفتم. منتظر قبله عالم بودم او در ديوانخانه مشغول رتق و فتق امور ديوانى بود پس از اينكه از راه حياط تخت مرمر داخل اندرونى شد جلو رفته با شادى گفتم قبله عالم جانم به قربانت آيا متن فرمان صحّت دارد او لبخندى زده فرمودند بله.
از خوشحالى همان جا سجده كرده به پاهايش افتادم، او با مهر مرا از زمين بلند كرد. خبر در اندرونى پيچيد، والده شاه غضبناك مرا مى نگريست و به قبله عالم گفتند چرا بدون مشورت چنين كرديد؟ او پاسخ داد در ميان فرزندانم اميرنظام را لايق تر ديدم، گلين خانم و شكوه السلطنه كه هر دو عقدى و پسردار بودند با شنيدن اين خبر هر يك طرفى غش كردند. اميرنظام را ننه قندهارى به حياط آورد، خواجه ها و خدمه همه برايش سر تعظيم كرده سجده كردند و منصب ولايتعهدى را تبريك و تهنيّت گفتند. همان شب چندين گوسفند قربانى كرده ميان فقرا پخش نمودند، خواننده ها به عمارت آمده تا پاسى از شب به ساز و نواز مشغول بودند. فردايش خبر را به گوش بانو رساندم، بانو و پدرم با يك گاو به ميمنت ولايتعهدى اميرنظام به اندرونى آمدند.
خبر مثل توپ در طهران و مملكت پخش شد، شاهزادگان قاجارى بودند كه براى عرض تبريك و تهنيّت به حضور اميرنظام مشرف مى شدند. قبله عالم دستور داد در ميدان ارگ طهران در روز مناسبى جشن عيد ولايت عهدى بگيرند، و نام جشن را عيش امير گذاشتند. چند روز تا جشن عيش مانده بود، بار دگر البسه فاخرى خياط ها برايم دوختند و قبله عالم جواهر الماس به من مرحمت نمودند. رقعه هاى دعوت سلام بين شاهزاده ها و رجال و سفراى ايرانى و فرنگى پخش گرديد، قبله عالم به آقا محمّد حسن، سفارش كرده بود براى دور قبا و دور جبّه ى خود و وليعهد جواهر بياورد تا خياط ها بر روى لباس جواهر بدوزند. اميرنظام كوچكم از اين همه تكريم و احترام شادمان گشته بود و جست و خيز مى كرد، خدمه و خواجه ها چهارچشمى مراقب وليعهد بودند. قبله ى عالم يك روز قبل از جشن در حياط اندرونى كه بساط شادى و آتش بازى مهيّا بود خطاب به اهل حرم فرمود از اين به بعد جيران خانم فروغ السلطنه تحت نام والده وليعهد شناخته مى شوند.
در روز جشن عيش امير به حمّام رفتم و حليمه خاتون مشاطه مرا آراست، پيراهنى نقده دوزى بر تن نموده و نيم تاج زمرد بر سر گذاشتم. در تالار منظر كه از ابنيه فتحعلى شاه قاجار و زيباترين ابينه بود به سلام نشستم، مهمانان دسته دسته وارد مى شدند و تبريك و تهنيّت عرض كرده هداياى گران قيمت كه مزين به طلا و جواهر بود پيشكش مى نمودند. آغاباشى داخل تالار شده وليعهد را در معيّت پسرهاى فتحعلى شاه با خود به ديوانخانه كاخ گلستان برد تا به همراه اعليحضرت به ميدان ارگ طهران براى سلام بروند. صداى توپ و آتش بازى مى آمد، آن روز حس ملكه اى فاتح را داشتم ملكه اى كه سختى راه را به جان خريده تا پسرش پادشاه گردد.
حس خوبى داشتم كه بعدها والده شاه خواهم شد، از حسد و رشك هووها در امان نبودم و بيم گزند داشتم فكرى از سرم گذشت تصميم گرفتم خدمه مورد اعتماد را افزايش دهم. تا شب مهمانى به درازا كشيد و خدمه از مهمانان با سفره اى رنگين پذيرائى نمودند، پس از اتمام مهمانى از بس هديه جمع شده بود آغاباشى هدايا را در وسط تالار منظر گذاشته در تالار را مهر و موم نمود. آن شب من سعادت مند ترين زن در زمين بودم، حس و حالم به نوشتن و به وصف نمى آيد. قبله عالم به اتاق مرصّع آمد با ديدنش به پايش افتاده زبان به تشكّر گشودم او مرا بلند كرده با لبخند فرمود ديگر خيالم از وليعهدم آسوده است، ايمان دارم او زير نظر مادرى با سياست و كياست شما فردى لايق و كاردان براى مملكت خواهد شد و پادشاهى محبوب القلوب مى گردد.
مدّتى گذشت مهدعليا و شاهزادگان به قبله عالم براى تعيين منصب ولايت عهدى فشار مى آوردند، روزى در عمارت اميرنظام با او مشغول بازى بودم آغاباشى با فرمانى طلاكوب وارد عمارت شد، فرمان را گرفته متن آن را خواندم با خواندن متن فرمان كه اعليحضرت همايونى پسرم را به منصب ولايت عهدى منصوب نموده بودند قدمى به عقب برداشته بر روى صندلى افتادم. طاقت بار اين خوشى را نداشتم برايم باور پذير نبود كه قبله عالم پسرم را وليعهد نموده است، شتابان برخاسته به عمارتم رفتم. منتظر قبله عالم بودم او در ديوانخانه مشغول رتق و فتق امور ديوانى بود پس از اينكه از راه حياط تخت مرمر داخل اندرونى شد جلو رفته با شادى گفتم قبله عالم جانم به قربانت آيا متن فرمان صحّت دارد او لبخندى زده فرمودند بله.
از خوشحالى همان جا سجده كرده به پاهايش افتادم، او با مهر مرا از زمين بلند كرد. خبر در اندرونى پيچيد، والده شاه غضبناك مرا مى نگريست و به قبله عالم گفتند چرا بدون مشورت چنين كرديد؟ او پاسخ داد در ميان فرزندانم اميرنظام را لايق تر ديدم، گلين خانم و شكوه السلطنه كه هر دو عقدى و پسردار بودند با شنيدن اين خبر هر يك طرفى غش كردند. اميرنظام را ننه قندهارى به حياط آورد، خواجه ها و خدمه همه برايش سر تعظيم كرده سجده كردند و منصب ولايتعهدى را تبريك و تهنيّت گفتند. همان شب چندين گوسفند قربانى كرده ميان فقرا پخش نمودند، خواننده ها به عمارت آمده تا پاسى از شب به ساز و نواز مشغول بودند. فردايش خبر را به گوش بانو رساندم، بانو و پدرم با يك گاو به ميمنت ولايتعهدى اميرنظام به اندرونى آمدند.
خبر مثل توپ در طهران و مملكت پخش شد، شاهزادگان قاجارى بودند كه براى عرض تبريك و تهنيّت به حضور اميرنظام مشرف مى شدند. قبله عالم دستور داد در ميدان ارگ طهران در روز مناسبى جشن عيد ولايت عهدى بگيرند، و نام جشن را عيش امير گذاشتند. چند روز تا جشن عيش مانده بود، بار دگر البسه فاخرى خياط ها برايم دوختند و قبله عالم جواهر الماس به من مرحمت نمودند. رقعه هاى دعوت سلام بين شاهزاده ها و رجال و سفراى ايرانى و فرنگى پخش گرديد، قبله عالم به آقا محمّد حسن، سفارش كرده بود براى دور قبا و دور جبّه ى خود و وليعهد جواهر بياورد تا خياط ها بر روى لباس جواهر بدوزند. اميرنظام كوچكم از اين همه تكريم و احترام شادمان گشته بود و جست و خيز مى كرد، خدمه و خواجه ها چهارچشمى مراقب وليعهد بودند. قبله ى عالم يك روز قبل از جشن در حياط اندرونى كه بساط شادى و آتش بازى مهيّا بود خطاب به اهل حرم فرمود از اين به بعد جيران خانم فروغ السلطنه تحت نام والده وليعهد شناخته مى شوند.
در روز جشن عيش امير به حمّام رفتم و حليمه خاتون مشاطه مرا آراست، پيراهنى نقده دوزى بر تن نموده و نيم تاج زمرد بر سر گذاشتم. در تالار منظر كه از ابنيه فتحعلى شاه قاجار و زيباترين ابينه بود به سلام نشستم، مهمانان دسته دسته وارد مى شدند و تبريك و تهنيّت عرض كرده هداياى گران قيمت كه مزين به طلا و جواهر بود پيشكش مى نمودند. آغاباشى داخل تالار شده وليعهد را در معيّت پسرهاى فتحعلى شاه با خود به ديوانخانه كاخ گلستان برد تا به همراه اعليحضرت به ميدان ارگ طهران براى سلام بروند. صداى توپ و آتش بازى مى آمد، آن روز حس ملكه اى فاتح را داشتم ملكه اى كه سختى راه را به جان خريده تا پسرش پادشاه گردد.
حس خوبى داشتم كه بعدها والده شاه خواهم شد، از حسد و رشك هووها در امان نبودم و بيم گزند داشتم فكرى از سرم گذشت تصميم گرفتم خدمه مورد اعتماد را افزايش دهم. تا شب مهمانى به درازا كشيد و خدمه از مهمانان با سفره اى رنگين پذيرائى نمودند، پس از اتمام مهمانى از بس هديه جمع شده بود آغاباشى هدايا را در وسط تالار منظر گذاشته در تالار را مهر و موم نمود. آن شب من سعادت مند ترين زن در زمين بودم، حس و حالم به نوشتن و به وصف نمى آيد. قبله عالم به اتاق مرصّع آمد با ديدنش به پايش افتاده زبان به تشكّر گشودم او مرا بلند كرده با لبخند فرمود ديگر خيالم از وليعهدم آسوده است، ايمان دارم او زير نظر مادرى با سياست و كياست شما فردى لايق و كاردان براى مملكت خواهد شد و پادشاهى محبوب القلوب مى گردد.
گفتم يحتمل چنين است، قبله عالم به ميمنت ولايتعهدى وليعهد ماليات ها را نصف كرده و مريض خانه و دواخانه ساخت تا مردم از اين حيث در مضيقه نباشند. براى وليعهد معلمين ايرانى و فرنگى حاذقى گرفتم تا او تحت نظر آنها تعليم بياموزد و در آينده پادشاهى خردمند گردد. مدّتى از عيش امير گذشته بود از قبله عالم خواستم دو كنيز و خواجه برايم بگيرد، او دستور داد آقامحمّدحسن به دنبال كنيزى جوان و قابل اعتماد بگردد. روزى مشغول سياهه كردن هداياى وليعهد و جمع و جور كردن آنها بودم كه آغاباشى با دختركى سيه كرده از اهالى گروس به عمارتم آمده گفت نوّاب عليّه عاليه والده وليعهد ايشان زبيده و كنيز جديد شما است، زبيده را به داخل اتاق دعوت كردم او محو زيبايى اتاق و عمارت شده بود گفتم مى خواهم مراقب وليعهد و در خدمت من باشى با لحن شيرينى تعظيم كرده گفت خانم جان نور چشم من شمائيد هر آن چه بگوييد و بخواهيد انجام مى دهم، از سر مهر دستى بر سرش كشيدم. قبله عالم شب زبيده را در اتاق ديد، فرمود آيا راضى هستيد بگويم همين جا بماند. نگاهى به زبيده انداخته گفتم بله.
چند روز بعد كه زبيده مشغول بازى با خورشيدكلاه بود، آغاباشى با دختركى سفيد پوست و زيبا وارد اندرونى شد. دانستم او كنيز ديگر من است، آغاباشى گفت نوّاب عليّه عاليه ايشان فاطمه خانم از اهالى امامه است. دخترك كه بسى خوش رو و خوش خنده بود تعظيمى كرده با لحن شيرينى گفت خانم جان الهى فاطمه به قربان شما و آن چشم و ابرويت، جان من ناقابل است آن هم براى شما. لبخندى زده مهرش عميق بر دلم نشست به آغاباشى گفتم اين دختر را نزد خود نگاه مى دارم، عصرى قبله عالم به اندرونى آمد زبيده با ديس شيرينى از او استقبال كرد با ديدن فاطمه فرمود آيا كنيز جديد است؟ لبخندى زده گفتم بله و مهرش سخت در دلم نشسته است.
قبله عالم او را موشكافانه نگريست و به آغاباشى فرمود هزينه خريد زبيده و فاطمه را بپردازد و آنها قرار شد تا آخر عمرشان در خدمت من بمانند. زبيده و فاطمه در جلب توجّه از من گوى سبقت را مى ربودند، هر دو زرنگ و زيرك بودند. مادام رفعت برايشان چند دست البسه نو دوخت تا مرتب باشند، تعداد خدمه و خواجه هاى من در اندرون بيش از بقيه بود كه باعث رشك مهدعليا و زنان حرم گشته بود. ننه قندهارى از زبيده خوشش آمده بود و بيشتر اوقات با او بسر مى برد و فاطمه خود را به ماه آفرين چسبانده مشغول آموختن بود.
هر روز با فرزندانم در اندرونى سپرى مى كردم، با اينكه به آرزويم رسيده بودم و اميرنظام وليعهد شده بود امّا ته دلم نوعى تشويش و بى قرارى بود. زندگى روى روال عادى اش افتاده بود، قبله عالم اغلب روزها مشغول رسيدگى به امور مملكتى و ديوانى بود و شب ها را بين زنان اندرونى تقسيم نموده بود. روزى كنار قبله عالم نشستم او مشغول نگارش خاطره ى عيش امير بود لبخندى زده صورت اصلاح شده اش را كه بوى عطر مى داد بوسيده گفتم قبله عالم جانم به قربانت شما منجى من در زندگى هستيد زير نظر شما به هر آن چه در زندگى مى خواستم رسيده ام، او لبخندى زده صورت مرا بر روى كاغذ با هنرمندى تمام كشيد. نقاشى را در قاب مطلا گذاشته به همراه عكس اميرنظام و عكس عيش امير بر روى ديوار آويختم، به شكرانه ى اين نعمت هفته اى يك روز فقرا را اطعام مى دادم. روزگار حجت و خوشى را بر من تمام كرده بود، هر روز خدا را شاكر و قدردان بودم. آوازه ى خوشبختى من تا مدّت هاى مديد نقل هر كوى و برزن بود، من فروغ السلطنه بودم دخترى بازيگوش و ز غوغاى جهان فارغ كه بى هوا از درخت آلبالو به زير پاى قبله عالم افتاده و مهر خود در دلش افكنده و با تلاش مستمر و جان فشانى والده وليعهد گشتم. وليعهدى كه مى رفت پادشاه گردد. هر آغازى را پايانى است قصه ما بسر رسيد، پايان
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
جيران خانم ملقّب به فروغ السلطنه دختر محمّدعلى نام رعيت تجريشى بود، او ابتدا در زمره همسران صيغه اى ناصرالدين شاه قرار داشت و پس از مدّتى ناصرالدين شاه براى اينكه او را عقد كند ستاره خانم تبريزى را مطلقه نموده، جيران را عقد كرد.
جيران صاحب چهار اولاد گشت كه همگى در طفوليت درگذشتند، پسرى در هشت روزگى فوت شد و پسر بزرگش محمّدقاسم ميرزا اميرنظام به منصب ولايتعهدى رسيد و جشن عيش او سه شبانه روز به طول انجاميد، پسر ديگرش ركن الدين ميرزا اميرتوپخانه بود. دخترى داشت موسوم به خورشيدكلاه. پس از جشن عيش وليعهدى اميرنظام پس از مدّت ها ناخوشى درگذشت، متعاقب آن اميرتوپخانه و سپس خورشيدكلاه درگذشتند. جيران به سبب فوت اولادش ناخوش شده و مدّت ها ناخوشى سينه داشت تا اينكه او هم يك سال پس از مرگ اولادش به مرض ناخوشى سينه كه بسيارى آن را سل مى دانستند در جوانى در حالى كه به سى سال نرسيده بود درگذشت و پيكر او را براى دفن به حرم حضرت عبدالعظيم (ع) بردند.
چند روز بعد كه زبيده مشغول بازى با خورشيدكلاه بود، آغاباشى با دختركى سفيد پوست و زيبا وارد اندرونى شد. دانستم او كنيز ديگر من است، آغاباشى گفت نوّاب عليّه عاليه ايشان فاطمه خانم از اهالى امامه است. دخترك كه بسى خوش رو و خوش خنده بود تعظيمى كرده با لحن شيرينى گفت خانم جان الهى فاطمه به قربان شما و آن چشم و ابرويت، جان من ناقابل است آن هم براى شما. لبخندى زده مهرش عميق بر دلم نشست به آغاباشى گفتم اين دختر را نزد خود نگاه مى دارم، عصرى قبله عالم به اندرونى آمد زبيده با ديس شيرينى از او استقبال كرد با ديدن فاطمه فرمود آيا كنيز جديد است؟ لبخندى زده گفتم بله و مهرش سخت در دلم نشسته است.
قبله عالم او را موشكافانه نگريست و به آغاباشى فرمود هزينه خريد زبيده و فاطمه را بپردازد و آنها قرار شد تا آخر عمرشان در خدمت من بمانند. زبيده و فاطمه در جلب توجّه از من گوى سبقت را مى ربودند، هر دو زرنگ و زيرك بودند. مادام رفعت برايشان چند دست البسه نو دوخت تا مرتب باشند، تعداد خدمه و خواجه هاى من در اندرون بيش از بقيه بود كه باعث رشك مهدعليا و زنان حرم گشته بود. ننه قندهارى از زبيده خوشش آمده بود و بيشتر اوقات با او بسر مى برد و فاطمه خود را به ماه آفرين چسبانده مشغول آموختن بود.
هر روز با فرزندانم در اندرونى سپرى مى كردم، با اينكه به آرزويم رسيده بودم و اميرنظام وليعهد شده بود امّا ته دلم نوعى تشويش و بى قرارى بود. زندگى روى روال عادى اش افتاده بود، قبله عالم اغلب روزها مشغول رسيدگى به امور مملكتى و ديوانى بود و شب ها را بين زنان اندرونى تقسيم نموده بود. روزى كنار قبله عالم نشستم او مشغول نگارش خاطره ى عيش امير بود لبخندى زده صورت اصلاح شده اش را كه بوى عطر مى داد بوسيده گفتم قبله عالم جانم به قربانت شما منجى من در زندگى هستيد زير نظر شما به هر آن چه در زندگى مى خواستم رسيده ام، او لبخندى زده صورت مرا بر روى كاغذ با هنرمندى تمام كشيد. نقاشى را در قاب مطلا گذاشته به همراه عكس اميرنظام و عكس عيش امير بر روى ديوار آويختم، به شكرانه ى اين نعمت هفته اى يك روز فقرا را اطعام مى دادم. روزگار حجت و خوشى را بر من تمام كرده بود، هر روز خدا را شاكر و قدردان بودم. آوازه ى خوشبختى من تا مدّت هاى مديد نقل هر كوى و برزن بود، من فروغ السلطنه بودم دخترى بازيگوش و ز غوغاى جهان فارغ كه بى هوا از درخت آلبالو به زير پاى قبله عالم افتاده و مهر خود در دلش افكنده و با تلاش مستمر و جان فشانى والده وليعهد گشتم. وليعهدى كه مى رفت پادشاه گردد. هر آغازى را پايانى است قصه ما بسر رسيد، پايان
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
جيران خانم ملقّب به فروغ السلطنه دختر محمّدعلى نام رعيت تجريشى بود، او ابتدا در زمره همسران صيغه اى ناصرالدين شاه قرار داشت و پس از مدّتى ناصرالدين شاه براى اينكه او را عقد كند ستاره خانم تبريزى را مطلقه نموده، جيران را عقد كرد.
جيران صاحب چهار اولاد گشت كه همگى در طفوليت درگذشتند، پسرى در هشت روزگى فوت شد و پسر بزرگش محمّدقاسم ميرزا اميرنظام به منصب ولايتعهدى رسيد و جشن عيش او سه شبانه روز به طول انجاميد، پسر ديگرش ركن الدين ميرزا اميرتوپخانه بود. دخترى داشت موسوم به خورشيدكلاه. پس از جشن عيش وليعهدى اميرنظام پس از مدّت ها ناخوشى درگذشت، متعاقب آن اميرتوپخانه و سپس خورشيدكلاه درگذشتند. جيران به سبب فوت اولادش ناخوش شده و مدّت ها ناخوشى سينه داشت تا اينكه او هم يك سال پس از مرگ اولادش به مرض ناخوشى سينه كه بسيارى آن را سل مى دانستند در جوانى در حالى كه به سى سال نرسيده بود درگذشت و پيكر او را براى دفن به حرم حضرت عبدالعظيم (ع) بردند.
مراسم ختم باشكوهى برايش در مسجد سلطانى بازار بزرگ طهران منعقد گشت كه چندين روز به طول انجاميد. اسباب و اثاث او ميان خدمه و كنيزهايش تقسيم شد، ناصرالدين شاه چنان از غم مرگش بى تاب شده بود كه اجازه نداد اسباب جيران را احدى جز خدمت كارانش به ارث ببرند. زبيده خانم امين اقدس گروسى و فاطمه خانم امامه اى انيس الدّوله كنيزهاى جيران فروغ السلطنه بودند كه گردنبند طلسم جيران را هر دو يك مهره اش را به ارث برده و بعد از مرگ جیران همسران صيغه اى ناصرالدين شاه قاجار گشتند ولی هيچ يك صاحب اولادى نشدند. روزى ناصرالدين شاه بر سر قبر جيران برای فاتحه خوانى رفته بود با اندوه گفته بود اگر خداوند در آخرت و در آن دنيا جيران را به من مرحمت نمايد از داشتن حورى صرف نظر مى نمايم. گر چه جیران را که داشت با بقیه هم خواب بود و بعد از مرگ جیران هم کنیزهای جیران را به صیغه خود درآورد.
ناصرالدين شاه سى و چند سال بعد از مرگ جيران خود نيز بر سر قبر جيران و اولادش ترور شد و ديده از جهان فانى فرو بست. مرگ ناصرالدين شاه در سر قبر او بر اعتبار و شهرت جيران در ميان اهالى شهر افزود و قصه ها برايش گفتند.
جيران در طول عمر كمى كه داشت زنى بود که مثل زنان دیگر ناصرالدین شاه که شاهد هم خوابگی شوهرشان با کنیزهایشان و دخترکان و زنان دیگر و غلام بچه ها و حتی خواهرهایشان بودند دردهای عاطفی و روانی بسیاری را تحمل کرد و بسیار تحقیر شد. او هم مثل بقیه زنهای اندرونی میبایست در جشن زنبارگی ناصرالدین شاه شرکت میکرد و حتی شادی میکرد و شاهد میبود که شوهرش جلوی چشمانش با زنی دیگر برای همخوابگی به خلوت میروند.
تصويرى از جيران موجود نيست جز دو نقاشى كه ناصرالدین شاه از او با مداد طراحى نموده است.انچه خواندید نوه پنجم امینه اقدس گروسی که کنیز جیران بود وب علت زیبایی او وفاطمه امامه ای (امامه روستایی در شمال تجریش میباشد که نام خانوادگی اهالی امامی میباشند )
خاطرات جیران را نوه امینه اقدس کنیز جیران نوشته که این کنیز که جزو زنان صیغه ای شاه بوده کلید خزانه سلطنتی در دست اوبود
ولی از هشتادوسه زنان قبله عالم هیچکدام مقام وموقعیت جیران دختر حاج محمد تجریشی باغبان شاه قاجار را نتوانست ب دست اورد
قبر جیران در قبرستان باغ طوطی که ب علت داشتن درختان چنار سرب فلک کشیده که محل زندگی طوطیان سبزبوده که اززمان پناهنده شدن همایون شاه نوه اکبر شاه مغول ب ایران ب شاه عباس صفوی که با ارسال ارتش قزلباش تاج وتخت را مجددا ب همایون شاه باز گرداند ومحمدشاه نوه همایون ب افغان های متجاوز ب ایران که اصفهان را تصرف وشاه سلطان حسین را کشتند وهشت سال ایران را تاراج وب زنان ودختران تجاوز واشرف دو دختر شاه صفوی را ب زنی گرفت که اعجوبه تاریخ ایران که ایرانیان ب علت عدم مطالعه ب خوبی این قهرمان ملی که تنها شاهی بعداز اسلام توانست ایران را ب وسعت وقدرت زمان انوشیروان ساسانی از ایل پاساری (باسری فعلی)رساند وارتش هندرا درکنار پایتختش شکست داد وجان شاه هندراوتاج وتخترا ب اوبخشید وشاه هند گنجینه جواهرات سلطنتی را ب نادر بخشید وب عقددراوردن دخترشاه مغول هند برای پسر ش رضاقلی خان که ب نادر گفت درعمامه پدرم دو الماس کوه نور ودریای نور پنهان هست ونادرهم کلاه پوستین خودش را ب سر شاه هند گزارد وعمامه شاه هندرا ب سر خودش گزارد ودوالماس راب ایران اورد کوه نور درتاج شاه ایران باقی ماند ودریای نور دربازوی لطفعلی خان زندبود که درطبس ب اسارت حسین خان حاکم طبس درامد سپس الماس دریای نور درتاج ملکه انگلیس سردراورد واکنون در گنجینه سلطنتی انگلیس باقیست
جیران یکی ازملکه های نامی ایران چون ماندانا مادر کوروش یا استر مردخای سوگلی یهودی خشیارشاه که مقبره اش درهمدان که پایتخت سوم پاساری ها بود میباشد وزیارتگاه قوم یهود هست ویهودیان بعداز شکر خداوند درکنیسه های یهودی درسراسر دنیا برای ارامش روح کوروش هرروز سه مرتبه رو ب بیت المقدس دعا میخوانند ونام کوروش در توراه بیترین نامی هست که ذکر شده ناصرالدینشاه قاجار اخرین شاهی بود که حرمسرا داشت ولی درسفرحج ب مکه با یک درجه دار سعودی کهدر سازمان پلیس خدمت میکرد اشنا شدم وچون عربی را صحبت مینمایم(چون همسرم وشوهر خواهرم عرب زبان هستند)پرسیدم چند همسرداری وجواب داد من خیلی کم همسردارم تعداد همسران من شش نفر هستند وهریک از مالزی تایلند تا لبنان سوریه والبانی ومالی درافریقاکه در فصل حج باهزینه دولت سعودی ب کشورهای مادری با همه فرزندانشان وکنیز هایشان ب مدت یک ماه رفته وپس از ماه ذی الحجه ب سعودی باز میگردند
درایجا لازم میدانم از شاهزاده میترا مسعود قاجار عضدی ب خاطر ارائه این مطالب سپاسگزاری نمایم ایشان نوه ظل السلطان حاکم اصفهان در زمان ناصرالدینشاه بوده اند وباسپاس از شما تا مطلب جدیدی دیگر شمارا ب خدای عاشقان ومهربان وزیبا ودانا میسپارم
از محبت خار ها گل میشود
باسپاس 🌷🌹🌺
لطف الله ترقی
ناصرالدين شاه سى و چند سال بعد از مرگ جيران خود نيز بر سر قبر جيران و اولادش ترور شد و ديده از جهان فانى فرو بست. مرگ ناصرالدين شاه در سر قبر او بر اعتبار و شهرت جيران در ميان اهالى شهر افزود و قصه ها برايش گفتند.
جيران در طول عمر كمى كه داشت زنى بود که مثل زنان دیگر ناصرالدین شاه که شاهد هم خوابگی شوهرشان با کنیزهایشان و دخترکان و زنان دیگر و غلام بچه ها و حتی خواهرهایشان بودند دردهای عاطفی و روانی بسیاری را تحمل کرد و بسیار تحقیر شد. او هم مثل بقیه زنهای اندرونی میبایست در جشن زنبارگی ناصرالدین شاه شرکت میکرد و حتی شادی میکرد و شاهد میبود که شوهرش جلوی چشمانش با زنی دیگر برای همخوابگی به خلوت میروند.
تصويرى از جيران موجود نيست جز دو نقاشى كه ناصرالدین شاه از او با مداد طراحى نموده است.انچه خواندید نوه پنجم امینه اقدس گروسی که کنیز جیران بود وب علت زیبایی او وفاطمه امامه ای (امامه روستایی در شمال تجریش میباشد که نام خانوادگی اهالی امامی میباشند )
خاطرات جیران را نوه امینه اقدس کنیز جیران نوشته که این کنیز که جزو زنان صیغه ای شاه بوده کلید خزانه سلطنتی در دست اوبود
ولی از هشتادوسه زنان قبله عالم هیچکدام مقام وموقعیت جیران دختر حاج محمد تجریشی باغبان شاه قاجار را نتوانست ب دست اورد
قبر جیران در قبرستان باغ طوطی که ب علت داشتن درختان چنار سرب فلک کشیده که محل زندگی طوطیان سبزبوده که اززمان پناهنده شدن همایون شاه نوه اکبر شاه مغول ب ایران ب شاه عباس صفوی که با ارسال ارتش قزلباش تاج وتخت را مجددا ب همایون شاه باز گرداند ومحمدشاه نوه همایون ب افغان های متجاوز ب ایران که اصفهان را تصرف وشاه سلطان حسین را کشتند وهشت سال ایران را تاراج وب زنان ودختران تجاوز واشرف دو دختر شاه صفوی را ب زنی گرفت که اعجوبه تاریخ ایران که ایرانیان ب علت عدم مطالعه ب خوبی این قهرمان ملی که تنها شاهی بعداز اسلام توانست ایران را ب وسعت وقدرت زمان انوشیروان ساسانی از ایل پاساری (باسری فعلی)رساند وارتش هندرا درکنار پایتختش شکست داد وجان شاه هندراوتاج وتخترا ب اوبخشید وشاه هند گنجینه جواهرات سلطنتی را ب نادر بخشید وب عقددراوردن دخترشاه مغول هند برای پسر ش رضاقلی خان که ب نادر گفت درعمامه پدرم دو الماس کوه نور ودریای نور پنهان هست ونادرهم کلاه پوستین خودش را ب سر شاه هند گزارد وعمامه شاه هندرا ب سر خودش گزارد ودوالماس راب ایران اورد کوه نور درتاج شاه ایران باقی ماند ودریای نور دربازوی لطفعلی خان زندبود که درطبس ب اسارت حسین خان حاکم طبس درامد سپس الماس دریای نور درتاج ملکه انگلیس سردراورد واکنون در گنجینه سلطنتی انگلیس باقیست
جیران یکی ازملکه های نامی ایران چون ماندانا مادر کوروش یا استر مردخای سوگلی یهودی خشیارشاه که مقبره اش درهمدان که پایتخت سوم پاساری ها بود میباشد وزیارتگاه قوم یهود هست ویهودیان بعداز شکر خداوند درکنیسه های یهودی درسراسر دنیا برای ارامش روح کوروش هرروز سه مرتبه رو ب بیت المقدس دعا میخوانند ونام کوروش در توراه بیترین نامی هست که ذکر شده ناصرالدینشاه قاجار اخرین شاهی بود که حرمسرا داشت ولی درسفرحج ب مکه با یک درجه دار سعودی کهدر سازمان پلیس خدمت میکرد اشنا شدم وچون عربی را صحبت مینمایم(چون همسرم وشوهر خواهرم عرب زبان هستند)پرسیدم چند همسرداری وجواب داد من خیلی کم همسردارم تعداد همسران من شش نفر هستند وهریک از مالزی تایلند تا لبنان سوریه والبانی ومالی درافریقاکه در فصل حج باهزینه دولت سعودی ب کشورهای مادری با همه فرزندانشان وکنیز هایشان ب مدت یک ماه رفته وپس از ماه ذی الحجه ب سعودی باز میگردند
درایجا لازم میدانم از شاهزاده میترا مسعود قاجار عضدی ب خاطر ارائه این مطالب سپاسگزاری نمایم ایشان نوه ظل السلطان حاکم اصفهان در زمان ناصرالدینشاه بوده اند وباسپاس از شما تا مطلب جدیدی دیگر شمارا ب خدای عاشقان ومهربان وزیبا ودانا میسپارم
از محبت خار ها گل میشود
باسپاس 🌷🌹🌺
لطف الله ترقی