داستانگی | بر اساس واقعیت
1 subscriber
1 photo
23 links
داستان، زندگی...داستانگی
اینجا داستان واقعی بخون.
Download Telegram
داستان 4

میگفت:

چهارسال پیش شوهرم بدون اینکه من حتی درجریان باشم، سند خونه رو برمیداره میره ضامن دوستش میشه؛ اون هم سند رو میگیره و میره پول نزول برمی‌داره و فرار می‌کنه.
به خاطر این اتفاق ما چهارساله مستأجریم. شکایت کردیم و دادگاه به نفع ما رای داده(مدارک داشتیم) حکم دستگیری داریم ولی بایدخودمون بگیریمش! طرفم راحت داره زندگیشو می‌کنه. آبرو، حیثیت و خونه سرمایه چندین سال کارکردنمون به باد رفت. البته خانواده همسرم معتقدن اگر من زن زندگی بودم این اتفاق نمی‌افتاد.






داستانگی | بر اساس واقعیت
اینستاگرام
داستان 5

میگفت:

سال پیش، پلیس ماشین همکار جوونمون رو به خاطر مسائل حجاب نگه داشته بود. وسط ماجرا بحث بالا گرفت و ایشون یه سیلی به مأمور زد.
پلیس ازش شکایت کرد و من رفتم ضامنش شدم تا آزادش کنن. با کلی اصرار از قاضی شماره مأمور رو هم گرفتم تا رضایت بده. حالا همین پنجشنبه، نامزدی همکارمون با آقای پلیسه!




داستانگی | بر اساس واقعیت
اینستاگرام
داستان 6

میگفت:

پدرمرحوم من باسواد بود و فرهنگی؛ خواهر کوچکتر از من تو ۱۵ سالگی ازدواج کرد و من در۱۷ سالگی دانشگاه قبول شدم. یه روز که مقابل آیینه موهای بلندم رو شونه میکردم، پدرم به کُردی به مادرم گفت دخترت خراب شده جلوی من موهاشو شونه می‌کنه زود شوهرش بده بره تا شر درست نکرده و من به ماه نکشیده ازدواج کردم!





داستانگی | بر اساس واقعیت
اینستاگرام
داستان 7

میگفت:

شش سالمون بود کل خونوادمونو گاز گرفت، عموم چهار صبح ماشینش خراب شده بود اومد بود دنبال بابام که ماشینشو ببره. هرچی درزد دید کسی باز نمیکنه از در اومد بالا و دید مثل جنازه‌ایم و همه‌مونو یه نفری کشید تو حیاط و نجاتمون داد، چند سال بعدم تو تصادف مرد و بدنشو اهداکردن به ۴ تا آدم دم مرگ...



داستانگی | بر اساس واقعیت
اینستاگرام
داستان 8

میگفت:

اگه بابای کسی پولدار نباشه برای ۹۹% آدمها هیچ راهی وجود نداره که ماهی حتی ۱۰۰میلیون در بیارند. حالا شبانه روز کون خودشون رو هم پاره کنند فرقی نداره...



داستانگی | بر اساس واقعیت
اینستاگرام
داستان 9

میگفت:

اگرنکاح صرفه خود را نسبت به رابطه نامشروع از دست بدهد، تعداد زیادی از شما خانم‌های محجبه در فرآیند رقابت با دختران لوند بی‌قید و بند که همه عمر مهارت اغواگری مردان آموخته‌اند حذف خواهید شد!




داستانگی | بر اساس واقعیت
اینستاگرام
داستان 10

میگفت:

یکی از شوک های فرهنگیم توی تهران این بود که صف زنونه مردونه جداست توی نونوایی :///




داستانگی | بر اساس واقعیت
اینستاگرام
داستان 11

میگفت:

این رو همین الانم که می‌خوام تعریف می‌کنم، موهای تنم سیخ شده و هنوزم باورم نمیشه وهیچ توجیهی واسش ندارم. عموم یه بار می‌خواسته از خیابون رد بشه، ماشین زیرش می‌کنه می‌خوره به تیزی گاردریل و تقریبا گردنش قطع میشه و سرش فقط با یه ذره پوست به بدنش وصل بوده. منتظر آمبولانس بودن که یه یارویی که می‌گفتن یه لباس سبز تنش بوده، میاد و یه چیزی دم گوش عموم میگه و بعدش سر عموم رو به بدنش می‌‌چسبونه و میشه مثل روز اول و انگارنه انگار تصادف کرده.
بعدشم مَرده می‌ره دنبال کارش. عموم با حالت گیج و منگی بلند میشه و میفته دنبال یارو و بهش میگه تو کی هستی؟ یارو جوابی
نمیده. عموم میفته به پاش و با گریه و زاری بهش میگه التماست می‌کنم، فقط بگو کی هستی. یارو همچنان جواب نمیده.
اما عموم ول کن نبوده و پاش رو گرفته بود و با گریه می‌گفت تا نگی کی هستی ولت نمی‌کنم. اونم بالاخره دلش به رحم میاد و جواب عموم رو میده و میگه: مخلص شما، چسب دوقلوی رازی!😂






داستانگی | بر اساس واقعیت
اینستاگرام
داستان 12

میگفت:

بچه بودم رفتیم پیکنیک گفتم من دستشویی دارم بابام گفت برو پشت بوته ها گفتم من بلدنیستم ، گفت کاری نداره برو زیپتو بده پایین دودولتو درآر جیش کن ، منم رفتم پشت بوته ها زیپمو دادم پایین ، دودولمو درآوردم و ریدم :))))





داستانگی | بر اساس واقعیت
اینستاگرام
داستان 13

میگفت:

وقتی9 ساله بودم یک روز صبح از خواب بیدار شدم دیدم دیشب مادرم تو خواب مرده و من و خواهرم تا صبح پبش مرده‌ش بودیم. پدرمم از قبل مرده بود. خواهر کوچکترم رو بغل کردم از خونه رفتیم بیرون و به همسایه ها گفتم چه اتفاقی افتاده. از اون به بعد مادو تا بچه بدون بزرگتر زندگی کردیم.





داستانگی | بر اساس واقعیت
اینستاگرام
داستان 14

میگفت:

پدربزرگ رفیقم ۱۵ سالش بود مامان بزرگ رفیقمو تو گهواره دیده بود گفت این برای منه ۱۵ سال صبر کرد تو ۳۰ سالگی با اون دختره ازدواج کرد. قشقایی بودن.





داستانگی | بر اساس واقعیت
اینستاگرام
داستان 15

میگفت:

یه مریض شش ساله اومده تخت بغل صبا. داستانش اینه که رفته تو حیاط بازی کنه. تصمیم میگیره طنابی رو که برای آویزون کردن گوسفند بوده، باز کنه. صندلی میذاره زیرپاش با طناب ور بره، طناب میفته دور چونه‌ش و صندلی میفته. مادره میره لباس پهن کنه میبینه بچه آویزون و کبوده.






داستانگی | بر اساس واقعیت
اینستاگرام
داستان 16

میگفت:

بابابزرگ مامانم سادیسم داشته و شکاک بوده هفت تا زن داشته به این ترتیب که اول با یکی ازدواج میکرده بعد بهشون شک میکرده که با مرد دیگه‌ای رابطه دارن تو خونه زندونیشون میکرده و کتک میزدشون. بعد طلاق میگرفته میرفته نفر بعدی و همین روال تکرار میشده.

- زن یکی مونده به اخریش تو کتکاش کور شد.

- یکی از زناشو وقتی حامله بوده دم حوض با زنجیر انقد میزنتش که بچش سقط میشه و حوض پر خون میشه(چون فک میکرده بچه یکی دیگس)

- نمیبردشون بیرون برای کفش خریدن بجاش روی مقوا پاهاشونو میزاش دور کف پارو خط میکشید میبرد کفاشی ک براشون کفش بخره(زن و دختراشو)
- تموم پنجره های خونه رو با گل پوشونده بود که مبادا جنس مذکری به دختراش و زناش نگاه کنن و بلعکس.

- یکی از دختراش تو یه بیماری یا حادثه «دقیق یادم نیس» فلج میشه برای همیشه چون دکتر نبرده بوده خونه درمانش کنن چون دکترای اون زمان همشون مرد بودن و از نظرش نامحرم نباید معاینه میکرده دخترشو.

- حتی زمانی که مامانبزرگم ازدواج میکنه اولین بچشم زایمان میکنه این زندونی کردنش ادامه داشته «وقتی بابابزرگم میرفته شهرای دیگ بار ببره میرفته، باباش میومده درو قفل میزده که چون شوهرت نیس حق بیرون رفتن نداری که نامحرم نگات کنه»







داستانگی | بر اساس واقعیت
اینستاگرام
داستان 17

میگفت:

همسایه‌ی باغ ما یه پیرمرده بود که خیلی باغش بزرگ و پربار بود. یه روز دو تا بچه یواشکی میان تو باغش و چندتا از میوه‌هاشو میخورن؛ این پیرمرده هم با بیل میفته دنبالشون که بترسونتشون؛ یهو جنون بهش دست میده و با بیل اینا رو میکشه و تو باغ خودش خاکشون میکنه؛ بعد از ۲۳سال موقع مرگش اعتراف کرد.





داستانگی | بر اساس واقعیت
اینستاگرام
داستان 18

میگفت:

زن عموم یه خواهر کوچیک خوشگل داشته؛ چهارنفر بهش تجاوز میکنن و بعد به کسی چیزی نمیگه یه روز با مادرش میره حموم عمومی یکی از خانما میگه دخترتو کی شوهر دادی کی حامله شد ما نفهمیدیم؟ اونجا متوجه میشه که دخترش حاملس؛ صبر میکنه تا بچه به دنیا بیاد، به محض به دنیا اومدنش دفنش میکنه.





داستانگی | بر اساس واقعیت
اینستاگرام
داستان 19

میگفت:

موقعی که داشتیم جهیزیه میخریدیم شرایط اینکه زودتر خونه اجاره کنیم نداشتیم. یکی از اتاقای خونمون پر شده بود و مادرشوهرم گفت یه سری لوازم بیارین خونه ما. من بعد دوسال فهمیدم یه سری لوازم آشپزخونه منو خرد خرد ازم دزیده و برداشته برای جهیزیه دخترش :)))






داستانگی | بر اساس واقعیت
اینستاگرام
داستان 20

میگفت:

یه دوستی داریم برای حقوق بازنشستگی پدر خانم، زن و شوهر طلاق صوری گرفتن. بلافاصله شوهر وسایلشو جمع کرد برد و با یکی از دوست‌های دخترشون که همش با دخترشون رفت و آمد (بیشتر آمد داشت) خونه گرفتن و زندگی جدیدشونو شروع کردن.





داستانگی | بر اساس واقعیت
اینستاگرام
داستان 21

میگفت:

سال ها پیش مدرسه ای میرفتم که به اصطلاح شاگرد اول ها و تیزهوشان اونجا درس میخوندن؛ جزو شاگرد اولا شدم
و قرار بود که لوح تقدیر و کادو بهمون بدن.
مدیر صدام کرد دفتر و گفت به اولیات بگو بیان مدرسه؛ پرسیدم چیزی شده؛ گفت نه برای دعوت به مراسمه.

دوره رکود مسکن بود و بابام بدجوری گرفتار مسائل مالی بود و یجورایی ورشکست شده بود؛ هرشب یه طلب کار جلو در خونمون بست مینشست که بابامو خفت کنه و مامانم با کلی التماس ردشون میکرد میرفتن که آبرومون جلو در و همسایه نره 😞.
با همه بچگیم میفهمیدم که نباید خرج واسه خونوادم بتراشم.

واسه همین رفتم به ناظم الکی گفتم پدر و مادرم تهران نیستن؛ نمیشه بگید مدیر چیکارشون داره ؛ اونم گفت واسه تهیه کادوتونه...
موضوع رو فهمیدم و هیچی به بابام نگفتم چون واقعا میدونستم نداره که بده و قیافه طلبکارا و گریه و التماسای مادرم همش جلو چشام بود
خلاصه هر روز مدیرو میپیچوندم.

تا روزی که مراسم بود.
آخر زنگ تفریح همه به صف بودن و اولیا هم بودن؛ ما رو صدا کردن رو سکو که تقدیر کنن...
یادم نمیره همرو خوندن و تقدیرنامه و جایزه بهشون دادن و دوستام خوشحال ازینکه یه جعبه بزرگ دستشونه.
آخرین نفر منو صدا کردنو یه لوح تقدیر دادن بهم...

تو دلم حس غرور داشتم ولی ...
در اون حین زل زده بودم به لوح تقدیر و دیدم اسممو اشتباه نوشته و این موضوع تنها چیز بامزه ای بود که خندوندتم و یهو اومدم با لبخند به مدیر گفتم؛ آقا اسممو ببین اشتباه نوشتن؛ یهو نه گذاشت و نه برداشت گفت واسه چیزی که پول ندادی ایراد نگیر.

گفت همین رو هم از جیب خودمون دادیم و زیادتم هست.
هیچ وقت لحنِ مدیر و حرفش رو یادم نمیره؛ تا دم خونه گریه میکردم و غرورم له شده بود و حس خفگی داشتم...
یه مدت پول جمع کردم و رفتم دم دفتر مدیر و گفتم پول لوح تقدیر چنده میخوام پولشو بدم ؛ گفت لازم نکرده اون هدیه مدرسه ست.

خلاصه درد همین حرف همیشه توو دلم مونده و یجورایی باعث شد که خیلی زود وارد دنیای کار بشم که هرچی رو که میخوام داشته باشم و حرف از مردم نشنوم و هیچوقت وقت از کادو و سورپرایز خوشم نیومده.


داستانگی | بر اساس واقعیت
اینستاگرام
داستان 22

میگفت:

مادربزرگم وقتی فوت کرد خونه‌ی ما بود؛خونمون پر مهمون شده بود ولیآمبولانس هنوز نیومده بودجنازه رو ببره. عمه‌ام گفت فعلا به مهمونا صبحانه بدیم تاآمبولانس برسه؛ آقا نمیدونید چه صحنه‌ی دارکی بودملت جلو پای جنازه سر سفره خیلی ریلکس در حال صبحانه خوردن :)))))))




داستانگی | بر اساس واقعیت
اینستاگرام
داستان 23

میگفت:

همسایمون بعد ۴۰ سال زندگی مشترک با زنش به مشکل میخوره و زنه میگه طلاق میخوام و بچه‌هاش هم طرف زنه رو میگیرن؛ اینم خانومش رو سوار ماشین میکنه میره وسط بیابون دست و پای زنه رو میبنده و با ماشین آتیشش میزنه و فیلمش رومیفرسته برای بچه‌هاش.






داستانگی | بر اساس واقعیت
اینستاگرام