شیریني ھا
حاج خانم یك "كیك یزدي " بزرگ برداشته است و بِه ان گاز بزرگي زده . یك تكه بزرگ كیك یزدي در داخل دھانش بلاتكلیف این طرف و ان طرف میرود . تورم مواجي صورت لاغرش راطي مي كند و عینك ته استكاني اش با ھر فشاري كه دندانھا به كیك مي اورند بالا و بایین میرود .چادر را كنار میزند دستمالي از جیب كتش بیرون مي اورد و اشك ھا را ازز یر عینك باك میكند و در عین حال یك نارنگي از توي سیني اي كھ جلویش قرار گرفتھ بر میدارد و توي دامنش كه در حال نشسته گود افتاده مي اندازد و زیر لب دعا مي خواند. بوست كیك یزدي در ھوا رھا میشود و ارام روي قبر مي افتد و كلمه "پدري مهربان ) را مي بوشاند . قاري دارد قران میخواند و صدایش از بلندگو با خش خش بخش میشود . اقاي مھندس نارنگي را كھ برمیدارد بلافاصلھ بوست میكند و نیمي از ان را در دھان میگذارد . براي كندن بوست بِه ھردودست نیاز دارد بنابراین عصا را لاي دوبا میگذارد و وقتي نيمه دوم را در دھان گذاشت دوباره با ھردودست به عصا تكيه میكند . اب نارنگي از كنار لب چكه میكند و روي كت مشكي و خوش دوختي كھ بنظر گشاد میرسد میریزد . او گریھ نمیكند فقط میلرزد از سرما یا از مرگ یا از ھردو . شوكت خانم روبروي حاج خانم نشستھ و بھ شدت و با تكان دادن سر گریھ میكند نارنگي برنمي دارد اما در وقفھ كوتاھي كھ در گریھ اش بدید مي اید خرمایي را با بستھ برشده در دھان میگذارد . اقا جواد بالاي سر حاج خانم ایستاده و دارد درگوشي با اقا مصطفي صحبت میكند ھركدام یك نارنگي برمیدارند . اقا مصطفي كھ عینك افتابي خوش تركیبي بھ چشم زده نارنگي را در جیب میگذارد و "میكادو"ي كوچكي را كھ از قبل در دست داشت میبلعد . جواد اقا نارنگي را كنار "میكادو " در دست راستش میگیرد و بھ صحبت ادامھ میدھد .بھجت خانم درحالي كھ دست ھایش را با گريه تكان میدھد بِه فریده خانم كھ بایین بایش نشستھ مي نگرد و بِه انسوي قبر انجا كه روي یك قاليچه سبد میوه و سیني ھاي شیریني و حلوا گذاشته شده اشاره میكند . فریده خانم از جا بلند میشود سیني حلوا را برمیدارد و دور میگرداند و در راه بوست نارنگي اي را كھ دارد میخورد توي ھوا رھا میكند . بوست نارنگي ارام مي افتد روي قبر روي اعداد تولد 1305 وفات 1384 را كاملا مي بوشاند . شوكت خانم نگاه دیگري بِه امیر كھ روبرویش با دست ھاي بھ ھم قفل شده ایستاده است مي اندازد و باز بھ ھمان قسمت خوراكي ھا اشاره میكند . امیر ازجا بلند میشود و ازفلاكس بزرگي كه بالاي قالیچھ و روي قبر مجاور گذاشتھ اند توي لیوان ھاي یك بار مصرف چایي میریزد . یك جعبه نان خامه اي در برابر اقاي دكتر قرار میگیرد اقاي دكتر دور تر از قبر و زیر درختي ایستاده است دوتا نان خامه اي برمیدارد و زیر لب دعا مي خواند . خانم دكتر كه نزدیك تر و بالاي سر شوكت خان ایستاده نگاه تندي بھ او میكند . اقاي دكتر میكوشد یكي از نان خامھ اي ھا را سرجایش بگذارد اما دیر شده . حالا جعبھ نان خامھ اي روبروي اقاي صالحي است كه در ھم دردي با اقاي دكتر او ھم دوتا برمیدارد . نان خامه اي ھم بوست ظریفي دارد كھ اولین ان قل مي خورد روي اول مصرعي مي افتد كھ با " انكھ تاج سرم بود .." شروع میشود . البتھ ھنوز ھم میتوان این بیت را میشود خواند بوست نان خامھ خیلي كوچك است . ھردو نان خامه اي در گونه ھاي متورم اقاي دكتر گم میشوند . فلور خانم به تعداد بچه هايي كه با خود اورده ھشت عدد نان خامه اي برمیدارد – ھركدام دوتا – و سعي میكند بالاتر از جعبه را نگاه نكند . در دست ھاي بچه ھا جائي براي نان خامه اي نيست سه تا را بازهم در يك دستش نگه ميدارد یكي راميخوردوبقيه را به پسر بزرگ ميدهد تا نگھدارد . براي بقيه نان خامه اي نمیماند . اقاي مھندس باز عصا را لاي باھا گذاشته بایكدست چاي و با یكدست حلوا مي خورد . جواد اقا نارنگي اش را بوست میكند بوست نارنگي مي افتد بین كلمات حاج و اسماعیل روي قبر . قاري كارش را تمام كرده و حالا مداح دارد صحبت ھاي مقدماتي را میكند كھ اقاي دكتر ناگھان فریاد كوتاھي میكشد"اخ.." چایي داغ روي شلوارش ريخته . خانم دكتر باز ھم نگاھي تند میكند . اودارد با ظرافت قند را در دھان مزه میكند تا چایي برسد . " بنده از طرف خانواده محترم مرحوم حاج اسماعیل صفا از كلیھ شركت كنندگان در این مراسم برشكوه چھلم تشكر میكنم و بعد بھ دنبال مكثي بھ اھنگ اضافه كرد " چھل روزه كه بابا از در نیومد ....." صداي شیون زنھا و گریه مرد ھا بالا میگیرد حواداقا و اقا مصطفي در حاليكه ھمچنان گرم تعریفند دست ھا را بالاي بیشاني میگذارند و شانه ھارا تكان میدھند . حاج خانم اما گريه را متوقف میكند و چھار انگشت
را داخل سیني حلوائي میبرد كه جلویش گرفته اند . شوكت خانم نمیتواند لقمھ حلوایي را كھ داخل نان بیچیده شده كنار بزند به سرعت و در حالي كه ھیچ وقفه اي در شیونش بدید نیاید دوتا را داخل دامنش مي اندازد .
حاج خانم یك "كیك یزدي " بزرگ برداشته است و بِه ان گاز بزرگي زده . یك تكه بزرگ كیك یزدي در داخل دھانش بلاتكلیف این طرف و ان طرف میرود . تورم مواجي صورت لاغرش راطي مي كند و عینك ته استكاني اش با ھر فشاري كه دندانھا به كیك مي اورند بالا و بایین میرود .چادر را كنار میزند دستمالي از جیب كتش بیرون مي اورد و اشك ھا را ازز یر عینك باك میكند و در عین حال یك نارنگي از توي سیني اي كھ جلویش قرار گرفتھ بر میدارد و توي دامنش كه در حال نشسته گود افتاده مي اندازد و زیر لب دعا مي خواند. بوست كیك یزدي در ھوا رھا میشود و ارام روي قبر مي افتد و كلمه "پدري مهربان ) را مي بوشاند . قاري دارد قران میخواند و صدایش از بلندگو با خش خش بخش میشود . اقاي مھندس نارنگي را كھ برمیدارد بلافاصلھ بوست میكند و نیمي از ان را در دھان میگذارد . براي كندن بوست بِه ھردودست نیاز دارد بنابراین عصا را لاي دوبا میگذارد و وقتي نيمه دوم را در دھان گذاشت دوباره با ھردودست به عصا تكيه میكند . اب نارنگي از كنار لب چكه میكند و روي كت مشكي و خوش دوختي كھ بنظر گشاد میرسد میریزد . او گریھ نمیكند فقط میلرزد از سرما یا از مرگ یا از ھردو . شوكت خانم روبروي حاج خانم نشستھ و بھ شدت و با تكان دادن سر گریھ میكند نارنگي برنمي دارد اما در وقفھ كوتاھي كھ در گریھ اش بدید مي اید خرمایي را با بستھ برشده در دھان میگذارد . اقا جواد بالاي سر حاج خانم ایستاده و دارد درگوشي با اقا مصطفي صحبت میكند ھركدام یك نارنگي برمیدارند . اقا مصطفي كھ عینك افتابي خوش تركیبي بھ چشم زده نارنگي را در جیب میگذارد و "میكادو"ي كوچكي را كھ از قبل در دست داشت میبلعد . جواد اقا نارنگي را كنار "میكادو " در دست راستش میگیرد و بھ صحبت ادامھ میدھد .بھجت خانم درحالي كھ دست ھایش را با گريه تكان میدھد بِه فریده خانم كھ بایین بایش نشستھ مي نگرد و بِه انسوي قبر انجا كه روي یك قاليچه سبد میوه و سیني ھاي شیریني و حلوا گذاشته شده اشاره میكند . فریده خانم از جا بلند میشود سیني حلوا را برمیدارد و دور میگرداند و در راه بوست نارنگي اي را كھ دارد میخورد توي ھوا رھا میكند . بوست نارنگي ارام مي افتد روي قبر روي اعداد تولد 1305 وفات 1384 را كاملا مي بوشاند . شوكت خانم نگاه دیگري بِه امیر كھ روبرویش با دست ھاي بھ ھم قفل شده ایستاده است مي اندازد و باز بھ ھمان قسمت خوراكي ھا اشاره میكند . امیر ازجا بلند میشود و ازفلاكس بزرگي كه بالاي قالیچھ و روي قبر مجاور گذاشتھ اند توي لیوان ھاي یك بار مصرف چایي میریزد . یك جعبه نان خامه اي در برابر اقاي دكتر قرار میگیرد اقاي دكتر دور تر از قبر و زیر درختي ایستاده است دوتا نان خامه اي برمیدارد و زیر لب دعا مي خواند . خانم دكتر كه نزدیك تر و بالاي سر شوكت خان ایستاده نگاه تندي بھ او میكند . اقاي دكتر میكوشد یكي از نان خامھ اي ھا را سرجایش بگذارد اما دیر شده . حالا جعبھ نان خامھ اي روبروي اقاي صالحي است كه در ھم دردي با اقاي دكتر او ھم دوتا برمیدارد . نان خامه اي ھم بوست ظریفي دارد كھ اولین ان قل مي خورد روي اول مصرعي مي افتد كھ با " انكھ تاج سرم بود .." شروع میشود . البتھ ھنوز ھم میتوان این بیت را میشود خواند بوست نان خامھ خیلي كوچك است . ھردو نان خامه اي در گونه ھاي متورم اقاي دكتر گم میشوند . فلور خانم به تعداد بچه هايي كه با خود اورده ھشت عدد نان خامه اي برمیدارد – ھركدام دوتا – و سعي میكند بالاتر از جعبه را نگاه نكند . در دست ھاي بچه ھا جائي براي نان خامه اي نيست سه تا را بازهم در يك دستش نگه ميدارد یكي راميخوردوبقيه را به پسر بزرگ ميدهد تا نگھدارد . براي بقيه نان خامه اي نمیماند . اقاي مھندس باز عصا را لاي باھا گذاشته بایكدست چاي و با یكدست حلوا مي خورد . جواد اقا نارنگي اش را بوست میكند بوست نارنگي مي افتد بین كلمات حاج و اسماعیل روي قبر . قاري كارش را تمام كرده و حالا مداح دارد صحبت ھاي مقدماتي را میكند كھ اقاي دكتر ناگھان فریاد كوتاھي میكشد"اخ.." چایي داغ روي شلوارش ريخته . خانم دكتر باز ھم نگاھي تند میكند . اودارد با ظرافت قند را در دھان مزه میكند تا چایي برسد . " بنده از طرف خانواده محترم مرحوم حاج اسماعیل صفا از كلیھ شركت كنندگان در این مراسم برشكوه چھلم تشكر میكنم و بعد بھ دنبال مكثي بھ اھنگ اضافه كرد " چھل روزه كه بابا از در نیومد ....." صداي شیون زنھا و گریه مرد ھا بالا میگیرد حواداقا و اقا مصطفي در حاليكه ھمچنان گرم تعریفند دست ھا را بالاي بیشاني میگذارند و شانه ھارا تكان میدھند . حاج خانم اما گريه را متوقف میكند و چھار انگشت
را داخل سیني حلوائي میبرد كه جلویش گرفته اند . شوكت خانم نمیتواند لقمھ حلوایي را كھ داخل نان بیچیده شده كنار بزند به سرعت و در حالي كه ھیچ وقفه اي در شیونش بدید نیاید دوتا را داخل دامنش مي اندازد .
حالا قاصدین قبر ھاي دیگر خیلي زیاد میشوند مدعوین بِه ترتیب با سیني خیار اب برتقال شیریني كشمشي شیریني نارگیلي انجیر و خرما با اشكال مختلف بذیرایي میشوند . اقاي دكتر دور از چشم ھمھ تقریبا ھیچ موھبتي را رد نمیكند .اقاي مھندس روي یكي از قبر ھا نشسته و روبرویش روي قبر بساطي برباست .
قاري تمام كرده است از همه تشكر ، براي خانواده صبر و براي ان مرحوم رحمت ارزو میكند سكوتي بر قرار شده ھمھ در تعمقي معنوي به سر میبرند . صداي فابل توجھي از شكم اقاي دكتر برمیخیزد . چیزي خارج نشده تمام صدا حاصل نوعي فعل و انفعال داحلي اما غیر قابل كنترل است . اقاي دكتر رویش را برمیگرداند تا نگاھش در نگاه تند خانم نیفتد . . حاج خانم با دست اشاره میكند حالش خوب نیست گريه نمیكند حالش به دلایلي نامعلوم به ھم خورده اما میكوشد ان را به عزا نسبت دھد . امیر و فریده زیر بغل حاج خانم را میگیرند او روي دست انھا بلند میشود اما وقتي بلند شد جلوتر از ان ھا میدود . بشت اولین درخت مینشید كسي او را نمي بیند . . اتفاقاتي مي افتد كه حال او را بھتر میكند . برمي خیزد و بِه جمع عزادارني كه دارند مراسم چھلم را ترك میكنند میبیوندد.
پايان داستان شيريني ها
قاري تمام كرده است از همه تشكر ، براي خانواده صبر و براي ان مرحوم رحمت ارزو میكند سكوتي بر قرار شده ھمھ در تعمقي معنوي به سر میبرند . صداي فابل توجھي از شكم اقاي دكتر برمیخیزد . چیزي خارج نشده تمام صدا حاصل نوعي فعل و انفعال داحلي اما غیر قابل كنترل است . اقاي دكتر رویش را برمیگرداند تا نگاھش در نگاه تند خانم نیفتد . . حاج خانم با دست اشاره میكند حالش خوب نیست گريه نمیكند حالش به دلایلي نامعلوم به ھم خورده اما میكوشد ان را به عزا نسبت دھد . امیر و فریده زیر بغل حاج خانم را میگیرند او روي دست انھا بلند میشود اما وقتي بلند شد جلوتر از ان ھا میدود . بشت اولین درخت مینشید كسي او را نمي بیند . . اتفاقاتي مي افتد كه حال او را بھتر میكند . برمي خیزد و بِه جمع عزادارني كه دارند مراسم چھلم را ترك میكنند میبیوندد.
پايان داستان شيريني ها
❤1
Forwarded from داستان هاي بابك زماني
كراوات
چطور مي توانستم حدس بزنم كه دكتر حسيني ما اهل قم بوده است . با ان سبيل قيطاني بيراهن نارنجي برشاخ و برگ و ان بوي غليظ ادوكلن . اصلا اين يك درس اخلاقي است كسي كه با همكارنزديك خود در طول عمر يك ارتباط عميق انساني برقرار نكند بعد از مرگ دوستش حال و روزي بهتر از اين نخواهد داشت كه بايك كتو شلوار مشكي يكدست بيراهن يفيد اهار و كراوات مشكي در حاليكه كفش هاي ورني اش را در كه داخل يك كيسه نايلوني بد بو فروكرده وسط اين جماعت از قم امده چمباتمه بزند و هزار بار ارزو كند كه يا اين كراوات كنده شود يا زمين دهان بازكند و او را در خود فرو ببرد يا حداقل مجلس تمام شود واو بتواند در ميان جمعيت گم وگور شود . حقت همين است بنشين تمام اين نگاه ها يي را دزديده بر كراواتت مي افتند بجان بخر با چشم تمام گردن ها را دودو بزن ببين كراوات ميبيني كه دريغ از حتي يك كروات كشي بچه گانه تا تو باشي ديگر از اين لوس بازي ها در نياوري بين اين جماعت كاسب و بازاري با اين ريش ها ي نتراشيده و كت وشلوار تيره و كابشن سربازي و بيراهن چروك مثل يك ادم فرنگ زده مرعوب غرب يك گوشه –نه اصلا وسط جمعيت -كز نكني . اصلا چه معني دارد كه ادم اينقدر با اطرافيان خودش تفاوت داشته باشد . گيرم كسي چيزي بر زبان نياورد ولي مگر ميشود معناي اين نگاه هاي دزديده اي را كه ناگهان از جلو به عقب و مستقيم روي كراوات برتاب ميشوند نفهميد ؟
صبح جمعه كه از خواب بيدار شدم ناگهان به ياد اوردم كه امروز دوتا مجلس ختم هست بشت سرهم . اينكه ناگهان چنين مسئله اي را به ياد اوردم خود باعث مسرت بود چراكه اغلب اينگونه مراسم را فراموش مي كنم . شايد هم جمعه بودن انروز باعث شده بود كه به ياد بياورم . اغلب مجالس ختم وسط هفته است ان هم ساعت هاي سه و جهار بعد از ظهر يعني درست وسط وقت مطب . البته كه كار ويزيت بيماران كار خدابسندانه تري است تا شركت در ختم ادمي كه ديگر براي او نميشود كاري كرد اما بايد اعتراف كنم كه اگر ساعت چهار بعد از ظهر در مراسم ختمي در ان طرف شهر شركت كني تابروي و برگردي بهتر است از درامد ان روز مطب صرف نظر كني ! به همين خاطر است كه هميشه مادرم بنده را شماتت ميكند كه در مراسم فاميل هيچ وقت شركت نميكني . اما ان روز خوشبختانه جمعه بود و ميشد بايك تير دو نشان زد و دوتا مجلس ختم رفت تا با تعريف اين اقدام مهم سنتي براي خانم والده شايد بتوان بخشي از اب رفته را به جوي بازگرداند .لباس رسمي مشكي با كراوات سياه هم براي جبران هرچه جدي ترمافات بود . اول بايد به مجلس حتم دكتر حسيني جراح و از انجا به مجلس ختم خانم اقاي دكتر جوادي همكار ديگر ميرفتم . دكتر حسيني يك خورده ادم غير عادي اي بود بيخود رفته بود بيش متخصص قلب كه سينه ام درد ميكند و كارش به انزيو گرافي كشيد . انزيو گرافي قلب طبيعي بود اما در اتاق ريكاوري با برستار دعوايش ميشود ودرجا دچار وقفه قلبي ميشو د . اما مجلس دوم مجلس خانم اقاي دكتر جوادي بود بيچاره او هم دچار دردقفسه سينه ميشود ودر راديوگرافي متوجه ميشوند كه سرطان تمام ريه را گرفته است .هنوز روحاني مسجد خطبه خودش را شروع نكرده كه من هم مثل بسياري ديگر از اخرين فرصث استفاده كرده بعد از خداحافظي با صاحب عزا مسجد را ترك مي كنم . در اتوموبيل با لج كراوات لعنتي را از گردنم باز ميكنم وبا شدت هرچه تمام تر به گوشه ماشين برت ميكنم .
مسجد تبريزي هاي مقيم مركز مسجد تميز و اراسته ايست بالاي شهر با اعتماد به نفسي كه از نداشتن كراوات بيدا كرده و با لذتي كه از وزش مطبوع باد بر گردن عريانم ميبرم بله هاي قسمت مردان مسجد را بايين مي روم تا به صف صاحبان عزا كه به بيشواز من از روي صندلي برخاسته اند برسم. شش مر د در سنين مختلف از بيست تا شصت سال با جهره هايي غمزده به ترتيب دست بيش مي اورند تا با من دست بدهند همه سرادربا مشكي بسيار شيك و تميز با موهاي براق شانه كرده و بيراهن سفيد و البته با كراوات در اخر صف به دكتر جوادي همكار عزيزم بر مي خورم كه با چهره اي اشكبار روي صندلي نشسته است او هم بسيار شيك وتميز بنظر مي رسد با كت و شلوار مشكي راه راه موي فلفل نمكي كوتاه و ريش مشكي يكدست و البته كراوات . معلوم است كه باز هم ريشش را از بالا و بايين كادر بندي نكرده اما همين ريش با حدود نامشخص هم با كراوات تركيبي بسيار شيك و مطبوع ميسازد . كراوات بر گردن اقاي دكتر جوادي هم از ان نوادر روزگار است . دكتر جوادي هم از ان ادم هاي عجيب و غريب است يك عمر كراوات نزد كه نزد حالا در مجلس ختم خانمش كراواتي شده و با بقيه مردم فرق بيداكرده . وقتي كه بر ميخيزد تا با هم ديدن كنيم احساس مي كنم به يك جا نگاه دوخته است گردن لخت و بي كراوات من ! در داخل مسجد هم به بي كراواتي انگشت نما هستم . گوش تا گوش مردان ميانه سال و بير روي صندلي دارند به خطبه روحاني مسجد گوش مي دهند فض
چطور مي توانستم حدس بزنم كه دكتر حسيني ما اهل قم بوده است . با ان سبيل قيطاني بيراهن نارنجي برشاخ و برگ و ان بوي غليظ ادوكلن . اصلا اين يك درس اخلاقي است كسي كه با همكارنزديك خود در طول عمر يك ارتباط عميق انساني برقرار نكند بعد از مرگ دوستش حال و روزي بهتر از اين نخواهد داشت كه بايك كتو شلوار مشكي يكدست بيراهن يفيد اهار و كراوات مشكي در حاليكه كفش هاي ورني اش را در كه داخل يك كيسه نايلوني بد بو فروكرده وسط اين جماعت از قم امده چمباتمه بزند و هزار بار ارزو كند كه يا اين كراوات كنده شود يا زمين دهان بازكند و او را در خود فرو ببرد يا حداقل مجلس تمام شود واو بتواند در ميان جمعيت گم وگور شود . حقت همين است بنشين تمام اين نگاه ها يي را دزديده بر كراواتت مي افتند بجان بخر با چشم تمام گردن ها را دودو بزن ببين كراوات ميبيني كه دريغ از حتي يك كروات كشي بچه گانه تا تو باشي ديگر از اين لوس بازي ها در نياوري بين اين جماعت كاسب و بازاري با اين ريش ها ي نتراشيده و كت وشلوار تيره و كابشن سربازي و بيراهن چروك مثل يك ادم فرنگ زده مرعوب غرب يك گوشه –نه اصلا وسط جمعيت -كز نكني . اصلا چه معني دارد كه ادم اينقدر با اطرافيان خودش تفاوت داشته باشد . گيرم كسي چيزي بر زبان نياورد ولي مگر ميشود معناي اين نگاه هاي دزديده اي را كه ناگهان از جلو به عقب و مستقيم روي كراوات برتاب ميشوند نفهميد ؟
صبح جمعه كه از خواب بيدار شدم ناگهان به ياد اوردم كه امروز دوتا مجلس ختم هست بشت سرهم . اينكه ناگهان چنين مسئله اي را به ياد اوردم خود باعث مسرت بود چراكه اغلب اينگونه مراسم را فراموش مي كنم . شايد هم جمعه بودن انروز باعث شده بود كه به ياد بياورم . اغلب مجالس ختم وسط هفته است ان هم ساعت هاي سه و جهار بعد از ظهر يعني درست وسط وقت مطب . البته كه كار ويزيت بيماران كار خدابسندانه تري است تا شركت در ختم ادمي كه ديگر براي او نميشود كاري كرد اما بايد اعتراف كنم كه اگر ساعت چهار بعد از ظهر در مراسم ختمي در ان طرف شهر شركت كني تابروي و برگردي بهتر است از درامد ان روز مطب صرف نظر كني ! به همين خاطر است كه هميشه مادرم بنده را شماتت ميكند كه در مراسم فاميل هيچ وقت شركت نميكني . اما ان روز خوشبختانه جمعه بود و ميشد بايك تير دو نشان زد و دوتا مجلس ختم رفت تا با تعريف اين اقدام مهم سنتي براي خانم والده شايد بتوان بخشي از اب رفته را به جوي بازگرداند .لباس رسمي مشكي با كراوات سياه هم براي جبران هرچه جدي ترمافات بود . اول بايد به مجلس حتم دكتر حسيني جراح و از انجا به مجلس ختم خانم اقاي دكتر جوادي همكار ديگر ميرفتم . دكتر حسيني يك خورده ادم غير عادي اي بود بيخود رفته بود بيش متخصص قلب كه سينه ام درد ميكند و كارش به انزيو گرافي كشيد . انزيو گرافي قلب طبيعي بود اما در اتاق ريكاوري با برستار دعوايش ميشود ودرجا دچار وقفه قلبي ميشو د . اما مجلس دوم مجلس خانم اقاي دكتر جوادي بود بيچاره او هم دچار دردقفسه سينه ميشود ودر راديوگرافي متوجه ميشوند كه سرطان تمام ريه را گرفته است .هنوز روحاني مسجد خطبه خودش را شروع نكرده كه من هم مثل بسياري ديگر از اخرين فرصث استفاده كرده بعد از خداحافظي با صاحب عزا مسجد را ترك مي كنم . در اتوموبيل با لج كراوات لعنتي را از گردنم باز ميكنم وبا شدت هرچه تمام تر به گوشه ماشين برت ميكنم .
مسجد تبريزي هاي مقيم مركز مسجد تميز و اراسته ايست بالاي شهر با اعتماد به نفسي كه از نداشتن كراوات بيدا كرده و با لذتي كه از وزش مطبوع باد بر گردن عريانم ميبرم بله هاي قسمت مردان مسجد را بايين مي روم تا به صف صاحبان عزا كه به بيشواز من از روي صندلي برخاسته اند برسم. شش مر د در سنين مختلف از بيست تا شصت سال با جهره هايي غمزده به ترتيب دست بيش مي اورند تا با من دست بدهند همه سرادربا مشكي بسيار شيك و تميز با موهاي براق شانه كرده و بيراهن سفيد و البته با كراوات در اخر صف به دكتر جوادي همكار عزيزم بر مي خورم كه با چهره اي اشكبار روي صندلي نشسته است او هم بسيار شيك وتميز بنظر مي رسد با كت و شلوار مشكي راه راه موي فلفل نمكي كوتاه و ريش مشكي يكدست و البته كراوات . معلوم است كه باز هم ريشش را از بالا و بايين كادر بندي نكرده اما همين ريش با حدود نامشخص هم با كراوات تركيبي بسيار شيك و مطبوع ميسازد . كراوات بر گردن اقاي دكتر جوادي هم از ان نوادر روزگار است . دكتر جوادي هم از ان ادم هاي عجيب و غريب است يك عمر كراوات نزد كه نزد حالا در مجلس ختم خانمش كراواتي شده و با بقيه مردم فرق بيداكرده . وقتي كه بر ميخيزد تا با هم ديدن كنيم احساس مي كنم به يك جا نگاه دوخته است گردن لخت و بي كراوات من ! در داخل مسجد هم به بي كراواتي انگشت نما هستم . گوش تا گوش مردان ميانه سال و بير روي صندلي دارند به خطبه روحاني مسجد گوش مي دهند فض
Forwarded from داستان هاي بابك زماني
اي سالن از بوي گلاب و البته ادوكلن هاي جورواجور اقايان بر شده است همه در لباس هاي تيره با كراوات هاي مشكي و ساكت مي تواني حدس بزني قيافه هايا امراي سابق ارتش هستند يا كارمندان عاليرتبه بازنشسته يا تجاري كه يك با در خارج و يك با در داخل دارند . خود را يك لحظه در ميان جمع تجسم ميكنم كت و شلوار مشكي اندكي براق با بيراهن سفيد برفي با يقه باز درست مثل يك كلاه مخملي بي كلاه . اي كاش با دكتر جوادي ديده بوسي نميكردم بيچاره ابرويش با اين دوست كلاه مخملي بين فاميل و بستگان رفت . ارزو ميكنم كاش زودتر زمين دهان باز كند و مجلس تمام بشود . خانم دكتر جوادي بيچاره مرحوم شده اين وسط روحاني مسجد هم وقت گير اورده ودرباره اراستگي مومنين صحبت مي كند . وقتي كه مجلس تمام شد و به اطراف چرخيديم با سرعت مسجد را ترك ميكنم . ووقتي با دكتر جوادي خداحافظي مي كنم زير لب زمزمه ميكنم كه "زت زياد " و با خودم مي گويم اين هم يك درس اخلاقي ديگر كه دوستت همسايه ات همكارت را نمي شناسي نمي داني كجا زندگي ميكني
پايان داستان كراوات
پايان داستان كراوات
شب آخر
وقتي صداي آخرين پيچ قفل به گوشش رسيد خود را در جعبه اي از سيمان يافت كه گويي ديوارهايش هرلحظه نزديك تر مي آمدند . بِه ديوار سيماني تكيه ميدهد نه روي تخت كه روي زمين مينشيند و بِه ديوار چرك و پيس روبرو كه پر از نوشته هاي دور و نزديك است خيره ميشود . كم كم آخرين صدا ها خاموش ميشود و او تنها سوتي ممتد در گوش هايش احساس ميكند انگار قطاري نزديك ميشود مي آيد از او عبور ميكند و ميرود . صداي همهمه و فرياد در گوشش ميپيچد . در ميان گروهي از تظاهر كنندگان پيش ميرود هيچ با خودش نيست . خود را بخشي از يك سيلاب عمومي تصور ميكند . شعارها صداها نورها و فرياد ها همه زنده بسيار زنده بِه نظر ميرسند ناگاه بِه ياد مي اورد كه اين آخرين شب است تلاش ميكند فرياد بزند اما صدايي بيرون نمي آيد . راستي اگر اين آخرين شب است پس او در ميان اين جماعت چه ميكند ؟ چرا همه در جوش و خروشند ؟ چرا همه فرياد ميزنند ؟ چرا فرياد در حلقش خشك شده أست ؟ انگار دارد خفه ميشود نفس بالا نمي آيد ناگاه چيزي چون فشفشه از درونش بيرون ميجهد فريادي از او بلند ميشود . با صداي فرياد خودش از جا ميجهد . وحشت ميكند .خيره بِه روبرو مينگرد . چيزي جز همان ديوار روبرو پيدا نيست آن هم در تاريكي بيشتري فرو رفته است . بنظرش ميرسد كه بين دو ديوار گير كرده است احساس ميكند دو ديوار دارند او را بِه هم ميفشارند نفس بيرون نمي آيد .احساس خفقان ميكند احساسي بد بسيار بد احساسي بدتر از مرگ احساسي تحمل ناپذير . مثل ادمي كه دارند او را خفه ميكنند چيزي مثل طناب دور گردنش احساس ميكند . درست همانطور خشك و خشن همانطور كه بايد باشد . دست هايش را روي گردن روي طناب ميگذارد انگار ميخواهد خود را خلاص كند اما امكان ندارد . از جابلند ميشود خود را ابتدا به در ميكوبد انقدر محكم كه در تكان ميخورد اما بديهي است كه باز نميشود خود را چند بار بِه ديوارهاي دو طرف ميكوبد ديوار ها محكم ترند گويي اورا بين خود دست بِه دست ميكنند فرياد ميزند اين بار صدايش بلند تر از هميشه است . بازهم فرياد ميزند . از صداي فرياد خود بيشتر وحشت ميكند .صدايي از پشت در مي ايد " آروم باش پسر جان آروم باش زياد طول نميكشه الان ميخوابي "
چيزي مثل هق هق گريه ميخواهد از گلويش بيرون بيايد اما اين هم امكان ندارد درباره مينشيند و بِه ديوار تكيه ميدهد اين بار هيح صدايي از او در نمي آيد .
….
" گفتم بنويس ببين چي پرسيده جواب بده بنويس "
"خوابم ميياد ميخوام بخوابم "
" اول بنويس بعد ميخوابي "
…….
رودخانه بزرگي است با امواج خرو شان. او خود را به آن سپرده است . رودخانه اورا ميبرد تقلا ميكند دست بِه شاخه هاي كنار رود ميسايد چنگ ميزند آها اين كيه كنار رودخانه ميدوه مامان ، مامان جان گريه نكن فرياد نزن ميام بالا خودم ميام بر گرد مامان برو پيش بقيه ، تو سرت نزن دارم ميام همين الان ميام فقط خوابم ميياد خوابم مياد چند شبه نخوابيدم .دارم توي آب غرق ميشم ، آخرشه آخر آخر آخر .
…………..
صداي باز شدن قفل كه مي آيد از جا ميپرد . آيا خواب بوده يا بيدار ؟ الان تمام ديشب مثل يك لحظه كوتاه بنظرش مي ايد اما وقتي كه شب ميگذشت تصور ميكرد دارد تمام اين بيست و چند سال را يك بار ديكر زندگي ميكند . همين قدر طولاني و عذاب آور . مرزهاي خواب و بيداري مخدوش شده بود . دردي عميق در همه حال بِه قلبش چنگ ميزد يك لحظه هم رهايش نكرده بود .
تمام تنش درد ميكرد . اما حالا جز اين هيچ احساسي نداشت . به هيچ چيز فكر نميكرد .همچون پيكري بيجان اما متحرك در بين دو ماموري كه براي بردن او آمده بودند بِه راه افتاد . ديگر تمام شده بود او يك شب تا صبح مرگ را زيسته بود . چه تجربه دردناكي است مرگ را زيستن . بِه
مرگ بِه آنچه نيست هستي دادن !
https://t.me/dastanbz
وقتي صداي آخرين پيچ قفل به گوشش رسيد خود را در جعبه اي از سيمان يافت كه گويي ديوارهايش هرلحظه نزديك تر مي آمدند . بِه ديوار سيماني تكيه ميدهد نه روي تخت كه روي زمين مينشيند و بِه ديوار چرك و پيس روبرو كه پر از نوشته هاي دور و نزديك است خيره ميشود . كم كم آخرين صدا ها خاموش ميشود و او تنها سوتي ممتد در گوش هايش احساس ميكند انگار قطاري نزديك ميشود مي آيد از او عبور ميكند و ميرود . صداي همهمه و فرياد در گوشش ميپيچد . در ميان گروهي از تظاهر كنندگان پيش ميرود هيچ با خودش نيست . خود را بخشي از يك سيلاب عمومي تصور ميكند . شعارها صداها نورها و فرياد ها همه زنده بسيار زنده بِه نظر ميرسند ناگاه بِه ياد مي اورد كه اين آخرين شب است تلاش ميكند فرياد بزند اما صدايي بيرون نمي آيد . راستي اگر اين آخرين شب است پس او در ميان اين جماعت چه ميكند ؟ چرا همه در جوش و خروشند ؟ چرا همه فرياد ميزنند ؟ چرا فرياد در حلقش خشك شده أست ؟ انگار دارد خفه ميشود نفس بالا نمي آيد ناگاه چيزي چون فشفشه از درونش بيرون ميجهد فريادي از او بلند ميشود . با صداي فرياد خودش از جا ميجهد . وحشت ميكند .خيره بِه روبرو مينگرد . چيزي جز همان ديوار روبرو پيدا نيست آن هم در تاريكي بيشتري فرو رفته است . بنظرش ميرسد كه بين دو ديوار گير كرده است احساس ميكند دو ديوار دارند او را بِه هم ميفشارند نفس بيرون نمي آيد .احساس خفقان ميكند احساسي بد بسيار بد احساسي بدتر از مرگ احساسي تحمل ناپذير . مثل ادمي كه دارند او را خفه ميكنند چيزي مثل طناب دور گردنش احساس ميكند . درست همانطور خشك و خشن همانطور كه بايد باشد . دست هايش را روي گردن روي طناب ميگذارد انگار ميخواهد خود را خلاص كند اما امكان ندارد . از جابلند ميشود خود را ابتدا به در ميكوبد انقدر محكم كه در تكان ميخورد اما بديهي است كه باز نميشود خود را چند بار بِه ديوارهاي دو طرف ميكوبد ديوار ها محكم ترند گويي اورا بين خود دست بِه دست ميكنند فرياد ميزند اين بار صدايش بلند تر از هميشه است . بازهم فرياد ميزند . از صداي فرياد خود بيشتر وحشت ميكند .صدايي از پشت در مي ايد " آروم باش پسر جان آروم باش زياد طول نميكشه الان ميخوابي "
چيزي مثل هق هق گريه ميخواهد از گلويش بيرون بيايد اما اين هم امكان ندارد درباره مينشيند و بِه ديوار تكيه ميدهد اين بار هيح صدايي از او در نمي آيد .
….
" گفتم بنويس ببين چي پرسيده جواب بده بنويس "
"خوابم ميياد ميخوام بخوابم "
" اول بنويس بعد ميخوابي "
…….
رودخانه بزرگي است با امواج خرو شان. او خود را به آن سپرده است . رودخانه اورا ميبرد تقلا ميكند دست بِه شاخه هاي كنار رود ميسايد چنگ ميزند آها اين كيه كنار رودخانه ميدوه مامان ، مامان جان گريه نكن فرياد نزن ميام بالا خودم ميام بر گرد مامان برو پيش بقيه ، تو سرت نزن دارم ميام همين الان ميام فقط خوابم ميياد خوابم مياد چند شبه نخوابيدم .دارم توي آب غرق ميشم ، آخرشه آخر آخر آخر .
…………..
صداي باز شدن قفل كه مي آيد از جا ميپرد . آيا خواب بوده يا بيدار ؟ الان تمام ديشب مثل يك لحظه كوتاه بنظرش مي ايد اما وقتي كه شب ميگذشت تصور ميكرد دارد تمام اين بيست و چند سال را يك بار ديكر زندگي ميكند . همين قدر طولاني و عذاب آور . مرزهاي خواب و بيداري مخدوش شده بود . دردي عميق در همه حال بِه قلبش چنگ ميزد يك لحظه هم رهايش نكرده بود .
تمام تنش درد ميكرد . اما حالا جز اين هيچ احساسي نداشت . به هيچ چيز فكر نميكرد .همچون پيكري بيجان اما متحرك در بين دو ماموري كه براي بردن او آمده بودند بِه راه افتاد . ديگر تمام شده بود او يك شب تا صبح مرگ را زيسته بود . چه تجربه دردناكي است مرگ را زيستن . بِه
مرگ بِه آنچه نيست هستي دادن !
https://t.me/dastanbz
Telegram
داستان هاي بابك زماني
شباهت نام ها و مكان ها با واقعيت اجتناب ناپذير بوده است
👍1
Forwarded from یادداشتهایِ دکتر بابک زمانی
آقای فرید «کاف» بعد از شش ماه
مجدداً در خدمت «فرید کاف» هستیم؛ همان جوان نویسنده دماغ نوکتیز و کله باریک که همیشه عینکی تیره بر چشم دارد. احساساتی است و زود از کوره درمیرود و پیچیده هم مینویسد. عجیب است که از شش ماه پیش تا امروز که همه مسائل پیش آمده، جوش نیاورده و چیزی هم ننوشته. حالا اما، خانم والده، بیخبر از دفترچه یادداشتهایش عکس گرفته و پیش من گذاشته. نگران است که نکند یکدفعه قاطی کند و برایش گرفتاری درست شود. باهم بخوانیم:
«مرشد و عزازیل
عزازیل فرشته، همانطور که در آسمان قل میخورد و بهسمت زمین میآمد، با صدای بلند و آوازگونه میخواند: «بمیرید بمیرید و زین مرگ مترسید».
بعد از هر کلمهای هم مکثی کوتاه میکرد و بر سر و سینه میزد و میگفت: «کزین خاک برآیید سماوات بگیرید».
درباره «بمیرید بمیرید» را تکرار میکرد و در ادامهاش هم میگفت: «در این عشق چو مردید همه روح پذیرید».
عزازیل با سر بهسمت زمین میآمد و نه با سرعت؛ آهستهآهسته داشت به «دریاچه حوض سلطان»، حدفاصل تهران و قم نزدیک میشد که ناگهان عربده زرقاط ابلیس که او هم با پا بهسمت زمین میآمد، سکوت و خاموشی را شکست.
- «ابله! گوشم کر شد از اون صدای نخراشیدهت. اینجا که کسی نیست دَم به دَمت بزنه. صحرای خشک و سردیه. خفه شو! با ما میپری از اون ملعون رومی شعر نخون. اینهمه شعر سروده شده، اینهمه جایزه داده شده، حداقل یکی از اونا رو بخون. درضمن حواست رو جمع کن بیراهه نری؛ وگرنه به معصیت ابدی گرفتار میشی و منم با همین نفرین، لعنت ابدی برات میفرستم و برت میگردونم به همون زبالهدون زمینیای که هر شب آوازها و نوحههاشو میخوندی که دیگه فکر آسمون از سرت بیفته. حواست رو خوب جمع کن. اول میریم پایین، قسمت جنوبی کویر. اونجا یه شهر کوچک هست که اونو خوب میشناسی. کارمون که تموم شد، میریم بالا طرف همون شهر بزرگ. اسمش چی بود؟ آها. تهران. بعد اگه فرصت شد میریم سروقت بقیه شهرها. بعدشم، گفته باشم پشیمونی نداریما. بچهها گفتن بد سابقهای.»
عزازیل گفت: «خدایا! تو شاهد باش من تنها بهعشق تو با این ابلیس میپرم!»
زرقاط ابلیس گفت: «خفه شو! بگو ببینم اون گاز خنده رو کجات قایم کردی؟»
عزازیل متعجب از شنیدن عبارت «گاز خنده»، پاسخ داد: «اسمشو گاز خنده گذاشتی؟ ندیدی طفل معصومها چطور سرفه میکردن؟ نفسشون بند اومده بود. ندیدی؟»
زرقاط ابلیس گفت: «ابله بیشعور! همهش تقصیر توئه دیگه. گفتم بیشتر بریز. همهش مداحی میکردی و آواز میخوندی دیگه. اگه بیشتر ریخته بودی الان چندتاشون خلاف مسیر من و تو داشتن پرواز میکردن.»
عزازیل بر زبانش «پناه بر خدا» جاری شد.
زرقاط ابلیس برآشفته و خشمگنانه گفت: «بر کی؟ بر کی؟ چنان بزنم که اون همه پشموپیلهت بریزه؟»
عزازیل گفت: «آها. رسیدیم. نگاه کن. اونجا سر اون کوچه یه مدرسه هست.»
زرقاط ابلیس گفت: «درست نگاه کن ابله. ببین پسرونه نباشهها.»
ازاینبهبعد سؤالها و جوابهای عزرائیل و زرقاط ابلیس کوتاه و رگباری شد:
- «نه قربان. دخترونهست.»
- «دبستان یا دبیرستان؟»
- «دبستان قربان»
- «خوبه. پس به گناه نمیافتی.»
- «شکر خدا!»
- «شکر کی؟ زبونتو گاز بگیر.»
- «حالا هرچه.»
دو فرشته اهریمنی، با هالههایی نورانی، یکی بهرنگ سیاه و یکی بهرنگ دود، ناگاه راه خود را کج کردند و بهسرعت به ارتفاعات پایینتر رفتند. آنها دور از چشمها از چهارراهها و کوچهها گذشتند تا به آن دبستان قدیمی و محقر رسیدند که با آجرهایی سالخورده و طاقنمایی در حال ریزش، فعالانه نوستالژیهای تلخ تولید میکرد. فرشتههای اهریمن درست همان موقع که دخترکان سرود صبحگاهیشان را با صدایی زیبا و گوشنواز میخواندند و درحالیکه دستهای کوچکشان را با ملودی سرود تکان میدادند و گاه بهسمت سروصورت میبردند تا اندکی مقنعهشان را گشادتر کنند و راحتتر باشند، در اجرای وظیفهشان و برای نیل به فلاح و رستگاری ابدی بر آنها فرود آمدند. آن دو فرشته، وقتشناس و مصمم بودند و از هراس، تهی و در بلا، استوار.»
خانم والده روبهروی من نشسته و اینقدر اضطراب دارد که خودش را تا لبه صندلی کشانده و منتظر است که من نظرم را بگویم. احتمالاً دعا میکند که چیزی امیدوارانه به او بگویم تا دلشورهاش کمتر شود. مطلب را چند بار میخوانم و آخر، میگویم:
«نگران نباشید. یه منطقی داره ولی باید چند بار خوندش. اشارههاش زیاده.»
https://t.me/bzyad
مجدداً در خدمت «فرید کاف» هستیم؛ همان جوان نویسنده دماغ نوکتیز و کله باریک که همیشه عینکی تیره بر چشم دارد. احساساتی است و زود از کوره درمیرود و پیچیده هم مینویسد. عجیب است که از شش ماه پیش تا امروز که همه مسائل پیش آمده، جوش نیاورده و چیزی هم ننوشته. حالا اما، خانم والده، بیخبر از دفترچه یادداشتهایش عکس گرفته و پیش من گذاشته. نگران است که نکند یکدفعه قاطی کند و برایش گرفتاری درست شود. باهم بخوانیم:
«مرشد و عزازیل
عزازیل فرشته، همانطور که در آسمان قل میخورد و بهسمت زمین میآمد، با صدای بلند و آوازگونه میخواند: «بمیرید بمیرید و زین مرگ مترسید».
بعد از هر کلمهای هم مکثی کوتاه میکرد و بر سر و سینه میزد و میگفت: «کزین خاک برآیید سماوات بگیرید».
درباره «بمیرید بمیرید» را تکرار میکرد و در ادامهاش هم میگفت: «در این عشق چو مردید همه روح پذیرید».
عزازیل با سر بهسمت زمین میآمد و نه با سرعت؛ آهستهآهسته داشت به «دریاچه حوض سلطان»، حدفاصل تهران و قم نزدیک میشد که ناگهان عربده زرقاط ابلیس که او هم با پا بهسمت زمین میآمد، سکوت و خاموشی را شکست.
- «ابله! گوشم کر شد از اون صدای نخراشیدهت. اینجا که کسی نیست دَم به دَمت بزنه. صحرای خشک و سردیه. خفه شو! با ما میپری از اون ملعون رومی شعر نخون. اینهمه شعر سروده شده، اینهمه جایزه داده شده، حداقل یکی از اونا رو بخون. درضمن حواست رو جمع کن بیراهه نری؛ وگرنه به معصیت ابدی گرفتار میشی و منم با همین نفرین، لعنت ابدی برات میفرستم و برت میگردونم به همون زبالهدون زمینیای که هر شب آوازها و نوحههاشو میخوندی که دیگه فکر آسمون از سرت بیفته. حواست رو خوب جمع کن. اول میریم پایین، قسمت جنوبی کویر. اونجا یه شهر کوچک هست که اونو خوب میشناسی. کارمون که تموم شد، میریم بالا طرف همون شهر بزرگ. اسمش چی بود؟ آها. تهران. بعد اگه فرصت شد میریم سروقت بقیه شهرها. بعدشم، گفته باشم پشیمونی نداریما. بچهها گفتن بد سابقهای.»
عزازیل گفت: «خدایا! تو شاهد باش من تنها بهعشق تو با این ابلیس میپرم!»
زرقاط ابلیس گفت: «خفه شو! بگو ببینم اون گاز خنده رو کجات قایم کردی؟»
عزازیل متعجب از شنیدن عبارت «گاز خنده»، پاسخ داد: «اسمشو گاز خنده گذاشتی؟ ندیدی طفل معصومها چطور سرفه میکردن؟ نفسشون بند اومده بود. ندیدی؟»
زرقاط ابلیس گفت: «ابله بیشعور! همهش تقصیر توئه دیگه. گفتم بیشتر بریز. همهش مداحی میکردی و آواز میخوندی دیگه. اگه بیشتر ریخته بودی الان چندتاشون خلاف مسیر من و تو داشتن پرواز میکردن.»
عزازیل بر زبانش «پناه بر خدا» جاری شد.
زرقاط ابلیس برآشفته و خشمگنانه گفت: «بر کی؟ بر کی؟ چنان بزنم که اون همه پشموپیلهت بریزه؟»
عزازیل گفت: «آها. رسیدیم. نگاه کن. اونجا سر اون کوچه یه مدرسه هست.»
زرقاط ابلیس گفت: «درست نگاه کن ابله. ببین پسرونه نباشهها.»
ازاینبهبعد سؤالها و جوابهای عزرائیل و زرقاط ابلیس کوتاه و رگباری شد:
- «نه قربان. دخترونهست.»
- «دبستان یا دبیرستان؟»
- «دبستان قربان»
- «خوبه. پس به گناه نمیافتی.»
- «شکر خدا!»
- «شکر کی؟ زبونتو گاز بگیر.»
- «حالا هرچه.»
دو فرشته اهریمنی، با هالههایی نورانی، یکی بهرنگ سیاه و یکی بهرنگ دود، ناگاه راه خود را کج کردند و بهسرعت به ارتفاعات پایینتر رفتند. آنها دور از چشمها از چهارراهها و کوچهها گذشتند تا به آن دبستان قدیمی و محقر رسیدند که با آجرهایی سالخورده و طاقنمایی در حال ریزش، فعالانه نوستالژیهای تلخ تولید میکرد. فرشتههای اهریمن درست همان موقع که دخترکان سرود صبحگاهیشان را با صدایی زیبا و گوشنواز میخواندند و درحالیکه دستهای کوچکشان را با ملودی سرود تکان میدادند و گاه بهسمت سروصورت میبردند تا اندکی مقنعهشان را گشادتر کنند و راحتتر باشند، در اجرای وظیفهشان و برای نیل به فلاح و رستگاری ابدی بر آنها فرود آمدند. آن دو فرشته، وقتشناس و مصمم بودند و از هراس، تهی و در بلا، استوار.»
خانم والده روبهروی من نشسته و اینقدر اضطراب دارد که خودش را تا لبه صندلی کشانده و منتظر است که من نظرم را بگویم. احتمالاً دعا میکند که چیزی امیدوارانه به او بگویم تا دلشورهاش کمتر شود. مطلب را چند بار میخوانم و آخر، میگویم:
«نگران نباشید. یه منطقی داره ولی باید چند بار خوندش. اشارههاش زیاده.»
https://t.me/bzyad
Telegram
یادداشتهایِ دکتر بابک زمانی
كانال بازنشرِ يادداشتهای منتشرشده
Forwarded from یادداشتهایِ دکتر بابک زمانی
زلزله ، كاساندر * و "فريد كاف"
باز هم در خدمت جناب "فريد كاف "هستيم . باز هم خانم والده نگران ايشان هستند !شايد برخي از خوانندگان فريد كاف را به ياد بياورند همان جوان نويسنده اي كه با هر خبر خوب زبانه ميكشد و با هر خبر بدي يخ ميزند !.
"از صبح كنار پنجره ايستاده پايين را نگاه ميكند مثلا داره ناخون ميگيره و بيرون فوت ميكنه ولي كدوم ناخون ؟ همه را با دندون كنده چيزي گير بياره بازم ميكنه ان را نگاه ميكنه بعد فوت ميكند! حالا ديگه به گوشت رسيده ميترسم بلايي سر خودش بياورد! ديگه چيزي نمينويسه از اون جملات قلنبه سلنبه خبري نيست فقط اين چيزها را تو جيبش پيدا كردم "يك كاغد خط دار مچاله كه ازيك دفتر سيمي كنده شده جلويم ميگذارد !
خود فريد هم جلوي من روي لبه مبل نشسته ،با ان عينك ذره بيني سكه اي سياه ،ان دماغ بلند و لاغر ،چانه كوچك روي گردني بلند .بي حركت تنها جايي جلوي پايش را نگاه ميكند!
"خب چرا ميگذارين صفحه حوادث را بخونه يك وقت مدرسه پيرانشهر حالا هم اين زلزله خب حساسه ديگه تحمل نداره راستي نشريه ادبي چي شد ماهنامه اتش!؟"
ادامه ميدهم
"جانم چرا انقدر حساسي خوب از اين اتفاق ها هر روز مي افته "
"خير هر چند سال اتفاق ميفته"
" چه فرقي ميكنه ميدوني روزي چند نفر توي همين شهر ميميرن ؟ "
" توي اين شهر توي تهران ؟ صدها ميليون ....!"
"چي ؟"
" ميليارد ،ميليارد ها "
"چي ؟"
" يك ونيم ميليارد سوسك چند ميليارد موش .."
به يك نقطه خيره شده گويا اصلا ما را نميبيند
" برق ، اتش سوزي ، فاضلاب !..."
" اقاي دكتر اين چش شده ديوانه شده پرت و پلا ميگه يك كاري بكنين "
"اتش اخرش اتش ..."
" اتيش ،اب ،اتيش ،فشار اب ،ستون هاي فرسوده ،اتاق هاي تاريك، نيمه شب ،سرما ، كوچه ها ي تنگ ، ماشين اتش نشاني در چاه ، هليكوپتر هاي سرنگون بيمارستان ها فروريخته كوچه هاي مسدود از جنازه و سيمان و چادر سياه ، شيون و فرياد!..ميليارد ها سوسك و موش در جويهاي شهر بي نهر شهر قنات و گود . "
فريد كاف از جايش بلند ميشود و كنار پنجره ميرود .
"فريد جان بيا بنشين اقاي دكتر اين يك وقت ديوونگي نكنه .."
ميگويم "واله در مورد ديوانگي كه حالا بايد بعدا معلوم كرد كي ديوانه است ايشون يا ملت بي خيال "
حتي اين جمله هم هيچ واكنشي در فريد ايجاد نميكند.
" خيلي خوب جانم حالا بيا بنشين ميتوني همه اينها را توي يك داستان بريز ي شايد يك جور هشدار هم باشه ....."
" كي به داستان نياز داره ؟ زندگي كه اين باشه كي ميتونه داستان بنويسه ؟ همه روزنامه ها الان ماهنامه ادبي اتش هستند !!"
با سرعت از جايش ميپرد با عجله از اتاق و مطب بيرون ميزند.هردو در با صدايي كه به ان توجه نميكند بسته ميشوند.
ميگويم " نگران نباشين اتفاقي براش نمي افته از من يكي كه قطعا فهمش بيشتره ولي اخه ادم انقدر حساس !!؟
"حالا بدين ببينم چي نوشته ؟ "
كاغذ تا خورده اي را كه از يك دفتر سيمي كنده شده است روي ميز ميگذارد
كاغذ را كه باز ميكنم بالاي ان با خط درشت وخوانا نوشته شده
"كاساندر دختر شاه تروا "
"مرگ كاساندر شرابي بود به دنبال خيالي كه زندگي بود .مرگ در زير ضربات پاپيچ هايي كه سراسيمه ميرفتند تا دروازه هاي مرگ را با شادكامي بگشايند .كاساندر ديده بود سربازان را كه به ميان اسب ميرفتند در خواب ديده بود يا بيداري ؟ نميدانست ! با چشم سر ديده بود يا چشم دل ؟ اين را هم نميدانست ! اما اشكار بود عاقبت قومي متعصب ! سي سال تعصب در دروازه هاي شهر بي فكر پيش ، حالا پايكوبان روبه سوي مرگ !دشوار نبود ديدن ان عاقبت شوم اگر ميخواستي يا اگر دل از خرافه ميكندي !....
كاساندر اي مجنون عاقل اي خردمند سرگشته بمير ! مرگ زير پاي جهل زير پاي خرافات بهشت رستگاريست وقتي از دل زمين از زهدان سمند سرنوشت تنها سواران دوزخ پياده خواهند شد ....."
" اقاي دكتر مقصود از اين كاساندر دختريه كه ميخواد ؟ بريم خواستگاري ؟ "
———————————————————
* كاساندر :دختر پادشاه تروا كه مخفي بودن سربازان در اسب چوبي را پيش بيني كرده بود اما أهالي تروا در را به روي اسب گشودند .در كنايه اشاره به بدنامي و لعن راستگوست .
https://t.me/bzyadا
باز هم در خدمت جناب "فريد كاف "هستيم . باز هم خانم والده نگران ايشان هستند !شايد برخي از خوانندگان فريد كاف را به ياد بياورند همان جوان نويسنده اي كه با هر خبر خوب زبانه ميكشد و با هر خبر بدي يخ ميزند !.
"از صبح كنار پنجره ايستاده پايين را نگاه ميكند مثلا داره ناخون ميگيره و بيرون فوت ميكنه ولي كدوم ناخون ؟ همه را با دندون كنده چيزي گير بياره بازم ميكنه ان را نگاه ميكنه بعد فوت ميكند! حالا ديگه به گوشت رسيده ميترسم بلايي سر خودش بياورد! ديگه چيزي نمينويسه از اون جملات قلنبه سلنبه خبري نيست فقط اين چيزها را تو جيبش پيدا كردم "يك كاغد خط دار مچاله كه ازيك دفتر سيمي كنده شده جلويم ميگذارد !
خود فريد هم جلوي من روي لبه مبل نشسته ،با ان عينك ذره بيني سكه اي سياه ،ان دماغ بلند و لاغر ،چانه كوچك روي گردني بلند .بي حركت تنها جايي جلوي پايش را نگاه ميكند!
"خب چرا ميگذارين صفحه حوادث را بخونه يك وقت مدرسه پيرانشهر حالا هم اين زلزله خب حساسه ديگه تحمل نداره راستي نشريه ادبي چي شد ماهنامه اتش!؟"
ادامه ميدهم
"جانم چرا انقدر حساسي خوب از اين اتفاق ها هر روز مي افته "
"خير هر چند سال اتفاق ميفته"
" چه فرقي ميكنه ميدوني روزي چند نفر توي همين شهر ميميرن ؟ "
" توي اين شهر توي تهران ؟ صدها ميليون ....!"
"چي ؟"
" ميليارد ،ميليارد ها "
"چي ؟"
" يك ونيم ميليارد سوسك چند ميليارد موش .."
به يك نقطه خيره شده گويا اصلا ما را نميبيند
" برق ، اتش سوزي ، فاضلاب !..."
" اقاي دكتر اين چش شده ديوانه شده پرت و پلا ميگه يك كاري بكنين "
"اتش اخرش اتش ..."
" اتيش ،اب ،اتيش ،فشار اب ،ستون هاي فرسوده ،اتاق هاي تاريك، نيمه شب ،سرما ، كوچه ها ي تنگ ، ماشين اتش نشاني در چاه ، هليكوپتر هاي سرنگون بيمارستان ها فروريخته كوچه هاي مسدود از جنازه و سيمان و چادر سياه ، شيون و فرياد!..ميليارد ها سوسك و موش در جويهاي شهر بي نهر شهر قنات و گود . "
فريد كاف از جايش بلند ميشود و كنار پنجره ميرود .
"فريد جان بيا بنشين اقاي دكتر اين يك وقت ديوونگي نكنه .."
ميگويم "واله در مورد ديوانگي كه حالا بايد بعدا معلوم كرد كي ديوانه است ايشون يا ملت بي خيال "
حتي اين جمله هم هيچ واكنشي در فريد ايجاد نميكند.
" خيلي خوب جانم حالا بيا بنشين ميتوني همه اينها را توي يك داستان بريز ي شايد يك جور هشدار هم باشه ....."
" كي به داستان نياز داره ؟ زندگي كه اين باشه كي ميتونه داستان بنويسه ؟ همه روزنامه ها الان ماهنامه ادبي اتش هستند !!"
با سرعت از جايش ميپرد با عجله از اتاق و مطب بيرون ميزند.هردو در با صدايي كه به ان توجه نميكند بسته ميشوند.
ميگويم " نگران نباشين اتفاقي براش نمي افته از من يكي كه قطعا فهمش بيشتره ولي اخه ادم انقدر حساس !!؟
"حالا بدين ببينم چي نوشته ؟ "
كاغذ تا خورده اي را كه از يك دفتر سيمي كنده شده است روي ميز ميگذارد
كاغذ را كه باز ميكنم بالاي ان با خط درشت وخوانا نوشته شده
"كاساندر دختر شاه تروا "
"مرگ كاساندر شرابي بود به دنبال خيالي كه زندگي بود .مرگ در زير ضربات پاپيچ هايي كه سراسيمه ميرفتند تا دروازه هاي مرگ را با شادكامي بگشايند .كاساندر ديده بود سربازان را كه به ميان اسب ميرفتند در خواب ديده بود يا بيداري ؟ نميدانست ! با چشم سر ديده بود يا چشم دل ؟ اين را هم نميدانست ! اما اشكار بود عاقبت قومي متعصب ! سي سال تعصب در دروازه هاي شهر بي فكر پيش ، حالا پايكوبان روبه سوي مرگ !دشوار نبود ديدن ان عاقبت شوم اگر ميخواستي يا اگر دل از خرافه ميكندي !....
كاساندر اي مجنون عاقل اي خردمند سرگشته بمير ! مرگ زير پاي جهل زير پاي خرافات بهشت رستگاريست وقتي از دل زمين از زهدان سمند سرنوشت تنها سواران دوزخ پياده خواهند شد ....."
" اقاي دكتر مقصود از اين كاساندر دختريه كه ميخواد ؟ بريم خواستگاري ؟ "
———————————————————
* كاساندر :دختر پادشاه تروا كه مخفي بودن سربازان در اسب چوبي را پيش بيني كرده بود اما أهالي تروا در را به روي اسب گشودند .در كنايه اشاره به بدنامي و لعن راستگوست .
https://t.me/bzyadا
مرثيه اي براي كشتهگان فراموش شده كرمان؛
آنَک «ساباط» *مرگ
"آن پايين خيلي پایینتر از ساباط، روي زمين دیگرکسی نفس نمیکشد. در آن تاريكي و آن سياهي تا همين چند دقيقه پيش گويا يكي نفس میکشید. نفسهایی پر صدا، نفسهایی هراسان، از دهانهایی همه سياه و کفآلود، دهانهایی روي دهان ديگري روي گوشهای ديگري! گوشهایی كه ديگر هیچچیز نمیشوند. روي زمين ديگر كسي فرار نمیکند. وقتیکه براي زنده ماندن بايد پا بر سر مرگ بگذاري، شايد به ناگاه در کوچهای تنگ، معبري اساطيري همه از آجُر و گِل، در برابر مهمترین تصمیم زندگیات، بودن يا نبودن قرار بگيري! و به ناگاه «تاناتوس»**، الهه مرگ دست تو را میگیرد، همه از روي سر تو میدوند اما تو دست در دست آن الههی آرزو و رهايي، از بام «ساباط» پرواز میکنی.
آه اي پرنده زميني، اي اسير خاك، اي آنکه بالهای كوتاهت براي جستن و پرواز نبود و تنها براي غربال كردن رنج بود، براي بسته ناني و قاتقي كه بر سر بازار تنها به پول و غيرت بازو نمیفروختند. هیچگاه از زمين سخت از آن زندگي تنگ با چارچوب ابدیاش جدا نشدي!
اي «سيزيف» ***مغرور چرا صخره مجازات ابديت، سنگي كه تا بينهايت بايد بر دوش بكشي حتي براي لحظهای سرازير نشد؟ سرنوشت تو هیچچیز جز كوچه تنگي كه در ان به دنيا آمدی و عاقبت به جان سنگفرشش كردي نبود.
اميد بود يا نااميدي؟ باور بود يا فريب؟ آنچه تو را مدهوش به آن كوچه به مرگي ناگزير مرگي دردناك مرگي ميان جمعيت، مرگي بر سر بازار زير پاي دوست و همسايه فراخواند؟ چه فرقي میکند، وقتي چنان رفتي كه گويي اصلاً نبودهای؟ كسي عکسهای تو را جستجو نمیکند. هیچکس كوچه را به هواي تو بو نمیکشد. حتي سايه تو هم زير سايه آن پرنده غولآسا آنکه برنخاسته فروافتاد گمشده است. تنها شايد پرستوهاي مرده آن هواپيما در اين سفر به كاروان تو و آن الهه زشترو تاناتوس بپيوندند. شايد اين پرستوها سرانجام به آرزوی برنیاوردهشان يعني وصل تو و خدمت به تو دست يابند؛ اما تو هيچ آرزویی را آنسوي ابرها و مرزها جستجو نمیکنی. منقار خواستههایت را بسيار پيش از آنکه به ذهن بيايد چیدهاند.
ياد تو و مرگ تو گويا خاطرهای تلختر و دردناکتر است. هنوز در ناخودآگاه مانده، هنوز گويا آبسهايست سرباز نكرده، بغضي است در گلو مانده. جامعه آن دقايق مرگبار ان دقايقي كه بسياري از مردم حیاتیترین تصميم زندگیشان را گرفتند، همان لحظاتي كه باد ابتذال درنهایت به طوفان مرگ نشست را از پيشخوان حافظه خود پاك كرده است."
معلوم است ديگر، باز هم در خدمت جناب «فريد كاف» ****خودمان هستيم! شايد برخي از خوانندگان فريد كاف را به ياد بياورند. همان جوان نویسندهای كه با هر خبر خوب زبانه میکشد و با هر خبر بدي يخ ميزند! بازهم خانموالده نگران ايشان هستند. روي لبه صندلي به حال اضطراب نشسته و من در حال خواندن كاغذ مچاله شدهای هستم كه مثل هميشه زير تخت آقا فريد پیداکرده و من ده دقيقه پيش خواندنش را تمام کردهام اما هم چنان ساكت بهجایی دور خيره شدهام. اين بار آقا فريد نيامده. نيازي هم به آمدنش نيست، بهراحتی میتوانم صورت کشیدهاش را با آن دماغ دراز و باريك و با آن عينك سياه گرد درحالیکه روبروي من روي يك مبل راحتي کزکرده و حتي يك كلمه حرف نمیزند تصور كنم. همان فريد كاف خودمان كه نقطه جوشش خيلي بالاست اما بهیکباره منفجر میشود؛ آتش و فاجعه او را به هم میریزد.
ميگويم "نگران نباشيد مادر اين متني كه من خوندم خيلي هم غیرعادی نيست اين روزها همه از اين احساسات دارند."
میگوید:
نه نگران نيستم اتفاقاً تازه الان دارم میفهمم كه چی ميگه، مزاحم شدم بپرسم اينو جايي ميشه چاپ كرد؟ "شنيدم شما هم گاهي تو روزنامه مينويسين."
*ساباط: طاق آجری کوچههای كرمان
**تاناتوس الهه مرگ در اساطیر یونان
***سیزیف محکوم شد تا ابد سنگی را به بالای کوه ببرد و سنگ دوباره فروغلطد و این تا ابد ادامه یابد .
****فريد كاف از شخصيت هاي خيالي يادداشت هاي من است جوان است نويسنده است بشدت حساس است هروقت وقايع اجتماعي به فاجعه نزديك ميشوند متني اساطيري مينويسد مادرش گمان ميبرد ديوانه است متن ها را براي من مي اورد نامش شبيه فرانتس كافكا و قيافه اش شبيه صادق هدايت است
https://t.me/bzyad
https://t.me/dastanbz
آنَک «ساباط» *مرگ
"آن پايين خيلي پایینتر از ساباط، روي زمين دیگرکسی نفس نمیکشد. در آن تاريكي و آن سياهي تا همين چند دقيقه پيش گويا يكي نفس میکشید. نفسهایی پر صدا، نفسهایی هراسان، از دهانهایی همه سياه و کفآلود، دهانهایی روي دهان ديگري روي گوشهای ديگري! گوشهایی كه ديگر هیچچیز نمیشوند. روي زمين ديگر كسي فرار نمیکند. وقتیکه براي زنده ماندن بايد پا بر سر مرگ بگذاري، شايد به ناگاه در کوچهای تنگ، معبري اساطيري همه از آجُر و گِل، در برابر مهمترین تصمیم زندگیات، بودن يا نبودن قرار بگيري! و به ناگاه «تاناتوس»**، الهه مرگ دست تو را میگیرد، همه از روي سر تو میدوند اما تو دست در دست آن الههی آرزو و رهايي، از بام «ساباط» پرواز میکنی.
آه اي پرنده زميني، اي اسير خاك، اي آنکه بالهای كوتاهت براي جستن و پرواز نبود و تنها براي غربال كردن رنج بود، براي بسته ناني و قاتقي كه بر سر بازار تنها به پول و غيرت بازو نمیفروختند. هیچگاه از زمين سخت از آن زندگي تنگ با چارچوب ابدیاش جدا نشدي!
اي «سيزيف» ***مغرور چرا صخره مجازات ابديت، سنگي كه تا بينهايت بايد بر دوش بكشي حتي براي لحظهای سرازير نشد؟ سرنوشت تو هیچچیز جز كوچه تنگي كه در ان به دنيا آمدی و عاقبت به جان سنگفرشش كردي نبود.
اميد بود يا نااميدي؟ باور بود يا فريب؟ آنچه تو را مدهوش به آن كوچه به مرگي ناگزير مرگي دردناك مرگي ميان جمعيت، مرگي بر سر بازار زير پاي دوست و همسايه فراخواند؟ چه فرقي میکند، وقتي چنان رفتي كه گويي اصلاً نبودهای؟ كسي عکسهای تو را جستجو نمیکند. هیچکس كوچه را به هواي تو بو نمیکشد. حتي سايه تو هم زير سايه آن پرنده غولآسا آنکه برنخاسته فروافتاد گمشده است. تنها شايد پرستوهاي مرده آن هواپيما در اين سفر به كاروان تو و آن الهه زشترو تاناتوس بپيوندند. شايد اين پرستوها سرانجام به آرزوی برنیاوردهشان يعني وصل تو و خدمت به تو دست يابند؛ اما تو هيچ آرزویی را آنسوي ابرها و مرزها جستجو نمیکنی. منقار خواستههایت را بسيار پيش از آنکه به ذهن بيايد چیدهاند.
ياد تو و مرگ تو گويا خاطرهای تلختر و دردناکتر است. هنوز در ناخودآگاه مانده، هنوز گويا آبسهايست سرباز نكرده، بغضي است در گلو مانده. جامعه آن دقايق مرگبار ان دقايقي كه بسياري از مردم حیاتیترین تصميم زندگیشان را گرفتند، همان لحظاتي كه باد ابتذال درنهایت به طوفان مرگ نشست را از پيشخوان حافظه خود پاك كرده است."
معلوم است ديگر، باز هم در خدمت جناب «فريد كاف» ****خودمان هستيم! شايد برخي از خوانندگان فريد كاف را به ياد بياورند. همان جوان نویسندهای كه با هر خبر خوب زبانه میکشد و با هر خبر بدي يخ ميزند! بازهم خانموالده نگران ايشان هستند. روي لبه صندلي به حال اضطراب نشسته و من در حال خواندن كاغذ مچاله شدهای هستم كه مثل هميشه زير تخت آقا فريد پیداکرده و من ده دقيقه پيش خواندنش را تمام کردهام اما هم چنان ساكت بهجایی دور خيره شدهام. اين بار آقا فريد نيامده. نيازي هم به آمدنش نيست، بهراحتی میتوانم صورت کشیدهاش را با آن دماغ دراز و باريك و با آن عينك سياه گرد درحالیکه روبروي من روي يك مبل راحتي کزکرده و حتي يك كلمه حرف نمیزند تصور كنم. همان فريد كاف خودمان كه نقطه جوشش خيلي بالاست اما بهیکباره منفجر میشود؛ آتش و فاجعه او را به هم میریزد.
ميگويم "نگران نباشيد مادر اين متني كه من خوندم خيلي هم غیرعادی نيست اين روزها همه از اين احساسات دارند."
میگوید:
نه نگران نيستم اتفاقاً تازه الان دارم میفهمم كه چی ميگه، مزاحم شدم بپرسم اينو جايي ميشه چاپ كرد؟ "شنيدم شما هم گاهي تو روزنامه مينويسين."
*ساباط: طاق آجری کوچههای كرمان
**تاناتوس الهه مرگ در اساطیر یونان
***سیزیف محکوم شد تا ابد سنگی را به بالای کوه ببرد و سنگ دوباره فروغلطد و این تا ابد ادامه یابد .
****فريد كاف از شخصيت هاي خيالي يادداشت هاي من است جوان است نويسنده است بشدت حساس است هروقت وقايع اجتماعي به فاجعه نزديك ميشوند متني اساطيري مينويسد مادرش گمان ميبرد ديوانه است متن ها را براي من مي اورد نامش شبيه فرانتس كافكا و قيافه اش شبيه صادق هدايت است
https://t.me/bzyad
https://t.me/dastanbz
Telegram
یادداشتهایِ دکتر بابک زمانی
كانال بازنشرِ يادداشتهای منتشرشده
دختران و اتش
" فريد كاف "هم براي خودش ادمي است با ان عينك سياه گرد، صورت دراز ولاغر، دماغ نوك تيز وگوش هاي پهن! .چشم به چشم نگاه نميكند .مادرش نگران اوست فكر ميكند "يك چيزيش ميشه " سر از توي كتاب بر نميدارد. حرف هم نميزند نميدانم نابغه است يا .....چند بار براي چند روانپزشك نامه نوشتم، نميرود !دو روز پيش كنار شومينه نشسته بوده كه اتش گرفته !خيلي صدمه نديده اما مادرش نميداند خيال خودكشي داشته يا گرم كتاب، اتش به او سرايت كرده !؟ نگران است. يادداشت زير را در جيبش پيدا كرده براي من اورده. شايد چيزي بفهميم .با هم بخوانيم شايد سر در بياوريم :
" دختران اتش در همه جا همچنان با مرگ دست و پنجه نرم ميكنند
راستي چيست كابين اين دختران در نكاح اتش ؟
چيست در دستهاي اتش كه دختران خانه هاي تاريك و عبوس ،از ميان تمام دروازه هاي بسته و نفوذ ناپذير اخر دروازه اتش را برميگزينند؟ .انكه به وجد مي اورد و نابود ميكند! تورا ميفريبد اما روانت را مينوازد !انكه هيچ نيست اما همه چيز مينمايد !رنگ ميبازد و رنگ ميگيرد.
در اعماق وجودت چيزي باقي مانده از كودكي را خوش مي ايد! .
.راز عاشقانه دلبران با ديو اتش در كجاست كه چون ققنوس به دامان معشوق پرميكشند اما وقتي بالهاي سياهشان اتش گرفت چونان كبوتران ميسوزند وديگر برنميخيزند ! راستي كدام پرومته(١) قاصد اين عشق سوزان دختران و اتش بود ؟ معشوقي بغايت گرم با اغوشي هميشه اماده كه اين دلبران كوچك را در بربگيرد و دست هاي كوچك شان را چون تركه هاي ترد با انفجارهاي كوچك بد صدا از داخل بتركاند . گرمايي كه ميسوزد وميبخشد ونابود ميكند. و ارامشي به عمق مرگ ميبخشد! به غايت مردانه است اما مردي اگر چه سوزان ومرگ بار اما اين بار به استثنا بخشنده و فراموشكار! .
راستي چيست راز اين موجود ناموجود، اين خدايي كه برخي ميپرستيدند؟ اين منشا خيال، اين غريبي كه از هر چيز به تو نزديك تر است . ان اتشي كه حكيمي چون گاستون باشلار(٢) را به يكي از زيباترين نظريه پردازي هاي تاريخ واداشت اما هم چنان متحير رها ساخت! . باشلار نيست تا به حيرت ايد وكسي نميتواند به شيوايي او بپرسد اين پريان در اين اتش چه ديده اند كه چون امپادوكلس (٣)مجنون وار خود را در ان مي افكنند تا سرخي ان را با زردي خود معامله كنند ؟ .
راستي چيست اين قصه جنون كه مرز نميشناسد ؟ .در همه جاي اين مشرق غمگين ، اين عشق اتشين سال هاست جريان دارد و نه تنها دختركان را به كام خود ميكشاند بلكه روزنامه نگاري چون "كا " قهرمان رمان برف (٣)را نيز كه خود شوريده و حيران اين هماغوشي دختران با اتش شده بود به كام مرگ ميبرد.
.درفضايي كه مرده ها وزنده ها، ادم هاي كوچه ها و ادم هاي كتاب ها با ادم -خدايان اسطوره ها و پريان افسانه ها در هم اميخته و كنار هم روزگار ميگذرانند !كمترين جدايي ،مرزهاي كشورهاست .
اتش تنها روشنايي زند گاني غمگين ونمناكي است اين سو يا ان سوي مرز كه در هراس ونااميدي و در اسارتي باستاني و معهود ادامه خواهد يافت .
-------------------------------------------------------------------------------------------------
١-پرومته خداي يوناني كه زيوس اورا از دادن اتش به ادميان نهي كرد اما او اتش را به ادمي داد وبه عنوان مجازات به كوه قاف تبعيد شد
٢گاستون باشلار فيلسوف ورياضيدان بزرگ فرانسوي كه كتاب روانكاوي اتش او به ترجمه استاد جلال ستاري از شاهكارهاي تاليف و ترجمه است
٣-امپادوكلس فيلسوف نيمه ديوانه يوناني كه به سوداي جاودانگي خود را در اتش انداخت اما بيرون نيامد
٤رمان برف اثر اورهان پاموك نويسنده معاصر ترك و برنده جايزه نوبل ادبيات .داستان اين رمان حول تحقيقات خبرنگاري به نام كا در شهري دور افتاده در شرق تركيه در مورد موضوع خودسوزي دختران دور ميزند"
" فريد كاف "هم براي خودش ادمي است با ان عينك سياه گرد، صورت دراز ولاغر، دماغ نوك تيز وگوش هاي پهن! .چشم به چشم نگاه نميكند .مادرش نگران اوست فكر ميكند "يك چيزيش ميشه " سر از توي كتاب بر نميدارد. حرف هم نميزند نميدانم نابغه است يا .....چند بار براي چند روانپزشك نامه نوشتم، نميرود !دو روز پيش كنار شومينه نشسته بوده كه اتش گرفته !خيلي صدمه نديده اما مادرش نميداند خيال خودكشي داشته يا گرم كتاب، اتش به او سرايت كرده !؟ نگران است. يادداشت زير را در جيبش پيدا كرده براي من اورده. شايد چيزي بفهميم .با هم بخوانيم شايد سر در بياوريم :
" دختران اتش در همه جا همچنان با مرگ دست و پنجه نرم ميكنند
راستي چيست كابين اين دختران در نكاح اتش ؟
چيست در دستهاي اتش كه دختران خانه هاي تاريك و عبوس ،از ميان تمام دروازه هاي بسته و نفوذ ناپذير اخر دروازه اتش را برميگزينند؟ .انكه به وجد مي اورد و نابود ميكند! تورا ميفريبد اما روانت را مينوازد !انكه هيچ نيست اما همه چيز مينمايد !رنگ ميبازد و رنگ ميگيرد.
در اعماق وجودت چيزي باقي مانده از كودكي را خوش مي ايد! .
.راز عاشقانه دلبران با ديو اتش در كجاست كه چون ققنوس به دامان معشوق پرميكشند اما وقتي بالهاي سياهشان اتش گرفت چونان كبوتران ميسوزند وديگر برنميخيزند ! راستي كدام پرومته(١) قاصد اين عشق سوزان دختران و اتش بود ؟ معشوقي بغايت گرم با اغوشي هميشه اماده كه اين دلبران كوچك را در بربگيرد و دست هاي كوچك شان را چون تركه هاي ترد با انفجارهاي كوچك بد صدا از داخل بتركاند . گرمايي كه ميسوزد وميبخشد ونابود ميكند. و ارامشي به عمق مرگ ميبخشد! به غايت مردانه است اما مردي اگر چه سوزان ومرگ بار اما اين بار به استثنا بخشنده و فراموشكار! .
راستي چيست راز اين موجود ناموجود، اين خدايي كه برخي ميپرستيدند؟ اين منشا خيال، اين غريبي كه از هر چيز به تو نزديك تر است . ان اتشي كه حكيمي چون گاستون باشلار(٢) را به يكي از زيباترين نظريه پردازي هاي تاريخ واداشت اما هم چنان متحير رها ساخت! . باشلار نيست تا به حيرت ايد وكسي نميتواند به شيوايي او بپرسد اين پريان در اين اتش چه ديده اند كه چون امپادوكلس (٣)مجنون وار خود را در ان مي افكنند تا سرخي ان را با زردي خود معامله كنند ؟ .
راستي چيست اين قصه جنون كه مرز نميشناسد ؟ .در همه جاي اين مشرق غمگين ، اين عشق اتشين سال هاست جريان دارد و نه تنها دختركان را به كام خود ميكشاند بلكه روزنامه نگاري چون "كا " قهرمان رمان برف (٣)را نيز كه خود شوريده و حيران اين هماغوشي دختران با اتش شده بود به كام مرگ ميبرد.
.درفضايي كه مرده ها وزنده ها، ادم هاي كوچه ها و ادم هاي كتاب ها با ادم -خدايان اسطوره ها و پريان افسانه ها در هم اميخته و كنار هم روزگار ميگذرانند !كمترين جدايي ،مرزهاي كشورهاست .
اتش تنها روشنايي زند گاني غمگين ونمناكي است اين سو يا ان سوي مرز كه در هراس ونااميدي و در اسارتي باستاني و معهود ادامه خواهد يافت .
-------------------------------------------------------------------------------------------------
١-پرومته خداي يوناني كه زيوس اورا از دادن اتش به ادميان نهي كرد اما او اتش را به ادمي داد وبه عنوان مجازات به كوه قاف تبعيد شد
٢گاستون باشلار فيلسوف ورياضيدان بزرگ فرانسوي كه كتاب روانكاوي اتش او به ترجمه استاد جلال ستاري از شاهكارهاي تاليف و ترجمه است
٣-امپادوكلس فيلسوف نيمه ديوانه يوناني كه به سوداي جاودانگي خود را در اتش انداخت اما بيرون نيامد
٤رمان برف اثر اورهان پاموك نويسنده معاصر ترك و برنده جايزه نوبل ادبيات .داستان اين رمان حول تحقيقات خبرنگاري به نام كا در شهري دور افتاده در شرق تركيه در مورد موضوع خودسوزي دختران دور ميزند"
Forwarded from یادداشتهایِ دکتر بابک زمانی
تهران 1410/ بخش اول
از منزل که راه افتادم، تا ایستگاه مترو، پنج دقیقه بیشتر پیاده راه نبود. تنها دو بار خط را عوض کردم تا یک ساعت بعد درست زیر راهروی پاسپورت کنترل فرودگاه امام باشم. اما عادت قدیمی خواب نوشین صبحگاهی در هفتاد سالگی هم دستبردار نیست؛ بنابراین، باز هم دیر رسیدم و حالا معلوم نیست تا ورودی D44 چقدر راه باید بروم. ورودی B که تمام شد، راهروی طولانی الکترونیکی شروع شد. سقف راهرو ماه و ستاره بود و صدای ملایم تارنوازی ایرانی، حالوهوای خاصی به آن میداد. در انتهای راهرو اندکی مضطرب شده بودم. به آقای جوانی که همان نزدیکی ایستاده بود نزدیک شدم تا سؤال کنم. شاید او وردوی D44 را بشناسد. پرسیدم اما جوابی نیامد. کمی بعدتر دریافتم که او ایرانی نیست و اهل ازبکستان است و برای همکاری با «ایرانایر» به افریقای جنوبی میرود.
دوست داشتم در یکی از کافههای فرودگاه، مثلاً در کافه «سهراب» که کنار ورودی سوم است، صبحانهای هم میل کنم و کمی نمایش «نقالی» که در تلویزیون آن پخش میشد، تماشا کنم. وقت این کار را نداشتم. بعلاوه، فکر کردم حتماً در هواپیما هم صبحانه میدهند. در همین حال بودم که شنیدم: «آقای دکتر! بپر بالا میرسونمت.» سوار موتورِ امداد که شدم، دیدم خانم دیگری را هم جلو نشانده است. گفت: «آقای دکتر بیا بالا. من از مریضاتونم. اینو میرسونم بعد شما رو. طولی نمیکشه. این چینیه. میره پیش پسرش آمریکا. ورودی ایرانایر همین نزدیکیهاست. میبرمش اونجا.»
ساعت ۹ صبح است و یک ساعت به پروازم مانده است. پروازهای ایرانایر برای ایرانیها تنظیم شدهاند. بنابراین، من دیشب خواب خوبی کردم. در قسمت بیزنسکلاس ایرانایر تمام روزنامههای صبح به فارسی آمادهاند. درحالیکه پالوده خوشامدگویی را با طعم آبلیمو سر میکشم و هواپیما هم بلند میشود، ایمیلم را چک میکنم. آخرین آزمایشات یکی از بیماران است که از او خواسته بودم برایم بفرستد. نان سنگک داغ به همراه پنیر تبریز با ریحان و دو تا گوجهفرنگی کوچک تازه که بسیار زیبا تزیین شدهاند. خیلی میچسبد. املت را رد میکنم. سنوسال اقتضا نمیکند.
دو سال دیگر کنگره بعدی «فدراسیون جهانی انجمنهای نورولوژی» دنیا باید در منطقه خاورمیانه برگزار شود. رقابت اصلی میان دو کشور ایران و امارات است. دوستان انجمن جهانی اطلاع دادند که انتخاب قطعیشان ایران است. البته با یکیدو شرط. مثلاً خواستهاند که تور اصفهان یا تور خلیج بهشیوه انتخابی و با مدیریت خودِ کنگره یعنی انجمن برگزار شود. ما قبول کردیم و قرار شد این موضوع با حضور رییس فدراسیون جهانی «پروفسور الف. ج» از کشور غنا بهصورت محترمانه به اطلاع همکاران در دوبی برسد. من حالا عازم همین ماُموریت هستم.
در CIP دوبی، هم الف. ج و هم «پروفسور حسن. ح» از دوبی برای استقبال من آمدهاند. تشریفات و روادید بررسی و مهر کردن پاسپورت مثل بقیه مسافران با سهولت انجام میشود. راهروهای فرودگاه را یکبهیک پشت سر میگذاریم تا به درِ خروجی برسیم. فرودگاه بسیار خلوت بهنظر میرسد. بسیاری از غرفههای مغازه تعطیل هستند. بقیه مغازهها هم اجناس زیادی ندارند. پروفسور حسن اشاره میکند که برخی از راهروهای فرودگاه در آیندهای نزدیک به کارهای دیگر اختصاص داده میشود.
به ساعتم نگاه میکنم: دوشنبه ٢٠ فرردین ١٤١٠ خورشیدی!
https://t.me/bzyad
از منزل که راه افتادم، تا ایستگاه مترو، پنج دقیقه بیشتر پیاده راه نبود. تنها دو بار خط را عوض کردم تا یک ساعت بعد درست زیر راهروی پاسپورت کنترل فرودگاه امام باشم. اما عادت قدیمی خواب نوشین صبحگاهی در هفتاد سالگی هم دستبردار نیست؛ بنابراین، باز هم دیر رسیدم و حالا معلوم نیست تا ورودی D44 چقدر راه باید بروم. ورودی B که تمام شد، راهروی طولانی الکترونیکی شروع شد. سقف راهرو ماه و ستاره بود و صدای ملایم تارنوازی ایرانی، حالوهوای خاصی به آن میداد. در انتهای راهرو اندکی مضطرب شده بودم. به آقای جوانی که همان نزدیکی ایستاده بود نزدیک شدم تا سؤال کنم. شاید او وردوی D44 را بشناسد. پرسیدم اما جوابی نیامد. کمی بعدتر دریافتم که او ایرانی نیست و اهل ازبکستان است و برای همکاری با «ایرانایر» به افریقای جنوبی میرود.
دوست داشتم در یکی از کافههای فرودگاه، مثلاً در کافه «سهراب» که کنار ورودی سوم است، صبحانهای هم میل کنم و کمی نمایش «نقالی» که در تلویزیون آن پخش میشد، تماشا کنم. وقت این کار را نداشتم. بعلاوه، فکر کردم حتماً در هواپیما هم صبحانه میدهند. در همین حال بودم که شنیدم: «آقای دکتر! بپر بالا میرسونمت.» سوار موتورِ امداد که شدم، دیدم خانم دیگری را هم جلو نشانده است. گفت: «آقای دکتر بیا بالا. من از مریضاتونم. اینو میرسونم بعد شما رو. طولی نمیکشه. این چینیه. میره پیش پسرش آمریکا. ورودی ایرانایر همین نزدیکیهاست. میبرمش اونجا.»
ساعت ۹ صبح است و یک ساعت به پروازم مانده است. پروازهای ایرانایر برای ایرانیها تنظیم شدهاند. بنابراین، من دیشب خواب خوبی کردم. در قسمت بیزنسکلاس ایرانایر تمام روزنامههای صبح به فارسی آمادهاند. درحالیکه پالوده خوشامدگویی را با طعم آبلیمو سر میکشم و هواپیما هم بلند میشود، ایمیلم را چک میکنم. آخرین آزمایشات یکی از بیماران است که از او خواسته بودم برایم بفرستد. نان سنگک داغ به همراه پنیر تبریز با ریحان و دو تا گوجهفرنگی کوچک تازه که بسیار زیبا تزیین شدهاند. خیلی میچسبد. املت را رد میکنم. سنوسال اقتضا نمیکند.
دو سال دیگر کنگره بعدی «فدراسیون جهانی انجمنهای نورولوژی» دنیا باید در منطقه خاورمیانه برگزار شود. رقابت اصلی میان دو کشور ایران و امارات است. دوستان انجمن جهانی اطلاع دادند که انتخاب قطعیشان ایران است. البته با یکیدو شرط. مثلاً خواستهاند که تور اصفهان یا تور خلیج بهشیوه انتخابی و با مدیریت خودِ کنگره یعنی انجمن برگزار شود. ما قبول کردیم و قرار شد این موضوع با حضور رییس فدراسیون جهانی «پروفسور الف. ج» از کشور غنا بهصورت محترمانه به اطلاع همکاران در دوبی برسد. من حالا عازم همین ماُموریت هستم.
در CIP دوبی، هم الف. ج و هم «پروفسور حسن. ح» از دوبی برای استقبال من آمدهاند. تشریفات و روادید بررسی و مهر کردن پاسپورت مثل بقیه مسافران با سهولت انجام میشود. راهروهای فرودگاه را یکبهیک پشت سر میگذاریم تا به درِ خروجی برسیم. فرودگاه بسیار خلوت بهنظر میرسد. بسیاری از غرفههای مغازه تعطیل هستند. بقیه مغازهها هم اجناس زیادی ندارند. پروفسور حسن اشاره میکند که برخی از راهروهای فرودگاه در آیندهای نزدیک به کارهای دیگر اختصاص داده میشود.
به ساعتم نگاه میکنم: دوشنبه ٢٠ فرردین ١٤١٠ خورشیدی!
https://t.me/bzyad
Telegram
یادداشتهایِ دکتر بابک زمانی
كانال بازنشرِ يادداشتهای منتشرشده
Forwarded from یادداشتهایِ دکتر بابک زمانی
تهران ۱۴۱۰/ بخش دوم
از در منزل تا ایستگاه مینیبوس را پیاده طی کردم. پیادهروی برای آدمهای سنبالا مثل من که حالا هفتاد سالم شده، مفید است. مینیبوس پر بود از مردانی که سر کار میرفتند. جای نشستن در اتوبوس نیست و از طرفی هم سرپاایستادن آسان نیست. ولی میدانم و میدانید که به هر چیزی میتوان عادت کرد.
سالها پیش وقتیکه آخرین اتوبوسها از کار افتاد، مینیبوس خانمها از آقایان جدا شد. با تنگترشدن حلقه تحریمها، نهتنها قطعات اتوبوس، که قطعات ماشینهای چینی هم وارد نشد. بااینحال، خیابانها پر است از ماشینهای چاپری یا سرهمبندیشده. منتها من دیگر با این سنوسالم نمیتوانم برانمشان. ماشینهای لوکس هست، ولی فقط در اختیار مقامات و برخی افراد ثروتمند است و تنها آنها هستند که امکان دسترسی به این وسیلهها را دارند. در مینیبوس، کاغذ مچالهشدهای را بیرون میآورم و شروع به خواندن میکنم؛ نامه رئیسی به رئسای سه قوه است.
مدتی است راه ارتباطی با جهان آزاد مسدود شده و هیچ ویپیانی حریف محدودیتهای اینترنتیای که هدیه کشور دوست و برادر شمالیمان به مسئولانمان است، نمیشود. درنتیجه، موبایلها به کارکرد جد خود یعنی تلفن برگشته و بیانیهها هم بهشیوه سنتی «شبنامه» که من هنوز در خاطرم مانده، منتشر میشوند. با این دیواره بلند و محکم فیلترینگ، حالا دیگر تقریباً مطمئنیم که فیلترینگهای قبلی بسیار ناکارآمد بودند و هدفش بیشتر فروش ویپیان بوده تا بستن شاهراه ارتباطات. گذشته از اینکه تعدادی از مسئولان دولت قبل را در گیرودار بگیروببندها دستگیر کردهاند، اینترنت هم بیشتر بهدرد کارهایی مثل پخش بیانیههای دولتی و شنیدن سبکهای مختلف نوحهخوانی و نظایر آن میخورد. آیتالله رئیسی در این شبنامه از روند سختگیریها و ردصلاحیتها به رئسای سه قوه شکایت کرده و خواستار رعایت حقوق مردم در انتخابات شده است. او تا شش ماه آخر ریاستجمهوریاش همان حرفهای موقع انتخابشدن را میزد. گویا در این چند ماه آخر فهمیده ریاستجمهوری چیست و چه مسئولیتی دارد و همین شد که حرفهای نیشدار میزد و نقدهای تندوتیزی به دیگران وارد میکرد. درنتیجه این رفتارها، شورای نگهبان در دور دوم انتخابات ریاستجمهوریاش، ردصلاحیتش کرد و این شد که او هم به صف تحریمکنندکان انتخابات پیوست. از آن سو، اپوزیسیون خارج از کشور و مخالفان داخل کشور هم که حالا طرفداران رئیسی هم به آنها اضافه شده بود، انتخابات را تحریم کردند. همهچیز درنهایت بهنفع رئیس کانون مداحان تهران تمام شد. او که جزء یکی از متنفذترین گروههای سیاسی است، با ۵۰۰،۰۰۰ رأی بهراحتی به پاستور راه یافت.
رئیسجمهور منتخب در اولین نطق خود بعد از انتخابشدن اعلام کرد کلیه سالنهای سخنرانی در همه مؤسسهها و بیمارستانها باید به مراکز مداحی تبدیل شوند. او در دور دوم ریاستجمهوریاش هم بهدلیل کاهش جمعیت و رشد قابلتوجه تحریمکنندگان انتخابات، با ۳۰۰،۰۰۰ رأی به آسانی برای چهار سال دیگر انتخاب شد که هنوز هم در حال کار است .
مینیبوس به اولین ایستگاه مترو میرسد. مترو فقط تا «میدان ولیعصر» کار میکند. بالاتر، واگنها از کار افتاده. با سرعت خودم را به یکی از واگنها میرسانم و به توده گوشت متراکم میپیوندم. داخل مترو بوی دهان و بازدم نفسها و عرق و دود و اندکی بودی ادرار و بوهای عجیب دیگر، ترکیب ناخوشایندی ایجاد کرده است. در ایستگاه «بهشت زهرا» پیاده میشوم تا خود را به مینیبوس دیگری که به فرودگاه امام خمینی میرود برسانم. این تنها مینیبوس خلوت شهر است. دیگر کسی زیاد به خارج نمیرود. ساعت ۸:۰۰ نشده، خودم را به درمانگاه میرسانم. مسئول درمانگاه جوانکی است که طبق آخرین آییننامه ابلاغی مسئولان درباره پوشش، موها و ریشش را مرتب شانه زده و لباسی تماماً سیاه اما تنگ به تن دارد. او نگاه تندی به من میاندازد و میگوید: «بالاخره تشریف آوردین استاد؟»
ادامه دارد 👇🏼
از در منزل تا ایستگاه مینیبوس را پیاده طی کردم. پیادهروی برای آدمهای سنبالا مثل من که حالا هفتاد سالم شده، مفید است. مینیبوس پر بود از مردانی که سر کار میرفتند. جای نشستن در اتوبوس نیست و از طرفی هم سرپاایستادن آسان نیست. ولی میدانم و میدانید که به هر چیزی میتوان عادت کرد.
سالها پیش وقتیکه آخرین اتوبوسها از کار افتاد، مینیبوس خانمها از آقایان جدا شد. با تنگترشدن حلقه تحریمها، نهتنها قطعات اتوبوس، که قطعات ماشینهای چینی هم وارد نشد. بااینحال، خیابانها پر است از ماشینهای چاپری یا سرهمبندیشده. منتها من دیگر با این سنوسالم نمیتوانم برانمشان. ماشینهای لوکس هست، ولی فقط در اختیار مقامات و برخی افراد ثروتمند است و تنها آنها هستند که امکان دسترسی به این وسیلهها را دارند. در مینیبوس، کاغذ مچالهشدهای را بیرون میآورم و شروع به خواندن میکنم؛ نامه رئیسی به رئسای سه قوه است.
مدتی است راه ارتباطی با جهان آزاد مسدود شده و هیچ ویپیانی حریف محدودیتهای اینترنتیای که هدیه کشور دوست و برادر شمالیمان به مسئولانمان است، نمیشود. درنتیجه، موبایلها به کارکرد جد خود یعنی تلفن برگشته و بیانیهها هم بهشیوه سنتی «شبنامه» که من هنوز در خاطرم مانده، منتشر میشوند. با این دیواره بلند و محکم فیلترینگ، حالا دیگر تقریباً مطمئنیم که فیلترینگهای قبلی بسیار ناکارآمد بودند و هدفش بیشتر فروش ویپیان بوده تا بستن شاهراه ارتباطات. گذشته از اینکه تعدادی از مسئولان دولت قبل را در گیرودار بگیروببندها دستگیر کردهاند، اینترنت هم بیشتر بهدرد کارهایی مثل پخش بیانیههای دولتی و شنیدن سبکهای مختلف نوحهخوانی و نظایر آن میخورد. آیتالله رئیسی در این شبنامه از روند سختگیریها و ردصلاحیتها به رئسای سه قوه شکایت کرده و خواستار رعایت حقوق مردم در انتخابات شده است. او تا شش ماه آخر ریاستجمهوریاش همان حرفهای موقع انتخابشدن را میزد. گویا در این چند ماه آخر فهمیده ریاستجمهوری چیست و چه مسئولیتی دارد و همین شد که حرفهای نیشدار میزد و نقدهای تندوتیزی به دیگران وارد میکرد. درنتیجه این رفتارها، شورای نگهبان در دور دوم انتخابات ریاستجمهوریاش، ردصلاحیتش کرد و این شد که او هم به صف تحریمکنندکان انتخابات پیوست. از آن سو، اپوزیسیون خارج از کشور و مخالفان داخل کشور هم که حالا طرفداران رئیسی هم به آنها اضافه شده بود، انتخابات را تحریم کردند. همهچیز درنهایت بهنفع رئیس کانون مداحان تهران تمام شد. او که جزء یکی از متنفذترین گروههای سیاسی است، با ۵۰۰،۰۰۰ رأی بهراحتی به پاستور راه یافت.
رئیسجمهور منتخب در اولین نطق خود بعد از انتخابشدن اعلام کرد کلیه سالنهای سخنرانی در همه مؤسسهها و بیمارستانها باید به مراکز مداحی تبدیل شوند. او در دور دوم ریاستجمهوریاش هم بهدلیل کاهش جمعیت و رشد قابلتوجه تحریمکنندگان انتخابات، با ۳۰۰،۰۰۰ رأی به آسانی برای چهار سال دیگر انتخاب شد که هنوز هم در حال کار است .
مینیبوس به اولین ایستگاه مترو میرسد. مترو فقط تا «میدان ولیعصر» کار میکند. بالاتر، واگنها از کار افتاده. با سرعت خودم را به یکی از واگنها میرسانم و به توده گوشت متراکم میپیوندم. داخل مترو بوی دهان و بازدم نفسها و عرق و دود و اندکی بودی ادرار و بوهای عجیب دیگر، ترکیب ناخوشایندی ایجاد کرده است. در ایستگاه «بهشت زهرا» پیاده میشوم تا خود را به مینیبوس دیگری که به فرودگاه امام خمینی میرود برسانم. این تنها مینیبوس خلوت شهر است. دیگر کسی زیاد به خارج نمیرود. ساعت ۸:۰۰ نشده، خودم را به درمانگاه میرسانم. مسئول درمانگاه جوانکی است که طبق آخرین آییننامه ابلاغی مسئولان درباره پوشش، موها و ریشش را مرتب شانه زده و لباسی تماماً سیاه اما تنگ به تن دارد. او نگاه تندی به من میاندازد و میگوید: «بالاخره تشریف آوردین استاد؟»
ادامه دارد 👇🏼
👍1
Forwarded from یادداشتهایِ دکتر بابک زمانی
تهران ۱۴۱۰/ ادامه بخش دوم
سالها پیش وقتی تعرفههای پزشکی به یکصدم تورم سقوط کرد، امکان مطبداری از بین رفت و بعد هم تصویب کردند که همه باید با بیمه قرارداد ببندند، اما بیمه با همه قرارداد نبست. من همچنان میخواستم کار کنم و البته به درد «امیدواری به بهبودی اوضاع» دچار بودم و به کارکردن در هر شرایطی باور داشتم. کار در درمانگاه فردودگاه بینالمللی کار سطح بالایی محسوب میشد. مسئولان تصمیم گرفته بودند مسافرین محدود ورودی به کشور را که اغلبشان هم مقامهای داخلی و خارجی بودند، پزشکان متخصص قدیمی و شناختهشده ویزیت کنند. گاه حتی بیخود و محض نمایشدادن، این ویزیتها را در برنامه ملاقاتشان در بدو ورود میگنجاندند.
آقای دکتر مسئول تراز گفت: «عجله کنید استاد پروفسور «حسن الف»، رئیس انجمن مغز و اعصاب امارات در CIP منتظر شما هستند. فهمیدن اینجا هستین، خواستن شما رو ببینن.»میخواستم به او بگویم مایل نیستم میهمان مرا با این حالوروز ببیند، اما از واکنش احتمالی آقای رئیس مطمئن نبودم. این شد که با اشتیاق ظاهری موافقتم را بیان کردم: «چشم، همین الان خدمتشون میرسم.»
به ساعتم نگاه میکنم: ٢٠ فروردین ۱۴۱۰ شمسی.
https://t.me/bzyad
سالها پیش وقتی تعرفههای پزشکی به یکصدم تورم سقوط کرد، امکان مطبداری از بین رفت و بعد هم تصویب کردند که همه باید با بیمه قرارداد ببندند، اما بیمه با همه قرارداد نبست. من همچنان میخواستم کار کنم و البته به درد «امیدواری به بهبودی اوضاع» دچار بودم و به کارکردن در هر شرایطی باور داشتم. کار در درمانگاه فردودگاه بینالمللی کار سطح بالایی محسوب میشد. مسئولان تصمیم گرفته بودند مسافرین محدود ورودی به کشور را که اغلبشان هم مقامهای داخلی و خارجی بودند، پزشکان متخصص قدیمی و شناختهشده ویزیت کنند. گاه حتی بیخود و محض نمایشدادن، این ویزیتها را در برنامه ملاقاتشان در بدو ورود میگنجاندند.
آقای دکتر مسئول تراز گفت: «عجله کنید استاد پروفسور «حسن الف»، رئیس انجمن مغز و اعصاب امارات در CIP منتظر شما هستند. فهمیدن اینجا هستین، خواستن شما رو ببینن.»میخواستم به او بگویم مایل نیستم میهمان مرا با این حالوروز ببیند، اما از واکنش احتمالی آقای رئیس مطمئن نبودم. این شد که با اشتیاق ظاهری موافقتم را بیان کردم: «چشم، همین الان خدمتشون میرسم.»
به ساعتم نگاه میکنم: ٢٠ فروردین ۱۴۱۰ شمسی.
https://t.me/bzyad
Telegram
یادداشتهایِ دکتر بابک زمانی
كانال بازنشرِ يادداشتهای منتشرشده
شهادت دردناك سربازان مرزبان ايراني داستان خدر را كه واقعيت محض است يادم آورد
Forwarded from داستان هاي بابك زماني
فغان ز جغد جنگ و مرغواي او.....
٢-خدر
وقتي امبولانس وارد پايگاه شد هيچ كس انتظار نداشت كه خدر را با خود اورده باشد .اين چهارمين روزي بود كه جستجو براي يافتن خدر از صبح كه تامين جاده برقرار ميشد تا برداشتن تامين ها تا ساعت ٥ ادامه مييافت .برخي ميگفتند خدر گم شده برخي ميگفتند فرار كرده اما بسياري كه نثل من خدر راميشناختند مطمين بودند كه او هم مثل سه مين ياب قبلي يا روي مين رفته يا يك تير قناسه پيشاني اش را شكافته !گروهبان اسد زاده هيكل بزرگ و شكم گنده اش را تكان ميداد و به اين سو ان سو ميدويد .غم عميقي در چهره اش موج ميزد . ياراي ان را نداشتم كه به اين پيرمرد چاق و بور پابه بازنشستگي ، صاحب هفت فرزند كه چهارتايش دختران بور بسيار زيبايي دم بخت بودند -از روي عكس هايي كه هميشه در جيب داشت -ياداوري كنم كه در واقع اوست كه به عنوان مسيول تخريب گردان بايد كار مين يابي جاده را صبح ها انجام دهد !
امبولانس كه وارد پايگاه شد راننده و سربازي كه با انها رفته بود درهاي امبولانس را باز كردند و بيرون دويدند بوي وحشتناكي تا چند ين متر دور تر پايگاه را پر كرده بود .من تا ان زمان قدرت وحشتناك بو را در نيافته بودم قدرتي اهريمني كه نميگذاشت هيچكس قدم جلو بگذارد چهار روز تمام جنازه كنار جاده افتاده بود و رويش از خار وخاشاك پوشيده شده بود بنابراين ديده نميشد چند نفر سر وصورت پوشانديم و جنازه را از داخل ماشين بيرون اورديم راننده و سرباز همراهش قدم بر نميداشتىد حق هم داشتند جنازه خدر يكي از سهمناك ترين صحنه هاييست كه هيچ گاه فراموش نخواهم كرد توصيف دقيق ،اگرچه ميتوانم اما نخواهم كرد !
خدر را ميشناختم! اگرچه صورتي ساده و نه چندان زيبا داشت اما هميشه با چشم هايش ميخنديد از عقل مختصري شيريني بهره بود! به همين خاطر چند بار به عنوان پزشك گردان به ستاد لشگر نامه نوشتم كه او خدمت نميتواند اما هربار او را ميديدم كه با پدرش به پايگاه بر گشته اگر تنها مي امد راه گم ميكرد! .تنها او بود كه روزهاي خدمت را نميشمرد و از اينكه مثل ديگران باشد لذت ميبرد هم او وشايد هم پدر !پير مرد دراز قامتي كه فارسي نميدانست و او را از روستايشان نزديك نقده تا خوابگاهش همراهي ميكرد .
وقتي سه سرباز دسته مين يابي گروهبان اسد زاده در عرض چند روز متوالي به شهادت رسيدند كسي جز خدر حاضر نبود ان مين ياب لعنتي را ان هم با خنده و شوخي تحويل بگيرد!!
https://t.me/dastanbz
٢-خدر
وقتي امبولانس وارد پايگاه شد هيچ كس انتظار نداشت كه خدر را با خود اورده باشد .اين چهارمين روزي بود كه جستجو براي يافتن خدر از صبح كه تامين جاده برقرار ميشد تا برداشتن تامين ها تا ساعت ٥ ادامه مييافت .برخي ميگفتند خدر گم شده برخي ميگفتند فرار كرده اما بسياري كه نثل من خدر راميشناختند مطمين بودند كه او هم مثل سه مين ياب قبلي يا روي مين رفته يا يك تير قناسه پيشاني اش را شكافته !گروهبان اسد زاده هيكل بزرگ و شكم گنده اش را تكان ميداد و به اين سو ان سو ميدويد .غم عميقي در چهره اش موج ميزد . ياراي ان را نداشتم كه به اين پيرمرد چاق و بور پابه بازنشستگي ، صاحب هفت فرزند كه چهارتايش دختران بور بسيار زيبايي دم بخت بودند -از روي عكس هايي كه هميشه در جيب داشت -ياداوري كنم كه در واقع اوست كه به عنوان مسيول تخريب گردان بايد كار مين يابي جاده را صبح ها انجام دهد !
امبولانس كه وارد پايگاه شد راننده و سربازي كه با انها رفته بود درهاي امبولانس را باز كردند و بيرون دويدند بوي وحشتناكي تا چند ين متر دور تر پايگاه را پر كرده بود .من تا ان زمان قدرت وحشتناك بو را در نيافته بودم قدرتي اهريمني كه نميگذاشت هيچكس قدم جلو بگذارد چهار روز تمام جنازه كنار جاده افتاده بود و رويش از خار وخاشاك پوشيده شده بود بنابراين ديده نميشد چند نفر سر وصورت پوشانديم و جنازه را از داخل ماشين بيرون اورديم راننده و سرباز همراهش قدم بر نميداشتىد حق هم داشتند جنازه خدر يكي از سهمناك ترين صحنه هاييست كه هيچ گاه فراموش نخواهم كرد توصيف دقيق ،اگرچه ميتوانم اما نخواهم كرد !
خدر را ميشناختم! اگرچه صورتي ساده و نه چندان زيبا داشت اما هميشه با چشم هايش ميخنديد از عقل مختصري شيريني بهره بود! به همين خاطر چند بار به عنوان پزشك گردان به ستاد لشگر نامه نوشتم كه او خدمت نميتواند اما هربار او را ميديدم كه با پدرش به پايگاه بر گشته اگر تنها مي امد راه گم ميكرد! .تنها او بود كه روزهاي خدمت را نميشمرد و از اينكه مثل ديگران باشد لذت ميبرد هم او وشايد هم پدر !پير مرد دراز قامتي كه فارسي نميدانست و او را از روستايشان نزديك نقده تا خوابگاهش همراهي ميكرد .
وقتي سه سرباز دسته مين يابي گروهبان اسد زاده در عرض چند روز متوالي به شهادت رسيدند كسي جز خدر حاضر نبود ان مين ياب لعنتي را ان هم با خنده و شوخي تحويل بگيرد!!
https://t.me/dastanbz
Telegram
داستان هاي بابك زماني
شباهت نام ها و مكان ها با واقعيت اجتناب ناپذير بوده است
❤1
Forwarded from داستان هاي بابك زماني
فغان زجغد جنگ و مرغواي او
١-أمنه
زمستان ٦١ زمستان سخت سرد و پر برفي بود .ارتفاعات
الواتان در سردشت سراسر در برف فرورفته بودند و رفت و امد به سختي جريان داشت .برف همه چيز را پوشانده بود الا !جنگ را
گردان ما در مجاورت روستايي قرار گرفته بود كه اكثر ساكنين ان به خاطر جنگ منطقه را ترك كرده بودند .من كه پزشك عمومي و أفسر وظيفه بودم در يكي از كلبه هاي هنوز بر پامانده" ميراباد " هم اقامت داشتم وهم روزها بيماران را ويزيت ميكردم روستاييان هم به من مراجعه ميكردند وًمن هم با همان داروخانه كوچكي كه مربوط به گردان بود در حد توان كمك ميكردم
ان شب كه أمنه را اوردند ساعتي از نيمه شب گذشته بود .پدرش كاك عمر -تنها بقالي بازمانده ميراباد- كه او را روي دست گرفته بود مدتي كوتاه در ورودي پايگاه معطل ماند تا نگهبان ها متوجه موضوع بشوند و راه را باز كنند وقتي او را در اتاق كناري روي تخت خواباند ديدم دخترك كاملا در كوماست عضلات بدنش سفت بودند و از همه جا از چشم و دهان ترشحات فراوان سرازير بود نبض نامنظم و به اصطلاح فيلي فورم بود و مردمك به قدر سر يك سوزن .علايم در تشخيص مسموميت ارگانو فسفره ترديد نميگذاشت .جنگ ، سرما برف نا اگاهي و مهم تَر از همه تخريب حمام ده باعث شده بود سم درخت به جنگ جنگل شپش ها برود
اين دختر نه ده ساله بسيار زيبا را بارها ان سوي حصار ها ديده بودم با چند كودك هم سن و سال خود بازي ميكردند و با خنده هاي بلند و شادكامانه خود همزمان جنگ و زمستان و برف را هم به ريشخند ميگرفتند .وقتي صبح ها افتاب بر برف ها مي افتاد منظره كودكان شاد در كوهستان برفي ميتوانست جنگ و دوري و سرما را از يادت ببرد .
روزهاي عادي و بدون برف هم تنها پنج شش ساعت در وسط روز امكان عبور و مرور تا سردشت يا پيرانشهر وجود داشت چه برسد به ان نيمه شب برفي ! بنابراين اي سي يوي كوچك ما شد همان اتاق كوچك ، كنار جعبه كمك هاي اوليه جعبه تفنگ ها و جعبه نارنجك ها ! بستر ان زيباي خفته برانكاري بود سبز رنگ و خون الود روي زمين ! .بعد از شستشوي سر و تن چند تا سرمي را كه داشتيم وصل كرديم و تنها جعبه اتروپين موجود در سنگر بهداري را كنار دست مان گذاشتيم با شمارش نبض اتروپين ها را تزريق كرديم .اما به نظر ميرسيد اين انتي كولينرژيك در مقابله با درياي كولينرژيك كارساز نيست البته به همراهش استروييد هم تزريق كرديم .نميدانم چه مدت در همين حال بوديم اما انچه در خاطرم مانده مدتي بسيار بسيار طولاني است كه يك شب تا صبح در برابر ان كوتاه است اگر چه ممكن است تا اين حد هم نبوده نباشد .
اخرين اتروپين موجود در كوهستان الواتان را زماني تزريق كرديم كه ديگر ان تنفس پرسرو صدا از ان حنجره پرشور داشت از كار مي افتاد . مدتي كوتاه همه در سكوت بر جاي خودمان ميخكوب شديم .و به ان زيبايي كه ديگر براي هميشه خفته بود خيره مانديم . تنها همين سكوت كوتاه كافي بود تا ان شيون و فغان هاي دلخراش از ان سوي در تا ميان كوهستان " چاكو " انسوي "گوزيله " تا ميان برف ها تا كوه ها و تا اسمان انعكاس پيدا كنند
١-أمنه
زمستان ٦١ زمستان سخت سرد و پر برفي بود .ارتفاعات
الواتان در سردشت سراسر در برف فرورفته بودند و رفت و امد به سختي جريان داشت .برف همه چيز را پوشانده بود الا !جنگ را
گردان ما در مجاورت روستايي قرار گرفته بود كه اكثر ساكنين ان به خاطر جنگ منطقه را ترك كرده بودند .من كه پزشك عمومي و أفسر وظيفه بودم در يكي از كلبه هاي هنوز بر پامانده" ميراباد " هم اقامت داشتم وهم روزها بيماران را ويزيت ميكردم روستاييان هم به من مراجعه ميكردند وًمن هم با همان داروخانه كوچكي كه مربوط به گردان بود در حد توان كمك ميكردم
ان شب كه أمنه را اوردند ساعتي از نيمه شب گذشته بود .پدرش كاك عمر -تنها بقالي بازمانده ميراباد- كه او را روي دست گرفته بود مدتي كوتاه در ورودي پايگاه معطل ماند تا نگهبان ها متوجه موضوع بشوند و راه را باز كنند وقتي او را در اتاق كناري روي تخت خواباند ديدم دخترك كاملا در كوماست عضلات بدنش سفت بودند و از همه جا از چشم و دهان ترشحات فراوان سرازير بود نبض نامنظم و به اصطلاح فيلي فورم بود و مردمك به قدر سر يك سوزن .علايم در تشخيص مسموميت ارگانو فسفره ترديد نميگذاشت .جنگ ، سرما برف نا اگاهي و مهم تَر از همه تخريب حمام ده باعث شده بود سم درخت به جنگ جنگل شپش ها برود
اين دختر نه ده ساله بسيار زيبا را بارها ان سوي حصار ها ديده بودم با چند كودك هم سن و سال خود بازي ميكردند و با خنده هاي بلند و شادكامانه خود همزمان جنگ و زمستان و برف را هم به ريشخند ميگرفتند .وقتي صبح ها افتاب بر برف ها مي افتاد منظره كودكان شاد در كوهستان برفي ميتوانست جنگ و دوري و سرما را از يادت ببرد .
روزهاي عادي و بدون برف هم تنها پنج شش ساعت در وسط روز امكان عبور و مرور تا سردشت يا پيرانشهر وجود داشت چه برسد به ان نيمه شب برفي ! بنابراين اي سي يوي كوچك ما شد همان اتاق كوچك ، كنار جعبه كمك هاي اوليه جعبه تفنگ ها و جعبه نارنجك ها ! بستر ان زيباي خفته برانكاري بود سبز رنگ و خون الود روي زمين ! .بعد از شستشوي سر و تن چند تا سرمي را كه داشتيم وصل كرديم و تنها جعبه اتروپين موجود در سنگر بهداري را كنار دست مان گذاشتيم با شمارش نبض اتروپين ها را تزريق كرديم .اما به نظر ميرسيد اين انتي كولينرژيك در مقابله با درياي كولينرژيك كارساز نيست البته به همراهش استروييد هم تزريق كرديم .نميدانم چه مدت در همين حال بوديم اما انچه در خاطرم مانده مدتي بسيار بسيار طولاني است كه يك شب تا صبح در برابر ان كوتاه است اگر چه ممكن است تا اين حد هم نبوده نباشد .
اخرين اتروپين موجود در كوهستان الواتان را زماني تزريق كرديم كه ديگر ان تنفس پرسرو صدا از ان حنجره پرشور داشت از كار مي افتاد . مدتي كوتاه همه در سكوت بر جاي خودمان ميخكوب شديم .و به ان زيبايي كه ديگر براي هميشه خفته بود خيره مانديم . تنها همين سكوت كوتاه كافي بود تا ان شيون و فغان هاي دلخراش از ان سوي در تا ميان كوهستان " چاكو " انسوي "گوزيله " تا ميان برف ها تا كوه ها و تا اسمان انعكاس پيدا كنند
❤3
Forwarded from داستان هاي بابك زماني (Babak Zamani)
فغان زجغد جنگ و مرغواي او
هفت : گروهبان اسد زاده
درست مثل درجه دارهای امریکایی بود .همانطور قد بلند تنومند ،با شانه هایی فراخ اما شکمی نه چندان بیرون زده ،چشم هایی آبی درست به رنگ دریا ، سری بزرگ با موهایی ریخته و تاس با بقایایی اندک از مو در کناره ها که کاملا بور بودند .آن موقع این جور سرها را کاملا نمیتراشیدند یا گروهبان اسد زاده نمیتوانست در این خط ها باشد . وقتی که خاطراتش از ظفار یا از فرمانداری نظامی تهران را تعریف میکرد هرچه بیشتر یاد درجه داران امریکایی در ویتنام یا فیلم های حکومت نظامی امریکای لاتین می افتادی اما اگر به لهجه ترکی اطراف سلماس و زحمات او در ادای کلمات فارسی دفثقت میکرد ی تردیدی در ایرانی بودنش نمیگذاشت .
گروهبان اسد اسد زاده پنج دختر داشت چند سال پیش یا یک قاطعیت نادر نظامی موفقیت امیز به زنش که همچنان خواستار پسر بود گفته بود “ باخ ! نه منه دييرم ، من دختر بس ایستمیرم “ اما فی الواقع در خانه اصلا آدم سلطه گری نبود بلکه برعکس بسیار هم زن ذلیل بود .این را از خریدهای دقیقی که از بازار سردشت قبل از مرخصی ماهیانه میخرید میشد فهمید .یک بار نزدیک بود برای تعویض قاشق هایی که مطابق میل همسرش نبود در راه سردشت با یک تیر قناسه پیشانیش را زینت دهند .ان روز هراسان در حالی که به سخت گیری زنش فحش وناسزا میداد وارد پایگاه شد . “خاشق لر گوتمه گدیپ “
اما این اولین باری نبود که او از آن جاده تنگ و پیچ پیچ ومرگ بار بدون گلوله ای از قناسه بر پیشانی به پایگاه برمیگشت .و این خیلی عجیب بود خودش با خنده میگفت “کورت لر منن یولداشیم لر “ .
گروهبان اسد اسدزاده سلماسی مسیول دسته تخریب گردان ۱۰۹ سلماس مستقر در پایگاه میرآباد خودش به تنهایی یکی از ارکان گردان بود اما چوندر ارکان گردان کنار سنگر فرماندهی جای مورد سلیقه اش را پیدا نکرده بود در سنگر بهداری کنار دوستش ستوان بابا عبدالهی جانشین فرمانده گروهان بهداری (یعنی جانشین من ) اسکان گزیده بود و همه این القاب خلاصه شده بود در دو اتاق از یک کلبه نیمه ویران که در یک اتاق آن سه تخت سربازی به زور کنار هم چپانده بودیم و در اتاق دیگر وسایل بهداری و مهمات و یک تخت شکسته برای سرباز نویذی گذاشته بودیم .پنجره ها را نایلون و پارچه پوشانده بودیم و اتاق را یک بخاری هیزمی گرم میکرد روی یکی از تحت ها من و روی یکی از تخت ها ستوان بابا عبدالهی و روی تخت سوم دسته تخریب گردان اسد اسدزاده اقامت کرده بود .لابد اسد فکر میکرد بهداری کنار دکتر بابا عبدالهی جای راحت تر ومطمین تریست بابا عبدالهی هم لابد فکر کرده بود این ژنرال بی ستاره غول پیکر خیلی جاها به درد خواهد خورد و شاید هم در تاریخچه دور و دراز این گردان اتفاقاتی افتاده که بر این تصورات و این اتحاد مهر تایید زده بود اتفاقاتی که این آخرین فرمانده گروهان بهداری از آن بی اطلاع بود .از سال های دور که به عنوان بخشی از نیروهای سازمان ملل از طرف ارتش ایران در بلندیهای جولان ماموریت داشتند تا آن زمان که در ظفار ماموریت گرفتند تا همین اواخر (اواخر آن زمان) که مامور حکومت نظامی تهران در سال ۵۷ شده بودند .و این ماموریت اخیر محور پیرانشهر سردشت که این جوانک فارس این تازه دکتر به گروهان اضافه شده بود .ماههای اول در آن اتاق کوچک که نامش سنگر بود اما از سنگر های کیسه شنی محل اقامت راحت تری بود بیشتر اوقات را هر سه روی تخت دراز کشیده بودیم .در آن جبهه ای که مابودیم البته خطر زیاد بود اما استراحت و بیکاری خیلی بیشتر بود .ماههای اول تلاش میکردند صحبت هایشان فارسی باشد اما به سرعت خسته میشدند احساسات که بالا می آمد ترکی هم بیشتر میشد و من هیچگاه نفهمیدم دقیقا از چه زمانی شب يا روز خواب یا بیداری ترکی را به خوبی خودشان یاد گرفتم همیشه بنا بر عادت ، یادگیری را تنها آسان با سخت میدانستم و این البته اولین تجربه یادگیری اجتناب ناپذیر و خودبخود من نبود بقيه را كه مربوط به دوران شيرخواري و قبل از آن ميشد بِه ياد نمي آورم .راستی باید چکار میکردم اگر نمیخواستم ترکی باد بگیرم؟ و اگر ترکی یاد نمیگرفتم جز با همین همدم غول پیکر که معلوم شد قلبی مثل قلب یک گنجشک دارد با چه کسی باید همکلام میشدم.
گروهبان أسد زاده ساعات كارش طولاني نبود .
هفت : گروهبان اسد زاده
درست مثل درجه دارهای امریکایی بود .همانطور قد بلند تنومند ،با شانه هایی فراخ اما شکمی نه چندان بیرون زده ،چشم هایی آبی درست به رنگ دریا ، سری بزرگ با موهایی ریخته و تاس با بقایایی اندک از مو در کناره ها که کاملا بور بودند .آن موقع این جور سرها را کاملا نمیتراشیدند یا گروهبان اسد زاده نمیتوانست در این خط ها باشد . وقتی که خاطراتش از ظفار یا از فرمانداری نظامی تهران را تعریف میکرد هرچه بیشتر یاد درجه داران امریکایی در ویتنام یا فیلم های حکومت نظامی امریکای لاتین می افتادی اما اگر به لهجه ترکی اطراف سلماس و زحمات او در ادای کلمات فارسی دفثقت میکرد ی تردیدی در ایرانی بودنش نمیگذاشت .
گروهبان اسد اسد زاده پنج دختر داشت چند سال پیش یا یک قاطعیت نادر نظامی موفقیت امیز به زنش که همچنان خواستار پسر بود گفته بود “ باخ ! نه منه دييرم ، من دختر بس ایستمیرم “ اما فی الواقع در خانه اصلا آدم سلطه گری نبود بلکه برعکس بسیار هم زن ذلیل بود .این را از خریدهای دقیقی که از بازار سردشت قبل از مرخصی ماهیانه میخرید میشد فهمید .یک بار نزدیک بود برای تعویض قاشق هایی که مطابق میل همسرش نبود در راه سردشت با یک تیر قناسه پیشانیش را زینت دهند .ان روز هراسان در حالی که به سخت گیری زنش فحش وناسزا میداد وارد پایگاه شد . “خاشق لر گوتمه گدیپ “
اما این اولین باری نبود که او از آن جاده تنگ و پیچ پیچ ومرگ بار بدون گلوله ای از قناسه بر پیشانی به پایگاه برمیگشت .و این خیلی عجیب بود خودش با خنده میگفت “کورت لر منن یولداشیم لر “ .
گروهبان اسد اسدزاده سلماسی مسیول دسته تخریب گردان ۱۰۹ سلماس مستقر در پایگاه میرآباد خودش به تنهایی یکی از ارکان گردان بود اما چوندر ارکان گردان کنار سنگر فرماندهی جای مورد سلیقه اش را پیدا نکرده بود در سنگر بهداری کنار دوستش ستوان بابا عبدالهی جانشین فرمانده گروهان بهداری (یعنی جانشین من ) اسکان گزیده بود و همه این القاب خلاصه شده بود در دو اتاق از یک کلبه نیمه ویران که در یک اتاق آن سه تخت سربازی به زور کنار هم چپانده بودیم و در اتاق دیگر وسایل بهداری و مهمات و یک تخت شکسته برای سرباز نویذی گذاشته بودیم .پنجره ها را نایلون و پارچه پوشانده بودیم و اتاق را یک بخاری هیزمی گرم میکرد روی یکی از تحت ها من و روی یکی از تخت ها ستوان بابا عبدالهی و روی تخت سوم دسته تخریب گردان اسد اسدزاده اقامت کرده بود .لابد اسد فکر میکرد بهداری کنار دکتر بابا عبدالهی جای راحت تر ومطمین تریست بابا عبدالهی هم لابد فکر کرده بود این ژنرال بی ستاره غول پیکر خیلی جاها به درد خواهد خورد و شاید هم در تاریخچه دور و دراز این گردان اتفاقاتی افتاده که بر این تصورات و این اتحاد مهر تایید زده بود اتفاقاتی که این آخرین فرمانده گروهان بهداری از آن بی اطلاع بود .از سال های دور که به عنوان بخشی از نیروهای سازمان ملل از طرف ارتش ایران در بلندیهای جولان ماموریت داشتند تا آن زمان که در ظفار ماموریت گرفتند تا همین اواخر (اواخر آن زمان) که مامور حکومت نظامی تهران در سال ۵۷ شده بودند .و این ماموریت اخیر محور پیرانشهر سردشت که این جوانک فارس این تازه دکتر به گروهان اضافه شده بود .ماههای اول در آن اتاق کوچک که نامش سنگر بود اما از سنگر های کیسه شنی محل اقامت راحت تری بود بیشتر اوقات را هر سه روی تخت دراز کشیده بودیم .در آن جبهه ای که مابودیم البته خطر زیاد بود اما استراحت و بیکاری خیلی بیشتر بود .ماههای اول تلاش میکردند صحبت هایشان فارسی باشد اما به سرعت خسته میشدند احساسات که بالا می آمد ترکی هم بیشتر میشد و من هیچگاه نفهمیدم دقیقا از چه زمانی شب يا روز خواب یا بیداری ترکی را به خوبی خودشان یاد گرفتم همیشه بنا بر عادت ، یادگیری را تنها آسان با سخت میدانستم و این البته اولین تجربه یادگیری اجتناب ناپذیر و خودبخود من نبود بقيه را كه مربوط به دوران شيرخواري و قبل از آن ميشد بِه ياد نمي آورم .راستی باید چکار میکردم اگر نمیخواستم ترکی باد بگیرم؟ و اگر ترکی یاد نمیگرفتم جز با همین همدم غول پیکر که معلوم شد قلبی مثل قلب یک گنجشک دارد با چه کسی باید همکلام میشدم.
گروهبان أسد زاده ساعات كارش طولاني نبود .
👍2
Forwarded from داستان هاي بابك زماني (Babak Zamani)
از آنجا كه گردان ما فعلا در يك پايگاه مستقر شده بود جايي براي تخريب وجود نداشت پس فرمانده گروهان تخريب قرار نبود جايي را تخريب كند به همين دليل وظايفش محدود ميشد به جلوگيري از تخريب يا همان مين يابي كه البته اين كار مهمي بود ولي خود او هميشه نيمي شوخي نيمي حدي شاكي بود كه "بابا من أيشيم تخريب د " وآليته مين يابي هم كاري دشوار و پر اهميت بود چراكه ارتش فقط تا ساعات ٤-٥ بعد از ظهر روي جاده هاي پيرانشهر -مير أباد و مير أباد -سردشت كنترل داشت بقيه شبانه روز جاده در دست احزاب كومله و دموكرات بود كه صبح ها جاده را گل كاري شده تحويل ميدادند تا همین چند ساعت روز هم به مين يابي بگذرد . وظيفه گروهبان اسد زاده مین روبی جاده بود باید هرروز صبح برای مین یابی روی
جاده بود باید هرروز صبح برای مین یابی روی جاده میرفت. یک میله بلند داشت که وقتی به زمین میرسید یک دایره هم به آن وصل میشد مثل دستگاه هایی که برای یافتن گنج استفاده میکنند دو تا سرباز داشت که با او میرفتند . مین یاب را به دست سرباز اولي ميداد و بِه سرباز دومي مبگفت پشت سر اولي راه بيفتد و خودش چند متر عقب تر از آن ها ميرفت . او شعاع تخريب مين ها را بخوبي بلد بود . وقتي دومين سرباز در عرض سه ماه روي مين رفت سرهنگ پريزاد فرمانده گردان ما با عصبانيت دم در سنگر بهداري امده بود به در شكسته آن ميكوبيد وفرياد ميزد "اسد اشك گل ايشيه هاردان يخيليپ سن ؟ من اون گوتونه ……"
صداي سرهنگ تا آن سر پايگاه ميرفت . چند نفر از درجه دارها با سرعت دور سرهنگ را گرفته بودند ووتلاش ميكردند آرامش كنند اما تا اسد بيرون نيامد ارام نشد
" جاب سرهنگ نه اولوپ ؟ باشوا دولانام سنين اذيت المه "
بعد نزديك تر رفت سرهنگ را در آغوش گرفت خيز برداشت دست سرهنگ را ببوسد كه سرهنگ نگذاشت بعد در حالي كه دم گوش سرهنگ حرف ميزد با هم دويست سيصد متري راه رفتند . ميشد حدس زد كه چه ميگويد گردان كه جز او مين ياب ديگري ندارد اگر او خودش روي مين برود چه كسي سرباز ها را براي مين يابي آموزش بدهد ؟ تا مسيول تخريب بعدي بياد گردان ناكار ميشه .در ضمن لابد يادش آورده كه دختر سرهنگ هم در سلماس همان مدرسه اي ميرود كه سه دختر موبور و بسيار زيباي اسد .يعني اينها چه ميشوند ! حتما يك اشاره اي هم كرده كه بِه هر حال تنه درخت مهم تر است تا شاخ و برگ !! تفسيرش بماند .
آن شب شام ساچمه پلو را ترب هاي تازه صحرايي مير آباد همراهي ميكرد ترب ها را آن موقع سال خود اسد از صحرا ميچيد و ميدانست من هم دوست دارم .نميدانم ميتوانست پدر من باشد يانه ولي فاصله سني در همين حدود داشتيم شايد داشتن پنج تا دختر كه بزرگترينشان اندكي از من كوچك تر بود و دختر بسي كه اخري بود اما نامش به كار نيامده بود باعث شده بود در من پسري ببيند .من هم البته پدري داشتم كه خيلي به او علاقه داشتم اما هر گز گمان نميكردم بشود نسبت به اين ديوي كه تازه از همه نظر شبيه گروهبان هاي امريكاي جهانخوار در ويتنام هم بود و همين الان هم بِه كاري شبيه همان گروهبان ها مشغول بود هيچ احساس عاطفي پيدا كرد اما نوعي سادگي بچه گانه براي او جاذبه اي احساسي آفريده بود . حتي امروز كه علي الظاهر باعث مرگ ساده لوح ترين سرباز پايگاه هم شده بود . كسي ديگر حاضر نشده بود بعد از شهادت سرباز قبلي ان مين ياب را دست بگيرد .
من چيزي نگفتم اما اسد شروع كرد
" دهتور باخ ! ترب بخور . چرا ترب نميخوري ؟ همين الان چيدم تازه است ترب مير آباد ."
بعد به بابا عبدالهي روكرد و گفت " منن دانشمير ؟"
نميدانست تا اين حد تركي را ميفهمم نخواستم بداند كه ميفهمم چيزي نگفتم . ساكت شد . كاسه بزرگ حلبي اش را فقط يك بار ساچمه پلو كشيد معمولش دو تا بود گاهي هم حتي سه تا .جز آن شب يادم نمي آيد هيچ وقت ديگري كار با يك كاسه تمام شود .
آن شب از صحبت هاي دور و دراز و هجده سال به بالاي او با بابًا عبدالهي هم خبري نبود . روي تخت خودش رفت و دراز كشيد و رو بِه بالا بِه سقف خيره شد . وقتي روي تخت ميخوابيد فكر ميكردي همين الان تخت خراب ميشود ولي بِه سرعت به تخت هاي ارتش كه بقاياي اركان ارتش شاهنشاهي بودند ايمان مي آوردي .
ديگر هيچ تلاشي براي صحبت كردن با من هم نكرد همانطور دراز كشيده بود و هربار كه از گوشه كتاب بزرگ كارنت كه آن زمان ميخواندم و روي پا گذاشته بودم چشم ميچرخاندم او را در همان حال ميديدم . سابقا هر وقت ميخواست دلي به دست بياورد از ظفار از جو لان يا از فرودگاه مهر آباد كه در فرمانداري نظامي تهران سال ٥٧ تحت فرماندهي او بود سخن ميگفت . بارها وبارها داستان دختري را كه به هنگام اعلاميه چسباندن گرفته بود تعريف ميكرد كه چطور رهايش كرده و باعث شده ديگران هم او را نگيرند .
جاده بود باید هرروز صبح برای مین یابی روی جاده میرفت. یک میله بلند داشت که وقتی به زمین میرسید یک دایره هم به آن وصل میشد مثل دستگاه هایی که برای یافتن گنج استفاده میکنند دو تا سرباز داشت که با او میرفتند . مین یاب را به دست سرباز اولي ميداد و بِه سرباز دومي مبگفت پشت سر اولي راه بيفتد و خودش چند متر عقب تر از آن ها ميرفت . او شعاع تخريب مين ها را بخوبي بلد بود . وقتي دومين سرباز در عرض سه ماه روي مين رفت سرهنگ پريزاد فرمانده گردان ما با عصبانيت دم در سنگر بهداري امده بود به در شكسته آن ميكوبيد وفرياد ميزد "اسد اشك گل ايشيه هاردان يخيليپ سن ؟ من اون گوتونه ……"
صداي سرهنگ تا آن سر پايگاه ميرفت . چند نفر از درجه دارها با سرعت دور سرهنگ را گرفته بودند ووتلاش ميكردند آرامش كنند اما تا اسد بيرون نيامد ارام نشد
" جاب سرهنگ نه اولوپ ؟ باشوا دولانام سنين اذيت المه "
بعد نزديك تر رفت سرهنگ را در آغوش گرفت خيز برداشت دست سرهنگ را ببوسد كه سرهنگ نگذاشت بعد در حالي كه دم گوش سرهنگ حرف ميزد با هم دويست سيصد متري راه رفتند . ميشد حدس زد كه چه ميگويد گردان كه جز او مين ياب ديگري ندارد اگر او خودش روي مين برود چه كسي سرباز ها را براي مين يابي آموزش بدهد ؟ تا مسيول تخريب بعدي بياد گردان ناكار ميشه .در ضمن لابد يادش آورده كه دختر سرهنگ هم در سلماس همان مدرسه اي ميرود كه سه دختر موبور و بسيار زيباي اسد .يعني اينها چه ميشوند ! حتما يك اشاره اي هم كرده كه بِه هر حال تنه درخت مهم تر است تا شاخ و برگ !! تفسيرش بماند .
آن شب شام ساچمه پلو را ترب هاي تازه صحرايي مير آباد همراهي ميكرد ترب ها را آن موقع سال خود اسد از صحرا ميچيد و ميدانست من هم دوست دارم .نميدانم ميتوانست پدر من باشد يانه ولي فاصله سني در همين حدود داشتيم شايد داشتن پنج تا دختر كه بزرگترينشان اندكي از من كوچك تر بود و دختر بسي كه اخري بود اما نامش به كار نيامده بود باعث شده بود در من پسري ببيند .من هم البته پدري داشتم كه خيلي به او علاقه داشتم اما هر گز گمان نميكردم بشود نسبت به اين ديوي كه تازه از همه نظر شبيه گروهبان هاي امريكاي جهانخوار در ويتنام هم بود و همين الان هم بِه كاري شبيه همان گروهبان ها مشغول بود هيچ احساس عاطفي پيدا كرد اما نوعي سادگي بچه گانه براي او جاذبه اي احساسي آفريده بود . حتي امروز كه علي الظاهر باعث مرگ ساده لوح ترين سرباز پايگاه هم شده بود . كسي ديگر حاضر نشده بود بعد از شهادت سرباز قبلي ان مين ياب را دست بگيرد .
من چيزي نگفتم اما اسد شروع كرد
" دهتور باخ ! ترب بخور . چرا ترب نميخوري ؟ همين الان چيدم تازه است ترب مير آباد ."
بعد به بابا عبدالهي روكرد و گفت " منن دانشمير ؟"
نميدانست تا اين حد تركي را ميفهمم نخواستم بداند كه ميفهمم چيزي نگفتم . ساكت شد . كاسه بزرگ حلبي اش را فقط يك بار ساچمه پلو كشيد معمولش دو تا بود گاهي هم حتي سه تا .جز آن شب يادم نمي آيد هيچ وقت ديگري كار با يك كاسه تمام شود .
آن شب از صحبت هاي دور و دراز و هجده سال به بالاي او با بابًا عبدالهي هم خبري نبود . روي تخت خودش رفت و دراز كشيد و رو بِه بالا بِه سقف خيره شد . وقتي روي تخت ميخوابيد فكر ميكردي همين الان تخت خراب ميشود ولي بِه سرعت به تخت هاي ارتش كه بقاياي اركان ارتش شاهنشاهي بودند ايمان مي آوردي .
ديگر هيچ تلاشي براي صحبت كردن با من هم نكرد همانطور دراز كشيده بود و هربار كه از گوشه كتاب بزرگ كارنت كه آن زمان ميخواندم و روي پا گذاشته بودم چشم ميچرخاندم او را در همان حال ميديدم . سابقا هر وقت ميخواست دلي به دست بياورد از ظفار از جو لان يا از فرودگاه مهر آباد كه در فرمانداري نظامي تهران سال ٥٧ تحت فرماندهي او بود سخن ميگفت . بارها وبارها داستان دختري را كه به هنگام اعلاميه چسباندن گرفته بود تعريف ميكرد كه چطور رهايش كرده و باعث شده ديگران هم او را نگيرند .
❤2👍1
Forwarded from داستان هاي بابك زماني (Babak Zamani)
نميدانم اين داستان واقعيت داشت يا نه ؟ يادم نمي آيد كه آن موقع هم براي اعلاميه آدم را ميگرفتند يا نه ؟ نميدانم اين داستان را براي دل من ساخته بود يا براي انقلاب ، فرقي هم نميكرد هر چه بود مهم اين بود كه او باور كرده بود دختري را از مرگ نجات داده . هر بار كه تعريف ميكرد مشخصات بيشتري از دختر معلوم ميشد .
ان شب تنها شبي بود كه بدون صداي خرو پف هراسناك اسد به خواب رفتم .
اول گمان كردم زلزله شده ولي وقتي به صرافت افتادم كه در مير آباد و در پايگاه هستيم يقين كردم كه به پايگاه حمله كرده اند اما بعد از آن صداي مهيب كه همه را بيدار كرد ديگر هيچ صدايي نيامد وقتي كه حمله ميكردند تا مدتها صداهاي تير ادامه پيدا ميكرد بعلاوه هيچ وقت اول صبح كمين نميخورديم و حالا هم اول صبح بود كه همه جا داشت روشن ميشد راستي چه اتفاقي افتاده بود ؟ اولين چيزي كه بنظرم آمد اين بود كه اسد سر جايش نبود . خب مين ياب همين ديروز شهيد شده بود .سراسيمه همه از سنگر بيرون آمديم و بِه سمت ورودي پايگاه كه در نزديكي سنگر بهداري قرار داشت دويديم ، جايي كه جاده مير آباد سردشت شروع ميشد .
اسد فرياد زد " باخ دهتور باخ من د قشلاريم گدٌي پام رفت پام رفت "
همانطور سر حال و تنومند روي برانكار نشسته بود و يك ريز حرف ميزد . تمام سر و صورتش از خاك پر شده بود حتي مژه ها سفيدي ميزد . خيلي از دروازه پايگاه دور نشده بوده است . يك سرباز با خودش برده بود سرباز چند متر عقب تر از خودش ميرفته وقتي روي مين ميرود همين سرباز اطلاع ميدهد و برانكار را از دم بهداري برميدارد و با تامين دروازه اسد را روي برانكار ميگذارند . ظاهرا مين گذاران خيلي جسور شده بودند اولين مين را در چند متري پايگاه كاشته بودند .
بايد خيلي نزديك ميرفتي تا ميفهميدي پاي چپ او از بالاي زانو وجود ندارد
https://t.me/dastanbz
ان شب تنها شبي بود كه بدون صداي خرو پف هراسناك اسد به خواب رفتم .
اول گمان كردم زلزله شده ولي وقتي به صرافت افتادم كه در مير آباد و در پايگاه هستيم يقين كردم كه به پايگاه حمله كرده اند اما بعد از آن صداي مهيب كه همه را بيدار كرد ديگر هيچ صدايي نيامد وقتي كه حمله ميكردند تا مدتها صداهاي تير ادامه پيدا ميكرد بعلاوه هيچ وقت اول صبح كمين نميخورديم و حالا هم اول صبح بود كه همه جا داشت روشن ميشد راستي چه اتفاقي افتاده بود ؟ اولين چيزي كه بنظرم آمد اين بود كه اسد سر جايش نبود . خب مين ياب همين ديروز شهيد شده بود .سراسيمه همه از سنگر بيرون آمديم و بِه سمت ورودي پايگاه كه در نزديكي سنگر بهداري قرار داشت دويديم ، جايي كه جاده مير آباد سردشت شروع ميشد .
اسد فرياد زد " باخ دهتور باخ من د قشلاريم گدٌي پام رفت پام رفت "
همانطور سر حال و تنومند روي برانكار نشسته بود و يك ريز حرف ميزد . تمام سر و صورتش از خاك پر شده بود حتي مژه ها سفيدي ميزد . خيلي از دروازه پايگاه دور نشده بوده است . يك سرباز با خودش برده بود سرباز چند متر عقب تر از خودش ميرفته وقتي روي مين ميرود همين سرباز اطلاع ميدهد و برانكار را از دم بهداري برميدارد و با تامين دروازه اسد را روي برانكار ميگذارند . ظاهرا مين گذاران خيلي جسور شده بودند اولين مين را در چند متري پايگاه كاشته بودند .
بايد خيلي نزديك ميرفتي تا ميفهميدي پاي چپ او از بالاي زانو وجود ندارد
https://t.me/dastanbz
Telegram
داستان هاي بابك زماني
شباهت نام ها و مكان ها با واقعيت اجتناب ناپذير بوده است
❤3👍2
آيينه
آقا و خانم خسروي آن شب شام ميهمان بودند .
آقاي خسروي گفت : مثل قديما ، ميريم يك مهموني شام درست و حسابي . توي باغ كنار استخر .همونجا چه بساطي هم لابد چيدن … عروسي نه ..مهموني "
خودش از عصر آماده شده بود حمام رفته بود موهاي كم پشتش را كه ديروز اندكي هاي لايت كرده بود ژل زده صاف بالا شانه كرده بود موها برق ميزد .سبيل ها را هم بِه خوبي مرتب كرده بالا زده بود . چهره اي سيه چرده چشم هايي نافذ اندكي رنگي و بيني عقابي بلند داشت كه بِه صورت مردانه اش حتي در اين سن جذابيت ميبخشيد گفت ؛
"يادت ميياد ؟ نذاشتي اين دم اسبي را يك خورده بلند كنم روبان بزنم .راستي چرا نذاشتي ؟ بگو ديگه "
خانم خسروي روي تخت نشسته بود و بِه او مينگريست .ساكت بود و مثل هميشه لبخند كم رنگي بر لبهايش نقش بسته بود . قد بلند و لاغر بود . با موهايي سياه . صورت سفيد و لب و دهان كوچك و بيني عمل شده اي كه با اين صورت تناسب داشت عليرغم سالخوردگي هنوز زيبا بود .
آقاي خسروي پيراهن بلند قرمز رنگ جلو بازي را از كمد لباس ها بيرون آورد و گفت ؛
" اين چطوره ؟ اينو يادت ميياد خودم از فرانسه آوردم با اون شال مشكي گلدار كه جلوي سينه ات را ميپوشاند ميپوشيدي . چقدر خوشگل ميشدي ! راستش يك مدتي قايمش كرده بودم نپوشي حسوديم ميشد كسي ببينه . واستشو بگم فقط يك بار پوشيدي . همون روز هم دعوامون شد چه دعوايي "
خانم خسروي نگاه ميكرد و چيزي نميگفت .
آقاي خسروي گفت ؛"يك چيزي بگو ديگه يك چيزي بگو "
خانم خسروي گفت "چي بگم آخه " و خنديد .خنده اش معناي خاصي نداشت .شادي از آن احساس نميشد . تمسخر هم نبود . خنده بود اما هيچ چيز از خنده نداشت .
"بيا بپوش ديگه معطل نكن " خانم خسروي از جايش تكان نخورد .
"پاشو ديگه پاشو برو اون شال مشكي را از اتاق بچه ها در بيار بپوش پاشو ديگه پاشو "
خانم خسروي آهسته بلند شد و مثل كسي كه در خواب راه برود از اتاق خواب خارج شد در اتاق باز بود . از آنجا كه بيرون آمد . اهسته اهسته از كنار ايينه قدي اي كه كنار در ورودي اتاق خواب قرار گرفته بود عبور كرد هيچ نگاهي بِه آن نينداخت .
آقاي خسروي داد زد " مهين كجا ميري ؟ چرا داري ميري طرف آشپزخونه ! بابا اونجا آشپزخونه است بر و اتاق بچه ها " تلاش كرد فقط بِه چشم هاي خاتم نگاه كند و نه بِه اتاق ها . خانم خسروي وارد اتاق كنار اتاق خواب شد .سالها بود كه دخترها ديگر آنجا نميخوابيدتد هر دو ازدواج كرده و حالا در خارج از كشور بودند .دختر بزرگ در لندن و دختر كوچك تر در تورنتو . خانم خسروي وسط اتاق ايستاده بود و تكان نميخورد .
"ببين شالت كجاست درش بيار ديگه "
بازهم خاتم خسروي از جايش تكان نخورد
" يالله ديگه زود باش دير شده بايد بريم "
و بعد ادامه داد
" مثل قديما . تو هميشه دير ميكني . هميشه دير ميكني هميشه بايد نيم ساعت توي ماشين بشينم تا بيايي. هي اين لباس نه اون لباس ، هي آرايش هي آرايش .حسين من خوبم ؟ حسين خوشت ميياد ؟ بابا خوبي خوبي ديگه ! "
دستي بِه موهاي صاف مهين كه ارام ايستاده بود كشيد ان را مختصري نوازش كرد . اندكي مكث كرد بعد بوسه اي ملايم بر روي سرش كه درست تا شاته او بود گذاشت .
مهين نگاهي بِه صورت او انداخت خنديد و به سمت كمد لباس ها رفت بدون آنكه جستجوي زيادي بكند شال مشكي با گل هاي كوچك را برداشت روي شانه هايش انداخت آن را مرتب كرد بعد با شال نيم چرخي زد و از كنار چشم بِه آقاي خسروي نگريست ؛
" الهي قربونت برم . دلبري ميكني ؟ دلبري لازم نداري خوشگلي خيلي خوشگلي "
بِه اتاق خواب برگشت كنار ميز ايستاد خنديد .
" حالا اينجا بيا …اين اتاق بيا ديگه ….بيا ….من اينجاما بيا ديگه يه خورده آرايش هم بكني بد نيست ها "
خانم خسروي آرام آرام از اتاق بچه ها بيرون آمد قدمهايش كوتاه بود وقتي جلو مي آمد كف پايش را روي زمين ميكشيد .سينه كف پايش هيچگاه زمين را ترك نميكرد . وقتي ميخواست بِه سمت در اتاق برگردد چند بار درجا زد آقاي خسروي فرياد كوتاهي زده بود ؛پايت را بلند كن حالًا برگرد . زانو را خم كن قدم بردار و او در حالي كه براي چند لحظه آن لبخند بيرنگ حالت اضطراب بِه خود گرفته بود بِه سمت در اتاق برگشته بود . اما خسروي امان نميداد ؛ بيا ديگه بيا و او دستش را بِه نرده اي كه بِه ديوار كشيده شده بود گرفته بود و چند قدم تا دم در آمده بود . حالا داشت بِه سمت ميز آرايش مي آمد . كنار ميز آرايش رسيد . خسروي گفت ؛ بشين ! دست هايش را روي شانه هاي خانم گذاشت تا او را بنشاند . زن تلاش كرد بنشيند اما چرخيدن دشوار بود . خسروي با دست هاي قدرتمندش زن را در مسيري كه بايد بنشيند هدايت كرد .
" مهين جون حالا بايد آرايش كني آرايش كني همونطور كه هميشه ميكردي ببين ماتيك را ببين ! همين ماتيك صورتي را بردار بِه لُب هات بزن . لب هات هنوز قشنگه . چقدر ظريفه . " خم شد بوسه اي كوچك بر لب هاي زن گذاشت .
آقا و خانم خسروي آن شب شام ميهمان بودند .
آقاي خسروي گفت : مثل قديما ، ميريم يك مهموني شام درست و حسابي . توي باغ كنار استخر .همونجا چه بساطي هم لابد چيدن … عروسي نه ..مهموني "
خودش از عصر آماده شده بود حمام رفته بود موهاي كم پشتش را كه ديروز اندكي هاي لايت كرده بود ژل زده صاف بالا شانه كرده بود موها برق ميزد .سبيل ها را هم بِه خوبي مرتب كرده بالا زده بود . چهره اي سيه چرده چشم هايي نافذ اندكي رنگي و بيني عقابي بلند داشت كه بِه صورت مردانه اش حتي در اين سن جذابيت ميبخشيد گفت ؛
"يادت ميياد ؟ نذاشتي اين دم اسبي را يك خورده بلند كنم روبان بزنم .راستي چرا نذاشتي ؟ بگو ديگه "
خانم خسروي روي تخت نشسته بود و بِه او مينگريست .ساكت بود و مثل هميشه لبخند كم رنگي بر لبهايش نقش بسته بود . قد بلند و لاغر بود . با موهايي سياه . صورت سفيد و لب و دهان كوچك و بيني عمل شده اي كه با اين صورت تناسب داشت عليرغم سالخوردگي هنوز زيبا بود .
آقاي خسروي پيراهن بلند قرمز رنگ جلو بازي را از كمد لباس ها بيرون آورد و گفت ؛
" اين چطوره ؟ اينو يادت ميياد خودم از فرانسه آوردم با اون شال مشكي گلدار كه جلوي سينه ات را ميپوشاند ميپوشيدي . چقدر خوشگل ميشدي ! راستش يك مدتي قايمش كرده بودم نپوشي حسوديم ميشد كسي ببينه . واستشو بگم فقط يك بار پوشيدي . همون روز هم دعوامون شد چه دعوايي "
خانم خسروي نگاه ميكرد و چيزي نميگفت .
آقاي خسروي گفت ؛"يك چيزي بگو ديگه يك چيزي بگو "
خانم خسروي گفت "چي بگم آخه " و خنديد .خنده اش معناي خاصي نداشت .شادي از آن احساس نميشد . تمسخر هم نبود . خنده بود اما هيچ چيز از خنده نداشت .
"بيا بپوش ديگه معطل نكن " خانم خسروي از جايش تكان نخورد .
"پاشو ديگه پاشو برو اون شال مشكي را از اتاق بچه ها در بيار بپوش پاشو ديگه پاشو "
خانم خسروي آهسته بلند شد و مثل كسي كه در خواب راه برود از اتاق خواب خارج شد در اتاق باز بود . از آنجا كه بيرون آمد . اهسته اهسته از كنار ايينه قدي اي كه كنار در ورودي اتاق خواب قرار گرفته بود عبور كرد هيچ نگاهي بِه آن نينداخت .
آقاي خسروي داد زد " مهين كجا ميري ؟ چرا داري ميري طرف آشپزخونه ! بابا اونجا آشپزخونه است بر و اتاق بچه ها " تلاش كرد فقط بِه چشم هاي خاتم نگاه كند و نه بِه اتاق ها . خانم خسروي وارد اتاق كنار اتاق خواب شد .سالها بود كه دخترها ديگر آنجا نميخوابيدتد هر دو ازدواج كرده و حالا در خارج از كشور بودند .دختر بزرگ در لندن و دختر كوچك تر در تورنتو . خانم خسروي وسط اتاق ايستاده بود و تكان نميخورد .
"ببين شالت كجاست درش بيار ديگه "
بازهم خاتم خسروي از جايش تكان نخورد
" يالله ديگه زود باش دير شده بايد بريم "
و بعد ادامه داد
" مثل قديما . تو هميشه دير ميكني . هميشه دير ميكني هميشه بايد نيم ساعت توي ماشين بشينم تا بيايي. هي اين لباس نه اون لباس ، هي آرايش هي آرايش .حسين من خوبم ؟ حسين خوشت ميياد ؟ بابا خوبي خوبي ديگه ! "
دستي بِه موهاي صاف مهين كه ارام ايستاده بود كشيد ان را مختصري نوازش كرد . اندكي مكث كرد بعد بوسه اي ملايم بر روي سرش كه درست تا شاته او بود گذاشت .
مهين نگاهي بِه صورت او انداخت خنديد و به سمت كمد لباس ها رفت بدون آنكه جستجوي زيادي بكند شال مشكي با گل هاي كوچك را برداشت روي شانه هايش انداخت آن را مرتب كرد بعد با شال نيم چرخي زد و از كنار چشم بِه آقاي خسروي نگريست ؛
" الهي قربونت برم . دلبري ميكني ؟ دلبري لازم نداري خوشگلي خيلي خوشگلي "
بِه اتاق خواب برگشت كنار ميز ايستاد خنديد .
" حالا اينجا بيا …اين اتاق بيا ديگه ….بيا ….من اينجاما بيا ديگه يه خورده آرايش هم بكني بد نيست ها "
خانم خسروي آرام آرام از اتاق بچه ها بيرون آمد قدمهايش كوتاه بود وقتي جلو مي آمد كف پايش را روي زمين ميكشيد .سينه كف پايش هيچگاه زمين را ترك نميكرد . وقتي ميخواست بِه سمت در اتاق برگردد چند بار درجا زد آقاي خسروي فرياد كوتاهي زده بود ؛پايت را بلند كن حالًا برگرد . زانو را خم كن قدم بردار و او در حالي كه براي چند لحظه آن لبخند بيرنگ حالت اضطراب بِه خود گرفته بود بِه سمت در اتاق برگشته بود . اما خسروي امان نميداد ؛ بيا ديگه بيا و او دستش را بِه نرده اي كه بِه ديوار كشيده شده بود گرفته بود و چند قدم تا دم در آمده بود . حالا داشت بِه سمت ميز آرايش مي آمد . كنار ميز آرايش رسيد . خسروي گفت ؛ بشين ! دست هايش را روي شانه هاي خانم گذاشت تا او را بنشاند . زن تلاش كرد بنشيند اما چرخيدن دشوار بود . خسروي با دست هاي قدرتمندش زن را در مسيري كه بايد بنشيند هدايت كرد .
" مهين جون حالا بايد آرايش كني آرايش كني همونطور كه هميشه ميكردي ببين ماتيك را ببين ! همين ماتيك صورتي را بردار بِه لُب هات بزن . لب هات هنوز قشنگه . چقدر ظريفه . " خم شد بوسه اي كوچك بر لب هاي زن گذاشت .
بِه تخت نگاه كرد " ببين تخت خودته خودت اين تشك را انتخاب كردي يادت ميياد ؟ يادت ميياد ؟ "
زن لبخند زد هيچ چيز نگفت سرش را بِه آرامي بر گرداند چشم ها اندكي بعد از سر بِه حركت در آمدند
" مهين مهين منو ببين . ماتيك را بردار آرايش كن .نياز نداري ولي بكن خواهش ميكنم . آرايش كن "
مهين همانطور كه با عشوه نگاه ميكرد ماتيك را بر داشت بِه لب هايش ماليد اما بخش بزرگي از صورتش را هم صورتي كرد . خسروي گفت " عيب نداره عيب نداره خودم پاكش ميكنم " و با دستمال گونه هاي زن را تا روي لب ها پاك كرد بعد اندكي از ماتيك دستمال را بر گونه هاي زن ماليد ؛ " آره اينجوري خوشگل تر ميشي !"
وقتي بِه در آپارتمان رسيدند هر دو كاملا آماده شده بودند آقاي خسروي كت سورمه اي با علامت چرخ بِه رنگ زرد روي جيب بالا ، پوشيده بود با شلوار فلانل خاكستري ، پيراهن راه راه آبي درشت و كفش هاي قرمز نوك تيز . خانم پيراهن قرمز ي پوشيده بود كه جلوي آن درست تا وسط سينه ها باز بود و شال بلند مشكي با گل هاي ريز كه روي سينه ها را ميپوشاند . خسروي نتوانست ترتيبي براي موها بدهد در نتيجه روسري زيباي صورتي كوچكي بست كه تنها پشت سر را ميپوشاند اما چهره زن را تا حدي كه ميتوانست آرايش كرد . خم شد كفش هاي همسرش را پايش كرديد پاي خودش را جلوي پاي زن گذاشت تا از روي آن سريع تر حركت كند .آسانسور درست كنار در آپارتمان بود كليد اسانسور را زد اسانسور كه در همان طبقه بود با سرعت باز شد و او زن را تقريبا در آغوش گرفت و قبل از آنكه در آسانسور بسته شود هر دو در اسانسور بودند .
" تمام شد ! ميريم مهموني مثل قديم "
خاتم خسروي مدني ميخكوب بِه جلو خيره شد .آنجا كه زير عكس خانمي نوشته شده بود در صورت خطر اين دكمه را فشار بدين . زمزمه كرد " كدوم خطر ؟ "
آقاي خسروي گفت "ولش كن بيخود نوشته كدوم خطر "اسانسور كه راه افتاد زن چرخيد و بِه ديواره روبرو آنجا كه آيينه بود خيره شد . چند لحظه به آيينه خيره شد .بعد اهسته صداي ظريفي از گلويش بيرون آمد .لبخند بي حالت چهره اش تبديل بِه بغضي غضبناك شد .بعد فرياد گريه ناگهان از گلويش تركيد " بيشرف …بيشرف" خسروي گفت " چي شده چي شده ولش كن .اينطرف نگاه كن .اونجا رو نگاه نكن "
" بيشرفا بي ناموسا كجا ميرين ؟ زنيكه پتياره چه آرايشي هم كرده سليته چه پيراهن قرمزي هم پوشيده !"
خسروي در حالي كه بغضش ميشكست گفت " مهين اين خودتي اين خودتي "
" تو خجالت نميكشي با اين سن و سالت ؟ "بعد هق هق گريه امانش را بريد
خسروي ميگفت " اين خودتي اينم منم ما زن و شوهريم "بعد با صداي بلند گريه ميكرد و با صدايي بلند تر داد ميزد
" اين خودتي اين خودتي "
زن شروع كرده بود با مشت هاي باز بر سر وصورت خسروي ميزد و فرياد ميكشيد و ناله ميكرد . خسروي كوشيد اورا در آغوش بكشد اما موفق نشد .تمام صورتش سرخ و چشم هايش مثل دو كاسه خون شده بود .اين بار در حالي كه داشت فرياد ميزد
" اين خودتي اين خودتي " سرش را با شدت تمام بِه ديواره آسانسور كوبيد .اسانسور در حال حركت صداي مهيبي كرد و در همين حال بِه همكف رسبد . در هايش كه باز شد خسروي بيرون جهيد و زن را هم بيرون آورد .
نگهبان ساختمان بِه خاطر سروصدا نزديك اسانسور آمده بود . داشت با نگراني آنها را مينگريست . خسروي زير لب غريد ؛
" مرد حسابي صد دفعه نگفتم اين آيينه اسانسور را بردارين ؟"
https://t.me/dastanbz
زن لبخند زد هيچ چيز نگفت سرش را بِه آرامي بر گرداند چشم ها اندكي بعد از سر بِه حركت در آمدند
" مهين مهين منو ببين . ماتيك را بردار آرايش كن .نياز نداري ولي بكن خواهش ميكنم . آرايش كن "
مهين همانطور كه با عشوه نگاه ميكرد ماتيك را بر داشت بِه لب هايش ماليد اما بخش بزرگي از صورتش را هم صورتي كرد . خسروي گفت " عيب نداره عيب نداره خودم پاكش ميكنم " و با دستمال گونه هاي زن را تا روي لب ها پاك كرد بعد اندكي از ماتيك دستمال را بر گونه هاي زن ماليد ؛ " آره اينجوري خوشگل تر ميشي !"
وقتي بِه در آپارتمان رسيدند هر دو كاملا آماده شده بودند آقاي خسروي كت سورمه اي با علامت چرخ بِه رنگ زرد روي جيب بالا ، پوشيده بود با شلوار فلانل خاكستري ، پيراهن راه راه آبي درشت و كفش هاي قرمز نوك تيز . خانم پيراهن قرمز ي پوشيده بود كه جلوي آن درست تا وسط سينه ها باز بود و شال بلند مشكي با گل هاي ريز كه روي سينه ها را ميپوشاند . خسروي نتوانست ترتيبي براي موها بدهد در نتيجه روسري زيباي صورتي كوچكي بست كه تنها پشت سر را ميپوشاند اما چهره زن را تا حدي كه ميتوانست آرايش كرد . خم شد كفش هاي همسرش را پايش كرديد پاي خودش را جلوي پاي زن گذاشت تا از روي آن سريع تر حركت كند .آسانسور درست كنار در آپارتمان بود كليد اسانسور را زد اسانسور كه در همان طبقه بود با سرعت باز شد و او زن را تقريبا در آغوش گرفت و قبل از آنكه در آسانسور بسته شود هر دو در اسانسور بودند .
" تمام شد ! ميريم مهموني مثل قديم "
خاتم خسروي مدني ميخكوب بِه جلو خيره شد .آنجا كه زير عكس خانمي نوشته شده بود در صورت خطر اين دكمه را فشار بدين . زمزمه كرد " كدوم خطر ؟ "
آقاي خسروي گفت "ولش كن بيخود نوشته كدوم خطر "اسانسور كه راه افتاد زن چرخيد و بِه ديواره روبرو آنجا كه آيينه بود خيره شد . چند لحظه به آيينه خيره شد .بعد اهسته صداي ظريفي از گلويش بيرون آمد .لبخند بي حالت چهره اش تبديل بِه بغضي غضبناك شد .بعد فرياد گريه ناگهان از گلويش تركيد " بيشرف …بيشرف" خسروي گفت " چي شده چي شده ولش كن .اينطرف نگاه كن .اونجا رو نگاه نكن "
" بيشرفا بي ناموسا كجا ميرين ؟ زنيكه پتياره چه آرايشي هم كرده سليته چه پيراهن قرمزي هم پوشيده !"
خسروي در حالي كه بغضش ميشكست گفت " مهين اين خودتي اين خودتي "
" تو خجالت نميكشي با اين سن و سالت ؟ "بعد هق هق گريه امانش را بريد
خسروي ميگفت " اين خودتي اينم منم ما زن و شوهريم "بعد با صداي بلند گريه ميكرد و با صدايي بلند تر داد ميزد
" اين خودتي اين خودتي "
زن شروع كرده بود با مشت هاي باز بر سر وصورت خسروي ميزد و فرياد ميكشيد و ناله ميكرد . خسروي كوشيد اورا در آغوش بكشد اما موفق نشد .تمام صورتش سرخ و چشم هايش مثل دو كاسه خون شده بود .اين بار در حالي كه داشت فرياد ميزد
" اين خودتي اين خودتي " سرش را با شدت تمام بِه ديواره آسانسور كوبيد .اسانسور در حال حركت صداي مهيبي كرد و در همين حال بِه همكف رسبد . در هايش كه باز شد خسروي بيرون جهيد و زن را هم بيرون آورد .
نگهبان ساختمان بِه خاطر سروصدا نزديك اسانسور آمده بود . داشت با نگراني آنها را مينگريست . خسروي زير لب غريد ؛
" مرد حسابي صد دفعه نگفتم اين آيينه اسانسور را بردارين ؟"
https://t.me/dastanbz
Telegram
داستان هاي بابك زماني
شباهت نام ها و مكان ها با واقعيت اجتناب ناپذير بوده است
❤3👍2😢2