میزدم خیلی هوسیم میکردن کارم شده بود با شرتای مامانم جق زدن بعد اون روز چند بار دیگه هم دیده بودمشون میومد خونه مون الانم با مامانم رابطه داره ولی مامانم میدونه من بزرگ شدم دیگه کم کم رابطه دارن بگم شاید ماهی یه بار یا کم تر این بود داستان من اگه خوشتون اومد بگین بازم براتون تعریف کنم.
نوشته: محمد
🍃💦Joίŋ➡️ @dasstan85
🍃💦Joίŋ➡️ @dasstan85
🍃💦Joίŋ➡️ @dasstan85
نوشته: محمد
🍃💦Joίŋ➡️ @dasstan85
🍃💦Joίŋ➡️ @dasstan85
🍃💦Joίŋ➡️ @dasstan85
عمه ی مجرد
#تابو
#عمه
سلام میخوام از داستانی که واسم اتفاق افتاده براتون بگم و کاملا واقعیه داستا داستان ما زمان دبیرستان منه. اول از خودم بگم که 24 سالمه قدم 176 قیافه معمولی رو به بالا و عمم که اسمش سحر بود که سنشم 34 بود ولی مجرد بود و من حسابی تو کفش بودم سینه های معمولی ولی رون و باسن بزرگ و خوش فرم داشت و لب های خیلی زیبا. من یه چند وقتی بود که تو کف سحر بدوم ولی هیچ وقت اون زمینه فراهم نشده بود تا این که تعطیلات عید بود با خانواده رفتیم خونه ی مادربزرگم خونه مادر بزرگم تا خونه ی ما دوساعتی فاصله داشت رسیدم خونه مادربزرگ اولین نفر من وارد خونه شدم و اول مادربزرگم به استقبالمون اومد این رو هم بکم که ( سحر با مادر بزرگم تنها تو یه خونه زندگی میکرد ) بعد از روبوسی با مادر بزرگ رفتم به سمت عمه سحر که حسابی به خودش رسیده بوده و با لباس تنگی که پوشیده بود پاها و باسن بزرگش بزرگتر به چش میومد رفتم سمتش دست دادمو و بعدش رفتم به سمت بصورتش صورتشو بوس کردم و همزمان یه دستمم بردم پشت کمرش و رفتم واسه بوس دوم دستممو بردم پایین تر روی باسن نرمش انقدر نرم بود که اصن دلم نمیخواست دستم رو بردارم خلاصه به هر نحوی بود دستم رو برداشتم و از باسن نرم و خوش فرم عمم دل کندم چون تعطیلات بود چند روزی قرار بود اونجا بمونیم
روز اول گذشت و شب موقع خواب شدن شد خونشون یه اتاق خواب بیشتر نداشت که باباومامانم رفتم منو مامان بزرگمو عمه سحر تو حال خوابیدیم جای منو انداخت وسط خودشو مامان بزرگم یه چند دقیقه ای سه نفری صحبت کردیم و بعد خوابیدیم منم خوابم برد و نصف شب یهو بیدار شدم ساعت گوشیو نگاه کردم دیدم ساعت 3:10 صبحه میخواستم بخوابم که چشمم افتاد به عمه سحر که پشتش به من بود و فاصله یه متری باهاش داشتم پاشدم و جامو کشیدم نزدیک تر و یه نگاه به مامان بزرگم انداختم که خواب بود و خیالم راحت شد رفتم نزدیک تر و خیلی اروم یه انگشت با هزار تا ترس خیلی اروم زدم بهش بعد سریع دستمو کشیدم دیدم هیج واکنشی نشون نداد دوباره دستمو اروم از زیر پتو رد کردم رسوندم به باسن نرمش قلبم داشت از ترس از سینم میمومد بیرون اروم دستمو گذاشتن روی باسنش دیدم حرکتی نکرد کم کم ترسم ریخت و دستمو نگه داشتم انگار بهن دنیا رو داده بودن یه ده دقیقه ای تو همو حالت بودم تصمیم گرفتم یه کار دیگه کنم و شروع کردگ به نوازش کردن دیدم بازم واکنشی نداد و از نظم نفس کشیدنش فهمیدم خوابه دستم رو بردم سمت رون پاس و تا اینجا به ارزوی چند سالم رسیده بوده بودم دستنو بردم پایین تر دیدم باز هم واکنش نداره رفتم تزدیک تر و چسبیدم بهش شلوارمو در اوردم و کیرمو خیلی اروم ار زوی شلوارش زدم بهش خیلی حال میداد دستمو برم سمت لاپاش وگذاشتم لاپاش وای که چقدر گرم بود و نرم اینقدر حال میداد که ابم داشت میمومد خواستم یه مرحله برم جلوتر و ترسمم که کاملا ریخته بود دستمو بردم روی بند شلوارش میخواستم شلوارشو دربیارم که یهو یه نفسی بلند کشید و سریع چرخید سمتم منم از ترس چشامو بستم و خودمو به خواب زدم بعد از چند دقیقه دو باره رفتم سمتش دستمو گذاشتم روی بازوی دستش و دستم دیگم اروم سوراخ کونشو فشار میدادم فشار رو یکم بیشتر کردم واکنشی نداد با کیرم یه فشاری تقریبا زیاد وارد کردم دیدم نه انگار خوش هم دلش میخواد صدای نفسش تند شده بود دوباره دستنو بردم و شلوارو یکم دادم پایین به طوری که کونش نصفه بیرون بود یه کوت سفید شروع کردم به لیس زدن میک زدن دیدم داره تکون میخوره و بااعتماد به نفس بیشتری کارمو دادمه دادم دستم بردم رو کصش دیدم خیس خیسه و البته داغ شلوارشو کامل دادم پایین و ارووم یه فشار کیرمو کردم تو کونش ابم داشت میمود که کشیدم بیرون چرخوندمش یه لب محکم ازش گرفتم و همزمان یه انگشتمم تو کصش بود بعد دو انگشت به سه انگشتم و در ازاخر سه انگشتم رو کردم تو کصش بهم گفت بکن تو منم از خداخواسته سریع پاشم کیرمو کردم داخل و باچند تا تلبه ابم اومد و ریختم تو کونش
نوشته: F14
🍃💦Joίŋ➡️ @dasstan85
🍃💦Joίŋ➡️ @dasstan85
🍃💦Joίŋ➡️ @dasstan85
#تابو
#عمه
سلام میخوام از داستانی که واسم اتفاق افتاده براتون بگم و کاملا واقعیه داستا داستان ما زمان دبیرستان منه. اول از خودم بگم که 24 سالمه قدم 176 قیافه معمولی رو به بالا و عمم که اسمش سحر بود که سنشم 34 بود ولی مجرد بود و من حسابی تو کفش بودم سینه های معمولی ولی رون و باسن بزرگ و خوش فرم داشت و لب های خیلی زیبا. من یه چند وقتی بود که تو کف سحر بدوم ولی هیچ وقت اون زمینه فراهم نشده بود تا این که تعطیلات عید بود با خانواده رفتیم خونه ی مادربزرگم خونه مادر بزرگم تا خونه ی ما دوساعتی فاصله داشت رسیدم خونه مادربزرگ اولین نفر من وارد خونه شدم و اول مادربزرگم به استقبالمون اومد این رو هم بکم که ( سحر با مادر بزرگم تنها تو یه خونه زندگی میکرد ) بعد از روبوسی با مادر بزرگ رفتم به سمت عمه سحر که حسابی به خودش رسیده بوده و با لباس تنگی که پوشیده بود پاها و باسن بزرگش بزرگتر به چش میومد رفتم سمتش دست دادمو و بعدش رفتم به سمت بصورتش صورتشو بوس کردم و همزمان یه دستمم بردم پشت کمرش و رفتم واسه بوس دوم دستممو بردم پایین تر روی باسن نرمش انقدر نرم بود که اصن دلم نمیخواست دستم رو بردارم خلاصه به هر نحوی بود دستم رو برداشتم و از باسن نرم و خوش فرم عمم دل کندم چون تعطیلات بود چند روزی قرار بود اونجا بمونیم
روز اول گذشت و شب موقع خواب شدن شد خونشون یه اتاق خواب بیشتر نداشت که باباومامانم رفتم منو مامان بزرگمو عمه سحر تو حال خوابیدیم جای منو انداخت وسط خودشو مامان بزرگم یه چند دقیقه ای سه نفری صحبت کردیم و بعد خوابیدیم منم خوابم برد و نصف شب یهو بیدار شدم ساعت گوشیو نگاه کردم دیدم ساعت 3:10 صبحه میخواستم بخوابم که چشمم افتاد به عمه سحر که پشتش به من بود و فاصله یه متری باهاش داشتم پاشدم و جامو کشیدم نزدیک تر و یه نگاه به مامان بزرگم انداختم که خواب بود و خیالم راحت شد رفتم نزدیک تر و خیلی اروم یه انگشت با هزار تا ترس خیلی اروم زدم بهش بعد سریع دستمو کشیدم دیدم هیج واکنشی نشون نداد دوباره دستمو اروم از زیر پتو رد کردم رسوندم به باسن نرمش قلبم داشت از ترس از سینم میمومد بیرون اروم دستمو گذاشتن روی باسنش دیدم حرکتی نکرد کم کم ترسم ریخت و دستمو نگه داشتم انگار بهن دنیا رو داده بودن یه ده دقیقه ای تو همو حالت بودم تصمیم گرفتم یه کار دیگه کنم و شروع کردگ به نوازش کردن دیدم بازم واکنشی نداد و از نظم نفس کشیدنش فهمیدم خوابه دستم رو بردم سمت رون پاس و تا اینجا به ارزوی چند سالم رسیده بوده بودم دستنو بردم پایین تر دیدم باز هم واکنش نداره رفتم تزدیک تر و چسبیدم بهش شلوارمو در اوردم و کیرمو خیلی اروم ار زوی شلوارش زدم بهش خیلی حال میداد دستمو برم سمت لاپاش وگذاشتم لاپاش وای که چقدر گرم بود و نرم اینقدر حال میداد که ابم داشت میمومد خواستم یه مرحله برم جلوتر و ترسمم که کاملا ریخته بود دستمو بردم روی بند شلوارش میخواستم شلوارشو دربیارم که یهو یه نفسی بلند کشید و سریع چرخید سمتم منم از ترس چشامو بستم و خودمو به خواب زدم بعد از چند دقیقه دو باره رفتم سمتش دستمو گذاشتم روی بازوی دستش و دستم دیگم اروم سوراخ کونشو فشار میدادم فشار رو یکم بیشتر کردم واکنشی نداد با کیرم یه فشاری تقریبا زیاد وارد کردم دیدم نه انگار خوش هم دلش میخواد صدای نفسش تند شده بود دوباره دستنو بردم و شلوارو یکم دادم پایین به طوری که کونش نصفه بیرون بود یه کوت سفید شروع کردم به لیس زدن میک زدن دیدم داره تکون میخوره و بااعتماد به نفس بیشتری کارمو دادمه دادم دستم بردم رو کصش دیدم خیس خیسه و البته داغ شلوارشو کامل دادم پایین و ارووم یه فشار کیرمو کردم تو کونش ابم داشت میمود که کشیدم بیرون چرخوندمش یه لب محکم ازش گرفتم و همزمان یه انگشتمم تو کصش بود بعد دو انگشت به سه انگشتم و در ازاخر سه انگشتم رو کردم تو کصش بهم گفت بکن تو منم از خداخواسته سریع پاشم کیرمو کردم داخل و باچند تا تلبه ابم اومد و ریختم تو کونش
نوشته: F14
🍃💦Joίŋ➡️ @dasstan85
🍃💦Joίŋ➡️ @dasstan85
🍃💦Joίŋ➡️ @dasstan85
سمیرا زن همسایه
#زن_شوهردار
#زن_همسایه
سلام چن وقتی هست اشنا شدم و از پیج قویشون قدردانی دارم .
دلیل داستان نوشتنم این بود که
یه عده دروغای شاخدار نوشتن یه عده هم داستانای راست
ولی جالبه در هر دوصورت انتقاد شده و همرو دروغ نام میبرن ازش و خیلیا مثل من حتما نظرات رو میخونن
داستانی که میخوام بگم حقیقته و میخوام بدونم بازم انتقاد و برچسب دروغ بهش میخوره یا چی.
بگذریم؛ میدونم همه رو قضیه از اسم مستعار استفاده کردن شاکی میشنو مشکل دارن و میگن مگه ثبت احواله یا کی میخواد بخونه ولی بدلیل کوچیک بودن شهرمون و شناخت همه از هم ؛ من هم مجبورم از نام های مستعار استفاده کنم وجز اسمها بدون کم و زیاد کردن حتی یه واو تعریف میکنم که حداقل کیر حوالم نکنید . فقط یه تیکش شبیه فیلم هندیه ولی ممکنه برای همه پیش بیاد و جز واقعیت چیزی نیست.
اگرم کم باورید مجبور نیستید ادامه بدید.ممنون از دوستای با معرفت همیشه که نمیشه از بیمعرفتا گفت .
اسممو میزارم سعید ۲۶سالمه الان .قدم ۱۸۲ سانته وزنمم ۹۰ تو پرم چار شونه قرنیه مشکی مونتره کریستو جی زی یمقدار خیلی کمم شکم دارم اونم بخاطر ورزشه که گذاشتم کنارو ساکن یکی از شهرای تهرانم ببخشید دقیق نمیگم کجا .
خب داستان انحرافی ما از اونجایی شروع میشه که من یه دختر خانومی دوران دبیرستان باهاش رفیق بودم یبار خونشون رفتم و بوس و بغلو اینا بینمون زیاد بود البته این ربطی به داستان اصلی نداره ولی میخوام بگم گاهی واقعا دست خود ادم نیست که توی عمل انجام شده قرار میگیره
این دختررو من بعد چند سال اتفاقی باهاش ارتباط برقرار کردم و تعطیلات عید باهم خوابیدیم و پرده نداشت بعد یمدت فهمیدم با رفیق شیشم عقد کرده و من نمیدونستم چون بعد مدرسه رفیق چندین ساله که باهاش تو مدرسه عیاق بودم مثل همه رفقای مدرسه که بعد مدرسه سرد میشه رابطشه و دوستشون خیلی کم میدیدم همو در حد یکی دوبار با خانوادش بود و ما وارد جزییات نشدیم و دوستیمون کمرنگ شده بود در کل
خلاصه این دوست ما با این دختره که قبلا رفیق بودمو کرده بودمش ازدواج کرده بودو این دختره کسکش نگفته بود شوهر کرده و بهم داد این داستان کوتاهو گفتم تا بفهمید شهر کوچیک تخمی یعنی چی برای همین اسممو عوض کردم
بریم سراغ اصل داستان
ما مستاجر بودیم و سالی یبار جابجا میشدیم بعد یخونه پیش خرید کردیم و سال اخر اثاثکشی کردیم و توی یک خونه سه طبقه تک واحدی مستقر شدیم تا بریم خونه خودمون.
خونه جدیدمون که مستاجر بودیم طبقه اخر بود
وقتی جابجا شدیم گفتم چی میشد یه کص تور ما بخوره بکنیمش ارزوم براورده شد منتها باید جزییات رو هم میگفتم تا اینجوری بگا نرم خخ
خلاصه بعد اثاثکشی طبقه همکف و وسط دو تا خانواده بودن که تقریبا سن و سال هم بودن زن و شوهراشون ؛ ولی پایینی بچه ده ساله داشت وسطی دو ساله حدودا
داستان از روز اول شروع شد طبقه همکف که موضوع داستانمونه زنه سی سالش بود و شوهرش سنش شاید ده سال بزرگتر بود شغلشم یک روز درمیون خونه بود شغلش میگفت دولتیه منتها دقیق نمیدونم چی بود بما میگفت حسابدارم ولی خب چه حسابداری بود که یروز درمیون میومد خونه نمیدونم؛ البته زنش میگفت یکی دیگه داره که دور از باور نبود
بگذریم بعد جابجاییمون روزای اول که داشتیم وسیله هارو میچیدیم زن همسایمون همون همکف که اسمشو میزاریم سمیرا شمالی بود و بما ارادت داشت و چای و میوه و غذا زحمت کشید اورد که اعلام دوستی کنه و با خانوادمون ارتباط صمیمانه بگیره خلاصه بعد یمدت جابجایی به حالت عادی برگشتیمو به کارمون ادامه دادیم ما خانوادمون چهار نفره و همه شاغل هستیم یه داداش کوچیکترم دارم که بیست سالشه و پیش من توی یه کارگاه تولیدی کار میکنه
ما هروز ساعت یک تا سه برای ناهار میومدیم خونه محل کارمون پیاده پنج دیقه راه بود
خونهه چون قدیم ساخت بود یسری مشکلات داشت که دلسوز نداشت حلش کنه مثلا اب فشارش کم بود یا درخت حیاط خیلی شلوغ بود میرفت چشم ادم یا ایفون خراب بود ظاهری خوب بود محل خوبی هم بود منتها زیرساختش چون نرسیده بودن بهش فرسوده شده بود ما تا یک ماه وقتو بی وقت به مشکلات میرسیدم از چراغ راهرو تا فن توالت تا هرس درخت و پمپ جدیدو و ..تو این مدت چون توی حیاط زیاد تردد داشتم سمیرا هی به بهونه های مختلف میومد بیرونو باهام صحبت میکرد و منم خیلی عادی برخورد میکردم قد سمیرا بلند نبود ولی بدن بیناموسی داشت که بعدا فهمیدم کلی دستکاریش کرده ژل و اینا بود یه کون فوق العاده جذاب
و هیکلش بسیار مناسب خلاصه ما یواش یواش با اینا گرم گرفتیم یروز شوهر سمیرا گفت بیا خونمون یه کمکی بهم کن منم رفتم و یکار حدود یساعته برای نورگیر بودو انجام دادیم و بهم سپرد شماهم جای داداش من اگه من نبودم کاری خانومم داشت انجام بده من جبران میکنم (که جبران نکرد خودم جبران کردم)
طولانی نشه داستان بریم سر موضوع ما بعد چن ماه که مستقر بودیم و اونموقع من ۲۲سال یا کم و بیش
#زن_شوهردار
#زن_همسایه
سلام چن وقتی هست اشنا شدم و از پیج قویشون قدردانی دارم .
دلیل داستان نوشتنم این بود که
یه عده دروغای شاخدار نوشتن یه عده هم داستانای راست
ولی جالبه در هر دوصورت انتقاد شده و همرو دروغ نام میبرن ازش و خیلیا مثل من حتما نظرات رو میخونن
داستانی که میخوام بگم حقیقته و میخوام بدونم بازم انتقاد و برچسب دروغ بهش میخوره یا چی.
بگذریم؛ میدونم همه رو قضیه از اسم مستعار استفاده کردن شاکی میشنو مشکل دارن و میگن مگه ثبت احواله یا کی میخواد بخونه ولی بدلیل کوچیک بودن شهرمون و شناخت همه از هم ؛ من هم مجبورم از نام های مستعار استفاده کنم وجز اسمها بدون کم و زیاد کردن حتی یه واو تعریف میکنم که حداقل کیر حوالم نکنید . فقط یه تیکش شبیه فیلم هندیه ولی ممکنه برای همه پیش بیاد و جز واقعیت چیزی نیست.
اگرم کم باورید مجبور نیستید ادامه بدید.ممنون از دوستای با معرفت همیشه که نمیشه از بیمعرفتا گفت .
اسممو میزارم سعید ۲۶سالمه الان .قدم ۱۸۲ سانته وزنمم ۹۰ تو پرم چار شونه قرنیه مشکی مونتره کریستو جی زی یمقدار خیلی کمم شکم دارم اونم بخاطر ورزشه که گذاشتم کنارو ساکن یکی از شهرای تهرانم ببخشید دقیق نمیگم کجا .
خب داستان انحرافی ما از اونجایی شروع میشه که من یه دختر خانومی دوران دبیرستان باهاش رفیق بودم یبار خونشون رفتم و بوس و بغلو اینا بینمون زیاد بود البته این ربطی به داستان اصلی نداره ولی میخوام بگم گاهی واقعا دست خود ادم نیست که توی عمل انجام شده قرار میگیره
این دختررو من بعد چند سال اتفاقی باهاش ارتباط برقرار کردم و تعطیلات عید باهم خوابیدیم و پرده نداشت بعد یمدت فهمیدم با رفیق شیشم عقد کرده و من نمیدونستم چون بعد مدرسه رفیق چندین ساله که باهاش تو مدرسه عیاق بودم مثل همه رفقای مدرسه که بعد مدرسه سرد میشه رابطشه و دوستشون خیلی کم میدیدم همو در حد یکی دوبار با خانوادش بود و ما وارد جزییات نشدیم و دوستیمون کمرنگ شده بود در کل
خلاصه این دوست ما با این دختره که قبلا رفیق بودمو کرده بودمش ازدواج کرده بودو این دختره کسکش نگفته بود شوهر کرده و بهم داد این داستان کوتاهو گفتم تا بفهمید شهر کوچیک تخمی یعنی چی برای همین اسممو عوض کردم
بریم سراغ اصل داستان
ما مستاجر بودیم و سالی یبار جابجا میشدیم بعد یخونه پیش خرید کردیم و سال اخر اثاثکشی کردیم و توی یک خونه سه طبقه تک واحدی مستقر شدیم تا بریم خونه خودمون.
خونه جدیدمون که مستاجر بودیم طبقه اخر بود
وقتی جابجا شدیم گفتم چی میشد یه کص تور ما بخوره بکنیمش ارزوم براورده شد منتها باید جزییات رو هم میگفتم تا اینجوری بگا نرم خخ
خلاصه بعد اثاثکشی طبقه همکف و وسط دو تا خانواده بودن که تقریبا سن و سال هم بودن زن و شوهراشون ؛ ولی پایینی بچه ده ساله داشت وسطی دو ساله حدودا
داستان از روز اول شروع شد طبقه همکف که موضوع داستانمونه زنه سی سالش بود و شوهرش سنش شاید ده سال بزرگتر بود شغلشم یک روز درمیون خونه بود شغلش میگفت دولتیه منتها دقیق نمیدونم چی بود بما میگفت حسابدارم ولی خب چه حسابداری بود که یروز درمیون میومد خونه نمیدونم؛ البته زنش میگفت یکی دیگه داره که دور از باور نبود
بگذریم بعد جابجاییمون روزای اول که داشتیم وسیله هارو میچیدیم زن همسایمون همون همکف که اسمشو میزاریم سمیرا شمالی بود و بما ارادت داشت و چای و میوه و غذا زحمت کشید اورد که اعلام دوستی کنه و با خانوادمون ارتباط صمیمانه بگیره خلاصه بعد یمدت جابجایی به حالت عادی برگشتیمو به کارمون ادامه دادیم ما خانوادمون چهار نفره و همه شاغل هستیم یه داداش کوچیکترم دارم که بیست سالشه و پیش من توی یه کارگاه تولیدی کار میکنه
ما هروز ساعت یک تا سه برای ناهار میومدیم خونه محل کارمون پیاده پنج دیقه راه بود
خونهه چون قدیم ساخت بود یسری مشکلات داشت که دلسوز نداشت حلش کنه مثلا اب فشارش کم بود یا درخت حیاط خیلی شلوغ بود میرفت چشم ادم یا ایفون خراب بود ظاهری خوب بود محل خوبی هم بود منتها زیرساختش چون نرسیده بودن بهش فرسوده شده بود ما تا یک ماه وقتو بی وقت به مشکلات میرسیدم از چراغ راهرو تا فن توالت تا هرس درخت و پمپ جدیدو و ..تو این مدت چون توی حیاط زیاد تردد داشتم سمیرا هی به بهونه های مختلف میومد بیرونو باهام صحبت میکرد و منم خیلی عادی برخورد میکردم قد سمیرا بلند نبود ولی بدن بیناموسی داشت که بعدا فهمیدم کلی دستکاریش کرده ژل و اینا بود یه کون فوق العاده جذاب
و هیکلش بسیار مناسب خلاصه ما یواش یواش با اینا گرم گرفتیم یروز شوهر سمیرا گفت بیا خونمون یه کمکی بهم کن منم رفتم و یکار حدود یساعته برای نورگیر بودو انجام دادیم و بهم سپرد شماهم جای داداش من اگه من نبودم کاری خانومم داشت انجام بده من جبران میکنم (که جبران نکرد خودم جبران کردم)
طولانی نشه داستان بریم سر موضوع ما بعد چن ماه که مستقر بودیم و اونموقع من ۲۲سال یا کم و بیش
👍2
بودم برای ناهار با داداشم اومدیم خونه کسی طبق معمول کسی نبود یچی خوردیمو استراحت میکردیم که صدای بالا پایین رفتن یکی از پله ها اومد رفتم درو باز کردم چون چشمی نداشتیم دیدم سمیراست سلام کردمو رفت بالا و برگشت اونروز کسی توی ساختمون جز ما سه نفر نبودیم یعنی منو داداشمو سمیرا
داداشم ساعت سه رفت کارگاه گفتم برو منم میام که یه سیگار بکشم بعد برم بعد رفتن داداشم ، دوباره سمیرا با صدای بلند رفت بالا برگشتنی رفتم باز کردم با یه اخم کیری که کسکش مگه طویلست که یه بفرمایید گفتمو رفت پایین
انباری طبقه بالا بود منم گفتم لابد کار داره
بعد چن دیقه صدای زنگ اومد جواب دادم دیدم سمیراست گفت ببخشید میشه بیاید پایین یکم کمک بهم کنید گفتم چشم رفتم پایینو گوشه در باز بود در زدم اومد جلو در با مانتو و شلوار و روسری گفت میشه تشریف بیارید داخل بعد گفتم چشم گفت دمپاییتونم بیارید پیش خودم گفتم حتما مثل دفعه قبل خونشون فرشو جمع کردن دمپایی لازمه رفتو داخل دیدم کسی نیستو فرشا هم سر جاشه (قسمت فیلم هندیش اینجاست قسم خوردن نداره ولی عین جمله هاشو اتفاقارو مینویسم) رفتم داخلو درو بست پشت در وایساد گفتم در خدمتم با یه مکث سکوتو شکستو گفت یچیزی میخوام بهت بگم ولی بین خودمون بمونه جوابت هر چی هست باید بین خودمون بمونه خشکم زده بود گفتم بفرمایید یهو گفت ببین من عاشقت شدم یلحظه مغزم گیرپاچ کرد و قفل کردم گفتم بله گفت من خیلی وقته میخوام بهت بگم منتها نمیدونستم جوابت چیه الانم هر چی هست ازین در رفتی بیرون بین خودمون بمونه(بعدها گفت یه دوس پسر داشتم بابام نزاشت باهاش ازدواج کنم شبیه تو بود بخاطر همین بیشتر باهات ارتباط برقرار کردم«کسکش مگه اینکه بیاد یکی دیگه بوده باشه بیان سمت ما») ضربان قلبم بقدری بالا رفته بود که صدای قلبمو تو دهنم حس میکردم سنگین و عجیب میزد شهوت وجودمو گرفت و ناخواسته رفتم سمتشو دمپاییو گذاشتم رو جا کفشی و بغلش کردم گفتم منم خیلی وقته تو فکرتم(خیلی بیادش جق زده بودم) بعد لباشو بوسیدم که دهنشو قفل کرده بودو همکاری نمیکرد دستشو گرفتم کشوندم سمت اتاق خوابی که تخت داشت گفت نمیشه اینکارو نکنیم گفتم نه رفتیم تو اتاق گفت بزار زنگ بزنم شوهرم ببینم کجاست گفتم ولشکن گفت نه باید زنگ بزنم گفتم بزن گفت تو برو بالا میگم بیای پایین منم تو ذوقم خوردو اروم گفتم باش(بعدا فکر میکردم به این نتیجه رسیدم که خودشو اصلاح کرده بود چون خیلی تمیز بود ) رفتم بالا یکم گذشت دیدم خبری نیست گفتم حاجی پشیمون شد منم راست کرده منتظرکه یه اسپره دندون لیدوکایین داشتیم زدم زیر تخممو منتظر همچنان بعد یرب زنگ زدو گفت میای با صدای گرفته گفتم باش نمیدونم صدام چرا اینجوری شده بود (این قسمت داستان سکسش ضعیفه گذری میگم تا سکس خوب براتون بنویسم) رفتم یک ثانیه پایینو داخل رفتم که باز پشت در وایساده بود باز دستشو کشیدم سمت اتاق گفت نمیشه اینکارو نکنیم ؛ بازم گفتم نه رو تخت درازش کردم بعد سریع شلوارو کشیدم پایینو انقدر شهوت داشتم که بدون جزییات زرتی لخت شدمو شورتشو در اوردم ولی پیرهن تنش بود گفتم دربیار که گفت نه اخرم نفهمیدم چرا من لخت کاملشو حتی یبارم ندیدم پاهای خوش تراشی داشت و یه کص یه پرده تیره نسبت به بدنش و یه نمه قلمبه بودو گوشتی خلاصه شرتمو دراوردم نگاهش به کیرم بود زانو زدم لنگاشو باز کردم و تنظیمش کردم یه تف دقیق انداختم رو کصش سرشو روش میکشیدم طاقت نیاوردمو اروووم کردم توش اوووف داغی کصش هنوز یادمه لامصب از این کصای گوشتی بود که تا ته به گوشت میخورد و مثل کصایی که کرده بودم اولش مثل حلقه باشه توش حالت خالی باشه نبود، تا تهش گوشت داشت و دقیقا قالب کیرم بود کیرمم فضایی نیست پونزه سانته و کلفتیشم به نسبت خوبه خلاصه افتاده بود روشو داشتم تلمبه میزدم انقدر داغ بود کصش و من تحریک شده بودم با اینکه تاخیری زده بودم به ده تا تلمبه نرسید دیدم ابم داره میاد گفتم داره میاد بریزم توش گفت نهه تا بگه نه با یه جهش بدنم سر شد و یه تلمبه محکم زدم و ابم اومد و تا بخودم اومدم نصفش ریخت توش و بقیشو ریختم رو شکمش و زانو زده بودم تا قطره اخر خالی کردمو افتادم کنارش لش گفت توشم ریختی گفتم نه گایید ده بار پرسید منم کفتم نه یجور کیری میپرسید میگفتم اره جرم میداد اونم خودشو تمیز کردو کنارم دراز کشید
بعد دو دیقه گفت پشیمون شدی؟
گفتم تقریبا یهو خیز برداشتو با تندی گفت یعنی چی پشیمون شدم تو فقط منو واسه سکس خواستی(تو دلم گفتم نه کسکش مرحله بعدی میگیرمت) گفتم ن پشیمون نشدم بخاطر شوهر داشتنت گفتم ؛خلاصه از دلش دراوردمو شمارمو دادم بهشو زدم بیرون رفتم لباسامو پوشیدمو جنوب رفتم کارگاه داشت برف میومد خیلی کم نکه بشینه رسیدم کارگاه گفتم داداش زن همسایرو کردم گفت زر نزن گفتم باور کن؛ نکرد گفتم منو بو کن بوکرد گفت عه
بوی عطری که میزدو میداد که قبلا بخاطر پیچیدن بوش توی ساختمون راجبش باهاش صحبت کرده بودم گفت
داداشم ساعت سه رفت کارگاه گفتم برو منم میام که یه سیگار بکشم بعد برم بعد رفتن داداشم ، دوباره سمیرا با صدای بلند رفت بالا برگشتنی رفتم باز کردم با یه اخم کیری که کسکش مگه طویلست که یه بفرمایید گفتمو رفت پایین
انباری طبقه بالا بود منم گفتم لابد کار داره
بعد چن دیقه صدای زنگ اومد جواب دادم دیدم سمیراست گفت ببخشید میشه بیاید پایین یکم کمک بهم کنید گفتم چشم رفتم پایینو گوشه در باز بود در زدم اومد جلو در با مانتو و شلوار و روسری گفت میشه تشریف بیارید داخل بعد گفتم چشم گفت دمپاییتونم بیارید پیش خودم گفتم حتما مثل دفعه قبل خونشون فرشو جمع کردن دمپایی لازمه رفتو داخل دیدم کسی نیستو فرشا هم سر جاشه (قسمت فیلم هندیش اینجاست قسم خوردن نداره ولی عین جمله هاشو اتفاقارو مینویسم) رفتم داخلو درو بست پشت در وایساد گفتم در خدمتم با یه مکث سکوتو شکستو گفت یچیزی میخوام بهت بگم ولی بین خودمون بمونه جوابت هر چی هست باید بین خودمون بمونه خشکم زده بود گفتم بفرمایید یهو گفت ببین من عاشقت شدم یلحظه مغزم گیرپاچ کرد و قفل کردم گفتم بله گفت من خیلی وقته میخوام بهت بگم منتها نمیدونستم جوابت چیه الانم هر چی هست ازین در رفتی بیرون بین خودمون بمونه(بعدها گفت یه دوس پسر داشتم بابام نزاشت باهاش ازدواج کنم شبیه تو بود بخاطر همین بیشتر باهات ارتباط برقرار کردم«کسکش مگه اینکه بیاد یکی دیگه بوده باشه بیان سمت ما») ضربان قلبم بقدری بالا رفته بود که صدای قلبمو تو دهنم حس میکردم سنگین و عجیب میزد شهوت وجودمو گرفت و ناخواسته رفتم سمتشو دمپاییو گذاشتم رو جا کفشی و بغلش کردم گفتم منم خیلی وقته تو فکرتم(خیلی بیادش جق زده بودم) بعد لباشو بوسیدم که دهنشو قفل کرده بودو همکاری نمیکرد دستشو گرفتم کشوندم سمت اتاق خوابی که تخت داشت گفت نمیشه اینکارو نکنیم گفتم نه رفتیم تو اتاق گفت بزار زنگ بزنم شوهرم ببینم کجاست گفتم ولشکن گفت نه باید زنگ بزنم گفتم بزن گفت تو برو بالا میگم بیای پایین منم تو ذوقم خوردو اروم گفتم باش(بعدا فکر میکردم به این نتیجه رسیدم که خودشو اصلاح کرده بود چون خیلی تمیز بود ) رفتم بالا یکم گذشت دیدم خبری نیست گفتم حاجی پشیمون شد منم راست کرده منتظرکه یه اسپره دندون لیدوکایین داشتیم زدم زیر تخممو منتظر همچنان بعد یرب زنگ زدو گفت میای با صدای گرفته گفتم باش نمیدونم صدام چرا اینجوری شده بود (این قسمت داستان سکسش ضعیفه گذری میگم تا سکس خوب براتون بنویسم) رفتم یک ثانیه پایینو داخل رفتم که باز پشت در وایساده بود باز دستشو کشیدم سمت اتاق گفت نمیشه اینکارو نکنیم ؛ بازم گفتم نه رو تخت درازش کردم بعد سریع شلوارو کشیدم پایینو انقدر شهوت داشتم که بدون جزییات زرتی لخت شدمو شورتشو در اوردم ولی پیرهن تنش بود گفتم دربیار که گفت نه اخرم نفهمیدم چرا من لخت کاملشو حتی یبارم ندیدم پاهای خوش تراشی داشت و یه کص یه پرده تیره نسبت به بدنش و یه نمه قلمبه بودو گوشتی خلاصه شرتمو دراوردم نگاهش به کیرم بود زانو زدم لنگاشو باز کردم و تنظیمش کردم یه تف دقیق انداختم رو کصش سرشو روش میکشیدم طاقت نیاوردمو اروووم کردم توش اوووف داغی کصش هنوز یادمه لامصب از این کصای گوشتی بود که تا ته به گوشت میخورد و مثل کصایی که کرده بودم اولش مثل حلقه باشه توش حالت خالی باشه نبود، تا تهش گوشت داشت و دقیقا قالب کیرم بود کیرمم فضایی نیست پونزه سانته و کلفتیشم به نسبت خوبه خلاصه افتاده بود روشو داشتم تلمبه میزدم انقدر داغ بود کصش و من تحریک شده بودم با اینکه تاخیری زده بودم به ده تا تلمبه نرسید دیدم ابم داره میاد گفتم داره میاد بریزم توش گفت نهه تا بگه نه با یه جهش بدنم سر شد و یه تلمبه محکم زدم و ابم اومد و تا بخودم اومدم نصفش ریخت توش و بقیشو ریختم رو شکمش و زانو زده بودم تا قطره اخر خالی کردمو افتادم کنارش لش گفت توشم ریختی گفتم نه گایید ده بار پرسید منم کفتم نه یجور کیری میپرسید میگفتم اره جرم میداد اونم خودشو تمیز کردو کنارم دراز کشید
بعد دو دیقه گفت پشیمون شدی؟
گفتم تقریبا یهو خیز برداشتو با تندی گفت یعنی چی پشیمون شدم تو فقط منو واسه سکس خواستی(تو دلم گفتم نه کسکش مرحله بعدی میگیرمت) گفتم ن پشیمون نشدم بخاطر شوهر داشتنت گفتم ؛خلاصه از دلش دراوردمو شمارمو دادم بهشو زدم بیرون رفتم لباسامو پوشیدمو جنوب رفتم کارگاه داشت برف میومد خیلی کم نکه بشینه رسیدم کارگاه گفتم داداش زن همسایرو کردم گفت زر نزن گفتم باور کن؛ نکرد گفتم منو بو کن بوکرد گفت عه
بوی عطری که میزدو میداد که قبلا بخاطر پیچیدن بوش توی ساختمون راجبش باهاش صحبت کرده بودم گفت
❤1
دهنتو گاییدمو فلان باور کرد دیگه.
دیگه کار من شده بود شبانه روز اینو کردن شبابچش میخوابید پیام میداد بیا منم به بهونه رفیقام در کوچرو محکم میبستمو بعد عادی شدن میرفتن تو خونشونو باز از اول.... سکس اخرمون که سکس قشنگی ازاب دراومد یه شب پیام داد بیا و اینا منم گفتم باش رفتم با برنامهای که گفتم تو خونشونو بچش تو حال خواب بود عین مرغ ساعت ده میخوابید ماهم رفتیم اتاق نور حموم روشن بود یکم نشستیم رو تختو میوه پوست کندو خوردیم من رو تخت نشسته بودم پاهام رو زمین بود بعد اونم اومد جلو روم زانو زد و مجارا شروع شد دیگه یکم عادی شده بود اون شهوت زرتی کردنه کنار رفته بود بغلش کردمو سرصداشو با مالیدن درمیاوردم بعد خودمو چسبوندم بغلش دست کردم تو شرتش از پشت و انگشت اشارمو کردم تو کصش بی حرکت موندو بدون یه جیک اروم میکردم تو و درمیاردم خیلی حال میداد اون حرکت ولی لامصب یه عذاب وژدانی از همون روز اول گاییده بود مارو و کوفتم میشد
خلاصه ازش فاصله گرفتم کشوندمش رو تخت لخت شدمو بعد شلوارشو دراوردم شرتش خیس بود اونم دراوردم یه شرت توری مشکی بود لنگاشو چسبیده به بهم با دستم بالا نگه داشتمو دادم عقب رسید به سرش و با یه دستم تنظیم کردمو یکم با اب خودش بازی دادم کردم توش اووف گرمای کصش هنوز فراموش نشدنیه ؛این حرکت تا نصف بیشتر توش نمیرفت و اونم داشت اه با نفساش میکشیدو اروم بود بچه تخم سگشم یهو یه صدایی تو خواب میداد که ضدحال کیریی بود و ما بعد یه مکث ادامه میدادیم بعد پاهاشو باز کردمو تا ته کردم توش که صدای ااه گفتنش زیر گوشمه افتادم به جون گردنش میخوردمو میبوسیدم و نفسامو خالی میکردم رو گردنش میگفت چقدر داغه نفسات و قربون صدقم میرفت بعد یکم کردن گفتم برگرد گفت درد داره با اشاره سرم فهموندم برگرد که مقاومت نکرد برگشت گفت تا حالا ندادم از عقب (کیر تو این دروغ)گفتم اروم میکنم برگشتو قمبل کرد سرش رو بالشت بود یکم مالیدم رو کصش که درد یادش بره یه تف انداختمو بزور سرکیرمو کردم تو که واقعا تنگ بود شاید خیلی وقته دست نخورده بود ولی حس میکردم داده بود سرش رفتو اروووم بدون مکث تا ته کردم توش ،کونش چسبیده بود به پاهام که گرمای کونش لذت بخش کرده بود داشت سر صدا میکرد گفتم اروم بیدار میشه بچت یه چند تا تلمبه زدم دیدم صداش زیاده قید کونشو زدمو دراوردم برگردوندمشو کردم تو کصش وای انقدر داغ بود دوسداشتم یه ماه همونجا بمونه ابم نیاد بعد چند بار عقب جلو کردن دیدم ابم داره میاد هیچی نگفتمو سرعتمو رگباری کردمو از نوک انگشتام سر شد از شوناهش گرفتمو اونم پاهاشو دورم حلقه کرده بودو با یه تلمبه محکم ابمو ریختم توشو اونم ارضا شد کصش از تو دل دل میزد قبل سکسام با سمیرا فیزیکی حس نکرده بودم ارضا شدن کسی رو چون قالبش دقیقا دور کیرم بود و میشد حس کرد افتادم روشو یکم بوسش کردمو دوباره با لهن تند گفت چرا ریختی توش گفتم قرص میگیرم گفت باش من توی سکس دوسندارم حرف بزنم اینم هی بحرف میکشید منو ؛بی حال افتادم کنارش دیدم هنوز دلش میخوادو داره تحریکم میکنه منو میبوسیدو تحریکم میکرد پاشد دستمال برداشتو خودشو خشک کرد بعد نشست گفت بشورش میخوام بخورم گفتم سر صدا میشه بیدار میشه بچت بعد گفتم لیوان اب نصفه هست بزار بریزم روش تو حموم که گفت ولشکن صداش زیاده رو ساق پاهام نشستو به حالت خم افتاد بجون کیرم یکم ور رفت راست شد با زبون لیس زدو بعد کرد تو دهنش اوووف انقدر حرفه ای میخورد با دستام روتختی رو چنگ میزدم اصلا باور کردنی نبود این همه لذت حتی از سکسم لذتبخشتر بود بخودم میپیچیدم و چشامو بسته بودم یه دستمو بردم چنگ انداختم تو موهاشو سرشو میدادم پایین بره کیرم تو دهنش که تا ته نمیکرد تو دهنش درمیورد لیس میزد باز از اول تا حالا کیرمو توی این سایز ندیده بودم به بلندترین حد ممکن رسیده بود پنج شیش دیقه خوردو تعجبی بود ابم نیمده بود دیگه دست کشیدو نشست خودشو تنظیم کردو نشست رو کیرم اوووف بقدری دااااغ بود این کص لامصب که حد نداشت داشت بالا پایین میکردو و صدای نفسای جفتمون اتاقو برداشته بود به دیقه نرسید دیدم ابم داره میاد گفتم داره میاد اونم همینجوری ادامه میداد دستمو گذاشتم رو رون پاشو کمرمو از تخت کندمو با یه فشار تا ته کردم توشو ابمو ریختم توش اووف تا حالا اینجوری ارضا نشده بودم نگه داشتمو بعد یدیقه کیرم افتاد بیرون و خوابید پاشد از روم خودشو تمیز کرد اومد کنارم دراز کشید بغلم کرده بود با موهای سینم بازی میکرد دیگه نا نداشتم برم خونه دوسداشتم بخوابم میخواست لبامو ببوسه که نمیزاشتم رومو برمیگردوندم کسکش دهنش کیری بود لبم میخواست بعد چن دیقه پاشدم لباسمو پوشیدمو یکم بغلم کردو رفتم بیرون اونم رفت دستشویی بعد رفتم یه قرص گرفتم از داروخانه شبانه روزی گذاشتم جلو در خونشو گفتم بردار
خلاصه خیلی بهش میگفتم رابطمون ممنوعستو (حالا نکه کرده بودم کص زده شده بودمو یا اینکه کردم دیگه زر زدنو این حرفام چیه
دیگه کار من شده بود شبانه روز اینو کردن شبابچش میخوابید پیام میداد بیا منم به بهونه رفیقام در کوچرو محکم میبستمو بعد عادی شدن میرفتن تو خونشونو باز از اول.... سکس اخرمون که سکس قشنگی ازاب دراومد یه شب پیام داد بیا و اینا منم گفتم باش رفتم با برنامهای که گفتم تو خونشونو بچش تو حال خواب بود عین مرغ ساعت ده میخوابید ماهم رفتیم اتاق نور حموم روشن بود یکم نشستیم رو تختو میوه پوست کندو خوردیم من رو تخت نشسته بودم پاهام رو زمین بود بعد اونم اومد جلو روم زانو زد و مجارا شروع شد دیگه یکم عادی شده بود اون شهوت زرتی کردنه کنار رفته بود بغلش کردمو سرصداشو با مالیدن درمیاوردم بعد خودمو چسبوندم بغلش دست کردم تو شرتش از پشت و انگشت اشارمو کردم تو کصش بی حرکت موندو بدون یه جیک اروم میکردم تو و درمیاردم خیلی حال میداد اون حرکت ولی لامصب یه عذاب وژدانی از همون روز اول گاییده بود مارو و کوفتم میشد
خلاصه ازش فاصله گرفتم کشوندمش رو تخت لخت شدمو بعد شلوارشو دراوردم شرتش خیس بود اونم دراوردم یه شرت توری مشکی بود لنگاشو چسبیده به بهم با دستم بالا نگه داشتمو دادم عقب رسید به سرش و با یه دستم تنظیم کردمو یکم با اب خودش بازی دادم کردم توش اووف گرمای کصش هنوز فراموش نشدنیه ؛این حرکت تا نصف بیشتر توش نمیرفت و اونم داشت اه با نفساش میکشیدو اروم بود بچه تخم سگشم یهو یه صدایی تو خواب میداد که ضدحال کیریی بود و ما بعد یه مکث ادامه میدادیم بعد پاهاشو باز کردمو تا ته کردم توش که صدای ااه گفتنش زیر گوشمه افتادم به جون گردنش میخوردمو میبوسیدم و نفسامو خالی میکردم رو گردنش میگفت چقدر داغه نفسات و قربون صدقم میرفت بعد یکم کردن گفتم برگرد گفت درد داره با اشاره سرم فهموندم برگرد که مقاومت نکرد برگشت گفت تا حالا ندادم از عقب (کیر تو این دروغ)گفتم اروم میکنم برگشتو قمبل کرد سرش رو بالشت بود یکم مالیدم رو کصش که درد یادش بره یه تف انداختمو بزور سرکیرمو کردم تو که واقعا تنگ بود شاید خیلی وقته دست نخورده بود ولی حس میکردم داده بود سرش رفتو اروووم بدون مکث تا ته کردم توش ،کونش چسبیده بود به پاهام که گرمای کونش لذت بخش کرده بود داشت سر صدا میکرد گفتم اروم بیدار میشه بچت یه چند تا تلمبه زدم دیدم صداش زیاده قید کونشو زدمو دراوردم برگردوندمشو کردم تو کصش وای انقدر داغ بود دوسداشتم یه ماه همونجا بمونه ابم نیاد بعد چند بار عقب جلو کردن دیدم ابم داره میاد هیچی نگفتمو سرعتمو رگباری کردمو از نوک انگشتام سر شد از شوناهش گرفتمو اونم پاهاشو دورم حلقه کرده بودو با یه تلمبه محکم ابمو ریختم توشو اونم ارضا شد کصش از تو دل دل میزد قبل سکسام با سمیرا فیزیکی حس نکرده بودم ارضا شدن کسی رو چون قالبش دقیقا دور کیرم بود و میشد حس کرد افتادم روشو یکم بوسش کردمو دوباره با لهن تند گفت چرا ریختی توش گفتم قرص میگیرم گفت باش من توی سکس دوسندارم حرف بزنم اینم هی بحرف میکشید منو ؛بی حال افتادم کنارش دیدم هنوز دلش میخوادو داره تحریکم میکنه منو میبوسیدو تحریکم میکرد پاشد دستمال برداشتو خودشو خشک کرد بعد نشست گفت بشورش میخوام بخورم گفتم سر صدا میشه بیدار میشه بچت بعد گفتم لیوان اب نصفه هست بزار بریزم روش تو حموم که گفت ولشکن صداش زیاده رو ساق پاهام نشستو به حالت خم افتاد بجون کیرم یکم ور رفت راست شد با زبون لیس زدو بعد کرد تو دهنش اوووف انقدر حرفه ای میخورد با دستام روتختی رو چنگ میزدم اصلا باور کردنی نبود این همه لذت حتی از سکسم لذتبخشتر بود بخودم میپیچیدم و چشامو بسته بودم یه دستمو بردم چنگ انداختم تو موهاشو سرشو میدادم پایین بره کیرم تو دهنش که تا ته نمیکرد تو دهنش درمیورد لیس میزد باز از اول تا حالا کیرمو توی این سایز ندیده بودم به بلندترین حد ممکن رسیده بود پنج شیش دیقه خوردو تعجبی بود ابم نیمده بود دیگه دست کشیدو نشست خودشو تنظیم کردو نشست رو کیرم اوووف بقدری دااااغ بود این کص لامصب که حد نداشت داشت بالا پایین میکردو و صدای نفسای جفتمون اتاقو برداشته بود به دیقه نرسید دیدم ابم داره میاد گفتم داره میاد اونم همینجوری ادامه میداد دستمو گذاشتم رو رون پاشو کمرمو از تخت کندمو با یه فشار تا ته کردم توشو ابمو ریختم توش اووف تا حالا اینجوری ارضا نشده بودم نگه داشتمو بعد یدیقه کیرم افتاد بیرون و خوابید پاشد از روم خودشو تمیز کرد اومد کنارم دراز کشید بغلم کرده بود با موهای سینم بازی میکرد دیگه نا نداشتم برم خونه دوسداشتم بخوابم میخواست لبامو ببوسه که نمیزاشتم رومو برمیگردوندم کسکش دهنش کیری بود لبم میخواست بعد چن دیقه پاشدم لباسمو پوشیدمو یکم بغلم کردو رفتم بیرون اونم رفت دستشویی بعد رفتم یه قرص گرفتم از داروخانه شبانه روزی گذاشتم جلو در خونشو گفتم بردار
خلاصه خیلی بهش میگفتم رابطمون ممنوعستو (حالا نکه کرده بودم کص زده شده بودمو یا اینکه کردم دیگه زر زدنو این حرفام چیه
در کل از همون اول پشیمون شدم نمیدونستم انقدر تخمیه اینجور رابطه ها تا واردش نشید متوجه نمیشید چی میگم اصلا به پشیمونی بعدش نمی ارزه الانم ممکنه بگید اگه پشیمونی چرا داستان نوشتی دلیلش اینه خواستم واکنش یسری از دوستان همیشه منفی باف رو ببینم مه بی شک باز هم میگن دروغه ) خلاصه بعد هر بار حرف از جدایی و این حرفا زرتی میزد زیر گریه دیگه یبار جدی گفتم و متقاعدش کردم دیگه بسه که با کلی گریه و ناله نفرین دیگه کات کردیم بعد دیگه ما رفتیم خونه خودمون، قبل اینکه یسال تموم بشه .. بعد یکی دوماه کارگاه بودم بهم زنگ زد گفت حاملم گفتم داره زر میزنه منو بکشونه رو خودش گفتم قرص مگه نخوردی راستو دروغ گفت خوردم ولی حاملم الان منم گفتم داره زر میزنه گفتم بمن ربطی نداره
بعد یکی دو سال همسایه وسطیمونو دیدم گفتم چه خبر و اینا حرفو کشوندم سمت همسایه پایینی که گفت دهن مارو گاییدن بچه دار شدن بعد شما اینو گفت انگار اب جوشو ریختن روم تا کف پام سرر شد دیگه نفهمیدم داره چی میگه خودمو عادی نشون دادمو خدافظیو رفتم؛ دیگه بعد اون نه شمارشو داشتم نه دیدمش از اونجا هم رفته بودن که بپرسم جریان چیه نکنه راست گفته باشه و اونموقع از من حامله بود خلاصه مخم میپیچه بهش فکر میکنم ولی امیدوارم بچه من نباشه هر چی که هست. ببخشید طولانی شد مدیون همتون باشم اگه از واقعیت بدور بوده باشه.
نوشته: م.م
🍃💦Joίŋ➡️ @dasstan85
🍃💦Joίŋ➡️ @dasstan85
🍃💦Joίŋ➡️ @dasstan85
بعد یکی دو سال همسایه وسطیمونو دیدم گفتم چه خبر و اینا حرفو کشوندم سمت همسایه پایینی که گفت دهن مارو گاییدن بچه دار شدن بعد شما اینو گفت انگار اب جوشو ریختن روم تا کف پام سرر شد دیگه نفهمیدم داره چی میگه خودمو عادی نشون دادمو خدافظیو رفتم؛ دیگه بعد اون نه شمارشو داشتم نه دیدمش از اونجا هم رفته بودن که بپرسم جریان چیه نکنه راست گفته باشه و اونموقع از من حامله بود خلاصه مخم میپیچه بهش فکر میکنم ولی امیدوارم بچه من نباشه هر چی که هست. ببخشید طولانی شد مدیون همتون باشم اگه از واقعیت بدور بوده باشه.
نوشته: م.م
🍃💦Joίŋ➡️ @dasstan85
🍃💦Joίŋ➡️ @dasstan85
🍃💦Joίŋ➡️ @dasstan85
دوست خانمم سمیه
#خیانت #عاشقی #مرد_متاهل
سلام
دوستان داستان واقعی هست
ما را از فحش کم نگذارید.
سپاس
من غلام ( اسم مستعار ) خانمم مریم ( اسم مستعار ) دوست خانمم سمیه ( مستعار ) شوهر دوست خانمم اصغر ( اسم مستعار)
10 سال هست ازدواج کردم خانمم یه دختر تو پر و خوشگل سینه های ۸۵ وزن ۷۰ سفید.
وقتی با مریم ازدواج کردم تازه فهمیدم یه دوست سبزه و حشری داره به اسم سمیه ، سمیه دختری لاغر اندام و سینه های کوچک و سبزه و البته داغ ، وقتی سمیه رو دیدم از انتخابم واقعا پشیمان شده بود و همیشه میگفتم اگه قبل از ازدواج سمیه رو دیده بودم بیخیال مریم میشدم.سمیه رفیق صمیمی مریم بود و همیشه توی خانه ما بود چند باری جلوی من بدون روسری شده بود و منم همیشه نگاهش میکردم و قربان صدقه اش میرفتم متاسفانه روزا قشنگ دیدنش تموم شد و مامجبور شدیم بیاییم تهران ۲ سالی بود که فقط خانمم تلفنی باهاش در ارتباط بود تا اینکه سمیه دانشگاه تهران قبول شد و اومد تهران خیلی خوشحال بودم که میتونستم دوباره ببینمش ،هفته ای یکبار میومد پیش ما می ماند. سمیه کلا عوض شده بود دیگه آرایش میکرد لهجه اش عوض شده بود لباس های شیک میپوشید و از حالت مذهبی اومده بود بیرون هروقت خونه ما بود با تاب و شلوارک جلوی من میگشت و منو بیشتر از پیش دیوونه میکرد همیشه ۳ تایی جرات حقیقت بازی میکردیم و شوخی و خنده …
سمیه درسش تموم شد و رفت شهرستان ۲ ماه ازش خبری نبود تا یه شب به خانمم تماس گرفت دعوت عروسی واقعا حالم بد بود قرار بود خانمم بر براش لباس عروس انتخاب کنه مرخصی گرفتم رفتیم شهرستان. قرار گذاشتیم رفتیم دنبالش خیلی با ناراحتی باهاش رفتار میکردم که خودش هم یه چیزایی فهمید. رسیدیم به لباس عروس فروشی سمیه با مریم چند تا لباس انتخاب کردن که سمیه بره توی پرو تن. بزنه ۱ ساعت کارشون طول کشید آخرین لباس رو خانم بر توی اتاق پرو که یه لحظه از آینه قدی که کنار اتاق پرو بود نگاهم به بدن لخت سمیه خورد واااااییی سمیه چی شده بود باربی باربی اما حیف نگاهم قطع شد بعد از چند دقیقه مریم صدام کرد رفتم سمیه لباس روانتخاب کرده بود و میخواستن نظر من بدانند.واقعا زیبا شده بود…
۶ ماه از ازدواج سمیه و اصغر گذشته بود که دیدیم شکم سمیه اومده بالا تازه فهمیدم قضیه چی بوده آخه اصغر ۴ سال از سمیه کوچک تر بود اصلا بهم نمیخوردن…
بچه سمیه به دنیا اومد و بحث و دعواها با اصغر اوج گرفت درحدی که چند روز سمیه با نوزاد اومد تهران خونه ما و همش گریه میکرد و اعصابش خورد بود…
۱ سال از زایمان سمیه گذشته بود ( دی امسال ۹۹) از سرکار اومدم خونه در رو باز کردم دیدم سمیه تنها اومده خونه ما صورت کبود و داغون شده بود و گریه میکرد چند روزی گذشت قرار شد ۳ نفره برام مسافرت که سمیه هم حالش بهتر بشه چون اصغر بچه رو گرفته بود و سمیه رو از خونه انداخته بود بیرون .بلیط کیش گرفتم رفتیم کیش.
و اما اصل داستان
قرار شد برویم تفریحات دریایی. بلیط سه نفره شاتل گرفتم خانم ها رفتن لباس مخصوص پوشیدن اومدن سوار شاتل شدیم و رفتیم روی موجا بالا پایین شدن همه حواسم.به سمیه بود تمام لباس هامون خیس بود و کامل میشد سر سینه های سیخ شده سمیه و مریم رو دید از شاتل پیاده شدیم و رفتیم تو آفتاب خشک بشیم . خانمم گفت میخواهد بره غواصی سمیه قبول نمرد و مریم تنهایی رفت فقط ۱۵ دقیقه فرصت داشتم با سمیه حرف بزنم مریم که دیگه تودید نبود رفتم کنار سمیه نشستم و با خنده شروع کردم باهاش صحبت کردن .
… بهت حال داد خیلی هیجان داشت مگه نه
… اره خوب بود خیلی بالا پایین پریدم تمام بازوهام درد گرفته
( بدون هیچ اطلاعی شروع کردم ماساژ دادن بازوهاش اونم مقاومتی نکرد )
… سمیه یه چیزی میگم بین خودمون باشه
… باشه تا حالا دیدی من به کسی چیزی بگم
… نه این فرق داره
… یا خدا چی شده باز
… هیچی … میدونی من تورو دوست دارم و عاشقت هستم و ای کاش قبل از ازدواجم با مریم تو رو دیده بودم
… هاهاها … شوخی نکن بی مزه
… دارم حقیقت رو بهت میگم ندیدی وقتی ازدواج کردی چقدر ناراحت بودم مخصوصا وقتی گفتی از اون مردیکه آشغال حامله ی
… تو رو خدااذیتم نکن اگه شوخی میکنی بسه
… نه جدی جدی میگم خیلی وقته میخوام بهت بگم اما ترسیدم
… اگه راستشو بخوای منم تو رو دوست دارم چندین بار میخواستم بهت چراغ سبز نشون بدم اما بخاطر مریم نکردم.
… حالا چی
… من مجبور شدم با اصغر ازدواج کنم چون پردمو زده بود خانواده منم که …اما الان دیگه هیچی مهم نیست ترسی از کسی ندارم.
… میخوام امشب دوتایی باهم باشیم مریمو چطوری دکش. کنیم
… اون با من تو امشب ساعت ۸ برو به بهانه ماساژ از سوئیت بیرون هر وقت تماس گرفتم بیا.
#خیانت #عاشقی #مرد_متاهل
سلام
دوستان داستان واقعی هست
ما را از فحش کم نگذارید.
سپاس
من غلام ( اسم مستعار ) خانمم مریم ( اسم مستعار ) دوست خانمم سمیه ( مستعار ) شوهر دوست خانمم اصغر ( اسم مستعار)
10 سال هست ازدواج کردم خانمم یه دختر تو پر و خوشگل سینه های ۸۵ وزن ۷۰ سفید.
وقتی با مریم ازدواج کردم تازه فهمیدم یه دوست سبزه و حشری داره به اسم سمیه ، سمیه دختری لاغر اندام و سینه های کوچک و سبزه و البته داغ ، وقتی سمیه رو دیدم از انتخابم واقعا پشیمان شده بود و همیشه میگفتم اگه قبل از ازدواج سمیه رو دیده بودم بیخیال مریم میشدم.سمیه رفیق صمیمی مریم بود و همیشه توی خانه ما بود چند باری جلوی من بدون روسری شده بود و منم همیشه نگاهش میکردم و قربان صدقه اش میرفتم متاسفانه روزا قشنگ دیدنش تموم شد و مامجبور شدیم بیاییم تهران ۲ سالی بود که فقط خانمم تلفنی باهاش در ارتباط بود تا اینکه سمیه دانشگاه تهران قبول شد و اومد تهران خیلی خوشحال بودم که میتونستم دوباره ببینمش ،هفته ای یکبار میومد پیش ما می ماند. سمیه کلا عوض شده بود دیگه آرایش میکرد لهجه اش عوض شده بود لباس های شیک میپوشید و از حالت مذهبی اومده بود بیرون هروقت خونه ما بود با تاب و شلوارک جلوی من میگشت و منو بیشتر از پیش دیوونه میکرد همیشه ۳ تایی جرات حقیقت بازی میکردیم و شوخی و خنده …
سمیه درسش تموم شد و رفت شهرستان ۲ ماه ازش خبری نبود تا یه شب به خانمم تماس گرفت دعوت عروسی واقعا حالم بد بود قرار بود خانمم بر براش لباس عروس انتخاب کنه مرخصی گرفتم رفتیم شهرستان. قرار گذاشتیم رفتیم دنبالش خیلی با ناراحتی باهاش رفتار میکردم که خودش هم یه چیزایی فهمید. رسیدیم به لباس عروس فروشی سمیه با مریم چند تا لباس انتخاب کردن که سمیه بره توی پرو تن. بزنه ۱ ساعت کارشون طول کشید آخرین لباس رو خانم بر توی اتاق پرو که یه لحظه از آینه قدی که کنار اتاق پرو بود نگاهم به بدن لخت سمیه خورد واااااییی سمیه چی شده بود باربی باربی اما حیف نگاهم قطع شد بعد از چند دقیقه مریم صدام کرد رفتم سمیه لباس روانتخاب کرده بود و میخواستن نظر من بدانند.واقعا زیبا شده بود…
۶ ماه از ازدواج سمیه و اصغر گذشته بود که دیدیم شکم سمیه اومده بالا تازه فهمیدم قضیه چی بوده آخه اصغر ۴ سال از سمیه کوچک تر بود اصلا بهم نمیخوردن…
بچه سمیه به دنیا اومد و بحث و دعواها با اصغر اوج گرفت درحدی که چند روز سمیه با نوزاد اومد تهران خونه ما و همش گریه میکرد و اعصابش خورد بود…
۱ سال از زایمان سمیه گذشته بود ( دی امسال ۹۹) از سرکار اومدم خونه در رو باز کردم دیدم سمیه تنها اومده خونه ما صورت کبود و داغون شده بود و گریه میکرد چند روزی گذشت قرار شد ۳ نفره برام مسافرت که سمیه هم حالش بهتر بشه چون اصغر بچه رو گرفته بود و سمیه رو از خونه انداخته بود بیرون .بلیط کیش گرفتم رفتیم کیش.
و اما اصل داستان
قرار شد برویم تفریحات دریایی. بلیط سه نفره شاتل گرفتم خانم ها رفتن لباس مخصوص پوشیدن اومدن سوار شاتل شدیم و رفتیم روی موجا بالا پایین شدن همه حواسم.به سمیه بود تمام لباس هامون خیس بود و کامل میشد سر سینه های سیخ شده سمیه و مریم رو دید از شاتل پیاده شدیم و رفتیم تو آفتاب خشک بشیم . خانمم گفت میخواهد بره غواصی سمیه قبول نمرد و مریم تنهایی رفت فقط ۱۵ دقیقه فرصت داشتم با سمیه حرف بزنم مریم که دیگه تودید نبود رفتم کنار سمیه نشستم و با خنده شروع کردم باهاش صحبت کردن .
… بهت حال داد خیلی هیجان داشت مگه نه
… اره خوب بود خیلی بالا پایین پریدم تمام بازوهام درد گرفته
( بدون هیچ اطلاعی شروع کردم ماساژ دادن بازوهاش اونم مقاومتی نکرد )
… سمیه یه چیزی میگم بین خودمون باشه
… باشه تا حالا دیدی من به کسی چیزی بگم
… نه این فرق داره
… یا خدا چی شده باز
… هیچی … میدونی من تورو دوست دارم و عاشقت هستم و ای کاش قبل از ازدواجم با مریم تو رو دیده بودم
… هاهاها … شوخی نکن بی مزه
… دارم حقیقت رو بهت میگم ندیدی وقتی ازدواج کردی چقدر ناراحت بودم مخصوصا وقتی گفتی از اون مردیکه آشغال حامله ی
… تو رو خدااذیتم نکن اگه شوخی میکنی بسه
… نه جدی جدی میگم خیلی وقته میخوام بهت بگم اما ترسیدم
… اگه راستشو بخوای منم تو رو دوست دارم چندین بار میخواستم بهت چراغ سبز نشون بدم اما بخاطر مریم نکردم.
… حالا چی
… من مجبور شدم با اصغر ازدواج کنم چون پردمو زده بود خانواده منم که …اما الان دیگه هیچی مهم نیست ترسی از کسی ندارم.
… میخوام امشب دوتایی باهم باشیم مریمو چطوری دکش. کنیم
… اون با من تو امشب ساعت ۸ برو به بهانه ماساژ از سوئیت بیرون هر وقت تماس گرفتم بیا.
ساعت ۸ من از سوئیت زدم بیرون و منتظر تماس سمیه ۱۰ دقیقه بعد سمیه تماس گرفت
… الو سلام الان مریم هم اومد سمت استخر آمارشو بگیر بعد بیا
به بهانه گرفتن هایپ از کافی شاپ با مریم برخورد کردم
… اینجا چیکار میکنی پس سمیه کجاست
… سمیه سر درد داشت منم اومدم استخر شنا
… پس صبر کن برات بلیط بگیرم
رفتم هم بلی استخر گرفتم هم نیم ساعت ماساژ که سر جمع ۱ بشه
بلیط رو دادم به مریم و مریم رفت داخل استخر زنانه چند دقیقه صرف کردم بعد سریع رفتم سمت سوئیت سمیه در زدم در را باز کرد و سریع رفتم داخل
… حالم بده میشه یه کم باهم حرف بزنیم مریم نمیخوام از حالم باخبر بشه
رفتم رو تخت خواب نشستم و سمیه از سیر تا پیاز زندگیشو تعریف کرد و اینکه بعد زایمانش رابطه نداشته و اصغر دنبال خانم بازی بوده و …
سمیه توی حرفاش معلوم بود داغ کرده و بد جور هوس کیر
بدون هیچ حرفی لبامو گذاشتم رو لباش و خوردن لباش کلا به ۵ دقیقه نرسید که کیرم تو دهن سمیه بود و با حرص ساک میزد خیلی کارشو بلد بود در حدی که نزدیک بود ارضا بشم کیرمو از دهنش اوردم بیرون و شروع کردم لخت کردن سمیه وااای چی میدیدم سینه های سفت و نوک سیخ شده با اینکه به بچه شیر میداده اما خیلی خوب سفت بود شورت سفیدشو از پاش در اوردم خیس خیس بود از لباش شروع کردم به خوردن تا رسیدم به کسش دور کسش بوس میکردم که مث وحشی ها سمیه سرم گرفت روی کسش فشار دادن منم شروع کردم به لیس زدن چوچوله اش دیگه خودشو نمیتونست. نگهداره سرو صداش رفت بالا آب از کسش راه افتاده بود سرم بلند کرد و سرم داد زد بکن توششش
کیرمو تنظیم کردم رو سوراخش و فرو کردم وااااااااااااای توی این چند سال که با مریم سکس کردم همچین حس و لذتی رو نبرده بود تنگ و داغ و پر آب شروع کردم تلمبه زدن دیگه حالم نمیفهمیدم. فقط میخواستم بکنمش سینه هاشو میگرفتم و محکم میزدم روش سمیه التماس میکرد وحشی تر وحشی تر و منم محکم تر میکردمش احساس کردم دیوارهای کسش تنگ تر شد و با یه جیغ ارضا شد کل بدنمو با آبش خیس کرد چند تا بوسش کردم و حالت سگیش کردم و از پشت تو کسش تلمبه میزدم منم داشتم ارضا میشدم کیرمو ارد بیرون بریزم رو کمرش سریع برگشت کیرمو کرد تو دهنش و ساک زدن آبمو ریختم تو دهنش و سمیه هم همشو داد پایین جفتمون توبغل هم بودیم
… سمیه عالی بودی تو این چند سال مریم نتونسته بود اینجوری منو ارضا کنه واقعا کست عالیه کیرم دهن شوهر کونیت که نمیفهمه چه فرشته ای داره
… منم یکسال بود سکس نداشتم بهم قول بده در کنار مریم یه تایم هم برا من بذاری … اون آشغال رو طلاق مردم مهریمو هم میگیرم میام تهران خونه میگیرم میخوام جنده تو باشم کیرتو برا خودم داشته باشم
.
.
.
از کیش اومدیم مریم هم از سکسمون. چیز ی نفهمید و من به عشقم رسیدم و آخرین خبر ی که از سمیه دارم اینه که توافقی طلاق بگیرند.
ببخشید سرتون درد اومد
نوشته: غلام
🍃💦Joίŋ➡️ @dasstan85
🍃💦Joίŋ➡️ @dasstan85
🍃💦Joίŋ➡️ @dasstan85
… الو سلام الان مریم هم اومد سمت استخر آمارشو بگیر بعد بیا
به بهانه گرفتن هایپ از کافی شاپ با مریم برخورد کردم
… اینجا چیکار میکنی پس سمیه کجاست
… سمیه سر درد داشت منم اومدم استخر شنا
… پس صبر کن برات بلیط بگیرم
رفتم هم بلی استخر گرفتم هم نیم ساعت ماساژ که سر جمع ۱ بشه
بلیط رو دادم به مریم و مریم رفت داخل استخر زنانه چند دقیقه صرف کردم بعد سریع رفتم سمت سوئیت سمیه در زدم در را باز کرد و سریع رفتم داخل
… حالم بده میشه یه کم باهم حرف بزنیم مریم نمیخوام از حالم باخبر بشه
رفتم رو تخت خواب نشستم و سمیه از سیر تا پیاز زندگیشو تعریف کرد و اینکه بعد زایمانش رابطه نداشته و اصغر دنبال خانم بازی بوده و …
سمیه توی حرفاش معلوم بود داغ کرده و بد جور هوس کیر
بدون هیچ حرفی لبامو گذاشتم رو لباش و خوردن لباش کلا به ۵ دقیقه نرسید که کیرم تو دهن سمیه بود و با حرص ساک میزد خیلی کارشو بلد بود در حدی که نزدیک بود ارضا بشم کیرمو از دهنش اوردم بیرون و شروع کردم لخت کردن سمیه وااای چی میدیدم سینه های سفت و نوک سیخ شده با اینکه به بچه شیر میداده اما خیلی خوب سفت بود شورت سفیدشو از پاش در اوردم خیس خیس بود از لباش شروع کردم به خوردن تا رسیدم به کسش دور کسش بوس میکردم که مث وحشی ها سمیه سرم گرفت روی کسش فشار دادن منم شروع کردم به لیس زدن چوچوله اش دیگه خودشو نمیتونست. نگهداره سرو صداش رفت بالا آب از کسش راه افتاده بود سرم بلند کرد و سرم داد زد بکن توششش
کیرمو تنظیم کردم رو سوراخش و فرو کردم وااااااااااااای توی این چند سال که با مریم سکس کردم همچین حس و لذتی رو نبرده بود تنگ و داغ و پر آب شروع کردم تلمبه زدن دیگه حالم نمیفهمیدم. فقط میخواستم بکنمش سینه هاشو میگرفتم و محکم میزدم روش سمیه التماس میکرد وحشی تر وحشی تر و منم محکم تر میکردمش احساس کردم دیوارهای کسش تنگ تر شد و با یه جیغ ارضا شد کل بدنمو با آبش خیس کرد چند تا بوسش کردم و حالت سگیش کردم و از پشت تو کسش تلمبه میزدم منم داشتم ارضا میشدم کیرمو ارد بیرون بریزم رو کمرش سریع برگشت کیرمو کرد تو دهنش و ساک زدن آبمو ریختم تو دهنش و سمیه هم همشو داد پایین جفتمون توبغل هم بودیم
… سمیه عالی بودی تو این چند سال مریم نتونسته بود اینجوری منو ارضا کنه واقعا کست عالیه کیرم دهن شوهر کونیت که نمیفهمه چه فرشته ای داره
… منم یکسال بود سکس نداشتم بهم قول بده در کنار مریم یه تایم هم برا من بذاری … اون آشغال رو طلاق مردم مهریمو هم میگیرم میام تهران خونه میگیرم میخوام جنده تو باشم کیرتو برا خودم داشته باشم
.
.
.
از کیش اومدیم مریم هم از سکسمون. چیز ی نفهمید و من به عشقم رسیدم و آخرین خبر ی که از سمیه دارم اینه که توافقی طلاق بگیرند.
ببخشید سرتون درد اومد
نوشته: غلام
🍃💦Joίŋ➡️ @dasstan85
🍃💦Joίŋ➡️ @dasstan85
🍃💦Joίŋ➡️ @dasstan85
👍2
من و زن عموی حشریم
#زن_عمو #ماساژ
سلام دوستان روز بخیر
اسم من آرمین هستش
18سالمه قدم 175هست هیکل خوبی دارم با چشمای سبز و موی بور.
امروز میخوام یه خاطره خوب سکسی براتون تعریف کنم و امیدوارم خوشتون بیاد. (از زن عموم بگم اسمش ملیکاس و 25سالشه قد بلند و کشیده ای داره و همیشه هم لباس روشن میپوشه و باعث میشه تو هر جمعی تو چشم باشه. خیلی ها روش کراش بزنن.)
عموم اینا بعد از دوسال تصمیم گرفتن که خونشون رو عوض کنن
و همین کار رو هم کردن و نقل مکان کردن به خونه جدید.
عموم زنگ زد به من و گفت آرمین بیا خونمون بهمون کمک کن کارامون زیاده
منم قبول کردم و رفتم.
رسیدم خونه درو زدم رفتم بالا فقط عموم و زن عموم بود
گفتم کس دیگه نمیاد فقط ماییم
که عموم گفت بابا تو باشگاه میری خودت دو نفری.
شروع کردیم به تمیز کاری بعد دو سه ساعت که ساعت شد 1 گوشیه عموم زنگ خورد. یه کار مهم براش پیش اومد و رفت.
من موندم و زن عموم که چون هوا گرم بود یه شلوار راحتی پوشیده بود با یه پیراهن بدون سوتین و چادرش رو هم دور کمرش پیچونده بود و باعث شده بود اون سینه های بزرگش جمع بشه و بره بالا.
ماهم وسایل پخش کردیم گذاشتیم سر جاشون تا کلا همه چی تموم شد
من رفتم نشستم رو مبل تلوزیون رو روشن کردم و داشتم کانال هارو درست میکردم.
زن عموم هم معلوم چند روزی حموم نرفته پا شد رفت حموم.
بعد از یه ربع صدام کرد
+آرمین آرمین
-بله زن عموم
+شرمنده عزیزم اینجا اویزش خرابه حوله لیز خورد افتاد میشه یه حوله برام بیاری.
-باشه الان میارم
+رفتم گشتم حوله پیدا نکردم و چون اتاق ته خونه و حموم سر خونه بود چند بار صدام کرد و من نشنیدم
من تو اتاق دنبال حوله میگشتم و نمیدونستم حوله تو کدوم خورجینه.
خلاصه بعد از چند دقیقه خسته شدم برگشتم برم که دیدم زن عموم جلو در اتاق وایساده و لخت البته اون حوله خیس رو جلوی خودش گرفته بود.
-زن عمو شرمنده من حوله پیدا نکردم.
+عیبی نداره عزیزم ولش ک برو بیرون من لباس عوض کنم.
-باشه
اومدم برم که یه برخورد ریز با زن عموم داشتم (و اینو هم بگم حوله کوتاه بود و فقط بالای سینه تا وسط رون رو پوشونده بود.)
رفتم رو مبل نشستم
بعد از چند دقیقه اومد
دیدم یه شلوارک بدون شرت پوشیده بود
(چون سفید بود میشد تشخیص داد که بدون شرت از خط کصش) پیراهن کوتاه بدون سوتین.
من پاشدم گفتم.
-زن عمو با من کاری نداری من برم شما هم تو خونه جدید راحت باش
+نه عزیزم کجا میری تنو بدنم درد میکنه میشه یکم ماساژم بدی عزیز
-(من که از خدام بود) باشه
رفت اتاق خوابید رو تخت رفتم ماساژش بدم
شروع کردم از کولش همینطوری ماساژش میدادم بعد پهلوش بعد کمرش بعد رون پاش. ساق پاش. پاهاش
-خوب دیگه زن عمو بسته من دیگه برم
+ کجا میری عزیزم هنوز تموم نشده اصلا بهت 20تومن میدم همه جامو ماساژ بده.
-اوه حرف پول شد باشه
دوباره شروع کردم به ماساژ (شق کرده بودم) و دوباره کول. پهلو کمر....... تا اینکه تموم شد
-خوب زن عمو تموم شد
+چی چی تموم شد گفتم کل بدنم همه جاش اا
-کجا آخه من همه جاتو ماساژ دادم
چرخید گفت حالا همه جامو ماساژ بده و اگر نه از پول خبری نیست. گفتم باشه
و شروع کردم ماساژ دادن که بعد از چند دقیقه دستامو آروم گذاشتم روی سینه هاش با کلی استرس که دیدم یه لبخنده ملیحانه زد.
گفت
-آفرین آرمین جان حالا پاشو گوشیه منو بیار
رفتم آوردم. یه فیلم سوپر از این ماساژی ها برام گذاشت گفت
-میتونی اینجوری ماژ بده با روغن.
که گفتم معلومه من آرزومه یکیو اینجوری ماساژ بدم
گفت آفرین عزیزم
لباساشو در آورد لخت شد یدونه هم روغن زیتون برام آورد و شروع کردم به ماساژ دادن
بعد از چند دقیقه حس کردم داره داغ میشه آروم رفتم دم گوشش زم زمه کردم
+زن عمو میخوای عین فیلمه ماساژت بدم
-آره عزیزم درست عین فیلم
شروع کردم آروم ارو با روغن ماساژش میدادم مثل تو فیلم سوپرا بعد از چند دقیقه رفتم رو کونش کونشو ماساژ دادم خیلی حس خوبی داشت کیرم داشت منفجر میشد
یه چند بار هم دستم خورد به چوچولش
-خوب زن عمو بچرخ
چرخید آروم آروم روغنو ریختم و شروع کردم به ماساژ دادن که بدنش داغ داغ شده بود بعد از چند دقیقه یدفه دستمو گرفت گذاشت رو کصش گفت اونجارو ماساژ بده جیگر
کصشو ماساژ دادم که بعد از دو دقیقه دستشو گذاشت رو کیرم
کیر منم داشت منفجر میشد. بلند شد گفت بسه حالا نوبت منه
زیپ شلوارمو کشید پایین کیرمو در آورد چه ساکی میزد
تا حالا کسی برام اینجوری ساک نزده بود.
بعد از چند دقیقه ساک زدن بلند شد رفت با یه قرص تاخیری اومد گفت دوتا بخور
منم خوردم
گفت حالا باید مث سگ منو بکنی
گفتم بروی چشم
به صورت داگی خوابید منم کیرمو آروم سر دادم تو کصش شروع کردم به تلمبه زدن. عین سگ داشتم تلمبه میزدم
بعد از چند دقیقه برگزدوندمش باهاش گذاشتم رو شونه هام و باز هم تلمبه همینطوری میزدم که 20 دقیقه گذشت دیگه خسته شده بودم اونم چند باری آبش اومده بود
گفت بس
#زن_عمو #ماساژ
سلام دوستان روز بخیر
اسم من آرمین هستش
18سالمه قدم 175هست هیکل خوبی دارم با چشمای سبز و موی بور.
امروز میخوام یه خاطره خوب سکسی براتون تعریف کنم و امیدوارم خوشتون بیاد. (از زن عموم بگم اسمش ملیکاس و 25سالشه قد بلند و کشیده ای داره و همیشه هم لباس روشن میپوشه و باعث میشه تو هر جمعی تو چشم باشه. خیلی ها روش کراش بزنن.)
عموم اینا بعد از دوسال تصمیم گرفتن که خونشون رو عوض کنن
و همین کار رو هم کردن و نقل مکان کردن به خونه جدید.
عموم زنگ زد به من و گفت آرمین بیا خونمون بهمون کمک کن کارامون زیاده
منم قبول کردم و رفتم.
رسیدم خونه درو زدم رفتم بالا فقط عموم و زن عموم بود
گفتم کس دیگه نمیاد فقط ماییم
که عموم گفت بابا تو باشگاه میری خودت دو نفری.
شروع کردیم به تمیز کاری بعد دو سه ساعت که ساعت شد 1 گوشیه عموم زنگ خورد. یه کار مهم براش پیش اومد و رفت.
من موندم و زن عموم که چون هوا گرم بود یه شلوار راحتی پوشیده بود با یه پیراهن بدون سوتین و چادرش رو هم دور کمرش پیچونده بود و باعث شده بود اون سینه های بزرگش جمع بشه و بره بالا.
ماهم وسایل پخش کردیم گذاشتیم سر جاشون تا کلا همه چی تموم شد
من رفتم نشستم رو مبل تلوزیون رو روشن کردم و داشتم کانال هارو درست میکردم.
زن عموم هم معلوم چند روزی حموم نرفته پا شد رفت حموم.
بعد از یه ربع صدام کرد
+آرمین آرمین
-بله زن عموم
+شرمنده عزیزم اینجا اویزش خرابه حوله لیز خورد افتاد میشه یه حوله برام بیاری.
-باشه الان میارم
+رفتم گشتم حوله پیدا نکردم و چون اتاق ته خونه و حموم سر خونه بود چند بار صدام کرد و من نشنیدم
من تو اتاق دنبال حوله میگشتم و نمیدونستم حوله تو کدوم خورجینه.
خلاصه بعد از چند دقیقه خسته شدم برگشتم برم که دیدم زن عموم جلو در اتاق وایساده و لخت البته اون حوله خیس رو جلوی خودش گرفته بود.
-زن عمو شرمنده من حوله پیدا نکردم.
+عیبی نداره عزیزم ولش ک برو بیرون من لباس عوض کنم.
-باشه
اومدم برم که یه برخورد ریز با زن عموم داشتم (و اینو هم بگم حوله کوتاه بود و فقط بالای سینه تا وسط رون رو پوشونده بود.)
رفتم رو مبل نشستم
بعد از چند دقیقه اومد
دیدم یه شلوارک بدون شرت پوشیده بود
(چون سفید بود میشد تشخیص داد که بدون شرت از خط کصش) پیراهن کوتاه بدون سوتین.
من پاشدم گفتم.
-زن عمو با من کاری نداری من برم شما هم تو خونه جدید راحت باش
+نه عزیزم کجا میری تنو بدنم درد میکنه میشه یکم ماساژم بدی عزیز
-(من که از خدام بود) باشه
رفت اتاق خوابید رو تخت رفتم ماساژش بدم
شروع کردم از کولش همینطوری ماساژش میدادم بعد پهلوش بعد کمرش بعد رون پاش. ساق پاش. پاهاش
-خوب دیگه زن عمو بسته من دیگه برم
+ کجا میری عزیزم هنوز تموم نشده اصلا بهت 20تومن میدم همه جامو ماساژ بده.
-اوه حرف پول شد باشه
دوباره شروع کردم به ماساژ (شق کرده بودم) و دوباره کول. پهلو کمر....... تا اینکه تموم شد
-خوب زن عمو تموم شد
+چی چی تموم شد گفتم کل بدنم همه جاش اا
-کجا آخه من همه جاتو ماساژ دادم
چرخید گفت حالا همه جامو ماساژ بده و اگر نه از پول خبری نیست. گفتم باشه
و شروع کردم ماساژ دادن که بعد از چند دقیقه دستامو آروم گذاشتم روی سینه هاش با کلی استرس که دیدم یه لبخنده ملیحانه زد.
گفت
-آفرین آرمین جان حالا پاشو گوشیه منو بیار
رفتم آوردم. یه فیلم سوپر از این ماساژی ها برام گذاشت گفت
-میتونی اینجوری ماژ بده با روغن.
که گفتم معلومه من آرزومه یکیو اینجوری ماساژ بدم
گفت آفرین عزیزم
لباساشو در آورد لخت شد یدونه هم روغن زیتون برام آورد و شروع کردم به ماساژ دادن
بعد از چند دقیقه حس کردم داره داغ میشه آروم رفتم دم گوشش زم زمه کردم
+زن عمو میخوای عین فیلمه ماساژت بدم
-آره عزیزم درست عین فیلم
شروع کردم آروم ارو با روغن ماساژش میدادم مثل تو فیلم سوپرا بعد از چند دقیقه رفتم رو کونش کونشو ماساژ دادم خیلی حس خوبی داشت کیرم داشت منفجر میشد
یه چند بار هم دستم خورد به چوچولش
-خوب زن عمو بچرخ
چرخید آروم آروم روغنو ریختم و شروع کردم به ماساژ دادن که بدنش داغ داغ شده بود بعد از چند دقیقه یدفه دستمو گرفت گذاشت رو کصش گفت اونجارو ماساژ بده جیگر
کصشو ماساژ دادم که بعد از دو دقیقه دستشو گذاشت رو کیرم
کیر منم داشت منفجر میشد. بلند شد گفت بسه حالا نوبت منه
زیپ شلوارمو کشید پایین کیرمو در آورد چه ساکی میزد
تا حالا کسی برام اینجوری ساک نزده بود.
بعد از چند دقیقه ساک زدن بلند شد رفت با یه قرص تاخیری اومد گفت دوتا بخور
منم خوردم
گفت حالا باید مث سگ منو بکنی
گفتم بروی چشم
به صورت داگی خوابید منم کیرمو آروم سر دادم تو کصش شروع کردم به تلمبه زدن. عین سگ داشتم تلمبه میزدم
بعد از چند دقیقه برگزدوندمش باهاش گذاشتم رو شونه هام و باز هم تلمبه همینطوری میزدم که 20 دقیقه گذشت دیگه خسته شده بودم اونم چند باری آبش اومده بود
گفت بس
👍1
ه بخواب نوبت منه
خوابیدم نشست رو کیرم همینطوری داشت از کیرم سواری میگرفت
خیلی داشت بهم حال میداد بعد از چند دقیقه دیدم آبم داره میاد
گفتم زن عمو آبم داره میاد چیکار کنم
گفت باید بپاچی رو سینه هام
منم پاشدم چند باری برام ساک زد تا آبم اومد و پاچیدم رو سینه هاش خیلی حال داد خیلی
زن عمو پا شد دوباره رفت حموم و منم رفتم خونه با کلی خستگی رفتم حموم بعد رفتم عین خرس قطبی گرفتم خوابیدم.
امیدوارم از داستانم خوشتون بیاد.
نویسنده:آرمین
نوشته: بینام
🍃💦Joίŋ➡️ @dasstan85
🍃💦Joίŋ➡️ @dasstan85
🍃💦Joίŋ➡️ @dasstan85
خوابیدم نشست رو کیرم همینطوری داشت از کیرم سواری میگرفت
خیلی داشت بهم حال میداد بعد از چند دقیقه دیدم آبم داره میاد
گفتم زن عمو آبم داره میاد چیکار کنم
گفت باید بپاچی رو سینه هام
منم پاشدم چند باری برام ساک زد تا آبم اومد و پاچیدم رو سینه هاش خیلی حال داد خیلی
زن عمو پا شد دوباره رفت حموم و منم رفتم خونه با کلی خستگی رفتم حموم بعد رفتم عین خرس قطبی گرفتم خوابیدم.
امیدوارم از داستانم خوشتون بیاد.
نویسنده:آرمین
نوشته: بینام
🍃💦Joίŋ➡️ @dasstan85
🍃💦Joίŋ➡️ @dasstan85
🍃💦Joίŋ➡️ @dasstan85
سکس گروهی با پسر عمه همسرم
#همسر #سکس_گروهی
سلام این یک واقیعیته نه داستان.
اسم بابک (مستعار) کارگر شرکت نفتم اسم همسرم مریم(مستعار) .
من ۳۵ سالمه و مریم ۳۰ ساله .
از اول تعریف میکنم خیلی کوتاه ، گوشی مریم زنگ خورد حال احوال پرسی کردن صحبت کردن تماسش تمام شد ، مریم گفت محسن (مستعار) که میشه پسر عمه مریم برای دانشگاه اسمش در امده توی شهر ما محسن یک پسر ۲۴ ساله خوشگل و خوشتیپ بود واقعا عمه و مادرم زنگ زدن گفتن چند روزی مهمان شما باشه تا براش خونه بگیریم منم قبول کردم.
بعد سه روز محسن امد با من و مریم دست و روبوسی کرد امد خونمون هر روز صبح بعد از من میرفت دانشگاه بعدظهر یا با من یا با مریم میرفت دنبال خونه میگشت مریم خیلی دوستش داشت .
( البته بگم من و مریم هیچ گونه مشکلی با هم نداریم چه از لحاظ سکس چه چیزهای دیگه )
خلاصه شانس زد ساختمان روبرومون یک واحد خالی داشت اونو براش گرفتیم توی این مدت من و مریم چیزی براش کم نزاشتیم .
اسباب کشی کرد امد تو واحدش به مریم گفتم برای شام و نهار بهش بگو بیاد خونه ما چون خودش تنهاست نمیتونه غذا درست کنه .
منم از ساعت ۷ صبح میرفت ۵ بعدظهر می امدم .
یک روز زیاد توی شرکت کار نداشتم با خودم گفتم بزار امروز رو زود برم یکم استراحت کنم امدم خونه دم درب کفشهای محسن رو دیدم گفتم برای نهار امده خیلی عادی درب واز کردم رفتم داخل دیدم محسن شلوارشو داده پایین کونش بیرون بود از پشت افتاده روی مریم داره تقه میزنه مریم همی میگه محسن درد داره یواش محسن تا چشمش به من افتاد یک دفعه بلند شد مریم فکر کنم به خاطر اینکه کیرشو یک دفعه در آورد درد گرفت و جیغ زد تا منو دید مریم بلند شد .
محسن کیرش از من بزرگتر بود فکر کنم ۲۲ سانت رو داشت ظاهرا داشت مریم رو از کون میکرد که دردش گرفته بود .
خلاصه دوتاشون افتادن به التماس و گریه کردن من فقط نگاهشون میکردم از یک طرف خوشم می امد از یک طرف برام قابل قبول نبود نمیدونستم تکلیفم چیه .
گفتمشون باشه گریه نکنید اشکال نداره اونها فکر میکردن نکنه کاری میخوام بکنم بهشون گفتم بریم تو اتاق خواب مریم و محسن نگاه میکردن گفتم به چی نگاه میکنید بریم تو اتاق خواب اونجا میخوام حال کنیم ، شما حال میکنید من نکنم دست مریم گرفتم و محسن رفتیم اونها هنوز لباسشون تو دستشون بود گیج شده بودن از این قضیه خوشم امد مخصوصا محسن واقعا بدنش سفید بی مو بود نسبت به خیلی از پسرا یا مردا.
من لخت شدم به محسن گفتم دربیار به مریم گفتم تو هم دربیار هر سه لخت شدیم گفتم محسن میخوای با مریم حال کنی بکن ولی من با تو حال میکنم .
پس بهتره شروع کنی نشستم رو تخت به مریم گفتم بیا ساک بزن مریم امد روی چهار دست پا حالت داگی داشت ساک میزد گفتم بیا محسن تو کردیش خدا میدونه چند بار باهم سکس کردین که من کون دادن زنم رسیدم بیا بیا از پشت بزن کیرش کوچیک شده بود شروع کرد با کیرش بازی کردن مریم برای من ساک میزد منم با پستونهای مریم بازی میکردم .
محسن کیرش بلند شد واقعا کیرش بزرگ بود امد از پشت گذاشتش تو مریم مریم یک تکون خورد در اورد نگاهش کرد گفت از کون نکن درد داره ظاهرا محسن از من میترسید کرد نمیدونم گذاشت تو کس مریم شروع کرد به زدن مریم برای من ساک میزنه ناله میکرد خوشم می امد نمیدونم چرا برام انقدر لذت داشت پستونهای مریم عقب و جلو میشدن بعد از دوقیقه محسن کیرشو در آورد با ناله آبش رو ریخت رو کمر مریم رفت دستمال آورد کمر مریم تمیز کرد ، من بلند شدم به مریم گفتم تکیه بده به تخت پاهاتو باز کن محسن گفتم بخواب کس مریم بخور مریم پاهارو باز کرد محسن رو شکم خوابید شروع کرد لیسدن منم رفتم تو کمد یک قرص ترامادول خوردم کرم آوردم زدم رو کیرم رفتم پشت محسن رو کونش نشستم که بکنمش امد بلند گرفتمش گفت چکار میکنی بابک گفتمش مگه زن منو نکردی حالا من میخوام تو رو بکنم بده مگه هیچی نگفت گفتمش لیس بزن کس مریم رو انگشتم کرم زدم گذاشتم تو سوراخش رو گشاد کنم دستاشو فشار میداد رو تخت مریم داشت نگاه میکرد خوب گشادش کردم سر کیرمو کردم تو کونش هی میگفت درد داره یواش یواش منم شروع کردم به تلنبه زدن موقع کون تنگ و سفید زنت لخت نشسته روبروت کیرم مثل آهن سفت شد منم میزدم اول دردش می امد ولی بعدش آروم شد بعد حالت داگی کردمش به مریم گفتم با کیرش بازی کن محسن تو کس مریم بخور دوقیقه گذشت منم میزدم نگاه کون سفیدش میکردم و سوراخ تنگش واقعا هم من حال میکردم هم کیرم چون من مریم سکس از پشت نداشتیم محسن یک ناله کرد صدای اوح اوح میداد مریم بلند شد رفت دستمال اورد نگو من داشتم میکردمش مریم با کیرش بازی میکرد آبش امد ریختش رو تخت بیشرف من تو اوج لذت خوابوندمش رو تخت میزدم خودم خسته شدم آبم امد ریختمش تو کونش بلند شدم گفتمشون بریم حموم سه نفری رفتیم تو حموم محسن همش با مریم با سینه هاش بازی میکرد مریم جلوی من خجالت میکشید امدیم بیرون .
گفتم محسن و مریم هر وق
#همسر #سکس_گروهی
سلام این یک واقیعیته نه داستان.
اسم بابک (مستعار) کارگر شرکت نفتم اسم همسرم مریم(مستعار) .
من ۳۵ سالمه و مریم ۳۰ ساله .
از اول تعریف میکنم خیلی کوتاه ، گوشی مریم زنگ خورد حال احوال پرسی کردن صحبت کردن تماسش تمام شد ، مریم گفت محسن (مستعار) که میشه پسر عمه مریم برای دانشگاه اسمش در امده توی شهر ما محسن یک پسر ۲۴ ساله خوشگل و خوشتیپ بود واقعا عمه و مادرم زنگ زدن گفتن چند روزی مهمان شما باشه تا براش خونه بگیریم منم قبول کردم.
بعد سه روز محسن امد با من و مریم دست و روبوسی کرد امد خونمون هر روز صبح بعد از من میرفت دانشگاه بعدظهر یا با من یا با مریم میرفت دنبال خونه میگشت مریم خیلی دوستش داشت .
( البته بگم من و مریم هیچ گونه مشکلی با هم نداریم چه از لحاظ سکس چه چیزهای دیگه )
خلاصه شانس زد ساختمان روبرومون یک واحد خالی داشت اونو براش گرفتیم توی این مدت من و مریم چیزی براش کم نزاشتیم .
اسباب کشی کرد امد تو واحدش به مریم گفتم برای شام و نهار بهش بگو بیاد خونه ما چون خودش تنهاست نمیتونه غذا درست کنه .
منم از ساعت ۷ صبح میرفت ۵ بعدظهر می امدم .
یک روز زیاد توی شرکت کار نداشتم با خودم گفتم بزار امروز رو زود برم یکم استراحت کنم امدم خونه دم درب کفشهای محسن رو دیدم گفتم برای نهار امده خیلی عادی درب واز کردم رفتم داخل دیدم محسن شلوارشو داده پایین کونش بیرون بود از پشت افتاده روی مریم داره تقه میزنه مریم همی میگه محسن درد داره یواش محسن تا چشمش به من افتاد یک دفعه بلند شد مریم فکر کنم به خاطر اینکه کیرشو یک دفعه در آورد درد گرفت و جیغ زد تا منو دید مریم بلند شد .
محسن کیرش از من بزرگتر بود فکر کنم ۲۲ سانت رو داشت ظاهرا داشت مریم رو از کون میکرد که دردش گرفته بود .
خلاصه دوتاشون افتادن به التماس و گریه کردن من فقط نگاهشون میکردم از یک طرف خوشم می امد از یک طرف برام قابل قبول نبود نمیدونستم تکلیفم چیه .
گفتمشون باشه گریه نکنید اشکال نداره اونها فکر میکردن نکنه کاری میخوام بکنم بهشون گفتم بریم تو اتاق خواب مریم و محسن نگاه میکردن گفتم به چی نگاه میکنید بریم تو اتاق خواب اونجا میخوام حال کنیم ، شما حال میکنید من نکنم دست مریم گرفتم و محسن رفتیم اونها هنوز لباسشون تو دستشون بود گیج شده بودن از این قضیه خوشم امد مخصوصا محسن واقعا بدنش سفید بی مو بود نسبت به خیلی از پسرا یا مردا.
من لخت شدم به محسن گفتم دربیار به مریم گفتم تو هم دربیار هر سه لخت شدیم گفتم محسن میخوای با مریم حال کنی بکن ولی من با تو حال میکنم .
پس بهتره شروع کنی نشستم رو تخت به مریم گفتم بیا ساک بزن مریم امد روی چهار دست پا حالت داگی داشت ساک میزد گفتم بیا محسن تو کردیش خدا میدونه چند بار باهم سکس کردین که من کون دادن زنم رسیدم بیا بیا از پشت بزن کیرش کوچیک شده بود شروع کرد با کیرش بازی کردن مریم برای من ساک میزد منم با پستونهای مریم بازی میکردم .
محسن کیرش بلند شد واقعا کیرش بزرگ بود امد از پشت گذاشتش تو مریم مریم یک تکون خورد در اورد نگاهش کرد گفت از کون نکن درد داره ظاهرا محسن از من میترسید کرد نمیدونم گذاشت تو کس مریم شروع کرد به زدن مریم برای من ساک میزنه ناله میکرد خوشم می امد نمیدونم چرا برام انقدر لذت داشت پستونهای مریم عقب و جلو میشدن بعد از دوقیقه محسن کیرشو در آورد با ناله آبش رو ریخت رو کمر مریم رفت دستمال آورد کمر مریم تمیز کرد ، من بلند شدم به مریم گفتم تکیه بده به تخت پاهاتو باز کن محسن گفتم بخواب کس مریم بخور مریم پاهارو باز کرد محسن رو شکم خوابید شروع کرد لیسدن منم رفتم تو کمد یک قرص ترامادول خوردم کرم آوردم زدم رو کیرم رفتم پشت محسن رو کونش نشستم که بکنمش امد بلند گرفتمش گفت چکار میکنی بابک گفتمش مگه زن منو نکردی حالا من میخوام تو رو بکنم بده مگه هیچی نگفت گفتمش لیس بزن کس مریم رو انگشتم کرم زدم گذاشتم تو سوراخش رو گشاد کنم دستاشو فشار میداد رو تخت مریم داشت نگاه میکرد خوب گشادش کردم سر کیرمو کردم تو کونش هی میگفت درد داره یواش یواش منم شروع کردم به تلنبه زدن موقع کون تنگ و سفید زنت لخت نشسته روبروت کیرم مثل آهن سفت شد منم میزدم اول دردش می امد ولی بعدش آروم شد بعد حالت داگی کردمش به مریم گفتم با کیرش بازی کن محسن تو کس مریم بخور دوقیقه گذشت منم میزدم نگاه کون سفیدش میکردم و سوراخ تنگش واقعا هم من حال میکردم هم کیرم چون من مریم سکس از پشت نداشتیم محسن یک ناله کرد صدای اوح اوح میداد مریم بلند شد رفت دستمال اورد نگو من داشتم میکردمش مریم با کیرش بازی میکرد آبش امد ریختش رو تخت بیشرف من تو اوج لذت خوابوندمش رو تخت میزدم خودم خسته شدم آبم امد ریختمش تو کونش بلند شدم گفتمشون بریم حموم سه نفری رفتیم تو حموم محسن همش با مریم با سینه هاش بازی میکرد مریم جلوی من خجالت میکشید امدیم بیرون .
گفتم محسن و مریم هر وق
ت خواستین سکس بکنید من باید باشم که سه تایی باشیم وگرنه نمیزارمتون هر جوفتشون قبول کردن .
این موضوع ادامه داشت تا کرونا امد محسن هم رفت شهرشون ولی توی یک سه چهار ماه چند بار امد سکس ۳ نفره داشتم دوباره .
امیدوارم خوشتون امده باشه.
🍃💦Joίŋ➡️ @dasstan85
🍃💦Joίŋ➡️ @dasstan85
🍃💦Joίŋ➡️ @dasstan85
این موضوع ادامه داشت تا کرونا امد محسن هم رفت شهرشون ولی توی یک سه چهار ماه چند بار امد سکس ۳ نفره داشتم دوباره .
امیدوارم خوشتون امده باشه.
🍃💦Joίŋ➡️ @dasstan85
🍃💦Joίŋ➡️ @dasstan85
🍃💦Joίŋ➡️ @dasstan85
سکس یهویی دوست دارین؟
#زن_همسایه
بله دوستان
سالها همسایه ایم. من مجردم اونم مجرد . اما من هات .اونو نمیدونم. سر سنگین بود . هیچ وقت فکر نمیکردم ی روزی این خانم اینطور با من رابطه برقرار کنه. خب ۳۵ سالشه. اونم بهر حال نمیتونه با این قانون تا اخر عمر مبارزه کنه. انسانه و مثل همه دلش میخواد . مثل همه ما. اونروز که بردم کاسه آش رو بدم . گفت طبقه بالا صدا میاد و کسی هم خونه نیست .میترسم .گفتم بزار ی سری بزنم . رفتم گشتم خبری نبود .گفتم ترست بی مورد بود .نگران نباش. برو آشو بخور. گفت میترسم.گفتم من که نمیتونم اینجا بمونم .خانواده کی میان ؟ گفت رفتن ساوه مراسم ختم تا آخر شب نمیان . گفتم …بچه شدی میترسی؟اینهمه مدت بالاخره بارها تنهایی رو تجربه کردی چرا الان …خخ… گفت نمیدونم حالم خوب نیست.رفتم جلوتر پرسیدم مشکلت چیه ؟
موردی پیش اومده که اینجوری دلهره داری؟گفت شما مردا هیچ وقت نمیدونین یه خانم …عجب . با خودم گفتم ممکنه اینم …
دیدم اروم دستمو گرفت .کل بدنم یخ شد . دستمو کشیدم گفت دیدی گفتم هیچ وقت نمیفهمید .من شکه شدم .گفتم منم دل دارم لامصب تو هم داری . امافکر نمیکنی کارمون …مکث کردم
سکوتش منو برد طرفش. دستاشو اروم گرفتم.کشیدم سمت خودم و اروم تو بغلم جا دادم.حسی عجیبی داشتم. گاهی زبان از گفتن تفسیرش کوتاست. اروم دستاشو دورم حلقه کرد.همونجا بهم گره خوردیم .دیگه راهی برای عقب رفتن نبود .وقتی دختری رو تو بغلت میبینی که با اینجوری دستاشو دورت حلقه کرده دیگه نمیشد با این احساس زیبا پاسخ منفی داد و شروع ب نوازشش کردم. اونم اروم اروم به این حس پاسخ مثبت داد . تجربه این ارامش تا سالها در وجوده من خواهد ماند که این دختر اینقدر زیبا برای من بوجود اورد. تفسیر این رابطه اونقدر سخته که هیچوقت نمیتونم اونو براتون کامل به زبون جاری کنم . چون لذت واقعا قابل بیان نیست .بدن لخت این دختر و حرارت تنش دیوانه وار در وجود من نشست.و من با تمام وجود سعی کردم چیزی کم نزارم . از لباش که شروع کردم تا گردنش و سینه های کاملا رو فرمش لذتی داشت که هردوی ما در سکوتی باورنکردنی تجربه میکردیم. تمام بدنش رو لمس و نوازش میکردم و یه لحظه اروم قرار نداشتیم تا اینکه اروم اروم ازم جدا شد.
با بوسه های ریز از گردنم رفت تا پایین و …
شروع کرد به خوردن اونقدر ادامه داد که ارضا شدم.محکم بغلش کردم .اروم اروم کسشو نوازش کردم و مدتی بعد خودشو جمع کرد و نفسی عمیق کشید و با همون صدای نفسش ارامشی وجودشو فرا گرفت. لذتی زیبا و دلنشین . تجربه ای دوست داشتنی که دیگه هیچ وقت تکرار نشد اما همیشه در خاطرمون ماندگار.
🍃💦Joίŋ➡️ @dasstan85
🍃💦Joίŋ➡️ @dasstan85
🍃💦Joίŋ➡️ @dasstan85
#زن_همسایه
بله دوستان
سالها همسایه ایم. من مجردم اونم مجرد . اما من هات .اونو نمیدونم. سر سنگین بود . هیچ وقت فکر نمیکردم ی روزی این خانم اینطور با من رابطه برقرار کنه. خب ۳۵ سالشه. اونم بهر حال نمیتونه با این قانون تا اخر عمر مبارزه کنه. انسانه و مثل همه دلش میخواد . مثل همه ما. اونروز که بردم کاسه آش رو بدم . گفت طبقه بالا صدا میاد و کسی هم خونه نیست .میترسم .گفتم بزار ی سری بزنم . رفتم گشتم خبری نبود .گفتم ترست بی مورد بود .نگران نباش. برو آشو بخور. گفت میترسم.گفتم من که نمیتونم اینجا بمونم .خانواده کی میان ؟ گفت رفتن ساوه مراسم ختم تا آخر شب نمیان . گفتم …بچه شدی میترسی؟اینهمه مدت بالاخره بارها تنهایی رو تجربه کردی چرا الان …خخ… گفت نمیدونم حالم خوب نیست.رفتم جلوتر پرسیدم مشکلت چیه ؟
موردی پیش اومده که اینجوری دلهره داری؟گفت شما مردا هیچ وقت نمیدونین یه خانم …عجب . با خودم گفتم ممکنه اینم …
دیدم اروم دستمو گرفت .کل بدنم یخ شد . دستمو کشیدم گفت دیدی گفتم هیچ وقت نمیفهمید .من شکه شدم .گفتم منم دل دارم لامصب تو هم داری . امافکر نمیکنی کارمون …مکث کردم
سکوتش منو برد طرفش. دستاشو اروم گرفتم.کشیدم سمت خودم و اروم تو بغلم جا دادم.حسی عجیبی داشتم. گاهی زبان از گفتن تفسیرش کوتاست. اروم دستاشو دورم حلقه کرد.همونجا بهم گره خوردیم .دیگه راهی برای عقب رفتن نبود .وقتی دختری رو تو بغلت میبینی که با اینجوری دستاشو دورت حلقه کرده دیگه نمیشد با این احساس زیبا پاسخ منفی داد و شروع ب نوازشش کردم. اونم اروم اروم به این حس پاسخ مثبت داد . تجربه این ارامش تا سالها در وجوده من خواهد ماند که این دختر اینقدر زیبا برای من بوجود اورد. تفسیر این رابطه اونقدر سخته که هیچوقت نمیتونم اونو براتون کامل به زبون جاری کنم . چون لذت واقعا قابل بیان نیست .بدن لخت این دختر و حرارت تنش دیوانه وار در وجود من نشست.و من با تمام وجود سعی کردم چیزی کم نزارم . از لباش که شروع کردم تا گردنش و سینه های کاملا رو فرمش لذتی داشت که هردوی ما در سکوتی باورنکردنی تجربه میکردیم. تمام بدنش رو لمس و نوازش میکردم و یه لحظه اروم قرار نداشتیم تا اینکه اروم اروم ازم جدا شد.
با بوسه های ریز از گردنم رفت تا پایین و …
شروع کرد به خوردن اونقدر ادامه داد که ارضا شدم.محکم بغلش کردم .اروم اروم کسشو نوازش کردم و مدتی بعد خودشو جمع کرد و نفسی عمیق کشید و با همون صدای نفسش ارامشی وجودشو فرا گرفت. لذتی زیبا و دلنشین . تجربه ای دوست داشتنی که دیگه هیچ وقت تکرار نشد اما همیشه در خاطرمون ماندگار.
🍃💦Joίŋ➡️ @dasstan85
🍃💦Joίŋ➡️ @dasstan85
🍃💦Joίŋ➡️ @dasstan85
❤2
مالیدن باسنم به دوست شوهرم
#زن_شوهردار #فتیش
سلام اسم من چیز دیگه ایه اینجا از شهلا استفاده میکنم ۳۱ سالمه موضوعی که میخوام اینجا بنویسم داستان نیست بلکه واقعیتی هست که نه بهش احساس خوبی دارم نه بد تنها حسی که بهش دارم حس جنسیه شهوتناک . یک ماه پیش برای من اتفاقی افتاد که روی دلم سنگینی میکنه دوست دارم برای دوستام تعریف کنم ولی خیلی میترسم بخاطر همون اومدم گوگل و سرچ کردم ببینم ایا کسی هست که تجربه ای مثل تجربه ی منو داشته باش یا نه که چیزی پیدا نکردم همش داستان های سکسی بودن با این سایت شهوانی آشنا شدم و طرز نوشتن داستان رو فهمیدم همین امروز عضو شدم تا این موضوع رو بنویسم و یکم احساس سبکی کنم . موضوع من سکسی نیست من در تمام عمرم با یک مرد بودم اونم رضا شوهرم بجز رضا هیچ مردی رو نمیتونم بخوام و حتی بهش فکر کنم رضا خیلی خوبه هم از ظاهر و اندام هم یک آدم موفق در کسب و کار وضع مالیمون خیلی خوبه من درس نخوندم دانشگاه نرفتم چون رضا اجازه نداد گفت نیازی به تحصیلات نداری چون از ۲۲ سالگی باهم ازدواج کردیم و همه چیز من شد رضا . این اتفاقی که براتون مینویسم واقعیتی هست که در اردیبهشت ماه برام افتاد اردیبهشت همین امسال یعنی سال ۹۹ . رضا یه دوستی داره که اینجا اسمشو میزارم کامران . کامران و رضا از بچگی باهم بزرگ شدن باهم مدرسه رفتن باهم دانشگاه رفتن و تو یه محله بزرگ شدن در حد یک برادر تنی همدیگرو دوست دارن به شدت به هم وابسته ان . کامران مجرد همسن رضای منه تو تیپ و قیافه به شوهر من نمیرسه ولی خودش مرد خوب و نجیبیه من ازش هیچ بدی ندیدم در تمام این نه سالی که میشناسمش تا اینکه یک ماجرایی پیش اومد که براتون میگم . اوایل اردییهشت ماه بود طبیعت بکر شده بود سرسبز خواستیم از خونه بزنیم بیرون از قرنطینه ی کرونا و این حرفها . رضا زنگ زد به کامران که این جمعه بریم چشمه غار و بهت نشون بدم . کامرانم موافقت کرده بود . منم که از تو خونه موندن کلافه بودم گفتم پس منم بیام رضا ام گفت مگه میشه تو نیای عزیزم منم گفتم ممنوننننننننن. خلاصه جمعه اومد و ماشین و روشن کردیم و رفتیم دنبال کامران . کامرانم کلی مرغ و تنقلات خریده بود که بریم جوجه کبابی کنیم و بخوریم و تفریح و عشق و حال . رضا گفت پس اول بریم باغ ما اونجا ناهار بخوریم بعد بریم چشمه غار . کامرانم ک اوکی داد منم که تابع جمع بودم . من با رضا و کامران بیشتر از صد بار رفتم گردش تا ارمنستان و آذربایجان و نخجوانم باهم رفتیم سفرهای داخلی از شمال و شیراز جاهای دیگه ام رفتیم و بار اولمون نبود بخاطر همین من موذب نبودم. رسیدیم باغ ما اونجا یه ویلای خوب و دنج داریم که حیاتی پر از درخت میوه و گل و بوته است بهشتیه واس خودش اونجا بگو بخند کردیم و ناهار درست کردیم و خوردیم . رضا و کامران بعد طبق عادت همیشه گی نشستن پای بازی رایانه ای فوتبال و شرط بندی و رو کم کنی . منم که میدونستم اینا دیگ غرق بازی بشن حالا حالا ادمو تحویل نمیگیرن رفتم تو گوشی و اینستاگرام و چک میکردم بعد مدتی حوصلم سر رفت گفتم نیومدیم اینجا بشینیم خونه ها . بریم بگردیم دیگ حوصلم سر رفت مگه قرار نبود بریم چشمه . راجب چشمه بگم جای بسیار زیبایی که طبیعتش دست نخوردس و کمتر کسی ازش خبر داره بجز مردم بومی اونجا که از روستای شوهرم اینا دو ساعت فاصله داره . بعد شوهرم رضا گفت حالا بشین میریم دیگ گفتم اخه کی دیگ غروب که نمیشه راهش دور بریم دیگ کامرانم گفت بریم این چشمه رو ببینیم چیه تعریفشو کردی . بریم بچرخیم یکم بعد شب میام حالتو میگیرم تو فوتبال . خلاصه یکم بگو بخند کردن و بعد رضا گفت خب برو پس اماده شو بریم . منم رفتم طبقه ی بالا کمد و باز کردم ببینم لباس راحتی چی دارم بپوشم چون با مانتو و شلوار جین و کفش پاشنه دار نمیشه رفت کوه و طبیعت .چند دست لباس داشتم که مناسب طبیعت نبودن یه شلوار مشکی ورزشی داشتم پوشیدم دیدم بهم کوچیک شده از پااا خیلی تنگ و جذب شده و از باسنم بالا نمیره ولی چون حالتی کشی داشت تو تنم جا افتاد خشتکش کوتاه میومد چون باسنم پر تر شده بود بخاطر همین یه طوری بود که اگر میخواستم خم شم یا بشینم باید نصف باسنم نمایان بشه ولی باز بهتر از شلوار جینم بود یه بلیز و یه مانتو بلند جلو بازم داشتم و پوشیدم که کوتاه بودن شلوارمو میپوشند و اصلا از پشت چیزی معلوم نمیشد کتونی های سفیدمم پوشیدم که راحت تر باشم یکمم به صورتم رسیدم ضد افتاب زدم و از تو خونه در اومدم حیات دیدم کامران و رضا موتورهارو از تو مغازه در اوردن و دارن نگاه میندازن بهشون و تصمیم داشتن که با موتور بریم . منم کفری شدم رفتم جلو گفتم اگه با موتور برید نمیام . چون من خیلی از موتور میترسم مخصوصا این موتورهای بزرگ که باهاش میپرن اینور اونور . متنفرم از این موتورها مخالفت کردم که بیاید مثل بچه ادم با ماشین بریم موتور چیه پر از خطر و استرسه . رضا گفت ماشین چیه بابا مگه اونج
#زن_شوهردار #فتیش
سلام اسم من چیز دیگه ایه اینجا از شهلا استفاده میکنم ۳۱ سالمه موضوعی که میخوام اینجا بنویسم داستان نیست بلکه واقعیتی هست که نه بهش احساس خوبی دارم نه بد تنها حسی که بهش دارم حس جنسیه شهوتناک . یک ماه پیش برای من اتفاقی افتاد که روی دلم سنگینی میکنه دوست دارم برای دوستام تعریف کنم ولی خیلی میترسم بخاطر همون اومدم گوگل و سرچ کردم ببینم ایا کسی هست که تجربه ای مثل تجربه ی منو داشته باش یا نه که چیزی پیدا نکردم همش داستان های سکسی بودن با این سایت شهوانی آشنا شدم و طرز نوشتن داستان رو فهمیدم همین امروز عضو شدم تا این موضوع رو بنویسم و یکم احساس سبکی کنم . موضوع من سکسی نیست من در تمام عمرم با یک مرد بودم اونم رضا شوهرم بجز رضا هیچ مردی رو نمیتونم بخوام و حتی بهش فکر کنم رضا خیلی خوبه هم از ظاهر و اندام هم یک آدم موفق در کسب و کار وضع مالیمون خیلی خوبه من درس نخوندم دانشگاه نرفتم چون رضا اجازه نداد گفت نیازی به تحصیلات نداری چون از ۲۲ سالگی باهم ازدواج کردیم و همه چیز من شد رضا . این اتفاقی که براتون مینویسم واقعیتی هست که در اردیبهشت ماه برام افتاد اردیبهشت همین امسال یعنی سال ۹۹ . رضا یه دوستی داره که اینجا اسمشو میزارم کامران . کامران و رضا از بچگی باهم بزرگ شدن باهم مدرسه رفتن باهم دانشگاه رفتن و تو یه محله بزرگ شدن در حد یک برادر تنی همدیگرو دوست دارن به شدت به هم وابسته ان . کامران مجرد همسن رضای منه تو تیپ و قیافه به شوهر من نمیرسه ولی خودش مرد خوب و نجیبیه من ازش هیچ بدی ندیدم در تمام این نه سالی که میشناسمش تا اینکه یک ماجرایی پیش اومد که براتون میگم . اوایل اردییهشت ماه بود طبیعت بکر شده بود سرسبز خواستیم از خونه بزنیم بیرون از قرنطینه ی کرونا و این حرفها . رضا زنگ زد به کامران که این جمعه بریم چشمه غار و بهت نشون بدم . کامرانم موافقت کرده بود . منم که از تو خونه موندن کلافه بودم گفتم پس منم بیام رضا ام گفت مگه میشه تو نیای عزیزم منم گفتم ممنوننننننننن. خلاصه جمعه اومد و ماشین و روشن کردیم و رفتیم دنبال کامران . کامرانم کلی مرغ و تنقلات خریده بود که بریم جوجه کبابی کنیم و بخوریم و تفریح و عشق و حال . رضا گفت پس اول بریم باغ ما اونجا ناهار بخوریم بعد بریم چشمه غار . کامرانم ک اوکی داد منم که تابع جمع بودم . من با رضا و کامران بیشتر از صد بار رفتم گردش تا ارمنستان و آذربایجان و نخجوانم باهم رفتیم سفرهای داخلی از شمال و شیراز جاهای دیگه ام رفتیم و بار اولمون نبود بخاطر همین من موذب نبودم. رسیدیم باغ ما اونجا یه ویلای خوب و دنج داریم که حیاتی پر از درخت میوه و گل و بوته است بهشتیه واس خودش اونجا بگو بخند کردیم و ناهار درست کردیم و خوردیم . رضا و کامران بعد طبق عادت همیشه گی نشستن پای بازی رایانه ای فوتبال و شرط بندی و رو کم کنی . منم که میدونستم اینا دیگ غرق بازی بشن حالا حالا ادمو تحویل نمیگیرن رفتم تو گوشی و اینستاگرام و چک میکردم بعد مدتی حوصلم سر رفت گفتم نیومدیم اینجا بشینیم خونه ها . بریم بگردیم دیگ حوصلم سر رفت مگه قرار نبود بریم چشمه . راجب چشمه بگم جای بسیار زیبایی که طبیعتش دست نخوردس و کمتر کسی ازش خبر داره بجز مردم بومی اونجا که از روستای شوهرم اینا دو ساعت فاصله داره . بعد شوهرم رضا گفت حالا بشین میریم دیگ گفتم اخه کی دیگ غروب که نمیشه راهش دور بریم دیگ کامرانم گفت بریم این چشمه رو ببینیم چیه تعریفشو کردی . بریم بچرخیم یکم بعد شب میام حالتو میگیرم تو فوتبال . خلاصه یکم بگو بخند کردن و بعد رضا گفت خب برو پس اماده شو بریم . منم رفتم طبقه ی بالا کمد و باز کردم ببینم لباس راحتی چی دارم بپوشم چون با مانتو و شلوار جین و کفش پاشنه دار نمیشه رفت کوه و طبیعت .چند دست لباس داشتم که مناسب طبیعت نبودن یه شلوار مشکی ورزشی داشتم پوشیدم دیدم بهم کوچیک شده از پااا خیلی تنگ و جذب شده و از باسنم بالا نمیره ولی چون حالتی کشی داشت تو تنم جا افتاد خشتکش کوتاه میومد چون باسنم پر تر شده بود بخاطر همین یه طوری بود که اگر میخواستم خم شم یا بشینم باید نصف باسنم نمایان بشه ولی باز بهتر از شلوار جینم بود یه بلیز و یه مانتو بلند جلو بازم داشتم و پوشیدم که کوتاه بودن شلوارمو میپوشند و اصلا از پشت چیزی معلوم نمیشد کتونی های سفیدمم پوشیدم که راحت تر باشم یکمم به صورتم رسیدم ضد افتاب زدم و از تو خونه در اومدم حیات دیدم کامران و رضا موتورهارو از تو مغازه در اوردن و دارن نگاه میندازن بهشون و تصمیم داشتن که با موتور بریم . منم کفری شدم رفتم جلو گفتم اگه با موتور برید نمیام . چون من خیلی از موتور میترسم مخصوصا این موتورهای بزرگ که باهاش میپرن اینور اونور . متنفرم از این موتورها مخالفت کردم که بیاید مثل بچه ادم با ماشین بریم موتور چیه پر از خطر و استرسه . رضا گفت ماشین چیه بابا مگه اونج
❤1👍1
ا جای ماشینه میخوایم از خاکی بریم پس این موتورا به چه دردی میخورن خریدم انداختم اینجا خاک میخوره . کامرانم گفت شهلا خانم موتور خطر داره برا اونایی که کارهای نمایشی انجام میدن نه برای ما که آروم میریم با سرعت کم . خلاصه منو قانع کردن که با موتور بریم منم مجبور بودم قبول کنم . سوار موتور شدم و راه افتادیم از روستا در اومدیم و افتادیم توی جاده به طرف کوه رضا گفت این جاده یه طرفس بندازیم خاکی این موتور مال خاکه نه آسفالت . بعد رفتیم توی جاده خاکی و کامران و رضا از کیفیت موتور و عجیب بودن تکنولوژیش کلی صحبت دیگه داشتن و حرف میزدن . یکم گذشت و دیگ فقط داشتیم مسیرمو نو طی میکردیم توی راه بعضی موقع کامران پشت سر ما میومد و نمیدونم ایا نگاهی به باسن منم مینداخت یا نه چون این موتور ها صندلی ناجوری دارن من خودم خیلی صاف میشینم این موتورم طوری بود که علاوه بر صاف نشستن باسنت به سمت عقب میرفت ولی خب من مانتوی بلند داشتم و تو خیال خودم باسنم اصلا معلوم نیست ولی بعدا فهمیدم امکان داشت باد چاک مانتومو بلند کنه و هر ازگاهی باسنم دیده بشه نه کل باسنم ولی باز یه ذره اشم یذره است . چون روی موتور شلوارم کوتاه بود و چاک باسنم و گونه های باسنم بیرون بود و خودم متوجهش بودم ولی خب زیر مانتو مشخص نمیشد مگر اینکه هر ازگاهی باد یکم مانتومو بلند کرده باش فکر میکنم علت اینکه کامران هر از گاهی مشکوک میرفت پشت سر ما لابد متوجه باسن من و شلوار کوتاهم شده و خواسته یه کم نگاه کنه ولی خب اگه با انصاف باشیم خیلی نجیب بود بیشتر مواقع از ما جلو تر میرفت . از اندام خودم و شکل ظاهریم چیزی نگفتم من از ده نمره در ظاهر و قیافه به خودم هفت میدم خیلی میگن خیلی چهره ی خوشگلی داری ولی من به خودم هفت میدم پوستم گندمی ولی در مورد اندامم از نمره ی ده ده رو میدم . یکوچولو شکمم برامدگی داره ولی سفته سینه های کوچیکی دارم بازوها وسرشانه های کوچیکی دارم کمر و پهلو ندارم فقط یکم شکمم برامدگی داره که ارثیه ولی باسنم خیلی توپر و گوشتیه جلو پاهای خیلی پری دارم و خوش فرم رونام مثل باسنم هم فرمش خوبه هم گوشتیه بدون باشگاه و ورزشم همینطوری بودم . نزدیک به یک ساعت و نیم راه اومدیم و چیزی نمونده بود که برسیم کامران و رضا دوباره شروع کرده بودن حرف زدن یکم سرعتمون بیشتر شده بود منم داشتم حرفاشونو گوش میدادم که یهویی یه صدای انفجار اومد یه صدای ترکیدن یچیزی و بعد کامران با صورت به سمت جلو پرت شد دستاشو باز کرد با دست خورد زمین و چندین و چند بار روی زمین غلط خورد من که زبونم از ترس بند اومده بود و نفسم حبس شده بود رضا ام سریع ترمز گرفت و بدون اینکه به من فکر کنه از موتور اومد پایین دویید سمت کامران من رو موتور به سمت چپ رفتم با موتور پامو گذاشتم زمین که خودمو نگه دارم ولی نشد موتور خیلی سنگین بود من خوردم زمین موتورم افتاد روی پام درد شدیدی احساس کردم با صدای بلند جیغ زدم فک کردم پام خورد شد رضا که هول شده بود نفهمید چیکار کنه دویید سمت من گفت ببخشید ببخشید موتورو از روم بلند کرد گذاشت اونور بعد گفتم برو ببین کامران چی شد . کامرانم بلند شده بود و درد داشت لباسش پاره شده بود و کل بدنش خاک و تیغ بود من یکم بعد دردم افتاد و فهمیدم چیزیم نیست درد داشتم ولی طوریم نبود . کامران یه پاش درد داشت دستاشم زخم شده بود رصا نگا کرد دید لاستیک جلوی موتورش پاره شده یا ترکیده دلیل افتادن کامرانم همین بود . ما موندیم و یه صحرا و جاده ی خاکی با یه موتور بدون لاستیک نمیتونستیم بیاریمش بخاطر همین کامران گفت من میمونم شما برید یه وانت بیارید . رضا گفت نه تو رو باید ببرم دکتر تو پات شکسته کامران گفت نه نشکسته بیحسه رضا گفت شاید تاندوم پاره کردی یا رگ باید بریم ول کن موتور اینجا هیچکس نمیاد میریم تو رو میبریم دکتر بعد میام موتورو میبرم خلاصه با اسرار رصا کامران و سوار موتور خودمون کردیم بعد که من به خودم اومدم دیدم وا پس من چی من اینجا بمونم یا چی سوار موتور شم کجای موتور؟ بعد رصا گفت خب بشین بریم شهلا من که نمیدونستم تو اون شرایط چی بگم خیلی اروم گفتم کجا باید بشینم؟ رضا گفت تو سر من رو موتور بشین دیگ زود باش این خونریزی داشته باش گوشتش سیاه بشه باید پاش قطع شه . کامران گفت بابا شلوغش نکن رصا انقد من چیزیم نیست نترس هیچیم نمیشه رصا گفت نه اینجا برای من تعارف و بزارید کنار شهلا بشین بریم من گفتم رضا من میترسم از موتور اونوقت تو میگی بشینم این عقبه عقب من نمیتونم . بعد رضا گفت کامران بکش عقب . کامرانم کامل رفت عقبه عقب و رضام کشید جلوی جلو گفت حالا بشین . من باز تعجب کردم تو دلم گفتم یعنی چی بشینم وسط؟ بعد دیگه گفتم اگه یکلمه دیگ حرف بزنم رضا بهم میریزه با کامرانم که رودروایسی داشتم نمیتونستم بگم اخه کامران پشتم باش و … بلاخره نشستم روی موتور و خودمو محکم چسبوندم به رضا و خودمو کشیدم جلو کامرانم خودشو کشیده بود ع
قب حدود ده دقیقه اینجوری نشستم و خودمو بزور جلو نگه داشتم ولی کم کم خسته شدم و توی چاله چوله ی جاده خاکی هی سر میخوردم رو صندلی . صندلی موتور طوری نبود که بتونی خودتو تو یه شرایطی نگه داری مجبورت میکرد که به عقب متمایل شی از اونورم کامران بزور خودشو عقب نگه داشته بود تا مبادا به من بخوره . یکم گذشت و من که خسته شده بودم و راه طولانی بود به عقب متمایل شدم کامرانم انگاری جلوتر اومده بود نمیتونست ته صندلی خودشو نگه داره یکم جلوتر اومده بود یکم دیگ گدشت و من متوجه شدم داخل پاهای کامران داره به کناره های باسنم میخوره کم کم رضا ام ک نمیتوست اون جلوی بشینه اونم متمایل شده بود عقب منم دیگ جا نداشتم خودمو جلو بکشم بازم مدتی گذشت و دیگ داخل رونای کامران که به گونه های باسنم میخوره از پشت کم کم حس کردم . واقعا نمیشد کاری کرد هم کامران خیلی خودشو نگه داشت هم من ولی نمیشد بیشتر مقاومت کرد . تو همین حین من کمی احساس خوبی بهم میداد یه اتفاقاتی انگار درونم داشت رخ میداد انگار که یه آتیش بزرگ که با شعله های کوچیک هر لحظه داره گرم تر و بزرگتر میشه . درون منم همین اتفاق داشت رخ میداد کم کم حسم داشت به سمت شیطنت میرفت به اندامم فکر کردم که باسن خیلی پری دارم به گونه های باسنم که زیر مانتو در اومده و چاک باسنم که بیرونه و یه مرد پشت سرمه و با کمترین فاصله از باسنم قرار داره و اگه ببینه زیر مانتو چی دارم واکنشش چیه همین فکرا کم کم وجودمو گرفت حالم عوض شد فکرم مخدوش شد که شیطنت کنم یا نه ؟ یجوری شدم بهم لذت میداد این فکرا . تصمیم گرفتم اگه تو راه دوباره تو چاله ای چیزی افتادیم یکم باسنمو بدم عقب تر . منتظر موندم و فکر کردم و بعد یه چند دقیقه یه کوچولو افتادیم دست انداز کار سختی نبود که بخوام یکم باسنمو بدم عقب و کارم غیر عمدی بنطر بیاد . پس باسنمو عقب تر بردمو یکم بیشتر باسنمو دادم سمت کامران . طوری شد که دیگه کمترین فاصله ای با کامران نداشتم و بهش چسبیده بودم ولی همچنان روی باسنم فشاری حس نمیکردم یه نگاه زیر چشمی به عقب انداختم و دیدم کامران اروم اروم عقب میکشه . مثل اینکه تمایلی نداشت بهم بچسبه ولی من که رفته بودم تو حس نمیتونستم شیطنت نکنم بخاطر همین یکار دیگه ای کردم اروم اروم گوشه سمت راست مانتومو گرفتم اروم اروم جم کردم تو بغلم که چاک مانتوم باز تر بشه و کامران ببینه چی جلوشه چون مانتوم بلند بود و باز کرده بودم چیزی از باسنم معلوم نبود . کاری که کردم واقعا شیطانی بود ولی دوست داشتم اون لحظه شیطنت کنم اگر نمیکردم کار سختی بود . چاک مانتوم بیشتر باز شد و دیگ باد میخورد به گونه ی باسنم حس میکردم فهمیدم الان دیگه مشخصه . دوباره از گوشه ی چشمم نگا کردم فهمیدم کامران نگاهش به پایینه حس کردم داره باسنمو نگا میکنه و اگرنه زمین که چیزی نیست . دوباره توی یه دست انداز دیگه خودمو عقب تر دادم تا دوباره رفتم بغل کامران این بار دیگ کامران عقب نرفت چون نه جایی واس عقب رفتن داشت نه تمایلی . من اینو وقتی فهمیدم که یچیز بزرگ و خیلی سفت و حس کردم روی گونه ی سمت چپ باسنم . فهمیدم که کامران باعث شد تحریک شه ولی چون اون نمیدونست من عمدی اینکارو انجا میدم بخاطر همون برا اینکه آبروش نره پیش من عقب میکشید تا من نفهمم آلتش بزرگ شده . من که اون چیز سفتو روی باسنم حس کردم حالم بیشتر خراب شد و بیشتر حس گرفتم تصمیم گرفتم چاک سمت چپ مانتومم باز تر کنم تا اینور باسنمم هر از گاهی دیده بشه . مانتومو اروم اروم جم کردم بغلم و دوباره وزش باد روی گونه ی باسنم فهمیدم الان از یه زاویه ای باسنم دیده میشه اگه یکم کامران دقت کنه . من باسنمو قشنگ بغل کامران جا کرده بودم طوری که انگار نشستم بغلش چون باسنم خیلی بزرگ و گوشتی بود اون پشت سرم گم بود . حالم خراب تر بود از اینکه فکر میکردم کامران حالش انقد بد شده که آلتش سفت شده لذت میبردم . چند لحظه ی بعد توی یه دست انداز دیگه که بهانه ای بود برای جفتمون کامران دستشمو انداخت دور کمرم تا خودشو نگه داره بلافاصله دستشو برداشت من دوست داشتم دستشو بر نداره ولی کامران فکر میکرد من متوجه کارهاش نیستم . من برا اینکه کامران دفعه بعد دستشو بجای کمرم بندازه دور گونه های باسنم آرنجامو چسبوندم به بغلم طوری که اگه کامران خواست کمرمو بگیره نتونه باید دستشو بندازه دور بازوهام و ساعد یا آرنجم که میدونستم نمیتونه اینکارو کنه مانتومو یکم دیگ جمع کردم که بیشتر باسنم به چشم بیاد بلکه کامران هوس کنه دستاشو بندازه دور باسنم نه کمرم . که دقیقا همین کارم شد با بهانه ی بعدی که شاید بهانه ی خیلی کوچیکی ام بود کامران زود دستشامو گذاشت کنار گونه های باسنم ک خودشو نگه داره من چشمامو بستم و یه نفس عمیق کشیدم و انگار ارگاسم شده باشم بهم حال دادکامران دستشو برنداشت نمیتونست برداره انقد که باسنم خوش گوشته محاله کسی بتونه ازش صرف نظر کنه . کمی بعد متوجه شدم کامران داره ار
❤1
وم اروم گونه های باسنمو فشارمیده و نوازش میکنه خیلی اروم فکر میکرد من هنوز متوجه کاراش نشدم و اون آلت سفتش و حس نمیکنم . کامران یکم اومد جلوتر انگار که دوست داره بهم فشار بده ولی نمیتونه هی یه فشار خیلی خفیفی میداد و عقب میکشید نمیدونم فکر کنم میخواستم عقب جلو کنه یا چی منظورش چی بود .من دوست داشتم دیگه برگردم و یه نگاهی تو صورت کامران بندازم که ببینم تو چه حالیه . با چشمای خمار و پر از حسم برگشتم بهش نگاه انداختم حال خرابش و از تو صورتش فهمیدم اونم نگام کرد و از صورت خشک و غیر عادیش میتونستم حدس بزنم که الان داره چی تو دلش میگذره . کامران بعد نگاه من روش باز شد و فهمید من حالیمه داره چیکار میکنه یکم ورجه وورجه رفت و من دیگه اون آلت سفتش و حس نکردم بعد متوجه شدم که یچیز خیلی داغ روی چاک باسنم قرار گرفت واای چقدر داغ بود چقدر سفت و بلند بود قشنگ میفهمیدم یچیز داغ داره بهم مالیده میشه چقدر لذت داشت حتی از سکس بیشتر . من دیگ نتونستم پشت سرمو نگاه کنم فقط یکم باسنمو بلند کردم و عقب تر دادم که تمایلمو نشون بدم به این کار . کامران سعی داشت یکم شلوارمو بده پایینتر تا چیزی پیدا کنه آلتشو فرو کنه . ولی نمیدونست اون چیزا اون زیر مونده و این چیزایی که بالاست فقط گونه های باسنمه . باسنهای بزرگ و تو پر همینطوری ان گونه های بزرگی دارن . کامران که نمیتونست چیزی پیدا کنه و شلوار من خیلی جذب بود پاایین نمیرفت ناچار شد همون بماله به لبه های باسنم و چاک باسنم بعد یه چن دقیقه که من چشمامو بسته بودم و تو عالم توهم و شهوت بودم یچیز داغ رو که پاشید روی باسنمو فهمیدم کامران ارضا شد موقع ارضا سرشو گذاشت روی پشتم سرشو دوخته بود توی چاک باسنم بعد یه بوسه از پشت من زد و من چشمامو بستم و به حال خرابم فکر کردم من دوست داشتم همونجا با کامران سکس کنم و خودمو راحت کنم ولی نمیشد کامران دیگ حس نداشت و عقب کشید و فقط بارها به پشت من بوسه زد صورتشو به پشتم میمالید . من دیگ نگاهش نکردم مانتومو رها کردم باسنمو پوشوندم بعد یک رب رسیدیم خونه ویلاییمون من که حالم خیلی خراب بود درد گرفته بودم باید خالی میشدم رفتم حموم تا دوش بگیرم و خودمو ارضا کردم چون تحمل نداشتم تا رضا شب با من سکس کنه . کامرانم از اون روز به بعد دیگه نیومده خونه ما و من یک ماه هست که ندیدمش . این تجربه ی من بود از یک مرد دیگه بجز شوهرم که بسیار برام لذت بخش بود ولی توش سکس نبود شاید ازم درخواست سکس میکرد برای یکبار قبول میکردم البته شاید ولی کامران رفته و ازش خبری نیست . اون خیلی به رضا وفاداره هرچند اون کارو روی موتور انجام داد که بنظرم هر مردی بود اینکارو میکرد مقصرش من بودم . از این کارم پشیمون نیستم خوشحالم نیستم فقط حس و حالمو شهوانی میکنه نمیدونم در اینده ازم سکس بخواد یا نه بنظر شما اگر درخواست کرد برای یکبار به شوهرم خیانت کنم یا نه؟ راستی یه لینکه و ادرس میزارم یه زنه عربی تبار هست که خیلی اندامش شبیه به منه اگر تمایل داشتید حتما ببینید خیلی گشتم یکیو پیدا کنم اندامش شبیه من باش فقط اینو پیدا کردم ولی رونای من پر تر از اینه باسنمم یکوچلو عقب تر از این ولی بالاتنمون دقیقا مثل همه . اگر اتفاقی در اینده رخ داد حتما اینجا تعریف میکنم تا سبک شم اگرم اتفاقی نیوفتاد امیدوارم از این خاطره ی من استفاده کرده باشید سپاس😘
اینو تو گوگل سرچ کنید اندامی شبیه به من👇
رقص القطری للبنات منزلی ساخن جدا
نوشته: شهلا
🍃💦Joίŋ➡️ @dasstan85
🍃💦Joίŋ➡️ @dasstan85
🍃💦Joίŋ➡️ @dasstan85
اینو تو گوگل سرچ کنید اندامی شبیه به من👇
رقص القطری للبنات منزلی ساخن جدا
نوشته: شهلا
🍃💦Joίŋ➡️ @dasstan85
🍃💦Joίŋ➡️ @dasstan85
🍃💦Joίŋ➡️ @dasstan85
سکس با خاله همسرم
#مرد_متاهل #زن_مطلقه
من ساشا هستم. تقریبا ۳۰ سالمه و چهار ساله که ازدواج کردم با دختری که شش سال دوستش داشتم و اسمش الهام است و الهام با هم زندگی خوبی داشتیم و صاحب یک فرزند شدیم یه دختر کوچولو از همون اول ازدواج من شیطونی می کردم یعنی دنبال دخترای دیگه می رفتم و حتی با هم برنامه میرفتیم زنم متوجه شد چند باری و خواست طلاق بگیره و من با هزار بدبختی و راضی کردم که دیگه از این کارها نمی کنم و دیگر مرد زندگی شدم و می خواهم بالا سر زن و بچهام باشم اون هم قبول کرد و دوباره برگشت به زندگی تا اینکه پای خاله اش به زندگی ما باز شد اسم خالش یلدا است از یلدا بگم که ۳۹ سال سن شه یه زن مطلقه که البته من هم خودم با بچه هاش دوستم و هیچ وقت فکر نمیکردم رابطه ما به این گونه پیش بره که بخواهیم با هم بخوابیم. داستان ما از اونجا شروع شد که خاله خانمم یلدا اومد خونمون بعدچندسال چون که بعد از جدا شدن از شوهر اولش با یک مرد دیگه صیغه کرده بود و از چشم تموم خانواده افتاده بود و بعد از چند وقت که صیغه شان تموم شد دوباره به سمت خانواده اش برگشت. و با ما رفت و آمد میکرد یک بار هم خونمون با بچه هاش هماهنگ کرده و واسش سوپرایز تولد گرفتیم و اونم خیلی خوشحال شد. کم کم متوجه شدم که نگاهامون یک جوری عجیب غریب به هم حس داریم و البته خجالت میکشیدم این حرف بهش بزنم خاله دنبال یک کار و پردرآمد بود و با من صحبت میکرد و من هم بهش پیشنهاد دادم که یک کسی رو میشناسم به نام خاله ساناز که کارش پولدار کردن زنان جوان البته از راه فساد. اون هم چون از نظر مالی در شرایط بدی بود قبول کرده بود که او را با ساناز آشنا کنم. یک روز یواشکی رفتم سالن آرایشش دنبالش. او را به خانه بردم که خالی بود و بهش گفتم الان اون مرد میاد و باهات برنامه میره ولی مردی در کار نبود و وقتی من دیدم اون راضیه خودم باهاش برنامه رفتم عجب بدن زیبایی داره سینه های ۸۵ صورت خوشگل و زیبا چشم های عسلی و بدنی فوق العاده خوش فرم که انگار نه انگار تقریباً چهل سال سنشه وقتی که باهم برنامه رفتیم از اون به بعد رومون تو روی هم باز شد و عین دوست دختر دوست پسر بوده خونه ما میآمد پیش زنم و من خیلی خوشحال بودم که خالش پیش ما. کمکم زنم متوجه شده بود که نگاه های من به اون عجیب شده. به طوری افراطی زیادهروی می کردیم که حتی شب ها خونه نمی آمدیم به فرزندانش می گفت من خونه دوستم هستم و من هم به خانم میگفتم که سرکار هستم و تا صبح با همدیگه بودیم سر این بی بند و باری من همسرم قهر کرد و از خونه چند روزی رفتم من فرصت را مساعد دیدم که خاله خانمم را خونه خودم بیارم و شب باهم برنامه بریم. حدود ساعت دو و نیم شب بود و عشقم یلدا جون خاله خانم من با یه دامن کوتاه و یه تی شرت جلوی من نشسته بود که دیدم در خونه رو دارن انجام می کنم خاله خانم فرار کرد رفت تو همون و من در رو باز کردم اونقدر هول بودم که با شورت در رو باز کردم پشت در پسر خاله خانوم خانوما و دختر خالش پشت در بودم اومدن داخل همه چیز رو زدن شکستن خاله زنم رو گرفتن کوبیدن کلاً خیلی اتفاقات بدی افتاد من آبروم رفته بود سرم رو نمیتونستم بالا کنم تو چشم من و تو چشم همسرم نگاه کنم زد زیر گوشم قهر کرده رفت بچه را با خودش برد هنوزم که هنوزبعد یکسال برنگشته منو خاله خانمم از ترس اینکه ما رو سنگسار کنند با همدیگه صیغه کردیم و با هم برنامه می رفتیم هر روز با همدیگر بیشتر لذت می بردیم زندگی خوبی در کنار همدیگه داشتیم تااینکه فهمیدیم ادامه راه ما غیر ممکنه برگشت کنار همسر صیغهای خودش ولی من دیگر همسرم برنگشت و زندگیم خراب شد امیدوارم این اتفاق واسه کسی دیگه نیفته و من رو سرلوحه کار خودش قرار بده با تشکر.
نوشته: ساشا
🍃💦Joίŋ➡️ @dasstan85
🍃💦Joίŋ➡️ @dasstan85
🍃💦Joίŋ➡️ @dasstan85
#مرد_متاهل #زن_مطلقه
من ساشا هستم. تقریبا ۳۰ سالمه و چهار ساله که ازدواج کردم با دختری که شش سال دوستش داشتم و اسمش الهام است و الهام با هم زندگی خوبی داشتیم و صاحب یک فرزند شدیم یه دختر کوچولو از همون اول ازدواج من شیطونی می کردم یعنی دنبال دخترای دیگه می رفتم و حتی با هم برنامه میرفتیم زنم متوجه شد چند باری و خواست طلاق بگیره و من با هزار بدبختی و راضی کردم که دیگه از این کارها نمی کنم و دیگر مرد زندگی شدم و می خواهم بالا سر زن و بچهام باشم اون هم قبول کرد و دوباره برگشت به زندگی تا اینکه پای خاله اش به زندگی ما باز شد اسم خالش یلدا است از یلدا بگم که ۳۹ سال سن شه یه زن مطلقه که البته من هم خودم با بچه هاش دوستم و هیچ وقت فکر نمیکردم رابطه ما به این گونه پیش بره که بخواهیم با هم بخوابیم. داستان ما از اونجا شروع شد که خاله خانمم یلدا اومد خونمون بعدچندسال چون که بعد از جدا شدن از شوهر اولش با یک مرد دیگه صیغه کرده بود و از چشم تموم خانواده افتاده بود و بعد از چند وقت که صیغه شان تموم شد دوباره به سمت خانواده اش برگشت. و با ما رفت و آمد میکرد یک بار هم خونمون با بچه هاش هماهنگ کرده و واسش سوپرایز تولد گرفتیم و اونم خیلی خوشحال شد. کم کم متوجه شدم که نگاهامون یک جوری عجیب غریب به هم حس داریم و البته خجالت میکشیدم این حرف بهش بزنم خاله دنبال یک کار و پردرآمد بود و با من صحبت میکرد و من هم بهش پیشنهاد دادم که یک کسی رو میشناسم به نام خاله ساناز که کارش پولدار کردن زنان جوان البته از راه فساد. اون هم چون از نظر مالی در شرایط بدی بود قبول کرده بود که او را با ساناز آشنا کنم. یک روز یواشکی رفتم سالن آرایشش دنبالش. او را به خانه بردم که خالی بود و بهش گفتم الان اون مرد میاد و باهات برنامه میره ولی مردی در کار نبود و وقتی من دیدم اون راضیه خودم باهاش برنامه رفتم عجب بدن زیبایی داره سینه های ۸۵ صورت خوشگل و زیبا چشم های عسلی و بدنی فوق العاده خوش فرم که انگار نه انگار تقریباً چهل سال سنشه وقتی که باهم برنامه رفتیم از اون به بعد رومون تو روی هم باز شد و عین دوست دختر دوست پسر بوده خونه ما میآمد پیش زنم و من خیلی خوشحال بودم که خالش پیش ما. کمکم زنم متوجه شده بود که نگاه های من به اون عجیب شده. به طوری افراطی زیادهروی می کردیم که حتی شب ها خونه نمی آمدیم به فرزندانش می گفت من خونه دوستم هستم و من هم به خانم میگفتم که سرکار هستم و تا صبح با همدیگه بودیم سر این بی بند و باری من همسرم قهر کرد و از خونه چند روزی رفتم من فرصت را مساعد دیدم که خاله خانمم را خونه خودم بیارم و شب باهم برنامه بریم. حدود ساعت دو و نیم شب بود و عشقم یلدا جون خاله خانم من با یه دامن کوتاه و یه تی شرت جلوی من نشسته بود که دیدم در خونه رو دارن انجام می کنم خاله خانم فرار کرد رفت تو همون و من در رو باز کردم اونقدر هول بودم که با شورت در رو باز کردم پشت در پسر خاله خانوم خانوما و دختر خالش پشت در بودم اومدن داخل همه چیز رو زدن شکستن خاله زنم رو گرفتن کوبیدن کلاً خیلی اتفاقات بدی افتاد من آبروم رفته بود سرم رو نمیتونستم بالا کنم تو چشم من و تو چشم همسرم نگاه کنم زد زیر گوشم قهر کرده رفت بچه را با خودش برد هنوزم که هنوزبعد یکسال برنگشته منو خاله خانمم از ترس اینکه ما رو سنگسار کنند با همدیگه صیغه کردیم و با هم برنامه می رفتیم هر روز با همدیگر بیشتر لذت می بردیم زندگی خوبی در کنار همدیگه داشتیم تااینکه فهمیدیم ادامه راه ما غیر ممکنه برگشت کنار همسر صیغهای خودش ولی من دیگر همسرم برنگشت و زندگیم خراب شد امیدوارم این اتفاق واسه کسی دیگه نیفته و من رو سرلوحه کار خودش قرار بده با تشکر.
نوشته: ساشا
🍃💦Joίŋ➡️ @dasstan85
🍃💦Joίŋ➡️ @dasstan85
🍃💦Joίŋ➡️ @dasstan85
👍2
زنداداشم یلدا
#زن_داداش
سلام
اولین اعترافم را دارم مینویسم
اسمم امیر است 21 سالمه و دانشجوی ترم دو هستم پاییز سالی که گذشت داداشم ازدواج کرد یه واحد تو کوچه خودمون اجاره کرده بود اونجا زندگی مشترکشو با یلدا شروع کرد
داداش استخدام کارخونه ی تولیدی بود کرونا که شایع شد تعطیل شد بیکار شد وسطای اردیبهشت مجبور شدن بیان پیش ما زندگی کنند البته از عید همه خرج و خوراکشون تو خونه خودمون بود فقط برای خواب می رفتند خونه خودشون گاهی هم نمی رفتند یا من می رفتم یا خالی می موند وقتی به صاحبخونه اطلاع دادند که میریم مستاجر جدید اومد 15 روز فرصت داد تا تخلیه کنند که منو یلدا تو سه روز همه وسایل را کارتن کردیم و اماده شد تو جمع کردن خونه، یلدا با شلوار راحتی و تاپ بود بدون روسری وقتی داداش می اومد یه دامنم میکرد پاش دومین روز بود داداش تا درو زد یلدا گفت درو باز نکن دامنمو پیدا کنم گفتم خب، پیداش نکرد عوضش یه پیراهن بلند تا زانوهاش بود پوشید داداش غذا گرفته بود اومد تا یلدا را دید خندید گفت این چه مدیه مثل ایلیاتی ها خخخخ
یلدا یواشکی اشاره بمن کرد که بخاطر این میپوشم!!
ولی داداش با دستش اشاره کرد درش بیار من دیگه نگاهم به جای دیگری بود که تا رفتم سر سفره دیدم یلدا پیراهنو در اورده
داداش از زمان تعطیلی با ماشینش مسافرکشی می کنه زنگ خورد و هول هول ناهارو خورد پا شد رفت
من چند و چندین بار به بهانه های مختلف یلدا را تو این دو روز مالیده بودم شلوار جین تنم بود بد جوری کیرم اذیت می شد هی جابجاش می کردم همشم شق بود
ندا گفت شلوارک محسنو میکنی؟ گفتم اره اورد راحت شدم داشت یه پوستر بزرگی را تو اتاق خواب میخاشو می کشید گفت بیا کمکم تا پاره نشه عکس برج ایفل بود یکی از میخهای بالا را کشیده بود دومی را میخواست بکشه چهارپایه زیر پاش بود تا کشید اومد پایین من عکسو نگه داشتم میخهای پایین را تا خواست بکشه باسنش چسبید به کیرم که حالا ازادانه سیخ شده بود دیدم الکی به میخ زور می زنه هی کونشو به کیرم که روشکمم خوابیده بود فشار میده
یه دستمو اوردم پایین تا کونشو کمی شل کرد کیرمو فشار دادم رفت لای پاش تا کیرم خورد به چاک کصش رام شد و خودشو ول کرد تو بغلم گفت امیر چه سفته؟!! که سینشو تو مشتم گرفتم سرشو چرخوند لب تو لب شدیم عکسو ول کردم تخت را جمع کرده بودیم خوابوندمش زمین میخواستم از کون بکنم گفت مگه کصمو دوس نداری ؟ گفتم آخه اون مال داداشه (یه داستانی خونده بودم زنداداشو از کون می کرده چون کص امانت داداش بوده ، یاد اون بودم) یلدا گفت هردوش مال خودته مگه تموم میشه کوصمو بکوون از کون بدم میاد منم خدا خواسته خیلی خوشحال تر شدم از ترس اینکه مامان یه موقع نیاد آخه زنگ زده بود میام کمک خیلی زود لخت شدیم گفتم بیا روم اذیت میشی گفت نه دوس دارم زیرت کص بدم تا اینو گفت من دیگه خودمو نشناختم انگار دنیا را بمن دادند کصش خیلی تنگ، سفت و آبدار و گرم بود
من قبلا دو بار کص گاییده بودم که هردو دختر دانشجو بودند ولی کصشون گشاد بود ولی یلدا انگار کیر تو کصش نرفته بود خیلی زود ابم اومد ولی یلدا نیمه راه موند میدونستم باید ارضاش کنم خوشبختانه کیرم شل نشد اولش کمی سخت بود برام ولی عادی شد یلدا چرخید اومد روم ابش اومد حالا من برای بار دوم داشتم با لذت می کوبیدم که بعد مدتی باز ابمو ریختم تو کص زنداداشم …
یکبارم تو خونه خودمون گاییدمش ولی خونه خلوت نمیشه هردو خیلی معذبیم
کیر من از کیر داداشم بزرگتره البته کیرم معمولیه مال داداش کوچیکه یلدا می گه 10 سانته بیخشم نازکه ولی مال من هرچه میره بیخ کلفتره بلندیشم حدود15 سانته چند بار تا استانه گاییدن رفتیم ولی فرصت نمیشه
نوشته: امیر
🍃💦Joίŋ➡️ @dasstan85
🍃💦Joίŋ➡️ @dasstan85
🍃💦Joίŋ➡️ @dasstan85
#زن_داداش
سلام
اولین اعترافم را دارم مینویسم
اسمم امیر است 21 سالمه و دانشجوی ترم دو هستم پاییز سالی که گذشت داداشم ازدواج کرد یه واحد تو کوچه خودمون اجاره کرده بود اونجا زندگی مشترکشو با یلدا شروع کرد
داداش استخدام کارخونه ی تولیدی بود کرونا که شایع شد تعطیل شد بیکار شد وسطای اردیبهشت مجبور شدن بیان پیش ما زندگی کنند البته از عید همه خرج و خوراکشون تو خونه خودمون بود فقط برای خواب می رفتند خونه خودشون گاهی هم نمی رفتند یا من می رفتم یا خالی می موند وقتی به صاحبخونه اطلاع دادند که میریم مستاجر جدید اومد 15 روز فرصت داد تا تخلیه کنند که منو یلدا تو سه روز همه وسایل را کارتن کردیم و اماده شد تو جمع کردن خونه، یلدا با شلوار راحتی و تاپ بود بدون روسری وقتی داداش می اومد یه دامنم میکرد پاش دومین روز بود داداش تا درو زد یلدا گفت درو باز نکن دامنمو پیدا کنم گفتم خب، پیداش نکرد عوضش یه پیراهن بلند تا زانوهاش بود پوشید داداش غذا گرفته بود اومد تا یلدا را دید خندید گفت این چه مدیه مثل ایلیاتی ها خخخخ
یلدا یواشکی اشاره بمن کرد که بخاطر این میپوشم!!
ولی داداش با دستش اشاره کرد درش بیار من دیگه نگاهم به جای دیگری بود که تا رفتم سر سفره دیدم یلدا پیراهنو در اورده
داداش از زمان تعطیلی با ماشینش مسافرکشی می کنه زنگ خورد و هول هول ناهارو خورد پا شد رفت
من چند و چندین بار به بهانه های مختلف یلدا را تو این دو روز مالیده بودم شلوار جین تنم بود بد جوری کیرم اذیت می شد هی جابجاش می کردم همشم شق بود
ندا گفت شلوارک محسنو میکنی؟ گفتم اره اورد راحت شدم داشت یه پوستر بزرگی را تو اتاق خواب میخاشو می کشید گفت بیا کمکم تا پاره نشه عکس برج ایفل بود یکی از میخهای بالا را کشیده بود دومی را میخواست بکشه چهارپایه زیر پاش بود تا کشید اومد پایین من عکسو نگه داشتم میخهای پایین را تا خواست بکشه باسنش چسبید به کیرم که حالا ازادانه سیخ شده بود دیدم الکی به میخ زور می زنه هی کونشو به کیرم که روشکمم خوابیده بود فشار میده
یه دستمو اوردم پایین تا کونشو کمی شل کرد کیرمو فشار دادم رفت لای پاش تا کیرم خورد به چاک کصش رام شد و خودشو ول کرد تو بغلم گفت امیر چه سفته؟!! که سینشو تو مشتم گرفتم سرشو چرخوند لب تو لب شدیم عکسو ول کردم تخت را جمع کرده بودیم خوابوندمش زمین میخواستم از کون بکنم گفت مگه کصمو دوس نداری ؟ گفتم آخه اون مال داداشه (یه داستانی خونده بودم زنداداشو از کون می کرده چون کص امانت داداش بوده ، یاد اون بودم) یلدا گفت هردوش مال خودته مگه تموم میشه کوصمو بکوون از کون بدم میاد منم خدا خواسته خیلی خوشحال تر شدم از ترس اینکه مامان یه موقع نیاد آخه زنگ زده بود میام کمک خیلی زود لخت شدیم گفتم بیا روم اذیت میشی گفت نه دوس دارم زیرت کص بدم تا اینو گفت من دیگه خودمو نشناختم انگار دنیا را بمن دادند کصش خیلی تنگ، سفت و آبدار و گرم بود
من قبلا دو بار کص گاییده بودم که هردو دختر دانشجو بودند ولی کصشون گشاد بود ولی یلدا انگار کیر تو کصش نرفته بود خیلی زود ابم اومد ولی یلدا نیمه راه موند میدونستم باید ارضاش کنم خوشبختانه کیرم شل نشد اولش کمی سخت بود برام ولی عادی شد یلدا چرخید اومد روم ابش اومد حالا من برای بار دوم داشتم با لذت می کوبیدم که بعد مدتی باز ابمو ریختم تو کص زنداداشم …
یکبارم تو خونه خودمون گاییدمش ولی خونه خلوت نمیشه هردو خیلی معذبیم
کیر من از کیر داداشم بزرگتره البته کیرم معمولیه مال داداش کوچیکه یلدا می گه 10 سانته بیخشم نازکه ولی مال من هرچه میره بیخ کلفتره بلندیشم حدود15 سانته چند بار تا استانه گاییدن رفتیم ولی فرصت نمیشه
نوشته: امیر
🍃💦Joίŋ➡️ @dasstan85
🍃💦Joίŋ➡️ @dasstan85
🍃💦Joίŋ➡️ @dasstan85
👍3