دارکوب
126 subscribers
75 photos
23 videos
29 files
4 links
مثل دارکوب روی زندگی خودم و دیگران نوک میزنم و ازشون داستان درمیارم..داستانها بصورت دو هفته یکبار نوشته میشود.
آدرس کانال
castbox:https://castbox.fm/va/5306773
بصورت صوتی در کانال دارکوب در castbox گذاشته میشود.
Download Telegram
ولی هزار کیلومتر پایین‌تر به سمت جنوب توی بندرعباس ما بعدازظهر همان روز آخرین امتحان دبیرستان داده بودیم. ناهار خورده نخورده بی‌تاب و مشتاق بریده یک روزنامه ورزشی راهی تمرین شده بودیم.
از ترافیک کمربندی خلاص می‌شوم و توی بلوار امام حسین با سرعت به سمت شرق می‌رانم و از شهر خارج می‌شوم.
عاشورآن روز رفته بود دکه کنار سینما شهرزاد بندر پول روزنامه را  پیش‌‌پیش داده بود و دکه‌دار  دست از دایره شیشه‌ای دکه بیرون آورده و گفته بود«چطوری پس تو هم روزنامه خون بودی»
و او با خنده خبری که منتظرش در روزنامه بود شفاهی به دکه دار گفته بود که باورش نکرده بود.
گذاشته بود به وقتش فردا بعداز ظهر از کار ماهی پاک کردن بازار ماهی که فارغ شد  برود سر راه روزنامه را بگیرد و بعد سوار اتوبوس خط واحد کمربندی بشود.
توی اتوبان به جلو خیره شده‌ام و جلوی دانشگاه هرمزگان می‌پیچیم داخل قبرستان باغو.با آن مراسم تشیع، قطعه خاکسپاری‌ و جای قبرش عین مهر توی مغزم کوبیده شده است.
راننده موسسه اطلاعات بندرعباس  آن صبح کذایی رفته بود ترمینال مسافربری تا از اتوبوس ایران پیما که دیروز از تهران راه افتاده بود بسته روزنامه‌ها را بگیرد و بیاورد چهارراه فاطمیه تفکیک کند که سهمیه دکه کنار سینما را با موتور برایش ببرد.
دکه دار وقتی روزنامه را دست عاشور می‌دهد بیرون می‌آید و عاشور را بغل می‌کند و برای تبریک شانه‌هایش را از روی پیراهن مانتیگلش  می‌بوسد، پیراهنی که هنوز بوی عرق و ماهی می‌داد.
ما بودیم و یک رویا که چفت بغلش کرده بودیم ،پسربچه تهرانی شب خواب فرشاد پیوس را دیده  و صبح راه افتاده بود تا عکس تمام قدش را از وسط روزنامه دربیاورد و بزند  سینه دیوار اتاقش ولی ما آن روز منتظر یک تکه خبر درانتهای لای آخر روزنامه در بخش ورزش شهرستانها بودیم.
دقیقا هلاک همان چهار خط خبر با دو عکس کوچک انتهای صفحه چهارم.
عکسی که عاشورسرش را خم کرده و گذاشته بود استاندار مدال طلای قهرمانی  را گردنش بیاندازد و بعد عکس دسته‌جمعی با کاپ قهرمانی محلات بندرعباس که از دست شهردار گرفته  و بعد با صادقو با هم بالای دست برده بودند.
تو پس‌زمینه عکس کل تیم قهرمان موسی و ردیف جلو عاشور وسط استاندار ،شهردار و رئیس تربیت بدنی استان دیده می‌شد.
. عکس را روی صفحه گوشی‌ام بزرگ می‌کنم که خوب چهره شاد خودم و لبخند زیبای عاشور را ببینم‌
همان لبخندی که پایان خواب آن شب روی لبهایش دیده بودم.در خواب در فضای مه‌آلود عاشور روی تخت پادشاهی نشسته بود و سانتاگو برنابئو ،یوهان کرایف و جمعی از بزرگان فوتبال دنیا دست به سینه دو طرف ایستاده بودند.
 با دست خرده برگها و گردوخاک قبرش را کنار می‌زنم و از بالا شیشه گلاب را روی سنگ سیاه مزار می‌ریزم.
گلاب آرام آرام پایین می‌آید گودی کلمات انالله اناالیه راجعون  را پر‌می‌کند زیرترمی‌آید به کلمات(عاشور جمالی فرزند علی)سرازیر می‌شود.
 با دست  گلاب روان را روی (زاده شهریور1342وفات دی1402) می‌کشانم.مانده گلاب توی شیشه را روی شعر(عاشور ستاره بود،یک دم در این ظلام درخشید و جست و رفت)که در انتهای سنگ حکاکی شده می‌ریزم و بغضم می‌ترکد.قطعه‌ای که یکی از بچه ها از سروده‌های شاملو پشت زرورق سیگار وینستون نوشته و دست سنگ تراش مزار داده بود.به عصا تکیه می‌کنم و بلند می‌شوم،با پشت دست خیسی چشمانم را می‌گیرم. سر می‌چرخانم سمت غرب ، خورشید در حال پایین رفتن است نیمه‌اش پایین کوه پنجعه‌علی و نیم‌دیگر زردی‌اش ریخته روی سر ساکنان محله دوراهی ایسینی.

اسحق دریوش
۱۹ابان چهارصد و‌چهار
 
2👏2
یلدائی(۲)
از مجموعه یلدائی‌ها

 گیس سفید کمی از گوشه چارقدش بیرون گذاشت و عینک نهاد روی چشم سرمه‌کشیده‌اش.کاسه انار دانه شده، چند قاچ هندوانه و دو چای داغ بیدمشکی توی سینی نقره چید.استکان کمر باریک توی نعلبکی گلدار ضرب گرفت و بخار چای به نرمی شروع کرد رقصیدن.دست به کمر آرام بلند شد.سینی را جلو گرفت،چادر گل‌دار سفید به سر با عصای چوبی‌اش راه افتاد.باران شروع کرد باریدن و پیرزن در خیال  و پشت نم اشک مرد محو شد.مرد خیسی چشمانش را  گرفت و با دست برگهای زرد  روی قبری که کنارش نشسته بود کنار زد.گلاب  پاشید و با بغض گفت:«مادر یلدا مبارک»

اسحق دریوش
بیست و نهم آذر چهارصدوچهار
1
روح کبود

شب از نیمه گذشته بود.
مرد موتورسیکلت را توی حیاط پارک و آرام پیاده شد.
از راه پله که بالا می‌رفت دل‌آشوبه داشت.
پشت درب آپارتمان خم‌شده بود و بند پوتین خاکی را  باز می‌کرد..
زن گوشه چادر مشکی به دهان گرفته در را نیمه باز نگه‌داشته و نظاره‌اش می‌کرد..
وارد سالن که شد سردی ، سکوت خانه ، غذا و سفره دست نخورده روی میز دل‌‌آشوبه‌اش را بیشتر کرد.
مرد دست و‌ صورتش که شست حوله بدست پرسید:«کجاست؟فردا مگه امتحان نداره؟»
زن در آشپزخانه قوری روی کتری گذاشت و آهسته گفت:«دوستش رفته راهپیمایی و کتک از دست مامورها خورده.
عکس کمر و پاهای کبودش براش فرستاده...دیگه خودت می‌شناسیش»
مرد از لای در اتاق نیمه تاریک دختر شانه‌هایش را دید که زیر ملافه می‌لرزید.
نیم نگاهی به باتوم تکیه به دیوار انداخت. سیگار و فندک به دست در بالکن را باز کرد.
یاد شب‌های شش ماه  پیش افتاد که دختر هر نیمه شب نخوابیده به پیشوازش می‌آمد و با چشمانی که می‌درخشید درآغوشش می‌گرفت.
آرام در گوشش زمزمه می‌کرد :«عشقی بخدا  دوستم تو دبیرستان میگه ما به بابات افتخار می‌کنیم‌چون برای کشورش می‌جنگه»
دود سیگار که به هوا فرستاد.دل‌آشوبش بالا آمد و تلخی به دهان و اشک به چشمانش ریخت.کمرش خم شد و دست به نرده‌های بالکن گرفت و به شهر خفته زیر دود چشم دوخت.

اسحق دریوش
هفدهم دی ماه چهارصد و چهار
3🔥1
از سری ماجراهای «آلبرت و‌ ملیسا»
قسمت اول:
«من صاحب حیوان خانگی می‌شوم.»

وقتی کارتون بل و سباستین را توی قاب تلویزیون رنگی خانه همسایه دیدم چشمانم گرد و سرجایم میخکوب شدم .
بخاطر بل یعنی همان سگ سفید بزرگ و پشمالو که قد و هیکلش بزرگتر از سباستین بود تصمیم گرفتم که هرجور شده حیوان خانگی داشته باشم.
خیلی طول نکشید که از این تلاش مایوس شدم.
حرفش را که پیش کشیدم‌ ملاقه ننه تو سرم خورد که فلان فلان شده پدرت تو گرما و شرجی بندر به زور میتواند نان شما یعنی من و چهار برادر و سه خواهر را مهیا کند و اینکه شب گرسنه نمی‌خوابیدیم برویم خدا را شکر کنیم.
به خاطر همین به این نتیجه رسیدم که عطای داشتن حیوان خانگی را به لقایش ببخشم.
ولی مگر قیافه سگ پشمالو با آن دهان نیمه باز خندان با قرمزی زبانش عمرا از جلوی چشمم کنار می‌رفت.
نیمه تلاشی برای آوردن توله سگ زخمی و کثیفی از کوچه کردم که ننه همان در ورودی خانه خودم و توله سگ را با جارو انداختمان بیرون.
از اینکه ساحت مقدس خانه که همه جایش مادر دعا و پدر نماز خوانده بود به نجاست سگ آلوده کرده بودم احساس گناه می‌کردم.
با همین فرمان گربه هم نشد که نشد.
ولی حرف خانم بهرامی معلم کلاس اولم که همیشه می‌گفت در اوج نداری و فقر و بی‌چیزی نگاه کنید که چی دارید و از آن برای خودتان رویا بسازید توی گوشم صدا می‌کرد.
من هم که تخیلم در حد لالیگا بود رفتم سر وقت داشته‌های زندگیم که ببینم از کدام موجودات اهلی و وحشی خانه منظور همانی که بگفته خانم بهرامی دارایی‌های موجود زندگی من بود بتوانم نام حیوان خانگی خودم بگذارم.
از مورچه‌ها که زود قطع امید کردم چون بس که تعدادشان زیاد بود نمی‌شد یک جفت جدا کرد. چون همه یک شکل و تشخیص نر و ماده بودنشان هم کار من و تخصص من نبود.
نه اینکه پی‌ این جداسازی نبودم، رفتم ولی نشد یعنی اینکه دیدم مورچه‌ای چیزی برداشته و هن هن کنان روی دوش می‌برد گفتم قاعدتاً این مرد خانه‌ است و آن یکی مورچه که از این بینوا تحویل گرفته بانوی منزل.
این دو را جدا کردم گفتم این شدند یک‌جفت ولی ای دل غافل که بانو تو زرد از آب در آمد.
عین تیر از کمند گریخت و خانه اهدایی من را ترک کرد و غذای خانه و دسترنج مردک بیچاره را بر دوش گرفته و به مورچه سومی داد و راهش را گرفت و رفت.
گفتم یا زنک مشکل دارد یا از بیخ و بن روش من اشتباه است.
خلاصه طبع من به این زندگی شرتی‌پرتی مورچه‌ها نساخت.
مرغ و خروس‌های مادر که عمرا بشود طرفشان رفت چون خط قرمز و حوزه استحفاظی خودش بود.
سوسک و حشرات هم با یک هفته و ده روز عمرشان کفاف دوستی با من را نمی‌داد.
مانده بود دو‌تا مارمولک که دور و بر مهتابی و سقف چوبی خانه‌ در رفت و آمد بودند.
به این خاطر از بل سلاستین با آن هیکل سفید و دهان نیمه باز خندان من رسیدم به آلبرت و ملیسا یک جفت مارمولک زرد و‌خاکستری که تنها شباهتشان همان دهان خندان و قرمز رنگ با این تفاوت که این دو زبان خیلی درازی هم داشتند.

.....ادامه دارد
از سری ماجراهای «آلبرت و‌ملیسا»
قسمت دوم:
«زن و شوهر دعوا کنند ابلهان باور کنند.»

آلبرت از پشت مهتابی بیرون آمد و مگسی را که توی سینه دیوار آجری تنها نشسته بود و دستهایش را روی هم می‌کشید دید می‌زد.
مسیر حرکتش را  دنبال کردم، آرام آرام به طعمه نزدیک شد.انگار شیری بخواهد غزالی را که در طبیعت می‌چرد صید کند.
دو روزی بود ملیسا هم از پشت مهتابی رفته بود جایی زیر درز سقف چوبی خودش را گم و گور کرده بود.
حالا شاید به قهر خانه پدری. حسابی از دست آلبرت آتشی شده بود. ...زیرلب گفت: همه مارمولکهای نر عین هم هستند، یکی از یکی هیزتر.
حالا آلبرت به مگس رسیده بود به یک جهش ناگهان مگس خوشگل را به زبان گرفت ولی قورت نداد. رفت سمت درز سقفی که ملیسا چند شب پیش آنجا غیبش زده بود.
لحظه ای نگذشت که آلبرت و ملیسا با هم از درز سقف بیرون آمدند و خزیدند سمت قاب مهتابی.آلبرت جلو و ملیسا پشت سر و مگس که حالا در دهان ملیسا بود. ظاهرا کادوی آلبرت کار را در آورده بود. کارساز بود...
من هم که بی‌خوابی به سرم زده بود روی حصیر کهنه خانه پدری دراز کشیده بودم و چشم به سقف داشتم. از اینکه این دو حیوان خانگی‌ام آشتی کردند خوشحال بودم.

از سری. ماجراهای (آلبرت و ملیسا)
اسحق دریوش
فروردین ۱۴۰۵
زنده‌باد خرابی

مرد در چوبی که پشت سرش بست صدای گریه بچه بلند شد.
با شصت پای از جوراب بیرون زده کفش را سراند و خم شد روی پله اول و‌پاشنه کفش را کشید.
روی پس زمینه شیون طفل صدای زن آمد:«شیرخشکش تموم شده و تو خونه هم غیر نون هیچی نداریم.»
به سختی کمر راست کرد ، سیگار به لب گذاشت و پا به پله دوم گذاشت.
پاشنه دومی را نکشیده زن از لای در پلاستیکی را پشت سرش تکان داد«آشغالی که نیست همینو ببر سرکوچه حداقل خونه بو نگیره»
مرد چند کاغذ نقش و طرح گچ‌بری را توی گونی برنج طبیعت کنار استانبلی، ماله ، تیشه و تراز گچ‌کاری هل داد.
گونی را دست به دست کرد و کبریت کشید.
پک اول را عمیق تو کشید و از همان پله دوم دست دراز کرد و بی‌آنکه با زن چشم در چشم شود پلاستیک را قاپید و سر برگرداند و پا به پله سوم گذاشت.
به حیاط خاکی که پا گذاشت با پشت دست زیر دماغش را بالا کشید.
زن همسایه کنار شیرآب لباسهای چرک توی لگن پلاستیکی را چنگ می‌زد.
او را که دید چادر سرش را پناه صورت گرفت.
مرد از کنار در مستراح که گذشت به همسایه که خمیده و آفتابه بدست به سیگارش پک می‌زد سلام کرد.
نهایت از بین چند جوجه که مرغی را دنبال می‌کردند و به زمین خالی نوک می‌زدند پا به کوچه گذاشت.
به سمت راست کوچه نگاه کرد خیابان و رفت و آمد ماشینها پیدا بود.
پیرمرد صاحب سوپرمارکت کارتن ذغال ، سیب‌زمینی، پیاز و گوجه را جلو در می‌گذاشت.
چشم می‌چرخاند و تک‌تک عابرین را سلام و احوالپرسی می‌کرد.
مرد دست روی جیب خالی گذاشت و یادش آمد که کارت بی‌موجودی یارانه را هم گرو پیش پیرمرد گذاشته است.
به سمت چپ پیچید که برود تا انتهای کوچه و از لاین بعدی دور بزند تا به خیابان برسد.
راه که افتاد و به اولین تیر برق که رسید خواست پلاستیک آشغال را بگذارد که نوشته«همسایه محترم از اینکه اینجا آشغال نمی‌گذارید ممنون و متشکریم»را دید.
پلاستیک را در مشت فشرد و به راهش ادامه داد.

موتوری از روبرو می‌آمد مرد جلویی سربند زردی بسته بود و میله پرچم روی شانه پشت سری بود از کنارش که رد شدند شنید :«باید برج خلیفه رو بزنند.باید مادرشونو ب.گ.ا.ن ...»
به زمین خالی میان کوچه رسید خواست پلاستیک را پرت کند بین گربه‌هایی که بین پلاستیک‌های پاره می‌لولیدند که نوشته«بر پدر و‌مادرت لعنت آشغال نریز»با رنگ اسپری مشکی دید و منصرف شد‌
چند قدم پیش رفت .
وانت نیسانی که از ته کوچه می‌آمد کنار پایش ترمز کرد راننده گردن کشید و سرش آمد چسبید به سینه کارگری که کنارش نشسته بود و گفت:«کارگر ساده برای آواربرداری و تخلیه نخاله بدو بیا،هستی برو بالا»
یاد ابزار ، طرح‌ و گچ‌کاری‌های نقش شده با دست هنرمندش افتاد.
پک عمیقی به سیگارش زد ، انداخت و پاسارش کرد و گفت:«نه قربان من گچ‌کارم ...»
حرفش تمام نشده بود که در گردوخاک برآمده از وانت که پر گاز راه افتاده بود به سرفه افتاد.
به ته کوچه رسید پیچید در لاین بعدی پا تند کرد تا به خیابان رسید.
ردیف کارگرها و استادکارها هر کدام آجر و سنگی زیر نشیمن گذاشته و پا در جوی خشک خیابان منتظر کسی بودند تا ببردشان سرکاری.
کنار پیرمرد کاشی‌کار که ابزارش در گونی بود جا گرفت و چشم به ماشین‌های عبوری دوخت.
هر ماشین که سرعت کم می‌کرد و سمت ردیف بیکاران می‌گرفت کارگر و استادکارها بودند که می‌دویدند و با اشاره راننده هجوم می‌آوردند که زودتر جا بگیرند.
چند تایی ماشین آمد و رفت و مرد مانده بود و پیرمرد کاشی‌کار.
آفتاب به میانه آسمان رسیده و مستقیم می‌تابید.
صدای شیون طفل و سلام و علیک مکرر صاحب سوپرمارکت به دلش غنج زد.
همان وانت نیسانی قبلی رسید که چند کارگر با بیل و کلنگ به دوش پشت آن جا خوش کرده بودند.
کنار او و پیرمرد ایستاد و راننده باز گردن کشید سمتشان:«کارگر روزمزد تخریب و خاک برداری بدو بالا ...»
بعد ته سیگارش را سمت مرد پرت کرد و با صدای بلند گفت:«ساخت و ساز خبری نیست فقط تخریب و آوار برداری»
مرد نیم نگاهی به پیرمرد کرد که نیم خیز بلند شده بود و با شرم گونی ابزارش را پشت سر گرفته بود.
مرد به سختی بلند شد در حالی که پلاستیک آشغال هنوز در مشتش بود. رفت سمت ساختمان نیمه کاره.
زیر نوشته «آشغال نریز مادر ج.ن.د.ه...»پلاستیک را پرت کرد سمت دیوار خرابه و پرید پشت وانت و کنار پیرمرد کاشی‌کار و کارگران تخریب ایستاد.

اسحق دریوش
۲۵اردیبهشت ۴۰۵
ملایر
کله قند و تیشه بله‌برون

کله قند را پدر داماد تو مسیر از یزد خریده بود.سرش را با گل تزیین و دور تن خوش عطر و‌ بویش را توری سفید پوشانده بودند.
خلاصه اگر برای کت و شلوار داماد فقط یک‌جا رفته و ست کامل را با یک بار رفتن اتاق پرو انتخاب کرده بودند.
کله قند عزیز را یک راسته خیابان نبات‌فروش‌های یزدی را زیروبالا کرده بودند که کله قند فخیمه را با ترتیبات خاص و‌ مراسمی در خور شأن و منزلتش خریده بودند.
با سلام و صلوات آورده کنار آینه و شمعدان جا داده بودند.
نیم‌ساعت قبل مراسم کاشف به عمل آمد که ای دل غافل این کله قند محترم باید با ابزاری تکه کنند.همینجوری هم نمی‌شود که وسط مراسم مادر عروس برود از توی آشپزخانه دسته هاونی، چکش نجاری یا آچار فرانسه بیاورد بدهد. دست یکی از طایفه داماد که بکوبد بر فرق سر مبارک کله قند.
این شد که باز تیمی شامل داماد و عروس و خاله از اردوگاه عروس و یک مبارز پای کار از لشکر داماد یعنی عمه تشکیل شده بود که بروند تیشه مخصوص را ابتیاع کنند.
توی ترافیک مرکز شهر داماد هلاک شده بود که جای پارک پیدا کند بعد تک تک مدل تیشه‌ قندشکن از چشم تیزبین خاله عروس به دیده استحکام و زیبایی و نظر استطاعت بین عمه داماد دور نمانده بود.
خاله عروس گفته بود که مراسم بله‌برون دختر فلانی مگر یادتان نیست که تیشه اینقدر زپرتی بوده که تا عموی داماد بالا برده و خورده بوده به تن مبارک کله قند سر تیشه از تنش جدا و پریده بر سر پدر عروس فرود آمده بود
سر شکافته و خون و ریزی به‌پا شده بود که بیا و ببین چون پدر غروس که از مراسم قبلی تعیین سکه مهریه و مبلغ شیربها دل پری داشته
که نتوانسته عدد سکه را همانی که در متن مذاکرات قبلی در تیم کارشناسی تعیین شده بود بکند سر تیشه را بر آینه و شمعدان کوبیده بود.
هیچی دیگه بله‌برونی که می‌توانست به خوبی و خوشی به عروسی ختم شود بخاطر یک انتخاب ناصحیح و دور از نظر کارشناسی متخصصین امور به بلوا و صحن پاسگاه و دادگاه بدل شده بود.
خلاصه خاله عروس چشم در چشم عمه داماد کرده و گفته بود که انتخاب تیشه قندشکن بله‌برون را به همتای انتخاب عاقد جدی بگیرند.
این شد که تیشه فولادی به استحکام و گل‌کاری و توری دوزی شده که روی دسته‌اش جمله«تو جان جانان منی»حکاکی شده بود کنار کله قند جا گرفت.

اسحق دریوش
۲۶اردیبهشت۴۰۵
ملایر
چاقوی زنجانی

بهار و یزدان آخرین سفرهایی که ایران بودند رفته بودند زنجان خریده بودند و سهیلا ذوق می‌کرد هر وقت دست به چاقو می‌شد.
روز عید قربان گوشتها را تکه کرده و بسته‌بندی کرده بود که ببرد همان‌جاهایی که من این سالها هرگز نفهمیدم کجاست و پیگیرش هم نبودم.
از خواب ظهر که بلند شدم که بزنم بیرون رفتم سروقت یخچال.
آب خوردم و دستم رفت سمت فریزر.
این بستنی خامه‌ای سنتی با آن رنگ زرد زیبایش با تکه‌های خامه رویش تا کی باید بیکار گوشه فریزر باشد.
سهیلا خواب بود پس بهترین فرصت است که تکه‌ای بخورم و بسته‌اش هل بدهم پشت وسایل دیگر تو فریزر و اصلا هم معلوم نمی‌شود که من خورده‌ام.
چون که بخاطر قند لب مرز داشتنم مقید به نخوردن نوشابه و بستنی بودم.
چنگال گرفتم توی ظرف. نه کار چنگال نبود.از قاشق استیل هم کاری برنمی‌آمد.
چاقوی زنجانی قاطی ظرفهای شسته نهار به من چشمک می‌زند یعنی ببین این کار کار من است و بس.
سر چاقو را فرو کردم در ظرف بستنی محکم چرخاندم که تکه بستنی جدا کنم که چشمتان روز بد نبیند.
چاقو شکست.
چاقو و سر تکه و شکسته شده روی یخچال و دور از دسترس پنهان کردم و بستنی نخورده زدم بیرون.
یکساعت نشده موبایلم زنگ خورد.
از پشت تلفن «این خونه جن داره چاقو یادمه شستم و گذاشتم کنار ظرفها الان نیست.»
طبق معمول با اندک تهدیدی زود و بشمار سه مجبور به اعتراف شدم و فردا قرار است ببرمش زنجان همان جا و همان چاقوی زنجانی را برایش بخرم.
دفعه بعد یادم باشد بستنی سنتی را با آچار فرانسه تکه کنم‌.

اسحق دریوش
دوازدهم خرداد چهارصد و پنج
پنج ساعت مانده به حرکت به سمت زنجان
جنگ هفتاد و دو ملت

(۱)
پیرزن سر از سجده بلند کرد.تسبیح کنار مهر را برداشت و زیر لب خواند:«خدواندا دو شهید تقدیم دین تو کردم ،تو حاکم بر جهانی شر قوم یهود و خناسان عرب از سر این کشور اسلامی بردار و نابودشان بگردان.»
آمین کم صدایی گفت ، دست به چشمان خیس خود کشید و برگشت به دیوار کنار چشم‌ دوخت.
دو جوان با لباس نظامی کنار پرتاب‌گر موشک از توی قاب با روبان مشکی به پیرزن لبخند می‌زدند.
(۲)
پیرزن عرب سلام نماز را گفت و دست به دعا بالا برد و در حالی که به پهنه صورت می‌گریست نجوا می‌کرد:«خداوندا به پیامبرت قسم ،به ابوبکر صدیقت خداوندا شر این قوم مجوس و عجم از سر بلاد عرب کوتاه کن و آرامش عطا بفرما»
تلویزیون، تصویر زنده سوختن بندر فجیره را نشان می‌داد.
(۳)
پیرزن یهود به سختی خود را به بخش زنان دیوار ندبه رسانده بود سعی می‌کرد سرپا بایستد و آیین دعا را بجا آورد کتاب دعای سیدور را گشود و خواند:«خداوندا به پیامبران بزرگت قسم به یعقوب ، داود و سلیمانت قسم شر این خون‌ریزان که خواهان نابودی این سرزمین هستند از سر قوم یهود بردار»
آمینی گفت و عکسی از لای کتاب درآورد و لب و چشمش را تبرک کرد و به سینه فشرد.جوانی با لباس خلبانی کنار جنگنده به پیرزن لبخند می‌زد.

اسحق دریوش
دوم خرداد چهارصدوپنج
اسحق دریوش: اسحق دریوش: برادر جان

تنها که راه می‌افتم سمت بهشت سکینه،شیشه را بالا می‌کشم و صدای موزیک را حداکثر می‌کنم.
آن آهنگ کذایی با شروع دراماتیکش،طنین ابتدایی و نعره ساکسیفون بعدش ،همانی که بعد چهل و اندی سال و صدها بار گوش دادن باز مو بر تنم سیخ و بغض گلویم را می‌گیرد. احمد می‌دانی کدام را می‌گویم.؟
همان که هر وقت توی منطقه دلگیر و دلتنگ تو می‌شدم از پشت بی‌سیم برایت با بغض دکلمه می‌کردم ، تو که باید یادت باشد.
خاطرت هست دزدکی نوارش را از توی قفسه کتابها درآورده و روی ضبط دو‌کاسته تو گذاشته بودم. در عالم نوجوانی دست به سر زده ،هر چند هیچی ازش نمی‌فهمیدم توی بحرش بودم. تو سر رسیدی و سیلی محکمی زدی و گفتی که هیچوقت داریوش گوش نکن ظرفیتش را نداری که هر کی گوش کرده معتاد شده . در مقابل اعتراض با بغض و گریه من که پرسیده بودم پس من چی گوش کنم.؟ نوار شهرام‌شب پره را انداخته بودی جلویم.سالها بعد این صحنه را بارها پیش زینب و هدی زن و دخترت تعریف کرده و غش غش خندیده بودیم .بله آهنگ «برادرجان داریوش» را می‌گویم.
ماشین دور می‌گیرد و زیرلب می‌خوانم.
«برادرجان نمیدونی چه غمگینم/نمیدونی نمیدونی گرفتار کدام طلسم و نفرینم»
احمد یکبار نشد روبرویم بنشینی و بی‌ادعا و بی‌آنکه زمین و زمان را مقصر بدانی جواب دهی چرا دچار این عقوبت شده‌ایم.
آن نوجوانی به فنا رفته ابتدای انقلاب بعدهم که تخریب‌چی شدی و من شیدای تو مهندسی عمران دانشگاه تهران را نیمه کاره رها کردم.
آن روزها پا جا پای تو گذاشتم ولی بعد خط‌مان جدا شد من اهل ساختن سنگر و پل بودم و جانم در می‌رفت اگر چیزی که ساخته بودم خراب شود هر پلی که روی کارون با بچه‌های مهندسی می‌زدیم ساعتها نقشه ، طرح و محاسبه داشت عین گل شاهزاده کوچولو عمری پاش رفته بود ولی تو با قبیله‌ات تشنه تخریب ، خون و کشتار بودید و نابود می‌کردید هم مال عراقی‌ها را هم بی‌محابا مال خودمان را.اینکه لشکر برود گردان برگردد اینکه فوج فوج جوان روی میدان مین رفته تا معبر بازگردد خم به ابروتان نمی‌آورد.
توی اتوبان ستون دودی از سمت چپ بلند شده ،جایی توی کمالشهر را زده‌اند دیگر این روزها آمار مناطقی که بمباران شده از دستم در رفته است.
احمد خاطرت هست نقشه معارضات طبیعی منطقه را تو سینه‌ات کوبیدم و گفتم : «حاحی ببین نیاز به اینهمه کشته نیست این راه و این روش» ولی به گوشتان رفت نرفت خوب.بعدها گفتی که با خط امام زاویه دارم چه زاویه‌ای فقط بخاطر اینکه تو قرارگاه لشکر پشت بچه‌های ارتش درآمده بودم که جنگ راه ،روش و اسلوب خودش را دارد .هر جنگجویی باید عقب‌نشینی ،صلح و مذاکره هم بلد باشد بلد نیست خشاب غلاف کند و خفه‌خون بگیرد و بنشیند کنار که کاربلد مذاکره و وفاداران وطن بروند پای میز بشینند و صلح کنند.تا قیامت که نمی‌شود جنگید.
از اتوبان خروجی بهشت سکینه را تو می‌روم و سرعتم را کم می‌کنم.
بعدها ما شدیم بی‌تدبیر و خون به جگر کنندگان پیر جماران شما شدید همیشه انقلابی دو آتشه.ما می‌ساختم شما پشت سر این جا و آن جا فتنه می‌کردید ما سد ، ریل و جاده می‌ساختیم شما چمدان چمدان دلار می‌دادید که مثلا هلال شیعی درست کنید.
آخر این چه روش این چه فرمولی است که دشمن دشمن ما دوست ما همین شد که هر که آمد به آمریکا و اسرائیل فحش داد شد رفیق گرمابه و گلستان،آخرش هم تو زرد و جاسوس درآمد.
باز طنین آهنگ به خودم می‌آورد.«برادر جان دلم تنگه/دلم تنگه از این روزهای بی‌امید/از این شبگردی‌های خسته و‌مایوس»
احمد روز سیزده‌به‌در پل B1را زدند پل بیلقان را می‌گویم همان که شبی زنگ زدی گفتی هرچند از من دلگیری ولی بلوار شورا را که آمده بودی نماد عظمت مهندسی ایرانی انگار سر از خاک درآورده است.احمد ساختن سخت است تخریب به آنی دعوای من و دوستانم با شما و دوستانتان همین است بلوط زاگرس پنج سال طول می‌کشد تا پنج سانت سر از خاک دراورد ستونهای پل ده سال طول کشید که سراز خاک درآورد.
مثل همیشه این روزها کنار غسالخانه انبوه جمعیت است ، دوازده قاب روی دوازده تابوت روی دوش مردم عین دوازده قایق روی دریا کنار هم در همهمه الله‌اکبر و لاالله الا الله مردم می‌روند که در ساحل قطعه‌ شهدا پهلو بگیرند.دوازده عضو یک خانواده کنار هم که دیشب تو ویلای سهیلیه هدف قرار گرفته‌اند.
یادت آمد همان روزهای که نامه پشت نامه می‌زدم تا سیمان سهمیه بگیرم شما برای شهرهای زیر زمینی‌تان تمام ظرفیت کارخانه را گرفته بودید می‌دانی کجا را می‌گویم بیدگنه را .همان جا که می‌گفتی خانه خودت می‌دانی.
احمد اگر آن شاخ و شانه کشیدن این چهل و پنج سال برای عالم و آدم شماها نبود شاید این دوازده نفر و چند صد نفر که این روزها کشته شده زنده بودند.
فتح‌الله کارگر کارگاه از همین محله حصار زیر پل بود حقوق‌شان عقب افتاده بود حتی علی‌الحسابی نبود که زندگیشان از
اسحق دریوش: تب و تا نیوفتد ولی سرکار می‌آمدند.احمد می‌دانی چرا؟
اسحق دریوش: روزی برگشت به من مدیر پروژه گفت:«مهندس بچه‌ام تو مدرسه با افتخار گفته که بابام و دوستاش دارند این پل را می‌سازند پول هم نباشه ما تا روز افتتاح پای کاریم.
وقتی پل را زدند با داد و بیداد وادارشان کردم که بروند به خانه‌شان سر بزنند بر سر قطعات بتونی پل چون تن‌ بی‌جان بچه‌هایشان می‌گریستند.
پیاده می‌شوم و چند قدمی همراه می‌شوم و راه کج می‌کنم تا دور بزنم بیایم سر مزار تو.
حالا یکماه بیش شده که نه غروب‌ و نه شب که صبح اول وقت می‌آیم و گله‌گی‌هایم را می‌کنم و برمی‌گردم.
این هم نگویم که می‌ترکم.
احمد ماها که می‌سازیم هیچ وقت به حساب نیامده‌ایم ولی از رو نرفته‌ایم مگر وقتی با بچه‌های جهاد جان‌پناه و پل‌های متحرک یک شبه ‌می‌ساختم کسی از ما نامی برد ولی کسی که آرپی‌جی به دوش می‌کشید قهرمان مردم بود همیشه همین بوده و هست.
کی از دستیار ایرانی سازنده پل ورسک یاد می‌کند.؟چه‌کسی نام طراح میدان آزادی یادش هست.؟ مردم فقط آنهایی که دست به شمشیر و اسلحه بردند در خاطرشان مانده.
احمد قبول کن که مدال هیچ فتحی به گردن ما نینداخته‌اند.
دیشب حاج مصطفی را که یادت هست با بچه‌های مسجد چهارراه محل را بسته بودند با پرچم ، علم و گارد ریل. ترافیکی شده بود که بیا و ببین. تو معطلی شیشه را پایین آورده بودم از ماشین کناری دختربچه‌ای برای‌ام دست تکان می‌داد با لبخند جوابش را دادم.دست دراز کردم و شکلاتی توی ماشین بود که تعارفش کردم مادرش تشکر کرد و گرفت. دختر با شیرین زبانی قند تو دلم آب می‌کرد. نوبت بازرسی ما که شد حاجی چفیه به گردن ،چهره پوشیده و چراغ قوه بدست من را شناخت.عقب رفت پچ پچی بین خودشان کردند و شنیدم که می‌گفتند :«ایشون داداش سردار شهید ...»تا بخودم جنبیدم گل ریختند سر ماشین و دو‌ میله با پرچم داخل ماشین گذاشتند.محبت داشتند ولی احمد خون به جگرم شد پدر دختربچه ماشین کناری شکلات را توی ماشینم پرت کرد و بچه ترسیده از صورت پوشیده حاج مصطفی را محکم به آغوش گرفته بود.اگر تو مشتاق و شیفته این بند و بساطی من تشنه همان لبخند کودکانه بچه‌های این سرزمینم.احمد من این گل‌به‌سر ریختن و تاج افتخار به سر نهادن را هیچ وقت نخواسته بودم چه زمانی که پا در رکاب تو بودم چه سال ۸۸،۹۶،۴۰۱و چه همین دی سال گذشته.
ببین چه کرده‌ایم که آیدا حتی برای پایان مهلت اقامتش در همین ارمنستانی که هیچ ندارد حاصر نیست حتی برای ده روز اینجا بیاید.
رنج هشت ساعت مسافرت زمینی رفت و برگشت ترکیه به جان می‌خرد و نمی‌خواد پا به خاک ایران بگذارد.
ورد زبانش هم این است :«تا کشور در اسارت عمو احمد و دوستانش است اوضاع همین است.»
هدی نازنین دختر خودت هم فکر نکن که راضی به این وضع است.
این بچه‌های خودمان حالا ببین بچه‌های مردم چه نظری دارند بماند.
حالا سر خاکت نشسته‌ام سنگ مزار نداری گذاشته‌ایم چهلم شود.
دسته گل‌های بزرگ که روز تشیع آورده‌اند دیگر پلاسیده و خورد خاک‌گور شده‌اند.
شبی که خبر دادند از خود محل کارم کارگاه پل تا آن بیابان پشت شهریار یک ریز اشک ریختم تا تنی که تن نبود و بچه‌های هلال‌احمر در روکش مشکی پوشیده و کنار سربازان و هم‌قطارانت به ردیف چیده بودند به آغوش بگیرم.
احمد برادر جان می‌دانی آن لحظه کدام تصویر توی سرم می‌چرخید.؟جستجوی بی‌امان روکش‌های مشکی اجساد در محوطه سوله‌های پزشکی قانونی کهریزک
توسط بازماندگان جاویدنامان دی‌ماه
حالا تو قهرمانی زیر خاکی و من و همه مهندسان ساخت و ساز بی‌مایه‌ایم باز باید آواره دفتر این وزیر آن وزیر شویم تا شاید دوباره بسازیم.
و دوباره ادامه آهنگ را پیش خودم زمزمه می‌کنم.
«به فردا دلخوشیم شاید که با فردا/طلوع خوب خوشبختی من باشه»
اسحق دریوش: تب و تا نیوفتد ولی سرکار می‌آمدند.احمد می‌دانی چرا؟ روزی برگشت به من مدیر پروژه گفت:«مهندس بچه‌ام تو مدرسه با افتخار گفته که بابام و دوستاش دارند این پل را می‌سازند پول هم نباشه ما تا روز افتتاح پای کاریم.
وقتی پل را زدند با داد و بیداد وادارشان کردم که بروند به خانه‌شان سر بزنند بر سر قطعات بتونی پل چون تن‌ بی‌جان بچه‌هایشان می‌گریستند.
پیاده می‌شوم و چند قدمی همراه می‌شوم و راه کج می‌کنم تا دور بزنم بیایم سر مزار تو.
حالا یکماه بیش شده که نه غروب‌ و نه شب که صبح اول وقت می‌آیم و گله‌گی‌هایم را می‌کنم و برمی‌گردم.
این هم نگویم که می‌ترکم.
احمد ماها که می‌سازیم هیچ وقت به حساب نیامده‌ایم ولی از رو نرفته‌ایم مگر وقتی با بچه‌های جهاد جان‌پناه و پل‌های متحرک یک شبه ‌می‌ساختم کسی از ما نامی برد ولی کسی که آرپی‌جی به دوش می‌کشید قهرمان مردم بود همیشه همین بوده و هست.
کی از دستیار ایرانی سازنده پل ورسک یاد می‌کند.؟چه‌کسی نام طراح میدان آزادی یادش هست.؟ مردم فقط آنهایی که دست به شمشیر و اسلحه بردند در خاطرشان مانده.
احمد قبول کن که مدال هیچ فتحی به گردن ما نینداخته‌اند.
دیشب حاج مصطفی را که یادت هست با بچه‌ه
اسحق دریوش: ای مسجد چهارراه محل را بسته بودند با پرچم ، علم و گارد ریل. ترافیکی شده بود که بیا و ببین. تو معطلی شیشه را پایین آورده بودم از ماشین کناری دختربچه‌ای برای‌ام دست تکان می‌داد با لبخند جوابش را دادم.دست دراز کردم و شکلاتی توی ماشین بود که تعارفش کردم مادرش تشکر کرد و گرفت. دختر با شیرین زبانی قند تو دلم آب می‌کرد. نوبت بازرسی ما که شد حاجی چفیه به گردن ،چهره پوشیده و چراغ قوه بدست من را شناخت.عقب رفت پچ پچی بین خودشان کردند و شنیدم که می‌گفتند :«ایشون داداش سردار شهید ...»تا بخودم جنبیدم گل ریختند سر ماشین و دو‌ میله با پرچم داخل ماشین گذاشتند.محبت داشتند ولی احمد خون به جگرم شد پدر دختربچه ماشین کناری شکلات را توی ماشینم پرت کرد و بچه ترسیده از صورت پوشیده حاج مصطفی را محکم به آغوش گرفته بود.اگر تو مشتاق و شیفته این بند و بساطی من تشنه همان لبخند کودکانه بچه‌های این سرزمینم.احمد من این گل‌به‌سر ریختن و تاج افتخار به سر نهادن را هیچ وقت نخواسته بودم چه زمانی که پا در رکاب تو بودم چه سال ۸۸،۹۶،۴۰۱و چه همین دی سال گذشته.
ببین چه کرده‌ایم که آیدا حتی برای پایان مهلت اقامتش در همین ارمنستانی که هیچ ندارد حاصر نیست حتی برای ده روز اینجا بیاید.
رنج هشت ساعت مسافرت زمینی رفت و برگشت لب مرز به جان می‌خرد و نمی‌خواد پا به خاک ایران بگذارد.
ورد زبانش هم این است :«تا کشور در اسارت عمو احمد و دوستانش است اوضاع همین است.»
هدی نازنین دختر خودت هم فکر نکن که راضی به این وضع است.
این بچه‌های خودمان حالا ببین بچه‌های مردم چه نظری دارند بماند.
حالا سر خاکت نشسته‌ام سنگ مزار نداری گذاشته‌ایم چهلم شود.
دسته گل‌های بزرگ که روز تشیع آورده‌اند دیگر پلاسیده و خورد خاک‌گور شده‌اند.
شبی که خبر دادند از خود محل کارم کارگاه پل تا آن بیابان پشت شهریار یک ریز اشک ریختم تا تنی که تن نبود و بچه‌های هلال‌احمر در روکش مشکی پوشیده و کنار سربازان و هم‌قطارانت به ردیف چیده بودند به آغوش بگیرم.
لحظه‌ای که
حالا تو قهرمانی زیر خاکی و من و همه مهندسان ساخت و ساز بی‌مایه‌ایم باز باید آواره دفتر این وزیر آن وزیر شویم تا شاید دوباره بسازیم.
و دوباره ادامه آهنگ را پیش خودم زمزمه می‌کنم.
«به فردا دلخوشیم شاید که با فردا/طلوع خوب خوشبختی من باشه»

اسحق دریوش
سیزدهم خرداد چهارصدوپنج
نقدی بر« رفتار غالب »

جامعه‌شناس نیستم و اندک اطلاعاتی که دارم از خوانش ، شنیدن است و‌ حضور مستمر در جلسات کتابخوانی.
«رفتار غالب» یا همان حضور گله‌ای یا با جسارت بیشتر کنش رمه‌ای چیزی که این سالها کم ندیده‌ام نه اینکه خودم نداشتم قطعا که بوده.
این چند واژه اگر جایی دیگر نباشد خودم برای این جستار ساخته‌ام نمونه بگویم که موضوع جا بیافتد.
نمونه بارز آن حضور در فضای مجازی همه یک شکل و تا حدودی تحت تأثیر ترند روز عمل کرده‌ایم.
ساعتها چرخیدن و‌ استوری پس و پیش کردن و پست پشت پست دیدن باعث شد که اگر دست غیبی آمد و محروم شدیم واقعا خلا داشتیم نمی‌دانستیم چه کار باید می‌کردیم اعتیاد حضور یعنی همان ساعتها که ول می‌چرخیدیم در اینستاگرام.
همین هم شد که به بهانه تماس با بچه‌هایمان فیلتر شکن میلیونی خریدیم من حکم قطعی صادر نمی‌کنم ولی بی‌تعارف «رفتار غالب »همه ما بود.
هیچ گونه طرفداری از رفتار حاکمیت در قطع اینترنت نمی‌کنم.
ولی عین فرزند پدر معتاد نکنیم که همه کاستی‌های چهل و پنج سال زندگی را بگذاریم پای منقلی بودن ابوی گرامی.
از سهم خودمان برای تلاش از برون رفت سرنوشتی که پدر ساخته است چقدر به موفقیت رسانده‌ایم.
اگر سهم خود را هم به پروژه اعتیاد پدر دوخته‌ایم که ما هم چون او شده‌ایم.
چند بار شد از خودم بپرسم من که کار سیاسی نمی‌کنم (هر چند ادبیات از اساس امر و کنش سیاسی است)پس چرا اون عزیزی که رفته به خودش زحمت نصب پلتفرم داخلی را نمی‌دهد.
گیرم نمی‌کنند چون امکان لو رفتن اطلاعاتشان است من گزارشی ندیدم که فلان آدم معمولی مثل نقی معمولی بخاطر حضور در «بله» و‌ فحش دادن و شعار دادن معمول بازداشت شده یا حکم گرفته باشد.
این روزها اینترنت کمی راه افتاده دوباره همان «رفتار غالب»در اکثر دوستان و آشنایان و مراجعه‌کنندگان می‌بینم دنبال فیلترشکن هستند نه برای کسب خبر که بازگشت به دوران پرسه‌زدن در اینستاگرام.
مگر یک انسانی که کسب و کار داشته و هدف کوتاه مدت و چند چشم‌انداز دراز مدت به چقدر اخبار در روز نیازمند است.
حالا پس توصیف وضع موجود و عیان کردن. مشکل و بیماری راه حل چیست؟
من برای خودم واژه«درونی سازی فردی» پیش گرفته‌ام یعنی بیا هوشمندانه و بدور از «رفتار غالب» و کنش رمه‌ای عمل کن ببین چه لازم داری همان را با برنامه‌ریزی برای خودت «درونی‌سازی فردی »کن یعنی بنا به شرایط خودت نیازسنجی کن اگر فکر می‌کنی مثلا اهل نوشتنی و مطالعه ادبی اینستاگرام ابزار خوبی نیست مگر معرفی کارهای خودت و‌کسب خبر از فعالیت‌های ادبی روز آنهم شاید روزی یکساعت.
حالا بیاییم از بالا به کل حیات خود نگاهی کنیم در همه حوزه‌ها.
هر جا در مقابل هر پدیده‌ای تحت تأثیر« رفتار غالب »قرار گرفته‌ایم باخته‌ایم.
نه اینکه نبینیم به دید موشکافانه تحلیل کنیم ولی برای خود برنامه داشته باشیم.
در ذیل چند «رفتار غالب» و راه حل آن یعنی همان «درونی سازی فردی »می‌آورم قطعا با کمی تفکر و تعمق به این لیست می‌شود اضافه کرد.
۱-«رفتار غالب»دیدن لحظه به لحظه اخبار کانالهای خبری ماهواره‌ای و تلویزیونی.
«درونی‌سازی فردی» دیدن سر تیترها و تمام و تمرکز روی فعالیتهای فردی چه علمی،ادبی،تجاری،امورات منزل،کازهای شخصی،ورزش،حضور در جامعه و...
۲-«رفتار غالب»مقصر دانستن حاکمیت، سیاستمداران،همسر،پدر،جبر جغرافیا،نزدیکان ،نقص عضو ،جنسیت و...در عقب ماندگی مالی،تکنولوژی،فرهنگی و...
«درونی‌سازی فردی»تقسیم بندی و سهم بندی کردن این واپسگرایی و تمرکز بر سهم خودمان برای بهبود شرایط در همه حوزه‌ها
...این لیست در آینده تکمیل می‌گردد.

اسحق دریوش
سیزدهم خرداد چهارصد و پنج
زنجان
ژتون و فیش
(سفرنامه زنجان)

اولین بار تو بازار بندرعباس ژتون را دیدم فالوده و بستنی که می‌خواستم بخورم پول دادم و بعد سکه‌ای پلاستیکی بزرگی دستم داد که هر کدام رنگی داشت مثلا بستنی زرد رنگ ،فالوده قرمز رنگ و قس‌‌علی‌هذا.
حالا بعد پنجاه سال به این فکر افتادم چرا در بعضی شهرها مثل این دو شهری که اخیرا رفتم یعنی ملایر و زنجان این رفتار را غالب ندیدم نه اینکه نبود،غالب نبود.
موشکافانه که نگاه کردم نقش جمعیت و کثرت مشتری قشنگ به چشم می‌آمد.
صاحب کسب و کار می‌بیند چیزی می‌فروشد که قابل میل کردن در لحظه است اگر حواسش نباشد و مشتری زیاد باشد طرف بستنی را خورده و فرو برده حال اگر حساب نکرد چکارش کند تا بیاید یقه‌اش را بگیرد و یک و دو کند چند تا مشتری از کف‌اش رفته پس بهتر آن است که قبل پولش را بگیرد دیگر تکلیفی ندارد مگر ارائه کیفیت جنس در بازگشت دوباره مشتری‌.
اما این مسئله و بحران در شهرهای کوچک نیست امروز دیدم زنجان در مقام بیستمین شهر پرجمعیت ایران و ملایر بین پنجاه‌تای اول هم نیست پس لازم نیست آن سخت‌گیری ابتدایی باشد.
ناهار سفارش دادیم و بعد داشتیم از رستوران بیرون می‌رفتیم حساب کردیم یک پرس چلوکباب اعلا(سلف سرویس رایگان سالاد)با مخلفات ۷۵۰ت(این سالها تمام وعده شام و ناهار ما یک پرس برای دو نفر بوده و بس)
شام یک کاسه آش ۱۵۰ت و دو‌چای ۲۰ت
باز هم خوردیم و زمان خروج حساب کردیم.
نکته‌ای دیگر که خیلی در زنجان عیان بود عدم آگاهی سربازان چه انتظامی چه راهنمایی و رانندگی از اماکن تاریخی،مذهبی حتی بدیهی‌ترین آدرسها مثلا میدانی که الان هستی چه نام دارد.
البته که بابد در بخش آموزش دبستان جغرافیای شهری،اماکن تاریخی هر شهر آموزش و حداقل‌هایی هم در خصوص توریسم به همگان آموزش داده شود.
نکته سوم اماکن تاریخی در ید و به اسارت رفته بخش دولتی هستند و دولت شما بیابان در اختیارش قرار دهید سر سال شن و خار بیابان کم می‌آورد.
صبح می‌روی موزه‌ها و اماکن تاریخی دیر باز می‌کنند بعدازظهر می‌روی تعطیل کرده‌اند و رفته‌اند منزل پیش خانم بچه‌ها.
ولی اماکن مذهبی نه چون خودجوش تحت مسئولیت و متولیان امور و همه خدمتگذارند همیشه باز بودند پس جای سه مکان تاریخی و موزه رفتیم امامزاده سید ابراهیم همه چیز هم براه بود‌.

اسحق دریوش
سیزدهم خرداد چهارصد و پنج
بلوط البرز

خاطرتان هست آن روزها از هر طرف می‌آمدید من را می‌دیدید.از اتوبان سمت بلوار شورا از روی آخرین پل منتهی به زیرگذر که می‌گذشتید سمت راست به صد حیرت سر می‌چرخاندید من برایتان دلبری می‌کردم.
از آنطرف از غرب به شرق، بلوار مطهری تا آخر چهل‌وپنج متری کاج می‌خواستید دور بزنید باز من در نی‌نی چشمان شماها بودم.
از بالا ‌،از چپ و راست از هر سمت خدا که می‌آمدید من باز به صد عشوه و ناز دستهای سیمانی‌ام را از هم باز می‌کردم که درآغوشتان بگیرم.نیامدید آخر هم وقتی که آمدید به این روز افتاده‌ام.
من عینهو جوانه و نوزاد زاگرس بودم در پهنه البرز می‌دانی از چه می‌گویم ؟
نقل درخت بلوط است. پنج سال طول می‌کشد که اندازه یک دست بیاید بالا و چهل سال یعنی چهل بهار بیاید و برود تا ثمر بدهد ولی به چشم بهم‌زدنی آتش به جانش می‌افتد و ذغال منقل می‌شود به من نگاه کن من آیا درخت بلوط ایران کوچکتان نبودم.بیست سال طول کشید که ستونهایم از کف رودخانه کرج سر از خاک درآورد.فتح‌ا...کارگر ساده آرماتور بند پروژه از همین محله حصار آن سمت رودخانه بود زیر پایم وقتی دستش به کتری سیاه روی آتش بود تعریف می‌کرد و من به عمق جان می‌شنیدم که می‌گفت دخترعمویش( هم او که می‌مرد برای یک غمزه نگاهش در جوانی) ،تو همین جاده زیر ماشین رفت.
تیر و طایفه‌شان همه داغدار و مشکی‌پوش یکی بودند از کشته‌های راه،ریزش کوه یا به بیمارستان نرسیده تلف شده در ترافیک جاده.
خواهرش هم که بچه‌انداخته تو راهبندان و از بین رفته بود تو شلوغی همین جاده چالوس و ننه‌اش هم کور شد بس که گریه کرد از داغ دختر.
جنگ که شد و لرزه بر تنم که افتاد همان فتح‌ا... در جواب مدیر پروژه که گفته بود:« برای چه موندی پس از سه‌ماه بی‌پولی». مشت به ستونم زده بود و حوابش داده بود که پسرم تو مدرسه به غرور گفته بابام و‌دوستاش این پل را دارند می‌سازند.‌مگه نه بابا؟این را فتح‌ا... با درخشش در چشمانش این را گفته بود.
«مهندس پول هم نباشد ما تا روز افتتاح هستیم.»
من آرزوی خیلی‌ها بودم و جگرم می‌سوزد از یادش ،آخ و آخ که امید داشتم تازه عروسی بیاید با دسته‌گل به نرده‌هایم دست بکشد به هزار خواهش و تمنا و نور چراغهایم به چهره تازه دامادش بیافتد که آرزوی شب زفاف رویایی داشته باشد با خاطره پیاده روی تن من.
وای از آن روز که همه دور و برم سفره پهن بود و مردم به گردش و شادی دور هم بودند.
وجودم که به لرزه افتاد و چند پاره شد.
فتح‌ا... در جواب توپ و تشر مهندس که برود به زن و بچه‌اش سر بزند که ترکش‌های بمب خانه بر سرشان آوار شده بود بر سر تکه‌پاره های تن من ضجه می‌کشید همچون پدر طفل از دست داده.
خاطرتان باشد که نمی‌خواستم خرابه‌ام میراث فتح یا موزه جنگ شود.
حالا روی تن‌ پاره پاره‌ام پرچم تکان می‌دهند که تمنای‌ام این بود که بچه‌ها به پیچ و مهره‌‌های غول‌پیکرم دست بکشند و صد پرچم بر بلندای تاجم بگذارند وقتی معلم شان به غرور از بزرگی و عظمت من می‌گفت. شبها به خواب تک‌تک شان بروم که وقتی بزرگ شوند از من صدها بسازند در این ملک و سرزمین.
یادتان باشد من را بسازید چون من نمی‌خواستم نه تخت جمشید و نه خرابه ارگ بم ،من به صد آرزو و امید می‌خواستم ماندگارتر از ورسک باشم.من می‌خواستم پل بزرگ بیلقان باشم.

هجدهم خرداد چهارصد و پنج
کرج/پارک رود در جوار پل B1(پل بیلقان)
یاد آر...

دستهای چروکیده‌اش که فشردم از روی مبل بلند شد و خود را معرفی کرد.کنارش نشستم و آرام دست گذاشتم روی پایش.زن که آمد دوباره بلند شدم دست به سینه خم شدم و سلام کردم.
این‌بار دست نهادم روی شانه‌‌ مرد و حالش را پرسیدم که در جواب گفت:«از لیست شماره قطعات را برمی‌داشتم و می‌فرستادم»
زن گیره زیر روسری‌اش جابجا کرد و دو انگشت کنار شقیقه گذاشت و بالا برد و ادامه داد که سال هزار و سیصد و‌پنجاه زمان تاجگذاری برای هشت ماه دوره رفت آمریکا تو‌ برگشت شد تکنسین تعمیرات هلی‌کوپترهای ارتش.
مرد کتاب خواجه تاجدار را گذاشت روی پایش و شروع کرد خواندن
گفتم که چه خوب در این سن کتاب تاریخی می‌خوانی آنهم بی‌عینک.زن دست به چروک پیشانی کشید و با لبخند گفت که پارسال چشمانش که عمل کرد دیگر بی‌عینک کتاب می‌خواند و اشاره کرد به عینک خودش که با بندی آوبران گردنش بود.
خندیدم و در جواب گفتم که خودم هم در این سن بی‌عینک یک خط هم نمی‌توانم بخوانم.
این‌بار پرسیدم حادثه‌ای در زمان خدمتت داشتی با هلی‌کوپتر.
مرد کتاب را بست و گفت:«پول باید حواله می‌کردیم آمریکا و من از لیست شماره کالا برمی‌داشتم.»
زن دست به زانو نهاد و به سختی کمر راست کرد و توی آشپزخانه رفت که چای بریزد گفت:«تو‌ مانور کرمانشاه دهه هفتاد از همرزمانش که همسایه ما تو پایگاه بودند سقوط کردند و تا سالها عزادار دوستش بود»
چای که گذاشتم کنارش به لبخندی گفتم که آمریکا خوش می‌گذشت.؟
در جواب صورتش جمع شد و دهان بی‌دندانش به خنده باز شد.
بعد با دست‌ لرزان در قندان را باز کرد و گفت:«غربت سخته،مردم آمریکا احترام می‌گذاشتند،می‌ترسیدند پول قطعات را ندهیم من لیست از کالا می‌گرفتم و می‌فرستادم فرماندهی »و روی رانش با سرانگشت خط می‌کشید.
زن با اشاره به چای بفرمایی زد و گفت که بعد ده سال ماموریت کرمانشاه، بعدش هم پنج سال اصفهان و‌چند سال هم شیراز.
هر کدام از بچه‌ها توی یک شهر بدنیا آمدند.نمره اول دوره آمریکا بود زبان انگلیسی و فرانسه خوب حرف می‌زد..سال هفتاد که بازنشسته شد همه بچه‌هاش رفته بودند.
زن بلند شد.
چند کپسول و قرص کف دست ریخت و با لیوان آب سمتش آمد.
با اشاره مرد زن خم شد و‌گوش برد سمت صورتش، با چشم اشاره کرد به من و آهسته گفت:«این مهدی مگه نیست؟ کی برگشته ؟بچه‌هاش کجان»
زن با لیوان که سمت آشپزخانه می‌رفت نیم نگاهی به تابلو عکس گوشه سالن کرد و با گوشه روسری خیسی چشمانش را گرفت.

اسحق دریوش
فروردین چهارصد و‌ پنج
یک سفر،یک زخم

ماشین که آمد پشیمان شدم خواستم انصراف از سفر دهم ولی دیرم شده بود.
روی دستش به ژاپنی جمله‌ای تتو کرده بود کنارش صلیب شکسته نازی و بالاتر روی بازویش هم الهه عشق یونان نقش بسته بود.
شیشه سمت من شکسته و انگاری نقش یک تار عنکبوت که به سختی جلویم را می‌دیدم.
جلوی پایم‌قفل فرمان ، جعبه ابزار و در جواب درخواست روشن نمودن کولر گفت که خراب است و اگر پولی دستش برسد اولویت با شیشه جلو است که یکماهه به این وضع است.
در جواب اینکه با نمره منفی و گزارشات مسافران چیکار می‌کنی گفت که دیگر توانی نمانده و برای‌اش اهمیتی ندارد.
در ادامه گفت که جوشکار بوده و‌ الان بیکار ، وانت نیسانش را فروخته که بتواند بدهکاری مراسم عروسی‌اش را بدهد و بخاطر شرایط این روزها شبانه‌روز کار می‌کند تا کرایه خانه و هزینه زندگی را جاکن کند.
چهار روز پیش مسافر داشته رفته یزد و‌ دیروز هم تبریز و تو راه ماشین خراب شده و با مکافاتی توانسته خودش را به کرج برساند.
نزدیک که شدیم از آزار آفتاب و گرما دل دادم به حرفهایش لحظه پیاده شدن دستش را فشردم و پرسیدم صلیب شکسته و الهه عشق یونان را متوجه شدم ولی جمله ژاپنی یعنی چه؟
سیگار که گذاشت لای لبش و فندک کشید گفت :«یعنی شما من را نمیفهمی»
اکبر عزیز راننده پراید سفید شماره کرمانشاه ساکن فردیس به احترامت کلاه از سر برمی‌دارم و می‌گویم که به عمق جان فهمیدمت.

اسحق دربوش
شانزدهم تیر چهارصد و‌پنج
از سری داستان‌های (آلبرت و‌ ملیسا)
این داستان:«فلرتیشیا وارد می‌شود.»

مادرم چند کیلو سبزی خریده بود،خواهرم را هم به اجبار گذاشته بود پای بساط پاک کردن سبزی.بتول دو‌سال از من کوچکتر و‌ کلاس دوم دبستان بود.
من تو حیاط توپ را از زیر درخت لیمو تو بغل گرفته بودم که بروم تو‌کوچه بازی کنم که جیغ خواهرم به هوا رفت.
لای سبزی‌ها حلزون کوچک خوش خط و خالی پیدا کرده و حالا گذاشته بود کف دستش و می‌خندید.
مادرم جاروی دم دستش را بلند کرد که :«جونمرگ شده پس افتادم مگه مار و عقرب دیدی ؟»
بتول قوطی فلزی خالی سوهان که خاله‌ام از قم سوغات آورده بود را خالی کرد. چند تکه سبزی و‌کاهو کف آن ریخته و با سر شیشه قرص قلب بابا ظرف آب هم برایش ساخت.حلزون که الان اسمش شده بود (فلرتیشیا)حالا حیوان خانگی بتول شده بود.
از اینکه موجود به این زیبایی با آن راه رفتن خرامان خرامانش دوست بتول شده بود و اسمش هم شده بود فلرتیشیا یعنی آن دختر خوشگل و نقلی تیم گالیور حرصم در آمده بود.
و بدتر اینکه بتول آن زیبایی حلزون را تو سرم می‌زد که ببین این حیوان خانگی است نه آن دو تا مارمولک زشت و بی‌ریخت و چندش.
منظورش آلبرت و ملیسا بود که می‌دانستم الان از زیر مهتابی در آمده و وسط جر و بحث من و بتول گوش وایستاده بودند.
از روز بعد بتول تا از دبستان می‌آمد می‌رفت سر وقت حلزونش و اینکه اگر تکه‌هایی از کاهو کنده شده یعنی غذا خورده و یا اگر کمی آب خورده بود ذوق زده می‌شد.
و از روی رد لکه‌های زرد کف قوطی سوهان می‌فهمید که شکم فلرتیشیا خوب کار می‌کنه و سالم است.
روزها می‌گذشت حالا ترس بتول ریخته بود و مثل مرغ و خروس‌های مادر که صبح در قفس را باز می‌گذاشت و تا شب تو حیاط می‌گشتند ، به همه چیز نوک‌ می‌زدند و حتی کار خرابی می‌کردند حالا فلرتیشیا را از قوطی بیرون می‌گذاشت تا مثلا روی زیلو یا حصیر کف اتاق برای خودش بچرخد.
این وسط مواظب بود که آسیبی به عزیز کرده‌اش نرسد.
بعد از ظهر بود جلوی تلویزیون بالشت زیر سرم گذاشته بودم جلوی و (سریال زورو) می‌دیدم.یک چشمم به تلویزیون بود که چطور زورو روی شکم گروهبان گارسیا علامت z می‌گذاشت و یک چشمم به فلرتیشیا بود که بتول از جعبه گذاشته بود بیرون. آرام آرام آمده بود کنار دیوار اتاق و از آن بالا می‌رفت.
آلبرت از پشت مهتابی در آمده بود و با چشمان بیرون زده خرامیدن خوشگل خانم را دید می‌زد.
زبان دور لبش و به سر و کله‌اش دست می‌کشید. آرام آرام جلو می‌آمد.
تا حالا آلبرت را اینقدر از نزدیک ندیده بودم راسته دیوار را گرفته بود و می‌آمد پایین.
فلرتیشیا هم با آن لاک زیبایش بالا می‌رفت.
ناگهان ملیسا انگار آتش به جانش بیافتد مثل برق ظاهر شد و به چشم به هم زدنی همان مسیر که آلبرت آرام رفته بود به تندی آمد. دم آلبرت را گاز گرفت و به چشم غره‌ای کشاندش بالا .
من که نشنیدم ولی حتما جیغی زده و چیزی هم به فلرتیشیا گفته بود چون حلزون بیچاره از حرکت ایستاده و رفته بود تو لاکش.
تا چند روز دیگر آلبرت را ندیدم و‌ ملیسا را گاها می‌دیدم که می‌آمد دوری میزد. حالا مگسی، مورچه‌ای شکار می‌کرد می‌برد تو لانه.
شاید آلبرت در حصر خانگی به سر می‌برد.
خلاصه آمد لحظه درآماتیکی که بسیار از آن می‌ترسیدم.
حالا ده روزی گذشته بود که آلبرت غیبش زده بود.بتول فلرتیشیا را از قوطی سوهان درآورده و گذاشته بود که برود ول بچرخد.خودش هم کمک مادر بود که یک عالمه گوجه توی حیاط پهن کرده که رب گوجه درست کنند برای امسال. برای مصرف خانه و چند تا شیشه هم بفروشد که کمک حال خرجی خانه شود.
من کف اتاق نشسته بودم و مشق فردا را می‌نوشتم که سر بالا بردم چشمم به جمال آلبرت. روشن شد.
دیدم عین همان دفعه قبل کم کم و آرام آرام پایین آمد و فلرتیشیا هم بیصدا بالا می‌رفت.از ملیسا خبری نبود توی اوج و مشاهده این صحنه بودم که مادر صدایم کرد.که بروم دیگ رب را کمک آنها بگذارم روی گاز تک شعله.
دویدم توی حیاط فرمان مامان را انجام دادم که جیغ بتول دوباره مثل اولین بار که فلرتیشیا را پیدا کرده بود شنیدم.
البته این بار پشت بندش گریه بود نه خنده.
سریع دویدم‌ و وقتی پا توی اتاق گذاشتم چشمتان روز بد نبیند.
دیدم از فلرتیشیای روی دیوار خبری نیست گفتم که شاید از روی دیوار روی گوشه حصیر افتاده باشد آنجا هم نبود خوب که نگاه کردم دیدم نصف دم آلبرت کنده شده و افتاده روی زمین و مارمولک دم بریده از گوشه مهتابی به من نگاه می‌کرد. ملیسا سمت دیگر سقف یعنی کنار همان درز قدیمی که خانه پدری‌اش بود با چشمان غضبناک به آلبرت چشم دوخته بود.بتول جیغ دوم را بلندتر کشید و با دست اشاره کرد.رد دستش را که نگاه کردم خشکم زد. لاک درخشان سفید با آن خط‌های زیبای فلرتیشیا را لای لبهای ملیسا دیدم.

اسحق دریوش
بیست و دوم تیر چهارصد و پنج
1
کی‌ جنگ زمینی می‌شود که مصیب آجیل بخورد.؟

اسراییل که شب حمله کرد و صبح معلوم شد که خیلی از فرماندهان رده بالای لشکری کشور کشته شده‌اند فرخ‌لقا شوکه شده بود.
اولین بار بود که غافلگیر شده بود مردش مصیب پیر را بیدار کرد و فرستادش با سبد چرخدار که «چه نشسته‌ای مرد برو آذوقه بگیر که قحطی و جنگ شروع شد.»
توی بالکن سیب‌زمینی پیاز روی گونی تلنبار کرد.یک اتاق بچه‌ها که رفته بودند خانه شوهر کرد انباری و سیلوی غذا.
کنسرو به تعداد زیاد،نان خشک کرمانی جدا ،مشهدی آن جدا انهم چند پلاستیک.
آرد یک گونی و تابه و‌ تنور هم توی بالکن آن طرف اپارتمان راه افتاد جهت پخت نان.
میوه سبد سبد خرید و با دستگاه خشک کن پلاستیک پلاستیک پر شد.
دیگ ، دیگ خورش قیمه ، قورمه، کرفس وبامیه پخته شد و همه کنسرو ولی فرخ لقا شاکی بود که نکند قحطی شود و این آذوقه کفاف ده روز هم نمی‌دهد.
چراغ قوه و پیک نیک و دو دستگاه پاور بانک ۵۰هزار برای فوریت و چند گالن شیر دار آب هم کنار گذاشته شد.
همه اینها که آماده شد دوتایی نشستند جلوی تلویزیون و‌تکان نخوردند که شاید اگر پا در کوچه بگذارند شاید کشته شوند.آتش بس که شد از یکطرف خوشحال و از طرفی مصیب عزا گرفته بود که چه کند با اینهمه غذا و آذوقه.
خلاصه تا خود اسفند ماه خوردند و سیلو به حداقل ذخیره رسید.
حملات اسفند که شروع شد دوباره فرخ‌لقا غافلگیر شد ولی اینبار کمتر .
ولی باز کارت حقوق بازنشستگی را داد مصیب پیر و با سبد چرخدار روانه میدان میوه و تره‌بار کرد و باز همان چرخه دوباره.
حالا بعد از جنگ چهل روزه دوباره این روزها فرخ لقا و مصیب ناهار نان و ماست شب سیب‌زمینی آب‌پز می‌خورند و نیم نگاهی دارند به سیلوی پر از آذوقه که کی جنگ می‌شود و حمله زمینی صورت می‌گیرد تا قحطی شود و بروند شیشه‌هایی کنسرو را در بیاورند و قیمه و قورمه جنگ را بخورند .
خشکبار و آجیل که شب عید حتی نخوردند منتظرند اولین بمبی که منفجر شود مصیب نه از ساختمان فرار نه به پناهگاه برود فقط و فقط با چشمانی که می‌درخشد در کمد را باز کند. و پس از ماهها انتظار بخورد و کیف کند و درود بفرستد به روح جنگ افروزان که انتظار مصیب و فرخ لقا را پایان دادند.

اسحق دریوش
۳۱تیر۴۰۵
5
چهارراه

بهار سفارش کرده بود بروم دارویی بگیرم.
مسیرم چهارراه طالقانی بود که بیشترین تمرکز داروخانه‌ها آنجاست.
بخاطر ازدحام و نبود جای پارک گفتم با تاکسی بروم.
هوا گرم و سوزان بود و سر خیابان که ایستادم اولین ماشینی که بوق زد سوار شدم.
خالی بود،جلو که نشستم راننده داشت با تلفن صحبت می‌کرد.
«بله ...درسته ،زینب پلاک کوچه رو کنده ، خوب کاری کرده. اینها رو هم تو خونه راهشون نداد.بیجا کردند که اومدند.
از هر کجا باشند.مگه با دلداری اینها بچه من برمی‌گرده....تو بگو برمی‌گرده؟»
آرام و بی‌رمق :«من بریده‌ام خسته‌ام دیگه نمی‌‌تونم بکشم بار زندگیو.»
خودم را جمع کردم و به گذر شتابناک عابرین چشم دوختم.
باز می‌شنیدم که می‌گفت :«بیرون هم میام که هم سرم گرم شه ، کار کنم و شب حداقل چیزی دستم بگیرم ببرم خونه.
ابراهیم می‌فهمی؟ خونه‌ای که تاریک و سرده.زینب ....زینب ...زینب نه هنوز همون جور تو خودشه...چی میگی....عید که عید بود لباس مشکی رو عوض نکرد.حالا که دیگه جای خود داره»
روی اینکه سرم را برگردانم نداشتم.
ولی با گوشه چشم به قاب فلزی ریزی که از آینه آویزان و آرام تکان می‌خورد چشم دوختم.
لبخند جوانی از قاب طلایی به چشمانم می‌نشست.
و مرد ادامه می‌داد:«برادر من چی میگی؟،مهدی که پارسال کشته شد کپر خونه رمبید رو سرمون،من که سالها دلم با اینها نبود ولی زینب دختر شهید....زینب خواهر شهید ...جگر زینب سوخت.دل زینب کباب شد.....ای وای ....ای وای »
بغض راه گلویم گرفته بود و حیران بودم چه کنم.
«ابراهیم خواهش ...تو رو خدا لطفی بکن بگو دیگه پاشونو تو کوچه ما نزارن »
تلفن را قطع کرده بود،شانه‌هایش می‌لرزید و سر تکان می‌داد.
ماشین ایستاده بود زیر پل عابر پیاده چهارراه و من سنگ شده بودم.
سر گذاشته بود روی فرمان ماشین.
دستم آرام آرام می‌لغزید روی شانه‌های لرزان مرد.
از پس پرده اشک به جلو خیره شده بودم ، به مردی که روی چهار پایه ایستاده و به پرچمی که می‌رفت و می‌آمد.

اسحق‌دریوش
بیست و‌نهم مرداد چهارصد و پنج
2