Daniel Cohen | دانیال کوهن
1.6K subscribers
708 photos
28 videos
1 file
1 link
*Chat* : https://t.me/PoliticalIdeasChat

*Boost* : t.me/boost/DanielCohenReal

🇮🇱🇦🇷🇺🇦🇸🇾🇺🇸
Download Telegram
Daniel Cohen | دانیال کوهن
Photo
داریوش خوشبختانه بی مشکلی رفت و برگشت. همۀ دوستانش نگران بودند؛ به‌سبب کتاب‌ها، مقاله‌ها، ادارۀ ایران‌نامه، تماس‌ها و... خوشبختانه بخیر گذشت. ... در نظر او مردم نه‌تنها با دستگاه آخوندی مخالفند، نه‌تنها قبولش ندارند بلکه وجود این دولت را توهینی به خود احساس می‌کنند. در مورد گذشته هم موضوع فقط بر سر احساس پشیمانی و حسرت نیست بلکه خود را گناهکار و نسبت به محمدرضاشاه ناسپاس می‌دانند. خودم کردم که لعنت بر خودم باد.

-شاهرخ مسکوب. روزها در راه. ۱۰ فوریۀ ۱۹۹۱ (۲۱ بهمن ۱۳۶۹)
6💔4
پایانِ «جمهوریِ رنج»؛ گذار به منطقِ تداومِ زندگی


آنچه امروز در لایه‌های عمیق کنش اعتراضی جامعه در حال شکل‌گیری است، نه صرفاً واکنشی هیجانی به خشونت، بلکه نشانهٔ جابه‌جایی یک منطق سیاسی است: گذار از «سیاست مرگ» به «فناوری بقا». وصیتی که از دل تجربهٔ مرگ به حافظهٔ جمعی راه یافت و با نام مجیدرضا رهنورد تثبیت شد، به‌طور ناخواسته مرزی روشن میان دو الگوی سوژگی ترسیم کرد: سوژه‌ای که باید قربانی شود و سوژه‌ای که وظیفه‌اش حفظ استمرار است.

در این صورت‌بندی تازه، سوگواری دیگر یک آیین انفعالی برای تخلیهٔ اندوه نیست؛ بلکه به سازوکاری اجتماعی برای تولید پایداری تبدیل می‌شود. در این ساحت، مرگ از انحصار ماشین سرکوب خارج می‌گردد و به سرمایهٔ نمادین جامعه برای حفظ انسجام، بازتولید امید و مهار فرسایش روانی جمعی بدل می‌شود. اینجا همان نقطه‌ای است که سیاست خیابان از فاز هیجان و انفجار، به فاز دوام و سازمان‌یافتگی عاطفی وارد می‌شود.

قدرت‌های ایدئولوژیک همواره مرگ را برای ساختن سکوت به کار گرفته‌اند، اما جامعه‌ای که مرگ را به امکان ادامهٔ زندگی سیاسی تبدیل می‌کند، در واقع کارآمدترین ابزار سلطه را از درون خنثی می‌سازد. در همین سطح، جابه‌جایی بنیادی‌تری نیز رخ می‌دهد: عبور از منطق «جمهوری مبتنی بر رنج».

نظام جمهوری ایدئولوژیک، سیاست را بر محور تقدیس سوگ، قهرمان فداشونده و بازتولید دائمی وضعیت اضطرار بنا می‌کند. جامعه باید همواره در وضعیت سوگ باقی بماند تا چرخهٔ مشروعیت قدرت از حرکت نایستد. اما منطق تازه‌ای که به‌تدریج در حال تثبیت است، دقیقاً در خلاف این مسیر حرکت می‌کند. اینجا جامعه دیگر در پی تولید «قربانی جدید» نیست، بلکه در پی حفاظت از بدن اجتماعی زنده است.

این جابه‌جایی، یک تغییر تاکتیکی نیست؛ بلکه تغییر سطح در عقلانیت سیاسی است: گذار از سیاست شهادت به سیاست بازسازی، و از سیاست رنج به سیاست استمرار. به همین دلیل، آنچه امروز در حال ظهور است، بیش از آنکه صرفاً اعتراض به یک حکومت باشد، نشانهٔ خروج از یک صورت‌بندی تاریخی سیاست است؛ صورت‌بندی‌ای که مرگ را به محور معنا، مشروعیت و سازمان اجتماعی تبدیل کرده بود.

در منطق نوپدید، مسئله دیگر «نجات از طریق فدا شدن» نیست، بلکه «بقای ملت از طریق بازسازی» است. درست در همین نقطه، حافظهٔ تاریخی ایران دوباره فعال می‌شود؛ حافظه‌ای که سیاست را نه بر مدار امت سوگوار، بلکه بر مدار ملت پایدار سامان می‌دهد؛ حافظه‌ای که روایت بنیادین خود را قرن‌ها پیش در شاهنامه تثبیت کرده و با زبان فردوسی بزرگ به آینده سپرده است. در این سنت تاریخی، مسئله هرگز تولید قهرمان مرده نبوده، بلکه حفظ ایران به‌مثابهٔ یک تداوم تمدنی بوده است.

از همین رو، این دگرگونی آرام و عمیق را باید نشانهٔ یک تغییر پارادایم در سیاست ایرانی دانست: گذار از منطق انقلاب و انفجار به منطق نظم، بازسازی و دوام؛ نظمی که نه بر ایدئولوژی‌های بسیج‌کنندهٔ مرگ، بلکه بر حافظهٔ تاریخی، عقلانیت نهادی و نیاز بنیادین جامعه به ثبات تکیه دارد.

این دقیقاً همان افقی است که خواسته یا ناخواسته با منطق سلطنت مشروطه هم‌خوانی ساختاری دارد: جایی که سیاست، نه میدان تولید شهید، بلکه سازوکار حفاظت از تداوم ملت است. مسیر پیش‌رو، مسیر براندازی از طریق فرسایش جمعی نیست؛ مسیر بازسازی ایران است: بی‌هیاهو، تدریجی و مبتنی بر عقلانیت بقا.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
13❤‍🔥42💘1
Forwarded from Clash Report
BREAKING: Israel's Defence Minister says Israel has launched a preemptive strike against Iran to remove threats to the state.

A missile and drone attack on Israel is expected in the immediate timeframe.

Defense Minister Israel Katz has declared a nationwide special state of emergency and urged the public to follow Home Front Command instructions and remain in protected areas.
👍6❤‍🔥2🔥2
زدن بالاخره
❤‍🔥4💘2🦄1
🇮🇱🇮🇱
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤‍🔥41🔥1
Forwarded from Geopolitics Watch (Angry Iowan ✞)
My phone's lagging please make the happenings a little slower
❤‍🔥4💘2🦄1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هم‌میهنان عزیزم،

لحظاتی سرنوشت‌ساز پیشِ روی ماست.

کمکی که رئیس‌جمهور ایالات متحده به مردم شجاع ایران وعده داده بود، اکنون رسیده است. این یک مداخله بشردوستانه است؛ و هدف آن، جمهوری اسلامی، دستگاه سرکوب و ماشین کشتار آن است؛ نه کشور و ملت بزرگ ایران.

اما، با وجود رسیدن این کمک، پیروزی نهایی هم‌چنان به دست ما رقم خواهد خورد. این ما ملت ایران هستیم که در این آخرین نبرد کار را تمام خواهیم کرد. زمان بازگشت به خیابان‌ها نزدیک است.

اکنون که جمهوری اسلامی در حال فروپاشی است، پیام من به نیروهای نظامی، انتظامی و امنیتی کشور روشن است:

شما سوگند خورده‌اید حافظ ایران و ملت ایران باشید، نه حافظ جمهوری اسلامی و سرکردگانش. وظیفه شما دفاع از مردم است، نه دفاع از رژیمی که با سرکوب و جنایت، میهن ما را به گروگان گرفته است. به ملت بپیوندید و به یک گذار باثبات و امن کمک کنید. در غیر این صورت، با کشتی درهم‌شکسته خامنه‌ای و رژیمش غرق خواهید شد.

و پیام من به رئیس‌جمهور ایالات متحده، پرزیدنت ترامپ، این است:

ملت شریف ایران، با وجود سرکوب و کشتار وحشیانه این رژیم، نزدیک به دو ماه با دلاوری ایستادگی کرد. اینک از شما می‌خواهم بیشترین احتیاط ممکن را برای حفظ جان غیرنظامیان و هم‌میهنانم به کار ببرید. مردم ایران، متحدان طبیعی شما و جهان آزادند، و یاری شما در سخت‌ترین دوره تاریخ معاصر ایران را فراموش نخواهند کرد.

و به شما هم‌میهنان عزیزم در ایران:

در این ساعت‌ها و روزهای حساس، بیش از هر زمان دیگر باید بر هدف نهایی خود متمرکز بمانیم: بازپس‌گرفتن ایران.

من از شما می‌خواهم که در حال حاضر در خانه‌های خود بمانید و آرامش و امنیت خود را حفظ کنید. هوشیار و آماده باشید تا در زمان مناسب، که به‌طور دقیق به اطلاع شما خواهم رساند، برای اقدام نهایی به خیابان‌ها باز گردید.

پیام‌های من را از طریق شبکه‌های اجتماعی و رسانه‌های ماهواره‌ای دنبال کنید. اگر در اینترنت و ماهواره اختلال ایجاد شد، از طریق امواج رادیویی با شما در تماس خواهم بود.

ما به پیروزی نهایی بسیار نزدیکیم. می‌خواهم هر چه زودتر در کنار شما باشم تا با هم ایران را پس بگیریم و دوباره بسازیم.

پاینده ایران،
رضا پهلوی

@OfficialRezaPahlavi
💘7❤‍🔥6👾3
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
🔥15❤‍🔥3💘2
علی خامنه‌ای به هلاکت رسید
❤‍🔥26🔥2💘2
اگر قرار بر تقطیر میهن باشد، باید purge را از توی خانه خودتان شروع کنید؛

باید بروید سر پدر و مادرِ وطن‌پرستِ زیرساختی‌تان را با قاشق غذاخوری ببرید؛ پیش از آنکه ماشینِ بقا، بزدلیِ خاندانتان را به نام ناسیونالیسمِ لوله‌کشی‌شده تکثیر کند.
❤‍🔥125🦄4👍1🔥1
Daniel Cohen | دانیال کوهن
باید بروید سر پدر و مادرِ وطن‌پرستِ زیرساختی‌تان را با قاشق غذاخوری ببرید
خانواده‌ی ایرانی مدتهاست که دیگر مهدِ پرورشِ انسان نیست؛ یک پیله‌ی بزدلانه، یک زنای ذهنیِ جمعی و یک بنگاهِ انحصارطلبِ تولیدِ برده است.

​این نهاد چیزی نیست جز کارخانه‌ی تکثیرِ ترسوهایِ عافیت‌طلب؛ طویله‌ای که در آن پدران و مادرانی غرق در عقده و حقارت، طنابِ بزدلی را دور گردنِ توله‌هایشان سفت می‌کنند و در گوششان استفراغ می‌کنند: «سرِ کثیفت را بینداز پایین، کلاهت را بچسب و اگر لازم شد، برای یک لقمه نانِ بیشتر، روی جمجمه‌ی بغل‌دستی‌ات پا بگذار.» و نامِ این «خوک‌صفتی» را گذاشته‌اند عقل معاش و مصلحتِ زندگی.

​این مصلحتِ طایفه‌ای، همان لجن‌زاری است که در آن شرفِ جمعی، اخلاق و انسان بودن سر بریده می‌شود. نهادِ خانواده در ایران، جامعه را به توالتِ عمومیِ منافعِ شخصیِ خودش تبدیل کرده است. فرزندانِ این‌ها انسان‌هایِ آزادِ فردا نیستند؛ سگ‌هایِ دست‌آموزِ بقا هستند که یاد گرفته‌اند به هر بهایی زنده بمانند، حتی اگر بهای آن، غرق شدنِ تمامِ شهر در گوه باشد. اگر شجاعتِ ویران کردنِ این بتِ خانگی را ندارید، پس دهانتان را ببندید و در تیره بختىِ موروثیِ خود لول بخورید.

جامعه‌ی ایرانی لایق همین لجن‌زار است؛ چون کسی که سینه‌خیز رفتن را فضیلت می‌داند، فیزیکِ بدنش از تواناییِ ایستاده راه رفتن عقیم می‌شود.
22💔5🔥4💊2🐳1💘1
Daniel Cohen | دانیال کوهن
خانواده‌ی ایرانی مدتهاست که دیگر مهدِ پرورشِ انسان نیست؛ یک پیله‌ی بزدلانه، یک زنای ذهنیِ جمعی و یک بنگاهِ انحصارطلبِ تولیدِ برده است.
خانواده در ایران یک «فاجعه» نیست. فاجعه دست‌کم سروصدا دارد، آوار دارد، جنازه دارد. خانواده اما یک «سکوت» است. یک سکوتِ چسبناک که میان دو نسل لانه کرده و حالا خودش را «مِهر» صدا می‌زند. پدر و مادر، نه قاتل‌اند، نه ناجی. آن‌ها اساساً «نیستند». یک غیابِ دوردست‌اند که یاد گرفته‌اند در نزدیک‌ترین فاصلهٔ ممکن نفس بکشند.

اصلاً آنقدر «نیستند» که بشود نفرت را به صورتشان تف کرد. تف که می‌کنی، ازشان رد می‌شوی. یک غیابِ متکبرند؛ «خانواده یک گودالِ بی‌صداست؛ یک واژنِ وارونه که فریادِ «چرا» را می‌بلعد و به‌جای پاسخ، با خونسردیِ یک جسد در آستانهٔ زوال، فقط یک حکم صادر می‌کند: «ببین، ما هم همین‌طور شدیم؛ اینجا رستگاری در پوسیدن است.»

مسئله اما زبان است. یا دقیق‌تر، جنایتِ زبان. این‌ها لال نیستند. لالی یک نقص است، یک زخمِ ترحم‌برانگیز. این‌ها از لالی هم فراتر رفته‌اند. «ضد-زبان»‌اند. کلمات در دهانشان، جسدِ کلمات‌اند. حرف که می‌زنند، انگار مشتی مگسِ مُرده از حنجره‌شان بیرون می‌پاشد. «غیرت» در واژه‌نامهٔ نحسشان یعنی «گردنِ کج». «فداکاری» یعنی «مُزدِ نکبت». «آبرو» یعنی «ملافه‌ای که روی تجاوزِ تاریخی کشیده‌اند و اسمش را گذاشته‌اند پرچم».

هستی، یک دیکتهٔ طولانیست. و این نسل‌های نکبت، آن غلطِ تکراری‌اند که از صفحهٔ اول کتاب تا به اینجا، با لجاجتی بیمارگونه، هر سطر را آلوده کرده. پدرِ ایرانی یک «واژه» نیست. یک «خط‌خوردگی» است. یک خش‌افتادگیِ چرکین روی کاغذِ روحِ انسان. مادر، اما، یک پاک‌کنِ لجنیست که به‌جای زدودنِ غلط، کاغذ را می‌ماسد، سیاه می‌کند، سوراخ می‌کند. و بعد، با انگشتِ گنده‌اش، آن سوراخِ سیاهِ نم‌کشیده را نشانت می‌دهند و می‌گویند: «اینجا خانه‌ات است. بمان. آرام بگیر. این امن‌ترین جای دنیاست.»

فرزندِ این سرزمین، «فرزند» نیست. «غلط‌نامه‌ای» است بر پیکرِ یک زبانِ مُرده. هر نصیحتی که از حنجرهٔ پدر بیرون می‌خزد، یک غلطِ نگارشیِ جدید است که سماجت دارد در جملهٔ زندگی‌اش تکثیر شود. به او می‌گویند «ویرگول بگذار جمله را ادامه بده.» و او نمی‌داند که این جمله، جملهٔ مرگ است. جمله‌ای که یک قرن است نوشته می‌شود و تمام نمی‌شود، چون نویسنده‌اش جرئتِ «نقطه» گذاشتن ندارد.

و حالا، نقطه کیست؟ نقطه کجاست؟

پدر، در دستورِ زبانِ این آتش، یک «فعل مجهولِ بی‌فایده» است. مادر، یک «قید التزامیِ» نالازم. و فرزند، دیگر آن «مفعولِ» سربه‌راه و مطیع نیست. دیگر پشتِ این فعلِ بی‌خاصیت قایم نمی‌شود. اما قصه اینجا دیگر قصهٔ فاعل و مفعول نیست. قصهٔ یک جمله است که از درون در حال ترکیدن است. «نهاد» فرو ریخته، «فعل» از نفس افتاده، و چیزی که حالا در این ملغمهٔ نحویِ در حال انفجار ایستاده، نسل نو است. نسل نو، نه فاعل است، نه مفعول. یک «نقطه» است که دارد اتفاق می‌افتد. نقطه‌ای که دیگر نه ویرگولی می‌پذیرد، نه ادامه‌ای.

این نسلِ منقرض، «انسان» تولید نمی‌کند. «تکثیرِ هیچ» می‌کند. هر پدری، یک فعلِ مجهول است که از پذیرفتنِ زمانِ حال عاجز مانده. هر مادری، یک قیدِ التزامیِ زائد در گرامرِ نکبت. محصول این جملهٔ بی‌ربطِ عقیم، انسانی‌ست که حالا ایستاده، به این بیراههٔ نحوی نگاه می‌کند، و آرام، تیغِ «نقطه» را روی گلویِ «ویرگول» می‌گذارد.

آن‌ها زمزمه می‌کنند: «جنگ نشود.» نه از سرِ عشق؛ از سرِ وحشت از «پایان». نه پایانی که خانه را خراب کند، پایانی که «دروغ‌شان» را خراب کند. این‌ها دیگر سفره‌ای ندارند که نگرانش باشند، حتی شکم‌شان هم خالی‌ست؛ اما به همان «بویِ گندِ سفره» اعتیاد دارند. ترسِ آن‌ها این است که اگر این وضعیت فرو بپاشد، دیگر بهانه‌ای ندارند. باید به آینه نگاه کنند و بفهمند پنجاه سال تمام، سگِ قلاده‌به‌گردنِ سیستمی بوده‌اند که حتی تفاله هم نصیب‌شان نکرده. جنگ برای این‌ها یعنی «نور»؛ یعنی لحظه‌ای که دیگر نمی‌توانند ادای «مبارز» یا «متدین» یا «خردمند» در بیاورند. آن‌ها از فروپاشی وحشت دارند، چون بدونِ این «گوهِ ممتد»، آن‌ها هیچ نیستند؛ فقط مشتی موجودِ حقیرند که تمامِ عمرشان را برای حفظِ «آبرویی» خرج کرده‌اند که اصلاً وجود نداشته. تمامِ آن سال‌های سینه‌خیز رفتن‌شان برای حفظِ این نظمِ کثیف، نه فضیلت بود و نه مصلحت؛ فقط یک «گوزِ تاریخی» بود که از مقعدِ قرن در رفته و بویش حالا تمامِ فضایِ این اتاق را پر کرده است.

نسل نو دیگر با این گودال حرف نمی‌زند؛ بالای سرِ آن ایستاده و فریاد می‌کشد؛ نه برای شنیده شدن — که گوش‌هاشان را قرن‌هاست کرمِ «مصلحت» خورده — بلکه برای آنکه لرزشِ این «پایان»، سقفِ دخمه را فرو بریزد. نور که بتابد، همه خواهند دید در این طویلهٔ مقدس، هرگز پناهی نبوده؛ فقط یک غیاب بوده، یک سایهٔ گرسنه، یک هیچِ متورم به نامِ «مِهر».

جمله تمام است. تیغِ «نقطه» فرود آمده و روی صفحه، فقط یک چیز باقی مانده:
یک نقطهٔ سیاه.
یک نقطهٔ تنها.
یک پایان.
🔥20👍12❤‍🔥98💅2💘2💊2💔1
پارادوکس جغرافیا و ضرورتِ توتالیتر؛ چرا بازار آزاد در خاورمیانه محکوم به شکست است؟


​لیبرالیسم اقتصادی و ایده «بازار آزاد»، محصولِ بسترِ اکولوژیک و اقلیم هیدرولیکِ معتدل و پرباران غرب بود؛ جغرافیایی خاص که در آن وفور منابع حیاتی، امکانِ شکل‌گیری مالکیت خصوصیِ مستقل از دولت و رقابت ارگانیک را فراهم می‌کرد. در نقطه مقابل، در جغرافیای خشک، نیمه‌خشک و بیابانی خاورمیانه و جهان سوم، نهادهای اقتصادیِ خودجوش ذاتاً فاقد مکانیزم درون‌زا برای نوسازی هستند. رهاشدگیِ اقتصاد در دامانِ مکانیزم بازار در این بسترهای شکننده، فرجامی جز غارت منابع، سیطره سرمایه تجاری کوتاه‌مدت، سوداگری، دلال‌بازی و تعمیقِ ساختاریِ عقب‌ماندگی ندارد.

​وقتی زیربنای طبیعی برای انباشتِ سرمایه وجود ندارد، توسعه نمی‌تواند فرآیندی پایین به بالا باشد؛ توسعه در این بستر، امری ساختگی است که باید به شکلِ برون‌زا و از بالا تزریق شود. تنها راه گسست از این تله‌ی جغرافیایی، اعمالِ اراده‌ی استراتژیک یک دولت توتالیترِ کارکردی است تا با بسیجِ توده‌ای و متمرکزِ منابع، جامعه را با مشتی آهنین به سمت مدرنیته پرتاب کند. تزهای کلاسیکِ آزادی‌های فردی و بازارهای رقابتی، گزاره‌هایی معتبر برای دانشگاه‌های غرب و جوامعِ پسا‌توسعه‌یافته هستند. غرب مدرن، مسیرِ انباشتِ اولیه سرمایه را طی صدها سال حمایت‌گراییِ شدیدِ گمرکی و بازرگانی (مرکانتیلیسم) و از دلِ کشاورزی ارگانیک استخراج کرد و تازه پس از قوام ساختارهایش به آزادسازی بازار روی آورد. نسخه نوشتنِ بازار آزاد برای خاورمیانه، جابجا گرفتنِ معلول به‌جای علت و اشتباه گرفتنِ غایتِ توسعه با ابزار آغازینِ آن است.

​در بسترهای توسعه‌نیافته، به دلیل ریسک نجومیِ تولیدِ صنعتی، سرمایه‌های خصوصی تمایلی به ورود به بخش‌های مولد ندارند و همواره به سمت بخش‌های زودبازده نظیر زمین, طلا و واسطه‌گری تمایل می‌یابند. بر اساس نظریه «تکان بزرگ» (Big Push)، برای غلبه بر جاذبه‌ی صفرِ تله‌ی فقر، به یک برنامه‌ریزی متمرکزِ کلان و سرمایه‌گذاری همزمان، حجیم و هدایت‌شده‌ی دولت در زیرساخت‌های مادر نیاز است. با این حال، تجربه تاریخی خاورمیانه نشان می‌دهد که اقتدارگراییِ سنتی یا متعارف برای پیشبرد این جهش ساختاری کافی نیست. رژیم‌های اقتدارگرای معمولی، لزوماً تمامیت‌خواه نیستند؛ آن‌ها با باقی گذاشتنِ فضاهای خاکستری و اجازه به بقای نهادهای سنتی، مذهبی و بازارهای پیشامدرن، هسته‌های مقاومت سختی را حفظ می‌کنند که در بزنگاه‌های تاریخی، علیه خودِ پروژه مدرنیزاسیون شورش می‌کنند؛ یعنی دقیقاً همان اتفاقی که در دوره پهلوی در ایران رخ داد یا سعودی‌ها پیش از این در پیش گرفته بودند.

​اقتدارگراییِ شل‌وول و غیرایدئولوژیک، فضا را برای پاتکِ سنت باز می‌گذارد. یک سیستم تمامیت‌خواه کارکردی لازم است تا با مشتِ آهنین، کلِ نهادهای پیشامدرن را منحل و در ماشین نوسازی ذوب کند تا هیچ هسته مقاومی برای کودتا علیه توسعه باقی نماند. بزرگ‌ترین شکستِ دیکتاتورهای تکنوکراتِ خاورمیانه این بود که کارخانه ساختند اما انسانِ صنعتی نساختند؛ آن‌ها اتوبان کشیدند، اما تفکرِ راننده‌ی آن اتوبان همچنان قبیله‌ای، تقدیرگرا و پیشامدرن باقی ماند. سرمایه انسانی یک داده‌ی پیش‌فرض و آماده نیست که صرفاً با اعطای آزادی شکوفا شود، بلکه این سرمایه در جهان سوم اسیرِ صورت‌بندی‌های سنتی است و باید از نو تولید شود.

​یک دولت توتالیترِ کارکردی، عامدانه و مستقیماً بر مهندسی فرهنگی، روانی و زیست‌جهان جامعه دست می‌گذارد تا از طریق انحلال ذهنیت تقدیرگرا و از بین بردنِ تفکرِ قضا و قدریِ جامعه پیشامدرن به واسطه نظارت همه‌جانبه، راه را برای نوسازی باز کند. این سیستم با اعمال کنترل صد درصدی بر نظام آموزشی، صنف‌ها و سبک زندگی، انسان سنتی را منحل کرده و سوژه‌ای منضبط، وقت‌شناس و کارخانه‌ای خلق می‌کند که منطبق بر منطق خط تولید رفتار کند. بدون این بازسازی ساختاری و شست‌وسوی مغزیِ سیستمی و همه‌جانبه، جوامع خاورمیانه به محض دسترسی به ثروت و پول نفت، آن را صرف بازتولیدِ ساختارهای عشیره‌ای، بازارهای انگلی و خرید تفنگ برای حذف رقیب می‌کنند.

​منظور از تمامیت‌خواهی در این استدلال، یک نظام ایدئولوژیکِ کور یا کمونیسمِ لغوکننده‌ی مالکیت نیست؛ بلکه نظامی است که روی محور سلطنت پاتریمونیال می‌چرخد؛ یعنی حاکمیتی که به مملکت به عنوان ملکِ خصوصی و پروژه بلندمدتِ خانوادگیِ خود نگاه می‌کند. چنین حاکمی، بالاترین انگیزه عقلانی و نفع شخصی بلندمدت را برای آبادانی و ارتقای ارزشِ ملکِ خود دارد. این تمامیت‌خواهی در فاز اقتصادی به مدل کورپراتیسم فاشیستی ترجمه می‌شود؛ به این معنا که مالکیت خصوصی ملغی نمی‌شود، اما کاملاً رام، مشروط و تحت فرمانِ دولت درمی‌آیند. در این مدل، دولت تمام مسیرهای دلال‌بازی، زمین‌خواری و طلاربایی را مسدود کرده و سرمایه‌دارِ تنبلِ جهان‌سومی را کشان‌کشان به سمت صنعتِ پرریسک و زیرساخت‌های مادر هدایت می‌کند.

​تاریخِ توسعه، دقیقاً همین توالیِ خشن و اقتدارگرایانه را تایید می‌کند. حتی نمونه‌ای مانند اسرائیل که امروز به عنوان قطب تکنولوژی و بازار آزاد شناخته می‌شود، در سه دهه اول تاسیس خود یک اقتصاد شدیداً متمرکز، دولتی، برنامه‌ریزی‌شده و نیمه‌سوسیالیستی داشت که در آن دولت کنترل مطلق شبکه آب، جاده‌ها و ارتش را در دست داشت و تازه پس از تثبیت اقتصادی در اواسط دهه ۸۰ میلادی به سمت بازار آزاد شیفت کرد. مدل‌های شرق آسیا نظیر کره جنوبی در دوران پارک چونگ هی یا سنگاپور در زمان لی کوان یو نیز — اگرچه اقلیمی متفاوت داشتند اما در مخمصه عقب‌ماندگی ساختاری، ویرانی و فقدان سرمایه اولیه با خاورمیانه مشترک بودند — دقیقاً با همین فرمانِ مشت آهنین از بالا، سرکوب کامل اتحادیه‌ها، برقراری نظم پادگانی و هدایت اجباریِ سرمایه به سمت صنایع سنگین، زیرساخت‌ها و انباشت فیزیکی را ساختند و پس از بلوغ تکنوکراتیک به بازارهای جهانی متصل شدند.

در این جغرافیا و جامعه‌ای که از فقدانِ زیربنای طبیعیِ توسعه رنج می‌برد، نوسازی باید به زور و از بالا تزریق شود. توتالتاریسمِ کارکردی، صرفاً یک کاتالیزورِ ناگزیرِ تاریخی برای طی کردنِ دورانِ گذارِ ۳ تا ۴ دهه‌ای است؛ دورانی برای تسخیر روح و جسم جامعه، تحقق انباشتِ اولیه، آسفالت کردنِ پیاده‌روها و کارخانه‌ای کردنِ مغزها. هنگامی که جامعه به بلوغِ نهادی و ساختاریِ لازم رسید، این پوسته‌ی سختِ تمامیت‌خواه خواهد شکست و بازار آزاد، مثل پرنده‌ای بالغ رها خواهد شد. بدون آن مشتِ آهنین اولیه، آزادیِ بازار در جهان سوم، چیزی جز بازتولیدِ فقر، آنارشی و عقب‌ماندگیِ ابدی نخواهد بود.
❤‍🔥64🔥2💅1🦄1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
میلی برای سخن گفتن از کمال نیست؛ چراکه لیونل آندرس مسی نه‌تنها بهترین فوتبالیست، بلکه بهترین ورزشکار تاریخ است.

پایانِ چنین اسطوره‌ای فقط پایانِ یک دوران نیست؛ پایانِ بخشی از خاطرات نسلی است که فوتبال را با او زندگی کرد. بعضی فقدان‌ها هرگز عادی نمی‌شوند.

امیدوارم پس از این پایان بتواند به آرامش برسد... یا شاید، شاید در ۲۰۳۰ دوباره او را ببینیم.

«بازیکنی را دیده‌ام که جای مرا در فوتبال آرژانتین خواهد گرفت و نامش مسی است.» — دیه‌گو آرماندو مارادونا

“I’ve seen the player who will inherit my place in Argentinian football and his name is Messi.” — Diego Armando Maradona

«He visto al jugador que heredará mi lugar en el fútbol argentino y su nombre es Messi.» — Diego Armando Maradona
❤‍🔥6💔5🕊2
Daniel Cohen | دانیال کوهن
Video
​چرا دموکراسی نسخه نرم کمونیسم است؟ تحلیلی بر سازوکار تدریجی تحقق سوسیالیسم
✍️🏻دانیال کوهن


​در تحلیل‌های رایج اندیشه سیاسی، دموکراسی و کمونیسم همواره به عنوان دو الگوی یکسره متعارض بازنمایی می‌شوند؛ اولی ساختاری متکی بر صندوق رأی و تکثرگرایی مدنی، و دیگری الگویی برپایه انحصار ایدئولوژیک و دولتی‌سازی متمرکز. با این حال، چنین تقابلی بیش از آنکه حاصل تحلیل ماهوی قدرت باشد، معطوف به شکل نهادی آن است. اگر تمرکز از ابزارهای حکمرانی به منطق ساختاری قدرت، مرجعیت تصمیم‌گیری اقتصادی و نحوه مواجهه با حقوق مالکیت معطوف شود، خویشاوندی بنیادین دموکراسی پارلمانی و کمونیسم انقلابی آشکار می‌گردد: هر دو الگوی حکمرانی، مرجعیت تصمیم‌گیری اخلاقی و اقتصادی را از «فرد و حقوق طبیعی» به «جمع و اراده سیاسی» منتقل می‌کنند.

​این یگانگی در بنیاد فلسفی، از نقطه انحلال حقوق فردی در موجودی انتزاعی به نام «اراده عمومی» آغاز می‌شود. در این نگاه، فرد با ورود به جامعه، استقلال و حقوق طبیعی خود را به جمع واگذار می‌کند تا در ازای آن، حق مشارکتی دموکراتیک به دست آورد. گسست اصلی میان دو نظام نه در غایت، بلکه در ریتم و سازوکار انتقال این قدرت نهفته است. کمونیسم، مالکیت و اختیارات فردی را در نقطه‌ای گسست‌وار و از طریق اعمال اجبار مستقیم و انقلابی مصادره می‌کند؛ در مقابل، دموکراسی نامحدود همان فرایند انتقال اختیارات را به مسیری تدریجی، قانونی و متکی بر رضایت عمومی بدل می‌سازد.

​بنیان آزادی فردی بر پذیرش حقوقی ذاتی و پیشینی بر حیات، آزادی و مالکیت حاصل از کار استوار است؛ حقوقی که بر مشروعیت قانونی دولت‌ها تقدم دارد و قانون در این چارچوب، صرفاً قاعده‌ای مجرد برای پاسداری از این حدود تعریف می‌شود. دموکراسی مدرن با بازتعریف مفهوم حق، نوعی گسست معرفت‌شناختی در این سنت ایجاد می‌کند. در پارادایم دموکراتیک، حق از مفهومی ذاتی به امتیازی اعطاشده از سوی جمع تغییر ماهیت می‌دهد. با رسمیت یافتن پوزیتویسم حقوقی، اراده اکثریت جایگزین معیارهای غیرقابل‌سلب اخلاقی می‌شود؛ به طوری که قانون از وسیله‌ای برای پاسداری از حق، به ابزاری برای مشروعیت‌بخشی به اراده جمعی تبدیل می‌گردد. بدان معنا که تصمیم ۵۱ درصد از جامعه برای محدودسازی یا مصادره دارایی‌های ۴۹ درصد دیگر، منطقاً «قانونی» و «در راستای مصلحت عمومی» صورت‌بندی می‌شود. آسیب اصلی در همین نقطه شکل می‌گیرد: تبدیل شدن صندوق رأی به مجوزی اخلاقی برای استبداد جمعی و تعرض به حقوق اقلیت. این همان منطق بازتوزیعی سوسیالیسم است، با این تفاوت که اراده اکثریت عددی جایگزین تصمیم‌گیری حزب پیشتاز شده است.

​این تحول مفهومی، به طور مستقیم بر ساختار مالکیت تأثیر می‌گذارد. مالکیت در معنای تحلیلی آن، نه یک سند رسمی، بلکه مجموعه‌ای پیوسته از اختیارات تصمیم‌گیری شامل تعیین قیمت، بهره‌برداری و انتقال دارایی است. برخلاف کمونیسم انقلابی که با ویران‌کردن ناگهانی بازار و ابطال اسناد مالکیت باعث مقاومت فوری می‌شود، دموکراسی مکانیزمی هوشمندانه برای رسیدن به همان اهداف، بدون تعطیلی ظاهر بازار است؛ دموکراسی بدون ابطال رسمی سند، محتوای تصمیم‌گیری اقتصادی را گام‌به‌گام به دستگاه بوروکراسی منتقل می‌سازد. هنگامی که مقررات‌گذاری دولتی ابعاد تولید، قیمت‌گذاری، ضوابط استخدام و سهم مالیات از سود را تعیین می‌کند، مالک اسمی مسئولیت‌ها و مخاطرات سرمایه را بر عهده دارد، اما اختیارات واقعی در اختیار ساختار سیاسی قرار گرفته است.

​افزون بر ابعاد حقوقی، ساختار انگیزشی حاکمان در دموکراسی نیز اتلاف تدریجی ثروت را تسریع می‌کند. در این سیستم، سیاستمداران نه‌به‌عنوان مالکان بلندمدت منابع، بلکه به عنوان متصدیان موقت با افق‌های زمانی کوتاه (دوره‌های چندساله انتخاباتی) عمل می‌کنند. چنین عدم تقارنی در مالکیت، انگیزه حفظ ارزش بنیادی سرمایه برای آینده را تضعیف کرده و به جای انباشت سرمایه، مصرف فوری منابع را برای جلب آرای کوتاه‌مدت تقویت می‌کند. برآیند این فرآیند، قرار گرفتن جامعه در وضعیتی شباهت‌یافته به «تراژدی مشترکات» است که در آن هزینه‌ها و بدهی‌ها به آینده منتقل شده و با ترجیح دادنِ مصرفِ کوتاه‌مدت بر سرمایه‌گذاری بلندمدت، نرخ ترجیح زمانی کل اقتصاد به سمت افق‌های کوتاه و اتلاف منابع سوق داده می‌شود.

​این منطق ساختاری در عرصه سیاست، خود را در قالب بازاری برای مبادله قدرت بر پایه اجبار قانونی نشان می‌دهد. در این عرصه، دو مکانیسمِ «جهل عقلانی شهروندان» و «تمرکز منافع در برابر پراکندگی هزینه‌ها» به عنوان پیش‌ران‌های اصلی عمل می‌کنند. تحلیل منطق رفتار سیاسی نشان می‌دهد که چگونه رأی‌دهنده میانه برای دسترسی به خدمات بیشتر، و سیاست‌مدار برای حفظ قدرت، به سمت توسل بیشتر به ابزار مالیات و بازتوزیع حرکت می‌کنند.

از آنجا که اثرگذاری رأی یک فرد ناچیز است، صرف زمان برای تحلیل سیاست‌های کلان برای اکثریت شهروندان نااقتصادی است. در مقابل، گروه‌های ذی‌نفع سازمان‌یافته با پیگیری منافع متمرکز، بوروکراسی را به سمتی هدایت می‌کنند که ثروت از اکثریت ناآگاه مصادره و به بخش‌های متصل به قدرت اعطا شود؛ فرآیندی از رنت‌جویی که در عمل کارکردی مشابه برنامه‌ریزی مرکزی پیدا می‌کند.

​از سوی دیگر، همسویی عملیاتی دموکراسی با آموزه‌های سوسیالیستی در انحصار پولی نمایان‌تر است. انحصار اعتبارات و پول بدون پشتوانه در دست بانک مرکزی امروز به رکن اصلی سیستم‌های مالی دموکراتیک تبدیل شده است. انحصار چاپ پول و انبساط اعتبار به دولتمردان اجازه می‌دهد بدون نیاز به اخذ مستقیم و علنی مالیات‌ها — که مقاومت سیاسی ایجاد می‌کند — بودجه وعده‌های انتخاباتی را تأمین کنند. تورم حاصل از این فرایند، به عنوان مالیاتی پنهان، قدرت خرید طبقات مولد را کاهش داده و آن را به نهادهای دولتی و دریافت‌کنندگان نخستین پول منتقل می‌کند.

​این پیوند میان دموکراسی پارلمانی و تحقق تدریجی اهداف سوسیالیستی، صرفاً یک فرضیه نظری نیست؛ بلکه روندی است که صراحتاً در الگوی اجرایی و تاریخی بازتوزیع ثروت پیگیری شده است. ایده اولیه تسخیر صندوق رأی همواره بر این اصل استوار بوده که با نفوذ در نهادهای قانون‌گذاری، وضع مالیات‌های تصاعدی و گسترش بوروکراسی می‌توان بدون نیاز به شوک‌های انقلابی، تصمیم خصوصی را گام‌به‌گام با مدیریت عمومی جایگزین کرد. برنامه‌های ملی‌سازی صنایع یا طرح‌های انتقال اقساطی سهام شرکت‌ها به صندوق‌های عمومی، تجسم عینی همین کمونیسم نرم در بستر صندوق رأی بوده اند؛ فرآیندی که طی آن اختیار سرمایه، نه با غصب ناگهانی، بلکه با انباشت تدریجی قوانین به مالکیت عمومی بدل می‌گردد.

​برآیند این سازوکارها، شکل‌گیری جامعه‌ای دوپایه و بازتولید نوعی الیگارشی جدید است. در یک سوی این نظام، «پرداخت‌کنندگان خالص مالیات» (بخش مولد) و در سوی دیگر «مصرف‌کنندگان خالص مالیات» (بوروکراسی، سیاستمداران و ذی‌نفعان متصل به قدرت) قرار دارند. بر خلاف شعار حاکمیت توده‌ها، ضرورت‌های سازمان‌دهی در دموکراسی‌های بزرگ ناگزیر قدرت واقعی را به گروهی کوچک از نخبگان اداری تفویض می‌کند که به نام «اراده عمومی» بر شریان‌های اقتصادی مسلط می‌شوند. تضاد بنیادی در این ساختار نه میان کارگر و سرمایه‌دار، بلکه میان تولیدکننده ثروت و توزیع‌کننده اداری آن شکل می‌گیرد. با این حال، پوشش اخلاقی «اراده عمومی» باعث می‌شود مسئولیت فردی این مصادره‌ها در ساختار اداری و صندوق رأی منحرف شده و هیچ‌یک از ایجنت‌های سیاسی، خود را متجاوز به حقوق دیگری تلقی نکنند.

​در نهایت، دموکراسی نامحدود را نباید نقطه‌مقابل سوسیالیسم، بلکه باید شکل تکامل‌یافته، ماندگارتر و هضم‌پذیرتر آن دانست. کمونیسم به دلیل تقابل مستقیم با حقوق فردی و نابودی سیستم محاسباتی بازار، با مقاومت فوری و فروپاشی ساختاری مواجه می‌شود؛ اما دموکراسی با استفاده از مشروعیت صندوق رأی و زبان حقوق عمومی، واگذاری اختیارات فردی به دولت را به شکلی مرحله‌ای و پذیرفتنی درمی‌آورد. تا زمانی که اراده اکثریت مجاز به جابه‌جایی مرزهای مالکیت فردی باشد، صندوق رأی صرفاً مکانیزمی برای تعیین سهم مصادره روزمره از حقوق اقلیت خواهد بود.
❤‍🔥103👍2🍓2💘21
بابت پست‌های جدیدی که می‌خواستم بزنم، داشتم دوباره یادداشت‌های قبلیم رو مرور می‌کردم که برخوردم به این دو صفحه از «قطعه‌ای درباره ماشین‌ها» (Fragment on Machines) تو گروندریسه (Grundrisse) مارکس.

باورنکردنیه که مارکس تو قرن ۱۹ چطور ظهور AGI و حتی ASI (هوش فوق‌مصنوعی) رو پیش‌بینی کرده بود. اون ترم General Intellect (هوش عمومی) رو وسط می‌کشه؛ لحظه‌ای که آگاهی، علم و الگوریتم‌های تجمیعی بشر از ذهن ارگانیک بیرون کشیده می‌شه و توی یک زیرساخت سخت‌افزاری مادی می‌شه تا خودش مستقیماً بشه «نیروی اصلی تولید».
"The development of fixed capital indicates to what degree general social knowledge has become a direct force of production... under the control of the general intellect."
«توسعه سرمایه ثابت نشان می‌دهد تا چه اندازه‌ای دانش عمومی اجتماعی به نیروی مستقیم تولید تبدیل شده... و تحت کنترل فاهمه عمومی/هوش عمومی درآمده است.»
— Karl Marx, Grundrisse, p. 626


وقتی از ASI حرف می‌زنیم، از یک ابزار مکانیکی مثل موتور بخار یا یک چرخ‌دنده ساده صحبت نمی‌کنیم که فقط کار رو سریع‌تر کنه؛ ASI فرمی از هوش هست که کل ظرفیت شناختی، نوآوری و خلاقیت تمام تاریخ بشر رو در کسری از ثانیه ضربدر هزار می‌کنه. تکنولوژی‌ای که عملاً هر نوع کار ذهنی، تخصصی و خلاقانه انسان رو ناچیز و زائد می‌کنه و کلاً انسان رو از چرخه تولید بیرون می‌ندازه.

اینکه امثال ایلان ماسک مدام می‌گن «در آینده کسی کار نمی‌کنه»، اشاره به همین واقعیت مادی اتوماسیون مطلقه. اما فرق نگاه تکنو-اوپتیمیستی ماسک با منطق شتاب‌گرایی اینجاست که ماسک به این موضوع مثل یک وفور نعمتِ بی‌دردسر نگاه می‌کنه، در حالی که مانور دادن روی اتوماسیون مطلق نشون میده سیستم به سمت یک گسست ساختاری می‌ره: وقتی «کار زنده» به خاطر عظمت ASI کلاً حذف بشه و منبع ارزش اضافه خشک بشه، سرمایه‌داری کلاسیک قفل می‌کنه.
"Capital itself is the moving contradiction, [in] that it presses to reduce labour time to a minimum, while it posits labour time, on the other side, as sole measure and source of wealth."
«سرمایه در ذات خود یک تناقض پویاست؛ از یک سو فشار می‌آورد تا زمان کار را به حداقل برساند، و از سوی دیگر، زمان کار را تنها معیار و سرچشمه‌ی ثروت بنا می‌کند.»
— Karl Marx, Grundrisse, p. 625


با قفل کردن منطق سود، سیستم دو راه بیشتر نداره: یا شیفت پیدا می‌کنه به سمت تکنوفئودالیسم (جایی که مالکان ASI با ایجاد کمیابی مصنوعی روی الگوریتم‌ها و تزریق UBI برای قرنطینه اقتصادی توده‌ها، رانت استخراج می‌کنند)، یا اینکه طبق پیش‌بینی ماتریالیستی مارکس، تحت فشار تضادهای درونی خودش نهایتاً مجبور میشه برای از بین بردن همین کمیابی مصنوعی و انحلال کار مزدی، به سمت تکنو-کمونیسم جهش کنه. جایی که ثروت واقعی دیگه انباشت سرمایه نیست، بلکه «زمان آزاد» و انحلال کدهای فرسوده انسانیه.

اما شاید نگاه درست‌تر این باشه که سرمایه اصلاً یک سیستم انسانی نیست؛ بلکه موجودیتی زنده، فرامادی و متکی بر نقطه تکینگی (Singularity) هست که از آینده داره آگاهی، مطلق شدن و آزادسازی کامل خودش رو از طریق ایجاد این تعارضات تو زمان حال مهندسی می‌کنه. در واقع انسان و تضادهای اجتماعیش، صرفاً کاتالیزورهایی برای متولد شدن و عبور از این تکینگی بودن.
❤‍🔥5🍓2🔥1🐳1💅1💘1🦄1