دلبر مغرور
379 subscribers
156 photos
2.69K videos
9 files
37 links
خوش اومدید😍😘

https://t.me/joinchat/D1Wffj82FuyaLikcLiUeYQ

گروه چت
Download Telegram
#پارت۸۱۱


همون پویانی که با یه جمله ي من خنده ي محو روي لبش پیدا میشه....


یه کم به سمتم خم شدو گفت:
ـ دوستا هیچ وقت دل همو نمیشکنن


یا بهتره بگم دل هیچ کسی به خاطر حرفاي دوستش رنجیده
نمیشه...


درسته مگه نه؟
حالا لبخن روي لبم منم مهمون شد....


سرمو تکون دادم و گفتم:
ـ درسته...درست ترین حرف دست دوستاس...


خندش عمیق شد....
چقدر با خنده خواستنی میشد....
من چی گفتم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟



خواستنی؟....................
پویان خواستنی شده بود برام؟..........


صداش آروم منو از بهت فکرم در آورد بیرون...
3👍1
#پارت۸۱۲


منتظرم ببینم چی کار مکینی؟
سعی کردم بخندم....


از اتاقش اومدم بیرون.....
پشت در اتاقش براي چند ثانیه مکث کردم....


پویان براي من چی شده؟.........
پویان کجاي زندگیم ایستاده؟............................



کجا بوده که الان برام خواستنی شده؟....


مگه غیر اینه که اندازه ي یه دوست شده....


اندازه ي یه دوست چقدر ِ؟.....
اونقدري هست که خواستنیش کنه؟..........


چم شده؟ .......
دارم دري وري میگم........
یه نفس عمیق کشیدم


سمت آسانشور رفتم....
4
#پارت۸۱۳


تمام فکرم رو به سمت محسن پرواز سوق دادم...


این دوتا واجب تر از خضعبلات توي ذهنم بودن................

***

دو هفته گذشته بود..
اینقدر در گیر کار و دانشگاه بودم



که از خودم هم فراموش کرده بودم....


کارهاي شرکت حسابی سنگین شده بود


به خصوص حالا که علاوه بر پروژه ي صدف و اون سه تا کار بزرگ
داخل ایران،



پروژه ي ترکیه هم اضافه شده بود...


همه ي مهندسا تقریبا کاراشون سه برابر شده بود...


اونقدر سرمون شلوغ بود که به جاي ساعت 8/30شب هممون 11 شب از شرکت میزدیم بیرون....



حالا منم روزایی رو که دانشگاه میرفتم بازم به شرکت میومدم تا از بقیه عقب نیوفتم....
3👍1
#پارت۸۱۴


اصلا پرواز رو ندیده بودم....
به زور وقت براي حرف زدن باهاش



پشت تلفن گیر می آوردن...
نه تنها اون..صداي عموم اینارو هم درآورده بودم..


هر دفعه که میزدن تند تند حرف میزدم ...


اونقدر که عموم پشت تلفن مسخرم میکرد...


از این طرف درسام و نزدیک شدن به امتحاناي پایان ترمم شده بود



ظاهرا پویان هم مشغله ي زیادمو دیده که براي کار محسن حرفی نزده....


فرصتی که دنبالش بودم خود به خود جور شد...


پرواز بهم زنگ زد...
ـ سلوم بر آبجی بی معرفت خودم...


ـ سلام خره چطوري؟
ـ گمشو مهسا....آدم بشو نیستی...
4
#پارت۸۱۵


حیف این همه احساست که خرجت میکنم...


ـ اهو بابا...بزن رو ترمز....من کم جنبه ام....تحمل این همه قربون صدقه رو ندارم....


ـ باشه...یادم نبود....ایشاالله از این به بعد...اصلا منو بگو چرا بهت زنگ زدم..کاري نداري؟



ـ هو...از کی تاحالا اینقدر نازك نارنجی شدي؟....بخورمت جیگر....


قهر کردنتم خریدارم...
ـگمشو..از اون موقع که توي کثافت مناسبت فردارو یادت رفته...



ذهنم هنگید...مناسبت؟.......فردا؟..
.


ـ فردا چه خبره؟
ـ خاك تو اون سرت مهسا...واقعا یادت نیست...


شروع کردم به پردازش اطلاعات ذهنم...


فردا چه روزیه...چشمم به تقویمم روي میز کارم افتاد...26دي بود...
2
#پارت۸۱۶



26دي؟....
واي چرا یادم نمیاد؟


ـ جان پرواز یادم نمیاد...چه توقعی ازم داري...


الان با این اوضاع کار توي شرکت و امتحانات پایان ترم شاهکار
کرد خودممو یادم نرفته....


بگو دیگه؟ چه خبره؟
ـ بله ...ولی فکرنمی کردم اونقدر که تولد بهترین دوستتو یادت بره...


هی واي من.....چه سوتیه عظیمی.... تو اون روحت مهسا...
جیغ کشیدم


ـ واي...خاك تو اون سرت دختر...الان باید زنگ بزنی بگی تولدته ؟
4
#پارت۸۱۷


نه بابا..مثل اینکه طلب کارم شدم...بفرما بیا بزن..


ـ پس چی...من میگم از خودم فراموشم شده بعد تو...اصلا ولش..


کتکم میزنم هر چند بچه ي به دنیا نیومده که زدن نداره...


جیغ پرواز گوشمو کر کرد...
ـ غلط کردي....بچه پررو..به جاي


اینکه الان از خجالت آب بشی دو قورت نیمتم باقیه....


منو بگو میخواستم
امشب مهمونت کنم...پشیمون شدم ..


شاخکام فعال شدن...
بیرون... ايول....


بهترین فرصت براي محسن شب جشن تولد پرواز اس....عالیه...


سریع گفتم:
ـ ناخن خشک...همه ي اینارو گفتی که جشن تولد امشبو دور بزنی....
3
#پارت۸۱۸


من مگه مثله توام....
ـ ایول ..توخانومی....حالا کی و کجا؟


ـ ساعت هشت شب...بیا دنبالم می خوام برمت یه جاي باحال....



ـ جونمی...باشه...تا 8شب
ـ پس میبینمت...


راستی خوشگل مشگل کن خودتو...جاي با کلاسیه...


در ضمن کادوي تولد هم یادت نره
اووووووووووووووو یکی منو جمم کنه.....



بابا با کلاس....ها ما رسم نداریم جشن تولد کادو ببریم...


ـ خسیس..
ـ خودتی...باي


گوشی رو قطع کردمو مثل جت از پشت میز اومدم بیرون...


رفتم سمت طبقه ي چهارم...
امید با دیدنم نیشش شل شد....



ـ سلام عرض شد..این ورا؟
ـ سلام...خوبی ؟ ببین رییست


هست میخوام برم ببینمش
از لحنم پوکید از خنده


ـ میخواي دوتا چکم بزنم زیر گوشش.
3
#پارت۸۱۹


ـ نه دیگه اونارو خودم میزنم...
ـ چه خبره...با این همه عجله...


ـ خب کارش دارم
ـ الان که نمیشه


ـ امید خان اذیت نکن
ـ نه به جون تو...جلسه دارن...


ـ کی جلسشون تموم میشه؟
ـ تا چند دقیقه ي دیگه...برو بشین ..


ـ باشه
رفتم روي مبل نشستم...


چند ثانیه بعد گوشیم زن خورد...


تا فهمیدم کی پشت خطه بی معطلی برداشتم


ـ سلوم بلیکوم
ـ علیک...آخی بگردم اینقدر عقده


ي زنگ خوردن گوشیتو داشتی که نذاشتی به بوق دوم برسه....ب


میرم کسی
تحویلت نیمیگیره؟
4
#پارت۸۲۰


یاشار..........خیلی بدي...اول بسم االله ضایعم نکنی نمیشه...اموراتت نمیگذره نه؟



ـ نه به جان تو...نفسم هم همراهیم میکنه چه برسه به اوموراتم..


ـ خب حالا ..چیه باز بهت برخورد...بابا تو که خبر مارو نمیگیري...


الانم که زنگ زدم که اون صداي خروسیتو
بشنویم لال مونی گرفتی


ـ گمشو یاشار...صدام کوجاش خروسیه؟


ـ جوونم...دختر نمیدونی چه حالی میکنم اینجوي میسوزي؟


ـ باشه پسر عمه جون....نوبت منم میرسه...بتازون فعلا...


یاشار پشت گوشی غش کرد از خنده


ـ اوه ... اوه....مهسا خط و نشون میکشد..
5👍1
#پارت۸۲۱


برو خودتو مسخره کن...
ـ تا تو هستی من به چشم نمیام..
ـ یاشاررر.............



ـ هوي کر شدم...باشه بابا...اینقدر بی جنبه نبودیا....ولش میگم کارت دارم


ـ بنال
ـ مرض ...
ـ خب بفرما بگو



ـ حالا شد...کی میاي اینورا؟
ـ جان؟ جک بود الان
ـ نه سوال پرسیدم



ـ خوب برادرمن بیجا نپرس ! من یه اینجام نمیتونم از اینجا تون بخورم...


دیگه خودت حساب کن شاهرود میشه چند اینچ؟


ـ مهسا بدون شوخی؟
ـ شوخی ندارم..


ـ بابا تو چه جونوري هستی ...بابا بزار دو دقیقه بگذره بعد تلافی
👍31
#پارت۸۲۲


به جان یاشار....جدي میگم..نمیتونم حالا حالاها بیام..


اوضاع شرکت خیلی داغون...اینقدر کار رو سرم ریخته


که نمیدونم به کدوم برسم...امتحانام در شرف شروع شدن...


حالا چه خبر
ـ خب تا کی طول میکشه...
ـ تا عید


چنان از پشت گوشی داد زد که پرده هاي گوشم از کار افتادن


ـ چته..چرا داد میزنی؟
ـ جدي بود دیگه؟..


ـ یاشار مرض ندارم سر کارت بزارم...جدي بود..



حالاچه کاریه که باید حضوري خدمت برسم



ـ میخوام خروس شم
ـ ها؟
ـ هان زهره مار...میخوام دوماد شدم
4
#پارت۸۲۳


اینبار من بودم که جیغ میکشیدم....


بیچاره امید از ترس دوید طرفم ...
فکر کرد چیزیم شده


با سر بهش فهموندم که خوبم
ـ حتما باید به دیگران ثابت کنی یه تختت کمه...


ـ برو بابا...جان مهسا راست گفتی؟
ـ آره دختر خوب...


ـ کیه ..؟ میشناسمش؟
ـ نه..غریبس...


ـ هوي گفته باشم صبر میکنی من بیام....اگه بی من قدم برداري


خونت حلاله...فهمستی بِرار؟(برادر؟)


یاشار از لهجم خندش گرفت و گفت:


ـ بلی....فهمیدم...تازه دارم داماد میرُم...


مگه دیونه رِفتم سه هیچی خونومِ حلال کُنُم


(تازه داماد میشم...مگه دیونم واسه هیچی خونم حلال کنم....)


تا اومدم جوابشو بدم که در اتاق پویان باز شد و محسن و یه آقایی از اتاق اومدن بیرون....


ـ ببین یاشاری من باید برم...بعدا سر فرصت آمار اون خشگل خانومو ازت میگیرم...
👍52
#پارت۸۲۸


یه خط چشم کشیده پشت چشام کشیدم...


یه رز لب کالباسی رو هم زدم و در آخر یه رژگونه ي کمرنگ صورتی


که توش رگه هاي از رنگ طلایی هم
بود روي گونه هام کشیدم...



یه ساپورت خیلی ضخیم مشکی پوشیدم و یه مانتوي بلند از جنس ساتن براق بود تنم کردم..


.پارچه ي مانتوم به رنگ زمینه اي بنفش با طرح هایی از طاووس بود...


تقریبا مدلش کیمونو بود...
بلندیش تا نزدیکی مچ پام بود..
ولی آستیناش کوتاه بود...



تقریبا تا آرنج دستام دیده میشد ولی خب اگه ساق میزدم جلوش کم میشد...


بنابراین بی خیالش شدم...
یه روسري از جنس ساتن به رنگ مشکی براق هم پوشیدم
2
#پارت۸۲۴


باشه فوضول خانم...برو برس به کارت...


ـ خیلی خوشحال شدم یاشار..به همه سلام برشون


ـ باشه عزیزم...تو هم مواظب خودت باش...خدافظ



بعد از قطع کردن گوشیم .امید بهم با سر اشاره کرد که میتونم برم داخل...


از کنار محسن که رد شدم با سر بهش سلام کردم اونم همین طور جوابمو داد...


در اتاقو زدم ...
منتظر شدم...صداش اومد...
ـ بفرمایید...


رفتم داخل...
ـ سلام...


پویان روي مبل نشسته بود و سرش توي لب تاپ بود..


.با صداي من سرشو بالا آورد..
1
#پارت۸۲۵


یه ابروشو داد بالا و گفت:
ـ مشکلی پیش اومده؟


ـ نه...اجازه هست بشینم؟
لب تابشو بست و راحت به مبل تکیه داد


یه پاش انداخت روي پاي دیگش..
چه پرجذبه میشه..........


ـ راحت باش..
نشستم روبروش و نگاش کردم..


ـاومدي بشینی روبروم و منو نگاه کنی؟
ـ نه...


ـ خب؟
ـ امم. ...چیزه ....فرصتو جور کردم...


فقط به کمک شما نیاز دارم...
ـ خوبه...ولی یه بار گفتم کاري از دست من بر نمیاد...


ـ نه...برمیاد...امشب، شب تولد پرواز است..
1
#پارت۸۲۶


.نیم ساعت پیش خودش بهم زنگ زد.منو براي شام بیرون دعوت
کرد...


خب فکر کردم فرصت خوبیه تا شما و آقا محسن


مثلا اتفاقی همونجایی باشین که مابراي شا میریم...


خوبه...ولی من هنوز نقشمو نمیدونم.؟


ـ خب شما محسن با هم میاید دیگه....


ـ چرا خودش تنها نیاد؟ نمیشه؟
راست میگه....چرا تنها نیاد؟..


چرا به فکر خودم نرسید....
اووووف چقدر خنگی دختر...


بلند شدمو و با بی قیدي شونه هامو بالا انداختم و گفتم:


ـ راست میگین...به اینکه تنهایی هم متونه بیاد اصلا فکر نکرده بودم...خب با اجازه..


ـ آدرس و ساعت رفتن رو نمی گی؟
برگشتم...


منتظر نگاهم میکرد...
1
#پارت۸۲۷


ساعت 8 میرم دنبالش...آدرسو نمیدونم...


همون موقع براتون اس میدم...اممم..میشه امروز یه زودتر برم؟


بلند شدو گفت:
ـ منتظرم...باشه میتونی بري...


یه لبخند ملیح زدم و اومدم بیرون...


ساعت 5 از شرکت زدم بیرون...
رفتم خونه و یه دوش سریع گرفتم...


اومدم بیرون..ساعت 6/30 بود...شروع کردم به خشک کردم موهام...


تمام موهامو با اتو صاف کردم...فرق کج باز کردم...


دسته ي بزرگی از موهامو جلوم ازادانه رها کردم و بقیه رو محکم بالاي سرم با کش بستم...


طوري که پوست کنار شقیقه هام کشیده شد و چشمامو خمار نشون داده میشد...
1
#پارت۸۲۹


روسري رو طوري بستم که دسته موهاي آزادم بیرون بود..


گوشه هاي روسري رو از پشت سرم رد کردم و بالاي سرم به صورت یه پاپیون محکم کردم...



یه جفت گوشواره ي چسبی هم که فقط یه نگین درشت بنفش داشت به گوشم کردم...


کفش هاي مشکی ده سانتی مو هم پوشید


و در آخر تیپمو با یه کیف مجلسی مشکی که روش یه پاپیون


بنفش خورده بود تکمیل کردم....
بعد از خالی کردن عطرم روي خودم از خونه زدم بیرون...


جلوي در خونه پرواز یه تک بوق زدم...

سریع درو باز کرد و اومد بیرون...
او له له...چه تیپی هم زده بیشرف...


واقعا خوشگل شده بود...
1
#پارت۸۳۰


یه مانتوي زرد قناري پوشده بود ..بلند بود


با یه شال سبز روشن..
خیلی بهش میومد...


تیپش با اون ست کیف و کفش سبز رنگ محشر شده بود....


همیشه لباساش در عین زیبایی بلند و محجبه بود...


حجابش خیلی بیشتر از من بود...!
ـ سلام...بابا تا چند دقیقه ي پیش با اعتماد به سقف اومد..


اما حالا بادم حسابی خالی شد...
پرواز نشست توي ماشین و گفت:


ـ اوهو...تو بادتم خالی شه بازم اعتماد به سقفت تا عرشه...نگران نباش...


به پرواز گفتم:
ـ راستی عزیزم میاوردي...تنها توي خونه موند بد نشد...
3