کانون صنفی معلمان:
شمار کودکان کشتهشده در ۱۸ و ۱۹ دی از ۱۶۳ نفر عبور کرد. ۱۶۳ نیمکت خالی مدرسه تا به امروز.
شمار کودکان کشتهشده در ۱۸ و ۱۹ دی از ۱۶۳ نفر عبور کرد. ۱۶۳ نیمکت خالی مدرسه تا به امروز.
ثروت این کشور؟ هیس.
نه نفت بود. نه طلا بود. نه ذخایر طبیعی.
ثروت این کشور همین کودکان دانشآموز عزیزی بود که کشتند و سلاخی کردند.
نه نفت بود. نه طلا بود. نه ذخایر طبیعی.
ثروت این کشور همین کودکان دانشآموز عزیزی بود که کشتند و سلاخی کردند.
همیشه در شرایط سخت میگیم:
از کودکان مراقبت کنید.
همیشه در زمان جنگ و اتفاقات ناگوار میگیم: بیشتر حواسمون به کودکان باشه آسیب نبینن.
ولی مراقب اصلی، همیشه بچهها بودن.
وقتی که در خستهترین حالت ممکن پشت چراغ قرمز، به تصویر غباراندود شدهی بیرون خیره شدی، وقتی که در ناامیدترین گوشهی زندگی روی زانوها ت فرود اومدی، وقتی که در سیاهترین دورهی تاریخ زندانی شدی
همیشه این بچهها بودن که دلیل 'بودن' شدن.
دوباره ایستادی. دوباره قدم برداشتی. دوباره قوی بودی. دوباره جنگیدی.
چون همیشه موقع برگشتن
لبخند تمام این فرشتههای کوچیک منتظرت بود.
از کودکان مراقبت کنید.
همیشه در زمان جنگ و اتفاقات ناگوار میگیم: بیشتر حواسمون به کودکان باشه آسیب نبینن.
ولی مراقب اصلی، همیشه بچهها بودن.
وقتی که در خستهترین حالت ممکن پشت چراغ قرمز، به تصویر غباراندود شدهی بیرون خیره شدی، وقتی که در ناامیدترین گوشهی زندگی روی زانوها ت فرود اومدی، وقتی که در سیاهترین دورهی تاریخ زندانی شدی
همیشه این بچهها بودن که دلیل 'بودن' شدن.
دوباره ایستادی. دوباره قدم برداشتی. دوباره قوی بودی. دوباره جنگیدی.
چون همیشه موقع برگشتن
لبخند تمام این فرشتههای کوچیک منتظرت بود.
Forwarded from ساکنین حیاط پشتی (𝖿𝖺𝗍𝗂𝗆𝖺)
ابوالفضل وحیدی، کودک ۱۳ سالهای که آرزو داشت روزی کتونی خارجی بخرد.
Forwarded from ساکنین حیاط پشتی (𝖿𝖺𝗍𝗂𝗆𝖺)
ابوالفضل تا کلاس ششم مدرسه رفت اما برای پایه هفتم، هیچ مدرسهای حاضر به ثبت نامش نبود.
میگفتند شلوغ و بیقرار است، سر کلاس آرام نمیگیرد. از طرفی پدرش هم برای ثبت نام همراهی نمیکرد. خواهرش هر جا که توانست رفت، حتی برای گرفتن نامه تا دادگاه هم رفت اما وقتی به دادگاه رفتند، نامهای ندادند و گفتند چون پدر زنده است، مادر یا خواهر حق پیگیری ندارند. همین شد که ابوالفضل دیگر به مدرسه برنگشت.
از یازده سالگی کار میکرد. اول کارهای سبک، بعد کمکم دستش راه افتاد. امسال، از عید، هم کار میکرد هم حقوق میگرفت.
ابوالفضل در محلهی خودشان در یک کفاشی مشغول بود. سال اول کارش با پول خودش گوشی خرید. کمی هم بزرگترهای فامیل کمکش کردند. از ابتدای امسال برایش پول جمع کردند تا وقتی هجدهساله شد، ماشین بخرند. خودش بیشتر به موتور فکر میکرد، اما خواهرش میگفت خطرناک است. هرچه در میآورد، کنار میگذاشت تا پسانداز کند برای خرید ماشین.
میگفتند شلوغ و بیقرار است، سر کلاس آرام نمیگیرد. از طرفی پدرش هم برای ثبت نام همراهی نمیکرد. خواهرش هر جا که توانست رفت، حتی برای گرفتن نامه تا دادگاه هم رفت اما وقتی به دادگاه رفتند، نامهای ندادند و گفتند چون پدر زنده است، مادر یا خواهر حق پیگیری ندارند. همین شد که ابوالفضل دیگر به مدرسه برنگشت.
از یازده سالگی کار میکرد. اول کارهای سبک، بعد کمکم دستش راه افتاد. امسال، از عید، هم کار میکرد هم حقوق میگرفت.
ابوالفضل در محلهی خودشان در یک کفاشی مشغول بود. سال اول کارش با پول خودش گوشی خرید. کمی هم بزرگترهای فامیل کمکش کردند. از ابتدای امسال برایش پول جمع کردند تا وقتی هجدهساله شد، ماشین بخرند. خودش بیشتر به موتور فکر میکرد، اما خواهرش میگفت خطرناک است. هرچه در میآورد، کنار میگذاشت تا پسانداز کند برای خرید ماشین.
Forwarded from ساکنین حیاط پشتی (𝖿𝖺𝗍𝗂𝗆𝖺)
مادرشان را کرونا از آنها گرفت. شبهای اول بعد از فوت مادر، ابوالفضل کنار خودش برای مادرش رخت خواب پهن میکرد و میگفت: «مامان میاد، پیشم میخوابه.» بزرگتر که شد، تازه فهمید که مادرش دیگر نیست و هر روز میپرسید:«واقعاً مامان مرده؟» سر خاک که میرفتند، بغضش میترکید اما اجازه نمیداد کسی اشکهایش را ببیند. سرش را میچرخاند، جایش را عوض میکرد.
دو سال آخر، دلتنگیاش شدیدتر شده بود؛ میرفت گوشهای گریه میکرد که کسی نبیند. گاهی سر مزار مادر میگفت: «کاش بمیرم، این دنیا چیه؟»
در جواب دیگران که از این حرف شاکی میشدند، جواب میداد: «خب راست میگم. هر وقت من مردم، همینجا کنار مامان خاکم کنید.»
چهارشنبه، روزِ قبل از همان پنجشنبهای که همهچیز تمام شد، گفته بود برویم بهشت زهرا؛ حتی گفته بود پول اسنپ را خودش میدهد. گفتند پنجشنبهها شلوغ است، امشب دلتنگی را تحمل کن، شنبه میرویم. گفت باشه، اشکالی ندارد. همان شب عکس مادر را بغل کرده و خوابیده بود، بعد از کلی گریه.
دو سال آخر، دلتنگیاش شدیدتر شده بود؛ میرفت گوشهای گریه میکرد که کسی نبیند. گاهی سر مزار مادر میگفت: «کاش بمیرم، این دنیا چیه؟»
در جواب دیگران که از این حرف شاکی میشدند، جواب میداد: «خب راست میگم. هر وقت من مردم، همینجا کنار مامان خاکم کنید.»
چهارشنبه، روزِ قبل از همان پنجشنبهای که همهچیز تمام شد، گفته بود برویم بهشت زهرا؛ حتی گفته بود پول اسنپ را خودش میدهد. گفتند پنجشنبهها شلوغ است، امشب دلتنگی را تحمل کن، شنبه میرویم. گفت باشه، اشکالی ندارد. همان شب عکس مادر را بغل کرده و خوابیده بود، بعد از کلی گریه.
Forwarded from ساکنین حیاط پشتی (𝖿𝖺𝗍𝗂𝗆𝖺)
آن روز، وقتی صدایش کردند بیاید خانه، گفت پاهایش کثیف است و برمیگردد. شکلات و پرتقال تعارفش کردند، نخواست. اصرار که کردند، گفت باشه. در راه میخورم. آخرین دیدار همین بود.
برای امسال، بزرگترهایش با حقوقی که از کفاشی گرفته بود برایش دو گرم طلا خریده بودند. خوشحال شده بود، هر روز میپرسید امروز طلا گرمی چند شده؟ الان من چقدر طلا دارم؟
مثل ذوق بچهها از عیدی. ابوالفضل دوست داشت پولدار شود. دلش میخواست زندگی بسازد.
تا نیمهشب هیچ خبری از ابوالفضل نبود.
حدسها شروع شد: شاید بازداشت شده، شاید کسی او را برده خانهاش. تا اینکه بالاخره خبر رسید که ابوالفضل ساچمه خورده. اولش کسی جرات نداشت ناگهانی خبر کشته شدنش را به خانواده بگوید.
اما از پنجره خانه مادری، جمعیت عزادار دیده میشد. گریهی داییها و پسرعموها. گفته بودند چیزی نشده چون خواهرش طاقت داغ ابوالفضل را نداشت، اما همهچیز معلوم بود. جنازه را در سردخانه پیدا کرده بودند. در کهریزک.
برای امسال، بزرگترهایش با حقوقی که از کفاشی گرفته بود برایش دو گرم طلا خریده بودند. خوشحال شده بود، هر روز میپرسید امروز طلا گرمی چند شده؟ الان من چقدر طلا دارم؟
مثل ذوق بچهها از عیدی. ابوالفضل دوست داشت پولدار شود. دلش میخواست زندگی بسازد.
تا نیمهشب هیچ خبری از ابوالفضل نبود.
حدسها شروع شد: شاید بازداشت شده، شاید کسی او را برده خانهاش. تا اینکه بالاخره خبر رسید که ابوالفضل ساچمه خورده. اولش کسی جرات نداشت ناگهانی خبر کشته شدنش را به خانواده بگوید.
اما از پنجره خانه مادری، جمعیت عزادار دیده میشد. گریهی داییها و پسرعموها. گفته بودند چیزی نشده چون خواهرش طاقت داغ ابوالفضل را نداشت، اما همهچیز معلوم بود. جنازه را در سردخانه پیدا کرده بودند. در کهریزک.
Forwarded from ساکنین حیاط پشتی (𝖿𝖺𝗍𝗂𝗆𝖺)
گفتند جنازهها زیاد است، باید از روی مانیتور و کد شناسایی شود. از هفت صبح تا چهارونیم عصر، از میان جنازهها پیدایش کردند.
کیسهی مشکی، صورت خونی، بدن زرد...
هیچکس باورش نمیشد.
خانواده همه را خبر کرده بودند، اما در سردخانه جنازه را نگه داشته بودند. میگفتند شستیم، میشوریم، میدیم. غریبهها هم میگفتند جنازهها را نمیدهند. خانوادهاش دیگر تاب نیاوردند؛ گفتند میرویم پسرمان را پیدا کنیم؛ ابوالفضل گفته بود:«اگر مردم، منو پیش مامان خاک کنید.»
وقتی وارد غسالخانه شدند، دیدند ابوالفضل آنجا نیست. هیچ اثری از او نبود. سریع راه افتادند سمت کهریزک. آنجا بود؛ هنوز همانجا نگهش داشته بودند. خانواده ابوالفضل خودشان جنازه را بلند کردند و گذاشتند داخل آمبولانس. هیچکس جلو نیامد. باید خودت جنازهی عزیزت را برمیداشتی، توی صف میایستادی، تا نوبتت برسد. بردندش غسالخانه. گفتند شب شده، فردا خاکش کنید.
قبول نکردند. گفتند بین اینهمه جنازه، جسد بچهی ما گم میشود. نمیگذاریم فردا شود. ساعت شش عصر، همان روز، خاکش کردند.
همان جایی که دلش میخواست، کنار مادرش.
کیسهی مشکی، صورت خونی، بدن زرد...
هیچکس باورش نمیشد.
خانواده همه را خبر کرده بودند، اما در سردخانه جنازه را نگه داشته بودند. میگفتند شستیم، میشوریم، میدیم. غریبهها هم میگفتند جنازهها را نمیدهند. خانوادهاش دیگر تاب نیاوردند؛ گفتند میرویم پسرمان را پیدا کنیم؛ ابوالفضل گفته بود:«اگر مردم، منو پیش مامان خاک کنید.»
وقتی وارد غسالخانه شدند، دیدند ابوالفضل آنجا نیست. هیچ اثری از او نبود. سریع راه افتادند سمت کهریزک. آنجا بود؛ هنوز همانجا نگهش داشته بودند. خانواده ابوالفضل خودشان جنازه را بلند کردند و گذاشتند داخل آمبولانس. هیچکس جلو نیامد. باید خودت جنازهی عزیزت را برمیداشتی، توی صف میایستادی، تا نوبتت برسد. بردندش غسالخانه. گفتند شب شده، فردا خاکش کنید.
قبول نکردند. گفتند بین اینهمه جنازه، جسد بچهی ما گم میشود. نمیگذاریم فردا شود. ساعت شش عصر، همان روز، خاکش کردند.
همان جایی که دلش میخواست، کنار مادرش.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
عسل مثل آفتابگردان زندگی کرد.
مثل آفتابگردان مهربانی بخشید.
بذر نهالهای کوچک را
با دستهای گرمش به دل خاک سپرد
و در دل تاریکی
و در سیل طوفانها
نهالهای کوچک در آغوش عمیقش جوانه زدند.
و آفتابگردان خندید.
شاید اینبار تو باید، سلام ِآفتابگردان، بخوانی.
شاید اینبار که تو باید.
مثل آفتابگردان مهربانی بخشید.
بذر نهالهای کوچک را
با دستهای گرمش به دل خاک سپرد
و در دل تاریکی
و در سیل طوفانها
نهالهای کوچک در آغوش عمیقش جوانه زدند.
و آفتابگردان خندید.
شاید اینبار تو باید، سلام ِآفتابگردان، بخوانی.
شاید اینبار که تو باید.
ㅤㅤㅤㅤ ㅤ⇢ㅤ[ آرشیو ِآماده باش ]ㅤ⇠ㅤㅤㅤ
این پست اومده جامعترین آرشیو ِراهنماهای شرایط بحران و امدادرسانی جنگ رو براتون جمعآوری کرده تا آمادگی لازم رو برای شرایط اضطراری داشته باشید. با ذخیرهی تمام نکاتش الان یه آرشیو تلگرامی کامل دارین تا آموزشهای حیاتی رو در کمترین زمان ممکن یاد بگیرید.
این پست اومده جامعترین آرشیو ِراهنماهای شرایط بحران و امدادرسانی جنگ رو براتون جمعآوری کرده تا آمادگی لازم رو برای شرایط اضطراری داشته باشید. با ذخیرهی تمام نکاتش الان یه آرشیو تلگرامی کامل دارین تا آموزشهای حیاتی رو در کمترین زمان ممکن یاد بگیرید.
ممکنه الان بیش از حد مضطرب باشی
پس برای اینکه بتونی به خودت مسلط شی
وقتشه سیستم تفکر فعال رو بیدار کنی !
از همین ثانیه که داری این پیام رو میخونی
شکل مغزت رو بهصورت یه گردی تصور کن
حالا دور تا دورش یک شیلد نقرهای بکش
تو یک دیوار پولادین محکم دور ذهنت کشیدی
این دیوار مستحکم دفاعی تو ئه
هر فکر فرعی
هر فکر غیرضروری
هر فکر آزاردهنده
هر فکری که باعث سست شدنت میشه
هر فکری که میخواد ضعیفت کنه
به چیز دیگهای فکر نکن جز
فقط فکر کن که این یک پیکان و تیر چوبیه
که سمت دیوارهی دور ذهنت میآد
و حالا تو با این دیواره به عقب پرتش میکنی
و به عقب برمیگرده و وارد ذهنت نمیشه
انقدر این دیوار مستحکم و قوی میمونه
تا زمانیکه بتونیم دوباره به خودمون مسلط بشیم
این چرخهی فکری، یک دستگاهه
یک دکمه هم داره
در مواقع اضطراب ناگهانی و اضطراب شدید
فعالش میکنیم تا دوباره کنترل ذهنمون رو برگردونیم. اینجوری اتکهای اضطرابی و پانیکهای بعدی هم دفع میشن.
فراموش نکنید که
خودآگاهی ذهنی و خودکنترلی ذهنی
قویترین سلاح و سپر دفاعیه که یک انسان داره
پس برای اینکه بتونی به خودت مسلط شی
وقتشه سیستم تفکر فعال رو بیدار کنی !
از همین ثانیه که داری این پیام رو میخونی
شکل مغزت رو بهصورت یه گردی تصور کن
حالا دور تا دورش یک شیلد نقرهای بکش
تو یک دیوار پولادین محکم دور ذهنت کشیدی
این دیوار مستحکم دفاعی تو ئه
هر فکر فرعی
هر فکر غیرضروری
هر فکر آزاردهنده
هر فکری که باعث سست شدنت میشه
هر فکری که میخواد ضعیفت کنه
به چیز دیگهای فکر نکن جز
فقط فکر کن که این یک پیکان و تیر چوبیه
که سمت دیوارهی دور ذهنت میآد
و حالا تو با این دیواره به عقب پرتش میکنی
و به عقب برمیگرده و وارد ذهنت نمیشه
انقدر این دیوار مستحکم و قوی میمونه
تا زمانیکه بتونیم دوباره به خودمون مسلط بشیم
این چرخهی فکری، یک دستگاهه
یک دکمه هم داره
در مواقع اضطراب ناگهانی و اضطراب شدید
فعالش میکنیم تا دوباره کنترل ذهنمون رو برگردونیم. اینجوری اتکهای اضطرابی و پانیکهای بعدی هم دفع میشن.
فراموش نکنید که
خودآگاهی ذهنی و خودکنترلی ذهنی
قویترین سلاح و سپر دفاعیه که یک انسان داره
قلم را در مرکب فرو بردم و بر کاغذ آوردم.
از آن خون بر صفحه جاری شد. و خون جاری شد.
و خون جاری شد. ناگهان پوستِ کاغذ شکافت.
خونِ هزار کس در هر سطر میجوشید.
از آن خون بر صفحه جاری شد. و خون جاری شد.
و خون جاری شد. ناگهان پوستِ کاغذ شکافت.
خونِ هزار کس در هر سطر میجوشید.
دولتهایی که آزادی مردمشان را سلب میکنند
باید نفرت آنان را به طرف آدمها و گروههای خارج سوق بدهند.
وگرنه مردم یا طغیان میکنند
یا دچار روانپریشی جسمی میشوند
و یا از دیدگاه روانشناسی، خواهند مرد.
و به هر حال مردمی نخواهند بود که کشورشان را از آن خود بدانند و برایش به جنگ بروند.
باید نفرت آنان را به طرف آدمها و گروههای خارج سوق بدهند.
وگرنه مردم یا طغیان میکنند
یا دچار روانپریشی جسمی میشوند
و یا از دیدگاه روانشناسی، خواهند مرد.
و به هر حال مردمی نخواهند بود که کشورشان را از آن خود بدانند و برایش به جنگ بروند.
ما دوام آوردیم. به شکل دردناکی دوام آوردیم.
اما فرق بود میان دوام آوردن ما و دوام آوردن آدمهای دیگر. فرق بود میان رسیدن ما و رسیدن آدمهای دیگر. جایی که آنها راه میرفتند، ما میدویدیم. جایی که آنها میدویدند، ما سینه خیز میرفتیم. آنان برای رشد و رفاه میجنگیدند
و ما برای بقا. تمام مردم جهان زندگی میکردند
و ما فقط داشتیم زنده میماندیم.
اما فرق بود میان دوام آوردن ما و دوام آوردن آدمهای دیگر. فرق بود میان رسیدن ما و رسیدن آدمهای دیگر. جایی که آنها راه میرفتند، ما میدویدیم. جایی که آنها میدویدند، ما سینه خیز میرفتیم. آنان برای رشد و رفاه میجنگیدند
و ما برای بقا. تمام مردم جهان زندگی میکردند
و ما فقط داشتیم زنده میماندیم.
”میخواهید ایران قبل از اسلام را به فراموشی بسپارید و میگویید الاسلام و یجب ما قبله و از این حدیثهای جعلی هم میسازید و دروغ دروغ میخوانید و میگویید قبل از اسلام هیچ خبری نبوده است. نهخیر. خیلی خبر بوده. خیلی خبر بوده.
فرهنگ ایران باستان ما را دوتا طایفه میخواستند نابود کنند. یکی غربیها، چون میخواستند بگویند تمدن مال غرب و یونان است نه مال ایران.
و دومی عربها. عربها. عرب. نمیفهمند، آدمهاش نمیفهمند. فقط میخواهند بگویند ما بر شما برتر ایم. زمانیکه عرب و غرب در توحش بهسر میبردند
ما کوروش را داریم و منشور حقوق بشر را.“
فرهنگ ایران باستان ما را دوتا طایفه میخواستند نابود کنند. یکی غربیها، چون میخواستند بگویند تمدن مال غرب و یونان است نه مال ایران.
و دومی عربها. عربها. عرب. نمیفهمند، آدمهاش نمیفهمند. فقط میخواهند بگویند ما بر شما برتر ایم. زمانیکه عرب و غرب در توحش بهسر میبردند
ما کوروش را داریم و منشور حقوق بشر را.“
”فقط ایرانی بودن کافی نیست. ایرانی بودن مهم است اما این بار بزرگی ست بر دوش ما.
وقتی ما راجعبه هزاران سال تاریخ حرف میزنیم
این فقط این نیست. این مسئولیتی هم بر دوش ما میگذارد. و اینکه ما چگونه آن را بازسازی کنیم
و چگونه آن را پیش ببریم.
ما ایرانی هستیم و این تمام نخواهد شد.
این آغاز است. ما با آنچه میسازیم ایرانی هستیم
نه با آنچه از دست میدهیم
یعنی زبان، خاطره، فرهنگ و هویت.“
وقتی ما راجعبه هزاران سال تاریخ حرف میزنیم
این فقط این نیست. این مسئولیتی هم بر دوش ما میگذارد. و اینکه ما چگونه آن را بازسازی کنیم
و چگونه آن را پیش ببریم.
ما ایرانی هستیم و این تمام نخواهد شد.
این آغاز است. ما با آنچه میسازیم ایرانی هستیم
نه با آنچه از دست میدهیم
یعنی زبان، خاطره، فرهنگ و هویت.“
وقتی اینها را میدیدم و بخشی ازشان را برایتان یادداشت میکردم، به این فکر میکردم که
الان چهچیزهایی را باید گفت.
شاید انقدر ناامید به زندگی باشید که فکر کنید حرف زدن از چنین مفاهیم گُندهای خیلی چیز خوبی ست اما در چنین موقعیتی که ما حتی کوچکترین چیزهایمان را هم از دست داده ایم، فکر کردن بهشان سخت باشد.
شاید هم انقدر امیدوار باشید که فکر کنید پرداختن به اکتهای ضدایرانیای که رخ میدهد، درگیر حاشیه و دور از مسیر شدن باشد.
اما به این نتیجه رسیدم که اصل ماجرا همین است.
تمام کشتارها و سرکوبها و خفقانهای این نیم قرن همهی این اتفاقات وحشتناک بر سر همین بوده است که ما چه هستیم.
میدانم که بیشتر شماها از من خیلی به زندگی امیدوارتر اید. اما در مورد آنهایی که مثل من اند نمیدانم شما چطور فکر میکنید. اما من به این نتیجه رسیدم که شاید مُردن برای من مسئلهی مهمی نباشد، چیزی که همین امروز یا فردا اتفاق میافتد.
اما زمانیکه همهچیز ما از بین رفته باشد
اینکه ما چه هستیم، تنها چیزی ست که هیچوقت
از بین نمیرود و هنوز وجود دارد.
با حرف زدن دوباره از آن، میتوانم ریشهای را در ناخودآگاه هر فرد بیدار کنم و این بدونشک بهتر از دست خالی مُردن است.
الان چهچیزهایی را باید گفت.
شاید انقدر ناامید به زندگی باشید که فکر کنید حرف زدن از چنین مفاهیم گُندهای خیلی چیز خوبی ست اما در چنین موقعیتی که ما حتی کوچکترین چیزهایمان را هم از دست داده ایم، فکر کردن بهشان سخت باشد.
شاید هم انقدر امیدوار باشید که فکر کنید پرداختن به اکتهای ضدایرانیای که رخ میدهد، درگیر حاشیه و دور از مسیر شدن باشد.
اما به این نتیجه رسیدم که اصل ماجرا همین است.
تمام کشتارها و سرکوبها و خفقانهای این نیم قرن همهی این اتفاقات وحشتناک بر سر همین بوده است که ما چه هستیم.
میدانم که بیشتر شماها از من خیلی به زندگی امیدوارتر اید. اما در مورد آنهایی که مثل من اند نمیدانم شما چطور فکر میکنید. اما من به این نتیجه رسیدم که شاید مُردن برای من مسئلهی مهمی نباشد، چیزی که همین امروز یا فردا اتفاق میافتد.
اما زمانیکه همهچیز ما از بین رفته باشد
اینکه ما چه هستیم، تنها چیزی ست که هیچوقت
از بین نمیرود و هنوز وجود دارد.
با حرف زدن دوباره از آن، میتوانم ریشهای را در ناخودآگاه هر فرد بیدار کنم و این بدونشک بهتر از دست خالی مُردن است.