به‌نگار
7 subscribers
2 photos
1 video
مرضيه عسگري نوري هستم و اين كانال، اولين پروژه دوره لذت نويسندگي هست.
Download Telegram
Channel created
هيچ آداب و ترتيبي نميجويم
هرچه ميخواهد دل تنگم ميگويم 😊
البته پس از مداقه در تجربه زندگي
حتي در روزمرگي ها 😇
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بخشی از سخنرانی #شیرین_پارسی
با عنوان
«آیا ما زنان توان ایجاد #تغییر در زیستِ اجتماعی‌مان را داریم؟»
@dailycontemplation
من بر آن سرم که سر برآورم برون
به من بگو که چون
عاشقی به رفتن است
بگو که ره کجاست
گریزم از سکون ...
من یک نویسنده‌ی ترسو هستم.
می‌دانم اگر ننویسم نیستم؛ چگونه می‌توان ننوشت ولی نفس کشید؟!
می‌دانم اگر ننویسم اهل اندیشه نیستم؛ چگونه می‌توان ننوشت و اندیشید؟!
من خوشبختانه هم نفس می‌کشم و هم می‌اندیشم پس چرا نمی‌نویسم یا زیاد نمی‌نویسم؟
همه می‌گویند ترس از شکست یکی از مهمترین دلایل اقدام نکردن و ننوشتن است و همه‌ی توصیه‌ها برای مقابله با این ترس است. اما صادقانه بگویم من از موفقیت می‌ترسم. شاید به این فکر می‌کنم اگر بپرم، از انبوه سکوت عبور کنم و در بلندا، زمزمه‌گر اندیشه‌هایم باشم پس از آن به پروازی بلندتر و دورتر نیاز است که من از آن می‌ترسم.
همیشه به این فکر می‌کنم چگونه از ترس ارتفاع گرفتن زمین‌گیر نشوم؟ چگونه پای از این چراگاه درآورم و اوج بگیرم؟
اگر تا روزی که اندیشه و نفسم بند می‌آید بخواهم بنشینم و فکر کنم که نمی‌شود؛ خیالم به جایی نمی‌رسد.
می‌خواهم با این ترس روبرو شوم؛ تا آن را بی‌آبرو کنم؛ تا خودش شرمنده شود؛ تا خودش بریزد.
می‌خواهم به بلندای هوش خود بروم، چتر بسته ذهن را بگشایم و اوج بگیرم.
از دیدن سرزمین‌های تازه‌ای که از زیر پایم می‌گذرند لذت ببرم.
جایی خنکای نسیم را بر گونه خود لمس کنم. گاهی درخشش خورشید را با تمام وجود تماشا کنم.
از رنگین کمانی که پس از باران به زیبایی نقش می بندد به شوق بیایم. از هیجان عبور از میان سخره‌ها و صخره‌ها غرق در شادی شوم و با تمام چشمهایم بخندم.
من می‌ترسم اما می‌توانم.
برای دیدن امکان ها
🌀 قصد حرکت کن! اما به دنبال مقصد نباش.
🌀 جستجو کن! اما در پی یافتن جواب نباش.
🌀 طراحی کن! اما اسیر یک طرح و برنامه بسته نباش.
دیدن امکان ها نیاز به اکتشاف دارد و مشاهده نه حل معادله.
به دنياي من از دروازه نوشته هايم وارد شديد.
خوش آمديد 🌿🌺
سكوت درخت 🌿
درخت مهربون و خردمند وایساده بود با قامتی کشیده و پرصلابت؛ تنها اما جذاب برای تن‌ها. از اونایی که از هم صحبتی باهاش سیر نمی‌شی.
آدم ها می‌آمدن دورش حلقه می‌زدن و از هم‌نشینی باهاش لذت می‌بردن. هر روز یه درسی می‌داد؛ یه روز می‌گفت تفاوت‌ها زیباست اگه بتونید همدیگه رو خوب یاد بگیرید. یه روز می‌گفت زیبایی تو نگاه ماست. یه روز هم یاد می‌داد که اگر خوردید زمین چطوری بلند بشید و دوباره حرکت کنيد.
گاهی هم ساز می‌نواخت که صداهای عوضی به گوش مردم نرسه و خیال می‌کرد اینجوری آلوده نمی‌شن به شنیدن چیزهایی که امید رو می‌دزده و نابودش می‌کنه.
شب که می‌شد همه می‌رفتن؛ اما نه برای همیشه. دوباره برمی‌گشتن تا حرفهاش رو بشنون و از جام خردش بنوشن.
یه روز زمستونی برف بارید و بارید و سنگینیش نشست روی شونه‌هاش. مقاومت کرد. چشم دوخت به راه که یکی از راه برسه و شونه‌هاش رو تکونی بده و از بارش کم کنه. کسی پیداش نشد. سرما همه رو خونه نشین کرده بود. آدما فرار کرده بودن به گوشه امن‌شون و پناه گرفته بودن از ترس جونشون. همون جونی که درخت به جسم زندگی‌شون بخشیده بود.
فشار و سنگینی شاخه‌اش رو شکست؛ همون شاخه‌ای که ساز می‌زد. ساز از دستش رها شد. سکوتی سفید بر همه جا چیره شد. کمرش و سازش یک جا شکست.
با خودش فکر کرد این ایستگاه آخر زندگیشه. اما خونش که بر زمین جاری شد دیگه صدای خدا در اومد. به ابرها دستور داد کنار برن. به آفتاب گفت تیز بتابه این دوتا گفتن کار از کار گذشته. بهشون گفت شما نمی‌دونید من اونو خوب می‌شناسم. ریشه‌هاش سالمه چون مادرش زمین داره ازش مراقبت می‌کنه. من بهش ایمان دارم. اون کارش رو ناتموم نمی‌زاره.
آفتاب دستی بر زخم درخت کشید. درخت که گرم شد غم از دست دادن را فراموش کرد. یادش اومد ریشه داره. یادش اومد هنوز کار داره. از درد به خودش می‌پیچید اما هنوز درونش محکم بود.
یادش افتاد از مدتی قبل شاخه‌های کوچیکی کنارش شروع کرده بودن به رشد. هر چی قدرت داشت رو کرد. سخاوتمندانه نیروی درونش رو به اون شاخه‌ها بخشید تا اونا قد بکشن و بشن جانشینش. چون باورش این بود که اصل ریشه است که هست.
هر كدوم از ما منبعي ناتمام از خرد داريم فقط لازمه بهش دسترسي پيدا كنيم.
#لحظه_نويس
شب به سحر نزدیک شد.
آسمان چنان سیاه‌کاری شده بود که چشم، چشم را نمی‌دید.
غمی گریبان جانم را گرفته بود. در دلم آشوبی بود. شمعی روشن کردم و در میان هجوم اندیشه‌ها قلم به دست گرفتم.
قلم، غمم به جان و دل خرید. غرق در مرکب شد. به روی بوم خزید. غم از قلم به دل و سینه سفید بوم چکید.
دل قلم آرام گرفت. رها شد. مستانه چرخی زد. به رقص آمد. گاهی بر پنجه می‌ایستاد و خود را خرامان می‌کشید.
گاهی فرود می‌آمد و سر به سینه بوم می‌سایید.
باز می‌ایستاد و گردن می‌افراشت و صلابتش را به نمایش می‌گذاشت.
فلق رسید. چراغ آسمان روشن شد و بر بوم تابید.
قلم کنار کشید.
به راستی که مستی قلم چه صحنه‌ای بیافرید!

دل منُ قلم وَ بوم به عشق رسید.
عشق
اثر استاد آريامنش
مگذار که عشق ، به عادتِ دوست داشتن تبدیل شود !

مگذار که حتی آب دادنِ گلهای باغچه ، به عادتِ آب دادنِ گلهای باغچه بدل شود !

عشق ، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتنِ دیگری نیست ، پیوسته نو کردنِ خواستنی ست که خود پیوسته ، خواهانِ نو شدن است و دیگرگون شدن.

تازگی ، ذاتِ عشق است و طراوت ، بافتِ عشق .

چگونه می شود تازگی و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند ؟ عشق، تن به فراموشی نمی سپارد ، مگر یک بار برای همیشه .

جامِ بلور ، تنها یک بار می شکند . میتوان شکسته اش را ، تکه هایش را ، نگه داشت . اما شکسته های جام ،آن تکه های تیزِ برَنده ، دیگر جام نیست .

احتیاط باید کرد . همه چیز کهنه میشود و اگر کمی کوتاهی کنیم ، عشق نیز . بهانه ها جای حسِ عاشقانه را خوب می گیرند…

"يك عاشقانه آرام"
نادر ابراهیمی
پليني ميگويد:"هيچ روزي نبايد بدون نوشتن سپري شود."
پس بنويس.