.
«این خاک هنوز بوی باروت میدهد؛ روایت لرستان از پهلوی»
کمی تاریخ بخوانیم:
لشکرکشیهای خونین (۱۳۰۲ تا ۱۳۱۲ شمسی)
در چندین مرحله، ارتش رضاشاه وارد لرستان شد. اینها «عملیات انتظامی» نبودند؛ لشکرکشی نظامی تمامعیار بودند.
آنچه رخ داد:
اعدام سران ایلات (اغلب بدون محاکمهی عادلانه)
تیربارانهای جمعی
سوزاندن روستاها و سیاهچادرها
کوچ اجباری و تبعید خانوادگی
خلع سلاح خشن (حتی سلاحهای سنتی)
برخی منابع از هزاران کشته در مجموع این عملیاتها صحبت میکنند، هرچند آمار دقیق بهدلیل سانسور رسمی وجود ندارد.
@dadgar_ir
«این خاک هنوز بوی باروت میدهد؛ روایت لرستان از پهلوی»
کمی تاریخ بخوانیم:
اعدام و حذف نخبگان محلی
چند نمونه از سیاستها:
دعوت سران ایلات به «مذاکره» و سپس بازداشت یا اعدام
تبعید خانها به تهران، خراسان یا زندان قصر
قطع کامل رهبری محلی برای شکستن مقاومت اجتماعی
هدف روشن بود:
«لرستان باید بیسر شود تا رام شود»
@Dadgar_ir
.
«این خاک هنوز بوی باروت میدهد؛ روایت لرستان از پهلوی»
کمی تاریخ بخوانیم:
اسکان اجباری (یک فاجعهی اجتماعی)
رضاشاه سیاست «یکجانشینی اجباری» را اجرا کرد:
عشایر را مجبور به ترک کوچ کردند
بدون زیرساخت، بدون زمین، بدون شغل
نتیجه:
فقر گسترده
از بین رفتن اقتصاد دامداری
فروپاشی نظم اجتماعی سنتی
رشد بزهکاری و حاشیهنشینی
بسیاری از زخمهای اقتصادی امروز لرستان ریشه در همین دوره دارد.
@Dadgar_ir
.
«این خاک هنوز بوی باروت میدهد؛ روایت لرستان از پهلوی»
کمی تاریخ بخوانیم:
تحقیر هویتی و فرهنگی
در کنار خشونت فیزیکی:
زبان لری و لکی تحقیر شد
پوشش محلی ممنوع یا مسخره شد
لرها در گفتمان رسمی «یاغی، وحشی، راهزن» معرفی شدند
این خشونت نمادین کمتر دیده شده، اما اثرش عمیق و ماندگار است.
@Dadgar_ir
«این خاک هنوز بوی باروت میدهد؛ روایت لرستان از پهلوی»
کمی تاریخ بخوانیم:
روایت رسمی vs واقعیت تاریخی
روایت رسمی پهلوی:
«رضاشاه امنیت آورد»
واقعیت در لرستان:
امنیت = سکوت قبرستان
نظم = ترس دائمی
دولت = ارتش اشغالگر داخلی
بله، راه و پادگان ساخته شد
اما به بهای خون، تحقیر و فروپاشی یک جامعه
@Dadgar_ir
«این خاک هنوز بوی باروت میدهد؛ روایت لرستان از پهلوی»
کمی تاریخ بخوانیم:
پیوند با امروز
خیلی از اینها تصادفی نیست:
بیاعتمادی تاریخی به دولت
فقر مزمن
خشونت ساختاری
حذف نخبگان بومی
مهاجرت اجباری
لرستان هرگز از آن ضربهی اولیه ریکاوری نشد.
@Dadgar_ir
«این خاک هنوز بوی باروت میدهد؛ روایت لرستان از پهلوی»
کمی تاریخ بخوانیم:
لشکرکشیهای خونین (۱۳۰۲ تا ۱۳۱۲ شمسی)
در چندین مرحله، ارتش رضاشاه وارد لرستان شد. اینها «عملیات انتظامی» نبودند؛ لشکرکشی نظامی تمامعیار بودند.
آنچه رخ داد:
اعدام سران ایلات (اغلب بدون محاکمهی عادلانه)
تیربارانهای جمعی
سوزاندن روستاها و سیاهچادرها
کوچ اجباری و تبعید خانوادگی
خلع سلاح خشن (حتی سلاحهای سنتی)
برخی منابع از هزاران کشته در مجموع این عملیاتها صحبت میکنند، هرچند آمار دقیق بهدلیل سانسور رسمی وجود ندارد.
@dadgar_ir
«این خاک هنوز بوی باروت میدهد؛ روایت لرستان از پهلوی»
کمی تاریخ بخوانیم:
اعدام و حذف نخبگان محلی
چند نمونه از سیاستها:
دعوت سران ایلات به «مذاکره» و سپس بازداشت یا اعدام
تبعید خانها به تهران، خراسان یا زندان قصر
قطع کامل رهبری محلی برای شکستن مقاومت اجتماعی
هدف روشن بود:
«لرستان باید بیسر شود تا رام شود»
@Dadgar_ir
.
«این خاک هنوز بوی باروت میدهد؛ روایت لرستان از پهلوی»
کمی تاریخ بخوانیم:
اسکان اجباری (یک فاجعهی اجتماعی)
رضاشاه سیاست «یکجانشینی اجباری» را اجرا کرد:
عشایر را مجبور به ترک کوچ کردند
بدون زیرساخت، بدون زمین، بدون شغل
نتیجه:
فقر گسترده
از بین رفتن اقتصاد دامداری
فروپاشی نظم اجتماعی سنتی
رشد بزهکاری و حاشیهنشینی
بسیاری از زخمهای اقتصادی امروز لرستان ریشه در همین دوره دارد.
@Dadgar_ir
.
«این خاک هنوز بوی باروت میدهد؛ روایت لرستان از پهلوی»
کمی تاریخ بخوانیم:
تحقیر هویتی و فرهنگی
در کنار خشونت فیزیکی:
زبان لری و لکی تحقیر شد
پوشش محلی ممنوع یا مسخره شد
لرها در گفتمان رسمی «یاغی، وحشی، راهزن» معرفی شدند
این خشونت نمادین کمتر دیده شده، اما اثرش عمیق و ماندگار است.
@Dadgar_ir
«این خاک هنوز بوی باروت میدهد؛ روایت لرستان از پهلوی»
کمی تاریخ بخوانیم:
روایت رسمی vs واقعیت تاریخی
روایت رسمی پهلوی:
«رضاشاه امنیت آورد»
واقعیت در لرستان:
امنیت = سکوت قبرستان
نظم = ترس دائمی
دولت = ارتش اشغالگر داخلی
بله، راه و پادگان ساخته شد
اما به بهای خون، تحقیر و فروپاشی یک جامعه
@Dadgar_ir
«این خاک هنوز بوی باروت میدهد؛ روایت لرستان از پهلوی»
کمی تاریخ بخوانیم:
پیوند با امروز
خیلی از اینها تصادفی نیست:
بیاعتمادی تاریخی به دولت
فقر مزمن
خشونت ساختاری
حذف نخبگان بومی
مهاجرت اجباری
لرستان هرگز از آن ضربهی اولیه ریکاوری نشد.
@Dadgar_ir
.
برای همشهریهایی که تاریخ را فراموش کردهاند و در خیابانها ننگ "جاوید شاه" یا "رضا شاه روحت شاد" سر میدهند
👇👇👇
لرستان را با گُل و ساز نگرفتند؛
با گلوله گرفتند.
با دار گرفتند.
با تحقیر گرفتند.
وقتی از «دوران پهلوی» حرف میزنند، برای ما لُرها، تاریخ از روی کتابها شروع نمیشود؛
از گورهای بینام شروع میشود.
از سیاهچادرهایی که سوخت.
از پدرهایی که به «مذاکره» دعوت شدند و هرگز برنگشتند.
رضاشاه به لرستان نیامد که دولت بسازد؛
آمد که ستون فقرات یک مردم را بشکند.
آمد تا بگوید:
یا مطیع،
یا مرده.
لرستان را «یاغی» نامیدند
تا کشتنش را مشروع کنند.
گفتند «امنیت میآوریم»
و امنیتشان بوی باروت میداد.
گفتند «تمدن میآوریم»
و تمدنشان با لگد به فرهنگ، زبان و هویت ما شروع شد.
سران ایلات را یا کشتند
یا تبعید کردند
یا آنقدر تحقیر که خودشان بمیرند.
روستاها را سوزاندند،
عشایر را از کوچ انداختند،
و مردمی را که قرنها با طبیعت زندگی کرده بودند
یکشبه به فقر پرتاب کردند.
لرستان را خلع سلاح نکردند؛
بیپناه کردند.
و بعد، با وقاحت نوشتند:
«دوران امنیت و پیشرفت.»
کدام امنیت؟
امنیتِ مادری که جنازهی پسرش را تحویل گرفت؟
امنیتِ مردی که هویتش را از او گرفتند؟
امنیتِ نسلی که از همانجا عقب ماند و هرگز جبران نشد؟
اگر امروز لرستان فقیر است،
اگر جوانش مهاجر است،
اگر زخمدار است،
اگر خشمگین است،
اگر بیاعتماد است،
اینها اتفاق نیست.
اینها ارث پهلوی است.
ارثِ دولتی که بهجای گفتوگو، سرکوب را انتخاب کرد.
بهجای عدالت، حذف را.
بهجای توسعه، تحقیر را.
و امروز، وارثان همان تاج،
با کراوات و لبخند،
میخواهند تاریخ را بزک کنند.
میخواهند بگویند:
«اشتباه بود، اما نیت خیر بود.»
نه.
وقتی روستا میسوزد، نیت مهم نیست.
وقتی مردم را میکشند، نیت معنا ندارد.
وقتی یک استان را برای دههها عقب میاندازند،
نامش جنایت تاریخی است.
لرستان حافظه دارد.
زخم دارد.
اسم دارد.
این مردم
نه سلطنت میپذیرند
نه فراموش میکنند.
تاریخ را نمیشود با تاج پاک کرد.
و لرستان
شاهدی است که هنوز زنده است.
✍ سینا قلندری
@Dadgar_ir
برای همشهریهایی که تاریخ را فراموش کردهاند و در خیابانها ننگ "جاوید شاه" یا "رضا شاه روحت شاد" سر میدهند
👇👇👇
لرستان را با گُل و ساز نگرفتند؛
با گلوله گرفتند.
با دار گرفتند.
با تحقیر گرفتند.
وقتی از «دوران پهلوی» حرف میزنند، برای ما لُرها، تاریخ از روی کتابها شروع نمیشود؛
از گورهای بینام شروع میشود.
از سیاهچادرهایی که سوخت.
از پدرهایی که به «مذاکره» دعوت شدند و هرگز برنگشتند.
رضاشاه به لرستان نیامد که دولت بسازد؛
آمد که ستون فقرات یک مردم را بشکند.
آمد تا بگوید:
یا مطیع،
یا مرده.
لرستان را «یاغی» نامیدند
تا کشتنش را مشروع کنند.
گفتند «امنیت میآوریم»
و امنیتشان بوی باروت میداد.
گفتند «تمدن میآوریم»
و تمدنشان با لگد به فرهنگ، زبان و هویت ما شروع شد.
سران ایلات را یا کشتند
یا تبعید کردند
یا آنقدر تحقیر که خودشان بمیرند.
روستاها را سوزاندند،
عشایر را از کوچ انداختند،
و مردمی را که قرنها با طبیعت زندگی کرده بودند
یکشبه به فقر پرتاب کردند.
لرستان را خلع سلاح نکردند؛
بیپناه کردند.
و بعد، با وقاحت نوشتند:
«دوران امنیت و پیشرفت.»
کدام امنیت؟
امنیتِ مادری که جنازهی پسرش را تحویل گرفت؟
امنیتِ مردی که هویتش را از او گرفتند؟
امنیتِ نسلی که از همانجا عقب ماند و هرگز جبران نشد؟
اگر امروز لرستان فقیر است،
اگر جوانش مهاجر است،
اگر زخمدار است،
اگر خشمگین است،
اگر بیاعتماد است،
اینها اتفاق نیست.
اینها ارث پهلوی است.
ارثِ دولتی که بهجای گفتوگو، سرکوب را انتخاب کرد.
بهجای عدالت، حذف را.
بهجای توسعه، تحقیر را.
و امروز، وارثان همان تاج،
با کراوات و لبخند،
میخواهند تاریخ را بزک کنند.
میخواهند بگویند:
«اشتباه بود، اما نیت خیر بود.»
نه.
وقتی روستا میسوزد، نیت مهم نیست.
وقتی مردم را میکشند، نیت معنا ندارد.
وقتی یک استان را برای دههها عقب میاندازند،
نامش جنایت تاریخی است.
لرستان حافظه دارد.
زخم دارد.
اسم دارد.
این مردم
نه سلطنت میپذیرند
نه فراموش میکنند.
تاریخ را نمیشود با تاج پاک کرد.
و لرستان
شاهدی است که هنوز زنده است.
✍ سینا قلندری
@Dadgar_ir
.
وزیر اقتصاد: ارز خوبی به بازار بازگشته و هفته آینده عرضه سنگین و قابل توجه ارز در بازار را خواهیم داشت و طبعا کاهش نرخ را شاهد خواهیم بود؛مدیرانی که از عرضه ارز در بازار تخطی کنند به فوریت ظرف یک روز عزل میشوند،دیروز نیز یک مدیر به همین خاطر عزل شد.
#ارز_تک_نرخی
#انقلاب_اقتصادی
@Dadgar_ir
وزیر اقتصاد: ارز خوبی به بازار بازگشته و هفته آینده عرضه سنگین و قابل توجه ارز در بازار را خواهیم داشت و طبعا کاهش نرخ را شاهد خواهیم بود؛مدیرانی که از عرضه ارز در بازار تخطی کنند به فوریت ظرف یک روز عزل میشوند،دیروز نیز یک مدیر به همین خاطر عزل شد.
#ارز_تک_نرخی
#انقلاب_اقتصادی
@Dadgar_ir
.
رئیس جمهور دکتر پزشکیان خطاب به استانداران:
🔹در مواجهه با اعتراضات ، نهایت مدارا، گفتوگو، تعامل و شنیدن مطالبات مردم در دستور کار باشد و از هرگونه رفتار خشن و قهری پرهیز شود.
@Dadgar_ir
رئیس جمهور دکتر پزشکیان خطاب به استانداران:
🔹در مواجهه با اعتراضات ، نهایت مدارا، گفتوگو، تعامل و شنیدن مطالبات مردم در دستور کار باشد و از هرگونه رفتار خشن و قهری پرهیز شود.
@Dadgar_ir
بلاخره اینترنت وصل شد
اما فراموش نکنیم که
هزاران نفر بودند
که دیگر هیچ وقت به اینترنت وصل نخواهند شد
#ایران_عزیز_تسلیت
@Dadgar_ir
اما فراموش نکنیم که
هزاران نفر بودند
که دیگر هیچ وقت به اینترنت وصل نخواهند شد
#ایران_عزیز_تسلیت
@Dadgar_ir
.
خاطرهی ۱۸ دی
از زبان سینا قلندری
نارمک ۱۸ دی
خیلیها در روزهای «زن، زندگی، آزادی» از من پرسیدند:
چرا نمیآی خیابون؟
چرا ساکتی؟
چرا کنار آزادی نمیایستی؟
و من هر بار یک جواب داشتم؛ جوابی که از دلِ فقر میآمد، نه از بیغیرتی:
گفتم آزادی برای شکم سیر شعار است.
برای ما که دغدغهمان نان است، آزادی بدون نان فقط یک کلمهی خوشصداست.
گفتم اگر روزی اعتراض، اعتراض به گرسنگی باشد، آن روز من میآیم؛
نه تماشاچی، نه همراه، بلکه جلودار.
آن روز رسید.
اعتراضِ نان شروع شد.
۱۸ دی بود.
هوا سرد نبود، اما چیزی در سینه یخ کرده بود.
از آن روزهایی که آدم میداند قرار است تصمیمی بگیرد که بعدها بارها به آن برگردد.
از خانه که زدم بیرون، بند کفشهایم را محکمتر بستم.
نه برای دویدن؛
برای ایستادن!
از دور صدای شعار میآمد؛
اول نامفهوم، بعد واضحتر.
گامهایم را محکم برداشتم تا زودتر به خیابان برسم و حقم را فریاد بزنم.
حق نان.
حق زندگی.
دمِ در ایستادم.
جلوی در توی تاریکی کوچهی بنبست ما کمی جلوتر کنار دیوار، همانجا رئیسعلی دلواری را دیدم.
کنار دیوار ایستاده بود؛
مثل کسی که سالهاست نگهبانی میدهد تا چنین روزی برسد و با من حرف بزند!
سلام کرد.
با شوق جواب سلامش را دادم و گفتم:
«تو هم آمدهای؟
آمدهای به ما بپیوندی؟»
سرش را بالا گرفت و گفت:
«آمدهام ببینم شما میدانید کجا میروید یا نه.»
نگاهش را دنبال کردم.
صداها حالا واضح بودند.
«ای ترامپ با غیرت،
برس به داد ملت…»
انگار کسی سطل یخ را روی سرم خالی کرد.
رئیسعلی آهی کشید و گفت:
«من هم یک روز فکر کردم هرکس دشمنِ دشمنِ من است، دوست من است.
اما انگلیس به من یاد داد
بیگانه، هیچوقت برای نجات نمیآید.
میآید برای بردن.»
صدای شعارها بالا رفت.
این بار تیزتر.
«جاوید شاه…
جاوید شاه…»
رئیسعلی گفت:
«میدانی گلولهای که من را زد از کجا آمد؟
از سمت انگلیسیها نبود
از پشت.
از همانهایی که گفتند با خارجی کنار بیاییم تا اوضاع درست شود.»
نشستم و دستم روی بند کفشها سفت شد.
اما هنوز دلم میخواست جلو بروم.
بلند شدم و چند قدم جلوتر رفتم
چند قدم جلوتر، صدای عصا آمد.
عصا روی زمین کشیده میشد
فکر کردم یکی از همسایههاست و میخواهد به جمع معترضان بپیوندد
اما با تعجب دیدم
مصدق بود.
خمیده،
اما نگاهش هنوز تیز.
قبل از اینکه حرف بزنم، گفت:
«این صداها را میشنوی؟
من یکبار اینها را شنیدهام.»
جمعیت حالا شعار میداد:
«حمله، حمله،
حمله کن اسرائیل…»
مصدق سرش را پایین انداخت.
گفت:
«وقتی من نفت را ملی کردم،
همین منطق بود که کودتا را ممکن کرد.
شعبان بیمخها را به خیابان آوردند
گفتند خارجی بیاید،
کشور نجات پیدا میکند.
اما خارجی فقط بلد است ببرد،
نه بسازد.»
نگاهش را به من دوخت.
گفت:
«هیچ ملتی با بمب آزاد نشده.
هیچ کشوری با حملهی بیگانه، صاحب آینده نشده.»
صدای شعارها دیگر شبیه فریاد نبود؛
شبیه خواهش بود.
خواهش از دشمن.
قدم برداشتم،
اما این بار نه به جلو،
به عمق فاجعه.
گفتم میروم هرچه باداباد!!!
آریوبرزن روبهرویم ایستاد.
چهرهاش خونی بود،
انگار تازه از میدان برگشته باشد.
خواستم بیخیالش بشم که فریاد زد، طوری که میخکوب شوم و
گفت:
«من را اسکندر نکشت.
من را آن چوپان کشت که راه را نشان داد.
آن که فکر میکرد اگر دشمن را دعوت کند،
کمتر خون میریزد.»
صدای شعارها در گوشم پیچید.
دیدم چطور تاریخ دارد خودش را تکرار میکند؛
فقط لباسها عوض شدهاند.
آریوبرزن گفت:
«پسر…
وقتی از دشمن میخواهی حمله کند،
دیگر معترض نیستی؛
راهنما هستی.»
اینجا دیگر نتوانستم جلو بروم.
دیدم این خیابان،
خیابانِ مطالبهی نان نیست.
خیابانِ نشاندادن آدرس است.
آدرس خانهها،
آدرس خاک.
من با فقر میجنگم،
نه با وطن.
من با بیعدالتی دشمنم،
نه با ایران.
آرام گفتم:
«من مخالف این راهام.»
و برگشتم.
در راه برگشت، شعارها هنوز میآمدند،
اما دیگر نمیلرزیدم.
فهمیده بودم
هر فریادی، حق نیست.
هر خیابانی، مسیر نجات نیست.
۱۸ دی تمام شد،
اما برای من چیزی روشن شد:
راه کسانی که دستشان را به سمت ترامپ و اسرائیل دراز کردند،
راه آزادی نبود؛
راه ویرانی بود.
وطن را نمیشود با حمله نجات داد.
و هیچ ملتی با خیانت، سیر نشده.
هفتاد پشت ما از نسل غم بودند
ارث پدر ما را، اندوهِ مادرزاد
از خاک ما در باد، بوی تو میآید
تنها تو میمانی، ما میرویم از یاد
✍ سینا قلندری
@Dadgar_ir
خاطرهی ۱۸ دی
از زبان سینا قلندری
نارمک ۱۸ دی
خیلیها در روزهای «زن، زندگی، آزادی» از من پرسیدند:
چرا نمیآی خیابون؟
چرا ساکتی؟
چرا کنار آزادی نمیایستی؟
و من هر بار یک جواب داشتم؛ جوابی که از دلِ فقر میآمد، نه از بیغیرتی:
گفتم آزادی برای شکم سیر شعار است.
برای ما که دغدغهمان نان است، آزادی بدون نان فقط یک کلمهی خوشصداست.
گفتم اگر روزی اعتراض، اعتراض به گرسنگی باشد، آن روز من میآیم؛
نه تماشاچی، نه همراه، بلکه جلودار.
آن روز رسید.
اعتراضِ نان شروع شد.
۱۸ دی بود.
هوا سرد نبود، اما چیزی در سینه یخ کرده بود.
از آن روزهایی که آدم میداند قرار است تصمیمی بگیرد که بعدها بارها به آن برگردد.
از خانه که زدم بیرون، بند کفشهایم را محکمتر بستم.
نه برای دویدن؛
برای ایستادن!
از دور صدای شعار میآمد؛
اول نامفهوم، بعد واضحتر.
گامهایم را محکم برداشتم تا زودتر به خیابان برسم و حقم را فریاد بزنم.
حق نان.
حق زندگی.
دمِ در ایستادم.
جلوی در توی تاریکی کوچهی بنبست ما کمی جلوتر کنار دیوار، همانجا رئیسعلی دلواری را دیدم.
کنار دیوار ایستاده بود؛
مثل کسی که سالهاست نگهبانی میدهد تا چنین روزی برسد و با من حرف بزند!
سلام کرد.
با شوق جواب سلامش را دادم و گفتم:
«تو هم آمدهای؟
آمدهای به ما بپیوندی؟»
سرش را بالا گرفت و گفت:
«آمدهام ببینم شما میدانید کجا میروید یا نه.»
نگاهش را دنبال کردم.
صداها حالا واضح بودند.
«ای ترامپ با غیرت،
برس به داد ملت…»
انگار کسی سطل یخ را روی سرم خالی کرد.
رئیسعلی آهی کشید و گفت:
«من هم یک روز فکر کردم هرکس دشمنِ دشمنِ من است، دوست من است.
اما انگلیس به من یاد داد
بیگانه، هیچوقت برای نجات نمیآید.
میآید برای بردن.»
صدای شعارها بالا رفت.
این بار تیزتر.
«جاوید شاه…
جاوید شاه…»
رئیسعلی گفت:
«میدانی گلولهای که من را زد از کجا آمد؟
از سمت انگلیسیها نبود
از پشت.
از همانهایی که گفتند با خارجی کنار بیاییم تا اوضاع درست شود.»
نشستم و دستم روی بند کفشها سفت شد.
اما هنوز دلم میخواست جلو بروم.
بلند شدم و چند قدم جلوتر رفتم
چند قدم جلوتر، صدای عصا آمد.
عصا روی زمین کشیده میشد
فکر کردم یکی از همسایههاست و میخواهد به جمع معترضان بپیوندد
اما با تعجب دیدم
مصدق بود.
خمیده،
اما نگاهش هنوز تیز.
قبل از اینکه حرف بزنم، گفت:
«این صداها را میشنوی؟
من یکبار اینها را شنیدهام.»
جمعیت حالا شعار میداد:
«حمله، حمله،
حمله کن اسرائیل…»
مصدق سرش را پایین انداخت.
گفت:
«وقتی من نفت را ملی کردم،
همین منطق بود که کودتا را ممکن کرد.
شعبان بیمخها را به خیابان آوردند
گفتند خارجی بیاید،
کشور نجات پیدا میکند.
اما خارجی فقط بلد است ببرد،
نه بسازد.»
نگاهش را به من دوخت.
گفت:
«هیچ ملتی با بمب آزاد نشده.
هیچ کشوری با حملهی بیگانه، صاحب آینده نشده.»
صدای شعارها دیگر شبیه فریاد نبود؛
شبیه خواهش بود.
خواهش از دشمن.
قدم برداشتم،
اما این بار نه به جلو،
به عمق فاجعه.
گفتم میروم هرچه باداباد!!!
آریوبرزن روبهرویم ایستاد.
چهرهاش خونی بود،
انگار تازه از میدان برگشته باشد.
خواستم بیخیالش بشم که فریاد زد، طوری که میخکوب شوم و
گفت:
«من را اسکندر نکشت.
من را آن چوپان کشت که راه را نشان داد.
آن که فکر میکرد اگر دشمن را دعوت کند،
کمتر خون میریزد.»
صدای شعارها در گوشم پیچید.
دیدم چطور تاریخ دارد خودش را تکرار میکند؛
فقط لباسها عوض شدهاند.
آریوبرزن گفت:
«پسر…
وقتی از دشمن میخواهی حمله کند،
دیگر معترض نیستی؛
راهنما هستی.»
اینجا دیگر نتوانستم جلو بروم.
دیدم این خیابان،
خیابانِ مطالبهی نان نیست.
خیابانِ نشاندادن آدرس است.
آدرس خانهها،
آدرس خاک.
من با فقر میجنگم،
نه با وطن.
من با بیعدالتی دشمنم،
نه با ایران.
آرام گفتم:
«من مخالف این راهام.»
و برگشتم.
در راه برگشت، شعارها هنوز میآمدند،
اما دیگر نمیلرزیدم.
فهمیده بودم
هر فریادی، حق نیست.
هر خیابانی، مسیر نجات نیست.
۱۸ دی تمام شد،
اما برای من چیزی روشن شد:
راه کسانی که دستشان را به سمت ترامپ و اسرائیل دراز کردند،
راه آزادی نبود؛
راه ویرانی بود.
وطن را نمیشود با حمله نجات داد.
و هیچ ملتی با خیانت، سیر نشده.
هفتاد پشت ما از نسل غم بودند
ارث پدر ما را، اندوهِ مادرزاد
از خاک ما در باد، بوی تو میآید
تنها تو میمانی، ما میرویم از یاد
✍ سینا قلندری
@Dadgar_ir
.
آقای #کامران_غضنفری افاضات فرموده اند #دولت ترسو هست دنبال #مذاکره میگردد #ناوهای_آمریکا را با #موشک بزنید تا همه چی تمام شود برود پی کارش
پا نوشت:
ما با چنین آدمهایی طرف هستیم
@Dadgar_ir
آقای #کامران_غضنفری افاضات فرموده اند #دولت ترسو هست دنبال #مذاکره میگردد #ناوهای_آمریکا را با #موشک بزنید تا همه چی تمام شود برود پی کارش
پا نوشت:
ما با چنین آدمهایی طرف هستیم
@Dadgar_ir
.
همه میدانند.
واقعاً همه میدانند.
همه میدانند اینترنشنال دروغ میگوید.
همه میدانند آمار کشتهشدهها را بزرگنمایی میکند تا خشم بفروشد.
همه میدانند داستان «پول گرفتن برای تحویل جنازهها» دروغ بود.
همه میدانند حقیقت چیز دیگریست.
اما مشکل اینجاست:
مردم، از سر عشق به دشمن، این دروغها را باور نکردند؛
از سر لجبازی باور کردند.
لجبازی با شما.
و اینجاست که حرف اصلی شروع میشود.
آقای جمهوری اسلامی،
این متن حمله نیست؛
نصیحت است، از دل نگرانی.
شما هنوز هم میتوانید دل مردم ناراضی را به دست بیاورید.
با کارهای عجیب و سخت نه؛
با کارهای ساده و ممکن.
با مبارزهی واقعی با فساد؛
فسادی که مردم هر روز لمسش میکنند،
نه آنی که فقط در اخبار گفته میشود.
با مذاکره؛
مذاکره یعنی نجات سفرهی مردم،
یعنی امید دادن به جوانی که دارد چمدان میبندد،
یعنی عقل، نه عقبنشینی.
آقای جمهوری اسلامی،
دست از لجاجت بردار.
مردم دشمن تو نیستند.
اکثریت این کشور نه براندازند،
نه عاشق رسانههای خارجی،
نه تشنهی جنگ.
آنها فقط میخواهند شنیده شوند.
میخواهند ببینند هنوز کسی آن بالا
دلش برای این خاک میتپد.
با بستن چشم روی نارضایتی،
حقیقت عوض نمیشود.
با ساکتکردن صداها،
اعتماد برنمیگردد.
برگرد به مردم، آقای جمهوری اسلامی.
هنوز هم میشود.
هنوز هم دیر نشده.
اما لجبازی،
این کشور را به هیچجا نمیبرد.
تاریخ منتظر کسی نمیماند.
و مردم،
اگر دیده نشوند،
کمکم دل میبُرند…
@Dadgar_ir
همه میدانند.
واقعاً همه میدانند.
همه میدانند اینترنشنال دروغ میگوید.
همه میدانند آمار کشتهشدهها را بزرگنمایی میکند تا خشم بفروشد.
همه میدانند داستان «پول گرفتن برای تحویل جنازهها» دروغ بود.
همه میدانند حقیقت چیز دیگریست.
اما مشکل اینجاست:
مردم، از سر عشق به دشمن، این دروغها را باور نکردند؛
از سر لجبازی باور کردند.
لجبازی با شما.
و اینجاست که حرف اصلی شروع میشود.
آقای جمهوری اسلامی،
این متن حمله نیست؛
نصیحت است، از دل نگرانی.
شما هنوز هم میتوانید دل مردم ناراضی را به دست بیاورید.
با کارهای عجیب و سخت نه؛
با کارهای ساده و ممکن.
با مبارزهی واقعی با فساد؛
فسادی که مردم هر روز لمسش میکنند،
نه آنی که فقط در اخبار گفته میشود.
با مذاکره؛
مذاکره یعنی نجات سفرهی مردم،
یعنی امید دادن به جوانی که دارد چمدان میبندد،
یعنی عقل، نه عقبنشینی.
آقای جمهوری اسلامی،
دست از لجاجت بردار.
مردم دشمن تو نیستند.
اکثریت این کشور نه براندازند،
نه عاشق رسانههای خارجی،
نه تشنهی جنگ.
آنها فقط میخواهند شنیده شوند.
میخواهند ببینند هنوز کسی آن بالا
دلش برای این خاک میتپد.
با بستن چشم روی نارضایتی،
حقیقت عوض نمیشود.
با ساکتکردن صداها،
اعتماد برنمیگردد.
برگرد به مردم، آقای جمهوری اسلامی.
هنوز هم میشود.
هنوز هم دیر نشده.
اما لجبازی،
این کشور را به هیچجا نمیبرد.
تاریخ منتظر کسی نمیماند.
و مردم،
اگر دیده نشوند،
کمکم دل میبُرند…
@Dadgar_ir
چراغ زردِ کمجانی از سقف آویزان بود؛
نه آنقدر روشن که دل را گرم کند، نه آنقدر خاموش که شب تمام شود.
دیوارها نفس میکشیدند؛ سرد، نمناک، و پر از صدای سالهایی که قبل از من گریه کرده بودند.
پس از انقلاب بود.
زندان بود.
و من، هوشنگ ابتهاج، در سلولی که اگر دستهایم را باز میکردم، به دو دیوار همزمان سلام میدادم.
همسلولیام جوانی کُرد بود.
چشمهایی داشت شبیه کوه بعد از باران؛
آرام، نجیب، و پر از زخمی که حرف نمیزد.
اسمش را نمیپرسم. بعضی آدمها اسم نمیخواهند،
خودشان «نام» هستند.
روزها با صدای کلید میآمدند و با صدای قفل میرفتند.
شبها…
شبها اما کش میآمدند؛
آنقدر که آدم فکر میکرد زمان هم بازداشت شده.
یک روز، یا شاید شبی که دیگر فرقش را نمیفهمیدم،
ناگهان از بلندگوی راهرو صدایی آمد.
نه صدای پاسبان.
نه فریاد.
نه دستور.
صدا…
آشنا بود.
خیلی آشنا.
«ای ایران…
ای مرز پرگهر…»
زمان ایستاد.
دیوارها عقب رفتند.
زندان برای یک لحظه، فقط یک لحظه، ایران شد.
گلویی در سینهام شکست.
اشک، بیاجازه، بیشرم، سرازیر شد.
نه آرام؛
هقهق، مثل کودکی که مادرش را در شلوغی گم کرده باشد.
جوان کُرد نگاهم کرد.
متعجب، مهربان، نگران.
گفت:
«آقا… چرا گریه میکنی؟»
خواستم چیزی نگویم.
اما بعضی حقیقتها راهِ برگشت ندارند.
گفتم:
«شاعر این ترانه… منم.»
سکوت افتاد.
نه سکوتِ زندان؛
سکوتِ کوه.
نگاهم کرد.
طوری که انگار دوباره مرا میبیند.
گفت، آرام، با صدایی که هنوز در گوشم زنده است:
«پس چرا… اینجوری؟»
و من چه بگویم؟
چطور بگویم که آدم میتواند وطنش را بنویسد
و بعد…
در سلولی تنگ،
با دیوارهایی بیپرچم،
و آسمانی که از پشت میلهها دیده نمیشود،
همان وطن را فقط بشنود؟
چطور بگویم که درد،
وقتی صدای مردم میشود،
زیباترین ترانه هم میتواند آدم را بشکند؟
ترانه میخواند:
«دور از تو اندیشه بدان…»
و من،
دور از ایران نبودم؛
ایران دور از من بود.
اشک میآمد
نه برای خودم،
نه برای زندان،
بلکه برای لحظهای که فهمیدم
کلمههایم آزادند
اما خودم نه.
آن جوان کُرد چیزی نگفت.
فقط نشست کنارم.
شانهاش را داد به شانهام.
و ما،
دو زندانی،
زیر صدای «ای ایران»،
برای چند دقیقه آزاد شدیم.
و اگر آن لحظه کسی از پشت دیوارها گوش میداد،
میفهمید
هیچ زندانی
نمیتواند
ملتی را
که آواز میخواند
حبس کند.
#کمی_تارخ_بخوانیم
این متن را جناب هوشنگ ابتهاج نوشته است. من فقط لحظاتی خودم را جای او گذاشتم و این خاطره را چنان که در ذهنم و از دل ابتهاج گذشت، برای شما مخاطبان عزیز بازنویسی کردم.
✍ با احترام به سایه، خاطرهی بالا نوشتهی سینا قلندری؛ با اقتباس از خاطرهای کوتاه از جناب سایه (هوشنگ ابتهاج)
@dadgar_ir
نه آنقدر روشن که دل را گرم کند، نه آنقدر خاموش که شب تمام شود.
دیوارها نفس میکشیدند؛ سرد، نمناک، و پر از صدای سالهایی که قبل از من گریه کرده بودند.
پس از انقلاب بود.
زندان بود.
و من، هوشنگ ابتهاج، در سلولی که اگر دستهایم را باز میکردم، به دو دیوار همزمان سلام میدادم.
همسلولیام جوانی کُرد بود.
چشمهایی داشت شبیه کوه بعد از باران؛
آرام، نجیب، و پر از زخمی که حرف نمیزد.
اسمش را نمیپرسم. بعضی آدمها اسم نمیخواهند،
خودشان «نام» هستند.
روزها با صدای کلید میآمدند و با صدای قفل میرفتند.
شبها…
شبها اما کش میآمدند؛
آنقدر که آدم فکر میکرد زمان هم بازداشت شده.
یک روز، یا شاید شبی که دیگر فرقش را نمیفهمیدم،
ناگهان از بلندگوی راهرو صدایی آمد.
نه صدای پاسبان.
نه فریاد.
نه دستور.
صدا…
آشنا بود.
خیلی آشنا.
«ای ایران…
ای مرز پرگهر…»
زمان ایستاد.
دیوارها عقب رفتند.
زندان برای یک لحظه، فقط یک لحظه، ایران شد.
گلویی در سینهام شکست.
اشک، بیاجازه، بیشرم، سرازیر شد.
نه آرام؛
هقهق، مثل کودکی که مادرش را در شلوغی گم کرده باشد.
جوان کُرد نگاهم کرد.
متعجب، مهربان، نگران.
گفت:
«آقا… چرا گریه میکنی؟»
خواستم چیزی نگویم.
اما بعضی حقیقتها راهِ برگشت ندارند.
گفتم:
«شاعر این ترانه… منم.»
سکوت افتاد.
نه سکوتِ زندان؛
سکوتِ کوه.
نگاهم کرد.
طوری که انگار دوباره مرا میبیند.
گفت، آرام، با صدایی که هنوز در گوشم زنده است:
«پس چرا… اینجوری؟»
و من چه بگویم؟
چطور بگویم که آدم میتواند وطنش را بنویسد
و بعد…
در سلولی تنگ،
با دیوارهایی بیپرچم،
و آسمانی که از پشت میلهها دیده نمیشود،
همان وطن را فقط بشنود؟
چطور بگویم که درد،
وقتی صدای مردم میشود،
زیباترین ترانه هم میتواند آدم را بشکند؟
ترانه میخواند:
«دور از تو اندیشه بدان…»
و من،
دور از ایران نبودم؛
ایران دور از من بود.
اشک میآمد
نه برای خودم،
نه برای زندان،
بلکه برای لحظهای که فهمیدم
کلمههایم آزادند
اما خودم نه.
آن جوان کُرد چیزی نگفت.
فقط نشست کنارم.
شانهاش را داد به شانهام.
و ما،
دو زندانی،
زیر صدای «ای ایران»،
برای چند دقیقه آزاد شدیم.
و اگر آن لحظه کسی از پشت دیوارها گوش میداد،
میفهمید
هیچ زندانی
نمیتواند
ملتی را
که آواز میخواند
حبس کند.
#کمی_تارخ_بخوانیم
این متن را جناب هوشنگ ابتهاج نوشته است. من فقط لحظاتی خودم را جای او گذاشتم و این خاطره را چنان که در ذهنم و از دل ابتهاج گذشت، برای شما مخاطبان عزیز بازنویسی کردم.
✍ با احترام به سایه، خاطرهی بالا نوشتهی سینا قلندری؛ با اقتباس از خاطرهای کوتاه از جناب سایه (هوشنگ ابتهاج)
@dadgar_ir
دادگر
چراغ زردِ کمجانی از سقف آویزان بود؛ نه آنقدر روشن که دل را گرم کند، نه آنقدر خاموش که شب تمام شود. دیوارها نفس میکشیدند؛ سرد، نمناک، و پر از صدای سالهایی که قبل از من گریه کرده بودند. پس از انقلاب بود. زندان بود. و من، هوشنگ ابتهاج، در سلولی که اگر دستهایم…
.
زادروز هوشنگ ابتهاج؛ سایهای که در شعر ایران جاودان شد
💕 امروز سالروز تولد شاعری است که کلمات را جان میبخشید و سایهاش بر سر شعر معاصر ایران گسترده بود.
هوشنگ ابتهاج، متولد ۶ اسفند ۱۳۰۶ در رشت، شاعری که غزل را دوباره زنده کرد و پلی مستحکم میان سنت و نوگرایی ساخت.
او با تخلّص «سایه» نوشت؛
سایهای آرام، اما ژرف…
شاعری که عشق و امید، اندوه و میهن، انسانیت و حقیقت را در سادهترین واژهها سرود، و هر کلمهاش، صدایی از تعهد و لطافت داشت.
از «نخستین نغمهها» تا «سیاهمشق» و غزلهای ماندگارش، هر مصرع او، پلی بود میان دل و جان مخاطب.
سالها در رادیو ایران کوشید تا موسیقی اصیل ایرانی زنده بماند و شعر و آواز را به هم پیوند دهد؛ پیوندی که هنوز در خاطره نسلها جاری است.
سایه در ۱۹ مرداد ۱۴۰۱ چشم از جهان فروبست، اما شعرش نمیمیرد؛
چرا که وقتی واژههای او در دل مردم خانه دارد، شاعر همیشه زنده است.
زادروزش گرامی 🌹
و نام «سایه» همیشه در شعر ایران جاودان خواهد ماند.
✍ غلامحسین قلندری
#تاریخ_بخوانیم
@DADGAR_IR
زادروز هوشنگ ابتهاج؛ سایهای که در شعر ایران جاودان شد
💕 امروز سالروز تولد شاعری است که کلمات را جان میبخشید و سایهاش بر سر شعر معاصر ایران گسترده بود.
هوشنگ ابتهاج، متولد ۶ اسفند ۱۳۰۶ در رشت، شاعری که غزل را دوباره زنده کرد و پلی مستحکم میان سنت و نوگرایی ساخت.
او با تخلّص «سایه» نوشت؛
سایهای آرام، اما ژرف…
شاعری که عشق و امید، اندوه و میهن، انسانیت و حقیقت را در سادهترین واژهها سرود، و هر کلمهاش، صدایی از تعهد و لطافت داشت.
از «نخستین نغمهها» تا «سیاهمشق» و غزلهای ماندگارش، هر مصرع او، پلی بود میان دل و جان مخاطب.
سالها در رادیو ایران کوشید تا موسیقی اصیل ایرانی زنده بماند و شعر و آواز را به هم پیوند دهد؛ پیوندی که هنوز در خاطره نسلها جاری است.
سایه در ۱۹ مرداد ۱۴۰۱ چشم از جهان فروبست، اما شعرش نمیمیرد؛
چرا که وقتی واژههای او در دل مردم خانه دارد، شاعر همیشه زنده است.
زادروزش گرامی 🌹
و نام «سایه» همیشه در شعر ایران جاودان خواهد ماند.
✍ غلامحسین قلندری
#تاریخ_بخوانیم
@DADGAR_IR
.
دوستان و همراهان اصلاحطلب؛
خطابم به آن دسته از عزیزانی است که از رد صلاحیت همفکران خود ابراز رضایت میکنند.
بیایید لحظهای درنگ کنیم. رخدادهای دیماه و تلخیِ کشته شدن معترضان، نه محصول حضور در صندوق رأی بود و نه نتیجهی رقابتهای درونجریانی؛ آن حوادث ریشه در بحرانهای عمیقتری داشت که با حذف چند نام از فهرستها حل نمیشود.
اگر امروز از کنار گذاشته شدن دوستانمان خرسند باشیم، فردا چه تضمینی هست که نوبت به خود ما نرسد؟!
رد صلاحیتِ یک اصلاحطلب، نه پیروزی یک جریان است و نه شکست جریان دیگر؛ بلکه تضعیف سرمایه اجتماعی همه ماست.
چه آنکه با یک درصد رأی به شورای شهر برود و چه آنکه با صد درصد، در نهایت سازوکار انتخاب شهردار و مدیریت شهری تغییر ماهوی نخواهد کرد؛ و مشکلات پیچیده شهر، با حذف چهرهها یا دلخوشیهای مقطعی، درمان نمیشود.
اصلاحطلبی اگر معنایی دارد، در وفاداری به اصول، همبستگی درونی و دفاع از حق مشارکت همگانی است؛ نه در شادمانی از حذف یاران.
✍ #سین_سین
@DADGAR_IR
دوستان و همراهان اصلاحطلب؛
خطابم به آن دسته از عزیزانی است که از رد صلاحیت همفکران خود ابراز رضایت میکنند.
بیایید لحظهای درنگ کنیم. رخدادهای دیماه و تلخیِ کشته شدن معترضان، نه محصول حضور در صندوق رأی بود و نه نتیجهی رقابتهای درونجریانی؛ آن حوادث ریشه در بحرانهای عمیقتری داشت که با حذف چند نام از فهرستها حل نمیشود.
اگر امروز از کنار گذاشته شدن دوستانمان خرسند باشیم، فردا چه تضمینی هست که نوبت به خود ما نرسد؟!
رد صلاحیتِ یک اصلاحطلب، نه پیروزی یک جریان است و نه شکست جریان دیگر؛ بلکه تضعیف سرمایه اجتماعی همه ماست.
چه آنکه با یک درصد رأی به شورای شهر برود و چه آنکه با صد درصد، در نهایت سازوکار انتخاب شهردار و مدیریت شهری تغییر ماهوی نخواهد کرد؛ و مشکلات پیچیده شهر، با حذف چهرهها یا دلخوشیهای مقطعی، درمان نمیشود.
اصلاحطلبی اگر معنایی دارد، در وفاداری به اصول، همبستگی درونی و دفاع از حق مشارکت همگانی است؛ نه در شادمانی از حذف یاران.
✍ #سین_سین
@DADGAR_IR