.
نویسنده: نادر آزادبخت؛ پژوهشگر، نویسنده و مدرس دانشگاه
موضوع:
حکایت بیمهری به زندهیاد
مهندس علیرضا ابراهیمی
مخدومِ بیعنایت
به نام خداوند جان آفرین
شهیدان بزرگترین سرمایه و مایهی عزت، سرفرازی و امنیت پایدار کشورمان و موجب تعالی گوهر حقیقی انسانیتاند. آنان با دگرخواهی و ایثارِ جان و آرام و قرارشان با وصل به عالم فرامادی از تنها سرمایهی خود گذشتند تا کیانِ مامِ میهن از دستبرد و دستاندازی دشمنان دژخیم در امان و نعمت امنیت پایدار، برقرار بماند.
بیتردید پاسداشت آنان وظیفهی انسانی، عقلانی، دینباورانه و البته عمومی است. هرکس به فراخور توان و امکان و استعدادهای خدادادش بایستی در این راستا گام بردارد و البته این رسالت بیش و پیش از همه بر دوش حکمرانان و دولتمردان ایران عزیز است که بر کرسی برآمده از ریزش خون پاک آنان تکیه زدهاند و از نعمت آن ایثارهای خالصانه و جوانمردانه است که روحیهی عزتگرایی، حفظ و گسترش امنیت ملی و دفاع از ارزشهای اخلاقی بر تارک امور زندگی میدرخشد.
یکی از کسانی که در اوج جوانی، بالندگی و شور و هیجان ویژهی دوران بُرنایی در سطح استان لرستان و شهرستان کوهدشت بخش چشمگیری از عمر خود را به کارهای خیریه و حمایت از مستمندان و در رأس آنها پاسداشت شهیدان به کار بست، زندهیاد مهندس علیرضا ابراهیمی است که با عزم، آگاهی و شعور متعالی خود در طراحی، نظارت، اجرا و به سامان رسیدن قدمگاه و میقات پاک شهیدان جاویدنام (گمنام) کوهدشت بدون کمترین چشمداشی، عمر و توان خود را به پاس نهادینه شدن و ارزش نهادن به خونهای پاک آنان در میان نهاد. اکنون حدود چهاردهسال از عروج تابسوز آن جوان دینباور، اخلاقمدار، پرتلاش، بیادعا و البته مظلوم میگذرد که کمترین توقع و انتظار منطقی از مدیران استان و شهرستان کوهدشت، بهویژه بنیاد حفظ آثار و ارزشهای دفاع مقدس آن است که اسم سازندهی یادمان شهدای جاوید نام کوهدشت، در جایی شایسته و درخور تلاشِ آن عزیز، نامِ او قید و نصب گردد. باشد که از این طریق قدرشناسی و حقگزاری و الگوسازی در میان عموم و بالاتر از همه جوانان و نوجوانان نهادینه گردد تا هم به رسالت ملی و انقلابی خود عمل کنند و هم رضایت پروردگار را فراهم سازند تا مصداق عینی این بیت از حافظ شیرازی نباشند؛ «بیمزد بود و منت هر خدمتی که کردم / یارب مباد کسرا مخدوم بیعنایت»
✍نادر آزادبخت؛ پژوهشگر، نویسنده و مدرس دانشگاه
#کانال_مردمی_دادگر
🅱 t.me/DADGAR_IR
نویسنده: نادر آزادبخت؛ پژوهشگر، نویسنده و مدرس دانشگاه
موضوع:
حکایت بیمهری به زندهیاد
مهندس علیرضا ابراهیمی
مخدومِ بیعنایت
به نام خداوند جان آفرین
شهیدان بزرگترین سرمایه و مایهی عزت، سرفرازی و امنیت پایدار کشورمان و موجب تعالی گوهر حقیقی انسانیتاند. آنان با دگرخواهی و ایثارِ جان و آرام و قرارشان با وصل به عالم فرامادی از تنها سرمایهی خود گذشتند تا کیانِ مامِ میهن از دستبرد و دستاندازی دشمنان دژخیم در امان و نعمت امنیت پایدار، برقرار بماند.
بیتردید پاسداشت آنان وظیفهی انسانی، عقلانی، دینباورانه و البته عمومی است. هرکس به فراخور توان و امکان و استعدادهای خدادادش بایستی در این راستا گام بردارد و البته این رسالت بیش و پیش از همه بر دوش حکمرانان و دولتمردان ایران عزیز است که بر کرسی برآمده از ریزش خون پاک آنان تکیه زدهاند و از نعمت آن ایثارهای خالصانه و جوانمردانه است که روحیهی عزتگرایی، حفظ و گسترش امنیت ملی و دفاع از ارزشهای اخلاقی بر تارک امور زندگی میدرخشد.
یکی از کسانی که در اوج جوانی، بالندگی و شور و هیجان ویژهی دوران بُرنایی در سطح استان لرستان و شهرستان کوهدشت بخش چشمگیری از عمر خود را به کارهای خیریه و حمایت از مستمندان و در رأس آنها پاسداشت شهیدان به کار بست، زندهیاد مهندس علیرضا ابراهیمی است که با عزم، آگاهی و شعور متعالی خود در طراحی، نظارت، اجرا و به سامان رسیدن قدمگاه و میقات پاک شهیدان جاویدنام (گمنام) کوهدشت بدون کمترین چشمداشی، عمر و توان خود را به پاس نهادینه شدن و ارزش نهادن به خونهای پاک آنان در میان نهاد. اکنون حدود چهاردهسال از عروج تابسوز آن جوان دینباور، اخلاقمدار، پرتلاش، بیادعا و البته مظلوم میگذرد که کمترین توقع و انتظار منطقی از مدیران استان و شهرستان کوهدشت، بهویژه بنیاد حفظ آثار و ارزشهای دفاع مقدس آن است که اسم سازندهی یادمان شهدای جاوید نام کوهدشت، در جایی شایسته و درخور تلاشِ آن عزیز، نامِ او قید و نصب گردد. باشد که از این طریق قدرشناسی و حقگزاری و الگوسازی در میان عموم و بالاتر از همه جوانان و نوجوانان نهادینه گردد تا هم به رسالت ملی و انقلابی خود عمل کنند و هم رضایت پروردگار را فراهم سازند تا مصداق عینی این بیت از حافظ شیرازی نباشند؛ «بیمزد بود و منت هر خدمتی که کردم / یارب مباد کسرا مخدوم بیعنایت»
✍نادر آزادبخت؛ پژوهشگر، نویسنده و مدرس دانشگاه
#کانال_مردمی_دادگر
🅱 t.me/DADGAR_IR
Telegram
دادگر
کانالی مطالبهگر که دوست دارد فریادرس بیصدایان باشد
کانال ما در ایتا👇
https://eitaa.com/dadgar_ir
ارتباط با ادمین : @journalist_sina
ارسال پیام به صورت ناشناس👇 https://telegram.me/BiChatBot?start=sc-232878-HhAGNs4
کانال ما در ایتا👇
https://eitaa.com/dadgar_ir
ارتباط با ادمین : @journalist_sina
ارسال پیام به صورت ناشناس👇 https://telegram.me/BiChatBot?start=sc-232878-HhAGNs4
وقتی بغضِ مدیریت به آسمان بند است...
✍️ غلام قلندری
آقای پزشکیان، رئیسجمهور، با چشمانی اشکآلود به آسمان خیره شده و با بغضی در گلو میفرمایند:
«اگر در تهران باران نبارد، باید این شهر ۲۰ میلیونی را تخلیه کنیم!»
بله، درست شنیدید! تخلیهی تهران، نه به خاطر زلزله، نه جنگ، نه حمله بیگانگان... بلکه چون باران نباریده!
این در حالیست که ایران سالانه حدود ۱۰۰ میلیارد متر مکعب منابع تجدیدپذیر آب دارد؛ یعنی ۵۰ برابر عربستان و ۲۰ برابر کل کشورهای حاشیه خلیج فارس. اما ظاهراً این عددها فقط برای تزئین پاورپوینتهای وزارت نیرو کاربرد دارند، نه برای فهمیدن اینکه مشکل اصلی، نه کمبود آب، بلکه وفور بلاهت در مدیریت است!
آقای پزشکِ قلب، کاش قبل از گفتن این حرفها جلوی دوربین، یه نگاهی هم به مغز مدیرانتان میانداختید. شاید آنجا هم خشکسالی زده باشد!
واقعاً کسی نیست به این مدیران بیسواد بگه:
«مردک! برو چندتا مشاور بگیر، شاید بفهمی ناترازی آب نیست، ناترازی عقل و تدبیر است که مملکت را به این روز انداخته!»
🔴 حالا یه سؤال جدی از مخاطبین عزیزم دارم:
شما به «ناترازی عقلی» هم معتقدید؟
یعنی ممکنه خدا به بعضیها کمتر عقل داده باشه؟
و اگر اینطور باشه، آیا راهکاری جز دور نگهداشتنشون از پستهای عالی مدیریتی وجود داره؟
✍️ قلندری
✍️ غلام قلندری
آقای پزشکیان، رئیسجمهور، با چشمانی اشکآلود به آسمان خیره شده و با بغضی در گلو میفرمایند:
«اگر در تهران باران نبارد، باید این شهر ۲۰ میلیونی را تخلیه کنیم!»
بله، درست شنیدید! تخلیهی تهران، نه به خاطر زلزله، نه جنگ، نه حمله بیگانگان... بلکه چون باران نباریده!
این در حالیست که ایران سالانه حدود ۱۰۰ میلیارد متر مکعب منابع تجدیدپذیر آب دارد؛ یعنی ۵۰ برابر عربستان و ۲۰ برابر کل کشورهای حاشیه خلیج فارس. اما ظاهراً این عددها فقط برای تزئین پاورپوینتهای وزارت نیرو کاربرد دارند، نه برای فهمیدن اینکه مشکل اصلی، نه کمبود آب، بلکه وفور بلاهت در مدیریت است!
آقای پزشکِ قلب، کاش قبل از گفتن این حرفها جلوی دوربین، یه نگاهی هم به مغز مدیرانتان میانداختید. شاید آنجا هم خشکسالی زده باشد!
واقعاً کسی نیست به این مدیران بیسواد بگه:
«مردک! برو چندتا مشاور بگیر، شاید بفهمی ناترازی آب نیست، ناترازی عقل و تدبیر است که مملکت را به این روز انداخته!»
🔴 حالا یه سؤال جدی از مخاطبین عزیزم دارم:
شما به «ناترازی عقلی» هم معتقدید؟
یعنی ممکنه خدا به بعضیها کمتر عقل داده باشه؟
و اگر اینطور باشه، آیا راهکاری جز دور نگهداشتنشون از پستهای عالی مدیریتی وجود داره؟
✍️ قلندری
.
موضوع:
«نخبهکُشی به سبک انتخاباتی؛ / وقتی شورا، تریبونِ تسویهحساب میشود»
نوشته شده توسط:
✍ غلامحسین (سینا) قلندری
بیش از چهار سال است که از آن اتفاق تلخ و فراموش نشدنی که در طرحانِبزرگ برایم رقم خورد میگذرد !!!
نمیخواهم زخم کهنه را تازه کنم و آن قصهی پرغصه را بازگو. اما همینقدر بگویم که دادستان وقت، با سهلانگاری، سادهانگاری و خاماندیشی، بهخاطر انتشار یک خبرِ غیراکاذیب، مرا یازده روز روانهی بازداشت کرد. همین کافی بود تا رسانههای مُعاند نظام بر طبل بیعدالتی بکوبند، تشت رسوایی را از بام بیندازند و دشمنان قسمخوردهی ایران، حتی شبکههای وابسته به اسرائیلِ کودککش، چون ایراناینترنشنال، از این آبغ گلآلود ماهی بگیرند. بازداشت منِ بختبرگشتهی ایراندوست، خوراکی شد برای گزارشهای غلوشدهای که ایراندوستیام و سرسپردگیام به این خاک مقدس را زیر سؤال برد.
از همان روز، تصمیم گرفتم کانال خبری «رادیو تلگرامی لرستان» را ـ بیهیچ فشار، تهدید یا ارعابی ـ تعطیل کنم. عهد بستم دیگر دربارهی زادگاهم، که ریشهام در آن خاک است، خبری ننویسم. حتی گاهی اخبار آن دیار را هم پی نمیگرفتم، مگر آنکه احساس وظیفهای در دل شعلهور میشد؛ آنگاه که هدفم نه صرفاً خبر، که آگاهیبخشی بود.
مثلاً؛
در موسم انتخابات، که باید چراغی شد برای راه،
یا فریادی برای کمبودی که جان میستاند،
یا صدایی برای مظلومی که حقش پایمال شده است.
این روزها، چند ماه مانده به انتخابات شورای شهر، از گوشه و کنار شنیدم که برخی اعضای شورای شهر کوهدشت، صدا در گلو انداختهاند، باد در غبغب انداختهاند، واژهها را بر شاخ مداد نشاندهاند و سیلی بر صورت بیکسیِ شهر زدهاند. انگشت اتهام به این و آن گرفتهاند، بیآنکه بدانند وقتی یک انگشت به سوی دیگری نشانه میرود، سه انگشت دیگر به سمت خودشان برگشته است!
چنان بر ویرانههای کوهدشتِ بیپناه میکوبند که گویی کسی نمیداند فقط چند ماه تا انتخابات مانده. انگار حضرات ابوالخیر در این چهار سال، نه عضو شورا، که عضو انجمن خیریه بودهاند! صفرای غضب، پروای ادب را ربوده و گردنکلفتیشان را به رخ میکشند؛ گویی چون عضو شورا هستند، حق دارند چنگ بر قلب نیمهجان نخبگان شهر بزنند تا همان هم از تپش بیفتد!
این درویش یکقبا، بیش از ۱۴۶۰ روز است که از دیار طرحانِبزرگ هجرت کردهام. بیمهری برخی مسئولان، مرا به سکوت واداشت. اما چه کنم با دلی که نمیتواند بیتفاوت بماند و برادرکشی هابیل و قابیل را ببیند و دم برنیاورد؟
من، بهعنوان یک فعال رسانهای که برای شهرم زخمها خوردهام، این فریادهای وااسفا از زبان برخی اعضای شورای شهر کوهدشت علیه شهردار جوان، نخبه، دلسوز و کارآمد را چیزی جز «نخبهکشی» نمیدانم. این برادرکشیها را نه نقد دلسوزانه، که تبلیغات زودهنگام انتخاباتی میدانم.
اینجانب، شهادت میدهم که در این چهار سال و اندی، هر بار که با عشق و صلهرحم به کوهدشت بازگشتهام، تغییراتی ـ هرچند کوچک ـ دیدهام. تلاشهای بیوقفهی شهردار و تیم همراهش را با چشم خود دیدهام. آقای سجاد طرحانی، در شرایطی که کشور زیر فشار تحریمهای جانیانِ جهانی است و کفگیر بودجه به ته دیگ خورده، با تمام وجود برای شهر کوهدشت و حتا بخش مرکزی تلاش کرده است.
در چنین شرایطی، باید به او آفرین گفت، نه آنکه برخی اعضای شورا، برای کسب نام و نان، سنگ پیش پایش بیندازند و کلید تبلیغات زودهنگام را بچرخانند.
آقای شورای شهر! این قیل و قالِ چند ماه مانده به انتخابات، دردی از کوهدشت دوا نمیکند. برادرکشی هابیل و قابیل را ببین و رازدان تاریخ شو!
وَسَلَامٌ عَلَىٰ مَنْ سَمِعَ فَوَعَىٰ، وَعَلِمَ فَعَمِلَ، وَدُعِيَ إِلَى الْهُدَىٰ فَأَجَابَ.
یعنی: «درود بر کسی که شنید و دریافت، دانست و عمل کرد، و به سوی هدایت دعوت شد و پاسخ داد.»
✍🏼 غلامحسین (سینا) قلندری
@Dadgar_IR
موضوع:
«نخبهکُشی به سبک انتخاباتی؛ / وقتی شورا، تریبونِ تسویهحساب میشود»
نوشته شده توسط:
✍ غلامحسین (سینا) قلندری
بیش از چهار سال است که از آن اتفاق تلخ و فراموش نشدنی که در طرحانِبزرگ برایم رقم خورد میگذرد !!!
نمیخواهم زخم کهنه را تازه کنم و آن قصهی پرغصه را بازگو. اما همینقدر بگویم که دادستان وقت، با سهلانگاری، سادهانگاری و خاماندیشی، بهخاطر انتشار یک خبرِ غیراکاذیب، مرا یازده روز روانهی بازداشت کرد. همین کافی بود تا رسانههای مُعاند نظام بر طبل بیعدالتی بکوبند، تشت رسوایی را از بام بیندازند و دشمنان قسمخوردهی ایران، حتی شبکههای وابسته به اسرائیلِ کودککش، چون ایراناینترنشنال، از این آبغ گلآلود ماهی بگیرند. بازداشت منِ بختبرگشتهی ایراندوست، خوراکی شد برای گزارشهای غلوشدهای که ایراندوستیام و سرسپردگیام به این خاک مقدس را زیر سؤال برد.
از همان روز، تصمیم گرفتم کانال خبری «رادیو تلگرامی لرستان» را ـ بیهیچ فشار، تهدید یا ارعابی ـ تعطیل کنم. عهد بستم دیگر دربارهی زادگاهم، که ریشهام در آن خاک است، خبری ننویسم. حتی گاهی اخبار آن دیار را هم پی نمیگرفتم، مگر آنکه احساس وظیفهای در دل شعلهور میشد؛ آنگاه که هدفم نه صرفاً خبر، که آگاهیبخشی بود.
مثلاً؛
در موسم انتخابات، که باید چراغی شد برای راه،
یا فریادی برای کمبودی که جان میستاند،
یا صدایی برای مظلومی که حقش پایمال شده است.
این روزها، چند ماه مانده به انتخابات شورای شهر، از گوشه و کنار شنیدم که برخی اعضای شورای شهر کوهدشت، صدا در گلو انداختهاند، باد در غبغب انداختهاند، واژهها را بر شاخ مداد نشاندهاند و سیلی بر صورت بیکسیِ شهر زدهاند. انگشت اتهام به این و آن گرفتهاند، بیآنکه بدانند وقتی یک انگشت به سوی دیگری نشانه میرود، سه انگشت دیگر به سمت خودشان برگشته است!
چنان بر ویرانههای کوهدشتِ بیپناه میکوبند که گویی کسی نمیداند فقط چند ماه تا انتخابات مانده. انگار حضرات ابوالخیر در این چهار سال، نه عضو شورا، که عضو انجمن خیریه بودهاند! صفرای غضب، پروای ادب را ربوده و گردنکلفتیشان را به رخ میکشند؛ گویی چون عضو شورا هستند، حق دارند چنگ بر قلب نیمهجان نخبگان شهر بزنند تا همان هم از تپش بیفتد!
این درویش یکقبا، بیش از ۱۴۶۰ روز است که از دیار طرحانِبزرگ هجرت کردهام. بیمهری برخی مسئولان، مرا به سکوت واداشت. اما چه کنم با دلی که نمیتواند بیتفاوت بماند و برادرکشی هابیل و قابیل را ببیند و دم برنیاورد؟
من، بهعنوان یک فعال رسانهای که برای شهرم زخمها خوردهام، این فریادهای وااسفا از زبان برخی اعضای شورای شهر کوهدشت علیه شهردار جوان، نخبه، دلسوز و کارآمد را چیزی جز «نخبهکشی» نمیدانم. این برادرکشیها را نه نقد دلسوزانه، که تبلیغات زودهنگام انتخاباتی میدانم.
اینجانب، شهادت میدهم که در این چهار سال و اندی، هر بار که با عشق و صلهرحم به کوهدشت بازگشتهام، تغییراتی ـ هرچند کوچک ـ دیدهام. تلاشهای بیوقفهی شهردار و تیم همراهش را با چشم خود دیدهام. آقای سجاد طرحانی، در شرایطی که کشور زیر فشار تحریمهای جانیانِ جهانی است و کفگیر بودجه به ته دیگ خورده، با تمام وجود برای شهر کوهدشت و حتا بخش مرکزی تلاش کرده است.
در چنین شرایطی، باید به او آفرین گفت، نه آنکه برخی اعضای شورا، برای کسب نام و نان، سنگ پیش پایش بیندازند و کلید تبلیغات زودهنگام را بچرخانند.
آقای شورای شهر! این قیل و قالِ چند ماه مانده به انتخابات، دردی از کوهدشت دوا نمیکند. برادرکشی هابیل و قابیل را ببین و رازدان تاریخ شو!
وَسَلَامٌ عَلَىٰ مَنْ سَمِعَ فَوَعَىٰ، وَعَلِمَ فَعَمِلَ، وَدُعِيَ إِلَى الْهُدَىٰ فَأَجَابَ.
یعنی: «درود بر کسی که شنید و دریافت، دانست و عمل کرد، و به سوی هدایت دعوت شد و پاسخ داد.»
✍🏼 غلامحسین (سینا) قلندری
@Dadgar_IR
دادگر
اون حرومزادههای بیناموسِ بیوطنی که میگفتند این جنگ ، جنگِ مردم ایران نیست در مورد این عکس نظرشون چیه؟ این کودک مردم ایران نیست؟ @Dadgar_IR
.
مسئولان محترم امنیتی، دولتی، حکومتی و همه آنانی که مسئول توزیع «خط سفید» هستید:
لحظهای درنگ کنید و با دقت به تفاوتها بنگرید. فرق ما با کسانی که امروز بیهیچ زحمت و هزینهای، «خط سفید» دریافت کردهاند، این است که ما در سختترین روزها، در میانهی طوفان تهمتها، فحاشیها و حملات بیامان، بیهیچ چشمداشتی ایستادیم و از ایران عزیزمان دفاع کردیم!!!
ما نه سهمی خواستیم، نه امتیازی گرفتیم. نه پشتپردهای داشتیم، نه رانت و رابطهای!
تنها سلاحمان ایمانمان بود و تنها انگیزهمان، باور به آرمانهایی که برایش هزینهها دادیم. ما در میدان ماندیم، نه برای پاداش و هدیه، فقط برای آنکه حقیقت تنها نماند.
حالا که آرامش حداقلی برقرار شده، آیا انصاف است «خط سفید» به کسانی داده شود که روزهای سخت، در صف مخالفان به ما و ایرانمان فحاشی میکردند؟(مثل اکانت بالا در X یا همان توییتر)
این یادآوری نه از سر گلایه، که از سر دغدغه است؛ دغدغه حفظ سرمایههای انسانی وفادار و دغدغه جلوگیری از تکرار اشتباهات گذشته.
ما ایستادهایم؛ نه به امید «خط سفید» که به رسم وفاداری و ریشهای که در این خاک داریم.
✍ (غلامحسین) سینا قلندری
@DADGAR_IR
مسئولان محترم امنیتی، دولتی، حکومتی و همه آنانی که مسئول توزیع «خط سفید» هستید:
لحظهای درنگ کنید و با دقت به تفاوتها بنگرید. فرق ما با کسانی که امروز بیهیچ زحمت و هزینهای، «خط سفید» دریافت کردهاند، این است که ما در سختترین روزها، در میانهی طوفان تهمتها، فحاشیها و حملات بیامان، بیهیچ چشمداشتی ایستادیم و از ایران عزیزمان دفاع کردیم!!!
ما نه سهمی خواستیم، نه امتیازی گرفتیم. نه پشتپردهای داشتیم، نه رانت و رابطهای!
تنها سلاحمان ایمانمان بود و تنها انگیزهمان، باور به آرمانهایی که برایش هزینهها دادیم. ما در میدان ماندیم، نه برای پاداش و هدیه، فقط برای آنکه حقیقت تنها نماند.
حالا که آرامش حداقلی برقرار شده، آیا انصاف است «خط سفید» به کسانی داده شود که روزهای سخت، در صف مخالفان به ما و ایرانمان فحاشی میکردند؟(مثل اکانت بالا در X یا همان توییتر)
این یادآوری نه از سر گلایه، که از سر دغدغه است؛ دغدغه حفظ سرمایههای انسانی وفادار و دغدغه جلوگیری از تکرار اشتباهات گذشته.
ما ایستادهایم؛ نه به امید «خط سفید» که به رسم وفاداری و ریشهای که در این خاک داریم.
✍ (غلامحسین) سینا قلندری
@DADGAR_IR
.
📸 در تاریخ، لحظاتی هست که نه با گلوله، که با لبخند، شلیک میشود./ وقتی شاهزادهی تبعیدی با قصاب بیتالمقدس عکس یادگاری میگیرد...
#رضا_پهلوی بالاخره به آرزوی دیرینهاش رسید: ایستادن کنار #نتانیاهو، آن هم با لبخندی از ته دل!
نه برای دفاع از مردم ایران، نه برای آزادی، نه برای عدالت… بلکه برای یک «عکس یادگاری» با کسی که نامش با ترور دانشمندان ایرانی، بمباران شهرهای ایران و جنازهی کودکان شیرخوار، تحریم، و خون هزاران زن و کودک بیگناه در غزه گره خورده است!!!
این تصویر، آدم را یاد آن عکس معروف #مسعود_رجوی با #صدام_حسین میاندازد؛ با این تفاوت که #رجوی از سر توهم و بیخردی به آغوش دشمن پناه برد، اما #پهلوی با آگاهی کامل، از سر کینهای عمیق نسبت به مردم ایران، دست در دست کسی گذاشت که سالهاست در صف اول دشمنی با ایران ایستاده!!!
📷 لبخندشان را قاب کنید؛ شاید روزی در موزهی «خیانت به وطن» به نمایش گذاشته شود.
✍ حاچ سینا
@DADGAR_IR
📸 در تاریخ، لحظاتی هست که نه با گلوله، که با لبخند، شلیک میشود./ وقتی شاهزادهی تبعیدی با قصاب بیتالمقدس عکس یادگاری میگیرد...
#رضا_پهلوی بالاخره به آرزوی دیرینهاش رسید: ایستادن کنار #نتانیاهو، آن هم با لبخندی از ته دل!
نه برای دفاع از مردم ایران، نه برای آزادی، نه برای عدالت… بلکه برای یک «عکس یادگاری» با کسی که نامش با ترور دانشمندان ایرانی، بمباران شهرهای ایران و جنازهی کودکان شیرخوار، تحریم، و خون هزاران زن و کودک بیگناه در غزه گره خورده است!!!
این تصویر، آدم را یاد آن عکس معروف #مسعود_رجوی با #صدام_حسین میاندازد؛ با این تفاوت که #رجوی از سر توهم و بیخردی به آغوش دشمن پناه برد، اما #پهلوی با آگاهی کامل، از سر کینهای عمیق نسبت به مردم ایران، دست در دست کسی گذاشت که سالهاست در صف اول دشمنی با ایران ایستاده!!!
📷 لبخندشان را قاب کنید؛ شاید روزی در موزهی «خیانت به وطن» به نمایش گذاشته شود.
✍ حاچ سینا
@DADGAR_IR
.
.
این شهر خون داد، نمایندهاش صدا نداد
آقای امامیراد،
کوهدشت را میشناسید؟
نه آن کوهدشتی که روی کاغذهاست؛
کوهدشتی که شبها با شکم گرسنه میخوابد،
کوهدشتی که صبحها با تحقیر بیدار میشود،
کوهدشتی که جوانش یا مهاجر است، یا زندانی، یا پای چوبهی دار،
یا روی آسفالت خیابان افتاده "با سنگی که هنوز معلوم نیست از کدام طرف آمده بود"
کوهدشت شهری است که خون داده، اما نان نگرفته.
شهری که شهید داده، اما سهمی از عدالت نداشته.
شهری که صبور بوده، اما لگدمال شده.
چهار دوره نمایندهاش بودید.
چهار دوره!
یعنی چهار بار فرصت،
چهار بار اعتماد،
چهار بار امید…
و شما همه را کشتید.
در طول شانزده سال
بگویید؛
کدام کارخانه را برای این شهر آوردید؟
کدام شغل را ساختید؟
کدام جوان را از طناب دار نجات دادید؟
کدام مادر را از داغ فرزند خلاص کردید؟
کدام بودجه را با فریاد از حلقوم دولت بیرون کشیدید؟
هیچ.
هیچ.
هیچ.
کارنامهتان سفید نیست؛
سیاه است…
سیاه به رنگ شبهای بیچراغ کوهدشت.
چند روز پیش مردم به خیابان آمدند؛
نه چون اغتشاشگر بودند،
نه چون دستمایه موساد و عملهی سلطنتطلبان
بلکه چون دیگر «نماینده» نداشتند.
چون وقتی صدای مردم در مجلس خفه میشود،
فریاد راهش را در خیابان پیدا میکند.
و آنجا امیرحسام خدایاری را کشتند.
جوانی که میتوانست نانآور خانوادهای باشد،
پدر باشد،
زندگی باشد…
اما جنازه شد.
خونش ریخت،
مادرش شکست،
پدرش پیر شد،
کوهدشت یک تکه دیگر از قلبش را از دست داد.
و شما؟
حتی یک جمله.
حتی یک اعتراض.
حتی یک بغض در تریبون مجلس.
هیچ نگفتید.
هیچ نخواستید.
هیچ نشدید.
در حالی که نمایندگانی دیگر، با شجاعت، با خطر، با هزینه،
صدای مردمشان شدند،
شما کجا بودید؟
در سکوت.
در پنهانکاری.
در آسایش.
شاید هم در ماهعسل!
کاش شما هم زن بودید آقای امامیراد
کاش کوهدشت هم سارا فلاحی داشت
کاش....
هر جوانی که در کوهدشت اعدام میشود، اتهام مستقیم به شماهاست.
هر خانوادهای که از فقر متلاشی میشود، شکست شماهاست.
هر مهاجرت، هر اعتیاد، هر قبر تازه، کارنامهی نمایندگی شماهاست.
آقای امامیراد،
نمایندهای که نتواند فریاد بزند،
نماینده نیست؛
زینت صندلی است.
اگر جرأت ندارید با تبعیض بجنگید،
اگر توان گرفتن حق مردم را ندارید،
اگر فقط بلد هستید ساکت بمانید و منفعتتان را حفظ کنید،
چرا هنوز آن بالا نشستهاید؟
صندلی سبز بهارستان چه دارد که خون مردمتان ندارد؟
کوهدشت امروز زخمی نیست؛
ذبح شده است.
ذبحشده با فقر،
با بیکاری،
با دار،
با گلوله و سنگپرانیها،
و با سکوت نمایندهاش.
این زخمها اتفاقی نیستند.
اینها نتیجه مستقیم بیعملی شماست.
نتیجه مستقیم ترس شماست.
نتیجه مستقیم خیانت شما به اعتماد مردم است.
اگر یک ذره شرافت سیاسی مانده،
اگر هنوز چیزی به نام وجدان وجود دارد،
اگر هنوز نام «نماینده مردم» برایتان شرمآور نشده،
استعفا دهید.
ما مردم قول میدهیم
گلریزان کنیم،
دوباره به حجله بروید،
اما این بار سرنوشت یک شهر را با خودتان به حجله نبرید.
آقای امامیراد،
سکوت شما دارد مردم را به فریاد میکشاند.
و تاریخ با نمایندگانی که فقط نظارهگر رنج مردم بودند
مهربان نخواهد بود.
در پایان از دادستان محترم شهرستان کوهدشت خواهش میکنم با نگاه رفعت اسلامی به بازداشت شدگان نگاه کند ، چون مطمئن هستم در اطرافيان خودشان هم نگاه کنند متوجه خواهند شد فقر و ناامیدی با خوانوادهها چه میکند!
✍ سینا قلندری
@Dadgar_ir
.
این شهر خون داد، نمایندهاش صدا نداد
آقای امامیراد،
کوهدشت را میشناسید؟
نه آن کوهدشتی که روی کاغذهاست؛
کوهدشتی که شبها با شکم گرسنه میخوابد،
کوهدشتی که صبحها با تحقیر بیدار میشود،
کوهدشتی که جوانش یا مهاجر است، یا زندانی، یا پای چوبهی دار،
یا روی آسفالت خیابان افتاده "با سنگی که هنوز معلوم نیست از کدام طرف آمده بود"
کوهدشت شهری است که خون داده، اما نان نگرفته.
شهری که شهید داده، اما سهمی از عدالت نداشته.
شهری که صبور بوده، اما لگدمال شده.
چهار دوره نمایندهاش بودید.
چهار دوره!
یعنی چهار بار فرصت،
چهار بار اعتماد،
چهار بار امید…
و شما همه را کشتید.
در طول شانزده سال
بگویید؛
کدام کارخانه را برای این شهر آوردید؟
کدام شغل را ساختید؟
کدام جوان را از طناب دار نجات دادید؟
کدام مادر را از داغ فرزند خلاص کردید؟
کدام بودجه را با فریاد از حلقوم دولت بیرون کشیدید؟
هیچ.
هیچ.
هیچ.
کارنامهتان سفید نیست؛
سیاه است…
سیاه به رنگ شبهای بیچراغ کوهدشت.
چند روز پیش مردم به خیابان آمدند؛
نه چون اغتشاشگر بودند،
نه چون دستمایه موساد و عملهی سلطنتطلبان
بلکه چون دیگر «نماینده» نداشتند.
چون وقتی صدای مردم در مجلس خفه میشود،
فریاد راهش را در خیابان پیدا میکند.
و آنجا امیرحسام خدایاری را کشتند.
جوانی که میتوانست نانآور خانوادهای باشد،
پدر باشد،
زندگی باشد…
اما جنازه شد.
خونش ریخت،
مادرش شکست،
پدرش پیر شد،
کوهدشت یک تکه دیگر از قلبش را از دست داد.
و شما؟
حتی یک جمله.
حتی یک اعتراض.
حتی یک بغض در تریبون مجلس.
هیچ نگفتید.
هیچ نخواستید.
هیچ نشدید.
در حالی که نمایندگانی دیگر، با شجاعت، با خطر، با هزینه،
صدای مردمشان شدند،
شما کجا بودید؟
در سکوت.
در پنهانکاری.
در آسایش.
شاید هم در ماهعسل!
کاش شما هم زن بودید آقای امامیراد
کاش کوهدشت هم سارا فلاحی داشت
کاش....
هر جوانی که در کوهدشت اعدام میشود، اتهام مستقیم به شماهاست.
هر خانوادهای که از فقر متلاشی میشود، شکست شماهاست.
هر مهاجرت، هر اعتیاد، هر قبر تازه، کارنامهی نمایندگی شماهاست.
آقای امامیراد،
نمایندهای که نتواند فریاد بزند،
نماینده نیست؛
زینت صندلی است.
اگر جرأت ندارید با تبعیض بجنگید،
اگر توان گرفتن حق مردم را ندارید،
اگر فقط بلد هستید ساکت بمانید و منفعتتان را حفظ کنید،
چرا هنوز آن بالا نشستهاید؟
صندلی سبز بهارستان چه دارد که خون مردمتان ندارد؟
کوهدشت امروز زخمی نیست؛
ذبح شده است.
ذبحشده با فقر،
با بیکاری،
با دار،
با گلوله و سنگپرانیها،
و با سکوت نمایندهاش.
این زخمها اتفاقی نیستند.
اینها نتیجه مستقیم بیعملی شماست.
نتیجه مستقیم ترس شماست.
نتیجه مستقیم خیانت شما به اعتماد مردم است.
اگر یک ذره شرافت سیاسی مانده،
اگر هنوز چیزی به نام وجدان وجود دارد،
اگر هنوز نام «نماینده مردم» برایتان شرمآور نشده،
استعفا دهید.
ما مردم قول میدهیم
گلریزان کنیم،
دوباره به حجله بروید،
اما این بار سرنوشت یک شهر را با خودتان به حجله نبرید.
آقای امامیراد،
سکوت شما دارد مردم را به فریاد میکشاند.
و تاریخ با نمایندگانی که فقط نظارهگر رنج مردم بودند
مهربان نخواهد بود.
در پایان از دادستان محترم شهرستان کوهدشت خواهش میکنم با نگاه رفعت اسلامی به بازداشت شدگان نگاه کند ، چون مطمئن هستم در اطرافيان خودشان هم نگاه کنند متوجه خواهند شد فقر و ناامیدی با خوانوادهها چه میکند!
✍ سینا قلندری
@Dadgar_ir
.
«این خاک هنوز بوی باروت میدهد؛ روایت لرستان از پهلوی»
کمی تاریخ بخوانیم:
لشکرکشیهای خونین (۱۳۰۲ تا ۱۳۱۲ شمسی)
در چندین مرحله، ارتش رضاشاه وارد لرستان شد. اینها «عملیات انتظامی» نبودند؛ لشکرکشی نظامی تمامعیار بودند.
آنچه رخ داد:
اعدام سران ایلات (اغلب بدون محاکمهی عادلانه)
تیربارانهای جمعی
سوزاندن روستاها و سیاهچادرها
کوچ اجباری و تبعید خانوادگی
خلع سلاح خشن (حتی سلاحهای سنتی)
برخی منابع از هزاران کشته در مجموع این عملیاتها صحبت میکنند، هرچند آمار دقیق بهدلیل سانسور رسمی وجود ندارد.
@dadgar_ir
«این خاک هنوز بوی باروت میدهد؛ روایت لرستان از پهلوی»
کمی تاریخ بخوانیم:
اعدام و حذف نخبگان محلی
چند نمونه از سیاستها:
دعوت سران ایلات به «مذاکره» و سپس بازداشت یا اعدام
تبعید خانها به تهران، خراسان یا زندان قصر
قطع کامل رهبری محلی برای شکستن مقاومت اجتماعی
هدف روشن بود:
«لرستان باید بیسر شود تا رام شود»
@Dadgar_ir
.
«این خاک هنوز بوی باروت میدهد؛ روایت لرستان از پهلوی»
کمی تاریخ بخوانیم:
اسکان اجباری (یک فاجعهی اجتماعی)
رضاشاه سیاست «یکجانشینی اجباری» را اجرا کرد:
عشایر را مجبور به ترک کوچ کردند
بدون زیرساخت، بدون زمین، بدون شغل
نتیجه:
فقر گسترده
از بین رفتن اقتصاد دامداری
فروپاشی نظم اجتماعی سنتی
رشد بزهکاری و حاشیهنشینی
بسیاری از زخمهای اقتصادی امروز لرستان ریشه در همین دوره دارد.
@Dadgar_ir
.
«این خاک هنوز بوی باروت میدهد؛ روایت لرستان از پهلوی»
کمی تاریخ بخوانیم:
تحقیر هویتی و فرهنگی
در کنار خشونت فیزیکی:
زبان لری و لکی تحقیر شد
پوشش محلی ممنوع یا مسخره شد
لرها در گفتمان رسمی «یاغی، وحشی، راهزن» معرفی شدند
این خشونت نمادین کمتر دیده شده، اما اثرش عمیق و ماندگار است.
@Dadgar_ir
«این خاک هنوز بوی باروت میدهد؛ روایت لرستان از پهلوی»
کمی تاریخ بخوانیم:
روایت رسمی vs واقعیت تاریخی
روایت رسمی پهلوی:
«رضاشاه امنیت آورد»
واقعیت در لرستان:
امنیت = سکوت قبرستان
نظم = ترس دائمی
دولت = ارتش اشغالگر داخلی
بله، راه و پادگان ساخته شد
اما به بهای خون، تحقیر و فروپاشی یک جامعه
@Dadgar_ir
«این خاک هنوز بوی باروت میدهد؛ روایت لرستان از پهلوی»
کمی تاریخ بخوانیم:
پیوند با امروز
خیلی از اینها تصادفی نیست:
بیاعتمادی تاریخی به دولت
فقر مزمن
خشونت ساختاری
حذف نخبگان بومی
مهاجرت اجباری
لرستان هرگز از آن ضربهی اولیه ریکاوری نشد.
@Dadgar_ir
«این خاک هنوز بوی باروت میدهد؛ روایت لرستان از پهلوی»
کمی تاریخ بخوانیم:
لشکرکشیهای خونین (۱۳۰۲ تا ۱۳۱۲ شمسی)
در چندین مرحله، ارتش رضاشاه وارد لرستان شد. اینها «عملیات انتظامی» نبودند؛ لشکرکشی نظامی تمامعیار بودند.
آنچه رخ داد:
اعدام سران ایلات (اغلب بدون محاکمهی عادلانه)
تیربارانهای جمعی
سوزاندن روستاها و سیاهچادرها
کوچ اجباری و تبعید خانوادگی
خلع سلاح خشن (حتی سلاحهای سنتی)
برخی منابع از هزاران کشته در مجموع این عملیاتها صحبت میکنند، هرچند آمار دقیق بهدلیل سانسور رسمی وجود ندارد.
@dadgar_ir
«این خاک هنوز بوی باروت میدهد؛ روایت لرستان از پهلوی»
کمی تاریخ بخوانیم:
اعدام و حذف نخبگان محلی
چند نمونه از سیاستها:
دعوت سران ایلات به «مذاکره» و سپس بازداشت یا اعدام
تبعید خانها به تهران، خراسان یا زندان قصر
قطع کامل رهبری محلی برای شکستن مقاومت اجتماعی
هدف روشن بود:
«لرستان باید بیسر شود تا رام شود»
@Dadgar_ir
.
«این خاک هنوز بوی باروت میدهد؛ روایت لرستان از پهلوی»
کمی تاریخ بخوانیم:
اسکان اجباری (یک فاجعهی اجتماعی)
رضاشاه سیاست «یکجانشینی اجباری» را اجرا کرد:
عشایر را مجبور به ترک کوچ کردند
بدون زیرساخت، بدون زمین، بدون شغل
نتیجه:
فقر گسترده
از بین رفتن اقتصاد دامداری
فروپاشی نظم اجتماعی سنتی
رشد بزهکاری و حاشیهنشینی
بسیاری از زخمهای اقتصادی امروز لرستان ریشه در همین دوره دارد.
@Dadgar_ir
.
«این خاک هنوز بوی باروت میدهد؛ روایت لرستان از پهلوی»
کمی تاریخ بخوانیم:
تحقیر هویتی و فرهنگی
در کنار خشونت فیزیکی:
زبان لری و لکی تحقیر شد
پوشش محلی ممنوع یا مسخره شد
لرها در گفتمان رسمی «یاغی، وحشی، راهزن» معرفی شدند
این خشونت نمادین کمتر دیده شده، اما اثرش عمیق و ماندگار است.
@Dadgar_ir
«این خاک هنوز بوی باروت میدهد؛ روایت لرستان از پهلوی»
کمی تاریخ بخوانیم:
روایت رسمی vs واقعیت تاریخی
روایت رسمی پهلوی:
«رضاشاه امنیت آورد»
واقعیت در لرستان:
امنیت = سکوت قبرستان
نظم = ترس دائمی
دولت = ارتش اشغالگر داخلی
بله، راه و پادگان ساخته شد
اما به بهای خون، تحقیر و فروپاشی یک جامعه
@Dadgar_ir
«این خاک هنوز بوی باروت میدهد؛ روایت لرستان از پهلوی»
کمی تاریخ بخوانیم:
پیوند با امروز
خیلی از اینها تصادفی نیست:
بیاعتمادی تاریخی به دولت
فقر مزمن
خشونت ساختاری
حذف نخبگان بومی
مهاجرت اجباری
لرستان هرگز از آن ضربهی اولیه ریکاوری نشد.
@Dadgar_ir
.
برای همشهریهایی که تاریخ را فراموش کردهاند و در خیابانها ننگ "جاوید شاه" یا "رضا شاه روحت شاد" سر میدهند
👇👇👇
لرستان را با گُل و ساز نگرفتند؛
با گلوله گرفتند.
با دار گرفتند.
با تحقیر گرفتند.
وقتی از «دوران پهلوی» حرف میزنند، برای ما لُرها، تاریخ از روی کتابها شروع نمیشود؛
از گورهای بینام شروع میشود.
از سیاهچادرهایی که سوخت.
از پدرهایی که به «مذاکره» دعوت شدند و هرگز برنگشتند.
رضاشاه به لرستان نیامد که دولت بسازد؛
آمد که ستون فقرات یک مردم را بشکند.
آمد تا بگوید:
یا مطیع،
یا مرده.
لرستان را «یاغی» نامیدند
تا کشتنش را مشروع کنند.
گفتند «امنیت میآوریم»
و امنیتشان بوی باروت میداد.
گفتند «تمدن میآوریم»
و تمدنشان با لگد به فرهنگ، زبان و هویت ما شروع شد.
سران ایلات را یا کشتند
یا تبعید کردند
یا آنقدر تحقیر که خودشان بمیرند.
روستاها را سوزاندند،
عشایر را از کوچ انداختند،
و مردمی را که قرنها با طبیعت زندگی کرده بودند
یکشبه به فقر پرتاب کردند.
لرستان را خلع سلاح نکردند؛
بیپناه کردند.
و بعد، با وقاحت نوشتند:
«دوران امنیت و پیشرفت.»
کدام امنیت؟
امنیتِ مادری که جنازهی پسرش را تحویل گرفت؟
امنیتِ مردی که هویتش را از او گرفتند؟
امنیتِ نسلی که از همانجا عقب ماند و هرگز جبران نشد؟
اگر امروز لرستان فقیر است،
اگر جوانش مهاجر است،
اگر زخمدار است،
اگر خشمگین است،
اگر بیاعتماد است،
اینها اتفاق نیست.
اینها ارث پهلوی است.
ارثِ دولتی که بهجای گفتوگو، سرکوب را انتخاب کرد.
بهجای عدالت، حذف را.
بهجای توسعه، تحقیر را.
و امروز، وارثان همان تاج،
با کراوات و لبخند،
میخواهند تاریخ را بزک کنند.
میخواهند بگویند:
«اشتباه بود، اما نیت خیر بود.»
نه.
وقتی روستا میسوزد، نیت مهم نیست.
وقتی مردم را میکشند، نیت معنا ندارد.
وقتی یک استان را برای دههها عقب میاندازند،
نامش جنایت تاریخی است.
لرستان حافظه دارد.
زخم دارد.
اسم دارد.
این مردم
نه سلطنت میپذیرند
نه فراموش میکنند.
تاریخ را نمیشود با تاج پاک کرد.
و لرستان
شاهدی است که هنوز زنده است.
✍ سینا قلندری
@Dadgar_ir
برای همشهریهایی که تاریخ را فراموش کردهاند و در خیابانها ننگ "جاوید شاه" یا "رضا شاه روحت شاد" سر میدهند
👇👇👇
لرستان را با گُل و ساز نگرفتند؛
با گلوله گرفتند.
با دار گرفتند.
با تحقیر گرفتند.
وقتی از «دوران پهلوی» حرف میزنند، برای ما لُرها، تاریخ از روی کتابها شروع نمیشود؛
از گورهای بینام شروع میشود.
از سیاهچادرهایی که سوخت.
از پدرهایی که به «مذاکره» دعوت شدند و هرگز برنگشتند.
رضاشاه به لرستان نیامد که دولت بسازد؛
آمد که ستون فقرات یک مردم را بشکند.
آمد تا بگوید:
یا مطیع،
یا مرده.
لرستان را «یاغی» نامیدند
تا کشتنش را مشروع کنند.
گفتند «امنیت میآوریم»
و امنیتشان بوی باروت میداد.
گفتند «تمدن میآوریم»
و تمدنشان با لگد به فرهنگ، زبان و هویت ما شروع شد.
سران ایلات را یا کشتند
یا تبعید کردند
یا آنقدر تحقیر که خودشان بمیرند.
روستاها را سوزاندند،
عشایر را از کوچ انداختند،
و مردمی را که قرنها با طبیعت زندگی کرده بودند
یکشبه به فقر پرتاب کردند.
لرستان را خلع سلاح نکردند؛
بیپناه کردند.
و بعد، با وقاحت نوشتند:
«دوران امنیت و پیشرفت.»
کدام امنیت؟
امنیتِ مادری که جنازهی پسرش را تحویل گرفت؟
امنیتِ مردی که هویتش را از او گرفتند؟
امنیتِ نسلی که از همانجا عقب ماند و هرگز جبران نشد؟
اگر امروز لرستان فقیر است،
اگر جوانش مهاجر است،
اگر زخمدار است،
اگر خشمگین است،
اگر بیاعتماد است،
اینها اتفاق نیست.
اینها ارث پهلوی است.
ارثِ دولتی که بهجای گفتوگو، سرکوب را انتخاب کرد.
بهجای عدالت، حذف را.
بهجای توسعه، تحقیر را.
و امروز، وارثان همان تاج،
با کراوات و لبخند،
میخواهند تاریخ را بزک کنند.
میخواهند بگویند:
«اشتباه بود، اما نیت خیر بود.»
نه.
وقتی روستا میسوزد، نیت مهم نیست.
وقتی مردم را میکشند، نیت معنا ندارد.
وقتی یک استان را برای دههها عقب میاندازند،
نامش جنایت تاریخی است.
لرستان حافظه دارد.
زخم دارد.
اسم دارد.
این مردم
نه سلطنت میپذیرند
نه فراموش میکنند.
تاریخ را نمیشود با تاج پاک کرد.
و لرستان
شاهدی است که هنوز زنده است.
✍ سینا قلندری
@Dadgar_ir
.
وزیر اقتصاد: ارز خوبی به بازار بازگشته و هفته آینده عرضه سنگین و قابل توجه ارز در بازار را خواهیم داشت و طبعا کاهش نرخ را شاهد خواهیم بود؛مدیرانی که از عرضه ارز در بازار تخطی کنند به فوریت ظرف یک روز عزل میشوند،دیروز نیز یک مدیر به همین خاطر عزل شد.
#ارز_تک_نرخی
#انقلاب_اقتصادی
@Dadgar_ir
وزیر اقتصاد: ارز خوبی به بازار بازگشته و هفته آینده عرضه سنگین و قابل توجه ارز در بازار را خواهیم داشت و طبعا کاهش نرخ را شاهد خواهیم بود؛مدیرانی که از عرضه ارز در بازار تخطی کنند به فوریت ظرف یک روز عزل میشوند،دیروز نیز یک مدیر به همین خاطر عزل شد.
#ارز_تک_نرخی
#انقلاب_اقتصادی
@Dadgar_ir
.
رئیس جمهور دکتر پزشکیان خطاب به استانداران:
🔹در مواجهه با اعتراضات ، نهایت مدارا، گفتوگو، تعامل و شنیدن مطالبات مردم در دستور کار باشد و از هرگونه رفتار خشن و قهری پرهیز شود.
@Dadgar_ir
رئیس جمهور دکتر پزشکیان خطاب به استانداران:
🔹در مواجهه با اعتراضات ، نهایت مدارا، گفتوگو، تعامل و شنیدن مطالبات مردم در دستور کار باشد و از هرگونه رفتار خشن و قهری پرهیز شود.
@Dadgar_ir
بلاخره اینترنت وصل شد
اما فراموش نکنیم که
هزاران نفر بودند
که دیگر هیچ وقت به اینترنت وصل نخواهند شد
#ایران_عزیز_تسلیت
@Dadgar_ir
اما فراموش نکنیم که
هزاران نفر بودند
که دیگر هیچ وقت به اینترنت وصل نخواهند شد
#ایران_عزیز_تسلیت
@Dadgar_ir
.
خاطرهی ۱۸ دی
از زبان سینا قلندری
نارمک ۱۸ دی
خیلیها در روزهای «زن، زندگی، آزادی» از من پرسیدند:
چرا نمیآی خیابون؟
چرا ساکتی؟
چرا کنار آزادی نمیایستی؟
و من هر بار یک جواب داشتم؛ جوابی که از دلِ فقر میآمد، نه از بیغیرتی:
گفتم آزادی برای شکم سیر شعار است.
برای ما که دغدغهمان نان است، آزادی بدون نان فقط یک کلمهی خوشصداست.
گفتم اگر روزی اعتراض، اعتراض به گرسنگی باشد، آن روز من میآیم؛
نه تماشاچی، نه همراه، بلکه جلودار.
آن روز رسید.
اعتراضِ نان شروع شد.
۱۸ دی بود.
هوا سرد نبود، اما چیزی در سینه یخ کرده بود.
از آن روزهایی که آدم میداند قرار است تصمیمی بگیرد که بعدها بارها به آن برگردد.
از خانه که زدم بیرون، بند کفشهایم را محکمتر بستم.
نه برای دویدن؛
برای ایستادن!
از دور صدای شعار میآمد؛
اول نامفهوم، بعد واضحتر.
گامهایم را محکم برداشتم تا زودتر به خیابان برسم و حقم را فریاد بزنم.
حق نان.
حق زندگی.
دمِ در ایستادم.
جلوی در توی تاریکی کوچهی بنبست ما کمی جلوتر کنار دیوار، همانجا رئیسعلی دلواری را دیدم.
کنار دیوار ایستاده بود؛
مثل کسی که سالهاست نگهبانی میدهد تا چنین روزی برسد و با من حرف بزند!
سلام کرد.
با شوق جواب سلامش را دادم و گفتم:
«تو هم آمدهای؟
آمدهای به ما بپیوندی؟»
سرش را بالا گرفت و گفت:
«آمدهام ببینم شما میدانید کجا میروید یا نه.»
نگاهش را دنبال کردم.
صداها حالا واضح بودند.
«ای ترامپ با غیرت،
برس به داد ملت…»
انگار کسی سطل یخ را روی سرم خالی کرد.
رئیسعلی آهی کشید و گفت:
«من هم یک روز فکر کردم هرکس دشمنِ دشمنِ من است، دوست من است.
اما انگلیس به من یاد داد
بیگانه، هیچوقت برای نجات نمیآید.
میآید برای بردن.»
صدای شعارها بالا رفت.
این بار تیزتر.
«جاوید شاه…
جاوید شاه…»
رئیسعلی گفت:
«میدانی گلولهای که من را زد از کجا آمد؟
از سمت انگلیسیها نبود
از پشت.
از همانهایی که گفتند با خارجی کنار بیاییم تا اوضاع درست شود.»
نشستم و دستم روی بند کفشها سفت شد.
اما هنوز دلم میخواست جلو بروم.
بلند شدم و چند قدم جلوتر رفتم
چند قدم جلوتر، صدای عصا آمد.
عصا روی زمین کشیده میشد
فکر کردم یکی از همسایههاست و میخواهد به جمع معترضان بپیوندد
اما با تعجب دیدم
مصدق بود.
خمیده،
اما نگاهش هنوز تیز.
قبل از اینکه حرف بزنم، گفت:
«این صداها را میشنوی؟
من یکبار اینها را شنیدهام.»
جمعیت حالا شعار میداد:
«حمله، حمله،
حمله کن اسرائیل…»
مصدق سرش را پایین انداخت.
گفت:
«وقتی من نفت را ملی کردم،
همین منطق بود که کودتا را ممکن کرد.
شعبان بیمخها را به خیابان آوردند
گفتند خارجی بیاید،
کشور نجات پیدا میکند.
اما خارجی فقط بلد است ببرد،
نه بسازد.»
نگاهش را به من دوخت.
گفت:
«هیچ ملتی با بمب آزاد نشده.
هیچ کشوری با حملهی بیگانه، صاحب آینده نشده.»
صدای شعارها دیگر شبیه فریاد نبود؛
شبیه خواهش بود.
خواهش از دشمن.
قدم برداشتم،
اما این بار نه به جلو،
به عمق فاجعه.
گفتم میروم هرچه باداباد!!!
آریوبرزن روبهرویم ایستاد.
چهرهاش خونی بود،
انگار تازه از میدان برگشته باشد.
خواستم بیخیالش بشم که فریاد زد، طوری که میخکوب شوم و
گفت:
«من را اسکندر نکشت.
من را آن چوپان کشت که راه را نشان داد.
آن که فکر میکرد اگر دشمن را دعوت کند،
کمتر خون میریزد.»
صدای شعارها در گوشم پیچید.
دیدم چطور تاریخ دارد خودش را تکرار میکند؛
فقط لباسها عوض شدهاند.
آریوبرزن گفت:
«پسر…
وقتی از دشمن میخواهی حمله کند،
دیگر معترض نیستی؛
راهنما هستی.»
اینجا دیگر نتوانستم جلو بروم.
دیدم این خیابان،
خیابانِ مطالبهی نان نیست.
خیابانِ نشاندادن آدرس است.
آدرس خانهها،
آدرس خاک.
من با فقر میجنگم،
نه با وطن.
من با بیعدالتی دشمنم،
نه با ایران.
آرام گفتم:
«من مخالف این راهام.»
و برگشتم.
در راه برگشت، شعارها هنوز میآمدند،
اما دیگر نمیلرزیدم.
فهمیده بودم
هر فریادی، حق نیست.
هر خیابانی، مسیر نجات نیست.
۱۸ دی تمام شد،
اما برای من چیزی روشن شد:
راه کسانی که دستشان را به سمت ترامپ و اسرائیل دراز کردند،
راه آزادی نبود؛
راه ویرانی بود.
وطن را نمیشود با حمله نجات داد.
و هیچ ملتی با خیانت، سیر نشده.
هفتاد پشت ما از نسل غم بودند
ارث پدر ما را، اندوهِ مادرزاد
از خاک ما در باد، بوی تو میآید
تنها تو میمانی، ما میرویم از یاد
✍ سینا قلندری
@Dadgar_ir
خاطرهی ۱۸ دی
از زبان سینا قلندری
نارمک ۱۸ دی
خیلیها در روزهای «زن، زندگی، آزادی» از من پرسیدند:
چرا نمیآی خیابون؟
چرا ساکتی؟
چرا کنار آزادی نمیایستی؟
و من هر بار یک جواب داشتم؛ جوابی که از دلِ فقر میآمد، نه از بیغیرتی:
گفتم آزادی برای شکم سیر شعار است.
برای ما که دغدغهمان نان است، آزادی بدون نان فقط یک کلمهی خوشصداست.
گفتم اگر روزی اعتراض، اعتراض به گرسنگی باشد، آن روز من میآیم؛
نه تماشاچی، نه همراه، بلکه جلودار.
آن روز رسید.
اعتراضِ نان شروع شد.
۱۸ دی بود.
هوا سرد نبود، اما چیزی در سینه یخ کرده بود.
از آن روزهایی که آدم میداند قرار است تصمیمی بگیرد که بعدها بارها به آن برگردد.
از خانه که زدم بیرون، بند کفشهایم را محکمتر بستم.
نه برای دویدن؛
برای ایستادن!
از دور صدای شعار میآمد؛
اول نامفهوم، بعد واضحتر.
گامهایم را محکم برداشتم تا زودتر به خیابان برسم و حقم را فریاد بزنم.
حق نان.
حق زندگی.
دمِ در ایستادم.
جلوی در توی تاریکی کوچهی بنبست ما کمی جلوتر کنار دیوار، همانجا رئیسعلی دلواری را دیدم.
کنار دیوار ایستاده بود؛
مثل کسی که سالهاست نگهبانی میدهد تا چنین روزی برسد و با من حرف بزند!
سلام کرد.
با شوق جواب سلامش را دادم و گفتم:
«تو هم آمدهای؟
آمدهای به ما بپیوندی؟»
سرش را بالا گرفت و گفت:
«آمدهام ببینم شما میدانید کجا میروید یا نه.»
نگاهش را دنبال کردم.
صداها حالا واضح بودند.
«ای ترامپ با غیرت،
برس به داد ملت…»
انگار کسی سطل یخ را روی سرم خالی کرد.
رئیسعلی آهی کشید و گفت:
«من هم یک روز فکر کردم هرکس دشمنِ دشمنِ من است، دوست من است.
اما انگلیس به من یاد داد
بیگانه، هیچوقت برای نجات نمیآید.
میآید برای بردن.»
صدای شعارها بالا رفت.
این بار تیزتر.
«جاوید شاه…
جاوید شاه…»
رئیسعلی گفت:
«میدانی گلولهای که من را زد از کجا آمد؟
از سمت انگلیسیها نبود
از پشت.
از همانهایی که گفتند با خارجی کنار بیاییم تا اوضاع درست شود.»
نشستم و دستم روی بند کفشها سفت شد.
اما هنوز دلم میخواست جلو بروم.
بلند شدم و چند قدم جلوتر رفتم
چند قدم جلوتر، صدای عصا آمد.
عصا روی زمین کشیده میشد
فکر کردم یکی از همسایههاست و میخواهد به جمع معترضان بپیوندد
اما با تعجب دیدم
مصدق بود.
خمیده،
اما نگاهش هنوز تیز.
قبل از اینکه حرف بزنم، گفت:
«این صداها را میشنوی؟
من یکبار اینها را شنیدهام.»
جمعیت حالا شعار میداد:
«حمله، حمله،
حمله کن اسرائیل…»
مصدق سرش را پایین انداخت.
گفت:
«وقتی من نفت را ملی کردم،
همین منطق بود که کودتا را ممکن کرد.
شعبان بیمخها را به خیابان آوردند
گفتند خارجی بیاید،
کشور نجات پیدا میکند.
اما خارجی فقط بلد است ببرد،
نه بسازد.»
نگاهش را به من دوخت.
گفت:
«هیچ ملتی با بمب آزاد نشده.
هیچ کشوری با حملهی بیگانه، صاحب آینده نشده.»
صدای شعارها دیگر شبیه فریاد نبود؛
شبیه خواهش بود.
خواهش از دشمن.
قدم برداشتم،
اما این بار نه به جلو،
به عمق فاجعه.
گفتم میروم هرچه باداباد!!!
آریوبرزن روبهرویم ایستاد.
چهرهاش خونی بود،
انگار تازه از میدان برگشته باشد.
خواستم بیخیالش بشم که فریاد زد، طوری که میخکوب شوم و
گفت:
«من را اسکندر نکشت.
من را آن چوپان کشت که راه را نشان داد.
آن که فکر میکرد اگر دشمن را دعوت کند،
کمتر خون میریزد.»
صدای شعارها در گوشم پیچید.
دیدم چطور تاریخ دارد خودش را تکرار میکند؛
فقط لباسها عوض شدهاند.
آریوبرزن گفت:
«پسر…
وقتی از دشمن میخواهی حمله کند،
دیگر معترض نیستی؛
راهنما هستی.»
اینجا دیگر نتوانستم جلو بروم.
دیدم این خیابان،
خیابانِ مطالبهی نان نیست.
خیابانِ نشاندادن آدرس است.
آدرس خانهها،
آدرس خاک.
من با فقر میجنگم،
نه با وطن.
من با بیعدالتی دشمنم،
نه با ایران.
آرام گفتم:
«من مخالف این راهام.»
و برگشتم.
در راه برگشت، شعارها هنوز میآمدند،
اما دیگر نمیلرزیدم.
فهمیده بودم
هر فریادی، حق نیست.
هر خیابانی، مسیر نجات نیست.
۱۸ دی تمام شد،
اما برای من چیزی روشن شد:
راه کسانی که دستشان را به سمت ترامپ و اسرائیل دراز کردند،
راه آزادی نبود؛
راه ویرانی بود.
وطن را نمیشود با حمله نجات داد.
و هیچ ملتی با خیانت، سیر نشده.
هفتاد پشت ما از نسل غم بودند
ارث پدر ما را، اندوهِ مادرزاد
از خاک ما در باد، بوی تو میآید
تنها تو میمانی، ما میرویم از یاد
✍ سینا قلندری
@Dadgar_ir
.
آقای #کامران_غضنفری افاضات فرموده اند #دولت ترسو هست دنبال #مذاکره میگردد #ناوهای_آمریکا را با #موشک بزنید تا همه چی تمام شود برود پی کارش
پا نوشت:
ما با چنین آدمهایی طرف هستیم
@Dadgar_ir
آقای #کامران_غضنفری افاضات فرموده اند #دولت ترسو هست دنبال #مذاکره میگردد #ناوهای_آمریکا را با #موشک بزنید تا همه چی تمام شود برود پی کارش
پا نوشت:
ما با چنین آدمهایی طرف هستیم
@Dadgar_ir
.
همه میدانند.
واقعاً همه میدانند.
همه میدانند اینترنشنال دروغ میگوید.
همه میدانند آمار کشتهشدهها را بزرگنمایی میکند تا خشم بفروشد.
همه میدانند داستان «پول گرفتن برای تحویل جنازهها» دروغ بود.
همه میدانند حقیقت چیز دیگریست.
اما مشکل اینجاست:
مردم، از سر عشق به دشمن، این دروغها را باور نکردند؛
از سر لجبازی باور کردند.
لجبازی با شما.
و اینجاست که حرف اصلی شروع میشود.
آقای جمهوری اسلامی،
این متن حمله نیست؛
نصیحت است، از دل نگرانی.
شما هنوز هم میتوانید دل مردم ناراضی را به دست بیاورید.
با کارهای عجیب و سخت نه؛
با کارهای ساده و ممکن.
با مبارزهی واقعی با فساد؛
فسادی که مردم هر روز لمسش میکنند،
نه آنی که فقط در اخبار گفته میشود.
با مذاکره؛
مذاکره یعنی نجات سفرهی مردم،
یعنی امید دادن به جوانی که دارد چمدان میبندد،
یعنی عقل، نه عقبنشینی.
آقای جمهوری اسلامی،
دست از لجاجت بردار.
مردم دشمن تو نیستند.
اکثریت این کشور نه براندازند،
نه عاشق رسانههای خارجی،
نه تشنهی جنگ.
آنها فقط میخواهند شنیده شوند.
میخواهند ببینند هنوز کسی آن بالا
دلش برای این خاک میتپد.
با بستن چشم روی نارضایتی،
حقیقت عوض نمیشود.
با ساکتکردن صداها،
اعتماد برنمیگردد.
برگرد به مردم، آقای جمهوری اسلامی.
هنوز هم میشود.
هنوز هم دیر نشده.
اما لجبازی،
این کشور را به هیچجا نمیبرد.
تاریخ منتظر کسی نمیماند.
و مردم،
اگر دیده نشوند،
کمکم دل میبُرند…
@Dadgar_ir
همه میدانند.
واقعاً همه میدانند.
همه میدانند اینترنشنال دروغ میگوید.
همه میدانند آمار کشتهشدهها را بزرگنمایی میکند تا خشم بفروشد.
همه میدانند داستان «پول گرفتن برای تحویل جنازهها» دروغ بود.
همه میدانند حقیقت چیز دیگریست.
اما مشکل اینجاست:
مردم، از سر عشق به دشمن، این دروغها را باور نکردند؛
از سر لجبازی باور کردند.
لجبازی با شما.
و اینجاست که حرف اصلی شروع میشود.
آقای جمهوری اسلامی،
این متن حمله نیست؛
نصیحت است، از دل نگرانی.
شما هنوز هم میتوانید دل مردم ناراضی را به دست بیاورید.
با کارهای عجیب و سخت نه؛
با کارهای ساده و ممکن.
با مبارزهی واقعی با فساد؛
فسادی که مردم هر روز لمسش میکنند،
نه آنی که فقط در اخبار گفته میشود.
با مذاکره؛
مذاکره یعنی نجات سفرهی مردم،
یعنی امید دادن به جوانی که دارد چمدان میبندد،
یعنی عقل، نه عقبنشینی.
آقای جمهوری اسلامی،
دست از لجاجت بردار.
مردم دشمن تو نیستند.
اکثریت این کشور نه براندازند،
نه عاشق رسانههای خارجی،
نه تشنهی جنگ.
آنها فقط میخواهند شنیده شوند.
میخواهند ببینند هنوز کسی آن بالا
دلش برای این خاک میتپد.
با بستن چشم روی نارضایتی،
حقیقت عوض نمیشود.
با ساکتکردن صداها،
اعتماد برنمیگردد.
برگرد به مردم، آقای جمهوری اسلامی.
هنوز هم میشود.
هنوز هم دیر نشده.
اما لجبازی،
این کشور را به هیچجا نمیبرد.
تاریخ منتظر کسی نمیماند.
و مردم،
اگر دیده نشوند،
کمکم دل میبُرند…
@Dadgar_ir
چراغ زردِ کمجانی از سقف آویزان بود؛
نه آنقدر روشن که دل را گرم کند، نه آنقدر خاموش که شب تمام شود.
دیوارها نفس میکشیدند؛ سرد، نمناک، و پر از صدای سالهایی که قبل از من گریه کرده بودند.
پس از انقلاب بود.
زندان بود.
و من، هوشنگ ابتهاج، در سلولی که اگر دستهایم را باز میکردم، به دو دیوار همزمان سلام میدادم.
همسلولیام جوانی کُرد بود.
چشمهایی داشت شبیه کوه بعد از باران؛
آرام، نجیب، و پر از زخمی که حرف نمیزد.
اسمش را نمیپرسم. بعضی آدمها اسم نمیخواهند،
خودشان «نام» هستند.
روزها با صدای کلید میآمدند و با صدای قفل میرفتند.
شبها…
شبها اما کش میآمدند؛
آنقدر که آدم فکر میکرد زمان هم بازداشت شده.
یک روز، یا شاید شبی که دیگر فرقش را نمیفهمیدم،
ناگهان از بلندگوی راهرو صدایی آمد.
نه صدای پاسبان.
نه فریاد.
نه دستور.
صدا…
آشنا بود.
خیلی آشنا.
«ای ایران…
ای مرز پرگهر…»
زمان ایستاد.
دیوارها عقب رفتند.
زندان برای یک لحظه، فقط یک لحظه، ایران شد.
گلویی در سینهام شکست.
اشک، بیاجازه، بیشرم، سرازیر شد.
نه آرام؛
هقهق، مثل کودکی که مادرش را در شلوغی گم کرده باشد.
جوان کُرد نگاهم کرد.
متعجب، مهربان، نگران.
گفت:
«آقا… چرا گریه میکنی؟»
خواستم چیزی نگویم.
اما بعضی حقیقتها راهِ برگشت ندارند.
گفتم:
«شاعر این ترانه… منم.»
سکوت افتاد.
نه سکوتِ زندان؛
سکوتِ کوه.
نگاهم کرد.
طوری که انگار دوباره مرا میبیند.
گفت، آرام، با صدایی که هنوز در گوشم زنده است:
«پس چرا… اینجوری؟»
و من چه بگویم؟
چطور بگویم که آدم میتواند وطنش را بنویسد
و بعد…
در سلولی تنگ،
با دیوارهایی بیپرچم،
و آسمانی که از پشت میلهها دیده نمیشود،
همان وطن را فقط بشنود؟
چطور بگویم که درد،
وقتی صدای مردم میشود،
زیباترین ترانه هم میتواند آدم را بشکند؟
ترانه میخواند:
«دور از تو اندیشه بدان…»
و من،
دور از ایران نبودم؛
ایران دور از من بود.
اشک میآمد
نه برای خودم،
نه برای زندان،
بلکه برای لحظهای که فهمیدم
کلمههایم آزادند
اما خودم نه.
آن جوان کُرد چیزی نگفت.
فقط نشست کنارم.
شانهاش را داد به شانهام.
و ما،
دو زندانی،
زیر صدای «ای ایران»،
برای چند دقیقه آزاد شدیم.
و اگر آن لحظه کسی از پشت دیوارها گوش میداد،
میفهمید
هیچ زندانی
نمیتواند
ملتی را
که آواز میخواند
حبس کند.
#کمی_تارخ_بخوانیم
این متن را جناب هوشنگ ابتهاج نوشته است. من فقط لحظاتی خودم را جای او گذاشتم و این خاطره را چنان که در ذهنم و از دل ابتهاج گذشت، برای شما مخاطبان عزیز بازنویسی کردم.
✍ با احترام به سایه، خاطرهی بالا نوشتهی سینا قلندری؛ با اقتباس از خاطرهای کوتاه از جناب سایه (هوشنگ ابتهاج)
@dadgar_ir
نه آنقدر روشن که دل را گرم کند، نه آنقدر خاموش که شب تمام شود.
دیوارها نفس میکشیدند؛ سرد، نمناک، و پر از صدای سالهایی که قبل از من گریه کرده بودند.
پس از انقلاب بود.
زندان بود.
و من، هوشنگ ابتهاج، در سلولی که اگر دستهایم را باز میکردم، به دو دیوار همزمان سلام میدادم.
همسلولیام جوانی کُرد بود.
چشمهایی داشت شبیه کوه بعد از باران؛
آرام، نجیب، و پر از زخمی که حرف نمیزد.
اسمش را نمیپرسم. بعضی آدمها اسم نمیخواهند،
خودشان «نام» هستند.
روزها با صدای کلید میآمدند و با صدای قفل میرفتند.
شبها…
شبها اما کش میآمدند؛
آنقدر که آدم فکر میکرد زمان هم بازداشت شده.
یک روز، یا شاید شبی که دیگر فرقش را نمیفهمیدم،
ناگهان از بلندگوی راهرو صدایی آمد.
نه صدای پاسبان.
نه فریاد.
نه دستور.
صدا…
آشنا بود.
خیلی آشنا.
«ای ایران…
ای مرز پرگهر…»
زمان ایستاد.
دیوارها عقب رفتند.
زندان برای یک لحظه، فقط یک لحظه، ایران شد.
گلویی در سینهام شکست.
اشک، بیاجازه، بیشرم، سرازیر شد.
نه آرام؛
هقهق، مثل کودکی که مادرش را در شلوغی گم کرده باشد.
جوان کُرد نگاهم کرد.
متعجب، مهربان، نگران.
گفت:
«آقا… چرا گریه میکنی؟»
خواستم چیزی نگویم.
اما بعضی حقیقتها راهِ برگشت ندارند.
گفتم:
«شاعر این ترانه… منم.»
سکوت افتاد.
نه سکوتِ زندان؛
سکوتِ کوه.
نگاهم کرد.
طوری که انگار دوباره مرا میبیند.
گفت، آرام، با صدایی که هنوز در گوشم زنده است:
«پس چرا… اینجوری؟»
و من چه بگویم؟
چطور بگویم که آدم میتواند وطنش را بنویسد
و بعد…
در سلولی تنگ،
با دیوارهایی بیپرچم،
و آسمانی که از پشت میلهها دیده نمیشود،
همان وطن را فقط بشنود؟
چطور بگویم که درد،
وقتی صدای مردم میشود،
زیباترین ترانه هم میتواند آدم را بشکند؟
ترانه میخواند:
«دور از تو اندیشه بدان…»
و من،
دور از ایران نبودم؛
ایران دور از من بود.
اشک میآمد
نه برای خودم،
نه برای زندان،
بلکه برای لحظهای که فهمیدم
کلمههایم آزادند
اما خودم نه.
آن جوان کُرد چیزی نگفت.
فقط نشست کنارم.
شانهاش را داد به شانهام.
و ما،
دو زندانی،
زیر صدای «ای ایران»،
برای چند دقیقه آزاد شدیم.
و اگر آن لحظه کسی از پشت دیوارها گوش میداد،
میفهمید
هیچ زندانی
نمیتواند
ملتی را
که آواز میخواند
حبس کند.
#کمی_تارخ_بخوانیم
این متن را جناب هوشنگ ابتهاج نوشته است. من فقط لحظاتی خودم را جای او گذاشتم و این خاطره را چنان که در ذهنم و از دل ابتهاج گذشت، برای شما مخاطبان عزیز بازنویسی کردم.
✍ با احترام به سایه، خاطرهی بالا نوشتهی سینا قلندری؛ با اقتباس از خاطرهای کوتاه از جناب سایه (هوشنگ ابتهاج)
@dadgar_ir
دادگر
چراغ زردِ کمجانی از سقف آویزان بود؛ نه آنقدر روشن که دل را گرم کند، نه آنقدر خاموش که شب تمام شود. دیوارها نفس میکشیدند؛ سرد، نمناک، و پر از صدای سالهایی که قبل از من گریه کرده بودند. پس از انقلاب بود. زندان بود. و من، هوشنگ ابتهاج، در سلولی که اگر دستهایم…
.
زادروز هوشنگ ابتهاج؛ سایهای که در شعر ایران جاودان شد
💕 امروز سالروز تولد شاعری است که کلمات را جان میبخشید و سایهاش بر سر شعر معاصر ایران گسترده بود.
هوشنگ ابتهاج، متولد ۶ اسفند ۱۳۰۶ در رشت، شاعری که غزل را دوباره زنده کرد و پلی مستحکم میان سنت و نوگرایی ساخت.
او با تخلّص «سایه» نوشت؛
سایهای آرام، اما ژرف…
شاعری که عشق و امید، اندوه و میهن، انسانیت و حقیقت را در سادهترین واژهها سرود، و هر کلمهاش، صدایی از تعهد و لطافت داشت.
از «نخستین نغمهها» تا «سیاهمشق» و غزلهای ماندگارش، هر مصرع او، پلی بود میان دل و جان مخاطب.
سالها در رادیو ایران کوشید تا موسیقی اصیل ایرانی زنده بماند و شعر و آواز را به هم پیوند دهد؛ پیوندی که هنوز در خاطره نسلها جاری است.
سایه در ۱۹ مرداد ۱۴۰۱ چشم از جهان فروبست، اما شعرش نمیمیرد؛
چرا که وقتی واژههای او در دل مردم خانه دارد، شاعر همیشه زنده است.
زادروزش گرامی 🌹
و نام «سایه» همیشه در شعر ایران جاودان خواهد ماند.
✍ غلامحسین قلندری
#تاریخ_بخوانیم
@DADGAR_IR
زادروز هوشنگ ابتهاج؛ سایهای که در شعر ایران جاودان شد
💕 امروز سالروز تولد شاعری است که کلمات را جان میبخشید و سایهاش بر سر شعر معاصر ایران گسترده بود.
هوشنگ ابتهاج، متولد ۶ اسفند ۱۳۰۶ در رشت، شاعری که غزل را دوباره زنده کرد و پلی مستحکم میان سنت و نوگرایی ساخت.
او با تخلّص «سایه» نوشت؛
سایهای آرام، اما ژرف…
شاعری که عشق و امید، اندوه و میهن، انسانیت و حقیقت را در سادهترین واژهها سرود، و هر کلمهاش، صدایی از تعهد و لطافت داشت.
از «نخستین نغمهها» تا «سیاهمشق» و غزلهای ماندگارش، هر مصرع او، پلی بود میان دل و جان مخاطب.
سالها در رادیو ایران کوشید تا موسیقی اصیل ایرانی زنده بماند و شعر و آواز را به هم پیوند دهد؛ پیوندی که هنوز در خاطره نسلها جاری است.
سایه در ۱۹ مرداد ۱۴۰۱ چشم از جهان فروبست، اما شعرش نمیمیرد؛
چرا که وقتی واژههای او در دل مردم خانه دارد، شاعر همیشه زنده است.
زادروزش گرامی 🌹
و نام «سایه» همیشه در شعر ایران جاودان خواهد ماند.
✍ غلامحسین قلندری
#تاریخ_بخوانیم
@DADGAR_IR
.
دوستان و همراهان اصلاحطلب؛
خطابم به آن دسته از عزیزانی است که از رد صلاحیت همفکران خود ابراز رضایت میکنند.
بیایید لحظهای درنگ کنیم. رخدادهای دیماه و تلخیِ کشته شدن معترضان، نه محصول حضور در صندوق رأی بود و نه نتیجهی رقابتهای درونجریانی؛ آن حوادث ریشه در بحرانهای عمیقتری داشت که با حذف چند نام از فهرستها حل نمیشود.
اگر امروز از کنار گذاشته شدن دوستانمان خرسند باشیم، فردا چه تضمینی هست که نوبت به خود ما نرسد؟!
رد صلاحیتِ یک اصلاحطلب، نه پیروزی یک جریان است و نه شکست جریان دیگر؛ بلکه تضعیف سرمایه اجتماعی همه ماست.
چه آنکه با یک درصد رأی به شورای شهر برود و چه آنکه با صد درصد، در نهایت سازوکار انتخاب شهردار و مدیریت شهری تغییر ماهوی نخواهد کرد؛ و مشکلات پیچیده شهر، با حذف چهرهها یا دلخوشیهای مقطعی، درمان نمیشود.
اصلاحطلبی اگر معنایی دارد، در وفاداری به اصول، همبستگی درونی و دفاع از حق مشارکت همگانی است؛ نه در شادمانی از حذف یاران.
✍ #سین_سین
@DADGAR_IR
دوستان و همراهان اصلاحطلب؛
خطابم به آن دسته از عزیزانی است که از رد صلاحیت همفکران خود ابراز رضایت میکنند.
بیایید لحظهای درنگ کنیم. رخدادهای دیماه و تلخیِ کشته شدن معترضان، نه محصول حضور در صندوق رأی بود و نه نتیجهی رقابتهای درونجریانی؛ آن حوادث ریشه در بحرانهای عمیقتری داشت که با حذف چند نام از فهرستها حل نمیشود.
اگر امروز از کنار گذاشته شدن دوستانمان خرسند باشیم، فردا چه تضمینی هست که نوبت به خود ما نرسد؟!
رد صلاحیتِ یک اصلاحطلب، نه پیروزی یک جریان است و نه شکست جریان دیگر؛ بلکه تضعیف سرمایه اجتماعی همه ماست.
چه آنکه با یک درصد رأی به شورای شهر برود و چه آنکه با صد درصد، در نهایت سازوکار انتخاب شهردار و مدیریت شهری تغییر ماهوی نخواهد کرد؛ و مشکلات پیچیده شهر، با حذف چهرهها یا دلخوشیهای مقطعی، درمان نمیشود.
اصلاحطلبی اگر معنایی دارد، در وفاداری به اصول، همبستگی درونی و دفاع از حق مشارکت همگانی است؛ نه در شادمانی از حذف یاران.
✍ #سین_سین
@DADGAR_IR