کنج‌گاه | دانیال مرادی
192 subscribers
36 photos
2 videos
37 links
شعر می‌خونم. سایت می‌سازم. شعر می‌نویسم.
مثلن طراح و شاعر | Poet & Designer
Founder of @Cufkoclub

ارتباط:
@Moradidaniel

سایت‌ها:
Danielmoradi.ir / Cufko.ir
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔥1
بیماری آفتابگردانی

بیکارم و پُرکارم. این و آن، پیر و جوان، دوست یا دشمنان می‌گویند: «نابرده رنج گنج میسر نمی‌شود.»
دندان می‌سایم. زخم پشت لب‌م را گاز می‌گیرم. چشم می‌غرّم. کدام رنج؟ کدام گنج؟ کدام شدن {میسر}؟
ما که رنج بردیم و گنج نخوردیم و شدن نشدیم. شدیم؟ بی‌کاری پرکاری. بی‌ماری بیماری.

-این یکی رو می‌خواستم؛ خوب شکفته.
-کنف بپیچم؟
-بله.
-اوهو. جوونِ عاشق... خوش بگذره.
{هوا گرم بود و من سرمه‌یی پوشیدم و او لیمویی.}

-سلام وقت‌تون بخیر. یه شاخه آفتابگردون لطف می‌کنید.
-بفرمایید، خودتون انتخاب کنید.
-آاا، اینو می‌خوام. اسپری نزنید لطفن... روزتون بخیر.
{هوا کمی سرد بود و یادداشتی نوشتم که بچسبانم به آفتابگردان. چسب‌م چسب نبود؛ نچسبید.}

-بازه؟ بسته‌س؟ بازه؟ بسته‌س. ببخشید دیر رسیدم...
-چی شده بود؟
-۴۵ دقیقه‌س دارم پی گل‌فروشی می‌گردم. همه از شانس من بسته. والا.
{هوا گرم نبود و سرد هم نبود؛ اما باد گستاخی می‌خورد به سر و صورت‌مان.}

-عمو دستام یخیده. می‌خوام بنویسم نمی‌شه.
-بیا بویچ {بپیچ} لاش.
-مرسی.
{اما هم‌چنان نتوانستم شعرک‌م را روی کاغذ کوچک‌م جا بدهم. نه خودکار کار می‌کرد و نه انگشت‌های من. گویا تهران قطب جنوب بود.}

اما بیکارم و پُرکارم؛ چه سرد باشد و چه گرم. این و آن، سوسک‌های به خیال آویزان، وَ عشق‌های از من گریزان می‌گویند: «نابرده آفتابگردان عاشق شمرده نمی‌شود.»
دندان می‌سایم. کوچه به کوچه تهران را پی گل‌فروشی تازه‌یی می‌گردم. کدام آفتابگردان؟ کدام عاشق؟ کدام شدن {شمرده}؟
شمرده شدم.
ما آفتابگردان بردیم و عشق خوردیم و شدن شدیم. نشدیم؟

آخرین آفتابگردان را چه کسی به تو می‌دهد؟

-دانیال مرادی
#یادداشت

@Danielsnotes
7💔1
از کافکو:
درس‌گفتارهای یک شاعر کمابیش جوان ۱

مداد و کاغذهای سپیدت را کنار بگذار و شعر ببین: «نخستین گام شعرنویسی این است که شعر ننویسی.»
شعر دیدن اما، تنها کتاب‌خوانی و کتاب‌بازی نیست. پس شعر نوشتن چیست؟ و شعر دیدن یعنی چه؟

ادامه‌ی این یادداشت را می‌توانید در کانال کافکو بخوانید:
لینک خواندن اولین یادداشت شعرآموزی

#کافکو

@Cufkoclub
❤‍🔥4
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
😁1
از کافکو:
درس‌گفتارهای یک شاعر کمابیش جوان ۲

شعر نمی‌بینی؟ شعر بساز.
دومین گام شعرنویسی این است که بدانی: «همیشه نمی‌توانی شعر ببینی، اما همیشه باید شعر بسازی.»
اما شعرسازی چیست؟ و چه تفاوتی با شعرنویسی و شعر دیدن دارد؟

ادامه‌ی این یادداشت را می‌توانید در کانال کافکو بخوانید:
لینک خواندن دومین یادداشت شعرآموزی

#کافکو

@Cufkoclub
2
از مُردن‌هام این‌ها را بدانید

{دانستن:
۱. دانایی و آگاهی داشتن.
۲. گمان کردن، پنداشتن، به حساب آوردن: گر از پیوند او فخریت نبوَد / چنین دانم که هم عاری نباشد (انوری: ۸۲۰)}

{دانیدن:
۱- جعل دانیال بودن/داشتن
۲- جعل مُردن، زندگی را پوچ شمردن، شعر بودن و نبودن: گر از پیوند جعلیَت نبوَد / چنین عارم که هم دانی نباشد (جعل دانیال: ۰۰۱)}

و شما می‌توانید از دانیدن‌های این روزهام این‌ها را بدانید:

۱- همیشه می‌خیالیدم تنهایم. حالا بیشتر می‌خیالم. نور آفتاب را نمی‌بینم. به گمانم اگر ببینم موفق نمی‌شوم! یعنی نباید از اتاق بیرون بیایم و باید همه‌ی روز را کار کنم. چرا می‌خیالم تنهایم؟

۲- پولی نیست. از گفتن‌ش چه باک؟ نیازها از زمین و زمان سرازیر می‌شوند و باید زندگی کنی تا شقایق هست. اما بردگی می‌کنی تا شقایق هست. و هم‌چنین بی‌پولی تنهایی را ضربدر (۲×) می‌کند.

۳- انگیزه‌یی نیست. از گفتن‌ترش چه باک‌تر؟ یعنی اصلن انگیزه چیز بی‌مصرفی‌ست. یک روز هست و یک روز نیست. سپیده‌دمی می‌خواهی به دنیا چیره شوی و سیه‌شبی دنیا به تو چیره می‌شود.

۴- «مرد مگر گریه می‌کند؟» بلی. و کافی‌ست این را پیش من بگویی تا دندان‌هام را بسایانم به انگشت‌هات و شترق! {همه‌ی انگشت‌هات را کندم و خون سرازیر شد و جیغ زدی و شترق هم صدای خرد شدن استخوان‌هاش بود.}
مرد هم گریه می‌کند.

۵- خون را با خون می‌شورند. یعنی تا نَمیرم و نَمیری و همه در گور نشوند آزاد نمی‌شویم. من چطور می‌میرم؟
برنامه‌ی دانیدن (مُردن)م را چیده‌م: ۴- گریه می‌کنم و ۳- همیشه بی‌انگیزه و کارمندگون کار می‌کنم و ۲- پول در می‌آورم و ۱- در زمان درست از اتاق بیرون می‌زنم. خیابان می‌روم و آفتاب می‌شوم.
{آفتابگردان می‌شوم.}

در نهایت از شما می‌خواهم:
همه‌ی آنچه خواندید را دور بریزید. یا دوباره بخوانید، اما واژگون.
به گمانم بوف کور صادق هدایت انگیزه‌بخش‌ترین کتاب معاصر است. از هزار و یک کتاب آموزشی و انگیزشی و... بهتر.
تا همین چند سال پیش می‌گفتند «شنیدم اونا که می‌خونن‌ش خودکشی می‌کند»، وَ اما، در همین لحظه من می‌گویم:
این کتاب من را از دانیدن نجات می‌دهد. این کتاب پناهگاه من است.
می‌توانم هزار یادداشت درباره‌ی اینکه بوف کور چطور انگیزشی‌ست بنویسم اما در پایان این یادداشت به این پرسش بسنده کنیم و بنگریم:
«چرا راوی قصه در دو داستان تا آخرین لحظه‌ی مرگ می‌کوشد زن اثیری را پیدا کند؟»

می‌دانم و نمی‌دانم و می‌دان‌م.

-دانیال مرادی
#یادداشت

@Danielsnotes
2
این یادداشت واگیر دارد

اگر همین حالا، حالایِ حالا، ویروسی واگیردارْ دوپنجولی گریبان‌م را بگیرد و بخواهد روح‌م را بِکِشد به آسمان، بالای بالا، می‌زنم زیر گریه و می‌خواهشم:
«هزارویک قربونی می‌دم، منو نَبَر!»

«چه قربانی‌یی؟» :می‌گوید وُ می‌گویم: «همه‌چیز. هر چیزی که بخوای. چی می‌خوای؟»
{کمی می‌اندیشد. دست روی چانه‌ی ریش‌بزی‌ناک.} وَ می‌پاسخد: «شعر. شعر می‌خوام.»

چرا گفتم همه‌چیز؟
نباید می‌گفتم. یا می‌شد بگویم «همه‌چیز جز شعر». چرا باید شعر را ببخشم؟ اصلن چطور می‌‌توانم شعر را قربانی کنم و بِکُشم؟

«شعر را می‌کُشی؟» زیرِ گوش‌م می‌زمزمد...
«می‌کُشی شعر را؟» زیرِ گوش‌م...
«شعر را می‌کُشی؟» زیرِ...

نه نمی‌کُشم. همین حالا، حالای حالا، ویروس واگیردار دوپنجولیْ گریبان‌گیر، روح‌م را بِکِش به آسمان، بالای بالا، یالا!

«وایسا. شتابی نداریم. شاید دادوستدمون جور دیگه به بار نشست، هوم؟ حاضری من رو توو اینترنت پخش کنی جای شعر؟»

حاضر شدم. نیمی از چهره‌م لب‌خند و نیمی غم‌گین این را می‌نویسم که نَمُردم و شعر را نبخشیدم و حالا ویروس‌رسان‌م. {وَ این یادداشت واگیر دارد.}


دل‌م شور می‌زند. شعرواپس‌تانم...
هنوز زنده‌یید؟

-دانیال مرادی
#یادداشت

@Danielsnotes
❤‍🔥3
زندگی سه‌سه‌سه‌حرفی

{وهم. عشق. مرگ. رنج. پدر. آبی. شاد. راز. مست. آهن. خون. کمر. داس. درد. غار. تیغ. شعر. گدا. رود. سرخ. پاک. گوز. مار. وطن. طلا. مرد. باد. هول. ژاژ. سرو. دست. سنگ. ذرت. گوش. غول. برگ. میخ. شاه. گنج. سبز. کار. نرم. کِلک. جین. چشم. هار. سرد. توت. بلی‌. شیر‌. نیم‌. تار. کجا. شته. مغز. قلب‌. مغز.}

وهم وهمیده‌‌م عشق پایانی جز مرگ نداردِ رنج شکل لُپ‌لُپ می‌شود، اما بسته‌بندی طرح سرِ بریده‌ی پدر که خون جاری‌ش آبی است و شادْ لب‌خندی به لب می‌ویزویزد راز زیر گوش‌‌م: «پسرم مست شو. هر که مُرد و به گا رفت آهن باش و...» وَ مشت می‌زنم توی دماغ‌ش دماغ‌هاشان لپ‌لپ‌رونده‌ها جهیده به تن‌م خون جاری بشود و از سر و تن و سینه‌م پاک می‌شوند اما کمر گاز گرفته‌ند و ذَکَر¹ به دندان که می‌بردارم داس و می‌بُرَم ذکر را از گاز پدرِ می‌چنگم کمر را درد گازش گازهاشان و لخت‌وخونین می‌دوم به غارْ تیغ که انگشت‌هام روی تیغِ پام‌هام روی تیغْ شعر می‌خوانم «گدا اگر همه عالم بدو دهند گدا‌ست»² وَ رود شعر و سرخِ آبی خون جاریْ نمی‌توانم بندش بیاورم و بیهوش هوش... وقتی برمی‌خیزم بیدار پاک شده‌م و خون دَلَمه نشده به غار و ذکر و تخم‌ها می‌بینم زیر دندان مار دو مار جفت و وطن‌ش پاره‌ی تن‌ش را می‌کشم با سنگی³ و مادینه مار می‌لیسد جنازه‌ی شویَش را طلا ببندد مرد که باد پوستین‌ش را می‌غلتاند
ند
ند
ند
ندِ
هول می‌شوم مادینه می‌جهد به انتقام و دسته ژاژی از کنار دست‌م می‌کنم⁴ می‌پرتابانم به دهان غرّان مار و مار افزون‌بر آن ژاژگیاه خفه می‌شوند سرو می‌شوندِ سرو سقف غار می‌شـ‌ ــ ــ ــ کا ــ ــ ـفد نورْ سرانجام منِ وهم وهمیده عشق خون‌آلود آبی دست روی دستِ سنگ روی سنگِ دست روی سنگ می‌گذارم بیرون می‌زنم از غار و میانه‌ی مزرعه‌ی ذرت در آیم که وحشی‌وحشی می‌یورشم به ذرت سخت خام و از آب‌دهان‌م ذرت می‌چکد و از چشم‌هام ذرت می‌چکد و از گوش‌هام ذرت «خدایا شکرت این شکم گرسنه!» که غول بی‌شاخ‌ودمی درخت‌ها را می‌کنارزندِ جنگل را می‌خراباند برگی سوزنی میان دندان‌هاش که احتمالن او هم ذرت نوش جانیده و میان دندان‌ها ذرت میخ شده و شاه وعده‌ی شام‌ش -من- را لُختآبی لُخمآبگوشت میان مزرعه می‌بیند و تیز می‌دَوَد که گنج از کف نرود و می‌فرارمِ در گریزان پاهام دنیا سبز می‌شود و سرِ کار هستم.
«مرتیکه؟ اِشَّک؟⁵ سر کار خوابیدی؟» دست نرمی روی گونه‌م یک‌هو چک می‌زند می‌پرم از رویا می‌بینم آب‌دهان به میز سرازیر شده‌م و ذکر تیز است نرم موج‌واره‌ها به کِلک گم‌شده‌یی می‌ماند روی شلوار جین خیس‌آخیس‌م...
غلط کردم گوه خوردم قول می‌دمِ دیگر سرِ کار با بدن هیزم بازی نمی‌کنم و چَشم چَشم چَشم «قربان.» به خود نیامده از خلسه نگریخته با کارتن خرت‌وپرت‌هام وسط خیابان‌م دانم که هار گشتم و در اداره تن خیس‌‌وتیزوهیزم را سرد نکردم اما اخراج شایسته بود؟
توت می‌خورد پیرمردی آن‌سوی خیابان و بلی سرخوشانه می‌دوم پیش‌ش و من هم هی توت هی توت هی توت می‌خورم و من که زیر شاخه‌هام و او که بالای درخت ذکر چروکیده‌ش را میندازد بیرون و شیر شاش‌ش رو رویم باز می‌کندِ حالا نه تنها بوی خونآبی و ژاژگیاه و اسپرم خشکیده نمی‌دهم که هیچ شاش‌باران هم شدمِ می‌دوم می‌دوم می‌دوم نیم روزی در خیابان با همین تنِ چرک‌آلود می‌دوم و تار می‌بینمِ می‌پرسم کجایم کجا؟
وهم وهمیده‌م عشق زیر درختی شته شته می‌مکند این یادداشت‌م را این قصه‌م را این مغز را این قلب را این مغز را...

پی‌نوشت:
۱- مترداف «ک»دار، نره، آلت مردانه
۲- سطری از غزل ۴۳ سعدی
۳- افسانه‌یی محلی: «اگر مار را بکشی جفت مار برای انتقام بازمی‌گردد و بدبیاری می‌آورد.»
۴- ژاژ گیاهی‌ست خاردار و بی‌مزه، که هر چه شتر آن را می‌جود نرم نمی‌شود و از گلو پایین نمی‌رود.
۵- اِشَّک {به ترکی: خر و الاغ}

-دانیال مرادی
#یادداشت

@Danielsnotes
❤‍🔥4
رج به رج نگرش

گزارش:
برمی‌خیزم. اینستاگرام‌گردی می‌کنم. توییتر را می‌کاوم. سرم درد می‌کند. دوش می‌گیرم. دفتر شعری از میمنت میرصادقی¹ می‌خوانم. چند شعر از نیما می‌شکافم. شعرهای امروزش آن‌قدر کوتاه هستند که ۲۵ دقیقه‌ی پومودورویم تمام نمی‌شود. چند دقیقه‌ی مانده را دفتر شعر دیگری می‌خوانم. شب هول² می‌خوانم. چند پیام می‌پاسخم. ورزش می‌کنم. یادداشت می‌نویسم؛ همین یادداشت را می‌گویم. و ادامه‌ی روز و هزار کار دیگر...
در هفته‌ی گذشته دست‌کم ۱۰ پومودوروی مفید روزانه داشته‌م.

پرسش:
{پس چرا از خودم متنفرم؟}

رنجش:
نگارنده‌ی این گزارش و پرسش پس از نوشتن‌شان این‌چنین نشخوارید: «نکند چند نفر دیگر پیش خودشان بگویند این زبان‌بسته چه می‌گوید و سپس کانال را ترک کنند؟»

پیچش:
در نهایت همه دل‌نوشته می‌نگاریم. کدام کسب‌وکاری چیزی منتشر می‌کند که مخاطبان‌ش نپسندند و چند نفری هم از کانال بگریزند؟

چندش:
پس از نوشتن گزارش و پرسیدن پرسش و جوشیدن رنجش و گَزیدن پیچش: {سوسکی در سرم می‌دود.} -اَه اَه اَه چندش.

همین؟
همین.

پی‌نوشت:
۱- میمنت میرصادقی (ذوالقدر) / شاعر معاصر
۲- داستان بلندی از هرمز شهدادی، نشر کتاب زمان، ۱۳۵۷

-دانیال مرادی
#یادداشت

@Danielsnotes
4
پس از آن که در هنر ناکام ماندی

{انگیزه بساز. انگیزه بریز. انگیزه بپاش. انگیزه بمان. انگیزه بکار. انگیزه بخواه. انگیزه بجو. انگیزه بباز. انگیزه بخور. انگیزه بنوش. انگیزه بیآج¹. انگیزه بیآرا. انگیزه بیآزما. انگیزه بیآسا. انگیزه بیآغاز. انگیزه بیآفرین. انگیزه بیآموز. انگیزه بیفشان. انگیزه ببار. انگیز ببال. انگیزه بباش. انگیزه ببلع. انگیزه ببوس. انگیزه بپا. انگیزه بپز. انگیزه بپراکن. انگیزه بپرور. انگیزه بپندار. انگیزه بنگار. انگیزه بپیچ. انگیزه بتاز. انگیزه بتاس². انگیزه بتکان. انگیزه بگو. انگیزه بجوش. انگیزه بچاق. انگیزه بچاپ. انگیزه بچرخان. انگیزه بچسبان. انگیزه بخراش. انگیزه بخُسب. انگیزه بخند. انگیزه بخوان. انگیزه بده. انگیزه بدِرو. انگیزه بدزد. انگیزه بدوش. انگیزه برو. انگیزه بیا. انگیزه برقص. انگیزه بتُرش. انگیزه بزا. انگیزه بزدا. انگیزه بژول³. انگیزه بسپار. انگیزه بسُرا. انگیزه بشاش. انگیزه بشتاب. انگیزه بشور. انگیزه بشکاف. انگیزه بشمار. انگیزه بغُر. انگیزه بفرست. انگیزه بگیر. انگیزه بخر. انگیزه بفروش. انگیزه بقاپ. انگیزه بکاو. انگیزه بکاه. انگیزه بیفزا. انگیزه بگزار. انگیزه بگرد. انگیزه بمان. انگیزه بمیر. انگیزه بناز. انگیزه بنام. انگیزه بنشین. انگیزه بنواز. انگیزه بنویس. انگیزه بهَراس.}

آفرین؛ حالا از همیشه هنرمندتر شده‌یی‌. یادت نرود در گام بعدی با «نظم» چنین کنی. و در گام‌های پس از آن...

به راستی کدام مهم‌تر است:
انگیزه؟ نظم؟ آشوب؟ تنبلی؟ زندگی؟ مرگ؟

پی‌نوشت:
۱- آجیدن {سوزن زدن، بخیه زدن، فرو بردن سوزن، درفش، نیشتر و مانند آن در چیزی/فرهنگ معین.}
۲- تاسیدن {مضطرب و اندوه‌ناک بودن، غم‌ناک و دلگیر شدن/فرهنگ دهخدا.}
۳- ژولیدن {تند و مشوش گشتن، درهم شدن، درهم رفتن و پریشان گردیدن/فرهنگ دهخدا.}

-دانیال مرادی
#یادداشت

@Danielsnotes
❤‍🔥3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
5😍1
هزارباره‌ی باد در موهای آینستاین

می‌گویم هزارباره چون هزار روز است که می‌خواهم موهام را بتراشم و از پیرایشگاه می‌گریزم.
-نخیر! اول زندگی‌ت را پیرایش کن و دوم موها را.-

از خواب می‌آغازم. می‌کوشم خوب بخوابم. در زمانی به‌سامان، ۶-۷ ساعت. می‌گویم هزارباره چون هزار روز است که...
-نخیر! اول زندگی‌ت را پیرایش کن و دوم خواب را و سوم موها را.-

می‌روم سراغ ورزش. عضله‌های خشک و لاغرمردنی‌م را به سختی تکان می‌دهم. شنا رفتن روی زمین سخت است، شنای دیواری می‌روم {نخندید ورزشکاران}. می‌گویم هزارباره چون هزار روز است که...
-نخیر! اول زندگی‌ت را پیرایش کن و دوم خواب را و سوم ورزش را و چهارم موها را.-

می‌کوشم بنویسم. بخوانم. شعرشناس بشوم. تمرکز می‌گریزد و خیال‌م پرت‌آپرت ناچیزترینِ چیزها می‌شود. خودکشی می‌کنم؛ چون جایی خوانده‌م «اتلاف وقت خودکشی واقعی است.» و وقت من تلف‌ترین. می‌گویم هزارباره چون هزار روز است که...
-نخیر! اول زندگی‌ت را پیرایش کن و دوم خواب را و سوم ورزش را و چهارم تمرکز را و پنجم موها را.-

از پنجم تا هزارم بپریم.
{چه پرش و پاهای درازی داریم ما؛ ۹۹۵ خانه! هه‌هه.}

می‌گویم هزارباره چون هزار روز است که می‌خواهم موهام را بتراشم و از پیرایشگاه می‌گریزم:
هنوز باد در موهای آینستاین می‌پیچد...

از شما چه خبر؟

-دانیال مرادی
#یادداشت

@Daanmoradi
5❤‍🔥1
حشره‌باران

نه عشق، نه شادی، نه غم. ترس. می‌ترسم. از حشره‌ها و از زندگی می‌ترسم. تابستان است و اتاق حشره‌باران. نمی‌شود در بالکن باز نباشد، حتا با وجود کولر؛ نباشد گرم می‌شود و وختی {وقتی} باز است حشره حشره حشره.
می‌ترسم. ده صبح و مگس‌باران. می‌ترسم. تیغ ظهر و خرمگس‌ها. می‌ترسم. عصرگاه و خش‌خشی در لوله‌ی حمام -سوسکی لوله‌سواری می‌کند- و می‌ترسم‌ها. می‌ترسم. نیمِ نیمه‌شب -خونْ‌بس- وَ پشه‌ها. می‌‌ترسم.
می‌. می‌تر. می‌ترسم. می‌ترسم‌ها.

-بچه نُنُر!

کدام بچه؟ کدام ننر؟ مگر گفتم از حشره‌ها می‌ترسم؟ از «از حشره‌ها و از زندگی» می‌ترسم.
این دو کنار هم. از حشره‌گون بودن می‌ترسم. از حشره‌گون زیستن می‌ترسم:
روزی که نمی‌نویسم حشره‌م. روزی که نمی‌خوانم حشره‌م. روزی که طراحی نمی‌کنم حشره‌م. روزی که شعر نمی‌پژوهم حشره‌م. روزی که من من نیستم...

از جمعه و شنبه ترسیدم. حشره‌گون زیستم. می‌کوشیدم به هر نیرنگی خودم را از خواب و تن برهانم، از حَشَر. اما نشد که بشود که تنبلی‌زادم، از تَشَر. {وَ لوس‌بازی اینکه: به‌راستی چیست که ذهن رنجور بَشَر؟}

هم عشق. هم شادی. هم غم.
نه ترس. نه ترس. نه ترس.
نترس. نترس. نترس.
شب نمی‌ترسم.
روز نمی‌ترسم.
نمی‌ترسم.
با تو.

تو؟

-دانیال مرادی
#یادداشت

@Daanmoradi
2❤‍🔥2👌1
هْوْل

شب هول. بامداد هول‌. سپیده‌‌دم هول. سحر هول. پگاه هول. صبح هول. ناشتای هول. شب هول.
از شب تا بامداد می‌هول‌هولم. هولیده‌م من. ژولیده‌م من. خُلیده‌م من. می‌روم حمام که شاید هولیدگی و ژولیدگی و خُلیـ ــ ــ ــ ــ ـدگی شسته شود، برود، برود، سُر بخورد به لوله‌ها ها ها ها.
هایکو می‌سازم. می‌زنم زیر آواز:

لوله پولیکا می‌ریزم ریکا
شاید شُلیکا زانو تنگیکا
گلو تنگیکا گلو تنگیـ کا گلو
تنـ گیـ کا تنـــ گـ...

شب هَوَل‌تر. بامداد هَوَل‌تر. عشق‌های هَوَل‌تر. از بامداد تا شب می‌هَول‌هَول‌ترم. هَوَلیده‌م من. ژَوَلیده‌م من. خَلیده‌م من. می‌زنم بیرون که هَوَلیدگی و ژَوَلیدگی و خَلیـ ــ ــ ــ ــ ـدگی بریزم توی خون‌م، جون‌م، جون‌م، سُر بخورد به رگ‌ها ها ها ها.
هایکو نمی‌سازم. نمی‌زنم زیر آواز:

واگیر
گیراگیرِ
گیر هایکو؟
فراگیر، اما
هایکو چیست؟
شبح‌گیر؟
نفس‌گیر؟
قفسْ جیر؟

نمی‌دانم.
نمی‌دانم.
نمی‌دانم.
شاعر می‌نویسد. شاعر می‌نویسد. شاعر می‌نویسد.
نمی‌دانم.
نمی‌دانم.
نمی‌دانم.

گم می‌شوم در شب. گم می‌شوم در صبح. گم می‌شوم. در ظهر. گم می‌شوم در عصر. گم می‌شود در شب شب شب شب شب شب شب شب شب شب شب شب شب شب شب.

{اگر من را یافتید خودم را به نشانی خودم در بخش دیدگاه‌ها بفرستید.}

-دانیال مرادی
#یادداشت

@Daanmoradi
❤‍🔥2👍2🍓1
شعر-باد

باد می‌وزد. می‌وزد باد می‌وزد‌. آواز گنجشک و کبوتر را هوهوی باد کور می‌کند. باد می‌وزد. هوووووی. هآااااااااای. روز و شب باد می‌وزد. شب و روز باد می‌وزد. هوووووی. هآااااااااای.

-می‌دونی ما چه‌جوری شعر می‌شیم؟
-نمی‌دونم.


باد می‌وزد. می‌وزد باد می‌وزد. آهنگ گربه و سگ را هوهوی باد کور می‌کند. میومیو نمی‌شنوم. عوعو نمی‌شنوم. شب و روز نمی‌شنوم.

هیچ‌چیز را نمی‌شنوم.
عشق را نمی‌شنوم.
شعر را نمی‌شنوم.

باد می‌وزد. میانِ واژه‌م می‌وزد میان عشق و شعر میانِ گنجشک و کبوتر و گربه و سگ میانِ آوازشان.

{چرا این یادداشت را می‌نویسم؟}
نمی‌دانم و یادم نمی‌آید باد چرا و چگونه می‌وزید. علوم دبستان را هیچ یادم نمی‌آید. شعر را هیچ یادم نمی‌آید. مرگ را هیچ یادم نمی‌آید. زندگی را هیچ.

هشدار:
اگر وقتی باد می‌وزد، شبیه همین حالا و همین یادداشت، کم می‌آورید و هول داده می‌شوید تهِ دره، اگر وقتی باد می‌وزد از حرکت بازمی‌مانید، این یادداشت‌ها -یادداشت‌های دیروز و امروز و فرداهای کانال‌م- را نخوانید.
می‌دانیم که باد می‌وزد، می‌وزد باد می‌وزد، می‌دانیم که زندگی را هیچ، اما نمی‌بینی؟ با این همه رنج می‌نویسم‌. بنویس. با این همه رنج می‌خوانم. بخوان.

باد می...

-دانیال مرادی
#یادداشت

@Daanmoradi
❤‍🔥41🍓1
پیشی گرفتن و پیشی‌گرفتن

می‌گردم در تاریکی می‌گردم. در تاریکی پی زندگی می‌گردم. اما چشمی ندارد گربه. در تاریکی پی شادی می‌گردم. اما چشمی ندارد گربه. در تاریکی پی خودم می‌گردم. اما چشمی ندارد گربه. در تاریکی پی گربه‌یی می‌گردم. اما چشمی ندارد گربه. گربه، پیشی، گوربا، نا-بینا.

می‌شنوم در تاریکی می‌شنوم. در تاریکی از زندگی می‌شنوم. اما صدایی ندارد گربه. در تاریکی از شادی می‌شنوم. اما صدایی ندارد گربه. در تاریکی از خودم می‌شنوم. اما صدایی ندارد گربه. در تاریکی پی آرام‌ترینِ گربه‌‌ها می‌گردم. اما صدایی ندارد گربه می‌گردم پی گربه می‌پِی‌پِی‌گردم.

آرام‌ترینِ گربه‌ها؛ بی‌چشم و بی‌میو. {پیش‌پیش}. آرام‌ترینْ زندگی. {پیش‌پیش}. آرام‌ترینْ جست‌وجو. {پیش‌پیش}.

همه‌چیز آن‌قدر کند پیش می‌رود که گویا من لاک‌پشت‌م و دیگران خرگوش. {و بی‌گمان این یادداشت کلیشه‌ساز اینکه خرگوش خواب‌ش ببرد و لاک‌پشت برنده بشود نیست. اصلن چنین خیالی نکنید.}
من لاک‌پشت‌م و دیگران خرگوش، پیِ گربه. می‌گردیم. می‌گردیم. مسابقه است، کدام مسابقه؟

می‌لرزم.
می‌لرزم.
می‌لرزم.
از خیال «مسابقه بودن زندگی» می‌لرزم.
می‌لرزم وُ می‌لرزم وُ
می‌لرزم
که مسابقه است،
کدام مسابقه؟

می‌گردم در تاریکی می‌گردم. می‌شنوم در تاریکی می‌شنوم. صدای همهمه و شادی می‌آید. و من هنوز در تاریکی.

باختم؟

-دانیال مرادی
#یادداشت

@Daanmoradi
3❤‍🔥2💘1
خواندنآنوشتن

شعر خواندنِ نخواندن. داستان خواندنِ نخواندن. مقاله خواندنِ نخواندن. روزنامه‌وار خواندنِ نخواندن. شعر دیدن. داستان دیدن. مقاله دیدن.
روزهایی که رنجورم نمی‌خوانم. می‌بینم. می‌بینم و بیشتر می‌رنجم که نباید ببینم. باید بخوانم. یک دریا چای/قهوه کنار دست‌م باشد و از روی شعرها و داستان‌ها و... نکته بردارم. اگر نکته‌یی نباشد، اگر جمله‌یی را خط‌خطی نکنم، اگر حاشیه‌یی ننویسم، گویی نخوانده‌م. دیده‌م. دیدن بیهوده. (البته این «دیدن» همان شعربینی کافکو نیست.) بیهوده است، بی‌هوده.

سرآسیمه. سراسر سراسیمه با سراپایِ گل‌آلود می‌دوم پایاپای خواندن و نوشتنْ دمادم نفس‌م هم می‌گیرد بهشان اما پس‌آپس جا می‌مانم و دور می‌شوند از من وُ فرافر فرا می‌روند می‌پروازند دورادور دور دور دور.
لبالب خشک‌. چشماچشم نگران. گوشاگوش صدای تیز نویززززز. هماهم در پیاده‌رو. دیگران سرخاسرخِ خیابان. دلادل می‌افتم کف آسفالت و دسادست هزاردست پساپس یکدیگر خم می‌شوند بگیرند دست‌م را. دست‌م را.

خواندن و نوشتن دور می‌شوند دور.
آدمی‌زادها گرداگرد نزدیک می‌شوند نمانم نزدیک. پیاپی چهره‌ها و پوزه‌ها و دست‌هاشان را نزدیک می‌کنند و پیشاپشیش «دمت گرم داداش {که از خاک سرداسرد برخیزاندی مرا.}» وَ می‌پایم که پوزاپوز نشوم با چهره‌هاشان. تشکر کنم، همان‌طور که بلدم، نه بیشتر.

درادر شعر خواندنِ نخواندن. داستان خواندنِ نخواندن. مقاله خواندنِ نخواندن. روزنامه‌وار خواندنِ نخواندن. شعر دیدن. داستان دیدن. مقاله دیدن.
روزهایی که رنجورم نمی‌خوانم. می‌بینم. می‌بینم و بیشتر می‌رنجم که نباید ببینم. باید بخوانم. یک دریا چای/قهوه کنار دست‌م باشد:

سیرآب نمی‌شوم.
چون نخوانده‌م. تنها دیده‌م. مثلن خوانده‌م. یعنی دیده‌م.
سیرآب نمی‌شوم.

از خواندن و نوشتن جا می‌مانم.
از خواندن و نوشتن وا می‌مانم.
از خواندن و نوشتن.
وا می‌مانم.
می‌مانم.
وا.

همه‌ی روزها که خواندن و نوشتن دوست تو نیستند.
هستند؟

-دانیال مرادی
#یادداشت

@Daanmoradi
❤‍🔥3
استعاره‌ی کم‌‌پیچ‌وتاب

تابستان. از «تاب»+پسوندِ «ستان» به معنی زمان تابش؛ دهخدا می‌گوید. وَ می‌تابد. تابستان می‌تابد به ایده‌هام. بگذارید بسی کلیشه‌وار بیاغازم:

واژه می‌کارد
شعر درو می‌کند
دل‌مشغولِ دانه‌ها
شاعر می‌شود.

هر گاه استعاره کم می‌آورم بازمی‌گردم به کاشتن و برداشتن. کشاورزی. در نهایت همه‌چیز را می‌شود به این فرایند گره زد. هر چیزی و هر کاری را
«من» و شعرم را می‌تشبیهانم به همین. کشاورزی. من کاشتن. من نگه‌داشتن. من برداشتن. شعر کاشتن. شعر نگه‌داشتن. شعر برداشتن. دروییدن. با دست، با داس، با زندگی یا با مرگ؟

تابستان چه؟ آن کجای استعاره جان می‌گیرد؟
نمی‌دانم. مگر اینکه استعاره‌مان را بگسترانیم، مثلن:
تابیدن. تابیدن در برابر دروییدن. اگر به‌هنگام (به‌موقع) درو کنی برنده‌یی، اگر نه سبزی و میوه‌ت می‌پلاسد.
اگر به‌هنگام شعرت را بنویسی برنده‌یی، اگر نه شعرت می‌پژمرد. اگر به‌هنگام من‌ت را بدانیالی برنده‌یی، اگر نه من‌ت نمی‌دانیالد. {می‌میرد؟}

دانیالیدن این تابستان من ویدیوسازی است. دلم می‌خواهد حرف بزنم، اصلن زر بزنم، وَ بتابم روی صفحه‌ی موبایل شما، اما هنوز نمی‌توانم. بیم‌ناکم و ترسو.

دانیالیدن شما چیست؟ برایم بنویسید.
(و لطفن آرام از کنار این فعل جعلی من بگذرید و تنها جوهره‌ی یادداشت را دریابید. هه‌هه. بوس به شما.)

-دانیال مرادی
#یادداشت

@Daanmoradi
❤‍🔥2👍1🔥1💘1