Cyan(Lect.)
24 subscribers
7 photos
5 links
Books and other readable stuff

I crave knowledge

@Cyanous
They/them
Download Telegram
#Wuthering_Heights

ودرینگ هایتز از امیلی برونته یک گوتیک کلاسیک و تنها ناول به اتمام رسیده نویسنده‌شه. به عنوان یکی از معروف ترین نمونه های عشق تاکسیک، این کتاب به اشتباه یک رومنس معرفی شده، درحالی که به وضوح میتونیم ببینیم که قصد امیلی تمرکز روی جنبه عاشقانه کتاب نیست.

داستان با رسیدن شخصی به اسم لاک وود به مکان سکونت جدیدش آغاز میشه. برای ملاقات صاحب خونه‌ش، شخصی به اسم هیثکلیف، به ودرینگ هایتز سر میزنه و از همون اول، جو خفه و تسخیر شده اون مکان رو حس میکنه. بعد از یک شب خوابیدن توی ودرینگ هایتز به دلیل کولاک، لاک وود کابوس روح "کثرین لینتن" رو میبینه و نسبت به حقیقت اتفاقاتی که توی ودرینگ هایتز افتادن، کنجکاو میشه. نلی "الن" دین، شخصی که از کودکی هوسکیپر ودرینگ هایتز بوده، توی دوران مریضی لاک وود به خاطر سرمای شدید، تمام ماجرا رو برای اون تعریف میکنه. درواقع اکثر کتاب روایت اتفاقات از دیدگاه نلی بیان میشه.

نلی به لاک وود درباره گذشته هیثکلیف و کثرین میگه، که از کودکی به نظر میرسید یک روح در دو بدن باشن. در بزرگسالی، اتفاقاتی میوفته که بین این دو نفر شکاف بزرگی ایجاد میکنه، و همین شکاف و نتایج بعد از اون، باعث میشه هیثکلیف به شخصی که الآن هست تبدیل بشه--یک شخص بد اخلاق که به نظر میرسه از آزار و اذیت دیگران لذت میبره. تلخ شدن هیثکلیف به نسل بعدی هم سرایت میکنه، و این generational trauma بخش دوم کتاب رو تشکیل میده.

در این کتاب رومنس بین هیثکلیف و کثرین تمرکز اصلی نیست. درواقع، رومنسی که در حال حاضر روش مانور زیادی داده میشه نتیجه تفسیر اشتباه افرادیه که عشق بین این دو کاراکتر رو پاک و رفتارشون با همدیگه رو رومانتیک میبینن. بیشتر از این که این یک کتاب درباره عشق باشه، درباره آبسشن ناسالم و انتقامیه که گریبانگیر افراد گناهکار و بیگناه میشه. در ادپتیشن های مختلف این کتاب، این بخش مهم و اساسی داستان نادیده گرفته میشه و شخصیت های کلیدی توی بکگراند گم میشن. مهم اینه که کتاب ودرینگ هایتز به عنوان یک اثر صرفا عاشقانه خونده و اشتباهات بزرگ کاراکتر ها با بهانه "عشق" توجیه نشه. چیزی که ودرینگ هایتز رو ودرینگ هایتز میکنه همین عمقیه که تک تک اجزای کتاب به داستان میدن.

از خوندن این کتاب لذت زیادی بردم. مدتی میشد که توی کتابخونه‌م داشتمش، ولی هر زمان که میخواستم سراغش برم تمرکز کافی رو نداشتم و از شیرجه زدن توی کتاب با اطلاعات زیاد ولی گنگی که ارائه میداد میترسیدم. اما بعد متوجه شدم که ودرینگ هایتز اصلا سخت نیست و فقط زمان میخواد تا بتونه خودش رو برای خواننده روشن کنه. برای همین اگه برش داشتید و دیدید هیچی نمیفهمید، به خودتون سخت نگیرید و اجازه بدید کتاب خودش رو توضیح بده.

امیلی برونته به خوبی تونسته اتمسفر این کتاب رو جوری که انگار در مسیر بین ثراشکراس گرنج و ودرینگ هایتز قدم میزنید بنویسه. قدرت این کتاب شما رو مجذوب خودش میکنه و بعد از شروع، کنار گذاشتنشه که دشوار میشه.

خوندنش رو پیشنهاد میدم. 5/5.
❤3
مدتی هست که تمرکز برای کتاب خوندن ندارم. وقتی که شما چنین چیزی رو تجربه میکنید چکار میکنید؟
#Never_Let_Me_Go

کتاب نِوِر لت می گو از کازوئو ایشیگورو به ظاهر یک ساینس فیکشن دیستوپیایی درباره دنیاییه که برای درمان بیماری ها و اهدای عضو، کلون هایی ساخته شدن که بهشون "اهدا کننده - donor" میگن. داستان از پوینت آو ویوی کثی ایچ، یکی از همین اهدا کننده هاست که در مدرسه ای شبانه روزی مخصوص به نوع خودش به اسم هِیلشَم زندگی میکنه، و وقتی که بزرگ میشه به عنوان یک "مراقبت کننده - carer" برای اهدا کننده ها فعالیت میکنه تا زمانی که نوبت خودش برای اهدا کردن فرا برسه.

با وجود کانسپت جالبی که داره، این کتاب اون چیزی نیست که با خوندن چنین خلاصه ای تصورش میکنید. به جای داشتن یک پلات منسجم و جالب، کتاب در واقع یک وصله دوزی از اتفاقات مهم در کنار وقایع کاملا فاقد معنیه که به سمت مسیر نامشخصی پیش میره. درست در همون لحظه که فکر میکنید اوضاع داره جالب میشه، میبینید که جوری بیان شده که عاری از هرگونه معنی و وزنه. وقتتون با اتفاقات نچندان با اهمیت گرفته میشه و به طرز دردناکی کند جلو میره.

سرنوشت وحشتناک این کاراکتر ها از همون اول پذیرفته شده و اون ها هیچ ترس و نگرانی بابت دنیای بی رحمانه ای که توش زندگی میکنن ندارن، که باعث میشه کتاب با موضوع سنگینی که حول محورش میچرخه مرتبط به نظر نیاد. درسته که در نهایت میس امیلی، مدیر مدرسه هیلشم بهشون میگه که قصدشون از آروم آروم گفتن سرنوشت اهدا کننده ها بهشون این بوده که کودکی خوبی رو تجربه کنن حتی اگه قرار نباشه در بزرگسالی تبدیل به چیزی بشن که رویاش رو دارن، ولی آنقدر به طرز غیر قابل باوری این مسائل سبک شمرده شدن که تمام مدت در تعجب خواهید بود که چطور این افراد دارن با دانش به اینکه قراره دونه دونه اعضای بدنشون بیرون کشیده بشه تا وقتی که جون میدن، زندگی میکنن. هیچ لحظه ای از مکث و تأمل ندارن و رفتارشون با همدیگه دقیقا همینطور بی فکرانه‌ست.

اگر واقعیت رو در نظر بگیریم، میتونم تصور کنم که رفتار هر کدوم از کاراکتر ها، هر چقدر هم بی رحمانه با همدیگه، قابل توجیه باشه. به هر حال، بخش زیادی از داستان در طول بچگیشون میگذره و قابل درکه که خودخواهانه و از سر لجبازی همدیگه رو اذیت کنن، ولی وقتی که بزرگ شدن این رفتار غیر قابل تحمله. میتونیم فکر کنیم که برای "انسان" نشون دادن شخصیت ها چنین روشی برای نوشتنشون به کار گرفته شده، اما در نهایت باعث نمیشه که فکر کنم "اوه، چه کاراکتر خوش نوشته ای، ازش خوشم میاد." تنها کسی که کمی دوست داشتنی بود تامی بود، که هیچ وقت کثی و روث درست و حسابی باهاش رفتار نکردن. حتی وقتی که تامی قرار بود آخرین اهدای عضوش رو داشته باشه و به کثی گفت ترجیح میده یک مراقب دیگه داشته باشه چون کثی درکش نمیکنه و دوست نداره خودش رو توی این حالت نشونش بده، کثی به جای تلاش برای درک کردنش، ازش دلخور میشه. به این فکر نمیکنه که شخصی که از بچگی دوست داشتم و میخواستم باهاش باشم داره میمیره و حالا نیاز هست که نسبت بهش بیشتر فهمیده باشم. به این فکر نمیکنه که تمام مدتی که من تمام و کمال و تقریبا آزاد زندگی کردم، تامی زیر بار چند عمل جراحی قرار گرفته و اعضای بدنش رو از دست داده، برای همین طبیعیه که فکر کنه من نمیتونم درکش کنم. همین "فکر نکردن" باعث میشه که شخصیت ها غیر قابل باور و تحمل باشن.

جدا از این ها، داستان طوری بیان شده که بار احساسی نداره. صرفا انگار کنار یک غریبه نشسته باشی و اون داره تمام زندگیش رو برات تعریف و توصیف میکنه و بهت میگه دقیقا چطور باید درکش کنی. نتونستم خودم رو در موقعیتی ببینم که نسبت به یکی از این شخصیت ها و چیز هایی که تجربه میکنن احساس همدردی کنم. هیچ وقت باعث نشد عمیقا چیزی رو حس کنم--که برای کتابی با این موضوع و تلاش برای فهمیدن اینکه "چه چیزی انسان رو انسان میکنه" به شدت امتیاز منفی ایه. هیچ نفهمیدم چه چیزی قراره انسان رو انسان کنه. تنها چیزی که قابل درک بود این بود که این افراد با وجود اینکه کلون هستن، درست مثل یک انسان احساس و زندگی رو تجربه میکنن. که همین هم با جوری که "بیخیال" نوشته شده چندان با ارزش نیست.

بد ترین کتابی که امسال خوندم. یک از پنج.
❤2
Cyan(Lect.)
نتونستم خودم رو در موقعیتی ببینم که نسبت به یکی از این شخصیت ها و چیز هایی که تجربه میکنن احساس همدردی کنم
This could be because I'm not a very sympathetic person but there are books that I feel deep to my bones like Frankenstein or The Great Gatsby. This book is by no means as well-written as those, but given it's subject matter you'd think you'd feel an awful lot while reading it.
The concept of "loss" could've been handled a lot better. That's what this book lacks in my opinion.
Not just losing your vital organs, but the chance of having a future to your own, a person you love, a family, a sense of self.
I'm having a good laugh reading the Frogs by Aristophanes 👍 Really needed that after the bullshit Never Let Me Go was.
It always surprises me how funny a comedy that old can be.
To Autumn
By John Keats

Season of mists and mellow fruitfulness,
Close bosom-friend of the maturing sun;
Conspiring with him how to load and bless
With fruit the vines that round the thatch-eves run;
To bend with apples the moss'd cottage-trees,
And fill all fruit with ripeness to the core;
To swell the gourd, and plump the hazel shells
With a sweet kernel; to set budding more,
And still more, later flowers for the bees,
Until they think warm days will never cease,
For summer has o'er-brimm'd their clammy cells.

Who hath not seen thee oft amid thy store?
Sometimes whoever seeks abroad may find
Thee sitting careless on a granary floor,
Thy hair soft-lifted by the winnowing wind;
Or on a half-reap'd furrow sound asleep,
Drows'd with the fume of poppies, while thy hook
Spares the next swath and all its twined flowers:
And sometimes like a gleaner thou dost keep
Steady thy laden head across a brook;
Or by a cyder-press, with patient look,
Thou watchest the last oozings hours by hours.

Where are the songs of spring? Ay, Where are they?
Think not of them, thou hast thy music too,—
While barred clouds bloom the soft-dying day,
And touch the stubble-plains with rosy hue;
Then in a wailful choir the small gnats mourn
Among the river sallows, borne aloft
Or sinking as the light wind lives or dies;
And full-grown lambs loud bleat from hilly bourn;
Hedge-crickets sing; and now with treble soft
The red-breast whistles from a garden-croft;
And gathering swallows twitter in the skies.
❤3
Cyan(Lect.)
I'm having a good laugh reading the Frogs by Aristophanes 👍 Really needed that after the bullshit Never Let Me Go was.
I learned in this play that Achilles and the Telamonian Ajax are cousins?? Their grandfather is Aeacus, one of the three judges of the Hades alongside with Minos and Rhadamanthus.
Everyone in Greek mythology is related somehow.
Also I found it cute that Heracles called Dionysus "little brother" since they're both childern of Zeus with mortal women (Zeus assaulted lots of women as you already know)
There was this line in the play that Dionysus introduced himself as "son of Juice" which was a pun about drinking and festivals in the original text. It makes me chuckle whenever I'm reminded of that. Dionysus, son of Juice.
Started reading The Memory Police by Yōko Ogawa. It's a dystopian novel, but so far it's been written way better than NLMG.
Now I'm rereading Kuroshitsuji to relive my childhood. Since it's something readable as stated in the channel's bio, I guess we can talk about it too.
Who's your favorite character and why
Forwarded from Lethean Leaves (Cyan 🔌)
بچگی با این پنل آبسسد بودم و با دهن باز نگاهش میکردم که چقدر خوب کشیده شده
Forwarded from Lethean Leaves (Cyan 🔌)
Lethean Leaves
بچگی با این پنل آبسسد بودم و با دهن باز نگاهش میکردم که چقدر خوب کشیده شده
I remember having a Samsung flip phone with this as the background pic