من واقعی دوسِت داشتم چون بخشیدمت حتی وقتی معذرت خواهی نکردی و پشیمون نبودی، این که میدونم هیچ احساسی نداری حتی همین الان که همه چی تموم شده باعث میشه قلبم درد بگیره، انقدر دوست داشتم که حتی هیچ وقت نشد واقعا بهت بگم که چقد شکستم، چقد خورد شدم، چقد درد کشیدم، هیچ وقت نشد بهت بگم دلم میخواد با هم چه کارایی کنیم کجاها بریم، نشد بگم چقد این روزا دلم میخواد محکم بغلت کنم محکم فشارت بدم و خفه شم تو بغلت، گریه کنم از دست خودت و همونجا بمیرم.
وقتی به هم رسیدیم، وقتی همه تلاشا نتیجه داد و ما بالاخره مال هم شدیم، برق توی چشماش خاموش شد و شروع کرد به نادیده گرفتن من.