😎Comic Book Nerds Archive😎
1 subscriber
1 file
3 links
محفلی برای نقد کردن

ارتباط با ادمین :
@Super_Ali_20
Download Telegram
آدرس وبسایت:
Azsan.ir
در پیجِ «کلکسیونِ شخصی: ادبیات»، می‌تونید این نقدارو ببینید.
من چند روز پیش بالاخره این تصمیم بزرگ رو گرفتم که برم به جنگِ سندمن و تونستم آرکِ ۷ قسمتی The Doll's House رو بعد از یک هفته، تموم کنم.


«هشدار اسپویل»


اولین نکته‌ای که باید بگم اینه که من فرای سندمن، عاشق تموم نوشته‌های گیمنم! دلایلِ زیادی هم دارم واقعاً، ولی مهم‌ترین دلیلش اینه که (واقعیتش دقیقاً یادم نمیاد این جمله رو قبلا کی گفته (مثلا تو، یا حتی خودم)، ولی یادمه که تکراریه و من الان دارم نقل‌قولش می‌کنم.)
«گیمن از نثر و نوعِ نوشتاریِ آسونی استفاده می‌کنه، حداقل به نسبتِ موریسون و مور، ولی تو نمی‌دونی که همین کلماتِ آسون و قلم سبُکش، در آخر می‌خوان سرنوشتِ شخصیت‌ها رو به کدوم سمت و سو سوق بدن.»

و این برای من حداقل، یه پوینت شگفت‌انگیزه؛ این‌که با استفاده از کلماتِ ساده و نثر تقریبا آسون، بتونی یه داستان شگفت‌انگیز رو روایت کنی، خیلی نکته‌ی ظریف و مهمیه. (درست مثل جف لمیر) این از نوعِ نثر نیا گیمن، حالا بپردازم به خود داستانِ این آرک زیبا و پیچیده.

این آرک، که می‌شه دومین آرک از سری Sandman، بعد از آرکِ ۸ قسمتیِ Preludes & Nocturnes روایت می‌شه. به داستان‌هایی که برای مورفئوس پیش میاد، می‌پردازه.
ما اولِ این آرک، یعنی ابتدای شماره‌ی ۱۰ (شماره‌ی ۹ تک‌قسمتی بود و سرتاسر فلش‌بک. اگه اشتباه نکنم در مورد اون هم قبلا نوشته بودم) به دو تن از دیگر اعضای خانواده‌ی Endless می‌پردازیم، یعنی Desire و Despair.
مکالمه‌ای بین این‌دو همزاد شکل می‌گیره که باعث کاشته شدن اولین سیناپس‌هاست در آرک. یعنی گیمن به زیبایی با همین مکالمه‌ی کوتاه و جمع‌و‌جورِ یک صفحه‌ای، اطلاعاتِ مهمی رو به خواننده می‌ده. (و این نشون می‌ده این کمیک هم دارای هیچ‌گونه فیلری نیست) موضوع از این قراره که چیزی به اسم Dream Vortex بعد از سالیانِ سال دوباره به‌وجود اومده، و Desire، در این مورد به همزادش می‌گه.
طی مکالمه‌ای که این دو با هم می‌کنن، مخاطب به این نتیجه می‌رسه که اعضای Endless در این آرک نقش مهمی رو ایفا می‌کنن، ولی ما بلافاصله به داستانِ دیگری سوییچ می‌کنیم و درست همین‌جاهاست که گیمن در تصمیمی خلاقانه، باعث می‌شه که این مکالمه‌ی کوتاه ولی مهم، زیرِ آوار عظیم دیالوگ‌ها، مونولوگ‌ها، اتفاقات و حوادثی که در ادامه پیش میان، دفن بشه و خواننده دیگه اصلا از این مکالمه یادش نباشه.

داستان می‌گذره، حوادث و اتفاقات پشت سر هم، به‌سان گلوله، به‌طور رگباری به سر و صورت خواننده پرتاب می‌شن. این وسط داستانک و حتی داستان‌های مختلفی روایت می‌شه. برای مثال در شماره‌ی ۱۳، به طور کامل از پلات داستان خارج می‌شیم و به قرن‌های مختلف می‌ریم و از یک قرنِ مشخص و ابتدایی (که کمیک دقیق مشخص نکرده چه قرنی) شروع می‌کنیم و داستان نامیراییِ یه انسان رو شاهدیم. حالا، مورفئوس تصمیم می‌گیره که هر قرن به دیدارِ اون مرد بیاد. ما در هر قرن شاهد بروز تغییراتی در ظاهر مورفئوس هستیم (که طراحِ کمیک، به خوبی تغییراتِ لباس پوشیدنِ ارباب رویاها رو نشونمون داده اینجا)، و البته که داستان و هدفی که کمیک داره هم بسیار جالبه، ولی نکته‌ی حیرت‌انگیزش برای من مسیری هستش که تا اون هدف طی می‌شه و دیالوگ‌ها و مونولوگ‌های جذابی که بین اون شخص و مورفئوس رد و بدل می‌شه.
یا برای مثال یک شماره برخلاف شماره‌های پیشین که ۲۶ صفحه‌ای هستن، ۴۰ ‌صفحه‌ای می‌شه. این‌بار به نظرتون می‌رسه که در ابتدا از روند داستان خارج شدیم، ولی تقریبا در اواسطش به خودتون میاین و می‌بینین که خیر! دیگه خبری از «خروج از پلات» نیست.

اما اتفاقی که شاید براتون جالب باشه اینه که در انتهای شماره‌ی آخر از این آرک، ما دوباره به سراغِ شخصیت Desire می‌ریم و این‌بار شاهد مکالمه‌ای بین اون و مورفئوس هستیم، و خواننده شروع به به‌یادآوردنِ دیالوگی می‌کنه که درست در ابتدای آرک، بین دو عضو از اعضای اندلس شکل گرفت! (چیزی که من بهش می‌گم «معجزه‌ی رجوع به سیناپسِ فراموش شده» که به وفور در کمیکی‌های گیمن و موریسون دیده می‌شه.) اینجا، و این ۴ صفحه، به‌نظرم نه‌تنها نقطه‌ی اوجِ این قسمت، بلکه نقطه‌ی اوجِ این آرک هستش.
البته واقعا این آرک نقطه‌ی اوج زیاد داره. اینقدری که مورفئوس برای من یه شخصیت با شکوه‌ه، جاهایی که سر و کله‌ش پیدا می‌شه انگار دیالوگ‌ها رو به سریع‌ترین حد ممکن می‌خونم تا به انتهای اون تیکه برسم.
برای مثال شماره‌ی ۱۲، جایی که به مبارزه با سندمنِ تقلبی می‌ره، برای پیدا کردنِ Brute و Glob، واقعا حیرت‌انگیزه. خصوصا جاییش که بعد از چند پنلِ زد و خورد و دوباره نشون دادنِ عظمت این شخصیت، مورفئوس با یه میمیک جالب و سرد، خطاب به بروت و گلوب می‌گه: Well? i am waiting for an explanation.
😎Comic Book Nerds Archive😎
من چند روز پیش بالاخره این تصمیم بزرگ رو گرفتم که برم به جنگِ سندمن و تونستم آرکِ ۷ قسمتی The Doll's House رو بعد از یک هفته، تموم کنم. «هشدار اسپویل» اولین نکته‌ای که باید بگم اینه که من فرای سندمن، عاشق تموم نوشته‌های گیمنم! دلایلِ زیادی هم دارم واقعاً،…
به طور کلی، این آرک به خوبی عظمتِ مورفئوس رو نشون‌ـمون می‌ده و در عمق دادن به این شخصیت بهترین عملکرد رو داره، در کنارش داستان‌های متعددی رو پیش می‌بره.
البته این نکته رو هم یادمون نره که دو عضو دیگه از Endless رو هم نشونمون می‌ده، پس با این حساب اعضایی که تا به اینجا دیدیمشون: رویا، مرگ، آرزو و نومیدی هستن.

در نهایت اگه بخوام این آرک و این چند شماره رو در یک جمله خلاصه کنم، می‌گم:
«گسترشِ آهسته آهسته‌ی این دنیای خیلی خیلی بزرگ.»
یعنی نکته‌ی حائز اهمیت اینه که نویسنده، یک دنیای بسیار بزرگ رو خلق کرده، ولی در معرفیِ اون از سرعت و تمپوی مناسبی برخورداره و نمی‌آد که یک دفعه تمام سوراخ‌های (اگه درست یادم باسه اسمشو) DreamWorld رو نشون‌ـمون بده، یا بیوگرافیِ کاملِ اعضای اندلس رو برامون بنویسه، بلکه به قول معروف گاماس گاماس این کارو می‌کنه.

در نهایت طبق معمول با یه نقل‌قول این نوشته رو به اتمام می‌رسونم:

Remember this.
We of the endless are the servants of the living-- we are NOT their masters. WE exist because they know, deep in their hearts, that we exist.

— Morpheus


#amirali
#comicbook
#Sandman
من به‌تازگی انیمیشن‌سریالیِ خوش‌ساخت، با کیفیت و متفاوت Invincible رو دیدم.

«بدون اسپویل»

انیمیشن‌سریالی‌ای که توی ۸ قسمت، روایت‌گر داستان یه پسر بچه به اسم مارک هستش که قدرت‌های خاص و ویژه‌ای رو از پدرش به‌ارث برده و تبدیل به ابرقهرمانی به اسم شکست‌ناپذیر (Invincible) می‌شه، ولی بعدش اتفاقاتی باورنکردنی براش رخ می‌ده که حتی بدبین‌ترین بیننده هم نمی‌تونسته اونارو تشخیص بده!

این انمیشین از سری کمیکی ۱۴۴ قسمتی به همین نام، به نویسندگیِ رابرت کرکمن اقتباس شده.
خالق دنیای بزرگ مردگان متحرک این‌بار به سراغ یک دنیا با تم ابرقهرمانی رفته؛ که این سریال هم اقتباسی هستش از همین سری کمیک.

چیزی که این انیمیشن (و در کل اکثر آثار کرکمن) رو خاص می‌کنه، اون سادگیِ اولیه، ولی پیچیدگی‌ای که بعد به‌وجود می‌آد هستش. در کمیک‌بوک (و سریالِ) واکین دد، ابتدا شاهد یک دنیای آخرالزمانی زامبی‌محور هستیم که نگم جذاب جلوه نمی‌کنه، ولی حداقل ایده‌ی یونیک و تک‌ی نیستش. ولی سپس با اتفاقاتی که بعدش می‌اوفته، خواننده به این نتیجه می‌رسه که این کمیک نه در مورد نبرد انسان‌ها با زامبی‌هاست و نه اصلا موضوع بحثش زامبی‌هاست!

انیمیشن‌سریالی (و کمیکِ) «شکست ناپذیر» هم از همین قاعده پیروی می‌کنه؛ در ابتدا دنیای ساده‌ای رو پیش‌رومون می‌ذاره که با دیدنش با خودمون می‌گیم «خب، اینم از همون کلیشه‌های پدر و‌ پسر ابرقهرمانه دیگه.» ولی بعدش یک توییست، کُلی خون و کثافت و چند دقیقه، کافیه که دیدتون رو به‌کل نسبت‌به این انیمیشن عوض کنه و شما رو با دنیای جدید، و صد در صد ترسناکی روبه‌رو کنه که تا ۴۳ دقیقه‌ی قبل (یعنی تمامِ اپیزود اول منهای سکانس آخر) فکرش رو هم نمی‌کردید بشه.

«شکست‌ناپذیر» صحنات بزن بزنش بسیار هیجان‌انگیز خلق شده و موسیقی متنِ زیبا و هماهنگی هم داره. همچنین استفاده‌شون از آهنگ‌های دیگه هم بسیار به‌جاست. شخصیت‌پردازی‌ها و عمق دادن به شخصیت‌ها در سیر سری، خوب و بی‌شتابه و باعث می‌شه که بیننده خوب شخصیت‌هارو درک کنه و بیاد دستش.

در کل دیدنش یه چیز مفرحه و باعث نمی‌شه که وقتتون رو برای دیدن ۸ اپیزودِ ۴۴-۵۰ دقیقه‌ای تلف کنید.

#amirali
#series
#Invincible
خب من به‌تازگی سیزن اول سریال The Sopranos رو تموم کردم و الان می‌خوام یه یادداشت مختصری براش بنویسم.

«بدون اسپویل»

بررسی کردن روان و خلق‌وخوی آدم‌ها و همچنین خواب‌های مختلفی که بعضاً می‌بینیم، همیشه یکی از موضوعات جذابی هستن که هالیوود سعی در موشکافی اون داره. اما این‌بار به‌نظر می‌رسه که دیوید چیس عجیب‌ترین راه رو برای بررسی این موضوعات انتخاب کرده.

پرداختن به این قبیل موضوعات پشتِ یک داستان مافیایی، الحق یکی از عجیب‌ترین و در عین حال جذاب‌ترین و یونیک‌ترین راه‌ها هستش. در واقع یک داستان مافیایی در پوسته‌ی کار قرار داره، هسته‌ش می‌شه بررسیِ موضوعات روان‌شناسی.

تونی سوپرانو آدمی هستش که توی حیاط خونه‌ش از حال می‌ره، و دچار مشکلات روانی می‌شه. پس به اجبار پیش یک دکترِ روان‌شناس فرستاده می‌شه تا ببینه مشکلش چیه.
عاملی که به‌ظاهر باعث غش کردن‌ش شده، دیدن صحنه‌ی پرواز کردنِ چندتا اردک‌ه که به تازگی به استخر خونه‌ش اومده بودن و تونی هم علاقه‌ی زیادی بهشون نشون داده بود (در واقع می‌شه گفت بهشون وابسته شده بود). با کمی کنکاش بیشتر در زندگی تونی، می‌فهمیم که این اتفاق فقط به‌مثابه‌ی ضربه‌ی آخر عمل کرده و عوامل بیشتر و به‌طبع وسیع‌تری {به‌نسبتِ رفتن چندتا اردک از استخرِ خونه‌ی تونی} باعث این غش می‌شن. درواقع اضطراب و استرس‌هایی که تونی این اواخر از دو جانب می‌کشه خیلی روی از حال رفتن‌ش تاثیر گذاشته؛ خانواده و کار.

صحبت از کار شد، وقتی تونی برای اولین بار اعلام می‌کنه که در شرکت دفع زباله (یا یه همچین چیزی) کار می‌کنه دو تا شاخ گنده در بالای سر بیننده نمایان می‌شه، چرا که کسی که خونه‌ش اونقدر بزرگه که یه استخر توی حیاط پشتی‌ش داره، قطعا بهش نمی‌خوره که توی یه همچین شرکتی کار کنه. با گذر زمان و انجامِ گفتگوهای پیاپیِ دکتر ملفی، روان‌پزشک تونی، و شخص تونی، خواننده پی می‌بره که یه جای کار می‌لنگه و بالاخره در اواسط قسمت اول معلوم می‌شه که شرکت دفع زباله پوششی هستش بر فعالیت‌های مخفیِ تونی سوپرانو و دسته‌ی مافیایی سوپرانو. پس طبیعیه که وقتی صحبت از کار می‌شه دیگه نباید جای هیچ‌گونه شک و تردیدی از جانب استرس و سختی‌ش برای تونی باقی بمونه.
از جانب خانواده هم آنچنان خانواده‌ی پر جمعیتی در کار نیست به‌جز یه عمو و مادر پیر و دو تا بچه و یه همسر، ولی همین افراد پتانسیل خراب کردنِ تمام ‌‌و کمال زندگیِ تونی رو دارن!

تونی نماینده‌ی اون‌دسته از افرادی‌ه که در خارج از خونه با یه کار سخت و طاقت‌فرسا (حالا نه به شدت عضویت در یک مافیا و یک‌جورایی حتی همه‌کاره بودنِ اون دسته) سر و کله می‌زنن، و وقتی پاشون به خونه می‌رسه (یا شاید هم همون بیرونِ خونه!) با هزاران مشکل ریز و درشت دیگه از جانب خانواده. خب سوالی که مطرحه اینه که چجوری این افراد باید (یا اینطوری بگم، می‌تونن) به خودشون برسن و زیر بار این همه مسئولیت له نشن؟ چطوری می‌شه که یه آدم همه‌ی این کارها رو انجام بده و تازه «الگوی» پسرِ نوجوون‌ش در مبحثِ «مقابله با مشکلات و مسائل زندگی» هم باشه؟
جوابی که سریال بهش می‌رسه شاید یکم عجیب، شاید کمی پیش‌پاافتاده، و حتی شاید «ضایع» باشه، ولی اون جواب تنها و تنها یک کلمه‌ست، همونطور که تونی سوپرانو هم در یکی از اپیزودهای سریال به اون اشاره می‌کنه: «حرف زدن.» حالا می‌خواد با هر کسی باشه، چه با یه روان‌پزشک، چه با همسرتون، چه با یه بقال. حرف زدن، و امرِ به‌اصطلاح بیرون ریختن در بهبود مسائلی مثل افسردگی می‌تونه خیلی تأثیر داشته باشه، همون‌طور که برای تونی مؤثر بوده.

البته دستاوردهای چیس به همین‌جا ختم نمی‌شه؛ شخصیت‌پردازیِ بی‌نظیری که تونی سوپرانو داره، طوری که امروزه بعد از گذشتِ ۱۴ سال از تموم شدن سریال، باز هم صحبتش می‌شه و افرادی هستن که تا حالا لنگه‌ی این یارو رو ندیدن تو هیچ فیلم و سریالی، فکر می‌کنم از بزرگترین دستاوردهای سریال باشه. تونی یه آدم به‌شدت عصبی و غیرقابل پیشبینی هستش که دائما با تکون دادنِ دست و پاش سعی در خالی کردن این خشم داره. گفتم غیر قبال پیشبینی، و باور کنین شوخی نمی‌کنم، وقتی در یکی از اپیزودهای سریال می‌فهمه که کسی که قصد جونش رو کرده یه دشمنِ خونی و قدیمی نیست، بلکه یکی از افراد خانواده‌ست، تنها ری‌اکشنی که نشون می‌ده یه لبخندِ ژکونده، در حالی‌که وقتی دکتر ملفی در مورد همون فردِ حاضر در خانواده فقط و فقط حقیقت، ولی از نوعِ تلخش رو، بهش می‌گه، تونی جوری مثل یک سگی که قلاده‌ش رو ول کردن به سمت دکتر هجوم میاره و و با زبونِ تند و لحن فوق‌عصبانیِ مخصوص به خودش تهدیدش می‌کنه که دکتر ملفی که بماند، بیننده هم از ترس دسته‌های مبل رو فراتر از حد معمول فشار می‌ده!
اما به‌نظر می‌رسه که چیس کارش رو خیلی خوب بلده، چراکه موفقت‌هاش باز هم به همین‌جا ختم نمی‌شه. شخصیت‌های فرعی سریال، انگار چیزی فراتر از کلمه‌ی «فرعی» هستن! یعنی انگار متولد شدن برای نقش‌هاشون، جوری که به‌طور دقیقی مچ می‌شن با شخصیت‌پردازی و دیالوگ‌هاشون. همچنین دیگر موارد سریال مثل موسیقی فوق‌العاده هستش. نکته‌ای که باید در مورد موسیقی سریال بهش اشاره کنم اینه‌که آهنگ ابتدایی سریال که Woke Up This Morning نام داره به‌طرز عجیبی با شخصیت اصلی سریال هماهنگه و انگار در مورد خودِ تونی خونده شده.

در کل سریال The Sopranos، سریالی هستش که به بهترین شکل در قالبِ یه داستان مافیایی، روان یک شخصیت رو آنالیز می‌کنه.
لازمه به این نکته هم اشاره بشه که حتی داستانِ ظاهریِ سریال (یعنی مافیا) هم خیلی تمیز در اومده و در نهایت بسیار زیبا به داستانِ زیرین ربط پیدا می‌کنه.
سریال درس‌های اخلاقیِ بسیاری هم داره که شاید مهم‌ترین‌ش همون شعار معروف سریال باشه، یعنی Family is Everything.

#amirali
#series
#TheSopranos
خب، دو قسمت آخر د بویز رو هم دیدم. (یعنی قسمت‌های ۷ و ۸ فصل ۲)

«هشدار اسپویل»

باید اعتراف کنم که این دو قسمت آخر دیوانه‌وارتر، خشن‌تر، پرخون‌تر و در نهایت جذاب‌تر از قسمت‌های قبلی این سریال بودن حتی. سریالی که در بد نشون دادن وجهه‌ی خوب قهرمانان کم نذاشته و نمی‌ذاره.
«پسران» به بینندگان ثابت کرد که قهرمانان می‌تونن یه بخش تاریک و خبیث داشته باشن، برخی‌هاشون یکم بهتر، برخی‌هاشون به‌طبع بدتر از واژه‌ی «بد». برای مثال ما توی این فصل استورم‌فرانتی رو داشتیم که حتی در جهاتی از هوم‌لندر (که دقیقاً وجهه‌ی تاریکِ شخصیتی مثل سوپرمن هستش) هم خبیث‌تر بود. یا برای مثال بلک نوآری رو داشتیم که تغییری نکرده بود نسبت‌به گذشته.

اما قهرمانای واقعی ما اعضای د بویز بودن که روی تاریک قهرمانا رو دیده بودن و حالا قیامی علیه‌شون کردن، که در آخر اگه نگم این قیام جواب نداد، ولی در خیلی جهات این شیاطین قهرمان‌نما رو بدجوری اذیت کرد.

خب بگذریم، یکم به بررسی خود سریال بپردازیم.
سریال یه جو و اتمسفر خاصی داره، یعنی واقعاً برام جالبه که چجوری می‌شه که چندتا آدم که به جز قدرت ذهن و زوربازوی اسلحه‌هاشون چیزی ندارن، این‌طوری جلوی نیرومندترین موجودات زمین دووم میارن… و خب خالق این داستان یعنی گارث انیس به خوبی جوابمون رو می‌ده. جواب اینه‌که اون‌ها نمی‌تونن در مقابل این موجودات قد علم کنن، چیزی که جلوی کشته شدن اون‌ها رو می‌گیره کمی چاشنی شانس هستش، ولی خب شانس هم تا یه جایی کارآمده.

برای یافتن پاسخ کامل این سوال باید به دل گروهِ Seven یا هفت ابرقهرمان {ارواح عمه‌شون} نفوذ کرد و جویای احوال خودشون بشیم؛ ما از طرفی کویین میوی رو داریم که بارها از طرف هوم‌لندر تهدید، کنترل و اذیت می‌شه. از یه‌طرف هم استارلایتِ در ابتدا خوش‌خیال رو داریم که تو همون شب اول بهش تجاوز می‌شه و دگرگون می‌شه کلا بنده‌خدا. یا ای‌ترین و دیپی رو داریم که راحت شوت می‌شن و هوم‌لندر (که یه جورایی خود سون هستش!) بهشون اعتماد نداره.

پس نتیجه‌ای که می‌شه از پاراگراف بالا گرفت اینه‌که برای از پا در آوردن این‌جور چیزهای فوق‌قدرتمند، باید بین خودشون تفرقه بندازی تا این دفعه شاید، اون هم شاید، بتونی از زیر دست و پاشون جون سالم به‌در ببری. برای مثال در اواخر فصل دو، اگه اون شوک و ضربه‌ی‌ نهایی الینا به میو نبود ما هرگز شاهد اون وجهه‌ی باحالِ کویین میو نبودیم و اگه شاهد این وجهه‌ی خوبش نبودیم، بویز هیچ‌وقت زنده از زیر دستای اعضای سون بیرون نمیومد.یا مثلاً ای‌ترین که اون هم بر علیه استورم‌فرانت مدرک جمع کرد و به هیویی و اِنی داد.

سریال یکم با مشکل ضرب‌آهنگ طرف بود، شخصیت‌پردازی ای‌ترین هم در این فصل افت داشت به‌نظرم. در فصل اول خیلی بهتر و کاریزماتیک‌تر از اینا بود. مرگ بهش نساخت.

هجوهای فرهنگی‌ای که این سریال به وایرال‌های این روزها زد، هم ستودنی بود و هم به‌جا. از طریق رابطه‌ی میو و الینا به مشکل همجنس‌گرایان پرداخت، از طریق کرکتر نژادپرستی مثل استورم‌فرانت هم به مشکلات نژادپرستارانه و تبعیض نژادی پرداخت. یا از طریق دیپ، و سپس ای‌ترین به موضوع کلیساها (خصوصاً در زمینه‌ی ساینتولوژی) پرداخت و این موضوع که هنوزم که هنوزه کلیساها در آمریکا نقش مهمی دارن.
همچنین اشاراتی هم به فرهنگ Meme و میزان محبوبیتشون و حتی تعیین میزانِ محبوبیت یک شخص، داشت. مثالش هوم‌لندری بود که از چشم ملت افتاده بود و استورم‌فرانت بهش این راه رو پیشنهاد می‌ده، و جواب هم می‌ده. در کل سریال هجو خوبی بود به فرهنگ‌های مختلف آمریکا که در بالا به بخشی‌ش اشاره شد.

سریال، یه سریالِ هوشمندانه بود، ولی خشن و چندش‌آور؛ اگه با پوکیدن و منفجر شدنِ پست‌سرهم چندین و چند کله توی دادگاه، یا کنده شدن پوست صورت و هزاران مورد مشابه و بدترِ دیگه مشکلی ندارین و در عوض می‌خواین اون بدبینی در مورد قهرمانان رو نظاره کنید،‌و ببینید که وقتی قهرمانا به سیم آخر می‌زنن، چه اتفاقاتی ممکنه رخ بده، این سریال رو به‌هیچ‌وجه نباید از دست بدین.

من اهل نمره دادن نیستم، ولی چون توی نقدهای قبلی‌م به این سریال نمره هم دادم، سعی دارم یه نمره‌ی عادلانه به کلِ سریال، تا بدین‌جای کار (یعنی هر دو فصل)، بدم:
نمره‌ی نهایی من: ۸.۵ از ۱۰.

#amirali
#series
#The_Boys
می‌خوام بهتون یه سریالِ حال‌خوب‌کنِ نسبتا کوتاه رو معرفی کنم که اگه مودش رو بگیرید هم در مدت زمان کوتاهی می‌بینیدش، هم اینکه واقعاً حالتونو بهتر می‌کنه!
پس وقت رو تلف نمی‌کنم و می‌رم سر اصل مطلب و معرفی سریال محشری که به تازگی دیدمش و دیدنش همچنان هم ادامه داره چون سریال آن‌گویینگه:
Ted Lasso.

تد لاسو، سریالی هستش بسیار بسیار اتمسفریک و کمدی، که می‌تونه ساعت‌ها شما رو سرگرم کنه و خنده روی لباتون بیاره.
اسم سریال، اسم شخصیت اصلی سریال هم هست، شخصیت اصلی‌ای که مربی تیم فوتبال آمریکایی بودش و حالا، اومده به انگلیس و می‌خواد رهبریِ تیمی رو به عهده بگیره که در معرض سقوطه و…

این سریال ظاهر اسپورت و ورزشی‌ای داره و در باطن مسئله از این‌ها فراتر می‌ره.
تد لاسو یه آدم سیبیلوی حال‌خوب‌کن‌ـی هستش که احتمالا تا حالا نظیرش رو ندیدین، جوری با شوخی‌های آمریکایی مخصوص به خودش که انگلیسی‌ها هیچی ازش نمی‌دونن شما رو می‌خندونه که احتمالاً از تعجب شاخ در بیارید، باور کنید این کرکتر به‌تنهایی شما رو معتاد به خودش و اسمش می‌کنه.
شخصیت‌های فرعی سریال… از این بهترم می‌تونن باشن مگه؟ یکی از یکی بهتر و عمیق‌تر و باحال‌ترن. اخلاقیات و نحوه‌ی تعاملی که با هم دارن خیلی جالبه و این حقیقت که ۹۰ درصد شخصیت‌ها رو اعضای فوتبالی یا کسایی که به‌هر حال با فوتبال سر و کار دارن تشکیل می‌دن، به خودیِ‌خود داستان رو برای فوتبال‌دوست‌هاش جذاب‌تر می‌کنه، ولی حرف منو باور کنین که این سریال نه قراره با مسائل فوتبالی بیاد سر وقتتون، نه قراره اون هیجان وقت های اضافه رو داشته باشه (البته جز یکی دو مورد)، این سریال فقط و فقط برای این ساخته شده که حالِ بد من و شما رو خوب، و حالِ خوب برخی‌هارو بهتر کنه. همین!

در طول دیدن سریال همه‌ش با خودم می‌گفتم که یعنی فلسفه‌ی ساخت این سریال چیه؟ اینه‌که ما از شخصی مثل تد لاسو که همه‌ش مورد تحقیر هوادارانِ تیم «ریچموند» قرار می‌گیره درس عبرتی بگیریم که هیچ‌وقت تسلیم نشیم و جا نزنیم؟ یا از دو تا از اعجوبه‌های تیم و نحوه‌ تعامل‌شون با هم یاد بگیریم که با هم باید کنار بیایم و خوش‌اخلاق‌تر باشیم…؟
و جوابی که بهش رسیدم این بود که موارد و درس‌های اخلاقیِ بالا به‌علاوه‌ی چیزهای دیگه که ترجیح می‌دم عوامل سریال براتون توضیح بدن، به‌علاوه‌ی یک مورد طلاییِ دیگه، یعنی «خوب بودن» و «مثبت بودن»، چیزهایی هستن که سریال قراره بهش برسه، همونطور که شخصیت اصلی هم در حین شوخ‌و‌شنگی‌های به‌خصوصش، چندباری بهش اشاره کرد که: «برای من بُرد یا باختِ تیم «ریچموند» مهم نیست، برای من بُرد و باخت اون بچه‌ها، چه بیرون و چه داخل زمین، مهمه، من به اون‌ها اهمیت می‌دم و می‌خوام روی اون‌ها کار کنم.» و باید اعتراف کنم که کسی بهتر از تد نمی‌تونه این‌کارو انجام بده، چون‌که نه‌تنها بازیکن‌های ریچموند رو، بلکه من و شما و هرکسی که سریال رو می‌بینه رو از صمیم قلب امیدوار به زندگی می‌کنه.

«تد لاسو» یه سریال معمولی و کلیشه‌ایِ ۳۰ دقیقه‌ای نیست، این سریال می‌تونه روی مخاطبش تاثیرات عمیقی بذاره و اون‌ها رو درون خودش غرق و حل بکنه. «تد لاسو» می‌تونه چیزی باشه که در حال حاضر بهش نیاز داریم، این سریال می‌تونه همون چیزی رو بهمون تزریق کنه که کرونا با اومدنش اونو از خیلی‌هامون گرفت، یعنی «حال خوب» رو.

سریال دارای دو فصله، و تا همین لحظه که دارم حرف می‌زنم قسمت چهارمِ فصل دومش پخش شده، ولی خبر بسیار خوشحال‌کننده‌ای که هست اینه که میگن سریال برای فصل سوم هم تمدید شده و این یعنی سازندگان حالاحالاها قصد ندارن که بیخیالش بشن.
من خودم به‌شخصه از تجربه‌ای که داشتم توی این دو سه شب خیلی راضیم، نمی‌گم الآن برای زندگی هایپ و امیدوارم و صبح‌ها با یه لبخد بزرگ از خواب پا می‌شم، ولی لااقل دیگه حالم به بدیِ قبل از دیدن سریال هم نیست.

خلاصه که به‌شدت پیشنهاد میشه این لعنتی…

#amirali
#series
#TedLasso
آقا من دو سه شب پیش سیزن ۳ سوپرانوز رو هم تموم کردم و این فصل به‌نظرم یکم ساختار جالبی داشت.

ساختار این فصل اولاً خیلی فشرده بود، دقیقاً مثل سندمن که توی هر شماره‌ش انقدر اتفاق میوفته که آخر اون آرک گیج می‌شی که فلان اتفاق توی این آرک افتاد یا آرک‌های قبلی… یا برای یادداشت برداشتن و نقد کردن نمی‌دونی دقیقاً از کدوم اتفاق شروع کنی و به چه حوادثی بپردازی.
این سیزن هم همین بود، طوری‌که من وقتی انتهای سیزن به اتفاقاتی که در طول سیزن افتاده بود فکر می‌کردم و توی صفحه‌ی ویکی‌پدیا خلاصه قسمت‌های اول رو می‌خوندم اصلاً باورم نمیشد که برای مثال «توهینِ تونی به یکی از دوست‌پسر‌های مدو» توی این فصل اتفاق افتاده بود.

یه نکته‌ی درخشانی که این فصل داشت به‌نظرم رشد زیاد و دادن عمق زیاد به شخصیت‌ها بود. یعنی چیس این فصل (فصل سه) رو برای عمده‌ی رشد شخصیت‌هاش انتخاب کرده بود فکر کنم. مدو، ای‌جی، کارملا، پاولی، کریستوفر و حتی رالفی، و گل سرسبد اون‌ها تونی، طی این سیزن پیرتر می‌شن (ما چندین مرگ مهم داریم)، و رشد شخصیتی زیادی پیدا می‌کنن و چیس به اون‌ها عمق بیشتری رو می‌ده. اتفاقاتی که برای هر کدوم از شخصیت‌های نام برده شده میوفته باعث میشه اونا درس عبرت بگیرن از فلان‌چیز و یا باعث می‌شه ما بیشتر اونا رو بشناسیم. چیزی که این روشِ چیس برای دادن عمق رو برای من جذاب‌تر می‌کرد، تکرار کردنِ اون اتفاق برای بعضی از شخصیت‌ها بود.
مثلاً یه اسپویل ریز می‌کنم؛ (فکر نکنم زیاد مهم باشه ولی اگه می‌خوای صفر تا صد سریالو خودت ببینی این تیکه‌ی پایینو نخون.)
مثلاً مدو توی این فصل نه یک بار، بلکه دو بار شکست عشقی می‌خوره. و جالبیش اینه که از شکست عشقی اول‌ش اون درس عبرتی رو که باید می‌گرفت نگرفت، ولی از دومی گرفت و انتهای سیزن هم اون درس عبرت رو بلند سر پدرش داد می‌زنه.

«پایان اسپویل»

من یه ایراد هم از این سریال می‌گیرم که اتفاقاً توی این سیزن تا حدودی درست شده بود و فکر کنم چیس به این موضوع هم پی برده بود که، این سریال انقدر روی
۱- ساز و کارِ {جذابِ} مافیا
۲- روابط آدم‌ها با هم
۳- افکار و عقایدشون
زوم و یا بهتره بگم، فوکوس می‌کنه که خبری از یه بخشِ مهم و جذاب نیست، دیالوگ‌های شاهکار!
این سریال از کمبود دیالوگ‌های خوب و فکر شده رنج می‌بره (یا بهتر بگم می‌بُرد)، با اینکه انتخاب دیالوگ‌ها خیلی خیلی خوب بود و اکسپوزیشن رو به حداقل کاهش می‌داد، ولی ما تقریباً به جز دیالوگ‌های تونی و دکتر ملفی (اونم تک و توک) دیالوگ به‌یاد‌موندنی و جاودانه‌ای نداریم.
ولی، باید بگم این سیزن با قرار دادن تونی یا کارملا در موقعیت‌های جذاب، تا حدودی این نقطه‌ی ضعف رو هم پوشش می‌داد. مثلاً اون اپیزودی که کارملا رفت پیش روانپزشکی که ملفی بهش معرفی کرده بود؛ اون تیکه دیالوگ‌های خوبی رو داشت.

نکاتی که می‌خواستم از این سیزن بگم همینا بودن، ولی همونطور که اول یادداشت اشاره کردم این سیزن لبریزه از حوادثِ بزرگ و کوچیک، پس طبیعیه که من هم در طول نوشتن یادداشت یه نکاتی رو یادم رفته باشه.

#amirali
#series
#TheSopranos
خب من بالاخره امروز تصمیم گرفتم این داستان کوتاه رو بخونم و باید بگم از کرده‌م پشیمون نیستم. داستانی بسیار خوب، تکون‌دهنده و هشدار دهنده با نثر روون ولی دیالوگ‌های عمیق که خیلی می‌تونه تأثیرگذار باشه روی مخاطبش.

نکته‌ی بدون اسپویلی ندارم که به این نوشته اضافه کنم، چون همه‌ی حرفی که برای ترغیب شدن بابت خوندن این داستان باید می‌شنیدید رو اون بالا فربد گفته،
پس چند تا نکته‌ی *حاویِ اسپویل*

۱. به‌نظرم شخصیت‌پردازیِ شخصیت اصلی یکم بد بود. در واقع یکم نه، خیلی!
خب من چیزی‌که ازش گلایه داره اینه که چرا شخصی که تا همین چند صفحه پیش از ۴ نفر باقی‌مونده طوری متنفر بود که اون‌ها رو حروم‌زاده و هرزه صدا می‌کرد، باید در انتهای داستان اون فداکاری بزرگ رو در حق‌شون بکنه و اون‌ها رو از ده‌ها ۱۰۹ سال رنجِ خالص، درست مشابه ۱۰۹ سال قبلی، نجات بده در صورتی‌که می‌دونه این حرکتش خشمِ ابرکامپیوترِ دارای ۳۸۷.۴۴ میلیون مایل مداریِ فوق‌خشن و فوق‌عصبانیِ ما رو بیشتر می‌کنه؟ عملاً توی این داستان واژه‌ی تنفر با AM تعریف می‌شه، تنفر یعنی AM.

۲. دیالوگ‌ها عالی بودن، در واقع به نظرم نقطه قوت داستان بودن، و با توجه به این‌که زاویه دید داستان اول شخص‌ه، باعث شده دیالوگ‌های خیلی خوبی خلق بشن، ولی اگه بخوام یه مثال کوچیک بزنم تنها دیالوگ AM هستش که با این‌که موقعی که برای بار اول خوندم کامل متوجه‌ش نشدم، ولی حتی همون‌موقع هم موهای تنم سیخ شد، وقتی برای بار دوم و سوم خوندم‌ش فقط از این میزان انتقال حس لذت می‌بردم و الیسون رو برای نوشتن همین تک دیالوگ ستایش.

۳. ایده‌ی داستان شاید به‌نظر مخاطبی که توی سال ۲۰۲۱ زندگی می‌کنه کلیشه‌ای باشه، ولی به‌نظر منی که کم علمی‌تخیلی خوندم، این داستان کوتاه یکی از سرراست‌ترین داستان‌ها بود. یعنی به‌طور خیلی خلاصه و مختصر و مفید و بدون هیچ‌گونه وقت‌تلف‌کنی‌ای، آینده‌‌ای رو نشون‌مون می‌ده که توش کامپیوترها و به‌طبع، تکنولوژی افسارگسیخته می‌شه.
یعنی توی این داستان خبری از مقدمه‌چینی نیست، خبری از اشاره‌های زیرپوستی به موضوع اصلی (یعنی وقتی تکنولوژی افسارگسیخته می‌شه) نیست، این داستان شما رو بدون هیچ‌گونه اتلاف وقتی پرت می‌کنه وسط یه آینده‌ی کابوس‌وار و شما رو تا جمله‌ی آخرش درگیر نگه می‌داره.

۴. و نکته‌ی آخری که می‌خوام بگم ترجمه‌ی بسیار خوب تو بود، فربد. خیلی لذت بردم از خوندن این داستان کوتاه. به‌نظرم وقتی شما یک کتابِ ترجمه‌شده رو می‌خونی، عاملی که اون لذت رو خیلی خوب بهتون منتقل می‌کنه، در جایگاهِ اول ترجمه‌ست. یعنی من شده که داستان‌های بسیار خوبی رو خوندم (کمیک)، ولی با یه ترجمه‌ی بولشت، و همین شده که از اون داستان نتونستم اون لذت نهایی رو ببرم، ولی وقتی اسم فربد آذسن به‌عنوان مترجم بالای یه اثر حک بشه، بدون هیچ‌گونه بزرگ‌نمای‌ای، دیگه از خوندن اون اثر لذت می‌برم.
خسته نباشید می‌گم بهت، داستان کوتاه بود، ولی دیالوگ‌ها به‌شدت سخت، و همینه که می‌دونم خیلی برای همین ۱۹ صفحه زحمت کشیدی. دستمریزاد.

#amirali
#Book
#I_Have_No_Mouth_And_I_Must_Scream
خب مدت زمان زیادیه که من اینجا عنوانی رو معرفی نکردم، پس امروز می‌‌خوام یه گرافیک ناول نسبتاً جدید رو معرفی کنم که یکی از خفن‌ترین و بهترین تیم‌های نویسنده/طراح روش کار کردن، داستانی که نقطه‌ی قوت نداره!

نام گرافیک ناول: Batman: Damned
نویسنده: Brian Azzarello
طراح: Lee Bermejo
تعداد جلد: ۳
سال انتشار: ۲۰۱۸

*در ادامه قصد اسپویل این گرافیک ناول رو ندارم.*

همون‌طور که بالاتر اشاره کردم، تیم خفن و معروف آزارلو و برمهو این‌بار به سراغ یکی از کشمکش‌های جذاب دنیای کمیک رفتن که حقیقتاً یکی از جذاب‌ترین جنگ و دعواها رو در طول دنیای کمیک داشتن: بتمن و جوکر...

جوکر کُشته شده! جان کنستانتین به شهر گاتهام اومده! بتمن در حال افت کردنه و نفرینی مرموز، بالاخره گریبان‌ش رو گرفته!
خب یکم قاراشمیش شده اوضاع، نه؟
باید بگم این یکی از خواص اصلی این GNه.

در حالی‌که برایان آزارلو داره با همون قلم روون و جذاب و البته سختش، رابطه‌ی پیچیده و این درهم‌تنیدگیِ جذاب بتمن و جوکر رو برامون پیچیده‌تر می‌کنه، ما از لحاظ بصری شاهد اوجِ پختگی لی برمهو هستیم. بیننده شاهد طراحی‌ای دارای جو و اتمسفر رئال با درون‌مایه‌های ترسناک هستش، منتها شدیدتر از هر موقع دیگری.این موضوع هنر طراح و پختگیِ اون رو در این حوزه می‌رسونه. در همین حین، همون‌طور که اشاره کردم، بتمنِ در حال سقوط، سعی در حل معمای کشته شدن جوکر داره، ولی داستان به این جاها خلاصه نمی‌شه. نفرینی گریبان بتمن رو گرفته که از کودکیِ اون به‌همراش بوده و حالا خیلی بیشتر از قبل، داره بهش فشار می‌آره، چیزی مثل یک «شیطانِ درون». و همین نفرین، باعث می‌شه که پای یکی از یونیک‌ترین و جذاب‌ترین کرکترهای دنیای دی‌سی به داستان باز بشه؛ راوی غیرقابل اعتماد ما، جان کنستانتین.

«Always the worst words could be spoke at me.
You need My help, you either are or will soon be... beyond redemption. Not my fault, I tell myself. But lying is a hobby to me... your original unreliable narrator... John Constantine.»

حقیقتاً وجود شخص جان کنستانتین به جذابیت این اثر نزد من افزود، چرا که به نظرم یکی از خاص‌ترین و در عین حال قوی‌ترین شخصیت‌پردازی‌های دنیای کمیک‌بوک رو دارا هستش. جن‌گیرِ غیرقابل اعتمادِ سیگاریِ همیشه مست که هیچ‌وقت تو حال خودش نیست و در حال خل و چل‌بازی درآوردن‌ه. یعنی یک‌جورایی می‌شه گفت که کنستانتین حتی نمی‌تونه به خودش هم اعتماد کنه، حالا می‌خواد به بتمن توی حل این معمای مرموز و سخت که ریشه در عقاید و افکار دورانِ کودکیِ بروس داره، کمک کنه.

همین الآن می‌خوام شما رو به ابتدای نقد پرتاب کنم، جایی که نوشتم «داستانی که نقطه‌ی قوت نداره!» شاید با این‌همه تعریفی که بعد از این جمله از این ۳ جلدیِ خاص کردم، فکر کنید این جمله چرته یا مغز من نابود شده، ولی می‌خوام رازی رو باهاتون در میون بذارم، این داستان نقطه‌ی قوت نداره، این داستان خودش نقطه‌ی قوته!
در هر بخش عملکرد خالقین اثر رو با هم بررسی می‌کنیم؛

ما با نویسنده‌ای با سابقه در این‌جور زمینه‌های مرموز و جادویی طرفیم. برایان آزارلو اسمی نیستش که با ۴ تا عنوان معروف و اسم‌درکُن معروف شده باشه. نویسنده‌ی آمریکاییِ ما که از سال ۱۹۹۳ کار خودش رو به‌عنوان نویسنده آغاز کرده، داستان های بسیار جذابی برای همین بتمن نوشته، اما برای مثال نزد طرفداران پروپاقرص دنیای واچمن شناخته شده و حتی تا حدودی ثابت‌شده‌ست، چرا که تنها عناوینی رو نوشته که نزد طرفداران واچمن بعد از شاهکار دوازده شماره‌ای آلن مور، «قابل تحمل» بودند، دو عنوانِ Before Watchmen: Comedian و Before Watchmen: Rorschach منظورم هستش. (که اتفاقاً یکی‌شون، یعنی عنوانِ ۴ شماره‌ای رورشاک با همکاری همین طراح، یعنی لی برمهو خلق شد.)
یا برای مثال برای کنستانتین در رانِ افسانه‌ایِ ۳۰۰ شماره‌ای یعنی هل‌بلیزر، ۴ آرک و در نهایت ۲۶ شماره‌ی دوست‌داشتنی رو خلق می‌کنه که آرک اول‌ش یعنی "Hard Time" بسیار معروفه.
{نکته‌ای که اینجا لازم به‌ذکره اینه که این نویسنده به همراه همین طراح (علت این‌که این دو نفر رو در ابتدای نقد «تیم» توصیف کردم همینه.) در سال ۲۰۰۸ گرافیک ناولی به اسم جوکر رو خلق می‌کنن که این اثر، یعنی Batman: Damned یک‌جورایی دنباله‌ی اون اثر به حساب می‌آد.}

و عملکرد آزارلو در این کمیک هم دچار افتی نمی‌شه. نویسنده با خلق دیالوگ‌های سخت و جالب و ایجاد فضاها و در نهایت خلق دیالوگ‌های جذاب باعث می‌شه که این سری در بخش دیالوگ‌نویسی کم‌وکاستی‌ای نداشته باشه.
Constantine: Welcome back to the world of the Livin'. Blanks to fill, I know. I'll do my part. Telly can carry the rest.
Batman: I know you...
Constantine: 'Course. An' I know you, so let's spare the formalities. There's a Man Dead. An' I Don't mean you, *psst*, so SOD OFF.
Batman: Excuse Me?

برسبم به مقوله‌ی طراحی، اما ابتدا یک سوال؛ به نظر شما می‌تونه طراحیِ این اثر بد باشه؟
طراحیِ رئال و با دقت و با رعایت جزییات ریز و جزیی که به‌قدر کافی با آزارلو کار مشترک داره که من بتونم چشم‌بسته بگم که کارش در زمینه‌ی مچ شدن با نویسنده بیسته.
سبک خاصی که قبلاً بارها و بارها نظیرش رو در کمیک‌هایی مثل Batman: Noël، Luthor و... دیدیم.
سبک طراحیِ برمهو این‌طوریه‌که اگه بخواد (و اکثراً هم می‌خواد.) می‌تونه تاریک‌ترین و وحشی‌ترین و وحشتناک‌ترین مکان‌های یک شهر شناخته شده رو به واقع‌گرایانه‌ترین شکل ممکن، طوری‌که با یک فیلم سینمایی تقریباً مو نزنه، طراحی کنه.
این‌بار امّا به سراغ شهر گاتهام می‌ریم و از زاویه‌ی دید این تیمِ نویسنده/طراح دوست‌داشتنی، مکان‌هایی مثل دیسکو و بارهای زیرزمینی، کوچه‌پس‌کوچه‌های شهر گاتهام، قبرستان، کلیسا، خانه‌ها و آدم‌های ارزونِ شهر گاتهام رو می‌بینیم.
البته مثل همیشه رگه‌هایی از طراحی ترسناک و فراطبیعی در لابه‌لای صفحات اثر یافت می‌شه. (حضور شخصیتی روح‌مانند مثل Deadman به‌خوبی این گزاره رو تأیید می‌کنه.)

در نهایت، تمام چیزهایی که گفتم قراره که برای ما به‌طور گُنگ و تیره‌وتار رابطه‌ی بتمن و جوکر رو شرح بده. تمام سیناپس‌های داستان مثل نفرینی که بروس وین از دوران بچگی دارتش، قراره که بالاخره در انتها کمک‌کننده‌ی ما باشن برای این‌که به ذات این کشمکش پی ببریم. این کاریه که آزارلو و برمهو سعی در انجام دادن‌ش دارن، اون‌ها می‌خوان به گذشته‌ها برگردن، به همون‌موقع‌هایی که بروس کوچولو از دیدن یک شیطان جیغ می‌کشه، به «ریشه‌ها».
و به‌نظر من؟ اونا توی این کار موفقن.

#amirali
#comicbook
#Batman_Damned