😎Comic Book Nerds Archive😎
1 subscriber
1 file
3 links
محفلی برای نقد کردن

ارتباط با ادمین :
@Super_Ali_20
Download Telegram
-هشدار اسپویل–

به‌به، یه کمیکِ مشتی و ۴۰ صفحه‌ای از اولین حضور لاک‌پشت‌های نینجای جذاب و دوست‌داشتنی که تقریبا هممون باهاشون تو بچگی خاطره داشتیم....
این کمیک یه سینگل-ایشیوی ۴۰ صفحه‌ای و سیاه‌وسفید و نسبتا ساده ولی پر از دیالوگ هستش که خوندنش به طرفدارای لاکپشت‌های نینجا توصیه می‌شه، چون ما تو این کمیک با اوریجینِ استاد اسپلینتر (استادِ لاکپشت‌ها)، هاماتو یوشی (استادِ اسپلینتر)، و اوروکو ساکی (شردر) آشنا می‌شیم، و البته که اوریجینِ خود لاکپشت‌ها!
— پس اگه این گروه رو دوست دارین به هیچ‌وجه این کمیکو از دست ندیدن.—

این کمیک استوری‌تلینگِ جالبی داره. ضربآهنگ منظم و نسبتا تندی داره و حالتِ فلش‌بک در ۶۰ درصدِ کمیک دیده ‌می‌شه. فلش‌بکی که اسپلینتر اون رو آغاز می‌کنه؛ به بهانه‌ی تعریف کردن و توضیح دادنِ چگونگیِ تبدیل شدنِ چهار لاکپشت، به لاکپشت‌هایی که الان ‌می‌شناسیمشون!
—یعنی رافائل، داناتلو، لئوناردو و مایکل آنجلو.—

طراحیای کمیک هم با اینکه در بعضی پنل‌ها تقریبا غیرقابل‌تشخیص‌دادن می‌شد ولی با این‌حال جای‌ تقدیر داره، چرا که لایرد برای اولین بار با کمیک همکار خودش یعنی ایستمن این لاکپشت‌های دوست‌داشتنی رو نقاشی و طراحی می‌کنه و به جهانیان عرضه می‌کنتش.

همینجا جا داره که یه تشکرِ درست و حسابی هم از مترجمین این کمیک بکنم، به دلیل اینکه این کمیک لبریز از دیالوگ هستش و با اینکه حجم کمیک دو برابر کمیک‌های عادی هستش (یعنی ۴۲ صفحه) ولی حجمِ دیالوگ‌ها دو برابر نیستش و حتی بیشتره، چرا که سبک استوری‌تلینگِ داستان در قالب دیالوگ‌ها و مونولوگ‌ها (که اکثرا متعلق‌به اسپلینتر هستش) از حباب‌های دایره‌ای شکل و چهارگوش شکل خارج می‌شن و گاها به یک خطِ کامل هم می‌رسند. به همین دلیل حجمِ دیالوگ‌ها حتی به‌نظرم به ۴ برابرِ کمیک‌های عادی هم می‌رسند (خصوصاً کمیک‌های جدید).
از این رو باید به آقایان بهنام-بی و ارسلان روزگار خسته نباشید و شادباش گفت که با وجودِ دیالوگ‌های زیاد، این کمیک رو بسیار بسیار روون و ایرانیزه شده ترجمه کردن و کارشون شادباشی جانانه می‌طلبه.
از طرفی کارِ ادیتِ کمیک، یعنی مسائلی مانند کلین حباب‌ها و جایگذاری کلمات هم به عهده‌ی آقای حامد-تی بود که باز هم مثل همیشه شاهدِ ادیتِ بی‌نقص ایشون بودیم. کاور بسیار خوب و فنی ادیت شده بود و فونت هم بسیار بسیار خوب و خوانا انتخاب شده بود. یک شادباش و خسته نباشیدِ جانانه هم خدمت به ایشون عرض می‌کنم بابت این ادیتِ بی‌نقص و فنی.

دمتون گرم بچه‌ها، عیدتون هم مبارک باشه، عیدیِ خوبی به ما دادین امیدوارم که من هم با نوشتن این چند خط تونسته باشم خستگی رو حتی مقدار کمی، ولی بازم از‌ بدنتون در بیارم.
موفق باشید.

#amirali
#comicbook
#TMNT1984
آقا من همین الان کمیکو خوندم، خب واقعا خوب بود...کمیک زیبا‌ییه مثل سریالش. د بویز هم از سریالای خوش‌ساختِ این دوره زمونه هستش، ولی حالا صحبت از سریالش نیست، صحبت از منبع اقتباسیِ اون سریال‌ـه که برای پیدا کردنش باید به همین کمیک رجوع کرد...
—این شما و این پسرا. (یا به قول خودمون بروبکس)—

خب کمیک شروع طوفانی‌ای داره!
اتفاقات و دیالوگ‌ها پشت سر هم توسط خواننده به عقب می‌رن و خواننده با سیل عظیم اطلاعات مواجه می‌شه و تا می‌ره یکم داستان جون بگیره و راه و مسیرش‌رو معین کنه یهو با حباب «ادامه دارد» مواجه می‌شه و این‌جاست که خواننده می‌ره توی خماریِ محض...و این تبحر و قلمِ روونِ نویسنده‌ی کمیک رو نشون می‌ده، یعنی گارث انیس بزرگ.
این کمیک معنا و مفهومِ صحنات مملو از خشونت و فحش‌های آب‌دار رو کمی عوض می‌کنه و یک‌جورایی از حد مدیای خودش که کمیک باشه، عبور می‌کنه و سنت‌شکنیِ بزرگی رو انجام می‌ده‌؛ اما وقتی می‌گم سنت‌شکنیِ بزرگ، منظورم تنها چیزهای ظاهریِ کمیک مثل فحش‌های آبدار و صحنات مثبت ۱۸ـش نیست، منظورم کانسپت و ایده‌ی اثر هم هست...با اینکه خواننده در شماره‌ی اول با موضوعِ داستان به طور نصفه‌ونیمه آشنا می‌شه، ولی داستان در مورد گروهی از ابرقهرمانان هستش که به‌ظاهر ابرقهرمانن ولی در باطن چیزی جز یک‌مشت ویلنِ درجه یک نیستن!
و جالب‌ترش اینه که گروهی پنج نفره به‌پا می‌خیزند که با این گروهِ ابرقهرمان موسوم به سِوِن که به ظاهر ابرقهرمانن مبارزه کنن، چون ذاتِ واقعیِ اونارو دیدن.
—و اینجاست که در پنل‌های آخرِ همین شماره، د بویز از خاکسترِ گندکاری‌هایی که ابرقهرمانا با اونا کردن، متولد می‌شن...—

این داستان، سنت‌شکنیِ بی‌نقص و بی‌بدیلیه، یعنی انگار جرقه‌های خلق این کمیک نزدِ نویسنده‌ـش، یعنی گارث انیس بدین‌گونه زده شده: «خب، کمیکی‌ خلق می‌کنیم که این‌بار از قهرمان‌بازی‌ها و ویلن‌بازی‌های قهرمانا و شرورا، که دیگه کلیشه‌ای هم شده، خبری نباشه و دقیقا ۱۸۰ درجه چرخش انجام می‌دیم و کاری می‌کنیم که مخاطبا به قهرمانای داستان فحش بدن و شرورای داستان رو تشویق کنن!»
اما همه‌ی این‌ها با طراحی‌های طراحِ اثر، نصفه‌و‌نیمه می‌موند، دریک رابرتسون در یک‌کلام فراتر از خارق‌العاده‌ـست، تصویرگرایی‌های‌تقریباواقع‌گرایانه‌ی اون و استایلِ مخصوص به خودش (یعنی بولد کشیدن) بی‌نظیره. میمیک‌هارو به خوبی در می‌آره، یعنی طوریه که شما بدونِ نگاه کردن به حباب‌ها هم بتونی تشخیص بدی که الان اون طرفی که داره حرف می‌زنه چه حسی داره می‌گیره و چه حسی رو داره منتقل می‌کنه.
رنگ‌زنی‌ها هم واقعا دلچسب و دلنشینه، گرمی‌ای که توی رنگ‌زنی‌هایِ کالریستِ اثر وجود داره باعث می‌شه دیالوگ‌ها و فضای داستان از همیشه مچ تر بشن با هم.

و اما برسیم به ترجمه و ادیت:
آقای ملانژاد واقعا ترجمه‌ی ایرانیزه‌ای رو ارائه دادن، با اینکه کمیک‌های گارث انیس به طرز فجیعی سگ متن و از اون مشکل‌تر، پر از اصطلاحاتِ جورواجوراند که گاهی خود آمریکایی‌هاش‌هم به شک می‌ندازه، ولی ایشون معنیِ ترجمه‌ی خوب رو عوض کردن سر ترجمه‌ی این کمیک! خسته نباشید و شادباش می‌گم بهتون بابت این انتخاب واژه‌ی خوب و دقیق.
ادیت پویا خان هم به‌طبع خوب و درخورِ این کمیکِ خوب و خوندنی بود. دست شما هم درد نکنه.

در کل باز هم تبریک می‌گم بهتون بابتِ شروع کردنِ این کمیک.
دمتون گرمه...🔥

#amirali
#comicbook
#TheBoys
نظرم در مورد اسنایدر کات:

فیلم خیلی خوب بود، پلات هول نداشت، فیلم‌نامه معلوم بود روش کار شده و برنامه‌ریزی‌شده‌بود، شخصیت‌پردازیا واقعا عالی بودن و به شخصه با کاراکتر فلش و آکوامن خیلی حال کردم.
اکشن...وای خدا اکشن بی‌نهایت زیبا و ظریف کار شده بود و جای هیچ حرفی رو باقی نمی‌ذاشت در این مورد...

و اینکه ویلن واقع عالی بود، اون‌موقعی که سوپرمن داشت وولف رو می‌زد من دندونامو داشتم به‌هم فشار می‌دادم، اینقدر که عصبانی بودم از دست وولف و می‌خواستم بلند داد بزنم: سوپرمننننن، برو بُکُنِش مرددددددد. ولی حیف مامان بابا خونه بودن.😁
همین نشون می‌ده که چقدر شخصیت‌پردازیِ ویلن خوب کار شده بود.و البته یه ویلن دیگه ک دارکساید باسه هم به سدت پسم ریژون بود با اینکه کم حضور داشت ولی به سدت پشمامو ریزوند. (خصوصا صداش)

البته خب شخصیت‌پردازیای بعضیا هم مورد داشتا، نمی‌گم نداشت، مثلا
سایبورگ، که چقدر زود با مرگِ پدرش کنار اومد.
و از این قبیل. ولی تک و توک، نه مثل فیلمای قبلی زک زیادتر از این.
و اینکه، آها خوبیاشو گفتم حالا ایرادشم بگم. اصلی‌ترین ایرادش حقیقتا مدت زمان طولانیشه، من احساس می‌کنم زک خیلی خواسته رو قابلیتِ اسلو موشنِ دوربیناش مانور بده😂
آخه هر سکانس از دویدن فلش اسلو موشن می‌شد و این یکم رو نروـم رفته بود این آخریا.
آره پس می‌تونست بعضی سکانسارو طول نده انقدر و فیلمو مثلا بیاره رو...چمیدونم...۳ الی ۳:۳۰
نه ۴ ساعت ک یکم تو ذوق می‌زنه این مورد. در نگاه اول ک چ عرض کنم، در نگاه دوم هم می‌زنه تو ذوق😂
بگذریم، ی ایراد دیگه که از فیلم می‌گیرم اینه که موسیقی متنِ جاهایی ک آمازونی‌ها بودن، یکم بد بود و ب شخصه ازش راضی نبودم. اون صدای چهچه به مذاق من خوش نیومد زیاد، و اینکه گندشو در آورده بودن، هر جا حتی یه مورچه‌ی آمازونی هم می‌دیدن اون چهچه‌ی مسخره رو پلی می‌کردن...😐😑

ولی در کل به فیلم نمره‌ی ۸ از ۱۰ می‌دم، اصلی ترین دلیلِ کم کردن نمره‌ـم هم طولانی بودن فیلمه.

ولی واقعا فیلمِ حقی بود، نسبت به فیلمای دیگه‌ی زک خیلی بیشتر دوسش دارم و خواهم داشت و ارزش چند بار دیدنو هم داره حتی با این زمانِ طولانیش😑
چون فیلمش واقعا هم مهمه و هم اینکه زیباست، از زک انتظار همچین چیزیو نداشتم واقعا، دمش گرم...

#amirali
#movie
#ZSJL
نام کمیک: آرکِ دوقسمتیِ Early Warning واقع در سری کمیکِ Hellblazer، در شماره‌های ۲۵ و ۲۶.
نویسنده: Grant Morrison
طراح: David Lloyd

یه روز داشتم بر حسبِ عادت توی صفحه‌ی Grant Morrison bibliography در ویکی‌پدیا می‌گشتم که چشمم خورد به عنوانِ محبوب‌ترین سری کمیکِ خودم، یعنی Hellblazer. سری‌ای که در ۳۰۰ شماره، داستان‌های زیادی برای شخصیتِ جان کنستانتین خلق کرد. خالق‌شون هم نویسندگان و طراحان بسیار زیادی بودند مِن‌جمله نیل گیمن، برایان آزارلو، وارن الیس، گارث انیس (که سلطانِ نویسندگانِ این سری هستش از دید خیلی‌ها مثل خودم) و گرنت موریسون. همچنین طراحای بزرگی هم این ۳۰۰ ایشیو رو به تصویر کشیدن.
تمام این ۳۰۰ شمارت هم حول و محورِ جن‌گیرِ انگلیسیِ سیگار به دستِ بددهنی به اسم جان کنستاتین می‌چرخه.
اما موقعی که داشتم توی صفحه‌ی ویکی پدیا می‌چرخیدم و چشمم خورد به این دو شماره، نتونستم جلوی خودمو بگیرم و سریع دانلودش کردم. و وقتی کمیک رو باز کردم متوجه یه اسم آشنای دیگه هم شدم، دیوید لوید!
راستش به جز وندتا، ندیده بودم که طراحیِ کمیک دیگه‌ای هم انجام بده و وقتی دیدم اسم اون به عنوان طراحِ اثره، هایپم دو چندان شد برای خوندنش.
اولین نکته اینه که داستان با اینکه دو قسمتیه، ولی نویسنده از هر پنل‌ش به خوبی استفاده می‌کنه و Filler نداره. (حتی پنل‌هایی که خالی از حباب هستن هم فیلر نیستن.)

خودِ داستان در مورد Thursdyke که محله‌ای واقع در انگلیسه، هستش. حالا جان به دلیلِ درخواستِ دوستش به اونجا اومده، برای دیدنِ کارناوالی در اون محله. ولی این کارناوال مرموز تر و تاریک‌تر از این حرفاست و جان برای کشفِ معمای این کارناوال دست به کار می‌شه.

شماره‌ی دومِ این کمیک، چون از دیالوگ‌های طولانی و پیچیده‌ی کمتری نسبت به قسمت اول برخورداره، پس هنر طراح درِش نمایان می‌شه و در واقع پیش‌برد داستان از طریق طراح رو شاهدیم تا حدودی.
داستان مثل اکثرِ داستان‌های خوبِ کنستانتین، با تیکه‌های مذهبی، سیاسی و اقتصادی همراه‌ـه.
همچنین در قالبِ داستانی اکشن، هجوی به فرهنگ خرافه پرستی در انگلیسه.
موریسون همونطور که گفتم از دیالوگ‌هاش به خوبی استفاده می‌کنه و در واقع طوری داستان رو نوشته که چیز اضافی‌ای نداشته باشه، پس برای خوندنش باید تمام حواستون رو به کمیک بدین تا به عمق فاجعه پی ببرین…!
ولی نکته‌ی جالبش اینه که به جز تیکه‌های مذهبی‌ش، از نثر روون‌تری نسبت به باقیِ کمیک‌هاش استفاده کرده. یعنی در عین سخت بودنِ کانتکست، روون نوشته شده، که جای تقدیر داره این حرکتش.

آرتِ لوید دقیقا مثل کمیکِ وی فور وندتاـه و خواننده‌ای که از قبل وندتا رو خونده باشه، این کمیک حالت نوستالژیک داره براش.
استفاده از طراحی‌های مفهومی و سخت و ترسناک و قالب کردنِ یه اتمسفرِ سنگین و زمخت و در عین حال شاعرانه به کمیک، از خصوصیاتِ این طراحیه. با اینکه چهره‌ی یه شخصیتِ ثابت، بعضی جاها تفاوت زیادی با هم داره و توی چشم می‌زنه این موضوع، ولی قابل چشم پوشیه.
همچنان طراحیِ نمای دورِ خوبی داره لوید، ولی توی جزییات کارش بد می‌شه.
همونطور که اشاره‌ی ریزی کردم، کمیک ترسناکه تا حدودی. ولی طوری نیست که خواننده‌ای که از سبک ترسناک خوشش نمیاد تنونه کمیک رو بخونه، مثل کمیکِ Batman: Gothic که موریسون نوشتتش، ترسناکی‌ش در عمقشه و باید تو کمیک عمیق شد تا اون عنصرِ ترسناکیِ اصلی رو کشف کرد. (هر چند ناگفته نمونه که هم این و هم گوتیک، ترسناکی‌شون در طراحی‌شون هم هست.)

تجربه‌ای که برای من سر خوندنِ کمیک‌های موریسون به دست اومده، اینه که تو اگه یه بار کمیک رو بخونی، موضوع میاد دستت، ولی برای درکِ هدف و مضمونش باید چندین و چند بار اونو بخونی.

در نهایت می‌خوام با یه دیالوگِ زیبا این نوشته رو تموم می‌کنم:

Doctor poole: Professor Horrobin? What have you done?
Professor Horrobin: A giant sleeps in all of us. a buried king. The Bible asks, “Canst Thou loose the bands of orion?” This i have done. I have unchained Prometheus. Woken the god whitin…

#amirali
#comicbook
#Hellblazer
خب فربد، امروز یکی از مثبت‌ترین حرکت‌های این چند وقت اخیرم رو انجام دادم. بالاخره کمیکِ بسیار بسیار زیبا و خفنِ Arkham Asylum: A Serious House On Serious Earth رو خوندم.

کمیک ۱۲۰ صفحه‌ای که به زیباییِ هر چه تمام‌تر ذهنت رو درگیر می‌کنه.
یکی از بهترین نقل‌قول‌هایی که خوندم، نقل‌قول اولِ این کمیک بود (نشون می‌ده گرنت موریسون، نویسنده‌ی کمیک، چقدر به دیتیل‌ها اهمیت می‌ده)
اینجا این نقل‌قول رو می‌نویسم:

‘But i don’t want to go among mad people’ Alice remarked.
‘Oh, you can’t help that,’ said The Cat: ‘We’re all mad here. i’m mad, you’re mad.’
‘How do you know i’m mad?’ said Alice.
‘You must be,’ said The Cat, ‘Or you wouldn’t have come here.’

— Lewis Carpoll.
‘Alice’s Adventures in the wonderworld.’

این نقل‌قول به زیبایی روی داستان سوار می‌شه و به خوبی وضعیت عقلانیِ بتمن رو آنالیز می‌کنه!
چونکه داستان از این قراره که بتمن تماسی داره، این‌بار از جوکر، و اون از پشت تلفن بهش می‌گه که بر و بچه‌ها توی تیمارستان منتظرشن و باید بره اونجا. و شما اگه در این نقل‌قول به جای آلیس، بتمن، و به حای گربه، جوکر رو قرار بدین، پوینت و حرفِ موریسون در مورد بتمن رو کشف کردی!

و اما خود داستان:
همونطور که از اسم کمیک هم پیداست، موضوع در مورد تیمارستان روانیِ آرخام، واقع در شهر گاتهام هستش.
اینجا ما با یه داستان کلیشه‌ایِ بتمن و جوکری طرف نیستیم، بلکه این‌بار گرنت موریسون با هوشیاری، سمت و سوی داستان رو به طرفِ تیمارستان آرخام سوق می‌ده و ما رو وارد جزییاتِ دیوانه کننده و بسیار ریزِ این تیمارستانِ مرموز می‌کنه، در واقع موریسون می‌زنه به ریشه‌ی مشکلات.

داستان با کلمات نوشته شده در ژورنال آمادئوس آرخام، موسس تیمارستان آرخام، شروع می‌شه.
در طی داستان نشون داده می‌شه که چگونه مسیر خلق این تیمارستان، توسط آرخام طی می‌شه، اما این یک استوری از کمیک هستش، در کنار این مسیر، (همونطور که بالاتر هم گفتم) ما شاهد بتمنی هستیم که از سمت جوکر، به تیمارستان فراخوانده شده و اونجا با اکثر دشمنانِ خوبش روبه‌رو می‌شه. از جمله‌ی اونها می‌تونم به Two Face، کیلرکراک، مترسک و خود جوکر اشاره کنم.

برداشت‌های زیادی از داستان، وضعیت روانیِ جوکر، وضعیتِ بتمن و جوکر، روح و روان خودِ بتمن، و البته، یکی از پای ثابت‌های داستان‌های بتمن، یعنی آرخام اسایلم می‌شه کرد.

ولی نکته‌ی جالب این کمیک، اینجاست که یکی از آندرریتدترین داستان‌های بتمن و جوکر هستش! (البته در ایران) یعنی اونقدری که کیلینگ جوکِ آلن مور و عقیده و فلسفه‌ی مور شناخته شده هستش، این نیست. این همیشه برای منی که عاشق گرنت موریسونم مایه‌ی تعجب بودش، تا اینکه امروز با خودم گفتم باید این کمیکو بخونم تا ببینم چطوریاست.
با اینکه موقعی خوندن بعضی از دیالوگاش به طور کامل توی دیکشنری بودم، و با اینکه موقعی خوندنِ دیالوگ‌های مخصوصِ جوکر باید صفحه‌ی گوشی رو در زوم‌ترین حالت ممکن می‌ذاشتم، ولی این رو با جرئت بهت می‌گم که صد در صد ارزشش رو داشت.

گرنت موریسون برای نوشتن کمیک از چندتا از شورت‌استوری‌های لن وین در مورد آمادئوس آرخام استفاده می‌کنه. البته طبق گفته‌ی خودش ایده‌ی اصلیِ کمیک حین مکالمه‌ی اون و یکی از دوستانش به اسم جیم کلمنتس، بیرون میاد. و موریسون از شورت‌استوری‌های لن وین استفاده می‌کنه و اونارو بسط و گسترش می‌ده، و از طرفی مکالمه‌ش با دوستش هم پس ذهنش می‌مونه و اون رو روی پلات عملی می‌کنه تا بالاخره همچین داستان خفن، دارک و عمیقی رو به نگارش در میاره.
هر چند که شهرتی که این کمیک در حال حاظر داره، مطمئناً به دلیل دارا بودنِ طراحِ صاحب سبک و متبحری‌ـه به اسم دیو مک‌کین.
مک‌کین رو از طراحی کاورهای سری کمیک سندمن، نوشته‌ی نیل گیمن می‌شناسیش، ولی در این کمیک هنر و آرت خاص و دیدنیِ خودش در مسئله‌ی طراحیِ سورئالیسمی، مفهومی، دارک و ترسناک رو نشون می‌ده. پنل‌بندی‌های پیچیده و جذاب، و خب صحنات ترسناک و weird ای رو خلق می‌کنه.
طراحی‌های ایشون از چهره‌ی جوکر، نشون می‌ده که یک طراح چطور می‌تونه با روح و روان خواننده‌ی خودش بازی کنه، و حتی موقعی که شما برای بار دهم صورت جوکر رو می‌بینی، امکان نداره یک دلقک ترسناک و آشفته و مریض و البته با هوش رو مشاهده نکنی و از نرس مو های تَنِت سیخ نشه.

خب، دیگه سخن رو کوتاه می‌کنم. در کل، می‌خواستم اگه این داستان رو نخوندی، بهت پیشنهادش کنم که بری سمتش. الحق که ارزششو داره.

پ.ن: نمی‌دونم چرا، ولی دلم می‌خواد یه نقل‌قول جالب رو از سمت موریسون بنویسم این پایین:
I found out later that the script had been passed around a group of comics professionals who allegedly shit themselves laughing at my high-falutin’ pop psych panel descriptions. who’s laughing now, @$$hole?
شماره ۹ عه سندمن خیلی خوب بود، چسبیدا!
این گیمنِ اعجوبه هنرش رو تو روایت هم ثابت کرد.
نوشته ای بر سری کمیک سندمن، شماره ی ۹:
هشدار اسپویل:
توی شماره ۹ هر صفحه ای که جلو میرفتی، تو پنل آخر حالت و پوزیشنِ راوی رو میدیدی(البته از اونجایی که the tale شروع شد،یعنی از صفحه ی ۶ تا صفحه ی ۲۲)، همین خیلی تاثیر میذاشت تو فهم و درک داستان از طرف مخاطب. مثلا وقتی تو میخواستی یه بار دیگه کمیکو از اول تا اخر مرور کنی، هر صفحه ای که ورق میزدی، تو پنل آخر پوزیشنِ راوی رو میدیدی، و یه مروری می‌شد از داستانی که راوی تو اون صفحه روایت کرد.
این دانش گیمن رو واسه نوشتن همچین اسکریپتی نشون میده.
از نکته ی دیگه ی این شماره میتونم به the tale فوق العادش اشاره کنم.
آخه هی این جمله ی “جنایت نادا” میومد تو ذهنم و من هم میزان هایپم واسه هر چه زودتر خوندن حبابا بیشتر می‌شد، خیلی دوست داشتم بدونم اون جنایتی که نادا در مقابل کای کول، master of dreams، مرتکب شده چی میتونه باشه. و هایپم هم بیهوده نبود؛ با یه داستان بس قوی، با پلات قوی و شخصیت پردازی های اعلا رو به رو بودیم، که ایده اش خیلی ناب و جالب بود.
یه داستان رمانتیک رو شاهد بودیم، متوجه شدم مورفیوس ۱۰۰۰۰ سال پیش هم زنده بوده، بالاخره از جنایت نادا با خبر شدم، و نکته ی دیگه هم دیالوگای قوی از سمت گیمن بود که ناجوانمردانه عنصر tear jerker رو به کار برد، خصوصا تو صفحه ی ۲۲، اونجایی که راوی گفت: and, for the last time, he asked her to be his bride…
واقعا تو این دیالوگ بود که به مصمم بودن دریم پی بردم و عاشق این شخصیت شدم و به جنایت نادا هم پی بردم، اونم عمیق!
حباب های آخری که گیمن گفت هم اینقدر twisted بودن که منو عمیقا به فکر فرو بردن، و باعث شدن یه بار دیگه داستانو از اول تا اخر بخونم، این دفعه سریع تر البته.
طراحیشم خوب بود، هر چند سبک دلخواه من نبود، و طراحی درینگنبرگ و مالکوم جونز برای این شماره با شماره های قبلی فرق میکرد و این فرق ملموس بود و من هم ازش ناراحت بودم که این تغییرو داده، نه اشتباه نکن! من از تغییر بدم نمیاد، ولی از این ناراحت شدم که این تغییر خوب نبود، و یه نقطه ضعف بزرگ بود تو این شماره.
واقعا حیف که این قسمت، با این داستان ناب، با این دیالوگا و شخصیت پردازیای عمیق، گرفتار همچین طراحی و آرتی شده بود.
در مجموع، این شماره ۹ یه سینگل ایشیو عه باحال بود، و لحنشم خیلی سبک بود. خیلی، یعنی انتظار همچین چیزی رو از سمت گیمن نداشتم. به طوری که من خیلی روون خوندم و در کل از کلمه های قلمبه سلمبه خیلی کمتر استفاده شده بود.

#amirali
#comicbook
#Sandman
آدرس وبسایت:
Azsan.ir
در پیجِ «کلکسیونِ شخصی: ادبیات»، می‌تونید این نقدارو ببینید.
من چند روز پیش بالاخره این تصمیم بزرگ رو گرفتم که برم به جنگِ سندمن و تونستم آرکِ ۷ قسمتی The Doll's House رو بعد از یک هفته، تموم کنم.


«هشدار اسپویل»


اولین نکته‌ای که باید بگم اینه که من فرای سندمن، عاشق تموم نوشته‌های گیمنم! دلایلِ زیادی هم دارم واقعاً، ولی مهم‌ترین دلیلش اینه که (واقعیتش دقیقاً یادم نمیاد این جمله رو قبلا کی گفته (مثلا تو، یا حتی خودم)، ولی یادمه که تکراریه و من الان دارم نقل‌قولش می‌کنم.)
«گیمن از نثر و نوعِ نوشتاریِ آسونی استفاده می‌کنه، حداقل به نسبتِ موریسون و مور، ولی تو نمی‌دونی که همین کلماتِ آسون و قلم سبُکش، در آخر می‌خوان سرنوشتِ شخصیت‌ها رو به کدوم سمت و سو سوق بدن.»

و این برای من حداقل، یه پوینت شگفت‌انگیزه؛ این‌که با استفاده از کلماتِ ساده و نثر تقریبا آسون، بتونی یه داستان شگفت‌انگیز رو روایت کنی، خیلی نکته‌ی ظریف و مهمیه. (درست مثل جف لمیر) این از نوعِ نثر نیا گیمن، حالا بپردازم به خود داستانِ این آرک زیبا و پیچیده.

این آرک، که می‌شه دومین آرک از سری Sandman، بعد از آرکِ ۸ قسمتیِ Preludes & Nocturnes روایت می‌شه. به داستان‌هایی که برای مورفئوس پیش میاد، می‌پردازه.
ما اولِ این آرک، یعنی ابتدای شماره‌ی ۱۰ (شماره‌ی ۹ تک‌قسمتی بود و سرتاسر فلش‌بک. اگه اشتباه نکنم در مورد اون هم قبلا نوشته بودم) به دو تن از دیگر اعضای خانواده‌ی Endless می‌پردازیم، یعنی Desire و Despair.
مکالمه‌ای بین این‌دو همزاد شکل می‌گیره که باعث کاشته شدن اولین سیناپس‌هاست در آرک. یعنی گیمن به زیبایی با همین مکالمه‌ی کوتاه و جمع‌و‌جورِ یک صفحه‌ای، اطلاعاتِ مهمی رو به خواننده می‌ده. (و این نشون می‌ده این کمیک هم دارای هیچ‌گونه فیلری نیست) موضوع از این قراره که چیزی به اسم Dream Vortex بعد از سالیانِ سال دوباره به‌وجود اومده، و Desire، در این مورد به همزادش می‌گه.
طی مکالمه‌ای که این دو با هم می‌کنن، مخاطب به این نتیجه می‌رسه که اعضای Endless در این آرک نقش مهمی رو ایفا می‌کنن، ولی ما بلافاصله به داستانِ دیگری سوییچ می‌کنیم و درست همین‌جاهاست که گیمن در تصمیمی خلاقانه، باعث می‌شه که این مکالمه‌ی کوتاه ولی مهم، زیرِ آوار عظیم دیالوگ‌ها، مونولوگ‌ها، اتفاقات و حوادثی که در ادامه پیش میان، دفن بشه و خواننده دیگه اصلا از این مکالمه یادش نباشه.

داستان می‌گذره، حوادث و اتفاقات پشت سر هم، به‌سان گلوله، به‌طور رگباری به سر و صورت خواننده پرتاب می‌شن. این وسط داستانک و حتی داستان‌های مختلفی روایت می‌شه. برای مثال در شماره‌ی ۱۳، به طور کامل از پلات داستان خارج می‌شیم و به قرن‌های مختلف می‌ریم و از یک قرنِ مشخص و ابتدایی (که کمیک دقیق مشخص نکرده چه قرنی) شروع می‌کنیم و داستان نامیراییِ یه انسان رو شاهدیم. حالا، مورفئوس تصمیم می‌گیره که هر قرن به دیدارِ اون مرد بیاد. ما در هر قرن شاهد بروز تغییراتی در ظاهر مورفئوس هستیم (که طراحِ کمیک، به خوبی تغییراتِ لباس پوشیدنِ ارباب رویاها رو نشونمون داده اینجا)، و البته که داستان و هدفی که کمیک داره هم بسیار جالبه، ولی نکته‌ی حیرت‌انگیزش برای من مسیری هستش که تا اون هدف طی می‌شه و دیالوگ‌ها و مونولوگ‌های جذابی که بین اون شخص و مورفئوس رد و بدل می‌شه.
یا برای مثال یک شماره برخلاف شماره‌های پیشین که ۲۶ صفحه‌ای هستن، ۴۰ ‌صفحه‌ای می‌شه. این‌بار به نظرتون می‌رسه که در ابتدا از روند داستان خارج شدیم، ولی تقریبا در اواسطش به خودتون میاین و می‌بینین که خیر! دیگه خبری از «خروج از پلات» نیست.

اما اتفاقی که شاید براتون جالب باشه اینه که در انتهای شماره‌ی آخر از این آرک، ما دوباره به سراغِ شخصیت Desire می‌ریم و این‌بار شاهد مکالمه‌ای بین اون و مورفئوس هستیم، و خواننده شروع به به‌یادآوردنِ دیالوگی می‌کنه که درست در ابتدای آرک، بین دو عضو از اعضای اندلس شکل گرفت! (چیزی که من بهش می‌گم «معجزه‌ی رجوع به سیناپسِ فراموش شده» که به وفور در کمیکی‌های گیمن و موریسون دیده می‌شه.) اینجا، و این ۴ صفحه، به‌نظرم نه‌تنها نقطه‌ی اوجِ این قسمت، بلکه نقطه‌ی اوجِ این آرک هستش.
البته واقعا این آرک نقطه‌ی اوج زیاد داره. اینقدری که مورفئوس برای من یه شخصیت با شکوه‌ه، جاهایی که سر و کله‌ش پیدا می‌شه انگار دیالوگ‌ها رو به سریع‌ترین حد ممکن می‌خونم تا به انتهای اون تیکه برسم.
برای مثال شماره‌ی ۱۲، جایی که به مبارزه با سندمنِ تقلبی می‌ره، برای پیدا کردنِ Brute و Glob، واقعا حیرت‌انگیزه. خصوصا جاییش که بعد از چند پنلِ زد و خورد و دوباره نشون دادنِ عظمت این شخصیت، مورفئوس با یه میمیک جالب و سرد، خطاب به بروت و گلوب می‌گه: Well? i am waiting for an explanation.
😎Comic Book Nerds Archive😎
من چند روز پیش بالاخره این تصمیم بزرگ رو گرفتم که برم به جنگِ سندمن و تونستم آرکِ ۷ قسمتی The Doll's House رو بعد از یک هفته، تموم کنم. «هشدار اسپویل» اولین نکته‌ای که باید بگم اینه که من فرای سندمن، عاشق تموم نوشته‌های گیمنم! دلایلِ زیادی هم دارم واقعاً،…
به طور کلی، این آرک به خوبی عظمتِ مورفئوس رو نشون‌ـمون می‌ده و در عمق دادن به این شخصیت بهترین عملکرد رو داره، در کنارش داستان‌های متعددی رو پیش می‌بره.
البته این نکته رو هم یادمون نره که دو عضو دیگه از Endless رو هم نشونمون می‌ده، پس با این حساب اعضایی که تا به اینجا دیدیمشون: رویا، مرگ، آرزو و نومیدی هستن.

در نهایت اگه بخوام این آرک و این چند شماره رو در یک جمله خلاصه کنم، می‌گم:
«گسترشِ آهسته آهسته‌ی این دنیای خیلی خیلی بزرگ.»
یعنی نکته‌ی حائز اهمیت اینه که نویسنده، یک دنیای بسیار بزرگ رو خلق کرده، ولی در معرفیِ اون از سرعت و تمپوی مناسبی برخورداره و نمی‌آد که یک دفعه تمام سوراخ‌های (اگه درست یادم باسه اسمشو) DreamWorld رو نشون‌ـمون بده، یا بیوگرافیِ کاملِ اعضای اندلس رو برامون بنویسه، بلکه به قول معروف گاماس گاماس این کارو می‌کنه.

در نهایت طبق معمول با یه نقل‌قول این نوشته رو به اتمام می‌رسونم:

Remember this.
We of the endless are the servants of the living-- we are NOT their masters. WE exist because they know, deep in their hearts, that we exist.

— Morpheus


#amirali
#comicbook
#Sandman
من به‌تازگی انیمیشن‌سریالیِ خوش‌ساخت، با کیفیت و متفاوت Invincible رو دیدم.

«بدون اسپویل»

انیمیشن‌سریالی‌ای که توی ۸ قسمت، روایت‌گر داستان یه پسر بچه به اسم مارک هستش که قدرت‌های خاص و ویژه‌ای رو از پدرش به‌ارث برده و تبدیل به ابرقهرمانی به اسم شکست‌ناپذیر (Invincible) می‌شه، ولی بعدش اتفاقاتی باورنکردنی براش رخ می‌ده که حتی بدبین‌ترین بیننده هم نمی‌تونسته اونارو تشخیص بده!

این انمیشین از سری کمیکی ۱۴۴ قسمتی به همین نام، به نویسندگیِ رابرت کرکمن اقتباس شده.
خالق دنیای بزرگ مردگان متحرک این‌بار به سراغ یک دنیا با تم ابرقهرمانی رفته؛ که این سریال هم اقتباسی هستش از همین سری کمیک.

چیزی که این انیمیشن (و در کل اکثر آثار کرکمن) رو خاص می‌کنه، اون سادگیِ اولیه، ولی پیچیدگی‌ای که بعد به‌وجود می‌آد هستش. در کمیک‌بوک (و سریالِ) واکین دد، ابتدا شاهد یک دنیای آخرالزمانی زامبی‌محور هستیم که نگم جذاب جلوه نمی‌کنه، ولی حداقل ایده‌ی یونیک و تک‌ی نیستش. ولی سپس با اتفاقاتی که بعدش می‌اوفته، خواننده به این نتیجه می‌رسه که این کمیک نه در مورد نبرد انسان‌ها با زامبی‌هاست و نه اصلا موضوع بحثش زامبی‌هاست!

انیمیشن‌سریالی (و کمیکِ) «شکست ناپذیر» هم از همین قاعده پیروی می‌کنه؛ در ابتدا دنیای ساده‌ای رو پیش‌رومون می‌ذاره که با دیدنش با خودمون می‌گیم «خب، اینم از همون کلیشه‌های پدر و‌ پسر ابرقهرمانه دیگه.» ولی بعدش یک توییست، کُلی خون و کثافت و چند دقیقه، کافیه که دیدتون رو به‌کل نسبت‌به این انیمیشن عوض کنه و شما رو با دنیای جدید، و صد در صد ترسناکی روبه‌رو کنه که تا ۴۳ دقیقه‌ی قبل (یعنی تمامِ اپیزود اول منهای سکانس آخر) فکرش رو هم نمی‌کردید بشه.

«شکست‌ناپذیر» صحنات بزن بزنش بسیار هیجان‌انگیز خلق شده و موسیقی متنِ زیبا و هماهنگی هم داره. همچنین استفاده‌شون از آهنگ‌های دیگه هم بسیار به‌جاست. شخصیت‌پردازی‌ها و عمق دادن به شخصیت‌ها در سیر سری، خوب و بی‌شتابه و باعث می‌شه که بیننده خوب شخصیت‌هارو درک کنه و بیاد دستش.

در کل دیدنش یه چیز مفرحه و باعث نمی‌شه که وقتتون رو برای دیدن ۸ اپیزودِ ۴۴-۵۰ دقیقه‌ای تلف کنید.

#amirali
#series
#Invincible
خب من به‌تازگی سیزن اول سریال The Sopranos رو تموم کردم و الان می‌خوام یه یادداشت مختصری براش بنویسم.

«بدون اسپویل»

بررسی کردن روان و خلق‌وخوی آدم‌ها و همچنین خواب‌های مختلفی که بعضاً می‌بینیم، همیشه یکی از موضوعات جذابی هستن که هالیوود سعی در موشکافی اون داره. اما این‌بار به‌نظر می‌رسه که دیوید چیس عجیب‌ترین راه رو برای بررسی این موضوعات انتخاب کرده.

پرداختن به این قبیل موضوعات پشتِ یک داستان مافیایی، الحق یکی از عجیب‌ترین و در عین حال جذاب‌ترین و یونیک‌ترین راه‌ها هستش. در واقع یک داستان مافیایی در پوسته‌ی کار قرار داره، هسته‌ش می‌شه بررسیِ موضوعات روان‌شناسی.

تونی سوپرانو آدمی هستش که توی حیاط خونه‌ش از حال می‌ره، و دچار مشکلات روانی می‌شه. پس به اجبار پیش یک دکترِ روان‌شناس فرستاده می‌شه تا ببینه مشکلش چیه.
عاملی که به‌ظاهر باعث غش کردن‌ش شده، دیدن صحنه‌ی پرواز کردنِ چندتا اردک‌ه که به تازگی به استخر خونه‌ش اومده بودن و تونی هم علاقه‌ی زیادی بهشون نشون داده بود (در واقع می‌شه گفت بهشون وابسته شده بود). با کمی کنکاش بیشتر در زندگی تونی، می‌فهمیم که این اتفاق فقط به‌مثابه‌ی ضربه‌ی آخر عمل کرده و عوامل بیشتر و به‌طبع وسیع‌تری {به‌نسبتِ رفتن چندتا اردک از استخرِ خونه‌ی تونی} باعث این غش می‌شن. درواقع اضطراب و استرس‌هایی که تونی این اواخر از دو جانب می‌کشه خیلی روی از حال رفتن‌ش تاثیر گذاشته؛ خانواده و کار.

صحبت از کار شد، وقتی تونی برای اولین بار اعلام می‌کنه که در شرکت دفع زباله (یا یه همچین چیزی) کار می‌کنه دو تا شاخ گنده در بالای سر بیننده نمایان می‌شه، چرا که کسی که خونه‌ش اونقدر بزرگه که یه استخر توی حیاط پشتی‌ش داره، قطعا بهش نمی‌خوره که توی یه همچین شرکتی کار کنه. با گذر زمان و انجامِ گفتگوهای پیاپیِ دکتر ملفی، روان‌پزشک تونی، و شخص تونی، خواننده پی می‌بره که یه جای کار می‌لنگه و بالاخره در اواسط قسمت اول معلوم می‌شه که شرکت دفع زباله پوششی هستش بر فعالیت‌های مخفیِ تونی سوپرانو و دسته‌ی مافیایی سوپرانو. پس طبیعیه که وقتی صحبت از کار می‌شه دیگه نباید جای هیچ‌گونه شک و تردیدی از جانب استرس و سختی‌ش برای تونی باقی بمونه.
از جانب خانواده هم آنچنان خانواده‌ی پر جمعیتی در کار نیست به‌جز یه عمو و مادر پیر و دو تا بچه و یه همسر، ولی همین افراد پتانسیل خراب کردنِ تمام ‌‌و کمال زندگیِ تونی رو دارن!

تونی نماینده‌ی اون‌دسته از افرادی‌ه که در خارج از خونه با یه کار سخت و طاقت‌فرسا (حالا نه به شدت عضویت در یک مافیا و یک‌جورایی حتی همه‌کاره بودنِ اون دسته) سر و کله می‌زنن، و وقتی پاشون به خونه می‌رسه (یا شاید هم همون بیرونِ خونه!) با هزاران مشکل ریز و درشت دیگه از جانب خانواده. خب سوالی که مطرحه اینه که چجوری این افراد باید (یا اینطوری بگم، می‌تونن) به خودشون برسن و زیر بار این همه مسئولیت له نشن؟ چطوری می‌شه که یه آدم همه‌ی این کارها رو انجام بده و تازه «الگوی» پسرِ نوجوون‌ش در مبحثِ «مقابله با مشکلات و مسائل زندگی» هم باشه؟
جوابی که سریال بهش می‌رسه شاید یکم عجیب، شاید کمی پیش‌پاافتاده، و حتی شاید «ضایع» باشه، ولی اون جواب تنها و تنها یک کلمه‌ست، همونطور که تونی سوپرانو هم در یکی از اپیزودهای سریال به اون اشاره می‌کنه: «حرف زدن.» حالا می‌خواد با هر کسی باشه، چه با یه روان‌پزشک، چه با همسرتون، چه با یه بقال. حرف زدن، و امرِ به‌اصطلاح بیرون ریختن در بهبود مسائلی مثل افسردگی می‌تونه خیلی تأثیر داشته باشه، همون‌طور که برای تونی مؤثر بوده.

البته دستاوردهای چیس به همین‌جا ختم نمی‌شه؛ شخصیت‌پردازیِ بی‌نظیری که تونی سوپرانو داره، طوری که امروزه بعد از گذشتِ ۱۴ سال از تموم شدن سریال، باز هم صحبتش می‌شه و افرادی هستن که تا حالا لنگه‌ی این یارو رو ندیدن تو هیچ فیلم و سریالی، فکر می‌کنم از بزرگترین دستاوردهای سریال باشه. تونی یه آدم به‌شدت عصبی و غیرقابل پیشبینی هستش که دائما با تکون دادنِ دست و پاش سعی در خالی کردن این خشم داره. گفتم غیر قبال پیشبینی، و باور کنین شوخی نمی‌کنم، وقتی در یکی از اپیزودهای سریال می‌فهمه که کسی که قصد جونش رو کرده یه دشمنِ خونی و قدیمی نیست، بلکه یکی از افراد خانواده‌ست، تنها ری‌اکشنی که نشون می‌ده یه لبخندِ ژکونده، در حالی‌که وقتی دکتر ملفی در مورد همون فردِ حاضر در خانواده فقط و فقط حقیقت، ولی از نوعِ تلخش رو، بهش می‌گه، تونی جوری مثل یک سگی که قلاده‌ش رو ول کردن به سمت دکتر هجوم میاره و و با زبونِ تند و لحن فوق‌عصبانیِ مخصوص به خودش تهدیدش می‌کنه که دکتر ملفی که بماند، بیننده هم از ترس دسته‌های مبل رو فراتر از حد معمول فشار می‌ده!
اما به‌نظر می‌رسه که چیس کارش رو خیلی خوب بلده، چراکه موفقت‌هاش باز هم به همین‌جا ختم نمی‌شه. شخصیت‌های فرعی سریال، انگار چیزی فراتر از کلمه‌ی «فرعی» هستن! یعنی انگار متولد شدن برای نقش‌هاشون، جوری که به‌طور دقیقی مچ می‌شن با شخصیت‌پردازی و دیالوگ‌هاشون. همچنین دیگر موارد سریال مثل موسیقی فوق‌العاده هستش. نکته‌ای که باید در مورد موسیقی سریال بهش اشاره کنم اینه‌که آهنگ ابتدایی سریال که Woke Up This Morning نام داره به‌طرز عجیبی با شخصیت اصلی سریال هماهنگه و انگار در مورد خودِ تونی خونده شده.

در کل سریال The Sopranos، سریالی هستش که به بهترین شکل در قالبِ یه داستان مافیایی، روان یک شخصیت رو آنالیز می‌کنه.
لازمه به این نکته هم اشاره بشه که حتی داستانِ ظاهریِ سریال (یعنی مافیا) هم خیلی تمیز در اومده و در نهایت بسیار زیبا به داستانِ زیرین ربط پیدا می‌کنه.
سریال درس‌های اخلاقیِ بسیاری هم داره که شاید مهم‌ترین‌ش همون شعار معروف سریال باشه، یعنی Family is Everything.

#amirali
#series
#TheSopranos
خب، دو قسمت آخر د بویز رو هم دیدم. (یعنی قسمت‌های ۷ و ۸ فصل ۲)

«هشدار اسپویل»

باید اعتراف کنم که این دو قسمت آخر دیوانه‌وارتر، خشن‌تر، پرخون‌تر و در نهایت جذاب‌تر از قسمت‌های قبلی این سریال بودن حتی. سریالی که در بد نشون دادن وجهه‌ی خوب قهرمانان کم نذاشته و نمی‌ذاره.
«پسران» به بینندگان ثابت کرد که قهرمانان می‌تونن یه بخش تاریک و خبیث داشته باشن، برخی‌هاشون یکم بهتر، برخی‌هاشون به‌طبع بدتر از واژه‌ی «بد». برای مثال ما توی این فصل استورم‌فرانتی رو داشتیم که حتی در جهاتی از هوم‌لندر (که دقیقاً وجهه‌ی تاریکِ شخصیتی مثل سوپرمن هستش) هم خبیث‌تر بود. یا برای مثال بلک نوآری رو داشتیم که تغییری نکرده بود نسبت‌به گذشته.

اما قهرمانای واقعی ما اعضای د بویز بودن که روی تاریک قهرمانا رو دیده بودن و حالا قیامی علیه‌شون کردن، که در آخر اگه نگم این قیام جواب نداد، ولی در خیلی جهات این شیاطین قهرمان‌نما رو بدجوری اذیت کرد.

خب بگذریم، یکم به بررسی خود سریال بپردازیم.
سریال یه جو و اتمسفر خاصی داره، یعنی واقعاً برام جالبه که چجوری می‌شه که چندتا آدم که به جز قدرت ذهن و زوربازوی اسلحه‌هاشون چیزی ندارن، این‌طوری جلوی نیرومندترین موجودات زمین دووم میارن… و خب خالق این داستان یعنی گارث انیس به خوبی جوابمون رو می‌ده. جواب اینه‌که اون‌ها نمی‌تونن در مقابل این موجودات قد علم کنن، چیزی که جلوی کشته شدن اون‌ها رو می‌گیره کمی چاشنی شانس هستش، ولی خب شانس هم تا یه جایی کارآمده.

برای یافتن پاسخ کامل این سوال باید به دل گروهِ Seven یا هفت ابرقهرمان {ارواح عمه‌شون} نفوذ کرد و جویای احوال خودشون بشیم؛ ما از طرفی کویین میوی رو داریم که بارها از طرف هوم‌لندر تهدید، کنترل و اذیت می‌شه. از یه‌طرف هم استارلایتِ در ابتدا خوش‌خیال رو داریم که تو همون شب اول بهش تجاوز می‌شه و دگرگون می‌شه کلا بنده‌خدا. یا ای‌ترین و دیپی رو داریم که راحت شوت می‌شن و هوم‌لندر (که یه جورایی خود سون هستش!) بهشون اعتماد نداره.

پس نتیجه‌ای که می‌شه از پاراگراف بالا گرفت اینه‌که برای از پا در آوردن این‌جور چیزهای فوق‌قدرتمند، باید بین خودشون تفرقه بندازی تا این دفعه شاید، اون هم شاید، بتونی از زیر دست و پاشون جون سالم به‌در ببری. برای مثال در اواخر فصل دو، اگه اون شوک و ضربه‌ی‌ نهایی الینا به میو نبود ما هرگز شاهد اون وجهه‌ی باحالِ کویین میو نبودیم و اگه شاهد این وجهه‌ی خوبش نبودیم، بویز هیچ‌وقت زنده از زیر دستای اعضای سون بیرون نمیومد.یا مثلاً ای‌ترین که اون هم بر علیه استورم‌فرانت مدرک جمع کرد و به هیویی و اِنی داد.

سریال یکم با مشکل ضرب‌آهنگ طرف بود، شخصیت‌پردازی ای‌ترین هم در این فصل افت داشت به‌نظرم. در فصل اول خیلی بهتر و کاریزماتیک‌تر از اینا بود. مرگ بهش نساخت.

هجوهای فرهنگی‌ای که این سریال به وایرال‌های این روزها زد، هم ستودنی بود و هم به‌جا. از طریق رابطه‌ی میو و الینا به مشکل همجنس‌گرایان پرداخت، از طریق کرکتر نژادپرستی مثل استورم‌فرانت هم به مشکلات نژادپرستارانه و تبعیض نژادی پرداخت. یا از طریق دیپ، و سپس ای‌ترین به موضوع کلیساها (خصوصاً در زمینه‌ی ساینتولوژی) پرداخت و این موضوع که هنوزم که هنوزه کلیساها در آمریکا نقش مهمی دارن.
همچنین اشاراتی هم به فرهنگ Meme و میزان محبوبیتشون و حتی تعیین میزانِ محبوبیت یک شخص، داشت. مثالش هوم‌لندری بود که از چشم ملت افتاده بود و استورم‌فرانت بهش این راه رو پیشنهاد می‌ده، و جواب هم می‌ده. در کل سریال هجو خوبی بود به فرهنگ‌های مختلف آمریکا که در بالا به بخشی‌ش اشاره شد.

سریال، یه سریالِ هوشمندانه بود، ولی خشن و چندش‌آور؛ اگه با پوکیدن و منفجر شدنِ پست‌سرهم چندین و چند کله توی دادگاه، یا کنده شدن پوست صورت و هزاران مورد مشابه و بدترِ دیگه مشکلی ندارین و در عوض می‌خواین اون بدبینی در مورد قهرمانان رو نظاره کنید،‌و ببینید که وقتی قهرمانا به سیم آخر می‌زنن، چه اتفاقاتی ممکنه رخ بده، این سریال رو به‌هیچ‌وجه نباید از دست بدین.

من اهل نمره دادن نیستم، ولی چون توی نقدهای قبلی‌م به این سریال نمره هم دادم، سعی دارم یه نمره‌ی عادلانه به کلِ سریال، تا بدین‌جای کار (یعنی هر دو فصل)، بدم:
نمره‌ی نهایی من: ۸.۵ از ۱۰.

#amirali
#series
#The_Boys
می‌خوام بهتون یه سریالِ حال‌خوب‌کنِ نسبتا کوتاه رو معرفی کنم که اگه مودش رو بگیرید هم در مدت زمان کوتاهی می‌بینیدش، هم اینکه واقعاً حالتونو بهتر می‌کنه!
پس وقت رو تلف نمی‌کنم و می‌رم سر اصل مطلب و معرفی سریال محشری که به تازگی دیدمش و دیدنش همچنان هم ادامه داره چون سریال آن‌گویینگه:
Ted Lasso.

تد لاسو، سریالی هستش بسیار بسیار اتمسفریک و کمدی، که می‌تونه ساعت‌ها شما رو سرگرم کنه و خنده روی لباتون بیاره.
اسم سریال، اسم شخصیت اصلی سریال هم هست، شخصیت اصلی‌ای که مربی تیم فوتبال آمریکایی بودش و حالا، اومده به انگلیس و می‌خواد رهبریِ تیمی رو به عهده بگیره که در معرض سقوطه و…

این سریال ظاهر اسپورت و ورزشی‌ای داره و در باطن مسئله از این‌ها فراتر می‌ره.
تد لاسو یه آدم سیبیلوی حال‌خوب‌کن‌ـی هستش که احتمالا تا حالا نظیرش رو ندیدین، جوری با شوخی‌های آمریکایی مخصوص به خودش که انگلیسی‌ها هیچی ازش نمی‌دونن شما رو می‌خندونه که احتمالاً از تعجب شاخ در بیارید، باور کنید این کرکتر به‌تنهایی شما رو معتاد به خودش و اسمش می‌کنه.
شخصیت‌های فرعی سریال… از این بهترم می‌تونن باشن مگه؟ یکی از یکی بهتر و عمیق‌تر و باحال‌ترن. اخلاقیات و نحوه‌ی تعاملی که با هم دارن خیلی جالبه و این حقیقت که ۹۰ درصد شخصیت‌ها رو اعضای فوتبالی یا کسایی که به‌هر حال با فوتبال سر و کار دارن تشکیل می‌دن، به خودیِ‌خود داستان رو برای فوتبال‌دوست‌هاش جذاب‌تر می‌کنه، ولی حرف منو باور کنین که این سریال نه قراره با مسائل فوتبالی بیاد سر وقتتون، نه قراره اون هیجان وقت های اضافه رو داشته باشه (البته جز یکی دو مورد)، این سریال فقط و فقط برای این ساخته شده که حالِ بد من و شما رو خوب، و حالِ خوب برخی‌هارو بهتر کنه. همین!

در طول دیدن سریال همه‌ش با خودم می‌گفتم که یعنی فلسفه‌ی ساخت این سریال چیه؟ اینه‌که ما از شخصی مثل تد لاسو که همه‌ش مورد تحقیر هوادارانِ تیم «ریچموند» قرار می‌گیره درس عبرتی بگیریم که هیچ‌وقت تسلیم نشیم و جا نزنیم؟ یا از دو تا از اعجوبه‌های تیم و نحوه‌ تعامل‌شون با هم یاد بگیریم که با هم باید کنار بیایم و خوش‌اخلاق‌تر باشیم…؟
و جوابی که بهش رسیدم این بود که موارد و درس‌های اخلاقیِ بالا به‌علاوه‌ی چیزهای دیگه که ترجیح می‌دم عوامل سریال براتون توضیح بدن، به‌علاوه‌ی یک مورد طلاییِ دیگه، یعنی «خوب بودن» و «مثبت بودن»، چیزهایی هستن که سریال قراره بهش برسه، همونطور که شخصیت اصلی هم در حین شوخ‌و‌شنگی‌های به‌خصوصش، چندباری بهش اشاره کرد که: «برای من بُرد یا باختِ تیم «ریچموند» مهم نیست، برای من بُرد و باخت اون بچه‌ها، چه بیرون و چه داخل زمین، مهمه، من به اون‌ها اهمیت می‌دم و می‌خوام روی اون‌ها کار کنم.» و باید اعتراف کنم که کسی بهتر از تد نمی‌تونه این‌کارو انجام بده، چون‌که نه‌تنها بازیکن‌های ریچموند رو، بلکه من و شما و هرکسی که سریال رو می‌بینه رو از صمیم قلب امیدوار به زندگی می‌کنه.

«تد لاسو» یه سریال معمولی و کلیشه‌ایِ ۳۰ دقیقه‌ای نیست، این سریال می‌تونه روی مخاطبش تاثیرات عمیقی بذاره و اون‌ها رو درون خودش غرق و حل بکنه. «تد لاسو» می‌تونه چیزی باشه که در حال حاضر بهش نیاز داریم، این سریال می‌تونه همون چیزی رو بهمون تزریق کنه که کرونا با اومدنش اونو از خیلی‌هامون گرفت، یعنی «حال خوب» رو.

سریال دارای دو فصله، و تا همین لحظه که دارم حرف می‌زنم قسمت چهارمِ فصل دومش پخش شده، ولی خبر بسیار خوشحال‌کننده‌ای که هست اینه که میگن سریال برای فصل سوم هم تمدید شده و این یعنی سازندگان حالاحالاها قصد ندارن که بیخیالش بشن.
من خودم به‌شخصه از تجربه‌ای که داشتم توی این دو سه شب خیلی راضیم، نمی‌گم الآن برای زندگی هایپ و امیدوارم و صبح‌ها با یه لبخد بزرگ از خواب پا می‌شم، ولی لااقل دیگه حالم به بدیِ قبل از دیدن سریال هم نیست.

خلاصه که به‌شدت پیشنهاد میشه این لعنتی…

#amirali
#series
#TedLasso
آقا من دو سه شب پیش سیزن ۳ سوپرانوز رو هم تموم کردم و این فصل به‌نظرم یکم ساختار جالبی داشت.

ساختار این فصل اولاً خیلی فشرده بود، دقیقاً مثل سندمن که توی هر شماره‌ش انقدر اتفاق میوفته که آخر اون آرک گیج می‌شی که فلان اتفاق توی این آرک افتاد یا آرک‌های قبلی… یا برای یادداشت برداشتن و نقد کردن نمی‌دونی دقیقاً از کدوم اتفاق شروع کنی و به چه حوادثی بپردازی.
این سیزن هم همین بود، طوری‌که من وقتی انتهای سیزن به اتفاقاتی که در طول سیزن افتاده بود فکر می‌کردم و توی صفحه‌ی ویکی‌پدیا خلاصه قسمت‌های اول رو می‌خوندم اصلاً باورم نمیشد که برای مثال «توهینِ تونی به یکی از دوست‌پسر‌های مدو» توی این فصل اتفاق افتاده بود.

یه نکته‌ی درخشانی که این فصل داشت به‌نظرم رشد زیاد و دادن عمق زیاد به شخصیت‌ها بود. یعنی چیس این فصل (فصل سه) رو برای عمده‌ی رشد شخصیت‌هاش انتخاب کرده بود فکر کنم. مدو، ای‌جی، کارملا، پاولی، کریستوفر و حتی رالفی، و گل سرسبد اون‌ها تونی، طی این سیزن پیرتر می‌شن (ما چندین مرگ مهم داریم)، و رشد شخصیتی زیادی پیدا می‌کنن و چیس به اون‌ها عمق بیشتری رو می‌ده. اتفاقاتی که برای هر کدوم از شخصیت‌های نام برده شده میوفته باعث میشه اونا درس عبرت بگیرن از فلان‌چیز و یا باعث می‌شه ما بیشتر اونا رو بشناسیم. چیزی که این روشِ چیس برای دادن عمق رو برای من جذاب‌تر می‌کرد، تکرار کردنِ اون اتفاق برای بعضی از شخصیت‌ها بود.
مثلاً یه اسپویل ریز می‌کنم؛ (فکر نکنم زیاد مهم باشه ولی اگه می‌خوای صفر تا صد سریالو خودت ببینی این تیکه‌ی پایینو نخون.)
مثلاً مدو توی این فصل نه یک بار، بلکه دو بار شکست عشقی می‌خوره. و جالبیش اینه که از شکست عشقی اول‌ش اون درس عبرتی رو که باید می‌گرفت نگرفت، ولی از دومی گرفت و انتهای سیزن هم اون درس عبرت رو بلند سر پدرش داد می‌زنه.

«پایان اسپویل»

من یه ایراد هم از این سریال می‌گیرم که اتفاقاً توی این سیزن تا حدودی درست شده بود و فکر کنم چیس به این موضوع هم پی برده بود که، این سریال انقدر روی
۱- ساز و کارِ {جذابِ} مافیا
۲- روابط آدم‌ها با هم
۳- افکار و عقایدشون
زوم و یا بهتره بگم، فوکوس می‌کنه که خبری از یه بخشِ مهم و جذاب نیست، دیالوگ‌های شاهکار!
این سریال از کمبود دیالوگ‌های خوب و فکر شده رنج می‌بره (یا بهتر بگم می‌بُرد)، با اینکه انتخاب دیالوگ‌ها خیلی خیلی خوب بود و اکسپوزیشن رو به حداقل کاهش می‌داد، ولی ما تقریباً به جز دیالوگ‌های تونی و دکتر ملفی (اونم تک و توک) دیالوگ به‌یاد‌موندنی و جاودانه‌ای نداریم.
ولی، باید بگم این سیزن با قرار دادن تونی یا کارملا در موقعیت‌های جذاب، تا حدودی این نقطه‌ی ضعف رو هم پوشش می‌داد. مثلاً اون اپیزودی که کارملا رفت پیش روانپزشکی که ملفی بهش معرفی کرده بود؛ اون تیکه دیالوگ‌های خوبی رو داشت.

نکاتی که می‌خواستم از این سیزن بگم همینا بودن، ولی همونطور که اول یادداشت اشاره کردم این سیزن لبریزه از حوادثِ بزرگ و کوچیک، پس طبیعیه که من هم در طول نوشتن یادداشت یه نکاتی رو یادم رفته باشه.

#amirali
#series
#TheSopranos
خب من بالاخره امروز تصمیم گرفتم این داستان کوتاه رو بخونم و باید بگم از کرده‌م پشیمون نیستم. داستانی بسیار خوب، تکون‌دهنده و هشدار دهنده با نثر روون ولی دیالوگ‌های عمیق که خیلی می‌تونه تأثیرگذار باشه روی مخاطبش.

نکته‌ی بدون اسپویلی ندارم که به این نوشته اضافه کنم، چون همه‌ی حرفی که برای ترغیب شدن بابت خوندن این داستان باید می‌شنیدید رو اون بالا فربد گفته،
پس چند تا نکته‌ی *حاویِ اسپویل*

۱. به‌نظرم شخصیت‌پردازیِ شخصیت اصلی یکم بد بود. در واقع یکم نه، خیلی!
خب من چیزی‌که ازش گلایه داره اینه که چرا شخصی که تا همین چند صفحه پیش از ۴ نفر باقی‌مونده طوری متنفر بود که اون‌ها رو حروم‌زاده و هرزه صدا می‌کرد، باید در انتهای داستان اون فداکاری بزرگ رو در حق‌شون بکنه و اون‌ها رو از ده‌ها ۱۰۹ سال رنجِ خالص، درست مشابه ۱۰۹ سال قبلی، نجات بده در صورتی‌که می‌دونه این حرکتش خشمِ ابرکامپیوترِ دارای ۳۸۷.۴۴ میلیون مایل مداریِ فوق‌خشن و فوق‌عصبانیِ ما رو بیشتر می‌کنه؟ عملاً توی این داستان واژه‌ی تنفر با AM تعریف می‌شه، تنفر یعنی AM.

۲. دیالوگ‌ها عالی بودن، در واقع به نظرم نقطه قوت داستان بودن، و با توجه به این‌که زاویه دید داستان اول شخص‌ه، باعث شده دیالوگ‌های خیلی خوبی خلق بشن، ولی اگه بخوام یه مثال کوچیک بزنم تنها دیالوگ AM هستش که با این‌که موقعی که برای بار اول خوندم کامل متوجه‌ش نشدم، ولی حتی همون‌موقع هم موهای تنم سیخ شد، وقتی برای بار دوم و سوم خوندم‌ش فقط از این میزان انتقال حس لذت می‌بردم و الیسون رو برای نوشتن همین تک دیالوگ ستایش.

۳. ایده‌ی داستان شاید به‌نظر مخاطبی که توی سال ۲۰۲۱ زندگی می‌کنه کلیشه‌ای باشه، ولی به‌نظر منی که کم علمی‌تخیلی خوندم، این داستان کوتاه یکی از سرراست‌ترین داستان‌ها بود. یعنی به‌طور خیلی خلاصه و مختصر و مفید و بدون هیچ‌گونه وقت‌تلف‌کنی‌ای، آینده‌‌ای رو نشون‌مون می‌ده که توش کامپیوترها و به‌طبع، تکنولوژی افسارگسیخته می‌شه.
یعنی توی این داستان خبری از مقدمه‌چینی نیست، خبری از اشاره‌های زیرپوستی به موضوع اصلی (یعنی وقتی تکنولوژی افسارگسیخته می‌شه) نیست، این داستان شما رو بدون هیچ‌گونه اتلاف وقتی پرت می‌کنه وسط یه آینده‌ی کابوس‌وار و شما رو تا جمله‌ی آخرش درگیر نگه می‌داره.

۴. و نکته‌ی آخری که می‌خوام بگم ترجمه‌ی بسیار خوب تو بود، فربد. خیلی لذت بردم از خوندن این داستان کوتاه. به‌نظرم وقتی شما یک کتابِ ترجمه‌شده رو می‌خونی، عاملی که اون لذت رو خیلی خوب بهتون منتقل می‌کنه، در جایگاهِ اول ترجمه‌ست. یعنی من شده که داستان‌های بسیار خوبی رو خوندم (کمیک)، ولی با یه ترجمه‌ی بولشت، و همین شده که از اون داستان نتونستم اون لذت نهایی رو ببرم، ولی وقتی اسم فربد آذسن به‌عنوان مترجم بالای یه اثر حک بشه، بدون هیچ‌گونه بزرگ‌نمای‌ای، دیگه از خوندن اون اثر لذت می‌برم.
خسته نباشید می‌گم بهت، داستان کوتاه بود، ولی دیالوگ‌ها به‌شدت سخت، و همینه که می‌دونم خیلی برای همین ۱۹ صفحه زحمت کشیدی. دستمریزاد.

#amirali
#Book
#I_Have_No_Mouth_And_I_Must_Scream
خب مدت زمان زیادیه که من اینجا عنوانی رو معرفی نکردم، پس امروز می‌‌خوام یه گرافیک ناول نسبتاً جدید رو معرفی کنم که یکی از خفن‌ترین و بهترین تیم‌های نویسنده/طراح روش کار کردن، داستانی که نقطه‌ی قوت نداره!

نام گرافیک ناول: Batman: Damned
نویسنده: Brian Azzarello
طراح: Lee Bermejo
تعداد جلد: ۳
سال انتشار: ۲۰۱۸

*در ادامه قصد اسپویل این گرافیک ناول رو ندارم.*

همون‌طور که بالاتر اشاره کردم، تیم خفن و معروف آزارلو و برمهو این‌بار به سراغ یکی از کشمکش‌های جذاب دنیای کمیک رفتن که حقیقتاً یکی از جذاب‌ترین جنگ و دعواها رو در طول دنیای کمیک داشتن: بتمن و جوکر...

جوکر کُشته شده! جان کنستانتین به شهر گاتهام اومده! بتمن در حال افت کردنه و نفرینی مرموز، بالاخره گریبان‌ش رو گرفته!
خب یکم قاراشمیش شده اوضاع، نه؟
باید بگم این یکی از خواص اصلی این GNه.

در حالی‌که برایان آزارلو داره با همون قلم روون و جذاب و البته سختش، رابطه‌ی پیچیده و این درهم‌تنیدگیِ جذاب بتمن و جوکر رو برامون پیچیده‌تر می‌کنه، ما از لحاظ بصری شاهد اوجِ پختگی لی برمهو هستیم. بیننده شاهد طراحی‌ای دارای جو و اتمسفر رئال با درون‌مایه‌های ترسناک هستش، منتها شدیدتر از هر موقع دیگری.این موضوع هنر طراح و پختگیِ اون رو در این حوزه می‌رسونه. در همین حین، همون‌طور که اشاره کردم، بتمنِ در حال سقوط، سعی در حل معمای کشته شدن جوکر داره، ولی داستان به این جاها خلاصه نمی‌شه. نفرینی گریبان بتمن رو گرفته که از کودکیِ اون به‌همراش بوده و حالا خیلی بیشتر از قبل، داره بهش فشار می‌آره، چیزی مثل یک «شیطانِ درون». و همین نفرین، باعث می‌شه که پای یکی از یونیک‌ترین و جذاب‌ترین کرکترهای دنیای دی‌سی به داستان باز بشه؛ راوی غیرقابل اعتماد ما، جان کنستانتین.

«Always the worst words could be spoke at me.
You need My help, you either are or will soon be... beyond redemption. Not my fault, I tell myself. But lying is a hobby to me... your original unreliable narrator... John Constantine.»

حقیقتاً وجود شخص جان کنستانتین به جذابیت این اثر نزد من افزود، چرا که به نظرم یکی از خاص‌ترین و در عین حال قوی‌ترین شخصیت‌پردازی‌های دنیای کمیک‌بوک رو دارا هستش. جن‌گیرِ غیرقابل اعتمادِ سیگاریِ همیشه مست که هیچ‌وقت تو حال خودش نیست و در حال خل و چل‌بازی درآوردن‌ه. یعنی یک‌جورایی می‌شه گفت که کنستانتین حتی نمی‌تونه به خودش هم اعتماد کنه، حالا می‌خواد به بتمن توی حل این معمای مرموز و سخت که ریشه در عقاید و افکار دورانِ کودکیِ بروس داره، کمک کنه.

همین الآن می‌خوام شما رو به ابتدای نقد پرتاب کنم، جایی که نوشتم «داستانی که نقطه‌ی قوت نداره!» شاید با این‌همه تعریفی که بعد از این جمله از این ۳ جلدیِ خاص کردم، فکر کنید این جمله چرته یا مغز من نابود شده، ولی می‌خوام رازی رو باهاتون در میون بذارم، این داستان نقطه‌ی قوت نداره، این داستان خودش نقطه‌ی قوته!
در هر بخش عملکرد خالقین اثر رو با هم بررسی می‌کنیم؛

ما با نویسنده‌ای با سابقه در این‌جور زمینه‌های مرموز و جادویی طرفیم. برایان آزارلو اسمی نیستش که با ۴ تا عنوان معروف و اسم‌درکُن معروف شده باشه. نویسنده‌ی آمریکاییِ ما که از سال ۱۹۹۳ کار خودش رو به‌عنوان نویسنده آغاز کرده، داستان های بسیار جذابی برای همین بتمن نوشته، اما برای مثال نزد طرفداران پروپاقرص دنیای واچمن شناخته شده و حتی تا حدودی ثابت‌شده‌ست، چرا که تنها عناوینی رو نوشته که نزد طرفداران واچمن بعد از شاهکار دوازده شماره‌ای آلن مور، «قابل تحمل» بودند، دو عنوانِ Before Watchmen: Comedian و Before Watchmen: Rorschach منظورم هستش. (که اتفاقاً یکی‌شون، یعنی عنوانِ ۴ شماره‌ای رورشاک با همکاری همین طراح، یعنی لی برمهو خلق شد.)
یا برای مثال برای کنستانتین در رانِ افسانه‌ایِ ۳۰۰ شماره‌ای یعنی هل‌بلیزر، ۴ آرک و در نهایت ۲۶ شماره‌ی دوست‌داشتنی رو خلق می‌کنه که آرک اول‌ش یعنی "Hard Time" بسیار معروفه.
{نکته‌ای که اینجا لازم به‌ذکره اینه که این نویسنده به همراه همین طراح (علت این‌که این دو نفر رو در ابتدای نقد «تیم» توصیف کردم همینه.) در سال ۲۰۰۸ گرافیک ناولی به اسم جوکر رو خلق می‌کنن که این اثر، یعنی Batman: Damned یک‌جورایی دنباله‌ی اون اثر به حساب می‌آد.}

و عملکرد آزارلو در این کمیک هم دچار افتی نمی‌شه. نویسنده با خلق دیالوگ‌های سخت و جالب و ایجاد فضاها و در نهایت خلق دیالوگ‌های جذاب باعث می‌شه که این سری در بخش دیالوگ‌نویسی کم‌وکاستی‌ای نداشته باشه.
Constantine: Welcome back to the world of the Livin'. Blanks to fill, I know. I'll do my part. Telly can carry the rest.
Batman: I know you...
Constantine: 'Course. An' I know you, so let's spare the formalities. There's a Man Dead. An' I Don't mean you, *psst*, so SOD OFF.
Batman: Excuse Me?

برسبم به مقوله‌ی طراحی، اما ابتدا یک سوال؛ به نظر شما می‌تونه طراحیِ این اثر بد باشه؟
طراحیِ رئال و با دقت و با رعایت جزییات ریز و جزیی که به‌قدر کافی با آزارلو کار مشترک داره که من بتونم چشم‌بسته بگم که کارش در زمینه‌ی مچ شدن با نویسنده بیسته.
سبک خاصی که قبلاً بارها و بارها نظیرش رو در کمیک‌هایی مثل Batman: Noël، Luthor و... دیدیم.
سبک طراحیِ برمهو این‌طوریه‌که اگه بخواد (و اکثراً هم می‌خواد.) می‌تونه تاریک‌ترین و وحشی‌ترین و وحشتناک‌ترین مکان‌های یک شهر شناخته شده رو به واقع‌گرایانه‌ترین شکل ممکن، طوری‌که با یک فیلم سینمایی تقریباً مو نزنه، طراحی کنه.
این‌بار امّا به سراغ شهر گاتهام می‌ریم و از زاویه‌ی دید این تیمِ نویسنده/طراح دوست‌داشتنی، مکان‌هایی مثل دیسکو و بارهای زیرزمینی، کوچه‌پس‌کوچه‌های شهر گاتهام، قبرستان، کلیسا، خانه‌ها و آدم‌های ارزونِ شهر گاتهام رو می‌بینیم.
البته مثل همیشه رگه‌هایی از طراحی ترسناک و فراطبیعی در لابه‌لای صفحات اثر یافت می‌شه. (حضور شخصیتی روح‌مانند مثل Deadman به‌خوبی این گزاره رو تأیید می‌کنه.)

در نهایت، تمام چیزهایی که گفتم قراره که برای ما به‌طور گُنگ و تیره‌وتار رابطه‌ی بتمن و جوکر رو شرح بده. تمام سیناپس‌های داستان مثل نفرینی که بروس وین از دوران بچگی دارتش، قراره که بالاخره در انتها کمک‌کننده‌ی ما باشن برای این‌که به ذات این کشمکش پی ببریم. این کاریه که آزارلو و برمهو سعی در انجام دادن‌ش دارن، اون‌ها می‌خوان به گذشته‌ها برگردن، به همون‌موقع‌هایی که بروس کوچولو از دیدن یک شیطان جیغ می‌کشه، به «ریشه‌ها».
و به‌نظر من؟ اونا توی این کار موفقن.

#amirali
#comicbook
#Batman_Damned