😎Comic Book Nerds Archive😎
نقد کمیک JLA، آرک زیبای برج بابل. اگه منتظر و چشمانتظار کمیکی هستید که دَرِش اعضای لیگ عدالت، یعنی سوپرمن، بتمن، واندروومن، فلش(والی وست)، گرین لنترن(کایل راینر)، آکوامن و شکارچی مریخی رو به معنای واقعیِ کلمه آچمز و شکستخورده ببینید، پس دیگه معطل چی هستید؟…
دوباره گذری بسیار کوتاه به بخش مربوط به نویسندگی کنم و سپس با هم به ترجمه و ادیتِ این ایشیو نگاهی میاندازیم.
در بخش نویسندگی اما، نویسنده استعداد درخشانی را از خودش در بخش کاشتن سیناپس نشان داد و توییست آخر داستان هم تا «حدودی» خوب و قانعکننده و عاملِ هایپ بود. چرا میگویم تا حدودی؟ اگر دوباره به پتانسیل {های} از دست رفتهی نویسنده و عجلهی بیش از حد او در امر سورپرایز کردن مخاطب نگاهی کنید، دلیلِ انتخاب واژهی «حدودی» را میفهمید.
اما همانطور که گفتم به ترجمه و ادیت این ایشیو نگاهی کنیم.
خب از ترجمه شروع میکنم. خانم کین سر امر ترجمه عملکرد چشمگیری رو داراست. توضیحات اکسترا و اضافهی ایشون برای بعضی از کلمات در اوایل کمیک برای خوانندهی ریزبینی مثل من، قطعاً عنصر کمککنندهای هستش. و چه بسا برای اینکار زحمتی کشیده شده. پس دستشون درد نکنه. خود ترجمه هم روان، قابل فهم و عاری از مشکل خاصی اعم از غلط املایی یا اشتباه تایپی بود. ادیت هم خوب بود، کلین حباب ها تمیز انجام شده بود، جایگذاری و اصطلاحا «چسبوندن» متون به حبابها هم با دقت زیادی انجام شده بود، آن بولدسازیِ برخی از واژهها هم کار نیکو و پسندیدهایست. چرا که نویسنده مطمئنا از بولد کردن آن واژهها هدفی داشته و ادیتور، اینکار که از سمت نویسنده انجام شده بود را، دستنخورده باقی گذاشت؛ از این نظر هم کار خانم کین قابل تحسین است. اما ادیتور میتوانست با ادیت کاور و تحویل دادن یک کاور ادیت شده به ما، کارشون رو تکمیل کنن. اما مشکل خاصی نیست و این عمل «تاثیری» در فهمِ مخاطب به جا نمیگذارد.
در نهایت مشکل خاصی دیده نمیشه و به نظر میرسه ترجمه و ادیتِ کمنقصی انجام شده. خسته نباشید میگم به خانم کین عزیز.
در نهایت ممنون از شما که این نقد رو انتخاب کردید، امیدوارم از خوندن نقد و همچنین این داستان زیبا نهایت لذت و استفاده رو ببرید و برده باشید.
مثل همیشه شنوای هرگونه حرف، سخن، ایراد یا انتقادی به این نوشته هستم.
سپاس.
#amirali
#comicbook
#JLA_1997
در بخش نویسندگی اما، نویسنده استعداد درخشانی را از خودش در بخش کاشتن سیناپس نشان داد و توییست آخر داستان هم تا «حدودی» خوب و قانعکننده و عاملِ هایپ بود. چرا میگویم تا حدودی؟ اگر دوباره به پتانسیل {های} از دست رفتهی نویسنده و عجلهی بیش از حد او در امر سورپرایز کردن مخاطب نگاهی کنید، دلیلِ انتخاب واژهی «حدودی» را میفهمید.
اما همانطور که گفتم به ترجمه و ادیت این ایشیو نگاهی کنیم.
خب از ترجمه شروع میکنم. خانم کین سر امر ترجمه عملکرد چشمگیری رو داراست. توضیحات اکسترا و اضافهی ایشون برای بعضی از کلمات در اوایل کمیک برای خوانندهی ریزبینی مثل من، قطعاً عنصر کمککنندهای هستش. و چه بسا برای اینکار زحمتی کشیده شده. پس دستشون درد نکنه. خود ترجمه هم روان، قابل فهم و عاری از مشکل خاصی اعم از غلط املایی یا اشتباه تایپی بود. ادیت هم خوب بود، کلین حباب ها تمیز انجام شده بود، جایگذاری و اصطلاحا «چسبوندن» متون به حبابها هم با دقت زیادی انجام شده بود، آن بولدسازیِ برخی از واژهها هم کار نیکو و پسندیدهایست. چرا که نویسنده مطمئنا از بولد کردن آن واژهها هدفی داشته و ادیتور، اینکار که از سمت نویسنده انجام شده بود را، دستنخورده باقی گذاشت؛ از این نظر هم کار خانم کین قابل تحسین است. اما ادیتور میتوانست با ادیت کاور و تحویل دادن یک کاور ادیت شده به ما، کارشون رو تکمیل کنن. اما مشکل خاصی نیست و این عمل «تاثیری» در فهمِ مخاطب به جا نمیگذارد.
در نهایت مشکل خاصی دیده نمیشه و به نظر میرسه ترجمه و ادیتِ کمنقصی انجام شده. خسته نباشید میگم به خانم کین عزیز.
در نهایت ممنون از شما که این نقد رو انتخاب کردید، امیدوارم از خوندن نقد و همچنین این داستان زیبا نهایت لذت و استفاده رو ببرید و برده باشید.
مثل همیشه شنوای هرگونه حرف، سخن، ایراد یا انتقادی به این نوشته هستم.
سپاس.
#amirali
#comicbook
#JLA_1997
Forwarded from Amirali
نقد شمارهی ۶ از کمیک گرین لنترن ۲۰۱۸:
توی این نقد میخوام پیرنگ داستان رو تحلیل کنم، نقاط قوت و ضعف این شماره در دو بخش طراحی و نویسندگی رو مرور کنم، و صد البته به ترجمه و ادیت با کیفیت و پختهشدهی دوست خوبم، نیگان بپردازم. پس همراهم باشید.
هشدار اسپویل:
پلاتتوییست آخرِ شمارهی قبل رو که یادتون میاد؟ روایت این شماره دقیقا از بعد از اون توییست شروع میشه و پیرنگ این شماره رو شکل میده، پیرنگی که تا حدودی قابل پیشبینی بود و ما از اولش هم می دونستیم که هال جوردن قرار نیست که دوستِ خودش، یعنی آدام استرنج رو بکشه! ولی خب دروغ چرا؟ اینقدر هال خوب نقشش رو بازی میکنه که حتی منم لحظاتی به این موضوع که نکنه هال به جبههی مقابل رفته شک کردم. و خب سوالم با اتفاق افتادن بخش پایانی داستان کاملا جواب داده شد.
هدف از خلق چنین سفری در این سری، این هستش که ما کمکم با فضایل اخلاقی هال آشنا بشیم، تا الان با فضایل مهمی آشنا شدیم و اونارو شناختیم، ولی سوژهی این شماره، درونمایهی اصلی (central theme) و هدف اصلی موریسون از خلق همچین شمارهی اکشن، حماسی و علمیتخیلیای، قطعا و طبیعتا شناسوندن یک فضیلت دیگر در هال جوردن بود؛ یعنی وفاداری، حتی اگر به مرگش ختم بشه!
اهداف دیگری رو این شماره در سر داشت، مانند به تصویر کشیدن خانوادهی آدام استرنج و میزان دوست داشتن این فرد نزد خانوادهش، یا به تصویر کشیدن بازرس مو، فردی که از همان شمارههای اول معلوم بود که قرار است تعیینکنندهی مهمی در این سری باشد. البته فردی که در این شماره کشته شد. در صفحات پایانی، هال جوردن یو-بمب، که تبدیل به یک مکگافین شده بود رو غیرفعال میکنه. و مانند روال گذشته، ما با تعلیق فرجام (cliffhanger) روبهرو میشیم؛ چرا که تازه یکدوم از این ماجراجویی شیرینمون گذشته!
پس در خطوط بالایی کمی از پیرنگ پرده برداشتم، حال خوب است به نویسندگی، و سپس طراحی این شماره بپردازیم.
نویسندگی این شماره خوب بود، البته همانند شمارههای پیشین. موریسون در پیشبرد داستان منظم واقع شد، نه سریع و با عجله اینکار رو انجام داد و نه کُند و کسلکننده. این ایشیو با تزریق تمِ اکشن، کاری میکنه که خواننده در اسرع وقت و بدون نگاه کردن به تعداد صفحات باقیمونده، این شماره رو به اتمام برسونه. پس اینگونه برداشت میشه که این شماره هم درگیرکننده بود. شخصیتپردازیهای کاراکترها هم بینقص واقع شد و خب همهچیز سرجای خودش قرار داشت. نثر موریسون در این شماره، حتی نسبت به شمارههای قبلی هم سنگینتر هم شده بود، دیالوگهای داستان هم زیاد بود و حبابهای لبریز از سخنِ زیادی رو به کل، در این ایشیو شاهد بودیم. نمیتونم بگم نویسنده سیناپس خاصی در این شماره کاشت، لذا به نظر میرسد که موریسون، همراه با توییست، سیناپس را کاشت. به دیگرسخن، سیناپس این شماره همان توییستش است. توییست داستان هم آنچنان درگیرکننده نبود، با توجه به اینکه مخاطب هنوز چیز زیادی از کرانههای زمردین نمیداند. پس مانند توییست قبلی، آنچنان جذاب جلوه نمیکنه. مابقی بخشهای نویسندگی هم خوب و منسجم بودن و به شخصه ایراد خاصی ندیدم، و همونطور هم که اشاره داشتم عناصر داستانی زیادی رو به کار برده موریسون. (مانند قسمتهای قبلی، از پستمدرنیسم هم استفاده کرد.)
طراحیهای چشمنوازی رو در این ایشیو هم شاهد بودیم.
میمیک چهرهها و طراحی کاراکترهای مختلف و رعایت کردن پیکربندیهای مختلف نزد طراح خوب بود، این شماره از پنلبندیهای عریض و واید کمی بهرهمند بود و این نوع پنلبندیها جاشون رو به پنلبندیهای ساده و چهارگوشی داده بود. ولی لیام شارپ در منتقل کردنِ احساساتِ شاخصیتها از طریق میمیکشون خوب عمل میکنه، به خوبی با دیالوگهای گرنت موریسون هماهنگ هستش و به نحو احسن داستان رو در بخش طراحی به پیش میبره. پنلهای تمام صفحهی کمتری رو شاهد بودیم؛ درکل در بخش پنلبندی، در این شماره ابتکار خاصی رو شاهد نیستیم و خب این پوئن منفیای برای لیام شارپ، طراحی سری، به حساب نمیاد؛ چرا که مهارتش رو در پنلبندیهای پیچیده و جئومتریکالی نظیر سهگوش، چهارگوش و یا دایره و نیمدایره به رخ همگان کشیده بود، در ایشیوهای گذشته؛ و این پنلبندیهای ساده رو میذارم به حساب کمی استراحت و تنوع برای آرتیستِ اثر. رنگزنیها و در کل مقولهی رنگبندیها هم که در نقدهای گذشته بهطور کامل بهش پرداختم. لذا توصیف و توضیح این رنگبندیهارو در این ایشیو به حساب یک کلمه میذارم: «خارقالعاده».
ولی یک نکته از نقدهای قبلی ناگفته باقی موند در مقولهی رنگبندیها که قصد دارم در این نقد بگم، اونم این هستش که تم کیهانی و اتمسفر فضایی رو، رنگزن کار یعنی استیو اولیف به خوبی رعایت کرده و شاید بتوان گفت که اصلا معنای جدیدی به رنگزنیِ کیهانی داده است!
توی این نقد میخوام پیرنگ داستان رو تحلیل کنم، نقاط قوت و ضعف این شماره در دو بخش طراحی و نویسندگی رو مرور کنم، و صد البته به ترجمه و ادیت با کیفیت و پختهشدهی دوست خوبم، نیگان بپردازم. پس همراهم باشید.
هشدار اسپویل:
پلاتتوییست آخرِ شمارهی قبل رو که یادتون میاد؟ روایت این شماره دقیقا از بعد از اون توییست شروع میشه و پیرنگ این شماره رو شکل میده، پیرنگی که تا حدودی قابل پیشبینی بود و ما از اولش هم می دونستیم که هال جوردن قرار نیست که دوستِ خودش، یعنی آدام استرنج رو بکشه! ولی خب دروغ چرا؟ اینقدر هال خوب نقشش رو بازی میکنه که حتی منم لحظاتی به این موضوع که نکنه هال به جبههی مقابل رفته شک کردم. و خب سوالم با اتفاق افتادن بخش پایانی داستان کاملا جواب داده شد.
هدف از خلق چنین سفری در این سری، این هستش که ما کمکم با فضایل اخلاقی هال آشنا بشیم، تا الان با فضایل مهمی آشنا شدیم و اونارو شناختیم، ولی سوژهی این شماره، درونمایهی اصلی (central theme) و هدف اصلی موریسون از خلق همچین شمارهی اکشن، حماسی و علمیتخیلیای، قطعا و طبیعتا شناسوندن یک فضیلت دیگر در هال جوردن بود؛ یعنی وفاداری، حتی اگر به مرگش ختم بشه!
اهداف دیگری رو این شماره در سر داشت، مانند به تصویر کشیدن خانوادهی آدام استرنج و میزان دوست داشتن این فرد نزد خانوادهش، یا به تصویر کشیدن بازرس مو، فردی که از همان شمارههای اول معلوم بود که قرار است تعیینکنندهی مهمی در این سری باشد. البته فردی که در این شماره کشته شد. در صفحات پایانی، هال جوردن یو-بمب، که تبدیل به یک مکگافین شده بود رو غیرفعال میکنه. و مانند روال گذشته، ما با تعلیق فرجام (cliffhanger) روبهرو میشیم؛ چرا که تازه یکدوم از این ماجراجویی شیرینمون گذشته!
پس در خطوط بالایی کمی از پیرنگ پرده برداشتم، حال خوب است به نویسندگی، و سپس طراحی این شماره بپردازیم.
نویسندگی این شماره خوب بود، البته همانند شمارههای پیشین. موریسون در پیشبرد داستان منظم واقع شد، نه سریع و با عجله اینکار رو انجام داد و نه کُند و کسلکننده. این ایشیو با تزریق تمِ اکشن، کاری میکنه که خواننده در اسرع وقت و بدون نگاه کردن به تعداد صفحات باقیمونده، این شماره رو به اتمام برسونه. پس اینگونه برداشت میشه که این شماره هم درگیرکننده بود. شخصیتپردازیهای کاراکترها هم بینقص واقع شد و خب همهچیز سرجای خودش قرار داشت. نثر موریسون در این شماره، حتی نسبت به شمارههای قبلی هم سنگینتر هم شده بود، دیالوگهای داستان هم زیاد بود و حبابهای لبریز از سخنِ زیادی رو به کل، در این ایشیو شاهد بودیم. نمیتونم بگم نویسنده سیناپس خاصی در این شماره کاشت، لذا به نظر میرسد که موریسون، همراه با توییست، سیناپس را کاشت. به دیگرسخن، سیناپس این شماره همان توییستش است. توییست داستان هم آنچنان درگیرکننده نبود، با توجه به اینکه مخاطب هنوز چیز زیادی از کرانههای زمردین نمیداند. پس مانند توییست قبلی، آنچنان جذاب جلوه نمیکنه. مابقی بخشهای نویسندگی هم خوب و منسجم بودن و به شخصه ایراد خاصی ندیدم، و همونطور هم که اشاره داشتم عناصر داستانی زیادی رو به کار برده موریسون. (مانند قسمتهای قبلی، از پستمدرنیسم هم استفاده کرد.)
طراحیهای چشمنوازی رو در این ایشیو هم شاهد بودیم.
میمیک چهرهها و طراحی کاراکترهای مختلف و رعایت کردن پیکربندیهای مختلف نزد طراح خوب بود، این شماره از پنلبندیهای عریض و واید کمی بهرهمند بود و این نوع پنلبندیها جاشون رو به پنلبندیهای ساده و چهارگوشی داده بود. ولی لیام شارپ در منتقل کردنِ احساساتِ شاخصیتها از طریق میمیکشون خوب عمل میکنه، به خوبی با دیالوگهای گرنت موریسون هماهنگ هستش و به نحو احسن داستان رو در بخش طراحی به پیش میبره. پنلهای تمام صفحهی کمتری رو شاهد بودیم؛ درکل در بخش پنلبندی، در این شماره ابتکار خاصی رو شاهد نیستیم و خب این پوئن منفیای برای لیام شارپ، طراحی سری، به حساب نمیاد؛ چرا که مهارتش رو در پنلبندیهای پیچیده و جئومتریکالی نظیر سهگوش، چهارگوش و یا دایره و نیمدایره به رخ همگان کشیده بود، در ایشیوهای گذشته؛ و این پنلبندیهای ساده رو میذارم به حساب کمی استراحت و تنوع برای آرتیستِ اثر. رنگزنیها و در کل مقولهی رنگبندیها هم که در نقدهای گذشته بهطور کامل بهش پرداختم. لذا توصیف و توضیح این رنگبندیهارو در این ایشیو به حساب یک کلمه میذارم: «خارقالعاده».
ولی یک نکته از نقدهای قبلی ناگفته باقی موند در مقولهی رنگبندیها که قصد دارم در این نقد بگم، اونم این هستش که تم کیهانی و اتمسفر فضایی رو، رنگزن کار یعنی استیو اولیف به خوبی رعایت کرده و شاید بتوان گفت که اصلا معنای جدیدی به رنگزنیِ کیهانی داده است!
Amirali
نقد شمارهی ۶ از کمیک گرین لنترن ۲۰۱۸: توی این نقد میخوام پیرنگ داستان رو تحلیل کنم، نقاط قوت و ضعف این شماره در دو بخش طراحی و نویسندگی رو مرور کنم، و صد البته به ترجمه و ادیت با کیفیت و پختهشدهی دوست خوبم، نیگان بپردازم. پس همراهم باشید. هشدار اسپویل:…
مابقی اجزای کار هم خوب و بهجا بود و ایرادی درش دیده نشد.
یپردازیم به ترجمه و ادیت، چیزی که با گذشت هر شماره داره پختهتر و بهتر از قبل میشه.
نیگان، توی این شماره برای ادیت از فونت خوب و درستی استفاده کرده بود و کمیت و کیفیت رو باهم داشت. کلین حباب هم عالی بود، همچنین رکن اساسی و البته سخته ادیتِ هر ادیتوری، یعنی ادیت کاور هم بسیار خوب و تمیز انجام شده بود. در کل با ادیتِ بسیار با کیفیت و بدون ایرادی در این ایشیو طرف بودیم.
ترجمه هم بسیار خوب بود، هماهنگ با لحن کاراکترها، با جملهبندیِ درست و ترجمه جملهها خیلی روون بود. ترجمهی بعضی از حبابهای داستان که حاوی اطلاعات علمی بودن بسیار خوب و روون انجام شده بود و ایراد خاصی نمیتونم از این بخش هم بگیرم. از این جهت یک خسته نباشید درستوحسابی و در خور به نیگان عزیز میگم که به معنای واقعی کلمه ترجمه و ادیتش در این شماره، با کیفیت، ریزبینانه و بدون نقص بود و معلومه که وقت زیادی رو برای این اثر گذاشته است. (بولد کردن بعصی از کلمات هم در ادیت، از اون نکات ریز و تاثیرگذاری بود که نیگان جان رعایت کردن در این شماره.)
به عنوان سخن پایانی، اگه طرفدار گرینلنترن هستید و هنوز این کمیک رو نخوندین، به نظر میرسه که چیزی به شدت حماسی و غیرقابل باور رو از دست دادین، اثری با این کیفیت در بخش طراحی، با این ثبات و موندگاریه کیفیت در بخش نویسندگی و با این ترجمه و ادیت بسیارعالی رو نمیتونید جایی پیدا کنید.
#amirali
#comicbook
#GreenLantern_2018
یپردازیم به ترجمه و ادیت، چیزی که با گذشت هر شماره داره پختهتر و بهتر از قبل میشه.
نیگان، توی این شماره برای ادیت از فونت خوب و درستی استفاده کرده بود و کمیت و کیفیت رو باهم داشت. کلین حباب هم عالی بود، همچنین رکن اساسی و البته سخته ادیتِ هر ادیتوری، یعنی ادیت کاور هم بسیار خوب و تمیز انجام شده بود. در کل با ادیتِ بسیار با کیفیت و بدون ایرادی در این ایشیو طرف بودیم.
ترجمه هم بسیار خوب بود، هماهنگ با لحن کاراکترها، با جملهبندیِ درست و ترجمه جملهها خیلی روون بود. ترجمهی بعضی از حبابهای داستان که حاوی اطلاعات علمی بودن بسیار خوب و روون انجام شده بود و ایراد خاصی نمیتونم از این بخش هم بگیرم. از این جهت یک خسته نباشید درستوحسابی و در خور به نیگان عزیز میگم که به معنای واقعی کلمه ترجمه و ادیتش در این شماره، با کیفیت، ریزبینانه و بدون نقص بود و معلومه که وقت زیادی رو برای این اثر گذاشته است. (بولد کردن بعصی از کلمات هم در ادیت، از اون نکات ریز و تاثیرگذاری بود که نیگان جان رعایت کردن در این شماره.)
به عنوان سخن پایانی، اگه طرفدار گرینلنترن هستید و هنوز این کمیک رو نخوندین، به نظر میرسه که چیزی به شدت حماسی و غیرقابل باور رو از دست دادین، اثری با این کیفیت در بخش طراحی، با این ثبات و موندگاریه کیفیت در بخش نویسندگی و با این ترجمه و ادیت بسیارعالی رو نمیتونید جایی پیدا کنید.
#amirali
#comicbook
#GreenLantern_2018
همراهم باشید با نقد یکی از وان-شاتهای مهم دثمتال، یعنی قیام خدای جدید.
توجه: این نقد فقط و فقط شامل بخش اول داستان میشود، یعنی صفحات ۱ تا ۲۸، و بخش دوم داستان را شامل نمیشود.
هشدار اسپویل:
داستان با دیالوگهای هدفمند و زمینهساز اتقاق مهمی که در حال رخ دادن است، شروع میشود. دیالوگهایی از شخص راوی که مارو به خوبی با جو و فضا آشنا میکند. اما کمی بعد، با پنلهای تمام صفحه و واید همراه میشود؛ پنلهای واید و تمام صفحهای، برای نشان دادنه عظمت این نبرد، عظمتی که از دو سمتِ نویسندگی و طراحی، در مغزه خواننده کوبیده میشود. با دیالوگهای تاریکترین شوالیه، یکی از آنتاگونیستهای اصلی این رویداد، و همانطور که گفته شد، پنلهای بزرگ و طویل طراح. طراحی که به نسبت تازهکار است و استعداد درخشانی از خودش در مباحث طراحی نشان میدهد، که در ادامهی نقد به این موضوع به طور کامل میپردازیم.
اما حال، به سراغ داستان برویم؛ داستانی بس حماسی و جذاب و درگیرکننده که مخاطب را تا آخرش میخکوب خود میکند و باعث میشود یک وانشات خوب در تاریخ این رویداد ثبت شود، وانشاتی نوشتهی جیمز تاینیون آیوی. نویسندهای که یکی از سه نویسندهی اصلی این رویداد بزرگ و مهم برای دیسی است. اما در این کمیک چطور عمل میکند؟ در جواب به این سوال باید نگاه عمیقتری به پیرنگ و نحوهی تعریفش داشته باشیم، و در هنگام تعریف پیرنگ به نقاط قوت و صعف نویسندگی هم نگاهی خواهیم داشت، پس همراهم باشید.
داستان با سرعت ثابتی به پیش میرود، اما در صفحات پایانی با پنلهای وایدی همراه میشود که نشان از استایل و شیوهی داستانگوییه مخصوص به این ایونت دارد. نحوهی مقدمهچینی برای چیزی که در جریان است بسیار عالی، همراه با مونولوگهایی از سمت راوی شکل میگیرد و سپس climax عه یکسوم ابتدایی داستان را شاهدیم، یعنی تقابل دو آنتاگونیست اصلی این سری. و حالا، اینجاست که پیرنگ اصلی شکل میگیرد و این نبرد آنتاگونیستها، به هنگامه انجام شدنِ ماموریتی که بر روی دوش کرونیکلر است، ادامه پیدا میکند. کرونیکلر موجودیست از اُمنیوِرس، که دربردارندهی کتابیست، این کتاب به او کمک میکند که خاطرات یک دنیا را در آن به ثبت برساند، اما نه هر دنیایی، بلکه دنیایی که در حال مرگ باشد! بله، درست شنیدید. همانطور که سایکو پایروت هم از کرونیکلر سوالی میپرسد در این زمینه، باید بگویم این مولتیورس در حال مرگ است. اما سپس، شاهد تزریق نقض پیرنگی جالب از سمت شخصیت تازه خلقشدهی خاکستریمان هستیم؛ کرونیکلر طی اتفاقاتی که برایش میافتد (از جملهی آن اتفاقات دیدار با پسر برینیاک) به این نتیجه میرسد که این مولتیورس نباید پایان بپذیرید و باید ادامهدار باشد. مثل اینکه شخصیتهای داستان هم به تخیلی بودن خودشان و نامیرا بودن جهانشان پی بردند، جهانی که نزدیک به چندین دهه، همچنان پابرجاست، یعنی دیسی!
البته این شماره دارای هجوهای دیگری هم بود، به معدود دیالوگهای جوکر دقت کنید، حتی جوکر هم از این همه بتمن به تنگ آمده و به شوخی (اما با درونمایهای بلککمدی) اسمی عجقوجق روی کرونیکلر میگذارد که هجو زیرپوستیه بزرگیست به وجود اینهمه بتمن در این داستان! و خب این نوع نثر، یعنی نثر هجومی، خواهان مغزی باز و خلاق میباشد، و این کار را در این وانشات ۳۰ صفحهای، شخص تاینیون انجام میدهد. علاوه بر اینها، نحوهی پیشبرد داستان، ایجاد تعادل بر روی توجه و پرداختن به شخصیت {های} اصلی و شخصیتهای فرعی، توییستهای وسط داستان، همه و همه نشان از داستانی حسابشده و کارشده دارند. اما صحبت از توییست کردم، چرا گفتم توییستهای وسط داستان؟ به این دلیل که این توییستها وسط داستان است (نه بابا!). اما چرا به توییست انتهایی داستان نپرداختم در پی گفتن نکات مثب بخش نویسندگی؟ خب این هم دلیل سادهای دارد! لذا این یک پلاتتوییست و پیچشِ نصفهونیمهای بود و معلوم بود که بر رویش کار نشده است، و یا خیلی هولهولکی کار شده است. زیرا این پیچش حرفی برای گفتن نداشت، و صرفا به عنوان جمعوجور کنندهی همان چیزیست که داستان و شخصیتها بارها و بارها آن را گفتند، این بار از زبان راوی داستان. به این لحاظ پیچش محسورکننده و جذابی نبود که بگوییم: «جیزز! منتظر ادامش میمونم حتما.» متاسفانه باید بگویم از این خبرا نبود!
اما به نظرم بد بودنِ توییست انتهایی داستان را میتوانیم با توییستها و پیچشها و تکانهای بزرگِ وسط داستانی خنثی کنیم. گویا اینها کار پیچش نهایی را کردهاند و آتشفشانِ ایدههای مغزه نویسنده دیگر خاموش شده است.
توجه: این نقد فقط و فقط شامل بخش اول داستان میشود، یعنی صفحات ۱ تا ۲۸، و بخش دوم داستان را شامل نمیشود.
هشدار اسپویل:
داستان با دیالوگهای هدفمند و زمینهساز اتقاق مهمی که در حال رخ دادن است، شروع میشود. دیالوگهایی از شخص راوی که مارو به خوبی با جو و فضا آشنا میکند. اما کمی بعد، با پنلهای تمام صفحه و واید همراه میشود؛ پنلهای واید و تمام صفحهای، برای نشان دادنه عظمت این نبرد، عظمتی که از دو سمتِ نویسندگی و طراحی، در مغزه خواننده کوبیده میشود. با دیالوگهای تاریکترین شوالیه، یکی از آنتاگونیستهای اصلی این رویداد، و همانطور که گفته شد، پنلهای بزرگ و طویل طراح. طراحی که به نسبت تازهکار است و استعداد درخشانی از خودش در مباحث طراحی نشان میدهد، که در ادامهی نقد به این موضوع به طور کامل میپردازیم.
اما حال، به سراغ داستان برویم؛ داستانی بس حماسی و جذاب و درگیرکننده که مخاطب را تا آخرش میخکوب خود میکند و باعث میشود یک وانشات خوب در تاریخ این رویداد ثبت شود، وانشاتی نوشتهی جیمز تاینیون آیوی. نویسندهای که یکی از سه نویسندهی اصلی این رویداد بزرگ و مهم برای دیسی است. اما در این کمیک چطور عمل میکند؟ در جواب به این سوال باید نگاه عمیقتری به پیرنگ و نحوهی تعریفش داشته باشیم، و در هنگام تعریف پیرنگ به نقاط قوت و صعف نویسندگی هم نگاهی خواهیم داشت، پس همراهم باشید.
داستان با سرعت ثابتی به پیش میرود، اما در صفحات پایانی با پنلهای وایدی همراه میشود که نشان از استایل و شیوهی داستانگوییه مخصوص به این ایونت دارد. نحوهی مقدمهچینی برای چیزی که در جریان است بسیار عالی، همراه با مونولوگهایی از سمت راوی شکل میگیرد و سپس climax عه یکسوم ابتدایی داستان را شاهدیم، یعنی تقابل دو آنتاگونیست اصلی این سری. و حالا، اینجاست که پیرنگ اصلی شکل میگیرد و این نبرد آنتاگونیستها، به هنگامه انجام شدنِ ماموریتی که بر روی دوش کرونیکلر است، ادامه پیدا میکند. کرونیکلر موجودیست از اُمنیوِرس، که دربردارندهی کتابیست، این کتاب به او کمک میکند که خاطرات یک دنیا را در آن به ثبت برساند، اما نه هر دنیایی، بلکه دنیایی که در حال مرگ باشد! بله، درست شنیدید. همانطور که سایکو پایروت هم از کرونیکلر سوالی میپرسد در این زمینه، باید بگویم این مولتیورس در حال مرگ است. اما سپس، شاهد تزریق نقض پیرنگی جالب از سمت شخصیت تازه خلقشدهی خاکستریمان هستیم؛ کرونیکلر طی اتفاقاتی که برایش میافتد (از جملهی آن اتفاقات دیدار با پسر برینیاک) به این نتیجه میرسد که این مولتیورس نباید پایان بپذیرید و باید ادامهدار باشد. مثل اینکه شخصیتهای داستان هم به تخیلی بودن خودشان و نامیرا بودن جهانشان پی بردند، جهانی که نزدیک به چندین دهه، همچنان پابرجاست، یعنی دیسی!
البته این شماره دارای هجوهای دیگری هم بود، به معدود دیالوگهای جوکر دقت کنید، حتی جوکر هم از این همه بتمن به تنگ آمده و به شوخی (اما با درونمایهای بلککمدی) اسمی عجقوجق روی کرونیکلر میگذارد که هجو زیرپوستیه بزرگیست به وجود اینهمه بتمن در این داستان! و خب این نوع نثر، یعنی نثر هجومی، خواهان مغزی باز و خلاق میباشد، و این کار را در این وانشات ۳۰ صفحهای، شخص تاینیون انجام میدهد. علاوه بر اینها، نحوهی پیشبرد داستان، ایجاد تعادل بر روی توجه و پرداختن به شخصیت {های} اصلی و شخصیتهای فرعی، توییستهای وسط داستان، همه و همه نشان از داستانی حسابشده و کارشده دارند. اما صحبت از توییست کردم، چرا گفتم توییستهای وسط داستان؟ به این دلیل که این توییستها وسط داستان است (نه بابا!). اما چرا به توییست انتهایی داستان نپرداختم در پی گفتن نکات مثب بخش نویسندگی؟ خب این هم دلیل سادهای دارد! لذا این یک پلاتتوییست و پیچشِ نصفهونیمهای بود و معلوم بود که بر رویش کار نشده است، و یا خیلی هولهولکی کار شده است. زیرا این پیچش حرفی برای گفتن نداشت، و صرفا به عنوان جمعوجور کنندهی همان چیزیست که داستان و شخصیتها بارها و بارها آن را گفتند، این بار از زبان راوی داستان. به این لحاظ پیچش محسورکننده و جذابی نبود که بگوییم: «جیزز! منتظر ادامش میمونم حتما.» متاسفانه باید بگویم از این خبرا نبود!
اما به نظرم بد بودنِ توییست انتهایی داستان را میتوانیم با توییستها و پیچشها و تکانهای بزرگِ وسط داستانی خنثی کنیم. گویا اینها کار پیچش نهایی را کردهاند و آتشفشانِ ایدههای مغزه نویسنده دیگر خاموش شده است.
😎Comic Book Nerds Archive😎
همراهم باشید با نقد یکی از وان-شاتهای مهم دثمتال، یعنی قیام خدای جدید. توجه: این نقد فقط و فقط شامل بخش اول داستان میشود، یعنی صفحات ۱ تا ۲۸، و بخش دوم داستان را شامل نمیشود. هشدار اسپویل: داستان با دیالوگهای هدفمند و زمینهساز اتقاق مهمی که در…
اما بپردازیم به طراحی.
خب بهطبع طراحی هم خوب بود. برای داستانی به این عظمت، طراحِ شناخته شده و امتحانپسدادهای هم میطلبید. اما خب انگار عوامل این انتخاب را نکردند و از طراحی که حداقل اسمش به گوش شخصِ بنده نخورده بود، استفاده کردند. اما ناشناخته بودن، دلیل بر بد بودن طراحی نمیشود، میشود؟ خیر به هیچوجه. حتی میتوانم بگویم این طراحی و آرتی که من در این شماره شاهدش بودم نشاندهنده و رسانای بهتری برای جو خوفناک و فضاییه داستان است. فضایی که در موتیفِ رنگیِ فضایی پیش برده میشد و رنگبندیهای سیاه را هم میطلبید بهطبع. رنگبندیها هماهنگ با جو و اتمسفر داستانی بود. آقای خسوس مرینو در مچ شدن با نویسنده موفق ظاهر میشه و به خوبی داستان رو در بخش طراحی به پیش میبره. دیگر موارد شایان ذکر چون طراحیکاور خوب، طراحی آناتومی و پیکربندیهای درست و استاندارد و طراحی میمک صورت شخصیتها و مچ شدنشان با دیالوگهای نویسنده هم قابل تحسین هستش در حوزهی طراحی. همچنین داستان همانطور که اشاره شد باید از اتمسفر کیهانی بهرهمند میبود و این اتمسفر را به خوانندهی خودش القا میکرد، که باز هم آقای مرینو و اکیپ طراحیاش در این حوزه موفق ظاهر میشن.
در نهایت با توجه به نکات مثبت و منفیای که ذکر شد (اکثرا مثبت)، سخن دیگری باقی نمیمونه، جز اینکه تشکری داشته باشم خدمت آقایان طرزی و جلالیان، بابت ترجمه و ادیت این شماره.
در نهایت؛ سپاس.
#amirali
#comicbook
#RiseOfTheNewgod
خب بهطبع طراحی هم خوب بود. برای داستانی به این عظمت، طراحِ شناخته شده و امتحانپسدادهای هم میطلبید. اما خب انگار عوامل این انتخاب را نکردند و از طراحی که حداقل اسمش به گوش شخصِ بنده نخورده بود، استفاده کردند. اما ناشناخته بودن، دلیل بر بد بودن طراحی نمیشود، میشود؟ خیر به هیچوجه. حتی میتوانم بگویم این طراحی و آرتی که من در این شماره شاهدش بودم نشاندهنده و رسانای بهتری برای جو خوفناک و فضاییه داستان است. فضایی که در موتیفِ رنگیِ فضایی پیش برده میشد و رنگبندیهای سیاه را هم میطلبید بهطبع. رنگبندیها هماهنگ با جو و اتمسفر داستانی بود. آقای خسوس مرینو در مچ شدن با نویسنده موفق ظاهر میشه و به خوبی داستان رو در بخش طراحی به پیش میبره. دیگر موارد شایان ذکر چون طراحیکاور خوب، طراحی آناتومی و پیکربندیهای درست و استاندارد و طراحی میمک صورت شخصیتها و مچ شدنشان با دیالوگهای نویسنده هم قابل تحسین هستش در حوزهی طراحی. همچنین داستان همانطور که اشاره شد باید از اتمسفر کیهانی بهرهمند میبود و این اتمسفر را به خوانندهی خودش القا میکرد، که باز هم آقای مرینو و اکیپ طراحیاش در این حوزه موفق ظاهر میشن.
در نهایت با توجه به نکات مثبت و منفیای که ذکر شد (اکثرا مثبت)، سخن دیگری باقی نمیمونه، جز اینکه تشکری داشته باشم خدمت آقایان طرزی و جلالیان، بابت ترجمه و ادیت این شماره.
در نهایت؛ سپاس.
#amirali
#comicbook
#RiseOfTheNewgod
دث متال، یک داستان حماسی یا کلیشهای؟
توی این نقد میخوام به نقاط قوت و ضعف رویداد دث متال اشاره کنم، همچنین به ترجمه و ادیت هم میپردازم، پس همراهم باشید.
هشدار اسپویل.
خب، چیزی که از دث متال انتظار داشتم، اون چیزی نبود که اتفاق افتاد. دث متال به عنوان یک تعیین کننده رویداد خوبی بود، به عنوان یک نقشهی راه، به عنوان یک «درست کنندهی خرابیها و گندهای نویسندههای پیشینِ دیسی»، ولی به عنوان یک ایونت
خوب و مستقل که چیزی باشه مثل متال، که بعد از سالها برم گردوغبار رو از روش بگیرم و شروع به خوندنش کنم و از خوندنش لذت ببرم، خیر.
اسکات اسنایدر، نویسنده و مغز متفکر این رویداد، انگار اسیرِ کلیشه شد، همان کلیشهای که در تاریکترین لحظات، یه نور بیرون میاد و ورق رو برمیگردونه؛ کلیشهای که برای اولین بار در متال شاهدش بودیم، کلیشهای که باعث میشه در دث متال، ما از اواخر جلد ۶، به قول معروف تا تهش رو بخونیم! یعنی با خودمون بگیم: «خب الان دایانا یه کاری میکنه، و باعث میشه تاریخِ دیسی از اول و بدون هیچگونه عیبی نوشته بشه و به کسی که میخندد هم همون پایانه همیشگی رو بده و داستان با خوبی و خوشی تموم بشه بره پی کارش!» و از این بدتر صفحاتِ انتهاییِ رویداد هستش، که انگار کپی برابر اصل رویداد متاله! فقط اینبار به جای تشکیل شدنه اعضای جدید و توتالیتی؛ این اسم محبوب که بعد از رویداد متال بسیار بر سر زبانها افتاد، فقط بسط و گسترش داده میشه و بس! اینبار با ترکیبی جدید، از قهرمانها گرفته تا شرورها، در این گروه وجود خواهند داشت. چیزی که من برداشت کردم اینه که قراره به معنای واقعی کلمه یک تیم سرتاپا متفاوت و جذاب رو شاهد باشیم، و کیهانی و قدیمی و اصیل. بله، این رویدادیست که بیش از ۲۰ جلد به طول انجامید، اما در نهایت (همانطور که از بعضی تایاینهای بیخود و کلیشهای و سر تا سر filler اش میشد حدسهای ریزی زد) درگیر کلیشه شد.
همانطور که در ابتدای نقد هم اشاره کردم، تایملاین دیسی رو به لیوانی تشبیه میکنم که از دستان برخی نویسندگان سُر خورده و طبیعتاً شکسته شده، حال دث متال حکم جاروخاکاندازی رو داره که این خورده شیشههای لیوانِ شکستهشده رو جمع و جور میکنه. اما حالا که این لیوان شکسته شده، نباید یک لیوان جدیدی بهجاش ساخته بشه؟ خب قطعا همینطوره و ما مراحلِ ساخته شدنه این لیوان جدید رو در همین کمیک شاهد بودیم.
اما باز هم رجوع کنم به سطور اول نقد، گفتم «یک نقشهی راه»، منظورم از این جمله چه بود؟ مگر تایملاین دیسی ترمیم نشد؟ پس این رویداد میخواد نقشهی چه راهی باشد؟(!) خب این رویداد، به رویداد بعدی یعنی فیوچر استیت منتهی میشه. یعنی رویداد فیوچر استیت ادامه دهندهی دث متال هستش.
البته من منکر این نیستم که اسکات اسنایدر مغزه بزرگی دارد، یا من این حرف رو نمیزنم که اسنایدر نویسندهی بدی شده، اما همانطور که گفتم، کلیشه گریبانش رو گرفت در این رویداد.
یکی دیگر از مشکلاتی که این رویداد یدک میکشد، نداشتن یک آنتاگونیست خوب و قابل لمس و درک و همذات پنداری است. مشکلی که از نبودنش رنج میبرد، و ما کسی که میخندد رو به عنوان یک شحص ویرانکنندهی تمام میدیدیم که انگار شکست برایش معنی نشده است، یا دقیقتر بگویم، نویسنده شکست را برایش معنی نکرده است!
نبود یک آنتاگونیست قابل درک و همذاتپنداری مشکلی بزرگ است که مانع یک تجربهی لذتبخش و خلق دیالوگها و صحنات ماندگار در یک سری میشود. با یک مثال این مسئله رو براتون ملموستر میکنم؛ شما به جنگ ستارگان (منظور فیلمهاست) نگاه کنید، یک (یا چند) پروتاگونیست خوب در این سری رو مشاهده میکنید، اما آیا اگر این سری شروری شکستناپذیر و غیرقابل هذاتپنداریای مانند کسی که میخندد را دارا باشد، باز هم به عنولن یکی از برترین فرانچایز ها شناخته میشود؟ جواب قطعا نه است. وجود آنتاگونیستی کاریزماتیک و از همه نظر محشر، به نام دارث ویدر هستش که این سری رو خاص و زبانزد کرده، حتی اگه مدت زمانِ حضور وی در فیلمها فقط به اندکی بیشتر از نیم ساعت منتهی بشه. (دقت شود که از منظر وجود آنتاگونیست عرض میکنم، وگرنه این سری خوبیهای دیگری دارد که در این بحث نمیگنجد)
پس نتیجه میگیریم اسنایدر با خلق همچین آنتاگونیستی بسیار ناشی بازی در آورده. اما به آنتاگونیست پرداختم، حال خوب است به نقطهی مقابل این کلمه بپردازم، یعنی پروتاگینست.
قطعا این سری یک پروتاگونیست محوری و چند شخصیتِ اصلیِ مکملِ مثبت و ماهوارهای داشت. کسی که در جهنم پرپتوئا، مادر کیهان، به همراه چندی دیگر از دوستانش برخیزید و قیامی را از همان شمارههای اولش راه اندازی کرد که آتشش تا شمارههای آخر، پابرجا بود.
توی این نقد میخوام به نقاط قوت و ضعف رویداد دث متال اشاره کنم، همچنین به ترجمه و ادیت هم میپردازم، پس همراهم باشید.
هشدار اسپویل.
خب، چیزی که از دث متال انتظار داشتم، اون چیزی نبود که اتفاق افتاد. دث متال به عنوان یک تعیین کننده رویداد خوبی بود، به عنوان یک نقشهی راه، به عنوان یک «درست کنندهی خرابیها و گندهای نویسندههای پیشینِ دیسی»، ولی به عنوان یک ایونت
خوب و مستقل که چیزی باشه مثل متال، که بعد از سالها برم گردوغبار رو از روش بگیرم و شروع به خوندنش کنم و از خوندنش لذت ببرم، خیر.
اسکات اسنایدر، نویسنده و مغز متفکر این رویداد، انگار اسیرِ کلیشه شد، همان کلیشهای که در تاریکترین لحظات، یه نور بیرون میاد و ورق رو برمیگردونه؛ کلیشهای که برای اولین بار در متال شاهدش بودیم، کلیشهای که باعث میشه در دث متال، ما از اواخر جلد ۶، به قول معروف تا تهش رو بخونیم! یعنی با خودمون بگیم: «خب الان دایانا یه کاری میکنه، و باعث میشه تاریخِ دیسی از اول و بدون هیچگونه عیبی نوشته بشه و به کسی که میخندد هم همون پایانه همیشگی رو بده و داستان با خوبی و خوشی تموم بشه بره پی کارش!» و از این بدتر صفحاتِ انتهاییِ رویداد هستش، که انگار کپی برابر اصل رویداد متاله! فقط اینبار به جای تشکیل شدنه اعضای جدید و توتالیتی؛ این اسم محبوب که بعد از رویداد متال بسیار بر سر زبانها افتاد، فقط بسط و گسترش داده میشه و بس! اینبار با ترکیبی جدید، از قهرمانها گرفته تا شرورها، در این گروه وجود خواهند داشت. چیزی که من برداشت کردم اینه که قراره به معنای واقعی کلمه یک تیم سرتاپا متفاوت و جذاب رو شاهد باشیم، و کیهانی و قدیمی و اصیل. بله، این رویدادیست که بیش از ۲۰ جلد به طول انجامید، اما در نهایت (همانطور که از بعضی تایاینهای بیخود و کلیشهای و سر تا سر filler اش میشد حدسهای ریزی زد) درگیر کلیشه شد.
همانطور که در ابتدای نقد هم اشاره کردم، تایملاین دیسی رو به لیوانی تشبیه میکنم که از دستان برخی نویسندگان سُر خورده و طبیعتاً شکسته شده، حال دث متال حکم جاروخاکاندازی رو داره که این خورده شیشههای لیوانِ شکستهشده رو جمع و جور میکنه. اما حالا که این لیوان شکسته شده، نباید یک لیوان جدیدی بهجاش ساخته بشه؟ خب قطعا همینطوره و ما مراحلِ ساخته شدنه این لیوان جدید رو در همین کمیک شاهد بودیم.
اما باز هم رجوع کنم به سطور اول نقد، گفتم «یک نقشهی راه»، منظورم از این جمله چه بود؟ مگر تایملاین دیسی ترمیم نشد؟ پس این رویداد میخواد نقشهی چه راهی باشد؟(!) خب این رویداد، به رویداد بعدی یعنی فیوچر استیت منتهی میشه. یعنی رویداد فیوچر استیت ادامه دهندهی دث متال هستش.
البته من منکر این نیستم که اسکات اسنایدر مغزه بزرگی دارد، یا من این حرف رو نمیزنم که اسنایدر نویسندهی بدی شده، اما همانطور که گفتم، کلیشه گریبانش رو گرفت در این رویداد.
یکی دیگر از مشکلاتی که این رویداد یدک میکشد، نداشتن یک آنتاگونیست خوب و قابل لمس و درک و همذات پنداری است. مشکلی که از نبودنش رنج میبرد، و ما کسی که میخندد رو به عنوان یک شحص ویرانکنندهی تمام میدیدیم که انگار شکست برایش معنی نشده است، یا دقیقتر بگویم، نویسنده شکست را برایش معنی نکرده است!
نبود یک آنتاگونیست قابل درک و همذاتپنداری مشکلی بزرگ است که مانع یک تجربهی لذتبخش و خلق دیالوگها و صحنات ماندگار در یک سری میشود. با یک مثال این مسئله رو براتون ملموستر میکنم؛ شما به جنگ ستارگان (منظور فیلمهاست) نگاه کنید، یک (یا چند) پروتاگونیست خوب در این سری رو مشاهده میکنید، اما آیا اگر این سری شروری شکستناپذیر و غیرقابل هذاتپنداریای مانند کسی که میخندد را دارا باشد، باز هم به عنولن یکی از برترین فرانچایز ها شناخته میشود؟ جواب قطعا نه است. وجود آنتاگونیستی کاریزماتیک و از همه نظر محشر، به نام دارث ویدر هستش که این سری رو خاص و زبانزد کرده، حتی اگه مدت زمانِ حضور وی در فیلمها فقط به اندکی بیشتر از نیم ساعت منتهی بشه. (دقت شود که از منظر وجود آنتاگونیست عرض میکنم، وگرنه این سری خوبیهای دیگری دارد که در این بحث نمیگنجد)
پس نتیجه میگیریم اسنایدر با خلق همچین آنتاگونیستی بسیار ناشی بازی در آورده. اما به آنتاگونیست پرداختم، حال خوب است به نقطهی مقابل این کلمه بپردازم، یعنی پروتاگینست.
قطعا این سری یک پروتاگونیست محوری و چند شخصیتِ اصلیِ مکملِ مثبت و ماهوارهای داشت. کسی که در جهنم پرپتوئا، مادر کیهان، به همراه چندی دیگر از دوستانش برخیزید و قیامی را از همان شمارههای اولش راه اندازی کرد که آتشش تا شمارههای آخر، پابرجا بود.
😎Comic Book Nerds Archive😎
دث متال، یک داستان حماسی یا کلیشهای؟ توی این نقد میخوام به نقاط قوت و ضعف رویداد دث متال اشاره کنم، همچنین به ترجمه و ادیت هم میپردازم، پس همراهم باشید. هشدار اسپویل. خب، چیزی که از دث متال انتظار داشتم، اون چیزی نبود که اتفاق افتاد. دث متال به…
اسنایدر از خلق این سری تارگتهایی در ذهنش داشته است، بخشیش رو در پاراگراف اول نقد و همینطور ادامهی نقد بهش پرداختم، اما هدفِ دومش چی بود؟ شاید به جرأت بتوانم بگویم اسطوریسازی از قهرمانی که در این سری حتی بیشتر از سوپرمن به نماد امید تبدیل شد، یعنی واندروومن.
البته نمیتوانم از این اسطورهسازی خوردهی خاصی بگیرم، اسنایدر خیلی آرام آرام این شخصیت رو بولد میکنه و به خواننده مجالِ هضم کردنه اون رو میده (دقیقا برعکس اسطورهسازیِ ناقصِ آنتاگونیست). شخصی که در آخر قربانی شد برای خلق یک خط زمانیه منطم و با نظم و ترتیب.
اما نحوهی پیشبرد داستان چطور بود؟ خب باز هم ایرادی نداره و نمیتونم بگم میتونست ضربآهنگِ کندتر و یا تندتری داشته باشه، چون هر حرف نامربوطی که بزنم، نشان از سولیپسیزم شدنِ منه و از این حکایت داره که زیادی در نقش نقادی فرو رفتهام که مانند بعضی منتقدان، فقط دنباله ایراد گرفتنهای بیخودی هستم.
این سری در کل پلاتتوییستهای خوب و لذتبخش و درگیرکنندهای رو در بر داشت، میتونیم بخشی از این توییستهارو، ول کردن سیناپسی در سری هل ارایزن بدونیم، یعنی لکس لوثر. فردی که نمیتوانم بگویم کاملا ازش یادم بود و او را به خاطر داشتم و میدونستم یکجایی از داستان به کار میآد.
تایاینهای این سری، شاید بتوانم بگویم نیمی از این تایاینها فیلرهایی در مقیاس بزرگتر بودند و انگار کمپانی و نویسندگان، به دنبال درآمدزایی بودند تا خلق داستانهای خوب، یعنی در یک کلام، کمیت رو به کیفیت ترجیح دادند.
اما این سری از وجود طراحان خوبی هم بیبهره نبود، مثال بارزش گرگ کاپولو، طراحِ اجلادِ اصلیِ دث متال.
هر چند با وجود پیشرفتهایی که طی این سه سال، از زمان متال تا بدینور درش دیده میشه، اما همچنان بزرگترین ضعف خودش رو داراست، یعنی خوب درآوردن میمیک چهره. متمایز و مجزا نکردنه میمیکها، نقطهضعف اساسی او در این سری بود. هر چند برعکس همتای خودش دچار کلیشه نشد. او در خلق فضاهای کیهانی و هایپکننده و مجذوبکننده، اینبار به نسبت متال، خیلی بهتر عمل میکنه و فضاسازیهای درستی رو داره. فضاسازیهای درخور این سری، که بسیار بزرگ و کیهانی بودند.
مشکلِ متمایز کردنه میمیک چهرها هم وقتی خودش رو نمایان میکرد (در واقع بگویم بیش از حد نمایان میکرد) که ما در یک پنل/صفحه با تعداد زیادی شخصیت و در نتیجه چهرهی مختلف مواجه بودیم.
رنگزنی ها هم که بر دوش رفیق دیرینهی کاپولو بود، یعنی جاناتان کلاپیون؛ خب نه پیشرفتی رو شاهدش بودیم، نه پسرفتی رو، به این دلیل که این رنگزن کلا کارش با رنگ همین است و مانند برخی از رنگزنان، متنوع کار نمیکند. پس استایل و آرت ثابتی در هر اثر دارد که در این اثر هم، بنا به سلیقهی شخصی، بابمیل بنده بود و درش ضعفی ندیدم، البته کم لطفیست که بگوییم تغیری نسبت به رنگزنیهای آثار گذشتهاش نداشته است، بالاخره با وجود پوسته و زمینهی (setting) کیهانی، به هر روی متفاوت از آثار پیشنیش عمل میکند و این متفاوت کار کردن، نکتهی منفیای رو در دل این رنگزنیها نکاشت.
اما ترجمه و ادیته این جلد چطور بود؟ اگر از من میپرسید که عالی!
مترجم بسیار خوب، با توجه به تعدادِ زیادِ کلمات، جملات رو روون ترجمه میکنه و باب دل مخاطب. به جملهبندیها اهمیت میده و گویشهارو همانگونه که ما در مکالمات فارسی حرف میزنیم، در میاره. از این بابت کاره مترجم بیسته، خسته نباشید درست و حسابی خدمت نیگان عزیز عرض میکنم.
ادیت هم بسیار خوب و تمیز کار شده، ایرادی در کلین و جایگذاری دیده نشد و همین، با توجه به لبریز از حباب بودنه این شماره، برای ادیتور، که آقای کوشا باشن، یک پوئن مثبت به حساب میآد. در کل به شخصه از کیفیته ادیت و ترجمه راضیام، و به این دو عزیز باری دیگر خسته نباشید حسابی عرض میکنم.
خب، به پایان نقد میرسیم، جایی که باید ازتون خواهش کنم در صورتِ دیدنِ هرگونه غلط املایی/تایپی، بنده رو مطلع کنین.
سپاس.
#amirali
#comicbook
#death_metal
البته نمیتوانم از این اسطورهسازی خوردهی خاصی بگیرم، اسنایدر خیلی آرام آرام این شخصیت رو بولد میکنه و به خواننده مجالِ هضم کردنه اون رو میده (دقیقا برعکس اسطورهسازیِ ناقصِ آنتاگونیست). شخصی که در آخر قربانی شد برای خلق یک خط زمانیه منطم و با نظم و ترتیب.
اما نحوهی پیشبرد داستان چطور بود؟ خب باز هم ایرادی نداره و نمیتونم بگم میتونست ضربآهنگِ کندتر و یا تندتری داشته باشه، چون هر حرف نامربوطی که بزنم، نشان از سولیپسیزم شدنِ منه و از این حکایت داره که زیادی در نقش نقادی فرو رفتهام که مانند بعضی منتقدان، فقط دنباله ایراد گرفتنهای بیخودی هستم.
این سری در کل پلاتتوییستهای خوب و لذتبخش و درگیرکنندهای رو در بر داشت، میتونیم بخشی از این توییستهارو، ول کردن سیناپسی در سری هل ارایزن بدونیم، یعنی لکس لوثر. فردی که نمیتوانم بگویم کاملا ازش یادم بود و او را به خاطر داشتم و میدونستم یکجایی از داستان به کار میآد.
تایاینهای این سری، شاید بتوانم بگویم نیمی از این تایاینها فیلرهایی در مقیاس بزرگتر بودند و انگار کمپانی و نویسندگان، به دنبال درآمدزایی بودند تا خلق داستانهای خوب، یعنی در یک کلام، کمیت رو به کیفیت ترجیح دادند.
اما این سری از وجود طراحان خوبی هم بیبهره نبود، مثال بارزش گرگ کاپولو، طراحِ اجلادِ اصلیِ دث متال.
هر چند با وجود پیشرفتهایی که طی این سه سال، از زمان متال تا بدینور درش دیده میشه، اما همچنان بزرگترین ضعف خودش رو داراست، یعنی خوب درآوردن میمیک چهره. متمایز و مجزا نکردنه میمیکها، نقطهضعف اساسی او در این سری بود. هر چند برعکس همتای خودش دچار کلیشه نشد. او در خلق فضاهای کیهانی و هایپکننده و مجذوبکننده، اینبار به نسبت متال، خیلی بهتر عمل میکنه و فضاسازیهای درستی رو داره. فضاسازیهای درخور این سری، که بسیار بزرگ و کیهانی بودند.
مشکلِ متمایز کردنه میمیک چهرها هم وقتی خودش رو نمایان میکرد (در واقع بگویم بیش از حد نمایان میکرد) که ما در یک پنل/صفحه با تعداد زیادی شخصیت و در نتیجه چهرهی مختلف مواجه بودیم.
رنگزنی ها هم که بر دوش رفیق دیرینهی کاپولو بود، یعنی جاناتان کلاپیون؛ خب نه پیشرفتی رو شاهدش بودیم، نه پسرفتی رو، به این دلیل که این رنگزن کلا کارش با رنگ همین است و مانند برخی از رنگزنان، متنوع کار نمیکند. پس استایل و آرت ثابتی در هر اثر دارد که در این اثر هم، بنا به سلیقهی شخصی، بابمیل بنده بود و درش ضعفی ندیدم، البته کم لطفیست که بگوییم تغیری نسبت به رنگزنیهای آثار گذشتهاش نداشته است، بالاخره با وجود پوسته و زمینهی (setting) کیهانی، به هر روی متفاوت از آثار پیشنیش عمل میکند و این متفاوت کار کردن، نکتهی منفیای رو در دل این رنگزنیها نکاشت.
اما ترجمه و ادیته این جلد چطور بود؟ اگر از من میپرسید که عالی!
مترجم بسیار خوب، با توجه به تعدادِ زیادِ کلمات، جملات رو روون ترجمه میکنه و باب دل مخاطب. به جملهبندیها اهمیت میده و گویشهارو همانگونه که ما در مکالمات فارسی حرف میزنیم، در میاره. از این بابت کاره مترجم بیسته، خسته نباشید درست و حسابی خدمت نیگان عزیز عرض میکنم.
ادیت هم بسیار خوب و تمیز کار شده، ایرادی در کلین و جایگذاری دیده نشد و همین، با توجه به لبریز از حباب بودنه این شماره، برای ادیتور، که آقای کوشا باشن، یک پوئن مثبت به حساب میآد. در کل به شخصه از کیفیته ادیت و ترجمه راضیام، و به این دو عزیز باری دیگر خسته نباشید حسابی عرض میکنم.
خب، به پایان نقد میرسیم، جایی که باید ازتون خواهش کنم در صورتِ دیدنِ هرگونه غلط املایی/تایپی، بنده رو مطلع کنین.
سپاس.
#amirali
#comicbook
#death_metal
همراهم باشین با نقد قسمت اول از کمیک فلش. (مربوط به رویداد فیوچر استیت)
توی این نقد میخوام داستان و طراحیهارو با هم مروری کنیم، و همچنین به ترجمه و ادیت میپردازیم، پس همراهم باشین.
«هشدار اسپویل»
این کمیک نگاهی به حس حسرت و ناامیدیه بری آلن داره، کنار اومدن با از دست دادنِ بارت، والاس و والی کاره بسیار سختیه و خب نویسنده، یعنی آقای برندون ویِتی، بسیار خوب این حس رو در خواننده به وجود میاره، حسی که یکجورایی باعث به وجود اومدنِ حسِ همذاتپنداری با بری، در خواننده میشه و خب میتونم بگم که اصلیترین هدف این شماره هم همین بود، این بود که درد و رنجِ بری رو به خواننده نشون بده.
خب نحوهی پیشبرد داستان هم عالی بود، ضربآهنگ روایتِ داستان نه خیلی تند بود و نه خیلی کند، برای یک شماره، و مهمتر از اون، شمارهی اول خوب بود. اما خب میتونستن از این کندتر هم باشه. ولی مشکل حادّی نبود.
سیناپس خاصی رو در این ایشیو شاهد نبودیم، ولی پلاتتوییست داستان خوب بود، یکجورایی تلنگری محکم به بری بود که به خودش بیاد و {باز هم}یکجورایی تیر خلاص به او بود.
البته خب نمیتونم بگم پلاتتوییست، دقیقا آخر داستان و در صفحهی آخر نمایان شد، در واقع از صفحات آخریه شروع میشه این نقض (از صفحهی ۱۸ الی آخر). درواقع، نویسنده از تکنیک روایت هولهولکی استفاده میکنه (برای یک کمیک ۲۰ صفحهای طبیعی بود)، و نقطهی اوج (climax) و توییست رو یکجا شاهدیم، در یک سکانس و در چند پنل مشترک. البته که این نوع روایت اصلا هم مشکلی نیست، تا وقتی که در روایت داستان عجلهی افراطی رو شاهد نباشیم.
خب از تعریف در خصوص بخش نویسندگی عبور، به بخش طراحی بپردازیم.
استایل این طراح بیشتر به طراحانی مثل گری فرانک شباهت داره که علاقهی زیادی به بولدسازی هیکل شخصیتها دارن، البته که پوئن منفیای نیست تا وقتی که درش زیادهروی نشه، که در این کمیک هم زیادهرویای رو شاهد نیستیم از سمت طراح، یعنی آقای دیل ایگلشم (طراح اکثر ایشیوهای مینیسریزِ ۱۵ قسمتیِ شزم ۲۰۱۸، نوشته شده توسط جف جانز). طراحی فضا و ارگونومی هم خوب از کار در اومده بود و ایرادی درش دیده نشد، خلاقیت طراح هم که در کشیدن پنلها در صفحات ۱۷ تا ۲۰ شاهدش بودیم، ستودنی بود. همچنین در این شماره از پنلبندیهای جئومتریکالی و هندسی بهرهمند بودیم و پنلها ساده و چهارگوش نبودند. در صفحاتی که بری و دیگر دوستانش وارد مغزه والی شدند، در واقع از صفحات و پنلهای واید، لبریز بودند که نمایانگر و منتقلکنندهی حس اکشن به ماجرا و مخاطب است.
میمک چهرهها هم مچ شده با داستان و دیالوگهای شخصیتها بود و ایرادی درش دیده نشد. (برای مثال بری در هنگام داد زدن، همان میمیکی را داراست که با دیالوگش هماهنگی دارد، به صفحهی ۱۳، پنل آخر نگاه کنید.)
در آناتومی بدن شخصیتها، همانطور که بالاتر اشاره شد، بولدسازیه بیشازحدی رو شاهدش نیستیم و همهچیز در این نوع طراحیها متعادل است. فضاسازی از طریف هنر رنگزن هم کاره به شدت هماهنگی بود با طراحِ اثر، فضای مطلوب نویسنده رو در پنلهای اکشن به وجود میاورد که همین موضوع باعث شد که اون صحنات بیشتر به مغز و ذهن خواننده فرو برود.
کاور هم خوب درآورده شده بود و حداقل ربط کوچکی به خوده داستان و اصل موضوع داشت. (چیزی که توی خیلی از کمیکها شاهدش نیستیم متاسفانه.)
مابقی چیزها هم بسیار تمیز و کار شده در اومده بودن و ایرادی درشون دیده نشد.
ترجمه و ادیت اثر هم بسیار زیبا و کار شده بود. ترجمه دقیق، هماهنگ با لحن و روون بود.
ادیت هم خوب بود، کلین حباب و جایگذاری متون درون حباب هم عالی بود.
در نهایت خسته نباشیدِ حسابی عرض میکنم به این نیگان و کوشای عزیز.
امیدوارم این نقد، هر چند کوتاه، اما بابمیلشون بوده باشه.
سپاس.
#amirali
#comicbook
#the_flash
توی این نقد میخوام داستان و طراحیهارو با هم مروری کنیم، و همچنین به ترجمه و ادیت میپردازیم، پس همراهم باشین.
«هشدار اسپویل»
این کمیک نگاهی به حس حسرت و ناامیدیه بری آلن داره، کنار اومدن با از دست دادنِ بارت، والاس و والی کاره بسیار سختیه و خب نویسنده، یعنی آقای برندون ویِتی، بسیار خوب این حس رو در خواننده به وجود میاره، حسی که یکجورایی باعث به وجود اومدنِ حسِ همذاتپنداری با بری، در خواننده میشه و خب میتونم بگم که اصلیترین هدف این شماره هم همین بود، این بود که درد و رنجِ بری رو به خواننده نشون بده.
خب نحوهی پیشبرد داستان هم عالی بود، ضربآهنگ روایتِ داستان نه خیلی تند بود و نه خیلی کند، برای یک شماره، و مهمتر از اون، شمارهی اول خوب بود. اما خب میتونستن از این کندتر هم باشه. ولی مشکل حادّی نبود.
سیناپس خاصی رو در این ایشیو شاهد نبودیم، ولی پلاتتوییست داستان خوب بود، یکجورایی تلنگری محکم به بری بود که به خودش بیاد و {باز هم}یکجورایی تیر خلاص به او بود.
البته خب نمیتونم بگم پلاتتوییست، دقیقا آخر داستان و در صفحهی آخر نمایان شد، در واقع از صفحات آخریه شروع میشه این نقض (از صفحهی ۱۸ الی آخر). درواقع، نویسنده از تکنیک روایت هولهولکی استفاده میکنه (برای یک کمیک ۲۰ صفحهای طبیعی بود)، و نقطهی اوج (climax) و توییست رو یکجا شاهدیم، در یک سکانس و در چند پنل مشترک. البته که این نوع روایت اصلا هم مشکلی نیست، تا وقتی که در روایت داستان عجلهی افراطی رو شاهد نباشیم.
خب از تعریف در خصوص بخش نویسندگی عبور، به بخش طراحی بپردازیم.
استایل این طراح بیشتر به طراحانی مثل گری فرانک شباهت داره که علاقهی زیادی به بولدسازی هیکل شخصیتها دارن، البته که پوئن منفیای نیست تا وقتی که درش زیادهروی نشه، که در این کمیک هم زیادهرویای رو شاهد نیستیم از سمت طراح، یعنی آقای دیل ایگلشم (طراح اکثر ایشیوهای مینیسریزِ ۱۵ قسمتیِ شزم ۲۰۱۸، نوشته شده توسط جف جانز). طراحی فضا و ارگونومی هم خوب از کار در اومده بود و ایرادی درش دیده نشد، خلاقیت طراح هم که در کشیدن پنلها در صفحات ۱۷ تا ۲۰ شاهدش بودیم، ستودنی بود. همچنین در این شماره از پنلبندیهای جئومتریکالی و هندسی بهرهمند بودیم و پنلها ساده و چهارگوش نبودند. در صفحاتی که بری و دیگر دوستانش وارد مغزه والی شدند، در واقع از صفحات و پنلهای واید، لبریز بودند که نمایانگر و منتقلکنندهی حس اکشن به ماجرا و مخاطب است.
میمک چهرهها هم مچ شده با داستان و دیالوگهای شخصیتها بود و ایرادی درش دیده نشد. (برای مثال بری در هنگام داد زدن، همان میمیکی را داراست که با دیالوگش هماهنگی دارد، به صفحهی ۱۳، پنل آخر نگاه کنید.)
در آناتومی بدن شخصیتها، همانطور که بالاتر اشاره شد، بولدسازیه بیشازحدی رو شاهدش نیستیم و همهچیز در این نوع طراحیها متعادل است. فضاسازی از طریف هنر رنگزن هم کاره به شدت هماهنگی بود با طراحِ اثر، فضای مطلوب نویسنده رو در پنلهای اکشن به وجود میاورد که همین موضوع باعث شد که اون صحنات بیشتر به مغز و ذهن خواننده فرو برود.
کاور هم خوب درآورده شده بود و حداقل ربط کوچکی به خوده داستان و اصل موضوع داشت. (چیزی که توی خیلی از کمیکها شاهدش نیستیم متاسفانه.)
مابقی چیزها هم بسیار تمیز و کار شده در اومده بودن و ایرادی درشون دیده نشد.
ترجمه و ادیت اثر هم بسیار زیبا و کار شده بود. ترجمه دقیق، هماهنگ با لحن و روون بود.
ادیت هم خوب بود، کلین حباب و جایگذاری متون درون حباب هم عالی بود.
در نهایت خسته نباشیدِ حسابی عرض میکنم به این نیگان و کوشای عزیز.
امیدوارم این نقد، هر چند کوتاه، اما بابمیلشون بوده باشه.
سپاس.
#amirali
#comicbook
#the_flash
نظری بر جاستیس لیگ دارک، شمارهی ۸.
میدونم خیلی دیره ولی باور کنین همین الان این کمیکو تموم کردم. :دی
باید بگم این ایشیو خوب بود، پنلهای واید و در نتیجه القای تِمه اکشن خوبی داشت، رنگبندیای مارتینز و رنگزنیهای اندرسون هم واقعا حرف نداره و برای این سری و جو فضاش مناسبه. طراحیها اما به نظرم نسبت به شمارههای اول یکم افت کرده. خصوصا تو بخش طراحی میمیکِ صورت و اجزای فیس کاراکترا.
نویسنده هم خوب تونست مارو تو جو و اتمسفر جنگ پیشرو ببره و البته مقدمهچینی خوبی کرد. شخصیتپردازیای کاراکترها هم مثل قدیم بود.
جلو بردن داستان...خب راستش این قسمت بیشتر حاوی یه سری اطلاعات مهمی بود و از اون گذشته اتفاقای مهمی که همه و همه زمینهسازه آرکِ the lords of order هستن. پس میتونم بگم داستان رو به پیش برد این ایشیو. از این لحاظ کاره تاینیون به عنوان نویسنده خوب و استاندارد بود، وبی چطور بگم...حس میکنم برای یک کمیکی که داره به طور ماهانه منتشر میشه یکم کُند عمل میکنه و از حداکثر توان و پتانسیلش برای روایت و پیشبُرد داستان استفاده نمیکنه.
ترجمه و ادیت هم واقعا خوب بودن. ترجمهی کلمات و جملات و جملهبندیها، همهوهمه خوب بودن. فقط یکجایی از کمیک دیدم که خانم بختیاری ریاکشن رو خوده ریاکشن گذاشته بودن، از نظرم بهتر بود این کلمه هم ترجمه بشه. (یعنی به قولی تا جای ممکن باید متنتون ایرانیزه شده باشه.) ولی ایراده جزییای بود. در ضمن هر چند کم، ولی نحوهی چینش کلماتتون، برای اون جملاتی که اتریگان گفت هم عالی بود. اون قافیهسازیِ شیرین ولی سخت رو خوب حفظ کرده بودین. :))
ادیت هم خوب بود. بعضی جاها یه سری اشتباهات تایپی دیده میشد که راستیت نمیدونم تقصیر مترجمه یا ادیتور. ولی دیگه به جز این مورد، اشکال دیگهای رو پیدا نکردم من.
بازم بابت تاخیری که افتاد برای انتشار این نظر، خیلیمعذرت میخوام از مترجم و ادیتور.
خسته نباشید.
#amirali
#comicbook
#JLD_2018
میدونم خیلی دیره ولی باور کنین همین الان این کمیکو تموم کردم. :دی
باید بگم این ایشیو خوب بود، پنلهای واید و در نتیجه القای تِمه اکشن خوبی داشت، رنگبندیای مارتینز و رنگزنیهای اندرسون هم واقعا حرف نداره و برای این سری و جو فضاش مناسبه. طراحیها اما به نظرم نسبت به شمارههای اول یکم افت کرده. خصوصا تو بخش طراحی میمیکِ صورت و اجزای فیس کاراکترا.
نویسنده هم خوب تونست مارو تو جو و اتمسفر جنگ پیشرو ببره و البته مقدمهچینی خوبی کرد. شخصیتپردازیای کاراکترها هم مثل قدیم بود.
جلو بردن داستان...خب راستش این قسمت بیشتر حاوی یه سری اطلاعات مهمی بود و از اون گذشته اتفاقای مهمی که همه و همه زمینهسازه آرکِ the lords of order هستن. پس میتونم بگم داستان رو به پیش برد این ایشیو. از این لحاظ کاره تاینیون به عنوان نویسنده خوب و استاندارد بود، وبی چطور بگم...حس میکنم برای یک کمیکی که داره به طور ماهانه منتشر میشه یکم کُند عمل میکنه و از حداکثر توان و پتانسیلش برای روایت و پیشبُرد داستان استفاده نمیکنه.
ترجمه و ادیت هم واقعا خوب بودن. ترجمهی کلمات و جملات و جملهبندیها، همهوهمه خوب بودن. فقط یکجایی از کمیک دیدم که خانم بختیاری ریاکشن رو خوده ریاکشن گذاشته بودن، از نظرم بهتر بود این کلمه هم ترجمه بشه. (یعنی به قولی تا جای ممکن باید متنتون ایرانیزه شده باشه.) ولی ایراده جزییای بود. در ضمن هر چند کم، ولی نحوهی چینش کلماتتون، برای اون جملاتی که اتریگان گفت هم عالی بود. اون قافیهسازیِ شیرین ولی سخت رو خوب حفظ کرده بودین. :))
ادیت هم خوب بود. بعضی جاها یه سری اشتباهات تایپی دیده میشد که راستیت نمیدونم تقصیر مترجمه یا ادیتور. ولی دیگه به جز این مورد، اشکال دیگهای رو پیدا نکردم من.
بازم بابت تاخیری که افتاد برای انتشار این نظر، خیلیمعذرت میخوام از مترجم و ادیتور.
خسته نباشید.
#amirali
#comicbook
#JLD_2018
فربد من کمیک برای خوندن زیاد دارم، البته نه، خیلی زیاد دارم! :دی
ولی همین چند شب پیش دوباره به سرم زدم این کمیک رو دانلود کنم و بشینم بخونمش.
و اگه بخوام روراست باشم، توی این چندشبی که مشغول خوندن ماوس بودم حتی یک حباب هم از کمیکه دیگهای نخوندم. (به شدت درگیرکننده بود.)
والا تمام چیزایی که میخواستم از این دو جلد بگم رو اومبرتو اکو گفته. حرف دیگهای باقی نمیمونه، ماوس قطعا یه شاهکار خاموشه، یه کتاب صادق و روراست. دیگه از این روراستتر که نویسنده و کارتونیست اثر، خودش رو در حال دعوا کردن با پدرش میکِشه؟ خب مطمئنا هیچکسی نمیخواد که دیگران از دعواهای خونوادگیش چیزی بفهمن، ولی آرت اسپیگلمن طی یه حرکت بسیار جسورانی و دلیرانه، از رابطهی پر تنش، نادرست و پر تلاطمِ خودش و پدرش پرده بر میداره و از این موضوع هیچ ترسی نداره. چون به گفتهی خودش این کمیک عین واقعیته، درست مثل واقعیت.
ولی چیزی که من رو ناراحت میکنه اینه که این واقعیت، یه واقعهی ناراحتکننده، وحشتناک و زشت به نام آشوتیزه…
ولی کاری که تو و عادل کردین لایق ستایشه.
آفرین فربد. ترجمهت واقعا عالی بود، پرفکت بود و خیلی عالی از پسش بر اومدی با اینکه واقعا کمیک سنگینیه و لبریز از حبابهای لبریز از سخنه!
واقعا با ترجمهی دوتا اثر جاینت و سنگین (وندتا و ماوس) سلبریتی شدی.
ثابت کردی که ترجمهی کمیک راست کاره خودته. به امیده ترجمههای بیشتر ازت، خصوصا کمیک. 😆 (شوخی میکنم البته.)
عادل هم که دیگه کارش پرفکته و به ما کمیکفنا ثابت شدهست.
هر دوتون مشتی هستین و خیلی خوشحالم که این کمیک رو با ترجمهی تو و گرافیکه کمنقص عادل خوندم.
فقط چهار پنج جا اشتباه تایپی دیدم که اونم واقعا طبیعیه، اصلا جای ایرادی نداره.
باید خیلی بیشتر از این حرفا، از اینجور کارا استقبال بشه تا ما دیگه هرگز با فاجعهای به نام آشویتز و کورههای آدمسوزی مواجه نشیم، و مرسی از تو و عادل که این کمیک رو ترجمه و ادیت کردین، تا فارسیزبانها هم این اثر رو بخونن و آگاه باشن (!) که ذات بعضی از آدما تا چه حد میتونه تیرهوتار و ظالم باشه.
#amirali
#comicbook
#maus
ولی همین چند شب پیش دوباره به سرم زدم این کمیک رو دانلود کنم و بشینم بخونمش.
و اگه بخوام روراست باشم، توی این چندشبی که مشغول خوندن ماوس بودم حتی یک حباب هم از کمیکه دیگهای نخوندم. (به شدت درگیرکننده بود.)
والا تمام چیزایی که میخواستم از این دو جلد بگم رو اومبرتو اکو گفته. حرف دیگهای باقی نمیمونه، ماوس قطعا یه شاهکار خاموشه، یه کتاب صادق و روراست. دیگه از این روراستتر که نویسنده و کارتونیست اثر، خودش رو در حال دعوا کردن با پدرش میکِشه؟ خب مطمئنا هیچکسی نمیخواد که دیگران از دعواهای خونوادگیش چیزی بفهمن، ولی آرت اسپیگلمن طی یه حرکت بسیار جسورانی و دلیرانه، از رابطهی پر تنش، نادرست و پر تلاطمِ خودش و پدرش پرده بر میداره و از این موضوع هیچ ترسی نداره. چون به گفتهی خودش این کمیک عین واقعیته، درست مثل واقعیت.
ولی چیزی که من رو ناراحت میکنه اینه که این واقعیت، یه واقعهی ناراحتکننده، وحشتناک و زشت به نام آشوتیزه…
ولی کاری که تو و عادل کردین لایق ستایشه.
آفرین فربد. ترجمهت واقعا عالی بود، پرفکت بود و خیلی عالی از پسش بر اومدی با اینکه واقعا کمیک سنگینیه و لبریز از حبابهای لبریز از سخنه!
واقعا با ترجمهی دوتا اثر جاینت و سنگین (وندتا و ماوس) سلبریتی شدی.
ثابت کردی که ترجمهی کمیک راست کاره خودته. به امیده ترجمههای بیشتر ازت، خصوصا کمیک. 😆 (شوخی میکنم البته.)
عادل هم که دیگه کارش پرفکته و به ما کمیکفنا ثابت شدهست.
هر دوتون مشتی هستین و خیلی خوشحالم که این کمیک رو با ترجمهی تو و گرافیکه کمنقص عادل خوندم.
فقط چهار پنج جا اشتباه تایپی دیدم که اونم واقعا طبیعیه، اصلا جای ایرادی نداره.
باید خیلی بیشتر از این حرفا، از اینجور کارا استقبال بشه تا ما دیگه هرگز با فاجعهای به نام آشویتز و کورههای آدمسوزی مواجه نشیم، و مرسی از تو و عادل که این کمیک رو ترجمه و ادیت کردین، تا فارسیزبانها هم این اثر رو بخونن و آگاه باشن (!) که ذات بعضی از آدما تا چه حد میتونه تیرهوتار و ظالم باشه.
#amirali
#comicbook
#maus
هفتهی اول کمیکهای فیوچر استیت
(بتمن ۱-فلش ۱- هارلی کویین ۱- سوپرمنِ متروپولیس ۱-سوامپ ثینگ ۱- واندروومن ۱)
خب این هفته کمیکاش به طور کلی توی سطح متوسطه رو به خوب قرار داشت.
بتمن ۱- خب این کمیک از سه بخش تقسیم میشد، بتمن، اوتسایدرز و آرکام نایتس.
بخش اول متوسط بود در کل. طراحیه خوبی داشت ولی داستان wow و نو رو شاهد نبودیم متاسفانه.
بخش دوم خوب بود، بخش سوم اما باز هم متوسط رو به پایین بود. یعنی از بخش اول بدتر بود. طراحیش خوب بود ولی من از ایدهاش خوشم نیومد و اون رو یه داستان بی سر و ته و سردرگم دیدم که هدفش معلوم نیست و انگار داره همینجوری حباب تولید میکنه تو ذهنم. پس اینطوری شد که از داستان و نویسندگیش خوشم نیومد.
——————
فلش کمیک خوبی بود. ایدهی جالبی داشت و در کل با زجر دادنِ بری، تونست داستانه قابلی رو برای خودش جفتوجور کنه. طراحیش هم در یک کلام خفن بود.
در ضمن طراح از آرتِ «برجسته کشیدن» استفاده کرد.
——————
هارلی کویین، خیلی خلاصه و مختصر بگم نظرمو؛ داستان متوسط، طراحی خوب.
ارزش خوندن و دنبال کردن رو داره.
——————
سوپرمنِ متروپولیس:
خب این کمیک هم از سه بخش تشکیل شده بود، مثل د نکست بتمن که توی این هفته دو تا کمیکه چند بخشی بودن.
بخش اول روایتگر یه ایده بود، داستان سوپرمنه بعدی که به نظرم داستان خوبی بود ولی اگه یکم نویسنده از اون حالت مرموز داستان رو در میاورد و از یه طریقی (که معمولا از طریق رد و بدل دیالوگ بین دو کاراکتره کمیکه) ما رو با فصا و ایدهاش به طور واضح آشنا میکرد، بهتر میبود. آرته بخش اول خوب بود.
بخش دوم راوی مستر میراکل بعدی بود که من ازش خوشم نیومد. همچنین آرت دلچسبی هم نداشت.
بخش سوم به نظرم خوب بود. راوی یکی دیگه از منجیهای متروپولیس بود و از آرته خوبی هم برخوردار بود. در بخش نویسندگی هم ایراده به خصوصی نداشت.
——————
سوامپ ثینگ، آرتِ کمنظیر و داستان منسجم با ایدهای نو و تازه. (قلم شیوا و روانِ رام وی فوقالعادهست)
مطمئنا ارزشه دنبال کردن رو داره.
——————
واندروومن، خوب بود. داستانه خوبی داشت، روایته خوبی داشت و تقریبا درگیرکننده بود. طراحیش هم خوب بود.
ارزشه دنبالکردن رو داره.
——————
پایان #نقد_هفتهی_اول_کمیکهای_فیوچر_استیت
#amirali
#comicbook
(بتمن ۱-فلش ۱- هارلی کویین ۱- سوپرمنِ متروپولیس ۱-سوامپ ثینگ ۱- واندروومن ۱)
خب این هفته کمیکاش به طور کلی توی سطح متوسطه رو به خوب قرار داشت.
بتمن ۱- خب این کمیک از سه بخش تقسیم میشد، بتمن، اوتسایدرز و آرکام نایتس.
بخش اول متوسط بود در کل. طراحیه خوبی داشت ولی داستان wow و نو رو شاهد نبودیم متاسفانه.
بخش دوم خوب بود، بخش سوم اما باز هم متوسط رو به پایین بود. یعنی از بخش اول بدتر بود. طراحیش خوب بود ولی من از ایدهاش خوشم نیومد و اون رو یه داستان بی سر و ته و سردرگم دیدم که هدفش معلوم نیست و انگار داره همینجوری حباب تولید میکنه تو ذهنم. پس اینطوری شد که از داستان و نویسندگیش خوشم نیومد.
——————
فلش کمیک خوبی بود. ایدهی جالبی داشت و در کل با زجر دادنِ بری، تونست داستانه قابلی رو برای خودش جفتوجور کنه. طراحیش هم در یک کلام خفن بود.
در ضمن طراح از آرتِ «برجسته کشیدن» استفاده کرد.
——————
هارلی کویین، خیلی خلاصه و مختصر بگم نظرمو؛ داستان متوسط، طراحی خوب.
ارزش خوندن و دنبال کردن رو داره.
——————
سوپرمنِ متروپولیس:
خب این کمیک هم از سه بخش تشکیل شده بود، مثل د نکست بتمن که توی این هفته دو تا کمیکه چند بخشی بودن.
بخش اول روایتگر یه ایده بود، داستان سوپرمنه بعدی که به نظرم داستان خوبی بود ولی اگه یکم نویسنده از اون حالت مرموز داستان رو در میاورد و از یه طریقی (که معمولا از طریق رد و بدل دیالوگ بین دو کاراکتره کمیکه) ما رو با فصا و ایدهاش به طور واضح آشنا میکرد، بهتر میبود. آرته بخش اول خوب بود.
بخش دوم راوی مستر میراکل بعدی بود که من ازش خوشم نیومد. همچنین آرت دلچسبی هم نداشت.
بخش سوم به نظرم خوب بود. راوی یکی دیگه از منجیهای متروپولیس بود و از آرته خوبی هم برخوردار بود. در بخش نویسندگی هم ایراده به خصوصی نداشت.
——————
سوامپ ثینگ، آرتِ کمنظیر و داستان منسجم با ایدهای نو و تازه. (قلم شیوا و روانِ رام وی فوقالعادهست)
مطمئنا ارزشه دنبال کردن رو داره.
——————
واندروومن، خوب بود. داستانه خوبی داشت، روایته خوبی داشت و تقریبا درگیرکننده بود. طراحیش هم خوب بود.
ارزشه دنبالکردن رو داره.
——————
پایان #نقد_هفتهی_اول_کمیکهای_فیوچر_استیت
#amirali
#comicbook
فربد توی این چند روزِ اخیر انقدر کمیک سیاه سفید خوندم که یه کمیک رنگی میبینم ذوقمرگ میشم. :دی
بعد از خوندنه یه کمیک سنگین و لبریز از دیالوگ به اسم ماوس، رفتم سراغ ادامهی خوندن کمیک Sin City: Vol 1: The Hard Goodbye.
خب من اولش که دیدم حول و حوالی ۲۰۰ صفحهست یکم خورد تو ذوقم که چقدر زیاده، ولی وقتی شروع کردم به خوندنش دیدم نمیتونم جلوی خودمو بگیرم و در نتیجه حدودا نصفشو خوندم. و نکتهی دیگه اینه که دیدم کمیک حداقل ۷۰ درصدش تصویر و آرتـه و اون سی درصد مابقی میشه دیالوگ که اکثرا هم مونولوگهای مارو (شخصیت اصلی این Vol) هستش.
بگذریم، آره نصفشو خوندم ولی بعدش خورد به بنبست روند خوندنم. حدودا دو سه ماه دست نخورده باقی موند تا اینکه همین دو سه شب پیش دوباره رفتم سراغش و این بار دخلشو آوردم.
دیگه خاطره تعریف کردن بسه و بریم سراغ خود کمیک.
در ضمن متن پیشرو نقد نیست و صرفا خطی بر سین سیتی هستش. و در ضمن فاقد اسپویله.
خب از ویژگیهای کمیک اگه بخوام بگم (همونطور که اشارهای کردم) میتونم به سیاه و سفید بودنش اشاره کنم و اینکه کمیک مملو از صحنههای اکشن و بزن بزن هستش با طراحیهای به یاد ماندنی و کلاسیکه فرانک میلرِ افسانهای. در واقع طراحی و آرت این کمیک دائما بین رنگهای سیاه و سفید بازی میکنه و از این ویژگیش من خوشم اومد.
پلات هم جالب توجه بود و یه ایدهی کوچیک و ریز بود.
در واقع داستان با عشقبازیهای شخصیت اصلیِ داستان، یعنی مارو و یک خانم بسیار زیبا به اسم گلدی شروع میشه.
طی اتفاقاتی که میوفته و دیالوگهای که رد و بدل میشه، ما پی میبریم که این ماروِ قصهی ما از قضا زیاد هم خوش تیپ و خوش قیافه نیستش و این اولین باری بوده که یکی بهش پیشنهاد س.ک.س داده، و برای اولین بار، این خانم خوشگل… خب دروغ چرا؟ قضیه حتی برای من هم یکم عجیب به نظر میرسه ولی، ماجرا وقتی عجیبتر میشه که ما میفهمیم گلدی توسط یه شخصی کشته میشه و حالا مارو، که دارای یه شخصیت خشن و البته روحیهای بچهگانه هستش در به در میوفته دنبال قاتل گلدی. چون گلدی خیلی براش ارزش داشته. و این شما و این هم سین سیتی: خداحافظیِ سخت!
با گذشتِ داستان و ایجاد مونولوگهایی از سمت مارو و در نتیجه آشناییِ بیشترِ ما با مارو، متوجه این قضیه میشیم که اون غیرت خاصی روی زنها داره و دوست نداره حتی کوچیکترین توهینی به زنها بشه (دلیله همچین طرز فکری لااقل برای من، تا الان ناشناخته باقی مونده).
حالا شما فرض کن که شخصی (یا اشخاصی) به عمد، اومده زنی که مارو رو (شاید) دوست داشته رو کشته! پس قیامت رو برای این شخص (یا اشخاص) باید تصور کرد از جانب این قلچماق دوستداشتنی.
مارو هم یه قلچماقِ به تمام معناست و واقعا آدمِ گردنکلفتیه و خرابیه، حتی با خوندن کمیک میتونم این رو بگم که بعضی موقعها فرانک میلر اغراق هم کرده دربارهی زوربازوی مارو.
سین سیتی یه کمیک نئو نوآر با آرت فوقالعاده جذاب و مفهومیه. (آرتی که گاها برای درک و فهم برخی از پنلهاش باید مدتها به مانیتور چشم دوخت و دقت کرد)
سین سیتی دارای دیالوگهای کمیه، ولی همون دیالوگهای کم هم به ندرت پیش میاد که موندگار و به یاد موندنی نشه.
سین سیتی داستانِ سر راستی داره و برای فهمش حتما نباید مدتها به فکر فرو رفت، ولی همون داستانِ سر راست مدتها مغزتون رو قلقلک میده و شما رو به چالش میکشه، چالشی که حرفش اینه:
«آیا واقعا طرز تفکر مارو انقدر ساده و پچهگانهست که به خاطرِ یک شخص که تا حالا نه اون رو میشناخت و {احتمالا} نه اون رو دیده بود، حتی جون خودش رو هم به خطر بندازه؟»
این سوالی بود که فرانک میلر، این داستانِ ۲۰۰ صفحهای رو به خاطرش به وجود میاره.
حتی خود فرانک میلر گفته:
«این یکی خودش راه افتاد! من قصد داشتم یه داستان ۴۸ صفحهای بنویسم برای دارک هورس، ولی مارو زورم کرد و باعث شد که اینهمه بنویسم. همش تقصیر این قلچماقه!»
در کلام آخر، سین سیتی یه کمیک ایدهآل برای اشخاصی هستش که به داستانهای اکشن، جنایی و دارای طراحیهای فوقالعاده، علاقه دارن.
#amirali
#comicbook
#SinCity
بعد از خوندنه یه کمیک سنگین و لبریز از دیالوگ به اسم ماوس، رفتم سراغ ادامهی خوندن کمیک Sin City: Vol 1: The Hard Goodbye.
خب من اولش که دیدم حول و حوالی ۲۰۰ صفحهست یکم خورد تو ذوقم که چقدر زیاده، ولی وقتی شروع کردم به خوندنش دیدم نمیتونم جلوی خودمو بگیرم و در نتیجه حدودا نصفشو خوندم. و نکتهی دیگه اینه که دیدم کمیک حداقل ۷۰ درصدش تصویر و آرتـه و اون سی درصد مابقی میشه دیالوگ که اکثرا هم مونولوگهای مارو (شخصیت اصلی این Vol) هستش.
بگذریم، آره نصفشو خوندم ولی بعدش خورد به بنبست روند خوندنم. حدودا دو سه ماه دست نخورده باقی موند تا اینکه همین دو سه شب پیش دوباره رفتم سراغش و این بار دخلشو آوردم.
دیگه خاطره تعریف کردن بسه و بریم سراغ خود کمیک.
در ضمن متن پیشرو نقد نیست و صرفا خطی بر سین سیتی هستش. و در ضمن فاقد اسپویله.
خب از ویژگیهای کمیک اگه بخوام بگم (همونطور که اشارهای کردم) میتونم به سیاه و سفید بودنش اشاره کنم و اینکه کمیک مملو از صحنههای اکشن و بزن بزن هستش با طراحیهای به یاد ماندنی و کلاسیکه فرانک میلرِ افسانهای. در واقع طراحی و آرت این کمیک دائما بین رنگهای سیاه و سفید بازی میکنه و از این ویژگیش من خوشم اومد.
پلات هم جالب توجه بود و یه ایدهی کوچیک و ریز بود.
در واقع داستان با عشقبازیهای شخصیت اصلیِ داستان، یعنی مارو و یک خانم بسیار زیبا به اسم گلدی شروع میشه.
طی اتفاقاتی که میوفته و دیالوگهای که رد و بدل میشه، ما پی میبریم که این ماروِ قصهی ما از قضا زیاد هم خوش تیپ و خوش قیافه نیستش و این اولین باری بوده که یکی بهش پیشنهاد س.ک.س داده، و برای اولین بار، این خانم خوشگل… خب دروغ چرا؟ قضیه حتی برای من هم یکم عجیب به نظر میرسه ولی، ماجرا وقتی عجیبتر میشه که ما میفهمیم گلدی توسط یه شخصی کشته میشه و حالا مارو، که دارای یه شخصیت خشن و البته روحیهای بچهگانه هستش در به در میوفته دنبال قاتل گلدی. چون گلدی خیلی براش ارزش داشته. و این شما و این هم سین سیتی: خداحافظیِ سخت!
با گذشتِ داستان و ایجاد مونولوگهایی از سمت مارو و در نتیجه آشناییِ بیشترِ ما با مارو، متوجه این قضیه میشیم که اون غیرت خاصی روی زنها داره و دوست نداره حتی کوچیکترین توهینی به زنها بشه (دلیله همچین طرز فکری لااقل برای من، تا الان ناشناخته باقی مونده).
حالا شما فرض کن که شخصی (یا اشخاصی) به عمد، اومده زنی که مارو رو (شاید) دوست داشته رو کشته! پس قیامت رو برای این شخص (یا اشخاص) باید تصور کرد از جانب این قلچماق دوستداشتنی.
مارو هم یه قلچماقِ به تمام معناست و واقعا آدمِ گردنکلفتیه و خرابیه، حتی با خوندن کمیک میتونم این رو بگم که بعضی موقعها فرانک میلر اغراق هم کرده دربارهی زوربازوی مارو.
سین سیتی یه کمیک نئو نوآر با آرت فوقالعاده جذاب و مفهومیه. (آرتی که گاها برای درک و فهم برخی از پنلهاش باید مدتها به مانیتور چشم دوخت و دقت کرد)
سین سیتی دارای دیالوگهای کمیه، ولی همون دیالوگهای کم هم به ندرت پیش میاد که موندگار و به یاد موندنی نشه.
سین سیتی داستانِ سر راستی داره و برای فهمش حتما نباید مدتها به فکر فرو رفت، ولی همون داستانِ سر راست مدتها مغزتون رو قلقلک میده و شما رو به چالش میکشه، چالشی که حرفش اینه:
«آیا واقعا طرز تفکر مارو انقدر ساده و پچهگانهست که به خاطرِ یک شخص که تا حالا نه اون رو میشناخت و {احتمالا} نه اون رو دیده بود، حتی جون خودش رو هم به خطر بندازه؟»
این سوالی بود که فرانک میلر، این داستانِ ۲۰۰ صفحهای رو به خاطرش به وجود میاره.
حتی خود فرانک میلر گفته:
«این یکی خودش راه افتاد! من قصد داشتم یه داستان ۴۸ صفحهای بنویسم برای دارک هورس، ولی مارو زورم کرد و باعث شد که اینهمه بنویسم. همش تقصیر این قلچماقه!»
در کلام آخر، سین سیتی یه کمیک ایدهآل برای اشخاصی هستش که به داستانهای اکشن، جنایی و دارای طراحیهای فوقالعاده، علاقه دارن.
#amirali
#comicbook
#SinCity
نقد کمیکِ مرا در آغوش بگیر (ایشیوی ۲۷ از سری کمیکهای هلبلیزر).
هشدار اسپویل:
به عقیدهی خیلیها این کمیک یه شاهکارِ کوتاه هستش که ارزش چندین و چند بار خونده شدن رو داره. یعنی چیزی که اون رو متفاوت از بقیهی آثار فاخر دنیا کرده در واقع همینه، اینه که بسیار آسون و قابل هضم کردنه، اما تاثیرگذار. اگه دنبال کمیکی هستید که در عین کوتاه بودن، حرفش رو به زیبایی هر چه تمامتر، با آرت و طراحیای جاودانه، میزنه، پس به نظرم یه سر به کمیک مرا در آغوش بگیر، اثر نیل گیمن و دیو مککین بزنید.
این سینگل ایشیو یا عنوان تک قسمتی، تو میانههای آرک مردِ خانواده شکل میگیره.
یه داستان سر راست دقیقا وسط یه آرک پیچیده و سنگین که کانتنت و سخن نهاییش با عنوانش دقیقا همپوشانی داره.
داستان از دو بخش تشکیل میشه، اولی داستانِ یه روح سرگردون به اسم جکو هستش که توی بهارِ بسیار سردی که اون سال رو پذیرای مردم لندن بود، دنبال یه آغوش برای به بغل کشیدنش میگرده، فقط مشکلی که وجود داره اینه که اون روح با گرفتن تمامِ گرمای فرد موردنظر، اون فرد رو حتی به کشتن میده...
خب شاید بپرسین این چه ربطی به جان کنستانتین داره؟
در واقع زیرکیِ نویسنده اینجاست که خودشو نشون میده. وقتی که به زیبایی هر چه تمامتر داستان این روح سرگردون رو با بخش دیگرِ این ایشیو پیوند میده و سبب خلق این شاهکار میشه.
داستان پارت دوم، داستان کنستانیتنی هستش که اگه بخوام خیلی ریز و خلاصه ازش عبور کنم، به کسی که محتاج به محبت کردن هستش، کوچکترین احساسی نشون نمیده.
و اینجاست که این داستانِ احساسی به نقطهی اوجش میرسه، جایی که ما در یک سمت کنستانیتنی رو میبینیم که محبتی رو به کسی نشون نمیده، و در سمت دیگه روحی سرگردان رو میبینم که محتاج یک آغوش هستش...
این کمیک یکی از کمیکهاییست با ایدهای بزرگ، و بار دیگه این رو ثابت میکنه که بهترین داستانهای سریِ هلبلیزر، اونهایی هستن که در واقع، مستقیما شخصِ جان کنستاتین و دنیای جادوییش رو درگیر نمیکنن، بلکه از اون عناصر استفاده میکنن.
یک کمیکِ اشکآفرین (tear jerker)، باعث میشه که تو تحت تاثیر قرار بگیری و اولین نفری رو که ببینی به آغوش بکشی، محکم بغلش کنی و اینجاست که نیل گیمن با قلم روونش و دیو مککین با آرت فوقالعاده ماندگار و جادویی و البته خاصش، خندهای بر لبانشون شکل میگیره؛ چرا که اونها به هدفشون رسیدن، هدفی که از دو حرف بیشتر تشکیل نشده ولی همچنان به عنوان اصلیترین رُکنِ حفظِ روابطِ دوستانه ازش یاد میشه:
«محبت کردن».
#amirali
#comicbook
#HoldMe
هشدار اسپویل:
به عقیدهی خیلیها این کمیک یه شاهکارِ کوتاه هستش که ارزش چندین و چند بار خونده شدن رو داره. یعنی چیزی که اون رو متفاوت از بقیهی آثار فاخر دنیا کرده در واقع همینه، اینه که بسیار آسون و قابل هضم کردنه، اما تاثیرگذار. اگه دنبال کمیکی هستید که در عین کوتاه بودن، حرفش رو به زیبایی هر چه تمامتر، با آرت و طراحیای جاودانه، میزنه، پس به نظرم یه سر به کمیک مرا در آغوش بگیر، اثر نیل گیمن و دیو مککین بزنید.
این سینگل ایشیو یا عنوان تک قسمتی، تو میانههای آرک مردِ خانواده شکل میگیره.
یه داستان سر راست دقیقا وسط یه آرک پیچیده و سنگین که کانتنت و سخن نهاییش با عنوانش دقیقا همپوشانی داره.
داستان از دو بخش تشکیل میشه، اولی داستانِ یه روح سرگردون به اسم جکو هستش که توی بهارِ بسیار سردی که اون سال رو پذیرای مردم لندن بود، دنبال یه آغوش برای به بغل کشیدنش میگرده، فقط مشکلی که وجود داره اینه که اون روح با گرفتن تمامِ گرمای فرد موردنظر، اون فرد رو حتی به کشتن میده...
خب شاید بپرسین این چه ربطی به جان کنستانتین داره؟
در واقع زیرکیِ نویسنده اینجاست که خودشو نشون میده. وقتی که به زیبایی هر چه تمامتر داستان این روح سرگردون رو با بخش دیگرِ این ایشیو پیوند میده و سبب خلق این شاهکار میشه.
داستان پارت دوم، داستان کنستانیتنی هستش که اگه بخوام خیلی ریز و خلاصه ازش عبور کنم، به کسی که محتاج به محبت کردن هستش، کوچکترین احساسی نشون نمیده.
و اینجاست که این داستانِ احساسی به نقطهی اوجش میرسه، جایی که ما در یک سمت کنستانیتنی رو میبینیم که محبتی رو به کسی نشون نمیده، و در سمت دیگه روحی سرگردان رو میبینم که محتاج یک آغوش هستش...
این کمیک یکی از کمیکهاییست با ایدهای بزرگ، و بار دیگه این رو ثابت میکنه که بهترین داستانهای سریِ هلبلیزر، اونهایی هستن که در واقع، مستقیما شخصِ جان کنستاتین و دنیای جادوییش رو درگیر نمیکنن، بلکه از اون عناصر استفاده میکنن.
یک کمیکِ اشکآفرین (tear jerker)، باعث میشه که تو تحت تاثیر قرار بگیری و اولین نفری رو که ببینی به آغوش بکشی، محکم بغلش کنی و اینجاست که نیل گیمن با قلم روونش و دیو مککین با آرت فوقالعاده ماندگار و جادویی و البته خاصش، خندهای بر لبانشون شکل میگیره؛ چرا که اونها به هدفشون رسیدن، هدفی که از دو حرف بیشتر تشکیل نشده ولی همچنان به عنوان اصلیترین رُکنِ حفظِ روابطِ دوستانه ازش یاد میشه:
«محبت کردن».
#amirali
#comicbook
#HoldMe
خب نقد شمارهی ششمِ بتمن و اوتسایدرز (Batman And Outsiders)
شمارهی آخر از ارک اول با نام "Lesser god"
به نویسندگی برایان هیل و طراحی دکستر سوی
هشدار اسپویل
خب این بار بیشتر تمرکز نویسنده (حداقل 15 صفحه) فقط روی اورفن و دوک بود که با لیدی شیوا و کارما (برمیگرده به دیتکتیو کامیکس و ماجرای دوک و کارما) رو به رو شدن در ادامهی ماجراهایی که توی جلدهای قبل رخ داد و واضح روایت میشد با اینکه دیالوگها کم بود ولی اتفاقات تاثیرشون رو میزاشتن.
و خب شخصیتپردازیشون رو نویسنده خوب انجام داد. آلفرد با اینکه حضور کمی داشت و اورفن و دوک هم شخصیت پردازیشون خوب بود.
"زمان زیادی میبره تا بروس حقیقت رو بگه، ولی راس الغول هیچوقت دروغ نمیگه" -لیدی شیوا
خب باید بگم که دیالوگ ها خیلی کم بود (بالا هم اشاره کردم) ولی خوب منظور رو میرسوندن مخصوصا تاثیرش بر روی شناسوندنِ رابطهی اورفن و دوک.
ولی جدا از تمام اینا، داستان تموم نشد (احتمالا این آرک پیش زمینهای بود بر ارک بعد، یا شاید هم جلد بعدی چون از سه جلد قبل یر اف ویلن شروع شد و تا قسمت هفتم هم ادامه داره) پس نمیشه پایانی، رو قضاوت کرد.
توییست پایانیش هم خوب بود.
درکل نویسنده به عنوان ارک اول که شروع کنندهی این سری هست خوب عمل کرد (حداقل با تمام شخصیتها آشنایی پیدا کردیم) و داستانش هم علاوه بر تاثیرگذار بودن با شخصیت پردازیهای خوبی ما رو همراه کرد.
ولی به عنوان شروعی که انجام داد باید بگم پایان کافی نبود، برای مثال اصلاٌ قضیهی سوفیا چی شد؟ یا مثلا راس الغول اصلا نبود (حضور کمی داشت در حد یه صفحه) با توجه به اینکه توی شمارههای قبلی حضور داشت. یا اصلا این که نویسنده بیشتر تمرکزش رو گذاشت روی سوفیا ولی توی شمارهی اخر اصلا سوفیایی نبود. پایان آرک کافی بود ولی کامل نبود(!)
خب بخش طراحی باید بگم که واقعا خوشحال شدم که (برای یه بار هم که شده) یه آرک توی دیسی یه طراح ثابت داشت و جدا از اون طراحی خوبی هم داشت و چون طراح تغییر نکرده چیزی ندارم که دربارهی طراحی این شماره بگم (البته قبلا گفتم) و تقریبا تو این جلد بهتر از جلدهای قبل هم عمل کرد که جای تقدیر داره.
طراحی کاور هم باید بگم که نه خیلی زیاد ولی بیربط بود، اصلا ما توی کل این شماره فقط تو یه پنل بتمن رو دیدیم روی چه حساب تنها شخصیت روی کاور بتمن بود؟ البته کاور رو قشنگ طراحی کرده بود.
نکات مثبت و منفی نویسنده:
+شخصیت پردازیهای خوب.
+دیالوگهای کم ولی کافی.
-استفاده نکردن از پتانسیلی که خودش بوجود آورد.
-------------------------------------------------------
نمرهی من به شمارهی ششم از کمیک بتمن و اوتسایدرز:
داستان: 8
طراحی: 9.7 (مشکلات کوچیکی که بعضی اوقات داشت)
درکل تبریک میگم به برایان هیل که پایان قابل قبولی رو برای این سری زیبا رقم زد.
و تشکر از مترجم و ادیتور (البته مترجم و ادیتور یه نفر بود) که کارش رو قابل قبول انجام داده بود.
#hassan
#comicbook
#batman_and_the_outsiders
شمارهی آخر از ارک اول با نام "Lesser god"
به نویسندگی برایان هیل و طراحی دکستر سوی
هشدار اسپویل
خب این بار بیشتر تمرکز نویسنده (حداقل 15 صفحه) فقط روی اورفن و دوک بود که با لیدی شیوا و کارما (برمیگرده به دیتکتیو کامیکس و ماجرای دوک و کارما) رو به رو شدن در ادامهی ماجراهایی که توی جلدهای قبل رخ داد و واضح روایت میشد با اینکه دیالوگها کم بود ولی اتفاقات تاثیرشون رو میزاشتن.
و خب شخصیتپردازیشون رو نویسنده خوب انجام داد. آلفرد با اینکه حضور کمی داشت و اورفن و دوک هم شخصیت پردازیشون خوب بود.
"زمان زیادی میبره تا بروس حقیقت رو بگه، ولی راس الغول هیچوقت دروغ نمیگه" -لیدی شیوا
خب باید بگم که دیالوگ ها خیلی کم بود (بالا هم اشاره کردم) ولی خوب منظور رو میرسوندن مخصوصا تاثیرش بر روی شناسوندنِ رابطهی اورفن و دوک.
ولی جدا از تمام اینا، داستان تموم نشد (احتمالا این آرک پیش زمینهای بود بر ارک بعد، یا شاید هم جلد بعدی چون از سه جلد قبل یر اف ویلن شروع شد و تا قسمت هفتم هم ادامه داره) پس نمیشه پایانی، رو قضاوت کرد.
توییست پایانیش هم خوب بود.
درکل نویسنده به عنوان ارک اول که شروع کنندهی این سری هست خوب عمل کرد (حداقل با تمام شخصیتها آشنایی پیدا کردیم) و داستانش هم علاوه بر تاثیرگذار بودن با شخصیت پردازیهای خوبی ما رو همراه کرد.
ولی به عنوان شروعی که انجام داد باید بگم پایان کافی نبود، برای مثال اصلاٌ قضیهی سوفیا چی شد؟ یا مثلا راس الغول اصلا نبود (حضور کمی داشت در حد یه صفحه) با توجه به اینکه توی شمارههای قبلی حضور داشت. یا اصلا این که نویسنده بیشتر تمرکزش رو گذاشت روی سوفیا ولی توی شمارهی اخر اصلا سوفیایی نبود. پایان آرک کافی بود ولی کامل نبود(!)
خب بخش طراحی باید بگم که واقعا خوشحال شدم که (برای یه بار هم که شده) یه آرک توی دیسی یه طراح ثابت داشت و جدا از اون طراحی خوبی هم داشت و چون طراح تغییر نکرده چیزی ندارم که دربارهی طراحی این شماره بگم (البته قبلا گفتم) و تقریبا تو این جلد بهتر از جلدهای قبل هم عمل کرد که جای تقدیر داره.
طراحی کاور هم باید بگم که نه خیلی زیاد ولی بیربط بود، اصلا ما توی کل این شماره فقط تو یه پنل بتمن رو دیدیم روی چه حساب تنها شخصیت روی کاور بتمن بود؟ البته کاور رو قشنگ طراحی کرده بود.
نکات مثبت و منفی نویسنده:
+شخصیت پردازیهای خوب.
+دیالوگهای کم ولی کافی.
-استفاده نکردن از پتانسیلی که خودش بوجود آورد.
-------------------------------------------------------
نمرهی من به شمارهی ششم از کمیک بتمن و اوتسایدرز:
داستان: 8
طراحی: 9.7 (مشکلات کوچیکی که بعضی اوقات داشت)
درکل تبریک میگم به برایان هیل که پایان قابل قبولی رو برای این سری زیبا رقم زد.
و تشکر از مترجم و ادیتور (البته مترجم و ادیتور یه نفر بود) که کارش رو قابل قبول انجام داده بود.
#hassan
#comicbook
#batman_and_the_outsiders
نقد من از داستانکِ جاستیس لیگ تاریک در شمارهی ۵۹ از کمیک جاستیس لیگ؛
«هشدار اسپویل»
خب این ایشیو ایدهی جالبی رو داره و خوب میتونه اونو بیان کنه. شیوهی روایت داستان نه سریعـه و نه کند. البته این موضوع که این داستان رو در کمیک جاستیس لیگ جای دادن، برای هوادارانِ گروهِ جذابِ جاستیس لیگ تاریک آزاردهندهست، ولی باعث نمیشه که کیفیت کمیک افت محسوسی کنه. البته که با کمتر شدنِ صفحات کمی کارِ نویسنده در روایت و پیشبرد داستان سخت میشه، ولی بهنظر میرسه با صفحاتِ لبریز از دیالوگ این مشکل هم حل میشه.
برسیم به داستان؛ ایدهی این کمیک بازگشتِ جادوگر افسانهای یعنی مرلین هستش که با ورودش این تیم رو آماده و گوش به زنگ میکنه.
با غیابِ واندروومن در این گروه، یک جای کار میلنگه، ولی نگران نباشین! جنگیرِ بد دهن و دائمالخمرِ شما برگشته تا با مونولگهای جذابش وظیفهی پیشبرد داستان رو روی دوشـش حمل کنه.
جان کنستاتین و زاتانا به محل و مکانِ پیشگوییای میروند که در داستانها نوشته شده بود، یعنی گردهم آمدنِ فرشته و شیطان! اما سوالی که به وحود میاد اینه که ماحصل این گردهم آمدن به چیست؟ جواب این استکه اسلحهی فرشته و شیطان، یعنی حیسون بلاد، به جان و زاتانا در اتفاقاتِ پیشرو کمک کنند، اتفاقاتی که به جنگی ختم میشود که پیشروی آنها قرار گرفته، جنگی که با برگشتن مرلین، به نظر میرسد که با اوست. به عبارتی دیگر، اینک این شما و این اعضای گروهِ جی ال دی در مقابل مرلین!
داستان با تمرکز روی رابطهی بین جان و زاتانا سعی داره کمی رومنس به داستان اضافه کنه، اما مگه این آتشافروز در اینجور مسائل موفق است؟ جواب مطمئناً خیر است.
هنر طراحی دقیقا با نویسندگی مچ شده. صحنات فلشبک را به خوبی از صحنات دیگر متمایز میکنه و در هماهنگی با نویسنده هم خوب عمل میکنه، نویسندهای که با ایدهای نهچندان نو و تازه، ولی جذاب برگشته.
ترجمهی خانم بختیاری هم خیلیخوب بود و جملات رو بهخوبی مفهوم میکرد، ادیتِ آقای خدادوست هم زیبا و تمیز بود و کلین حبابها، انتخاب فونت و دیگر مسائلِ مربوط به ادیت به نحو احسن انجام شده بود.
در کل هم از کیفیتِ داستانک و هم از کیفیت ترجمه و ادیت راضی بودم.
خسته نباشید به ایندو عزیز.
#amirali
#comicbook
#JLD_2018
«هشدار اسپویل»
خب این ایشیو ایدهی جالبی رو داره و خوب میتونه اونو بیان کنه. شیوهی روایت داستان نه سریعـه و نه کند. البته این موضوع که این داستان رو در کمیک جاستیس لیگ جای دادن، برای هوادارانِ گروهِ جذابِ جاستیس لیگ تاریک آزاردهندهست، ولی باعث نمیشه که کیفیت کمیک افت محسوسی کنه. البته که با کمتر شدنِ صفحات کمی کارِ نویسنده در روایت و پیشبرد داستان سخت میشه، ولی بهنظر میرسه با صفحاتِ لبریز از دیالوگ این مشکل هم حل میشه.
برسیم به داستان؛ ایدهی این کمیک بازگشتِ جادوگر افسانهای یعنی مرلین هستش که با ورودش این تیم رو آماده و گوش به زنگ میکنه.
با غیابِ واندروومن در این گروه، یک جای کار میلنگه، ولی نگران نباشین! جنگیرِ بد دهن و دائمالخمرِ شما برگشته تا با مونولگهای جذابش وظیفهی پیشبرد داستان رو روی دوشـش حمل کنه.
جان کنستاتین و زاتانا به محل و مکانِ پیشگوییای میروند که در داستانها نوشته شده بود، یعنی گردهم آمدنِ فرشته و شیطان! اما سوالی که به وحود میاد اینه که ماحصل این گردهم آمدن به چیست؟ جواب این استکه اسلحهی فرشته و شیطان، یعنی حیسون بلاد، به جان و زاتانا در اتفاقاتِ پیشرو کمک کنند، اتفاقاتی که به جنگی ختم میشود که پیشروی آنها قرار گرفته، جنگی که با برگشتن مرلین، به نظر میرسد که با اوست. به عبارتی دیگر، اینک این شما و این اعضای گروهِ جی ال دی در مقابل مرلین!
داستان با تمرکز روی رابطهی بین جان و زاتانا سعی داره کمی رومنس به داستان اضافه کنه، اما مگه این آتشافروز در اینجور مسائل موفق است؟ جواب مطمئناً خیر است.
هنر طراحی دقیقا با نویسندگی مچ شده. صحنات فلشبک را به خوبی از صحنات دیگر متمایز میکنه و در هماهنگی با نویسنده هم خوب عمل میکنه، نویسندهای که با ایدهای نهچندان نو و تازه، ولی جذاب برگشته.
ترجمهی خانم بختیاری هم خیلیخوب بود و جملات رو بهخوبی مفهوم میکرد، ادیتِ آقای خدادوست هم زیبا و تمیز بود و کلین حبابها، انتخاب فونت و دیگر مسائلِ مربوط به ادیت به نحو احسن انجام شده بود.
در کل هم از کیفیتِ داستانک و هم از کیفیت ترجمه و ادیت راضی بودم.
خسته نباشید به ایندو عزیز.
#amirali
#comicbook
#JLD_2018
-هشدار اسپویل–
بهبه، یه کمیکِ مشتی و ۴۰ صفحهای از اولین حضور لاکپشتهای نینجای جذاب و دوستداشتنی که تقریبا هممون باهاشون تو بچگی خاطره داشتیم....
این کمیک یه سینگل-ایشیوی ۴۰ صفحهای و سیاهوسفید و نسبتا ساده ولی پر از دیالوگ هستش که خوندنش به طرفدارای لاکپشتهای نینجا توصیه میشه، چون ما تو این کمیک با اوریجینِ استاد اسپلینتر (استادِ لاکپشتها)، هاماتو یوشی (استادِ اسپلینتر)، و اوروکو ساکی (شردر) آشنا میشیم، و البته که اوریجینِ خود لاکپشتها!
— پس اگه این گروه رو دوست دارین به هیچوجه این کمیکو از دست ندیدن.—
این کمیک استوریتلینگِ جالبی داره. ضربآهنگ منظم و نسبتا تندی داره و حالتِ فلشبک در ۶۰ درصدِ کمیک دیده میشه. فلشبکی که اسپلینتر اون رو آغاز میکنه؛ به بهانهی تعریف کردن و توضیح دادنِ چگونگیِ تبدیل شدنِ چهار لاکپشت، به لاکپشتهایی که الان میشناسیمشون!
—یعنی رافائل، داناتلو، لئوناردو و مایکل آنجلو.—
طراحیای کمیک هم با اینکه در بعضی پنلها تقریبا غیرقابلتشخیصدادن میشد ولی با اینحال جای تقدیر داره، چرا که لایرد برای اولین بار با کمیک همکار خودش یعنی ایستمن این لاکپشتهای دوستداشتنی رو نقاشی و طراحی میکنه و به جهانیان عرضه میکنتش.
همینجا جا داره که یه تشکرِ درست و حسابی هم از مترجمین این کمیک بکنم، به دلیل اینکه این کمیک لبریز از دیالوگ هستش و با اینکه حجم کمیک دو برابر کمیکهای عادی هستش (یعنی ۴۲ صفحه) ولی حجمِ دیالوگها دو برابر نیستش و حتی بیشتره، چرا که سبک استوریتلینگِ داستان در قالب دیالوگها و مونولوگها (که اکثرا متعلقبه اسپلینتر هستش) از حبابهای دایرهای شکل و چهارگوش شکل خارج میشن و گاها به یک خطِ کامل هم میرسند. به همین دلیل حجمِ دیالوگها حتی بهنظرم به ۴ برابرِ کمیکهای عادی هم میرسند (خصوصاً کمیکهای جدید).
از این رو باید به آقایان بهنام-بی و ارسلان روزگار خسته نباشید و شادباش گفت که با وجودِ دیالوگهای زیاد، این کمیک رو بسیار بسیار روون و ایرانیزه شده ترجمه کردن و کارشون شادباشی جانانه میطلبه.
از طرفی کارِ ادیتِ کمیک، یعنی مسائلی مانند کلین حبابها و جایگذاری کلمات هم به عهدهی آقای حامد-تی بود که باز هم مثل همیشه شاهدِ ادیتِ بینقص ایشون بودیم. کاور بسیار خوب و فنی ادیت شده بود و فونت هم بسیار بسیار خوب و خوانا انتخاب شده بود. یک شادباش و خسته نباشیدِ جانانه هم خدمت به ایشون عرض میکنم بابت این ادیتِ بینقص و فنی.
دمتون گرم بچهها، عیدتون هم مبارک باشه، عیدیِ خوبی به ما دادین امیدوارم که من هم با نوشتن این چند خط تونسته باشم خستگی رو حتی مقدار کمی، ولی بازم از بدنتون در بیارم.
موفق باشید.
#amirali
#comicbook
#TMNT1984
بهبه، یه کمیکِ مشتی و ۴۰ صفحهای از اولین حضور لاکپشتهای نینجای جذاب و دوستداشتنی که تقریبا هممون باهاشون تو بچگی خاطره داشتیم....
این کمیک یه سینگل-ایشیوی ۴۰ صفحهای و سیاهوسفید و نسبتا ساده ولی پر از دیالوگ هستش که خوندنش به طرفدارای لاکپشتهای نینجا توصیه میشه، چون ما تو این کمیک با اوریجینِ استاد اسپلینتر (استادِ لاکپشتها)، هاماتو یوشی (استادِ اسپلینتر)، و اوروکو ساکی (شردر) آشنا میشیم، و البته که اوریجینِ خود لاکپشتها!
— پس اگه این گروه رو دوست دارین به هیچوجه این کمیکو از دست ندیدن.—
این کمیک استوریتلینگِ جالبی داره. ضربآهنگ منظم و نسبتا تندی داره و حالتِ فلشبک در ۶۰ درصدِ کمیک دیده میشه. فلشبکی که اسپلینتر اون رو آغاز میکنه؛ به بهانهی تعریف کردن و توضیح دادنِ چگونگیِ تبدیل شدنِ چهار لاکپشت، به لاکپشتهایی که الان میشناسیمشون!
—یعنی رافائل، داناتلو، لئوناردو و مایکل آنجلو.—
طراحیای کمیک هم با اینکه در بعضی پنلها تقریبا غیرقابلتشخیصدادن میشد ولی با اینحال جای تقدیر داره، چرا که لایرد برای اولین بار با کمیک همکار خودش یعنی ایستمن این لاکپشتهای دوستداشتنی رو نقاشی و طراحی میکنه و به جهانیان عرضه میکنتش.
همینجا جا داره که یه تشکرِ درست و حسابی هم از مترجمین این کمیک بکنم، به دلیل اینکه این کمیک لبریز از دیالوگ هستش و با اینکه حجم کمیک دو برابر کمیکهای عادی هستش (یعنی ۴۲ صفحه) ولی حجمِ دیالوگها دو برابر نیستش و حتی بیشتره، چرا که سبک استوریتلینگِ داستان در قالب دیالوگها و مونولوگها (که اکثرا متعلقبه اسپلینتر هستش) از حبابهای دایرهای شکل و چهارگوش شکل خارج میشن و گاها به یک خطِ کامل هم میرسند. به همین دلیل حجمِ دیالوگها حتی بهنظرم به ۴ برابرِ کمیکهای عادی هم میرسند (خصوصاً کمیکهای جدید).
از این رو باید به آقایان بهنام-بی و ارسلان روزگار خسته نباشید و شادباش گفت که با وجودِ دیالوگهای زیاد، این کمیک رو بسیار بسیار روون و ایرانیزه شده ترجمه کردن و کارشون شادباشی جانانه میطلبه.
از طرفی کارِ ادیتِ کمیک، یعنی مسائلی مانند کلین حبابها و جایگذاری کلمات هم به عهدهی آقای حامد-تی بود که باز هم مثل همیشه شاهدِ ادیتِ بینقص ایشون بودیم. کاور بسیار خوب و فنی ادیت شده بود و فونت هم بسیار بسیار خوب و خوانا انتخاب شده بود. یک شادباش و خسته نباشیدِ جانانه هم خدمت به ایشون عرض میکنم بابت این ادیتِ بینقص و فنی.
دمتون گرم بچهها، عیدتون هم مبارک باشه، عیدیِ خوبی به ما دادین امیدوارم که من هم با نوشتن این چند خط تونسته باشم خستگی رو حتی مقدار کمی، ولی بازم از بدنتون در بیارم.
موفق باشید.
#amirali
#comicbook
#TMNT1984
آقا من همین الان کمیکو خوندم، خب واقعا خوب بود...کمیک زیباییه مثل سریالش. د بویز هم از سریالای خوشساختِ این دوره زمونه هستش، ولی حالا صحبت از سریالش نیست، صحبت از منبع اقتباسیِ اون سریالـه که برای پیدا کردنش باید به همین کمیک رجوع کرد...
—این شما و این پسرا. (یا به قول خودمون بروبکس)—
خب کمیک شروع طوفانیای داره!
اتفاقات و دیالوگها پشت سر هم توسط خواننده به عقب میرن و خواننده با سیل عظیم اطلاعات مواجه میشه و تا میره یکم داستان جون بگیره و راه و مسیرشرو معین کنه یهو با حباب «ادامه دارد» مواجه میشه و اینجاست که خواننده میره توی خماریِ محض...و این تبحر و قلمِ روونِ نویسندهی کمیک رو نشون میده، یعنی گارث انیس بزرگ.
این کمیک معنا و مفهومِ صحنات مملو از خشونت و فحشهای آبدار رو کمی عوض میکنه و یکجورایی از حد مدیای خودش که کمیک باشه، عبور میکنه و سنتشکنیِ بزرگی رو انجام میده؛ اما وقتی میگم سنتشکنیِ بزرگ، منظورم تنها چیزهای ظاهریِ کمیک مثل فحشهای آبدار و صحنات مثبت ۱۸ـش نیست، منظورم کانسپت و ایدهی اثر هم هست...با اینکه خواننده در شمارهی اول با موضوعِ داستان به طور نصفهونیمه آشنا میشه، ولی داستان در مورد گروهی از ابرقهرمانان هستش که بهظاهر ابرقهرمانن ولی در باطن چیزی جز یکمشت ویلنِ درجه یک نیستن!
و جالبترش اینه که گروهی پنج نفره بهپا میخیزند که با این گروهِ ابرقهرمان موسوم به سِوِن که به ظاهر ابرقهرمانن مبارزه کنن، چون ذاتِ واقعیِ اونارو دیدن.
—و اینجاست که در پنلهای آخرِ همین شماره، د بویز از خاکسترِ گندکاریهایی که ابرقهرمانا با اونا کردن، متولد میشن...—
این داستان، سنتشکنیِ بینقص و بیبدیلیه، یعنی انگار جرقههای خلق این کمیک نزدِ نویسندهـش، یعنی گارث انیس بدینگونه زده شده: «خب، کمیکی خلق میکنیم که اینبار از قهرمانبازیها و ویلنبازیهای قهرمانا و شرورا، که دیگه کلیشهای هم شده، خبری نباشه و دقیقا ۱۸۰ درجه چرخش انجام میدیم و کاری میکنیم که مخاطبا به قهرمانای داستان فحش بدن و شرورای داستان رو تشویق کنن!»
اما همهی اینها با طراحیهای طراحِ اثر، نصفهونیمه میموند، دریک رابرتسون در یککلام فراتر از خارقالعادهـست، تصویرگراییهایتقریباواقعگرایانهی اون و استایلِ مخصوص به خودش (یعنی بولد کشیدن) بینظیره. میمیکهارو به خوبی در میآره، یعنی طوریه که شما بدونِ نگاه کردن به حبابها هم بتونی تشخیص بدی که الان اون طرفی که داره حرف میزنه چه حسی داره میگیره و چه حسی رو داره منتقل میکنه.
رنگزنیها هم واقعا دلچسب و دلنشینه، گرمیای که توی رنگزنیهایِ کالریستِ اثر وجود داره باعث میشه دیالوگها و فضای داستان از همیشه مچ تر بشن با هم.
و اما برسیم به ترجمه و ادیت:
آقای ملانژاد واقعا ترجمهی ایرانیزهای رو ارائه دادن، با اینکه کمیکهای گارث انیس به طرز فجیعی سگ متن و از اون مشکلتر، پر از اصطلاحاتِ جورواجوراند که گاهی خود آمریکاییهاشهم به شک میندازه، ولی ایشون معنیِ ترجمهی خوب رو عوض کردن سر ترجمهی این کمیک! خسته نباشید و شادباش میگم بهتون بابت این انتخاب واژهی خوب و دقیق.
ادیت پویا خان هم بهطبع خوب و درخورِ این کمیکِ خوب و خوندنی بود. دست شما هم درد نکنه.
در کل باز هم تبریک میگم بهتون بابتِ شروع کردنِ این کمیک.
دمتون گرمه...🔥
#amirali
#comicbook
#TheBoys
—این شما و این پسرا. (یا به قول خودمون بروبکس)—
خب کمیک شروع طوفانیای داره!
اتفاقات و دیالوگها پشت سر هم توسط خواننده به عقب میرن و خواننده با سیل عظیم اطلاعات مواجه میشه و تا میره یکم داستان جون بگیره و راه و مسیرشرو معین کنه یهو با حباب «ادامه دارد» مواجه میشه و اینجاست که خواننده میره توی خماریِ محض...و این تبحر و قلمِ روونِ نویسندهی کمیک رو نشون میده، یعنی گارث انیس بزرگ.
این کمیک معنا و مفهومِ صحنات مملو از خشونت و فحشهای آبدار رو کمی عوض میکنه و یکجورایی از حد مدیای خودش که کمیک باشه، عبور میکنه و سنتشکنیِ بزرگی رو انجام میده؛ اما وقتی میگم سنتشکنیِ بزرگ، منظورم تنها چیزهای ظاهریِ کمیک مثل فحشهای آبدار و صحنات مثبت ۱۸ـش نیست، منظورم کانسپت و ایدهی اثر هم هست...با اینکه خواننده در شمارهی اول با موضوعِ داستان به طور نصفهونیمه آشنا میشه، ولی داستان در مورد گروهی از ابرقهرمانان هستش که بهظاهر ابرقهرمانن ولی در باطن چیزی جز یکمشت ویلنِ درجه یک نیستن!
و جالبترش اینه که گروهی پنج نفره بهپا میخیزند که با این گروهِ ابرقهرمان موسوم به سِوِن که به ظاهر ابرقهرمانن مبارزه کنن، چون ذاتِ واقعیِ اونارو دیدن.
—و اینجاست که در پنلهای آخرِ همین شماره، د بویز از خاکسترِ گندکاریهایی که ابرقهرمانا با اونا کردن، متولد میشن...—
این داستان، سنتشکنیِ بینقص و بیبدیلیه، یعنی انگار جرقههای خلق این کمیک نزدِ نویسندهـش، یعنی گارث انیس بدینگونه زده شده: «خب، کمیکی خلق میکنیم که اینبار از قهرمانبازیها و ویلنبازیهای قهرمانا و شرورا، که دیگه کلیشهای هم شده، خبری نباشه و دقیقا ۱۸۰ درجه چرخش انجام میدیم و کاری میکنیم که مخاطبا به قهرمانای داستان فحش بدن و شرورای داستان رو تشویق کنن!»
اما همهی اینها با طراحیهای طراحِ اثر، نصفهونیمه میموند، دریک رابرتسون در یککلام فراتر از خارقالعادهـست، تصویرگراییهایتقریباواقعگرایانهی اون و استایلِ مخصوص به خودش (یعنی بولد کشیدن) بینظیره. میمیکهارو به خوبی در میآره، یعنی طوریه که شما بدونِ نگاه کردن به حبابها هم بتونی تشخیص بدی که الان اون طرفی که داره حرف میزنه چه حسی داره میگیره و چه حسی رو داره منتقل میکنه.
رنگزنیها هم واقعا دلچسب و دلنشینه، گرمیای که توی رنگزنیهایِ کالریستِ اثر وجود داره باعث میشه دیالوگها و فضای داستان از همیشه مچ تر بشن با هم.
و اما برسیم به ترجمه و ادیت:
آقای ملانژاد واقعا ترجمهی ایرانیزهای رو ارائه دادن، با اینکه کمیکهای گارث انیس به طرز فجیعی سگ متن و از اون مشکلتر، پر از اصطلاحاتِ جورواجوراند که گاهی خود آمریکاییهاشهم به شک میندازه، ولی ایشون معنیِ ترجمهی خوب رو عوض کردن سر ترجمهی این کمیک! خسته نباشید و شادباش میگم بهتون بابت این انتخاب واژهی خوب و دقیق.
ادیت پویا خان هم بهطبع خوب و درخورِ این کمیکِ خوب و خوندنی بود. دست شما هم درد نکنه.
در کل باز هم تبریک میگم بهتون بابتِ شروع کردنِ این کمیک.
دمتون گرمه...🔥
#amirali
#comicbook
#TheBoys
نظرم در مورد اسنایدر کات:
فیلم خیلی خوب بود، پلات هول نداشت، فیلمنامه معلوم بود روش کار شده و برنامهریزیشدهبود، شخصیتپردازیا واقعا عالی بودن و به شخصه با کاراکتر فلش و آکوامن خیلی حال کردم.
اکشن...وای خدا اکشن بینهایت زیبا و ظریف کار شده بود و جای هیچ حرفی رو باقی نمیذاشت در این مورد...
و اینکه ویلن واقع عالی بود، اونموقعی که سوپرمن داشت وولف رو میزد من دندونامو داشتم بههم فشار میدادم، اینقدر که عصبانی بودم از دست وولف و میخواستم بلند داد بزنم: سوپرمننننن، برو بُکُنِش مرددددددد. ولی حیف مامان بابا خونه بودن.😁
همین نشون میده که چقدر شخصیتپردازیِ ویلن خوب کار شده بود.و البته یه ویلن دیگه ک دارکساید باسه هم به سدت پسم ریژون بود با اینکه کم حضور داشت ولی به سدت پشمامو ریزوند. (خصوصا صداش)
البته خب شخصیتپردازیای بعضیا هم مورد داشتا، نمیگم نداشت، مثلا
سایبورگ، که چقدر زود با مرگِ پدرش کنار اومد.
و از این قبیل. ولی تک و توک، نه مثل فیلمای قبلی زک زیادتر از این.
و اینکه، آها خوبیاشو گفتم حالا ایرادشم بگم. اصلیترین ایرادش حقیقتا مدت زمان طولانیشه، من احساس میکنم زک خیلی خواسته رو قابلیتِ اسلو موشنِ دوربیناش مانور بده😂
آخه هر سکانس از دویدن فلش اسلو موشن میشد و این یکم رو نروـم رفته بود این آخریا.
آره پس میتونست بعضی سکانسارو طول نده انقدر و فیلمو مثلا بیاره رو...چمیدونم...۳ الی ۳:۳۰
نه ۴ ساعت ک یکم تو ذوق میزنه این مورد. در نگاه اول ک چ عرض کنم، در نگاه دوم هم میزنه تو ذوق😂
بگذریم، ی ایراد دیگه که از فیلم میگیرم اینه که موسیقی متنِ جاهایی ک آمازونیها بودن، یکم بد بود و ب شخصه ازش راضی نبودم. اون صدای چهچه به مذاق من خوش نیومد زیاد، و اینکه گندشو در آورده بودن، هر جا حتی یه مورچهی آمازونی هم میدیدن اون چهچهی مسخره رو پلی میکردن...😐😑
ولی در کل به فیلم نمرهی ۸ از ۱۰ میدم، اصلی ترین دلیلِ کم کردن نمرهـم هم طولانی بودن فیلمه.
ولی واقعا فیلمِ حقی بود، نسبت به فیلمای دیگهی زک خیلی بیشتر دوسش دارم و خواهم داشت و ارزش چند بار دیدنو هم داره حتی با این زمانِ طولانیش😑
چون فیلمش واقعا هم مهمه و هم اینکه زیباست، از زک انتظار همچین چیزیو نداشتم واقعا، دمش گرم...
#amirali
#movie
#ZSJL
فیلم خیلی خوب بود، پلات هول نداشت، فیلمنامه معلوم بود روش کار شده و برنامهریزیشدهبود، شخصیتپردازیا واقعا عالی بودن و به شخصه با کاراکتر فلش و آکوامن خیلی حال کردم.
اکشن...وای خدا اکشن بینهایت زیبا و ظریف کار شده بود و جای هیچ حرفی رو باقی نمیذاشت در این مورد...
و اینکه ویلن واقع عالی بود، اونموقعی که سوپرمن داشت وولف رو میزد من دندونامو داشتم بههم فشار میدادم، اینقدر که عصبانی بودم از دست وولف و میخواستم بلند داد بزنم: سوپرمننننن، برو بُکُنِش مرددددددد. ولی حیف مامان بابا خونه بودن.😁
همین نشون میده که چقدر شخصیتپردازیِ ویلن خوب کار شده بود.و البته یه ویلن دیگه ک دارکساید باسه هم به سدت پسم ریژون بود با اینکه کم حضور داشت ولی به سدت پشمامو ریزوند. (خصوصا صداش)
البته خب شخصیتپردازیای بعضیا هم مورد داشتا، نمیگم نداشت، مثلا
سایبورگ، که چقدر زود با مرگِ پدرش کنار اومد.
و از این قبیل. ولی تک و توک، نه مثل فیلمای قبلی زک زیادتر از این.
و اینکه، آها خوبیاشو گفتم حالا ایرادشم بگم. اصلیترین ایرادش حقیقتا مدت زمان طولانیشه، من احساس میکنم زک خیلی خواسته رو قابلیتِ اسلو موشنِ دوربیناش مانور بده😂
آخه هر سکانس از دویدن فلش اسلو موشن میشد و این یکم رو نروـم رفته بود این آخریا.
آره پس میتونست بعضی سکانسارو طول نده انقدر و فیلمو مثلا بیاره رو...چمیدونم...۳ الی ۳:۳۰
نه ۴ ساعت ک یکم تو ذوق میزنه این مورد. در نگاه اول ک چ عرض کنم، در نگاه دوم هم میزنه تو ذوق😂
بگذریم، ی ایراد دیگه که از فیلم میگیرم اینه که موسیقی متنِ جاهایی ک آمازونیها بودن، یکم بد بود و ب شخصه ازش راضی نبودم. اون صدای چهچه به مذاق من خوش نیومد زیاد، و اینکه گندشو در آورده بودن، هر جا حتی یه مورچهی آمازونی هم میدیدن اون چهچهی مسخره رو پلی میکردن...😐😑
ولی در کل به فیلم نمرهی ۸ از ۱۰ میدم، اصلی ترین دلیلِ کم کردن نمرهـم هم طولانی بودن فیلمه.
ولی واقعا فیلمِ حقی بود، نسبت به فیلمای دیگهی زک خیلی بیشتر دوسش دارم و خواهم داشت و ارزش چند بار دیدنو هم داره حتی با این زمانِ طولانیش😑
چون فیلمش واقعا هم مهمه و هم اینکه زیباست، از زک انتظار همچین چیزیو نداشتم واقعا، دمش گرم...
#amirali
#movie
#ZSJL
نام کمیک: آرکِ دوقسمتیِ Early Warning واقع در سری کمیکِ Hellblazer، در شمارههای ۲۵ و ۲۶.
نویسنده: Grant Morrison
طراح: David Lloyd
یه روز داشتم بر حسبِ عادت توی صفحهی Grant Morrison bibliography در ویکیپدیا میگشتم که چشمم خورد به عنوانِ محبوبترین سری کمیکِ خودم، یعنی Hellblazer. سریای که در ۳۰۰ شماره، داستانهای زیادی برای شخصیتِ جان کنستانتین خلق کرد. خالقشون هم نویسندگان و طراحان بسیار زیادی بودند مِنجمله نیل گیمن، برایان آزارلو، وارن الیس، گارث انیس (که سلطانِ نویسندگانِ این سری هستش از دید خیلیها مثل خودم) و گرنت موریسون. همچنین طراحای بزرگی هم این ۳۰۰ ایشیو رو به تصویر کشیدن.
تمام این ۳۰۰ شمارت هم حول و محورِ جنگیرِ انگلیسیِ سیگار به دستِ بددهنی به اسم جان کنستاتین میچرخه.
اما موقعی که داشتم توی صفحهی ویکی پدیا میچرخیدم و چشمم خورد به این دو شماره، نتونستم جلوی خودمو بگیرم و سریع دانلودش کردم. و وقتی کمیک رو باز کردم متوجه یه اسم آشنای دیگه هم شدم، دیوید لوید!
راستش به جز وندتا، ندیده بودم که طراحیِ کمیک دیگهای هم انجام بده و وقتی دیدم اسم اون به عنوان طراحِ اثره، هایپم دو چندان شد برای خوندنش.
اولین نکته اینه که داستان با اینکه دو قسمتیه، ولی نویسنده از هر پنلش به خوبی استفاده میکنه و Filler نداره. (حتی پنلهایی که خالی از حباب هستن هم فیلر نیستن.)
خودِ داستان در مورد Thursdyke که محلهای واقع در انگلیسه، هستش. حالا جان به دلیلِ درخواستِ دوستش به اونجا اومده، برای دیدنِ کارناوالی در اون محله. ولی این کارناوال مرموز تر و تاریکتر از این حرفاست و جان برای کشفِ معمای این کارناوال دست به کار میشه.
شمارهی دومِ این کمیک، چون از دیالوگهای طولانی و پیچیدهی کمتری نسبت به قسمت اول برخورداره، پس هنر طراح درِش نمایان میشه و در واقع پیشبرد داستان از طریق طراح رو شاهدیم تا حدودی.
داستان مثل اکثرِ داستانهای خوبِ کنستانتین، با تیکههای مذهبی، سیاسی و اقتصادی همراهـه.
همچنین در قالبِ داستانی اکشن، هجوی به فرهنگ خرافه پرستی در انگلیسه.
موریسون همونطور که گفتم از دیالوگهاش به خوبی استفاده میکنه و در واقع طوری داستان رو نوشته که چیز اضافیای نداشته باشه، پس برای خوندنش باید تمام حواستون رو به کمیک بدین تا به عمق فاجعه پی ببرین…!
ولی نکتهی جالبش اینه که به جز تیکههای مذهبیش، از نثر روونتری نسبت به باقیِ کمیکهاش استفاده کرده. یعنی در عین سخت بودنِ کانتکست، روون نوشته شده، که جای تقدیر داره این حرکتش.
آرتِ لوید دقیقا مثل کمیکِ وی فور وندتاـه و خوانندهای که از قبل وندتا رو خونده باشه، این کمیک حالت نوستالژیک داره براش.
استفاده از طراحیهای مفهومی و سخت و ترسناک و قالب کردنِ یه اتمسفرِ سنگین و زمخت و در عین حال شاعرانه به کمیک، از خصوصیاتِ این طراحیه. با اینکه چهرهی یه شخصیتِ ثابت، بعضی جاها تفاوت زیادی با هم داره و توی چشم میزنه این موضوع، ولی قابل چشم پوشیه.
همچنان طراحیِ نمای دورِ خوبی داره لوید، ولی توی جزییات کارش بد میشه.
همونطور که اشارهی ریزی کردم، کمیک ترسناکه تا حدودی. ولی طوری نیست که خوانندهای که از سبک ترسناک خوشش نمیاد تنونه کمیک رو بخونه، مثل کمیکِ Batman: Gothic که موریسون نوشتتش، ترسناکیش در عمقشه و باید تو کمیک عمیق شد تا اون عنصرِ ترسناکیِ اصلی رو کشف کرد. (هر چند ناگفته نمونه که هم این و هم گوتیک، ترسناکیشون در طراحیشون هم هست.)
تجربهای که برای من سر خوندنِ کمیکهای موریسون به دست اومده، اینه که تو اگه یه بار کمیک رو بخونی، موضوع میاد دستت، ولی برای درکِ هدف و مضمونش باید چندین و چند بار اونو بخونی.
در نهایت میخوام با یه دیالوگِ زیبا این نوشته رو تموم میکنم:
Doctor poole: Professor Horrobin? What have you done?
Professor Horrobin: A giant sleeps in all of us. a buried king. The Bible asks, “Canst Thou loose the bands of orion?” This i have done. I have unchained Prometheus. Woken the god whitin…
#amirali
#comicbook
#Hellblazer
نویسنده: Grant Morrison
طراح: David Lloyd
یه روز داشتم بر حسبِ عادت توی صفحهی Grant Morrison bibliography در ویکیپدیا میگشتم که چشمم خورد به عنوانِ محبوبترین سری کمیکِ خودم، یعنی Hellblazer. سریای که در ۳۰۰ شماره، داستانهای زیادی برای شخصیتِ جان کنستانتین خلق کرد. خالقشون هم نویسندگان و طراحان بسیار زیادی بودند مِنجمله نیل گیمن، برایان آزارلو، وارن الیس، گارث انیس (که سلطانِ نویسندگانِ این سری هستش از دید خیلیها مثل خودم) و گرنت موریسون. همچنین طراحای بزرگی هم این ۳۰۰ ایشیو رو به تصویر کشیدن.
تمام این ۳۰۰ شمارت هم حول و محورِ جنگیرِ انگلیسیِ سیگار به دستِ بددهنی به اسم جان کنستاتین میچرخه.
اما موقعی که داشتم توی صفحهی ویکی پدیا میچرخیدم و چشمم خورد به این دو شماره، نتونستم جلوی خودمو بگیرم و سریع دانلودش کردم. و وقتی کمیک رو باز کردم متوجه یه اسم آشنای دیگه هم شدم، دیوید لوید!
راستش به جز وندتا، ندیده بودم که طراحیِ کمیک دیگهای هم انجام بده و وقتی دیدم اسم اون به عنوان طراحِ اثره، هایپم دو چندان شد برای خوندنش.
اولین نکته اینه که داستان با اینکه دو قسمتیه، ولی نویسنده از هر پنلش به خوبی استفاده میکنه و Filler نداره. (حتی پنلهایی که خالی از حباب هستن هم فیلر نیستن.)
خودِ داستان در مورد Thursdyke که محلهای واقع در انگلیسه، هستش. حالا جان به دلیلِ درخواستِ دوستش به اونجا اومده، برای دیدنِ کارناوالی در اون محله. ولی این کارناوال مرموز تر و تاریکتر از این حرفاست و جان برای کشفِ معمای این کارناوال دست به کار میشه.
شمارهی دومِ این کمیک، چون از دیالوگهای طولانی و پیچیدهی کمتری نسبت به قسمت اول برخورداره، پس هنر طراح درِش نمایان میشه و در واقع پیشبرد داستان از طریق طراح رو شاهدیم تا حدودی.
داستان مثل اکثرِ داستانهای خوبِ کنستانتین، با تیکههای مذهبی، سیاسی و اقتصادی همراهـه.
همچنین در قالبِ داستانی اکشن، هجوی به فرهنگ خرافه پرستی در انگلیسه.
موریسون همونطور که گفتم از دیالوگهاش به خوبی استفاده میکنه و در واقع طوری داستان رو نوشته که چیز اضافیای نداشته باشه، پس برای خوندنش باید تمام حواستون رو به کمیک بدین تا به عمق فاجعه پی ببرین…!
ولی نکتهی جالبش اینه که به جز تیکههای مذهبیش، از نثر روونتری نسبت به باقیِ کمیکهاش استفاده کرده. یعنی در عین سخت بودنِ کانتکست، روون نوشته شده، که جای تقدیر داره این حرکتش.
آرتِ لوید دقیقا مثل کمیکِ وی فور وندتاـه و خوانندهای که از قبل وندتا رو خونده باشه، این کمیک حالت نوستالژیک داره براش.
استفاده از طراحیهای مفهومی و سخت و ترسناک و قالب کردنِ یه اتمسفرِ سنگین و زمخت و در عین حال شاعرانه به کمیک، از خصوصیاتِ این طراحیه. با اینکه چهرهی یه شخصیتِ ثابت، بعضی جاها تفاوت زیادی با هم داره و توی چشم میزنه این موضوع، ولی قابل چشم پوشیه.
همچنان طراحیِ نمای دورِ خوبی داره لوید، ولی توی جزییات کارش بد میشه.
همونطور که اشارهی ریزی کردم، کمیک ترسناکه تا حدودی. ولی طوری نیست که خوانندهای که از سبک ترسناک خوشش نمیاد تنونه کمیک رو بخونه، مثل کمیکِ Batman: Gothic که موریسون نوشتتش، ترسناکیش در عمقشه و باید تو کمیک عمیق شد تا اون عنصرِ ترسناکیِ اصلی رو کشف کرد. (هر چند ناگفته نمونه که هم این و هم گوتیک، ترسناکیشون در طراحیشون هم هست.)
تجربهای که برای من سر خوندنِ کمیکهای موریسون به دست اومده، اینه که تو اگه یه بار کمیک رو بخونی، موضوع میاد دستت، ولی برای درکِ هدف و مضمونش باید چندین و چند بار اونو بخونی.
در نهایت میخوام با یه دیالوگِ زیبا این نوشته رو تموم میکنم:
Doctor poole: Professor Horrobin? What have you done?
Professor Horrobin: A giant sleeps in all of us. a buried king. The Bible asks, “Canst Thou loose the bands of orion?” This i have done. I have unchained Prometheus. Woken the god whitin…
#amirali
#comicbook
#Hellblazer
خب فربد، امروز یکی از مثبتترین حرکتهای این چند وقت اخیرم رو انجام دادم. بالاخره کمیکِ بسیار بسیار زیبا و خفنِ Arkham Asylum: A Serious House On Serious Earth رو خوندم.
کمیک ۱۲۰ صفحهای که به زیباییِ هر چه تمامتر ذهنت رو درگیر میکنه.
یکی از بهترین نقلقولهایی که خوندم، نقلقول اولِ این کمیک بود (نشون میده گرنت موریسون، نویسندهی کمیک، چقدر به دیتیلها اهمیت میده)
اینجا این نقلقول رو مینویسم:
‘But i don’t want to go among mad people’ Alice remarked.
‘Oh, you can’t help that,’ said The Cat: ‘We’re all mad here. i’m mad, you’re mad.’
‘How do you know i’m mad?’ said Alice.
‘You must be,’ said The Cat, ‘Or you wouldn’t have come here.’
— Lewis Carpoll.
‘Alice’s Adventures in the wonderworld.’
این نقلقول به زیبایی روی داستان سوار میشه و به خوبی وضعیت عقلانیِ بتمن رو آنالیز میکنه!
چونکه داستان از این قراره که بتمن تماسی داره، اینبار از جوکر، و اون از پشت تلفن بهش میگه که بر و بچهها توی تیمارستان منتظرشن و باید بره اونجا. و شما اگه در این نقلقول به جای آلیس، بتمن، و به حای گربه، جوکر رو قرار بدین، پوینت و حرفِ موریسون در مورد بتمن رو کشف کردی!
و اما خود داستان:
همونطور که از اسم کمیک هم پیداست، موضوع در مورد تیمارستان روانیِ آرخام، واقع در شهر گاتهام هستش.
اینجا ما با یه داستان کلیشهایِ بتمن و جوکری طرف نیستیم، بلکه اینبار گرنت موریسون با هوشیاری، سمت و سوی داستان رو به طرفِ تیمارستان آرخام سوق میده و ما رو وارد جزییاتِ دیوانه کننده و بسیار ریزِ این تیمارستانِ مرموز میکنه، در واقع موریسون میزنه به ریشهی مشکلات.
داستان با کلمات نوشته شده در ژورنال آمادئوس آرخام، موسس تیمارستان آرخام، شروع میشه.
در طی داستان نشون داده میشه که چگونه مسیر خلق این تیمارستان، توسط آرخام طی میشه، اما این یک استوری از کمیک هستش، در کنار این مسیر، (همونطور که بالاتر هم گفتم) ما شاهد بتمنی هستیم که از سمت جوکر، به تیمارستان فراخوانده شده و اونجا با اکثر دشمنانِ خوبش روبهرو میشه. از جملهی اونها میتونم به Two Face، کیلرکراک، مترسک و خود جوکر اشاره کنم.
برداشتهای زیادی از داستان، وضعیت روانیِ جوکر، وضعیتِ بتمن و جوکر، روح و روان خودِ بتمن، و البته، یکی از پای ثابتهای داستانهای بتمن، یعنی آرخام اسایلم میشه کرد.
ولی نکتهی جالب این کمیک، اینجاست که یکی از آندرریتدترین داستانهای بتمن و جوکر هستش! (البته در ایران) یعنی اونقدری که کیلینگ جوکِ آلن مور و عقیده و فلسفهی مور شناخته شده هستش، این نیست. این همیشه برای منی که عاشق گرنت موریسونم مایهی تعجب بودش، تا اینکه امروز با خودم گفتم باید این کمیکو بخونم تا ببینم چطوریاست.
با اینکه موقعی خوندن بعضی از دیالوگاش به طور کامل توی دیکشنری بودم، و با اینکه موقعی خوندنِ دیالوگهای مخصوصِ جوکر باید صفحهی گوشی رو در زومترین حالت ممکن میذاشتم، ولی این رو با جرئت بهت میگم که صد در صد ارزشش رو داشت.
گرنت موریسون برای نوشتن کمیک از چندتا از شورتاستوریهای لن وین در مورد آمادئوس آرخام استفاده میکنه. البته طبق گفتهی خودش ایدهی اصلیِ کمیک حین مکالمهی اون و یکی از دوستانش به اسم جیم کلمنتس، بیرون میاد. و موریسون از شورتاستوریهای لن وین استفاده میکنه و اونارو بسط و گسترش میده، و از طرفی مکالمهش با دوستش هم پس ذهنش میمونه و اون رو روی پلات عملی میکنه تا بالاخره همچین داستان خفن، دارک و عمیقی رو به نگارش در میاره.
هر چند که شهرتی که این کمیک در حال حاظر داره، مطمئناً به دلیل دارا بودنِ طراحِ صاحب سبک و متبحریـه به اسم دیو مککین.
مککین رو از طراحی کاورهای سری کمیک سندمن، نوشتهی نیل گیمن میشناسیش، ولی در این کمیک هنر و آرت خاص و دیدنیِ خودش در مسئلهی طراحیِ سورئالیسمی، مفهومی، دارک و ترسناک رو نشون میده. پنلبندیهای پیچیده و جذاب، و خب صحنات ترسناک و weird ای رو خلق میکنه.
طراحیهای ایشون از چهرهی جوکر، نشون میده که یک طراح چطور میتونه با روح و روان خوانندهی خودش بازی کنه، و حتی موقعی که شما برای بار دهم صورت جوکر رو میبینی، امکان نداره یک دلقک ترسناک و آشفته و مریض و البته با هوش رو مشاهده نکنی و از نرس مو های تَنِت سیخ نشه.
خب، دیگه سخن رو کوتاه میکنم. در کل، میخواستم اگه این داستان رو نخوندی، بهت پیشنهادش کنم که بری سمتش. الحق که ارزششو داره.
پ.ن: نمیدونم چرا، ولی دلم میخواد یه نقلقول جالب رو از سمت موریسون بنویسم این پایین:
I found out later that the script had been passed around a group of comics professionals who allegedly shit themselves laughing at my high-falutin’ pop psych panel descriptions. who’s laughing now, @$$hole?
کمیک ۱۲۰ صفحهای که به زیباییِ هر چه تمامتر ذهنت رو درگیر میکنه.
یکی از بهترین نقلقولهایی که خوندم، نقلقول اولِ این کمیک بود (نشون میده گرنت موریسون، نویسندهی کمیک، چقدر به دیتیلها اهمیت میده)
اینجا این نقلقول رو مینویسم:
‘But i don’t want to go among mad people’ Alice remarked.
‘Oh, you can’t help that,’ said The Cat: ‘We’re all mad here. i’m mad, you’re mad.’
‘How do you know i’m mad?’ said Alice.
‘You must be,’ said The Cat, ‘Or you wouldn’t have come here.’
— Lewis Carpoll.
‘Alice’s Adventures in the wonderworld.’
این نقلقول به زیبایی روی داستان سوار میشه و به خوبی وضعیت عقلانیِ بتمن رو آنالیز میکنه!
چونکه داستان از این قراره که بتمن تماسی داره، اینبار از جوکر، و اون از پشت تلفن بهش میگه که بر و بچهها توی تیمارستان منتظرشن و باید بره اونجا. و شما اگه در این نقلقول به جای آلیس، بتمن، و به حای گربه، جوکر رو قرار بدین، پوینت و حرفِ موریسون در مورد بتمن رو کشف کردی!
و اما خود داستان:
همونطور که از اسم کمیک هم پیداست، موضوع در مورد تیمارستان روانیِ آرخام، واقع در شهر گاتهام هستش.
اینجا ما با یه داستان کلیشهایِ بتمن و جوکری طرف نیستیم، بلکه اینبار گرنت موریسون با هوشیاری، سمت و سوی داستان رو به طرفِ تیمارستان آرخام سوق میده و ما رو وارد جزییاتِ دیوانه کننده و بسیار ریزِ این تیمارستانِ مرموز میکنه، در واقع موریسون میزنه به ریشهی مشکلات.
داستان با کلمات نوشته شده در ژورنال آمادئوس آرخام، موسس تیمارستان آرخام، شروع میشه.
در طی داستان نشون داده میشه که چگونه مسیر خلق این تیمارستان، توسط آرخام طی میشه، اما این یک استوری از کمیک هستش، در کنار این مسیر، (همونطور که بالاتر هم گفتم) ما شاهد بتمنی هستیم که از سمت جوکر، به تیمارستان فراخوانده شده و اونجا با اکثر دشمنانِ خوبش روبهرو میشه. از جملهی اونها میتونم به Two Face، کیلرکراک، مترسک و خود جوکر اشاره کنم.
برداشتهای زیادی از داستان، وضعیت روانیِ جوکر، وضعیتِ بتمن و جوکر، روح و روان خودِ بتمن، و البته، یکی از پای ثابتهای داستانهای بتمن، یعنی آرخام اسایلم میشه کرد.
ولی نکتهی جالب این کمیک، اینجاست که یکی از آندرریتدترین داستانهای بتمن و جوکر هستش! (البته در ایران) یعنی اونقدری که کیلینگ جوکِ آلن مور و عقیده و فلسفهی مور شناخته شده هستش، این نیست. این همیشه برای منی که عاشق گرنت موریسونم مایهی تعجب بودش، تا اینکه امروز با خودم گفتم باید این کمیکو بخونم تا ببینم چطوریاست.
با اینکه موقعی خوندن بعضی از دیالوگاش به طور کامل توی دیکشنری بودم، و با اینکه موقعی خوندنِ دیالوگهای مخصوصِ جوکر باید صفحهی گوشی رو در زومترین حالت ممکن میذاشتم، ولی این رو با جرئت بهت میگم که صد در صد ارزشش رو داشت.
گرنت موریسون برای نوشتن کمیک از چندتا از شورتاستوریهای لن وین در مورد آمادئوس آرخام استفاده میکنه. البته طبق گفتهی خودش ایدهی اصلیِ کمیک حین مکالمهی اون و یکی از دوستانش به اسم جیم کلمنتس، بیرون میاد. و موریسون از شورتاستوریهای لن وین استفاده میکنه و اونارو بسط و گسترش میده، و از طرفی مکالمهش با دوستش هم پس ذهنش میمونه و اون رو روی پلات عملی میکنه تا بالاخره همچین داستان خفن، دارک و عمیقی رو به نگارش در میاره.
هر چند که شهرتی که این کمیک در حال حاظر داره، مطمئناً به دلیل دارا بودنِ طراحِ صاحب سبک و متبحریـه به اسم دیو مککین.
مککین رو از طراحی کاورهای سری کمیک سندمن، نوشتهی نیل گیمن میشناسیش، ولی در این کمیک هنر و آرت خاص و دیدنیِ خودش در مسئلهی طراحیِ سورئالیسمی، مفهومی، دارک و ترسناک رو نشون میده. پنلبندیهای پیچیده و جذاب، و خب صحنات ترسناک و weird ای رو خلق میکنه.
طراحیهای ایشون از چهرهی جوکر، نشون میده که یک طراح چطور میتونه با روح و روان خوانندهی خودش بازی کنه، و حتی موقعی که شما برای بار دهم صورت جوکر رو میبینی، امکان نداره یک دلقک ترسناک و آشفته و مریض و البته با هوش رو مشاهده نکنی و از نرس مو های تَنِت سیخ نشه.
خب، دیگه سخن رو کوتاه میکنم. در کل، میخواستم اگه این داستان رو نخوندی، بهت پیشنهادش کنم که بری سمتش. الحق که ارزششو داره.
پ.ن: نمیدونم چرا، ولی دلم میخواد یه نقلقول جالب رو از سمت موریسون بنویسم این پایین:
I found out later that the script had been passed around a group of comics professionals who allegedly shit themselves laughing at my high-falutin’ pop psych panel descriptions. who’s laughing now, @$$hole?