"-چرا مردم از مرد عنکبوتی خوششون نمیاد ولی از چهار شگفت انگیز خوششون میاد؟"
"-به خاطر شکلشون."
نقدی بر شماره های 22 و 23 از سری کمیک های آلیاس.
هشدار اسپویل.
"خاستگاه پنهانِ جسیکا جونز" یکی از سبک ترین و کم دیالوگ ترین و در عین حال عمیق ترین کمیک هایی بود که در این چند وقته اخیر خوندم، خبری از دیالوگ های زیاد و حباب های لبریز از حرف و سخن نیست.
بگذارید همین اول از نبوغ نویسنده بگویم؛
تا به حال از خودتان پرسیدید چطوری میشود که یک کمیک پر از حباب باشد، و در عین حال کمترین دیالوگ را دارا باشد؟ و در عین حال دیالوگ های اندکش بسیار با معنا باشد؟
بلی، این پاردوکسی است که خیلی ها به خاطرش عاشق این کمیک شدند!
پارادوکسی که به زیبایی برایان مایکل بندیس، نویسنده ی اثر در کمیک ایجاد میکند. هر چند همونطور که گفتم این کمیک دیالوگ کم داره، ولی همون اندک دیالوگ بسیار زیبا و ماندگار هستند و باعث این میشود که تا مدت ها در ذهن خواننده باقی بماند. اما بندیس هدفی از اینگونه نثر داشته، در عوض هنرش در نوشتنِ اسکریپتِ (script) کمیک رو به رخ همگان کشیده. اسکريپتی که به قطعیت میتوان گفت با وجود طراح کامل میشود.
طراحی ها با خلاقیت و دقت بالایی کشیده شده بود.
برای مثال در چند صفحه ی ابتدایی جلد 22، ما شاهد فلشبکی هستیم. فلشبکی به 15 سال پیش، اما خلاقیت این
صفحات کجاست؟
خلاقیت این طراح و colorist اش اینه که این 10 صفحه ی ابتدایی رو به شکل و شمایل و استایلِ قدیمی طراحی میکنه، با همان رنگ زرد و آرتِ (art) خاصِ طراحی های قدیمی. و همین موضوع دو چیز رو به خواننده منتقل میکنه؛
یکی حس خوبیه که خواننده های قدیمی از اون پنل ها میگیرن، و دیگری تسلطِ مایکل گیدوس برای طراحی این آرتِ قدیمی و خاص رو میرسونه.
استفاده از پنل های کوچک تر در این صفحات، استفاده از گوشه و کادری که مطمئنا اون حس نوستالژیِ کمیک بوک های قدیمی رو داره، استفاده از رنگ های خاص و مخصوص که به خوبی قدیمی بودن و اون حس کهنگیِ اون لحظات رو به ما منتقل میکنه، اینها تنها موارد کوچکی از هنر و خلاقیتِ آرتیستِ این اثره.
اما از آرتیست اثر که گذر کنیم برسیم به نویسنده ی این دو قسمت یعنی معمارِ قدیمیِ دنیای مارول، برایان مایکل بندیس!
بندیس در این دو قسمت به خوبی با استفاده ی کم اما به جا و درست از کلمات باعث خلق اثری شد که حرف های بیشری در حوزه ی طراحی دارد تا حوزه ی نویسندگی، اما این چیزی از هنر بندیس در خلق گفتوگو های خوب و دلچسب، با روایتی شیرین و روان کم نمیکنه.
شخصیت پردازیِ جسیکا، هنگامی که مدیرِ "خانه ی مور" داشت با اون در مورد سرپرستِ جدید حرف میزد حرف نداشت، طرز نگاه کردنِ جسیکا، طرز گوش دادنش، و از همه مهمتر تغییر حالت صورتش در 3 پنل پایانی بسیار بر تاثیر گذاریِ اثر افزود. به طوری که ما در اون لحظات حالاتِ ترس، اضطراب و هیجان رو با هم در میمیکِ جسیکا شاهد بودیم. و این دقیقا همان لحظه ای است که خواننده با خودش میگوید "چی؟! چی شد که یهو حالت چهره ی چسیکا تغییر کرد؟؟!!"
و همین عاملیه برای اونکه خواننده یک صفحه یک صفحه به عقب برگرده، تا برسه به صفحات اولیه و آغازینِ این روایت!
روایتی که نگم بسیار تلخ، اما قطعا دردناک بود. کشته شدن پدر، مادر و برادرِ جسیکا، آن هم در تصادف رانندگی، و زنده ماندن تنها یک نفر از داخل آن ماشین یعنی خود جسیکا؛ نوید تغییر بسیار در شخصیت پردازیِ اون رو به مخاطب میده.
و بندیس به خوبی این سوییچ لحن و شخصیت پردازی از دختری بی حواس و عاشق و غرق در خیال بافی، به دختری که بسیار جدی و کم حرف و پرخاشگر است، را انجام میدهد.
و این، همین پرخاشگری، همین جدی بودن، همین حس عصبانیت، همین چیز ها روی هم میشود جسیکا جونز، معروف به آلیاس. و دیگر هیچ!
تغییر در رفتار و به قولی در باطنِ جسیکا در قبل و بعد از تصادف مشهود بود، اما در ظاهر او چطور؟
خب در این مورد باید باری دیگر به بخشِ طراحیِ این دو ایشیو اشاره کنم.
گیدوس قطعا در نشون دادنِ 15 سال قبلِ جسیکا جونز موفق بود و ما توانِ مشاهده ی تک تک این صفات اخلاقی قبل از اون تصادف وحشتانک رو در چهره ی جسیکا داشتیم.
همچنین بعد از تصادف، با توجه به چیز هایی که از صفات این شخصیت گفتم میتوان این چیز ها را در face عه جسیکا شاهد بود، تغییر در آناتومیِ جسیکا هم قابل لمس بود.
------------------
در نهایت، اول تشکر میکنم از شما که این نقد رو خوندید، دوم اینکه این دو شماره به زیبایی مخلوطی از کم دیالوگی، پر حبابی، شخصیت پردازی های صحیح و طراحی های زیبا و مبهوت کننده رو تحویلمون میده، که ما رو به خوبی با خاستگاه پنهان و مرموز جسیکا جونز آشنا میکنه.
#amirali
#comicbook
#alias
"-به خاطر شکلشون."
نقدی بر شماره های 22 و 23 از سری کمیک های آلیاس.
هشدار اسپویل.
"خاستگاه پنهانِ جسیکا جونز" یکی از سبک ترین و کم دیالوگ ترین و در عین حال عمیق ترین کمیک هایی بود که در این چند وقته اخیر خوندم، خبری از دیالوگ های زیاد و حباب های لبریز از حرف و سخن نیست.
بگذارید همین اول از نبوغ نویسنده بگویم؛
تا به حال از خودتان پرسیدید چطوری میشود که یک کمیک پر از حباب باشد، و در عین حال کمترین دیالوگ را دارا باشد؟ و در عین حال دیالوگ های اندکش بسیار با معنا باشد؟
بلی، این پاردوکسی است که خیلی ها به خاطرش عاشق این کمیک شدند!
پارادوکسی که به زیبایی برایان مایکل بندیس، نویسنده ی اثر در کمیک ایجاد میکند. هر چند همونطور که گفتم این کمیک دیالوگ کم داره، ولی همون اندک دیالوگ بسیار زیبا و ماندگار هستند و باعث این میشود که تا مدت ها در ذهن خواننده باقی بماند. اما بندیس هدفی از اینگونه نثر داشته، در عوض هنرش در نوشتنِ اسکریپتِ (script) کمیک رو به رخ همگان کشیده. اسکريپتی که به قطعیت میتوان گفت با وجود طراح کامل میشود.
طراحی ها با خلاقیت و دقت بالایی کشیده شده بود.
برای مثال در چند صفحه ی ابتدایی جلد 22، ما شاهد فلشبکی هستیم. فلشبکی به 15 سال پیش، اما خلاقیت این
صفحات کجاست؟
خلاقیت این طراح و colorist اش اینه که این 10 صفحه ی ابتدایی رو به شکل و شمایل و استایلِ قدیمی طراحی میکنه، با همان رنگ زرد و آرتِ (art) خاصِ طراحی های قدیمی. و همین موضوع دو چیز رو به خواننده منتقل میکنه؛
یکی حس خوبیه که خواننده های قدیمی از اون پنل ها میگیرن، و دیگری تسلطِ مایکل گیدوس برای طراحی این آرتِ قدیمی و خاص رو میرسونه.
استفاده از پنل های کوچک تر در این صفحات، استفاده از گوشه و کادری که مطمئنا اون حس نوستالژیِ کمیک بوک های قدیمی رو داره، استفاده از رنگ های خاص و مخصوص که به خوبی قدیمی بودن و اون حس کهنگیِ اون لحظات رو به ما منتقل میکنه، اینها تنها موارد کوچکی از هنر و خلاقیتِ آرتیستِ این اثره.
اما از آرتیست اثر که گذر کنیم برسیم به نویسنده ی این دو قسمت یعنی معمارِ قدیمیِ دنیای مارول، برایان مایکل بندیس!
بندیس در این دو قسمت به خوبی با استفاده ی کم اما به جا و درست از کلمات باعث خلق اثری شد که حرف های بیشری در حوزه ی طراحی دارد تا حوزه ی نویسندگی، اما این چیزی از هنر بندیس در خلق گفتوگو های خوب و دلچسب، با روایتی شیرین و روان کم نمیکنه.
شخصیت پردازیِ جسیکا، هنگامی که مدیرِ "خانه ی مور" داشت با اون در مورد سرپرستِ جدید حرف میزد حرف نداشت، طرز نگاه کردنِ جسیکا، طرز گوش دادنش، و از همه مهمتر تغییر حالت صورتش در 3 پنل پایانی بسیار بر تاثیر گذاریِ اثر افزود. به طوری که ما در اون لحظات حالاتِ ترس، اضطراب و هیجان رو با هم در میمیکِ جسیکا شاهد بودیم. و این دقیقا همان لحظه ای است که خواننده با خودش میگوید "چی؟! چی شد که یهو حالت چهره ی چسیکا تغییر کرد؟؟!!"
و همین عاملیه برای اونکه خواننده یک صفحه یک صفحه به عقب برگرده، تا برسه به صفحات اولیه و آغازینِ این روایت!
روایتی که نگم بسیار تلخ، اما قطعا دردناک بود. کشته شدن پدر، مادر و برادرِ جسیکا، آن هم در تصادف رانندگی، و زنده ماندن تنها یک نفر از داخل آن ماشین یعنی خود جسیکا؛ نوید تغییر بسیار در شخصیت پردازیِ اون رو به مخاطب میده.
و بندیس به خوبی این سوییچ لحن و شخصیت پردازی از دختری بی حواس و عاشق و غرق در خیال بافی، به دختری که بسیار جدی و کم حرف و پرخاشگر است، را انجام میدهد.
و این، همین پرخاشگری، همین جدی بودن، همین حس عصبانیت، همین چیز ها روی هم میشود جسیکا جونز، معروف به آلیاس. و دیگر هیچ!
تغییر در رفتار و به قولی در باطنِ جسیکا در قبل و بعد از تصادف مشهود بود، اما در ظاهر او چطور؟
خب در این مورد باید باری دیگر به بخشِ طراحیِ این دو ایشیو اشاره کنم.
گیدوس قطعا در نشون دادنِ 15 سال قبلِ جسیکا جونز موفق بود و ما توانِ مشاهده ی تک تک این صفات اخلاقی قبل از اون تصادف وحشتانک رو در چهره ی جسیکا داشتیم.
همچنین بعد از تصادف، با توجه به چیز هایی که از صفات این شخصیت گفتم میتوان این چیز ها را در face عه جسیکا شاهد بود، تغییر در آناتومیِ جسیکا هم قابل لمس بود.
------------------
در نهایت، اول تشکر میکنم از شما که این نقد رو خوندید، دوم اینکه این دو شماره به زیبایی مخلوطی از کم دیالوگی، پر حبابی، شخصیت پردازی های صحیح و طراحی های زیبا و مبهوت کننده رو تحویلمون میده، که ما رو به خوبی با خاستگاه پنهان و مرموز جسیکا جونز آشنا میکنه.
#amirali
#comicbook
#alias
با عرض سلام و وقت بخیر خدمت شما عزیزان، همراهم باشید با نقد کمیک تک شماره ی سوپرمن: ۲۴ ساعت.
هشدار اسپویل.
وقتی صحبت از سوپرمن میشود، همه به یاد قدرت های فراطبیعی او میوفتند. اما این تک شماره چیزی نیست که عموم مردم فکرش را میکنند.
کلارک کنت یا همان سوپرمن، بر اثر آزاد کردن قدرتی به نام انرژی خورشیدی، که باعث آزاد شدن انرژی ذخیره شده ی کل سلول های بدنش میشود، قدرت هایش را از دست میدهد و حالا تنها چیزی که برای او از سوپرمن باقی مانده، یک لباس است، حداقل به مدت “۲۴ ساعت”!
ایده ای جالب که به زیبایی آن وجهه ی دیگر سوپرمن را به نمایش میگذارد، یعنی کلارک کنت. منتها نه کلارک کنتی که به هنگام اتفاق افتادن یک جنایت یا در مقیاس کوچک تر، افتادن یک بچه از روی شاخه ی درخت، دلش به قدرت های فراطبیعی اش خوش باشد. این، یک ایده ی جالب و قابل بحث است.
شخصیت های اصلی این شماره کلارک و دوست صمیمی اش، جیمی اولسن هستند، جیمی اولسنی که به تازگی هویت مخفی سوپرمن را فهمیده، و حال، در صدد درک این موضوع است. پنل ها و صفحات ابتداییِ کمیک “روند هضم کردن و فهمیدن هویت مخفی یک ابرقهرمان، نزد یک دوست” را نشان میدهد. دیگر شخصیت های موجود در این شماره، که از شخصیت های فرعی داستان های سوپرمن حساب میشوند، افرادی مانند پری وایت و لوییز لین هستند.
اما موضوعاتی که این تک شماره ی زیبا طی میکند جالب بودند، در ۱۸ صفحه، و استفاده ی مفید و درست از تک تک پنل ها، ما شاهد افتادن یک بچه از روی درخت و یک گروگان گیری، آن هم دقیقا جلوی چشمان کلارک کنتِ بدون قدرت بودیم، البته کلارکی که در شرایط عادی نبود، و در حال توضیح دادن و صحبت کردن با جیمی اولسن در مورد سوپرمن بود.
پر واضح است که هدف از خلق این تک شماره ی زیبا، قطعا نشان دادن پنل های wide و اکشن نیست، بلکه این تک جلدی هدفمند خلق شده است، و خب پیام داخل این کمیک را با هم، در ادامه ی نقد بهش میپردازدیم.
اما قبل از آن، این تک شماره در مبحث نویسندگی و طراحی چه کار کرد؟
نویسندگی خوبی رو شاهد بودیم. نویسنده، یعنی جف جانز، با پیاده کردن ایده های فراوان جهت آسیب زدن به سوپرمنِ بدون قدرت، به خوبی وجهه ی انسانیِ سوپرمن را توصیف میکند. از بریدن انگشتش بر اثر کشیدن روی یک کاغذ گرفته تا قرار دادنش در موقعیت خطرناکی همچون گروگان گیری! و همین اتفاقات، حس همذات پنداری با سوپرمن را در خواننده فعال میکند، حسی که تا به الان، با وجود قدرت های فراطبیعی سوپرمن غیر ممکن بود روزی در مخاطب به وجود آید. شخصیت پردازی درستی رو از جانب شخصیت ها شاهد بودیم، جیمی در نقش یک دوست کنجکاو ظاهر شده و سعی در شناختن بیشتر سوپرمن دارد، لوییز لین به عنوان یک خبرنگار باهوش و تشنه به کار ظاهر میشود، و از همه مهم تر کلارک کنت است که شخصیت پردازی اش بسیار خوب است، از دردی که هنگام صدمه دیدن حس میکند گرفته تا احساس مسئولیت پذیری اش که حتی وقتی قدرت های فراطبیعی هم ندارد اما باز هم در او فعال مانده است. نحوه ی پیشبرد داستان و ساختن یک تک جلدی ۱۸ صفحه ای به دور از”صحنات اکشن”، سبب سنت شکنی ای شده در کمیک های سوپرمن. همچنین نویسنده در امر match و هماهنگ شدن با طراح هم خوب عمل میکند.
طراحی که با وجود اسم و رسمی که داراست، اما خب آرت آنچنان جذاب و دلچسبی ندارد.
اما امر طراحی در این شماره خوب است، حداقل بهتر از دیگر آثار این طراح، یعنی جان رومیتا جونیور. طراحیِ ظریف چهره ها و در آوردن فضای دلچسب داستانی سبب شده که به طراحیه این شماره لقب خوب داده شود، لقبی که متعلق به بعضی از آثار رومیتا جونیور نیست.
رنگ بندی و رنگ زنی ها هم نه خاص است و نه متفاوت، تم و فضای کمیک های سوپرمن را به خواننده القا میکند. اما چیز خاص و منحصر به فردی نیست. با توجه به اینکه تمام حوادث کمیک در روز اتفاق میوفتد و خبری از شب نیست، رنگ بندی های تیره تر رو شاهد نبودیم، و یا کمتر شاهد بودیم.
طراحی کاور این شماره هم جالب بود، البته که رومیتا جونیور در طراحی کاور، “گول زدنِ مخاطب” را چاشنی کار خود میکند، و خب این چاشنیِ مورد علاقه ی شخص بنده نیست، ولی خب در رساندن پیام و ایده ی کلی داستان موفق است؛ پیامی که از چند حرف بیشتر تشکیل نشده، لذا با فضا سازی های خوب و هماهنگی های لازم از سمت طراح، و شخصیت پردازی های درست و ایجاد سکانس های جالب از سمت نویسنده، بیش از پیش حالت معنوی به خود گرفته است. و آن ایده این است: “۲۴ ساعت خبری از سوپرمن نیست.”
ترجمه و ادیت این کمیک هم بسیار خوب بود. به شخصه لذت بردم، ترجمه روان و بدون غلط بود و ادیت هم ایرادی درش ندیدم، ادیت کاور، کلین حباب ها، انتخاب فونت مناسب و دیگر مسائل ریز ادیت و گرافیک خوب اجرا شده بودند، از آقای صفا بابت ترجمه، و از آقایان خلیلی و اسلامی بابت ادیت و گرافیک کمال تشکر رو دارم.
در نهایت اگر بخواهم نکات مثبت طراحی و نویسندگی را لیست
هشدار اسپویل.
وقتی صحبت از سوپرمن میشود، همه به یاد قدرت های فراطبیعی او میوفتند. اما این تک شماره چیزی نیست که عموم مردم فکرش را میکنند.
کلارک کنت یا همان سوپرمن، بر اثر آزاد کردن قدرتی به نام انرژی خورشیدی، که باعث آزاد شدن انرژی ذخیره شده ی کل سلول های بدنش میشود، قدرت هایش را از دست میدهد و حالا تنها چیزی که برای او از سوپرمن باقی مانده، یک لباس است، حداقل به مدت “۲۴ ساعت”!
ایده ای جالب که به زیبایی آن وجهه ی دیگر سوپرمن را به نمایش میگذارد، یعنی کلارک کنت. منتها نه کلارک کنتی که به هنگام اتفاق افتادن یک جنایت یا در مقیاس کوچک تر، افتادن یک بچه از روی شاخه ی درخت، دلش به قدرت های فراطبیعی اش خوش باشد. این، یک ایده ی جالب و قابل بحث است.
شخصیت های اصلی این شماره کلارک و دوست صمیمی اش، جیمی اولسن هستند، جیمی اولسنی که به تازگی هویت مخفی سوپرمن را فهمیده، و حال، در صدد درک این موضوع است. پنل ها و صفحات ابتداییِ کمیک “روند هضم کردن و فهمیدن هویت مخفی یک ابرقهرمان، نزد یک دوست” را نشان میدهد. دیگر شخصیت های موجود در این شماره، که از شخصیت های فرعی داستان های سوپرمن حساب میشوند، افرادی مانند پری وایت و لوییز لین هستند.
اما موضوعاتی که این تک شماره ی زیبا طی میکند جالب بودند، در ۱۸ صفحه، و استفاده ی مفید و درست از تک تک پنل ها، ما شاهد افتادن یک بچه از روی درخت و یک گروگان گیری، آن هم دقیقا جلوی چشمان کلارک کنتِ بدون قدرت بودیم، البته کلارکی که در شرایط عادی نبود، و در حال توضیح دادن و صحبت کردن با جیمی اولسن در مورد سوپرمن بود.
پر واضح است که هدف از خلق این تک شماره ی زیبا، قطعا نشان دادن پنل های wide و اکشن نیست، بلکه این تک جلدی هدفمند خلق شده است، و خب پیام داخل این کمیک را با هم، در ادامه ی نقد بهش میپردازدیم.
اما قبل از آن، این تک شماره در مبحث نویسندگی و طراحی چه کار کرد؟
نویسندگی خوبی رو شاهد بودیم. نویسنده، یعنی جف جانز، با پیاده کردن ایده های فراوان جهت آسیب زدن به سوپرمنِ بدون قدرت، به خوبی وجهه ی انسانیِ سوپرمن را توصیف میکند. از بریدن انگشتش بر اثر کشیدن روی یک کاغذ گرفته تا قرار دادنش در موقعیت خطرناکی همچون گروگان گیری! و همین اتفاقات، حس همذات پنداری با سوپرمن را در خواننده فعال میکند، حسی که تا به الان، با وجود قدرت های فراطبیعی سوپرمن غیر ممکن بود روزی در مخاطب به وجود آید. شخصیت پردازی درستی رو از جانب شخصیت ها شاهد بودیم، جیمی در نقش یک دوست کنجکاو ظاهر شده و سعی در شناختن بیشتر سوپرمن دارد، لوییز لین به عنوان یک خبرنگار باهوش و تشنه به کار ظاهر میشود، و از همه مهم تر کلارک کنت است که شخصیت پردازی اش بسیار خوب است، از دردی که هنگام صدمه دیدن حس میکند گرفته تا احساس مسئولیت پذیری اش که حتی وقتی قدرت های فراطبیعی هم ندارد اما باز هم در او فعال مانده است. نحوه ی پیشبرد داستان و ساختن یک تک جلدی ۱۸ صفحه ای به دور از”صحنات اکشن”، سبب سنت شکنی ای شده در کمیک های سوپرمن. همچنین نویسنده در امر match و هماهنگ شدن با طراح هم خوب عمل میکند.
طراحی که با وجود اسم و رسمی که داراست، اما خب آرت آنچنان جذاب و دلچسبی ندارد.
اما امر طراحی در این شماره خوب است، حداقل بهتر از دیگر آثار این طراح، یعنی جان رومیتا جونیور. طراحیِ ظریف چهره ها و در آوردن فضای دلچسب داستانی سبب شده که به طراحیه این شماره لقب خوب داده شود، لقبی که متعلق به بعضی از آثار رومیتا جونیور نیست.
رنگ بندی و رنگ زنی ها هم نه خاص است و نه متفاوت، تم و فضای کمیک های سوپرمن را به خواننده القا میکند. اما چیز خاص و منحصر به فردی نیست. با توجه به اینکه تمام حوادث کمیک در روز اتفاق میوفتد و خبری از شب نیست، رنگ بندی های تیره تر رو شاهد نبودیم، و یا کمتر شاهد بودیم.
طراحی کاور این شماره هم جالب بود، البته که رومیتا جونیور در طراحی کاور، “گول زدنِ مخاطب” را چاشنی کار خود میکند، و خب این چاشنیِ مورد علاقه ی شخص بنده نیست، ولی خب در رساندن پیام و ایده ی کلی داستان موفق است؛ پیامی که از چند حرف بیشتر تشکیل نشده، لذا با فضا سازی های خوب و هماهنگی های لازم از سمت طراح، و شخصیت پردازی های درست و ایجاد سکانس های جالب از سمت نویسنده، بیش از پیش حالت معنوی به خود گرفته است. و آن ایده این است: “۲۴ ساعت خبری از سوپرمن نیست.”
ترجمه و ادیت این کمیک هم بسیار خوب بود. به شخصه لذت بردم، ترجمه روان و بدون غلط بود و ادیت هم ایرادی درش ندیدم، ادیت کاور، کلین حباب ها، انتخاب فونت مناسب و دیگر مسائل ریز ادیت و گرافیک خوب اجرا شده بودند، از آقای صفا بابت ترجمه، و از آقایان خلیلی و اسلامی بابت ادیت و گرافیک کمال تشکر رو دارم.
در نهایت اگر بخواهم نکات مثبت طراحی و نویسندگی را لیست
😎Comic Book Nerds Archive😎
با عرض سلام و وقت بخیر خدمت شما عزیزان، همراهم باشید با نقد کمیک تک شماره ی سوپرمن: ۲۴ ساعت. هشدار اسپویل. وقتی صحبت از سوپرمن میشود، همه به یاد قدرت های فراطبیعی او میوفتند. اما این تک شماره چیزی نیست که عموم مردم فکرش را میکنند. کلارک کنت یا همان سوپرمن،…
کنم، به این موارد اشاره ای میکنم:
خلق دیالوگ های خوب و کم و بیش ماندگار، شخصیت پردازی های درست و به جا، ایده ی جالب پشت اثر و از آن مهمتر چگونگی خلق اثری بر پایه ی اون ایده، که خوب بود و جانز موفق از این کار بیرون آمد، و نثری درگیر کننده جهت روایت داستان، از نکات مثبت نویسندگی بود.
پنل بندی های ساده (تماما چهار گوش) اما گیرا و کارآمد، کشیدن خوب کاستوم و آناتومی بدن شخصیت ها (هر چند گاها دیده میشد که در بعضی پنل ها و صفحات “دست” شخصیت ها خیلی بزرگ کشیده میشد)، هماهنگ بودن فضا و میمیک چهره ها با دیالوگ ها و فضای مطلوبِ نویسنده از نکات مثبت طراحی این شماره بود.
البته یک نکته ی منفی هم در مورد طراحی وجود دارد که گفتنش خالی از لطف نیست، آن هم سایه زنی های زیاد و بیش از حد رومیتا جونیور است که در بعضی پنل های، موجب زشت شدن فضای پس زمینه و خود شخصیت ها شده است. {برای مثال و درک بهتر این موضوع به پنل اول در صفحه ی ۱۴ رجوع شود.}
در نهایت سپاس بابت خواندن این نقد، شنوای هرگونه پیشنهاد و انتقادی از سمت شما هستم.
خسته نباشید.
#amirali
#comicbook
#24_hours
خلق دیالوگ های خوب و کم و بیش ماندگار، شخصیت پردازی های درست و به جا، ایده ی جالب پشت اثر و از آن مهمتر چگونگی خلق اثری بر پایه ی اون ایده، که خوب بود و جانز موفق از این کار بیرون آمد، و نثری درگیر کننده جهت روایت داستان، از نکات مثبت نویسندگی بود.
پنل بندی های ساده (تماما چهار گوش) اما گیرا و کارآمد، کشیدن خوب کاستوم و آناتومی بدن شخصیت ها (هر چند گاها دیده میشد که در بعضی پنل ها و صفحات “دست” شخصیت ها خیلی بزرگ کشیده میشد)، هماهنگ بودن فضا و میمیک چهره ها با دیالوگ ها و فضای مطلوبِ نویسنده از نکات مثبت طراحی این شماره بود.
البته یک نکته ی منفی هم در مورد طراحی وجود دارد که گفتنش خالی از لطف نیست، آن هم سایه زنی های زیاد و بیش از حد رومیتا جونیور است که در بعضی پنل های، موجب زشت شدن فضای پس زمینه و خود شخصیت ها شده است. {برای مثال و درک بهتر این موضوع به پنل اول در صفحه ی ۱۴ رجوع شود.}
در نهایت سپاس بابت خواندن این نقد، شنوای هرگونه پیشنهاد و انتقادی از سمت شما هستم.
خسته نباشید.
#amirali
#comicbook
#24_hours
سلام و وقت بخیر خدمت شما، همراهم باشید با نقد و بررسی کمیک X-men origins: jean grey.
هشدار اسپویل.
پنل های اولیه ی کمیک، داستانی از دختر بچه ای را روایت میکند که هنوز نمیداند چگونه از موهبت خود استفاده کند، یا از موهبت خود در راه خیر استفاده کند یا راه شر. و اینجاست که سر و کله ی پروفسور محبوب دنیای مارول، مرد ویلچر نشین داستان های ایکس من یعنی چارلز اگزاویر، جهت راهنمایی و هدایت کردن این دختر بچه ی سردرگم، پیدا میشود.
اگزاویر از همان پنل های اول شروع به جلب کردن نظرِ جین به خود میکند، و طبق گفته ی پدرِ جین، او اولین نفری است که در این دو سال گذشته، بعد از آن تصادف وحشتانک توانسته نظر جین را به خود جلب کند. تصادفی که میتوان آنرا دگرگون کننده ی شخصیت جین دانست. تصادفی که باعث به وجود آمدن plot اصلی این تک جلدیه زیباست.
چارلز در این تک جلدی شخصیت پردازیِ قوی ای را از خود بروز میدهد و در نقش یک مرشد و راهنمای باهوش برای جین ظاهر میشود، منجی ای که به جین یاد میدهد چگونه از قدرت هایش، آنهم در جهت خیر، استفاده کند.
اما در تعیین و مشخص کردن و در نهایت نوشتنِ این شخصیت پردازی، آقای مککیور نقش بزرگی را ایفا میکند.
نویسنده ای که با دانش بالایی نسبت به جین گری وارد میدان میشود و به طور درگیر کننده ای شروع میکند به روایت گذشته ی این شخصیت، گذشته ای که همواره یکی از زیباترین اوریجین ها را در دنیای مارول دارا است، اوریجینی که به لطف نویسنده ی خوبی همانند مککیو، حال، برای من قابل لمس و همذات پنداری است.
نویسنده در این سینگل ایشیو به زیبایی ما را با دنیای آشفته ی جین آشنا میکند، و کاری میکند که آن شلوغی های درون ذهن جین را باور کنیم، گویی نویسنده به بهترین نحو ممکن این شلوغ بودن ذهنِ جین گری را به رخ میکشد. یک جورایی نقطه ی اوج این شلوغی ها در صفحه ی ۱۰ نمایان میشود؛ هنگامی که جین برای اولین بار، بعد از مرگ خواهرش بر اثر یک تصادف رانندگی، به یک مکان شلوغ قدم میگذارد. صداهایی که بیرون مغزش در جریان بودند به زیبایی هر چه تمام تر باعث همذات پنداریِ ما با این شخصیت میشود، و همانطور که بالاتر گفتم، باعث میشود آن حس شلوغی به مخاطب دست بدهد. نحوه ی داستان سراییِ نویسنده هم خوب است، طی چند حباب از جانب جین، ما را به دردی که جین در این دو سال کشیده است معرفی میکند. و حال، شروع میکند به بخشیدن عمق و لایه به جین. عمق و لایه ای که هم مُکفی بود و هم کامل. از طرفی دیالوگ نویسی ها هم خوب بودند، طی دیالوگ ها بیشتر با ذات جین آشنا میشویم، و حالا در میابیم که چرا یک دختر بچه از مرگ خواهرش اینقدر عذاب میکشد؛ طی چند حباب، که بالاتر اشاره ای شد، نویسنده چنان عمقی به جین میدهد که گویی تیر خلاصی بود بر عمق دادن به این شخصیت، همان لحظاتی که جین شروع به حرف زدن در مورد جزییات تصادف میکند و از بشقاب پرنده ای حرف میزند، مخاطب همان لحظه و با خواندن همان دیالوگ ها به احساس گناهی که جین دارد پی میبرد و او را “درک” میکند.
نحوهی پیشبرد داستان هم به زیبایی انجام شده، میتوان آنرا با تمپو و ضرب آهنگی منظم توصیف کرد، البته گاهی در کمیک اون حس عجله داشتن نویسنده قابل لمس است، ولی به طور کلی ایرادی به این بخش وارد نیست.
اگر بخواهم در یک سخن نویسندگی را توصیف کنم، میگویم خیلی خوب بود ولی با حد کمال خود فاصله هایی داشت؛ حال این حد کمال چیست، این است که مککیور میتوانست کمی از ضرب آهنگ داستان کم کند و بیشتر به جزییاتِ برهه هایی از زندگیِ جین بپردازد، و همین عامل باعث این میشود که این اثر از حد کمال فاصله ای هر چند اندک، ولی خب داشته باشد.
اما حالا به طراحی بپردازیم.
این کمیک در مقام طراح، آقای میهیو را میبیند. آرتیستی که با طراحی های واقع گرایانه اش باعث فهم بهتر ما از حال و هوای جین گری میشود.
فضای داستان فضای جالبی است، وقتی صفحات کمیک را ورق میزنید آن احساسِ ترس، اضطراب و گاهی خوشحالیِ موجود در کمیک شما را متوجه خود میکنند.
طراح در استفاده از رنگ های مختلف موفق ظاهر میشود و ما مجموعه ای از رنگ بندی های مختلف را در کمیک شاهدیم. از رنگ های گرم مثل نارنجی و قرمز گرفته، که یک جورایی نمادی از گرم و صمیمی بودنِ خانه ی خانواده ی “گری” است، تا استفاده از رنگ های به مراتب سرد تر مانند سفید و آبی که به خوبی حس سرد بودن را به خواننده القا میکنند. همچنین استفاده از رنگ های مطبوع و خوش آب و لعاب برای لحظاتی که جین خوشحال است هم قابل گفتن است، در مجموع کار رنگ زن و طراح کمیک در رنگ بندی حرفی برای گفتن باقی نمیگذارد و این سینگل ایشیو را به آلبوم عکسی با رنگ های متفاوت و مختلف و نشان دهنده ی نماد همان محیط، تبدیل میکند.
طراحیِ میمیکِ چهره ی شخصیت ها خوب است، اما خب ایراداتی به این بخش وارد است؛ برای مثال در بعضی پنل ها میتوان این ایراد را ب
هشدار اسپویل.
پنل های اولیه ی کمیک، داستانی از دختر بچه ای را روایت میکند که هنوز نمیداند چگونه از موهبت خود استفاده کند، یا از موهبت خود در راه خیر استفاده کند یا راه شر. و اینجاست که سر و کله ی پروفسور محبوب دنیای مارول، مرد ویلچر نشین داستان های ایکس من یعنی چارلز اگزاویر، جهت راهنمایی و هدایت کردن این دختر بچه ی سردرگم، پیدا میشود.
اگزاویر از همان پنل های اول شروع به جلب کردن نظرِ جین به خود میکند، و طبق گفته ی پدرِ جین، او اولین نفری است که در این دو سال گذشته، بعد از آن تصادف وحشتانک توانسته نظر جین را به خود جلب کند. تصادفی که میتوان آنرا دگرگون کننده ی شخصیت جین دانست. تصادفی که باعث به وجود آمدن plot اصلی این تک جلدیه زیباست.
چارلز در این تک جلدی شخصیت پردازیِ قوی ای را از خود بروز میدهد و در نقش یک مرشد و راهنمای باهوش برای جین ظاهر میشود، منجی ای که به جین یاد میدهد چگونه از قدرت هایش، آنهم در جهت خیر، استفاده کند.
اما در تعیین و مشخص کردن و در نهایت نوشتنِ این شخصیت پردازی، آقای مککیور نقش بزرگی را ایفا میکند.
نویسنده ای که با دانش بالایی نسبت به جین گری وارد میدان میشود و به طور درگیر کننده ای شروع میکند به روایت گذشته ی این شخصیت، گذشته ای که همواره یکی از زیباترین اوریجین ها را در دنیای مارول دارا است، اوریجینی که به لطف نویسنده ی خوبی همانند مککیو، حال، برای من قابل لمس و همذات پنداری است.
نویسنده در این سینگل ایشیو به زیبایی ما را با دنیای آشفته ی جین آشنا میکند، و کاری میکند که آن شلوغی های درون ذهن جین را باور کنیم، گویی نویسنده به بهترین نحو ممکن این شلوغ بودن ذهنِ جین گری را به رخ میکشد. یک جورایی نقطه ی اوج این شلوغی ها در صفحه ی ۱۰ نمایان میشود؛ هنگامی که جین برای اولین بار، بعد از مرگ خواهرش بر اثر یک تصادف رانندگی، به یک مکان شلوغ قدم میگذارد. صداهایی که بیرون مغزش در جریان بودند به زیبایی هر چه تمام تر باعث همذات پنداریِ ما با این شخصیت میشود، و همانطور که بالاتر گفتم، باعث میشود آن حس شلوغی به مخاطب دست بدهد. نحوه ی داستان سراییِ نویسنده هم خوب است، طی چند حباب از جانب جین، ما را به دردی که جین در این دو سال کشیده است معرفی میکند. و حال، شروع میکند به بخشیدن عمق و لایه به جین. عمق و لایه ای که هم مُکفی بود و هم کامل. از طرفی دیالوگ نویسی ها هم خوب بودند، طی دیالوگ ها بیشتر با ذات جین آشنا میشویم، و حالا در میابیم که چرا یک دختر بچه از مرگ خواهرش اینقدر عذاب میکشد؛ طی چند حباب، که بالاتر اشاره ای شد، نویسنده چنان عمقی به جین میدهد که گویی تیر خلاصی بود بر عمق دادن به این شخصیت، همان لحظاتی که جین شروع به حرف زدن در مورد جزییات تصادف میکند و از بشقاب پرنده ای حرف میزند، مخاطب همان لحظه و با خواندن همان دیالوگ ها به احساس گناهی که جین دارد پی میبرد و او را “درک” میکند.
نحوهی پیشبرد داستان هم به زیبایی انجام شده، میتوان آنرا با تمپو و ضرب آهنگی منظم توصیف کرد، البته گاهی در کمیک اون حس عجله داشتن نویسنده قابل لمس است، ولی به طور کلی ایرادی به این بخش وارد نیست.
اگر بخواهم در یک سخن نویسندگی را توصیف کنم، میگویم خیلی خوب بود ولی با حد کمال خود فاصله هایی داشت؛ حال این حد کمال چیست، این است که مککیور میتوانست کمی از ضرب آهنگ داستان کم کند و بیشتر به جزییاتِ برهه هایی از زندگیِ جین بپردازد، و همین عامل باعث این میشود که این اثر از حد کمال فاصله ای هر چند اندک، ولی خب داشته باشد.
اما حالا به طراحی بپردازیم.
این کمیک در مقام طراح، آقای میهیو را میبیند. آرتیستی که با طراحی های واقع گرایانه اش باعث فهم بهتر ما از حال و هوای جین گری میشود.
فضای داستان فضای جالبی است، وقتی صفحات کمیک را ورق میزنید آن احساسِ ترس، اضطراب و گاهی خوشحالیِ موجود در کمیک شما را متوجه خود میکنند.
طراح در استفاده از رنگ های مختلف موفق ظاهر میشود و ما مجموعه ای از رنگ بندی های مختلف را در کمیک شاهدیم. از رنگ های گرم مثل نارنجی و قرمز گرفته، که یک جورایی نمادی از گرم و صمیمی بودنِ خانه ی خانواده ی “گری” است، تا استفاده از رنگ های به مراتب سرد تر مانند سفید و آبی که به خوبی حس سرد بودن را به خواننده القا میکنند. همچنین استفاده از رنگ های مطبوع و خوش آب و لعاب برای لحظاتی که جین خوشحال است هم قابل گفتن است، در مجموع کار رنگ زن و طراح کمیک در رنگ بندی حرفی برای گفتن باقی نمیگذارد و این سینگل ایشیو را به آلبوم عکسی با رنگ های متفاوت و مختلف و نشان دهنده ی نماد همان محیط، تبدیل میکند.
طراحیِ میمیکِ چهره ی شخصیت ها خوب است، اما خب ایراداتی به این بخش وارد است؛ برای مثال در بعضی پنل ها میتوان این ایراد را ب
😎Comic Book Nerds Archive😎
سلام و وقت بخیر خدمت شما، همراهم باشید با نقد و بررسی کمیک X-men origins: jean grey. هشدار اسپویل. پنل های اولیه ی کمیک، داستانی از دختر بچه ای را روایت میکند که هنوز نمیداند چگونه از موهبت خود استفاده کند، یا از موهبت خود در راه خیر استفاده کند یا راه…
ه طراح وارد کرد که در کشیدن دهان و مخصوصا دندان های جین خیلی مصنوعی کار کرده است. همچنین به نظر میرسد طراح در کشیدن پنل های بزرگ تر مهارت خاصی دارد، بزرگ کشیدن چهره ها برایش به مراتب آسان تر از کوچک کشیدن و توجه به ریز جزییات است، اینرا میتوان با مقایسه ی پنل های بزرگ با کوچک مقایسه کرد.
همچنین در کشیدن پنل های wide و دارای تم اکشن هم موفق است، مانند پنل هایی که جین برای اولین بار در قامت مردان ایکس ظاهر میشود و یک تمرین نمایشی را در خانه ی ایکس پشت سر میگذارد؛ طراحی موارد اکشن، روایت درست، درگیر کردن مخاطب با این اکشن و دیگر موارد فنی به درستی رعایت، و کشیده شده بودند. کار طراح در کشیدن و درآوردن میمیک ها هم کم نظیر است. همچنین سوییچ طراح برای کشیدن جین در دو برهه ی زمانی متفاوت هم خوب بود.
همچنین در انتهای نقد لازم میدانم نکاتی رو از صفحات پایانی کمیک بازگو کنم. در صفحات پایانی(یعنی صفحات ۲۲ الی ۲۷ کمیک) ما شاهد جین گری ای هستیم که در شک و تردید قرار دارد، شک و تردیدی که از پیوستن به مردان ایکس مدام ذهنش را قلقلک میدهد، اما در همان صفحات و طی گفتوگویی که بین او و یک دختر نوجوان شکل میگیرد و طی اتفاقاتی که در آن صفحات رخ میدهد، تقریبا این عقیده در او تقویت میشود که او میتواند یک عضو خوب و وظیفهشناسی و مسئولیتپذیر در مقابل جان آدم هایی باشد که او و امثال او را یا قبول ندارند، و یا سخت قبول دارند.
همچنین در این صفحات کار اقای مکهیو هم خوب است، او در در آوردن پنل های اکشن با پنل بندی های اوریب و پیچیده موفق ظاهر میشود و به خوبی خواننده را با تم مذکور همراه و درگیر میکند.
ترجمه، ادیت و گرافیک هم دقیق، تمیز و زیبا انجام شده بودند و جای بحثی رو باقی نگذاشته بودند. از همین رو از خانم یعقوبی، آقایان خلیلی و اسلامی کمال تشکر رو دارم بابت آماده کردن این اثر خواندنی، همچنین از کمیک اسکواد هم تشکر میکنم بابت انتشار این کمیک.
در نهایت سپاس از اینکه این نقد رو مطالعه کردید. خسته نباشید
#amirali
#comicbook
#origins_JeanGrey
همچنین در کشیدن پنل های wide و دارای تم اکشن هم موفق است، مانند پنل هایی که جین برای اولین بار در قامت مردان ایکس ظاهر میشود و یک تمرین نمایشی را در خانه ی ایکس پشت سر میگذارد؛ طراحی موارد اکشن، روایت درست، درگیر کردن مخاطب با این اکشن و دیگر موارد فنی به درستی رعایت، و کشیده شده بودند. کار طراح در کشیدن و درآوردن میمیک ها هم کم نظیر است. همچنین سوییچ طراح برای کشیدن جین در دو برهه ی زمانی متفاوت هم خوب بود.
همچنین در انتهای نقد لازم میدانم نکاتی رو از صفحات پایانی کمیک بازگو کنم. در صفحات پایانی(یعنی صفحات ۲۲ الی ۲۷ کمیک) ما شاهد جین گری ای هستیم که در شک و تردید قرار دارد، شک و تردیدی که از پیوستن به مردان ایکس مدام ذهنش را قلقلک میدهد، اما در همان صفحات و طی گفتوگویی که بین او و یک دختر نوجوان شکل میگیرد و طی اتفاقاتی که در آن صفحات رخ میدهد، تقریبا این عقیده در او تقویت میشود که او میتواند یک عضو خوب و وظیفهشناسی و مسئولیتپذیر در مقابل جان آدم هایی باشد که او و امثال او را یا قبول ندارند، و یا سخت قبول دارند.
همچنین در این صفحات کار اقای مکهیو هم خوب است، او در در آوردن پنل های اکشن با پنل بندی های اوریب و پیچیده موفق ظاهر میشود و به خوبی خواننده را با تم مذکور همراه و درگیر میکند.
ترجمه، ادیت و گرافیک هم دقیق، تمیز و زیبا انجام شده بودند و جای بحثی رو باقی نگذاشته بودند. از همین رو از خانم یعقوبی، آقایان خلیلی و اسلامی کمال تشکر رو دارم بابت آماده کردن این اثر خواندنی، همچنین از کمیک اسکواد هم تشکر میکنم بابت انتشار این کمیک.
در نهایت سپاس از اینکه این نقد رو مطالعه کردید. خسته نباشید
#amirali
#comicbook
#origins_JeanGrey
نقد کمیک شبهای تاریک: دث متال: ریشه (منشاء) مخفی:
این کمیک رو به چرخگوشتی تشبیه میکنم که در عرض ۳۴ صفحهی نفسگیر، جنجالی، اکشن و احساسی، مغزتون رو چرخ میکنه و این روال رو تا آخر ادامه میده. دقیقتر بگم، تا آخرین صفحهاش!
در این نوشته میخوام از داستان کمیک براتون بگم، از طراحی و نویسندگی میگم براتون، امممم... دیگه چی بود؟ وای! مگه میشه از ترجمه و ادیت یادم بره؟
خیر به هیچوجه.
پس لطفا همراهم بمونین تا آخر این نقد و در آخر نظرتون رو دربارهی داستان و نقد بگین بهم.
«هشدار اسپویل»
از همون ابتداییترین لحظات کمیک، میشد اینو حدس زد که این تک شماره قراره یه چیزه متفاوت باشه.
با دیدنه قفسههای کمیک فروشی و دیدن کلارک کنت پشت اون قفسهها، خواننده بلافاصله حدسش به زمینهای موازی میره، ولی این کلارک کنت کیه؟ پشت قفسههای کمیکفروشی چیکار داره؟ و چرا و چطوری داره کمیکهای سوپرمن رو میخونه؟ خب اینها سوالاتی هستند که مارو به plot اصلی داستان میبرن. حالا، از رویای سوپرمن شدنه این بچه چندین سال میگذره و ما بالاخره اون رو در هیبت سوپرمن میبینیم. ولی نه اون سوپرمنِ محبوبدلهمگان.
و اینک، سوپربوی-پرایم متولد میشود.
این داستانی بود که خوندنش در هیبت یکی از وانشات های دثمتال، کمی اتفاق دور از ذهنی پنداشته میشد، ولی باید قبول کرد که زوج اسکات اسنایدر و جف جانز، اینبار داستانِ خوبی رو روایت کردن.
روایت خطیایکه به قول معروف ظاهر گول زنندهای رو داراست و شمارو به عمق کمیک فرو میبره، و اینکارو در عین سادگیش انجام میده.
شما رو در اقیانوس عمیقی غرق میکنه؛ و وقتی که دارین دستوپاهای آخر رو جهت رسیدن به سطح میزنین، شمارو با بار احساسیاش دوباره غرق میکنه و اینبار، باعث میشه در بطن داستان فرو برید و کمی عمیقتر در موردش فکر کنید.
داستاننویسی و دیالوگنویسیِ این دو نویسندن، فراتر از انتظار بود. نحوهی پیشبرد داستان همونطور که گفتم، خطی و مستقیم بود، ولی خب درونمایهها و ریشههای پستمدرنیسم رو میشد درش حس کرد. یعنی یکجاهایی از کمیک مغز شمارو قلقلک میده و باعث میشه داستانه پیچیدهای بشه.
از پنلهای بیهوده در این سیوچهار صفحه خبری نیست!
تک به تک پنلها مهم و تاثیرگذار هستن و خبری از رودهدرازی (padding) در داستان نیست.
داستان اما ضربآهنگ منظمی رو دارا نبود، یکجاهایی بسیار تند میگذشت و انگار میخواست هولهولکی از یه جاهایی عبور کنه، ولی جاهایی از شماره بود که واقعا احساس خستگی به مخاطب دست میداد و همین یعنی عدم وجود ضربآهنگ منظم در سرتاسر کمیک.
نقطهی اوج (climax)داستانهم نبرد بین سوپربویپرایم و آنتاگونیست اصلی داستان بود، جایی که با صحنات و پنلهای درگیرکننده و وایدی طرف بودیم.
یک جورایی در داستان بسطشخصتی هم شاهد بودیم، بسطشخصیتیای که اینبار گریبان سوپربوی رو گرفت و به بهترین نحو این بسط رو به عمل رسوند نویسنده.
اما در مورد پنلها حرف زدم. کمی عمیقتر بشیم روی این موضوع.
پنلها ترکیبات عجیبغریبی از انواع پنلبندیها بود. گاهی شاهد پنلهای واید و حاوی تم اکشن بودیم، گاهی پنلهای درشت و تمام صفحه و عریض رو در طول کمیک نظاره کردیم، گاهی هم صفحههای دارای پنج پنل به پایین رو شاهد بودیم. اما اوج خلاقیته پنلها و نوع چینششون رو در صفحه های ۱۱، ۱۲ و ۱۳ شاهد بودیم، هنگامی که پنل ها از عدد ۳، یکییکی به تعدادشون اضافه میشد و اینجا نشون از وجود هارمونی در پنلبندیهای طراحان رو به مخاطب میرسونه.
طراحانی که با وجود تعداد زیادشون، (به دلیل پارتیشنِ کمیک) اما هیچ عدم هماهنگیای که مشهود باشه رو در تکتک صفحههای کمیک شاهد نبودیم.
طراحی میمیک شخصیتها و هماهنگی میمکشون با دیالوگهای نوشته شده توسط جف جانز و اسکات اسنایدر، نشون از تبحرشون داره. هماهنگسازی شخصیتها و فضایپشتشون (به اصطلاح ارگونومی) هم بینقص بود.
میدونیم که رعایت ارگونومی برای پنل های عریض و تمام صفحه خیلی سخته. مرحلهای که هنرمندان کمیک به خوبی ازش گذر کردن.
دیگر موارد طراحی هم خوب بود و قابل تحسین، ایراده خاصی در طراحی ندیدم. (شاید به دلیل دقت کمی هستش که به خرج دادم)
و اما در مورد مترجم و ادیتور عزیز کمی صحبت کنیم.
آقایان صادقی و نیگان عزیز به معنای واقعی کلمه خوب بودن. هر چند اگر آقای صادقی در ترجمهی بعضی جملات بهتر عمل میکرد، عالی و بینقص میشد، لذا با شناختی که از نوع جملهبندیهای اسکات اسنایدر دارم، این کار نیازمند وقت بیشتری بود.
ادیت این شماره هم خوب بود. میشد کمی در مورد کلین حبابها سختگیر تر بود. ولی جایگذاری کلمات، ادیت حبابهای سخت و جایگذاری کلمات داخل اونها و همچنین انتخاب و مچ کردن فونت مناسب با سایز اون حبابها کار سختی بود که نیگان عزیز سربلند ازش بیرون اومد.
در کل یه خسته نباشیدِ اساسی به این
این کمیک رو به چرخگوشتی تشبیه میکنم که در عرض ۳۴ صفحهی نفسگیر، جنجالی، اکشن و احساسی، مغزتون رو چرخ میکنه و این روال رو تا آخر ادامه میده. دقیقتر بگم، تا آخرین صفحهاش!
در این نوشته میخوام از داستان کمیک براتون بگم، از طراحی و نویسندگی میگم براتون، امممم... دیگه چی بود؟ وای! مگه میشه از ترجمه و ادیت یادم بره؟
خیر به هیچوجه.
پس لطفا همراهم بمونین تا آخر این نقد و در آخر نظرتون رو دربارهی داستان و نقد بگین بهم.
«هشدار اسپویل»
از همون ابتداییترین لحظات کمیک، میشد اینو حدس زد که این تک شماره قراره یه چیزه متفاوت باشه.
با دیدنه قفسههای کمیک فروشی و دیدن کلارک کنت پشت اون قفسهها، خواننده بلافاصله حدسش به زمینهای موازی میره، ولی این کلارک کنت کیه؟ پشت قفسههای کمیکفروشی چیکار داره؟ و چرا و چطوری داره کمیکهای سوپرمن رو میخونه؟ خب اینها سوالاتی هستند که مارو به plot اصلی داستان میبرن. حالا، از رویای سوپرمن شدنه این بچه چندین سال میگذره و ما بالاخره اون رو در هیبت سوپرمن میبینیم. ولی نه اون سوپرمنِ محبوبدلهمگان.
و اینک، سوپربوی-پرایم متولد میشود.
این داستانی بود که خوندنش در هیبت یکی از وانشات های دثمتال، کمی اتفاق دور از ذهنی پنداشته میشد، ولی باید قبول کرد که زوج اسکات اسنایدر و جف جانز، اینبار داستانِ خوبی رو روایت کردن.
روایت خطیایکه به قول معروف ظاهر گول زنندهای رو داراست و شمارو به عمق کمیک فرو میبره، و اینکارو در عین سادگیش انجام میده.
شما رو در اقیانوس عمیقی غرق میکنه؛ و وقتی که دارین دستوپاهای آخر رو جهت رسیدن به سطح میزنین، شمارو با بار احساسیاش دوباره غرق میکنه و اینبار، باعث میشه در بطن داستان فرو برید و کمی عمیقتر در موردش فکر کنید.
داستاننویسی و دیالوگنویسیِ این دو نویسندن، فراتر از انتظار بود. نحوهی پیشبرد داستان همونطور که گفتم، خطی و مستقیم بود، ولی خب درونمایهها و ریشههای پستمدرنیسم رو میشد درش حس کرد. یعنی یکجاهایی از کمیک مغز شمارو قلقلک میده و باعث میشه داستانه پیچیدهای بشه.
از پنلهای بیهوده در این سیوچهار صفحه خبری نیست!
تک به تک پنلها مهم و تاثیرگذار هستن و خبری از رودهدرازی (padding) در داستان نیست.
داستان اما ضربآهنگ منظمی رو دارا نبود، یکجاهایی بسیار تند میگذشت و انگار میخواست هولهولکی از یه جاهایی عبور کنه، ولی جاهایی از شماره بود که واقعا احساس خستگی به مخاطب دست میداد و همین یعنی عدم وجود ضربآهنگ منظم در سرتاسر کمیک.
نقطهی اوج (climax)داستانهم نبرد بین سوپربویپرایم و آنتاگونیست اصلی داستان بود، جایی که با صحنات و پنلهای درگیرکننده و وایدی طرف بودیم.
یک جورایی در داستان بسطشخصتی هم شاهد بودیم، بسطشخصیتیای که اینبار گریبان سوپربوی رو گرفت و به بهترین نحو این بسط رو به عمل رسوند نویسنده.
اما در مورد پنلها حرف زدم. کمی عمیقتر بشیم روی این موضوع.
پنلها ترکیبات عجیبغریبی از انواع پنلبندیها بود. گاهی شاهد پنلهای واید و حاوی تم اکشن بودیم، گاهی پنلهای درشت و تمام صفحه و عریض رو در طول کمیک نظاره کردیم، گاهی هم صفحههای دارای پنج پنل به پایین رو شاهد بودیم. اما اوج خلاقیته پنلها و نوع چینششون رو در صفحه های ۱۱، ۱۲ و ۱۳ شاهد بودیم، هنگامی که پنل ها از عدد ۳، یکییکی به تعدادشون اضافه میشد و اینجا نشون از وجود هارمونی در پنلبندیهای طراحان رو به مخاطب میرسونه.
طراحانی که با وجود تعداد زیادشون، (به دلیل پارتیشنِ کمیک) اما هیچ عدم هماهنگیای که مشهود باشه رو در تکتک صفحههای کمیک شاهد نبودیم.
طراحی میمیک شخصیتها و هماهنگی میمکشون با دیالوگهای نوشته شده توسط جف جانز و اسکات اسنایدر، نشون از تبحرشون داره. هماهنگسازی شخصیتها و فضایپشتشون (به اصطلاح ارگونومی) هم بینقص بود.
میدونیم که رعایت ارگونومی برای پنل های عریض و تمام صفحه خیلی سخته. مرحلهای که هنرمندان کمیک به خوبی ازش گذر کردن.
دیگر موارد طراحی هم خوب بود و قابل تحسین، ایراده خاصی در طراحی ندیدم. (شاید به دلیل دقت کمی هستش که به خرج دادم)
و اما در مورد مترجم و ادیتور عزیز کمی صحبت کنیم.
آقایان صادقی و نیگان عزیز به معنای واقعی کلمه خوب بودن. هر چند اگر آقای صادقی در ترجمهی بعضی جملات بهتر عمل میکرد، عالی و بینقص میشد، لذا با شناختی که از نوع جملهبندیهای اسکات اسنایدر دارم، این کار نیازمند وقت بیشتری بود.
ادیت این شماره هم خوب بود. میشد کمی در مورد کلین حبابها سختگیر تر بود. ولی جایگذاری کلمات، ادیت حبابهای سخت و جایگذاری کلمات داخل اونها و همچنین انتخاب و مچ کردن فونت مناسب با سایز اون حبابها کار سختی بود که نیگان عزیز سربلند ازش بیرون اومد.
در کل یه خسته نباشیدِ اساسی به این
نقد کمیک JLA، آرک زیبای برج بابل.
اگه منتظر و چشمانتظار کمیکی هستید که دَرِش اعضای لیگ عدالت، یعنی سوپرمن، بتمن، واندروومن، فلش(والی وست)، گرین لنترن(کایل راینر)، آکوامن و شکارچی مریخی رو به معنای واقعیِ کلمه آچمز و شکستخورده ببینید، پس دیگه معطل چی هستید؟ فرصت رو غنیمت بشمارید و به سراغ این آرک زیبا و پر از پنلهای ماندگار برید!
اما حالا، با من همراه باشید با نقد اولین شماره از این آرک زیبا، یعنی شمارهی 43 از این سری.
هشدار اسپویل.
کمیک ایدهای به نسبت راحت را مطرح میکند، آنهم این هستش که «چی میشه اگه راسالغول بیوفته به جون لیگ عدالت و یکییکی اعضای لیگ عدالت رو کیش و مات کنه؟» خب این ایدهای بود که پلات این شماره را مشخص کرد، راس به یاد بیکفایتی و حماقت انسانها نسبت به محیط زیست افتاد و تصمیم گرفت که باری دیگر به انسانها چیره، و در نتیجه اونها رو رهبری کنه. ایدهای که اگر نگویم کلیشهای هستش،(با توجه به اینکه هنوز چیزی از پلاتتوییستهای این آرک ندیدم) اما قطعا پر استفاده بوده، لذا اینبار با نقشهی کامل و تا اینجای کار، بینقصی که راس برای اعضای لیگ عدالت، که تنها سد او برای تحقق هدفش است، کشیده، به نظر میرسد که راس اینبار واقعا میخواهد این تیم دوستداشتنی را نابود کند. اما باید منتظر ادامهی داستان باشیم.
ایدهی داستان در واقع درونمایهای دارد، و این درونمایه هم در واقع کناییست، کنایه به انسانهایی که در حفاظت از محیط زیست کوشا نیستن.
پس درونمایهی اصلی داستان را با هم بررسی کردیم، حال بپردازیم به برنامهریزی و چگونگی ریختن این ایده روی پلات اصلی داستان.
خب متاسفانه نمیتوانم بگویم که نویسنده با خونسردی تمام اینکارو میکنه. در واقع عجلهی اون برای اینکار حداقل در شمارهی اول تبدیل به یکی از بزرگترین ایرادهایش میشود. تا ما در جاهایی از داستان شتابزدگیِ مارک وید، در قامت نویسندهی داستان رو شاهد باشیم. در شمارهی اول ما شاهد آسیب دیدن چهار عضو اصلی لیگ عدالت بودیم، ضمن اینکه شاهد پایه ریزی هایی برای آسیب دیدن بتمن و سوپرمن هم بودیم، نویسنده هنوز ایدهها و توییست های آخر داستانیای برای خودش کنار گذاشته، لذا خب عجلهی وید برای آسیب زدن و از کار انداختن لیگ عدالت کمی مورد انتقاد است.
نویسنده میتوانست با کنار گذاشتن پنلهای بیشتری به آسیب دیدن هر یک این کار رو به نحو احسن انجام بده.
البته که این چیزی از اوریجینال بودن ایدهها و روشهای مطرحشده کم نمیکرد.
دیالوگهای داستان به اندازه و به جا بودن و شاهد روده درازیای در داستان نیستیم. بازهم میگویم، اختصاص دادن پنلها به هر یک از حوادث و اتفاقاتی که برای آنتاگونیستهای داستان رخ میداد میتوانست بیشتر باشد، و ضمن اینکه برقراریِ تعادل بین پنلهای اکشن و واید و دیالوگها یا مونولوگها هم به جا بود و قابل تحسین. با توجه به اینکه این شماره از پنلهای واید و اکشن زیادی برخوردار بود و بخش اعظمی از روایت داستان به دوش همین پنلها افتاده بود.
اما از پنل صحبت کردیم، بپردازیم به نکات مثبت و منفی طراحی.
طراحیای که به دست یکی از تنوعطلبترین طراحها افتاده بود.
هاوارد پورتر از تِم و آرت خاص و ثابتی برخوردار نیست و یک جورهایی دوست دارد تنوع را چاشنی کارش کند و از ثبات آرت بیزار است. آرتی که خب به نسبت در این شماره هم فرق داشت و تغییری رو به خود دیده بود. اما نمیتوانم بگویم این تغییر و سوییچ آرت، خوب و مثبت بوده، یک جاهایی از داستان، طراحی صورت شخصیتها دچار تغییرات آنی و لحظهای (اصطلاحا پنل به پنل) میشد، برای مثال در اوایل داستان، پورتر نتوانست طراحی ثابتی از صورت راس را به مخاطب نشان دهد. یا در همان اوایلِ ایشیو ما شاهد یک طراحیآناتومیِ بد از سمت طراح، برای کاراکتر واندروومن بودیم، به طوری که از دید من این طراحیآناتومی هیچگونه سنخیتی با آرتیستی با این سابقه نداشت و بیشتر به طراحیهای یک آرتیستِ بیتجربه و بیسابقه میخورد تا آرتیستی به این قَدَری و با این تجربیات.
پنلبندیها هم خوب بود، هر چند طراح میتوانست از بزرگی پنلها در بعضی از صفحات بکاهد و به قولی کمیت و پنلپُرکنی (فیلر) را چاشنی کارش نکند. اما در مجموع، این طراحی نکات مثبتی هم داشت، آنهم این بود که پورتر خوب توانست خودش را با وید مچ و هماهنگ کند و حاصل اینکار این بود که بین میمیک و دیالوگهای شخصیتها مغایرتی وجود نداشت و میمیکها به زیبایی احساسات شخصیتها را میرساندند. جوهرزنی و رنگزنی و رنگبندی هم درش اشکالی دیده نشد، رنگبندی داستان با ایدهاش هماهنگ بود و در نشان دادن فضاهای تیره و تاریک موفق بود و توانست آن احساس هشدار (در واقع فراتر از هشدار) را به خواننده برساند و منتقل کند.
اگه منتظر و چشمانتظار کمیکی هستید که دَرِش اعضای لیگ عدالت، یعنی سوپرمن، بتمن، واندروومن، فلش(والی وست)، گرین لنترن(کایل راینر)، آکوامن و شکارچی مریخی رو به معنای واقعیِ کلمه آچمز و شکستخورده ببینید، پس دیگه معطل چی هستید؟ فرصت رو غنیمت بشمارید و به سراغ این آرک زیبا و پر از پنلهای ماندگار برید!
اما حالا، با من همراه باشید با نقد اولین شماره از این آرک زیبا، یعنی شمارهی 43 از این سری.
هشدار اسپویل.
کمیک ایدهای به نسبت راحت را مطرح میکند، آنهم این هستش که «چی میشه اگه راسالغول بیوفته به جون لیگ عدالت و یکییکی اعضای لیگ عدالت رو کیش و مات کنه؟» خب این ایدهای بود که پلات این شماره را مشخص کرد، راس به یاد بیکفایتی و حماقت انسانها نسبت به محیط زیست افتاد و تصمیم گرفت که باری دیگر به انسانها چیره، و در نتیجه اونها رو رهبری کنه. ایدهای که اگر نگویم کلیشهای هستش،(با توجه به اینکه هنوز چیزی از پلاتتوییستهای این آرک ندیدم) اما قطعا پر استفاده بوده، لذا اینبار با نقشهی کامل و تا اینجای کار، بینقصی که راس برای اعضای لیگ عدالت، که تنها سد او برای تحقق هدفش است، کشیده، به نظر میرسد که راس اینبار واقعا میخواهد این تیم دوستداشتنی را نابود کند. اما باید منتظر ادامهی داستان باشیم.
ایدهی داستان در واقع درونمایهای دارد، و این درونمایه هم در واقع کناییست، کنایه به انسانهایی که در حفاظت از محیط زیست کوشا نیستن.
پس درونمایهی اصلی داستان را با هم بررسی کردیم، حال بپردازیم به برنامهریزی و چگونگی ریختن این ایده روی پلات اصلی داستان.
خب متاسفانه نمیتوانم بگویم که نویسنده با خونسردی تمام اینکارو میکنه. در واقع عجلهی اون برای اینکار حداقل در شمارهی اول تبدیل به یکی از بزرگترین ایرادهایش میشود. تا ما در جاهایی از داستان شتابزدگیِ مارک وید، در قامت نویسندهی داستان رو شاهد باشیم. در شمارهی اول ما شاهد آسیب دیدن چهار عضو اصلی لیگ عدالت بودیم، ضمن اینکه شاهد پایه ریزی هایی برای آسیب دیدن بتمن و سوپرمن هم بودیم، نویسنده هنوز ایدهها و توییست های آخر داستانیای برای خودش کنار گذاشته، لذا خب عجلهی وید برای آسیب زدن و از کار انداختن لیگ عدالت کمی مورد انتقاد است.
نویسنده میتوانست با کنار گذاشتن پنلهای بیشتری به آسیب دیدن هر یک این کار رو به نحو احسن انجام بده.
البته که این چیزی از اوریجینال بودن ایدهها و روشهای مطرحشده کم نمیکرد.
دیالوگهای داستان به اندازه و به جا بودن و شاهد روده درازیای در داستان نیستیم. بازهم میگویم، اختصاص دادن پنلها به هر یک از حوادث و اتفاقاتی که برای آنتاگونیستهای داستان رخ میداد میتوانست بیشتر باشد، و ضمن اینکه برقراریِ تعادل بین پنلهای اکشن و واید و دیالوگها یا مونولوگها هم به جا بود و قابل تحسین. با توجه به اینکه این شماره از پنلهای واید و اکشن زیادی برخوردار بود و بخش اعظمی از روایت داستان به دوش همین پنلها افتاده بود.
اما از پنل صحبت کردیم، بپردازیم به نکات مثبت و منفی طراحی.
طراحیای که به دست یکی از تنوعطلبترین طراحها افتاده بود.
هاوارد پورتر از تِم و آرت خاص و ثابتی برخوردار نیست و یک جورهایی دوست دارد تنوع را چاشنی کارش کند و از ثبات آرت بیزار است. آرتی که خب به نسبت در این شماره هم فرق داشت و تغییری رو به خود دیده بود. اما نمیتوانم بگویم این تغییر و سوییچ آرت، خوب و مثبت بوده، یک جاهایی از داستان، طراحی صورت شخصیتها دچار تغییرات آنی و لحظهای (اصطلاحا پنل به پنل) میشد، برای مثال در اوایل داستان، پورتر نتوانست طراحی ثابتی از صورت راس را به مخاطب نشان دهد. یا در همان اوایلِ ایشیو ما شاهد یک طراحیآناتومیِ بد از سمت طراح، برای کاراکتر واندروومن بودیم، به طوری که از دید من این طراحیآناتومی هیچگونه سنخیتی با آرتیستی با این سابقه نداشت و بیشتر به طراحیهای یک آرتیستِ بیتجربه و بیسابقه میخورد تا آرتیستی به این قَدَری و با این تجربیات.
پنلبندیها هم خوب بود، هر چند طراح میتوانست از بزرگی پنلها در بعضی از صفحات بکاهد و به قولی کمیت و پنلپُرکنی (فیلر) را چاشنی کارش نکند. اما در مجموع، این طراحی نکات مثبتی هم داشت، آنهم این بود که پورتر خوب توانست خودش را با وید مچ و هماهنگ کند و حاصل اینکار این بود که بین میمیک و دیالوگهای شخصیتها مغایرتی وجود نداشت و میمیکها به زیبایی احساسات شخصیتها را میرساندند. جوهرزنی و رنگزنی و رنگبندی هم درش اشکالی دیده نشد، رنگبندی داستان با ایدهاش هماهنگ بود و در نشان دادن فضاهای تیره و تاریک موفق بود و توانست آن احساس هشدار (در واقع فراتر از هشدار) را به خواننده برساند و منتقل کند.
😎Comic Book Nerds Archive😎
نقد کمیک JLA، آرک زیبای برج بابل. اگه منتظر و چشمانتظار کمیکی هستید که دَرِش اعضای لیگ عدالت، یعنی سوپرمن، بتمن، واندروومن، فلش(والی وست)، گرین لنترن(کایل راینر)، آکوامن و شکارچی مریخی رو به معنای واقعیِ کلمه آچمز و شکستخورده ببینید، پس دیگه معطل چی هستید؟…
دوباره گذری بسیار کوتاه به بخش مربوط به نویسندگی کنم و سپس با هم به ترجمه و ادیتِ این ایشیو نگاهی میاندازیم.
در بخش نویسندگی اما، نویسنده استعداد درخشانی را از خودش در بخش کاشتن سیناپس نشان داد و توییست آخر داستان هم تا «حدودی» خوب و قانعکننده و عاملِ هایپ بود. چرا میگویم تا حدودی؟ اگر دوباره به پتانسیل {های} از دست رفتهی نویسنده و عجلهی بیش از حد او در امر سورپرایز کردن مخاطب نگاهی کنید، دلیلِ انتخاب واژهی «حدودی» را میفهمید.
اما همانطور که گفتم به ترجمه و ادیت این ایشیو نگاهی کنیم.
خب از ترجمه شروع میکنم. خانم کین سر امر ترجمه عملکرد چشمگیری رو داراست. توضیحات اکسترا و اضافهی ایشون برای بعضی از کلمات در اوایل کمیک برای خوانندهی ریزبینی مثل من، قطعاً عنصر کمککنندهای هستش. و چه بسا برای اینکار زحمتی کشیده شده. پس دستشون درد نکنه. خود ترجمه هم روان، قابل فهم و عاری از مشکل خاصی اعم از غلط املایی یا اشتباه تایپی بود. ادیت هم خوب بود، کلین حباب ها تمیز انجام شده بود، جایگذاری و اصطلاحا «چسبوندن» متون به حبابها هم با دقت زیادی انجام شده بود، آن بولدسازیِ برخی از واژهها هم کار نیکو و پسندیدهایست. چرا که نویسنده مطمئنا از بولد کردن آن واژهها هدفی داشته و ادیتور، اینکار که از سمت نویسنده انجام شده بود را، دستنخورده باقی گذاشت؛ از این نظر هم کار خانم کین قابل تحسین است. اما ادیتور میتوانست با ادیت کاور و تحویل دادن یک کاور ادیت شده به ما، کارشون رو تکمیل کنن. اما مشکل خاصی نیست و این عمل «تاثیری» در فهمِ مخاطب به جا نمیگذارد.
در نهایت مشکل خاصی دیده نمیشه و به نظر میرسه ترجمه و ادیتِ کمنقصی انجام شده. خسته نباشید میگم به خانم کین عزیز.
در نهایت ممنون از شما که این نقد رو انتخاب کردید، امیدوارم از خوندن نقد و همچنین این داستان زیبا نهایت لذت و استفاده رو ببرید و برده باشید.
مثل همیشه شنوای هرگونه حرف، سخن، ایراد یا انتقادی به این نوشته هستم.
سپاس.
#amirali
#comicbook
#JLA_1997
در بخش نویسندگی اما، نویسنده استعداد درخشانی را از خودش در بخش کاشتن سیناپس نشان داد و توییست آخر داستان هم تا «حدودی» خوب و قانعکننده و عاملِ هایپ بود. چرا میگویم تا حدودی؟ اگر دوباره به پتانسیل {های} از دست رفتهی نویسنده و عجلهی بیش از حد او در امر سورپرایز کردن مخاطب نگاهی کنید، دلیلِ انتخاب واژهی «حدودی» را میفهمید.
اما همانطور که گفتم به ترجمه و ادیت این ایشیو نگاهی کنیم.
خب از ترجمه شروع میکنم. خانم کین سر امر ترجمه عملکرد چشمگیری رو داراست. توضیحات اکسترا و اضافهی ایشون برای بعضی از کلمات در اوایل کمیک برای خوانندهی ریزبینی مثل من، قطعاً عنصر کمککنندهای هستش. و چه بسا برای اینکار زحمتی کشیده شده. پس دستشون درد نکنه. خود ترجمه هم روان، قابل فهم و عاری از مشکل خاصی اعم از غلط املایی یا اشتباه تایپی بود. ادیت هم خوب بود، کلین حباب ها تمیز انجام شده بود، جایگذاری و اصطلاحا «چسبوندن» متون به حبابها هم با دقت زیادی انجام شده بود، آن بولدسازیِ برخی از واژهها هم کار نیکو و پسندیدهایست. چرا که نویسنده مطمئنا از بولد کردن آن واژهها هدفی داشته و ادیتور، اینکار که از سمت نویسنده انجام شده بود را، دستنخورده باقی گذاشت؛ از این نظر هم کار خانم کین قابل تحسین است. اما ادیتور میتوانست با ادیت کاور و تحویل دادن یک کاور ادیت شده به ما، کارشون رو تکمیل کنن. اما مشکل خاصی نیست و این عمل «تاثیری» در فهمِ مخاطب به جا نمیگذارد.
در نهایت مشکل خاصی دیده نمیشه و به نظر میرسه ترجمه و ادیتِ کمنقصی انجام شده. خسته نباشید میگم به خانم کین عزیز.
در نهایت ممنون از شما که این نقد رو انتخاب کردید، امیدوارم از خوندن نقد و همچنین این داستان زیبا نهایت لذت و استفاده رو ببرید و برده باشید.
مثل همیشه شنوای هرگونه حرف، سخن، ایراد یا انتقادی به این نوشته هستم.
سپاس.
#amirali
#comicbook
#JLA_1997
Forwarded from Amirali
نقد شمارهی ۶ از کمیک گرین لنترن ۲۰۱۸:
توی این نقد میخوام پیرنگ داستان رو تحلیل کنم، نقاط قوت و ضعف این شماره در دو بخش طراحی و نویسندگی رو مرور کنم، و صد البته به ترجمه و ادیت با کیفیت و پختهشدهی دوست خوبم، نیگان بپردازم. پس همراهم باشید.
هشدار اسپویل:
پلاتتوییست آخرِ شمارهی قبل رو که یادتون میاد؟ روایت این شماره دقیقا از بعد از اون توییست شروع میشه و پیرنگ این شماره رو شکل میده، پیرنگی که تا حدودی قابل پیشبینی بود و ما از اولش هم می دونستیم که هال جوردن قرار نیست که دوستِ خودش، یعنی آدام استرنج رو بکشه! ولی خب دروغ چرا؟ اینقدر هال خوب نقشش رو بازی میکنه که حتی منم لحظاتی به این موضوع که نکنه هال به جبههی مقابل رفته شک کردم. و خب سوالم با اتفاق افتادن بخش پایانی داستان کاملا جواب داده شد.
هدف از خلق چنین سفری در این سری، این هستش که ما کمکم با فضایل اخلاقی هال آشنا بشیم، تا الان با فضایل مهمی آشنا شدیم و اونارو شناختیم، ولی سوژهی این شماره، درونمایهی اصلی (central theme) و هدف اصلی موریسون از خلق همچین شمارهی اکشن، حماسی و علمیتخیلیای، قطعا و طبیعتا شناسوندن یک فضیلت دیگر در هال جوردن بود؛ یعنی وفاداری، حتی اگر به مرگش ختم بشه!
اهداف دیگری رو این شماره در سر داشت، مانند به تصویر کشیدن خانوادهی آدام استرنج و میزان دوست داشتن این فرد نزد خانوادهش، یا به تصویر کشیدن بازرس مو، فردی که از همان شمارههای اول معلوم بود که قرار است تعیینکنندهی مهمی در این سری باشد. البته فردی که در این شماره کشته شد. در صفحات پایانی، هال جوردن یو-بمب، که تبدیل به یک مکگافین شده بود رو غیرفعال میکنه. و مانند روال گذشته، ما با تعلیق فرجام (cliffhanger) روبهرو میشیم؛ چرا که تازه یکدوم از این ماجراجویی شیرینمون گذشته!
پس در خطوط بالایی کمی از پیرنگ پرده برداشتم، حال خوب است به نویسندگی، و سپس طراحی این شماره بپردازیم.
نویسندگی این شماره خوب بود، البته همانند شمارههای پیشین. موریسون در پیشبرد داستان منظم واقع شد، نه سریع و با عجله اینکار رو انجام داد و نه کُند و کسلکننده. این ایشیو با تزریق تمِ اکشن، کاری میکنه که خواننده در اسرع وقت و بدون نگاه کردن به تعداد صفحات باقیمونده، این شماره رو به اتمام برسونه. پس اینگونه برداشت میشه که این شماره هم درگیرکننده بود. شخصیتپردازیهای کاراکترها هم بینقص واقع شد و خب همهچیز سرجای خودش قرار داشت. نثر موریسون در این شماره، حتی نسبت به شمارههای قبلی هم سنگینتر هم شده بود، دیالوگهای داستان هم زیاد بود و حبابهای لبریز از سخنِ زیادی رو به کل، در این ایشیو شاهد بودیم. نمیتونم بگم نویسنده سیناپس خاصی در این شماره کاشت، لذا به نظر میرسد که موریسون، همراه با توییست، سیناپس را کاشت. به دیگرسخن، سیناپس این شماره همان توییستش است. توییست داستان هم آنچنان درگیرکننده نبود، با توجه به اینکه مخاطب هنوز چیز زیادی از کرانههای زمردین نمیداند. پس مانند توییست قبلی، آنچنان جذاب جلوه نمیکنه. مابقی بخشهای نویسندگی هم خوب و منسجم بودن و به شخصه ایراد خاصی ندیدم، و همونطور هم که اشاره داشتم عناصر داستانی زیادی رو به کار برده موریسون. (مانند قسمتهای قبلی، از پستمدرنیسم هم استفاده کرد.)
طراحیهای چشمنوازی رو در این ایشیو هم شاهد بودیم.
میمیک چهرهها و طراحی کاراکترهای مختلف و رعایت کردن پیکربندیهای مختلف نزد طراح خوب بود، این شماره از پنلبندیهای عریض و واید کمی بهرهمند بود و این نوع پنلبندیها جاشون رو به پنلبندیهای ساده و چهارگوشی داده بود. ولی لیام شارپ در منتقل کردنِ احساساتِ شاخصیتها از طریق میمیکشون خوب عمل میکنه، به خوبی با دیالوگهای گرنت موریسون هماهنگ هستش و به نحو احسن داستان رو در بخش طراحی به پیش میبره. پنلهای تمام صفحهی کمتری رو شاهد بودیم؛ درکل در بخش پنلبندی، در این شماره ابتکار خاصی رو شاهد نیستیم و خب این پوئن منفیای برای لیام شارپ، طراحی سری، به حساب نمیاد؛ چرا که مهارتش رو در پنلبندیهای پیچیده و جئومتریکالی نظیر سهگوش، چهارگوش و یا دایره و نیمدایره به رخ همگان کشیده بود، در ایشیوهای گذشته؛ و این پنلبندیهای ساده رو میذارم به حساب کمی استراحت و تنوع برای آرتیستِ اثر. رنگزنیها و در کل مقولهی رنگبندیها هم که در نقدهای گذشته بهطور کامل بهش پرداختم. لذا توصیف و توضیح این رنگبندیهارو در این ایشیو به حساب یک کلمه میذارم: «خارقالعاده».
ولی یک نکته از نقدهای قبلی ناگفته باقی موند در مقولهی رنگبندیها که قصد دارم در این نقد بگم، اونم این هستش که تم کیهانی و اتمسفر فضایی رو، رنگزن کار یعنی استیو اولیف به خوبی رعایت کرده و شاید بتوان گفت که اصلا معنای جدیدی به رنگزنیِ کیهانی داده است!
توی این نقد میخوام پیرنگ داستان رو تحلیل کنم، نقاط قوت و ضعف این شماره در دو بخش طراحی و نویسندگی رو مرور کنم، و صد البته به ترجمه و ادیت با کیفیت و پختهشدهی دوست خوبم، نیگان بپردازم. پس همراهم باشید.
هشدار اسپویل:
پلاتتوییست آخرِ شمارهی قبل رو که یادتون میاد؟ روایت این شماره دقیقا از بعد از اون توییست شروع میشه و پیرنگ این شماره رو شکل میده، پیرنگی که تا حدودی قابل پیشبینی بود و ما از اولش هم می دونستیم که هال جوردن قرار نیست که دوستِ خودش، یعنی آدام استرنج رو بکشه! ولی خب دروغ چرا؟ اینقدر هال خوب نقشش رو بازی میکنه که حتی منم لحظاتی به این موضوع که نکنه هال به جبههی مقابل رفته شک کردم. و خب سوالم با اتفاق افتادن بخش پایانی داستان کاملا جواب داده شد.
هدف از خلق چنین سفری در این سری، این هستش که ما کمکم با فضایل اخلاقی هال آشنا بشیم، تا الان با فضایل مهمی آشنا شدیم و اونارو شناختیم، ولی سوژهی این شماره، درونمایهی اصلی (central theme) و هدف اصلی موریسون از خلق همچین شمارهی اکشن، حماسی و علمیتخیلیای، قطعا و طبیعتا شناسوندن یک فضیلت دیگر در هال جوردن بود؛ یعنی وفاداری، حتی اگر به مرگش ختم بشه!
اهداف دیگری رو این شماره در سر داشت، مانند به تصویر کشیدن خانوادهی آدام استرنج و میزان دوست داشتن این فرد نزد خانوادهش، یا به تصویر کشیدن بازرس مو، فردی که از همان شمارههای اول معلوم بود که قرار است تعیینکنندهی مهمی در این سری باشد. البته فردی که در این شماره کشته شد. در صفحات پایانی، هال جوردن یو-بمب، که تبدیل به یک مکگافین شده بود رو غیرفعال میکنه. و مانند روال گذشته، ما با تعلیق فرجام (cliffhanger) روبهرو میشیم؛ چرا که تازه یکدوم از این ماجراجویی شیرینمون گذشته!
پس در خطوط بالایی کمی از پیرنگ پرده برداشتم، حال خوب است به نویسندگی، و سپس طراحی این شماره بپردازیم.
نویسندگی این شماره خوب بود، البته همانند شمارههای پیشین. موریسون در پیشبرد داستان منظم واقع شد، نه سریع و با عجله اینکار رو انجام داد و نه کُند و کسلکننده. این ایشیو با تزریق تمِ اکشن، کاری میکنه که خواننده در اسرع وقت و بدون نگاه کردن به تعداد صفحات باقیمونده، این شماره رو به اتمام برسونه. پس اینگونه برداشت میشه که این شماره هم درگیرکننده بود. شخصیتپردازیهای کاراکترها هم بینقص واقع شد و خب همهچیز سرجای خودش قرار داشت. نثر موریسون در این شماره، حتی نسبت به شمارههای قبلی هم سنگینتر هم شده بود، دیالوگهای داستان هم زیاد بود و حبابهای لبریز از سخنِ زیادی رو به کل، در این ایشیو شاهد بودیم. نمیتونم بگم نویسنده سیناپس خاصی در این شماره کاشت، لذا به نظر میرسد که موریسون، همراه با توییست، سیناپس را کاشت. به دیگرسخن، سیناپس این شماره همان توییستش است. توییست داستان هم آنچنان درگیرکننده نبود، با توجه به اینکه مخاطب هنوز چیز زیادی از کرانههای زمردین نمیداند. پس مانند توییست قبلی، آنچنان جذاب جلوه نمیکنه. مابقی بخشهای نویسندگی هم خوب و منسجم بودن و به شخصه ایراد خاصی ندیدم، و همونطور هم که اشاره داشتم عناصر داستانی زیادی رو به کار برده موریسون. (مانند قسمتهای قبلی، از پستمدرنیسم هم استفاده کرد.)
طراحیهای چشمنوازی رو در این ایشیو هم شاهد بودیم.
میمیک چهرهها و طراحی کاراکترهای مختلف و رعایت کردن پیکربندیهای مختلف نزد طراح خوب بود، این شماره از پنلبندیهای عریض و واید کمی بهرهمند بود و این نوع پنلبندیها جاشون رو به پنلبندیهای ساده و چهارگوشی داده بود. ولی لیام شارپ در منتقل کردنِ احساساتِ شاخصیتها از طریق میمیکشون خوب عمل میکنه، به خوبی با دیالوگهای گرنت موریسون هماهنگ هستش و به نحو احسن داستان رو در بخش طراحی به پیش میبره. پنلهای تمام صفحهی کمتری رو شاهد بودیم؛ درکل در بخش پنلبندی، در این شماره ابتکار خاصی رو شاهد نیستیم و خب این پوئن منفیای برای لیام شارپ، طراحی سری، به حساب نمیاد؛ چرا که مهارتش رو در پنلبندیهای پیچیده و جئومتریکالی نظیر سهگوش، چهارگوش و یا دایره و نیمدایره به رخ همگان کشیده بود، در ایشیوهای گذشته؛ و این پنلبندیهای ساده رو میذارم به حساب کمی استراحت و تنوع برای آرتیستِ اثر. رنگزنیها و در کل مقولهی رنگبندیها هم که در نقدهای گذشته بهطور کامل بهش پرداختم. لذا توصیف و توضیح این رنگبندیهارو در این ایشیو به حساب یک کلمه میذارم: «خارقالعاده».
ولی یک نکته از نقدهای قبلی ناگفته باقی موند در مقولهی رنگبندیها که قصد دارم در این نقد بگم، اونم این هستش که تم کیهانی و اتمسفر فضایی رو، رنگزن کار یعنی استیو اولیف به خوبی رعایت کرده و شاید بتوان گفت که اصلا معنای جدیدی به رنگزنیِ کیهانی داده است!
Amirali
نقد شمارهی ۶ از کمیک گرین لنترن ۲۰۱۸: توی این نقد میخوام پیرنگ داستان رو تحلیل کنم، نقاط قوت و ضعف این شماره در دو بخش طراحی و نویسندگی رو مرور کنم، و صد البته به ترجمه و ادیت با کیفیت و پختهشدهی دوست خوبم، نیگان بپردازم. پس همراهم باشید. هشدار اسپویل:…
مابقی اجزای کار هم خوب و بهجا بود و ایرادی درش دیده نشد.
یپردازیم به ترجمه و ادیت، چیزی که با گذشت هر شماره داره پختهتر و بهتر از قبل میشه.
نیگان، توی این شماره برای ادیت از فونت خوب و درستی استفاده کرده بود و کمیت و کیفیت رو باهم داشت. کلین حباب هم عالی بود، همچنین رکن اساسی و البته سخته ادیتِ هر ادیتوری، یعنی ادیت کاور هم بسیار خوب و تمیز انجام شده بود. در کل با ادیتِ بسیار با کیفیت و بدون ایرادی در این ایشیو طرف بودیم.
ترجمه هم بسیار خوب بود، هماهنگ با لحن کاراکترها، با جملهبندیِ درست و ترجمه جملهها خیلی روون بود. ترجمهی بعضی از حبابهای داستان که حاوی اطلاعات علمی بودن بسیار خوب و روون انجام شده بود و ایراد خاصی نمیتونم از این بخش هم بگیرم. از این جهت یک خسته نباشید درستوحسابی و در خور به نیگان عزیز میگم که به معنای واقعی کلمه ترجمه و ادیتش در این شماره، با کیفیت، ریزبینانه و بدون نقص بود و معلومه که وقت زیادی رو برای این اثر گذاشته است. (بولد کردن بعصی از کلمات هم در ادیت، از اون نکات ریز و تاثیرگذاری بود که نیگان جان رعایت کردن در این شماره.)
به عنوان سخن پایانی، اگه طرفدار گرینلنترن هستید و هنوز این کمیک رو نخوندین، به نظر میرسه که چیزی به شدت حماسی و غیرقابل باور رو از دست دادین، اثری با این کیفیت در بخش طراحی، با این ثبات و موندگاریه کیفیت در بخش نویسندگی و با این ترجمه و ادیت بسیارعالی رو نمیتونید جایی پیدا کنید.
#amirali
#comicbook
#GreenLantern_2018
یپردازیم به ترجمه و ادیت، چیزی که با گذشت هر شماره داره پختهتر و بهتر از قبل میشه.
نیگان، توی این شماره برای ادیت از فونت خوب و درستی استفاده کرده بود و کمیت و کیفیت رو باهم داشت. کلین حباب هم عالی بود، همچنین رکن اساسی و البته سخته ادیتِ هر ادیتوری، یعنی ادیت کاور هم بسیار خوب و تمیز انجام شده بود. در کل با ادیتِ بسیار با کیفیت و بدون ایرادی در این ایشیو طرف بودیم.
ترجمه هم بسیار خوب بود، هماهنگ با لحن کاراکترها، با جملهبندیِ درست و ترجمه جملهها خیلی روون بود. ترجمهی بعضی از حبابهای داستان که حاوی اطلاعات علمی بودن بسیار خوب و روون انجام شده بود و ایراد خاصی نمیتونم از این بخش هم بگیرم. از این جهت یک خسته نباشید درستوحسابی و در خور به نیگان عزیز میگم که به معنای واقعی کلمه ترجمه و ادیتش در این شماره، با کیفیت، ریزبینانه و بدون نقص بود و معلومه که وقت زیادی رو برای این اثر گذاشته است. (بولد کردن بعصی از کلمات هم در ادیت، از اون نکات ریز و تاثیرگذاری بود که نیگان جان رعایت کردن در این شماره.)
به عنوان سخن پایانی، اگه طرفدار گرینلنترن هستید و هنوز این کمیک رو نخوندین، به نظر میرسه که چیزی به شدت حماسی و غیرقابل باور رو از دست دادین، اثری با این کیفیت در بخش طراحی، با این ثبات و موندگاریه کیفیت در بخش نویسندگی و با این ترجمه و ادیت بسیارعالی رو نمیتونید جایی پیدا کنید.
#amirali
#comicbook
#GreenLantern_2018
همراهم باشید با نقد یکی از وان-شاتهای مهم دثمتال، یعنی قیام خدای جدید.
توجه: این نقد فقط و فقط شامل بخش اول داستان میشود، یعنی صفحات ۱ تا ۲۸، و بخش دوم داستان را شامل نمیشود.
هشدار اسپویل:
داستان با دیالوگهای هدفمند و زمینهساز اتقاق مهمی که در حال رخ دادن است، شروع میشود. دیالوگهایی از شخص راوی که مارو به خوبی با جو و فضا آشنا میکند. اما کمی بعد، با پنلهای تمام صفحه و واید همراه میشود؛ پنلهای واید و تمام صفحهای، برای نشان دادنه عظمت این نبرد، عظمتی که از دو سمتِ نویسندگی و طراحی، در مغزه خواننده کوبیده میشود. با دیالوگهای تاریکترین شوالیه، یکی از آنتاگونیستهای اصلی این رویداد، و همانطور که گفته شد، پنلهای بزرگ و طویل طراح. طراحی که به نسبت تازهکار است و استعداد درخشانی از خودش در مباحث طراحی نشان میدهد، که در ادامهی نقد به این موضوع به طور کامل میپردازیم.
اما حال، به سراغ داستان برویم؛ داستانی بس حماسی و جذاب و درگیرکننده که مخاطب را تا آخرش میخکوب خود میکند و باعث میشود یک وانشات خوب در تاریخ این رویداد ثبت شود، وانشاتی نوشتهی جیمز تاینیون آیوی. نویسندهای که یکی از سه نویسندهی اصلی این رویداد بزرگ و مهم برای دیسی است. اما در این کمیک چطور عمل میکند؟ در جواب به این سوال باید نگاه عمیقتری به پیرنگ و نحوهی تعریفش داشته باشیم، و در هنگام تعریف پیرنگ به نقاط قوت و صعف نویسندگی هم نگاهی خواهیم داشت، پس همراهم باشید.
داستان با سرعت ثابتی به پیش میرود، اما در صفحات پایانی با پنلهای وایدی همراه میشود که نشان از استایل و شیوهی داستانگوییه مخصوص به این ایونت دارد. نحوهی مقدمهچینی برای چیزی که در جریان است بسیار عالی، همراه با مونولوگهایی از سمت راوی شکل میگیرد و سپس climax عه یکسوم ابتدایی داستان را شاهدیم، یعنی تقابل دو آنتاگونیست اصلی این سری. و حالا، اینجاست که پیرنگ اصلی شکل میگیرد و این نبرد آنتاگونیستها، به هنگامه انجام شدنِ ماموریتی که بر روی دوش کرونیکلر است، ادامه پیدا میکند. کرونیکلر موجودیست از اُمنیوِرس، که دربردارندهی کتابیست، این کتاب به او کمک میکند که خاطرات یک دنیا را در آن به ثبت برساند، اما نه هر دنیایی، بلکه دنیایی که در حال مرگ باشد! بله، درست شنیدید. همانطور که سایکو پایروت هم از کرونیکلر سوالی میپرسد در این زمینه، باید بگویم این مولتیورس در حال مرگ است. اما سپس، شاهد تزریق نقض پیرنگی جالب از سمت شخصیت تازه خلقشدهی خاکستریمان هستیم؛ کرونیکلر طی اتفاقاتی که برایش میافتد (از جملهی آن اتفاقات دیدار با پسر برینیاک) به این نتیجه میرسد که این مولتیورس نباید پایان بپذیرید و باید ادامهدار باشد. مثل اینکه شخصیتهای داستان هم به تخیلی بودن خودشان و نامیرا بودن جهانشان پی بردند، جهانی که نزدیک به چندین دهه، همچنان پابرجاست، یعنی دیسی!
البته این شماره دارای هجوهای دیگری هم بود، به معدود دیالوگهای جوکر دقت کنید، حتی جوکر هم از این همه بتمن به تنگ آمده و به شوخی (اما با درونمایهای بلککمدی) اسمی عجقوجق روی کرونیکلر میگذارد که هجو زیرپوستیه بزرگیست به وجود اینهمه بتمن در این داستان! و خب این نوع نثر، یعنی نثر هجومی، خواهان مغزی باز و خلاق میباشد، و این کار را در این وانشات ۳۰ صفحهای، شخص تاینیون انجام میدهد. علاوه بر اینها، نحوهی پیشبرد داستان، ایجاد تعادل بر روی توجه و پرداختن به شخصیت {های} اصلی و شخصیتهای فرعی، توییستهای وسط داستان، همه و همه نشان از داستانی حسابشده و کارشده دارند. اما صحبت از توییست کردم، چرا گفتم توییستهای وسط داستان؟ به این دلیل که این توییستها وسط داستان است (نه بابا!). اما چرا به توییست انتهایی داستان نپرداختم در پی گفتن نکات مثب بخش نویسندگی؟ خب این هم دلیل سادهای دارد! لذا این یک پلاتتوییست و پیچشِ نصفهونیمهای بود و معلوم بود که بر رویش کار نشده است، و یا خیلی هولهولکی کار شده است. زیرا این پیچش حرفی برای گفتن نداشت، و صرفا به عنوان جمعوجور کنندهی همان چیزیست که داستان و شخصیتها بارها و بارها آن را گفتند، این بار از زبان راوی داستان. به این لحاظ پیچش محسورکننده و جذابی نبود که بگوییم: «جیزز! منتظر ادامش میمونم حتما.» متاسفانه باید بگویم از این خبرا نبود!
اما به نظرم بد بودنِ توییست انتهایی داستان را میتوانیم با توییستها و پیچشها و تکانهای بزرگِ وسط داستانی خنثی کنیم. گویا اینها کار پیچش نهایی را کردهاند و آتشفشانِ ایدههای مغزه نویسنده دیگر خاموش شده است.
توجه: این نقد فقط و فقط شامل بخش اول داستان میشود، یعنی صفحات ۱ تا ۲۸، و بخش دوم داستان را شامل نمیشود.
هشدار اسپویل:
داستان با دیالوگهای هدفمند و زمینهساز اتقاق مهمی که در حال رخ دادن است، شروع میشود. دیالوگهایی از شخص راوی که مارو به خوبی با جو و فضا آشنا میکند. اما کمی بعد، با پنلهای تمام صفحه و واید همراه میشود؛ پنلهای واید و تمام صفحهای، برای نشان دادنه عظمت این نبرد، عظمتی که از دو سمتِ نویسندگی و طراحی، در مغزه خواننده کوبیده میشود. با دیالوگهای تاریکترین شوالیه، یکی از آنتاگونیستهای اصلی این رویداد، و همانطور که گفته شد، پنلهای بزرگ و طویل طراح. طراحی که به نسبت تازهکار است و استعداد درخشانی از خودش در مباحث طراحی نشان میدهد، که در ادامهی نقد به این موضوع به طور کامل میپردازیم.
اما حال، به سراغ داستان برویم؛ داستانی بس حماسی و جذاب و درگیرکننده که مخاطب را تا آخرش میخکوب خود میکند و باعث میشود یک وانشات خوب در تاریخ این رویداد ثبت شود، وانشاتی نوشتهی جیمز تاینیون آیوی. نویسندهای که یکی از سه نویسندهی اصلی این رویداد بزرگ و مهم برای دیسی است. اما در این کمیک چطور عمل میکند؟ در جواب به این سوال باید نگاه عمیقتری به پیرنگ و نحوهی تعریفش داشته باشیم، و در هنگام تعریف پیرنگ به نقاط قوت و صعف نویسندگی هم نگاهی خواهیم داشت، پس همراهم باشید.
داستان با سرعت ثابتی به پیش میرود، اما در صفحات پایانی با پنلهای وایدی همراه میشود که نشان از استایل و شیوهی داستانگوییه مخصوص به این ایونت دارد. نحوهی مقدمهچینی برای چیزی که در جریان است بسیار عالی، همراه با مونولوگهایی از سمت راوی شکل میگیرد و سپس climax عه یکسوم ابتدایی داستان را شاهدیم، یعنی تقابل دو آنتاگونیست اصلی این سری. و حالا، اینجاست که پیرنگ اصلی شکل میگیرد و این نبرد آنتاگونیستها، به هنگامه انجام شدنِ ماموریتی که بر روی دوش کرونیکلر است، ادامه پیدا میکند. کرونیکلر موجودیست از اُمنیوِرس، که دربردارندهی کتابیست، این کتاب به او کمک میکند که خاطرات یک دنیا را در آن به ثبت برساند، اما نه هر دنیایی، بلکه دنیایی که در حال مرگ باشد! بله، درست شنیدید. همانطور که سایکو پایروت هم از کرونیکلر سوالی میپرسد در این زمینه، باید بگویم این مولتیورس در حال مرگ است. اما سپس، شاهد تزریق نقض پیرنگی جالب از سمت شخصیت تازه خلقشدهی خاکستریمان هستیم؛ کرونیکلر طی اتفاقاتی که برایش میافتد (از جملهی آن اتفاقات دیدار با پسر برینیاک) به این نتیجه میرسد که این مولتیورس نباید پایان بپذیرید و باید ادامهدار باشد. مثل اینکه شخصیتهای داستان هم به تخیلی بودن خودشان و نامیرا بودن جهانشان پی بردند، جهانی که نزدیک به چندین دهه، همچنان پابرجاست، یعنی دیسی!
البته این شماره دارای هجوهای دیگری هم بود، به معدود دیالوگهای جوکر دقت کنید، حتی جوکر هم از این همه بتمن به تنگ آمده و به شوخی (اما با درونمایهای بلککمدی) اسمی عجقوجق روی کرونیکلر میگذارد که هجو زیرپوستیه بزرگیست به وجود اینهمه بتمن در این داستان! و خب این نوع نثر، یعنی نثر هجومی، خواهان مغزی باز و خلاق میباشد، و این کار را در این وانشات ۳۰ صفحهای، شخص تاینیون انجام میدهد. علاوه بر اینها، نحوهی پیشبرد داستان، ایجاد تعادل بر روی توجه و پرداختن به شخصیت {های} اصلی و شخصیتهای فرعی، توییستهای وسط داستان، همه و همه نشان از داستانی حسابشده و کارشده دارند. اما صحبت از توییست کردم، چرا گفتم توییستهای وسط داستان؟ به این دلیل که این توییستها وسط داستان است (نه بابا!). اما چرا به توییست انتهایی داستان نپرداختم در پی گفتن نکات مثب بخش نویسندگی؟ خب این هم دلیل سادهای دارد! لذا این یک پلاتتوییست و پیچشِ نصفهونیمهای بود و معلوم بود که بر رویش کار نشده است، و یا خیلی هولهولکی کار شده است. زیرا این پیچش حرفی برای گفتن نداشت، و صرفا به عنوان جمعوجور کنندهی همان چیزیست که داستان و شخصیتها بارها و بارها آن را گفتند، این بار از زبان راوی داستان. به این لحاظ پیچش محسورکننده و جذابی نبود که بگوییم: «جیزز! منتظر ادامش میمونم حتما.» متاسفانه باید بگویم از این خبرا نبود!
اما به نظرم بد بودنِ توییست انتهایی داستان را میتوانیم با توییستها و پیچشها و تکانهای بزرگِ وسط داستانی خنثی کنیم. گویا اینها کار پیچش نهایی را کردهاند و آتشفشانِ ایدههای مغزه نویسنده دیگر خاموش شده است.
😎Comic Book Nerds Archive😎
همراهم باشید با نقد یکی از وان-شاتهای مهم دثمتال، یعنی قیام خدای جدید. توجه: این نقد فقط و فقط شامل بخش اول داستان میشود، یعنی صفحات ۱ تا ۲۸، و بخش دوم داستان را شامل نمیشود. هشدار اسپویل: داستان با دیالوگهای هدفمند و زمینهساز اتقاق مهمی که در…
اما بپردازیم به طراحی.
خب بهطبع طراحی هم خوب بود. برای داستانی به این عظمت، طراحِ شناخته شده و امتحانپسدادهای هم میطلبید. اما خب انگار عوامل این انتخاب را نکردند و از طراحی که حداقل اسمش به گوش شخصِ بنده نخورده بود، استفاده کردند. اما ناشناخته بودن، دلیل بر بد بودن طراحی نمیشود، میشود؟ خیر به هیچوجه. حتی میتوانم بگویم این طراحی و آرتی که من در این شماره شاهدش بودم نشاندهنده و رسانای بهتری برای جو خوفناک و فضاییه داستان است. فضایی که در موتیفِ رنگیِ فضایی پیش برده میشد و رنگبندیهای سیاه را هم میطلبید بهطبع. رنگبندیها هماهنگ با جو و اتمسفر داستانی بود. آقای خسوس مرینو در مچ شدن با نویسنده موفق ظاهر میشه و به خوبی داستان رو در بخش طراحی به پیش میبره. دیگر موارد شایان ذکر چون طراحیکاور خوب، طراحی آناتومی و پیکربندیهای درست و استاندارد و طراحی میمک صورت شخصیتها و مچ شدنشان با دیالوگهای نویسنده هم قابل تحسین هستش در حوزهی طراحی. همچنین داستان همانطور که اشاره شد باید از اتمسفر کیهانی بهرهمند میبود و این اتمسفر را به خوانندهی خودش القا میکرد، که باز هم آقای مرینو و اکیپ طراحیاش در این حوزه موفق ظاهر میشن.
در نهایت با توجه به نکات مثبت و منفیای که ذکر شد (اکثرا مثبت)، سخن دیگری باقی نمیمونه، جز اینکه تشکری داشته باشم خدمت آقایان طرزی و جلالیان، بابت ترجمه و ادیت این شماره.
در نهایت؛ سپاس.
#amirali
#comicbook
#RiseOfTheNewgod
خب بهطبع طراحی هم خوب بود. برای داستانی به این عظمت، طراحِ شناخته شده و امتحانپسدادهای هم میطلبید. اما خب انگار عوامل این انتخاب را نکردند و از طراحی که حداقل اسمش به گوش شخصِ بنده نخورده بود، استفاده کردند. اما ناشناخته بودن، دلیل بر بد بودن طراحی نمیشود، میشود؟ خیر به هیچوجه. حتی میتوانم بگویم این طراحی و آرتی که من در این شماره شاهدش بودم نشاندهنده و رسانای بهتری برای جو خوفناک و فضاییه داستان است. فضایی که در موتیفِ رنگیِ فضایی پیش برده میشد و رنگبندیهای سیاه را هم میطلبید بهطبع. رنگبندیها هماهنگ با جو و اتمسفر داستانی بود. آقای خسوس مرینو در مچ شدن با نویسنده موفق ظاهر میشه و به خوبی داستان رو در بخش طراحی به پیش میبره. دیگر موارد شایان ذکر چون طراحیکاور خوب، طراحی آناتومی و پیکربندیهای درست و استاندارد و طراحی میمک صورت شخصیتها و مچ شدنشان با دیالوگهای نویسنده هم قابل تحسین هستش در حوزهی طراحی. همچنین داستان همانطور که اشاره شد باید از اتمسفر کیهانی بهرهمند میبود و این اتمسفر را به خوانندهی خودش القا میکرد، که باز هم آقای مرینو و اکیپ طراحیاش در این حوزه موفق ظاهر میشن.
در نهایت با توجه به نکات مثبت و منفیای که ذکر شد (اکثرا مثبت)، سخن دیگری باقی نمیمونه، جز اینکه تشکری داشته باشم خدمت آقایان طرزی و جلالیان، بابت ترجمه و ادیت این شماره.
در نهایت؛ سپاس.
#amirali
#comicbook
#RiseOfTheNewgod
دث متال، یک داستان حماسی یا کلیشهای؟
توی این نقد میخوام به نقاط قوت و ضعف رویداد دث متال اشاره کنم، همچنین به ترجمه و ادیت هم میپردازم، پس همراهم باشید.
هشدار اسپویل.
خب، چیزی که از دث متال انتظار داشتم، اون چیزی نبود که اتفاق افتاد. دث متال به عنوان یک تعیین کننده رویداد خوبی بود، به عنوان یک نقشهی راه، به عنوان یک «درست کنندهی خرابیها و گندهای نویسندههای پیشینِ دیسی»، ولی به عنوان یک ایونت
خوب و مستقل که چیزی باشه مثل متال، که بعد از سالها برم گردوغبار رو از روش بگیرم و شروع به خوندنش کنم و از خوندنش لذت ببرم، خیر.
اسکات اسنایدر، نویسنده و مغز متفکر این رویداد، انگار اسیرِ کلیشه شد، همان کلیشهای که در تاریکترین لحظات، یه نور بیرون میاد و ورق رو برمیگردونه؛ کلیشهای که برای اولین بار در متال شاهدش بودیم، کلیشهای که باعث میشه در دث متال، ما از اواخر جلد ۶، به قول معروف تا تهش رو بخونیم! یعنی با خودمون بگیم: «خب الان دایانا یه کاری میکنه، و باعث میشه تاریخِ دیسی از اول و بدون هیچگونه عیبی نوشته بشه و به کسی که میخندد هم همون پایانه همیشگی رو بده و داستان با خوبی و خوشی تموم بشه بره پی کارش!» و از این بدتر صفحاتِ انتهاییِ رویداد هستش، که انگار کپی برابر اصل رویداد متاله! فقط اینبار به جای تشکیل شدنه اعضای جدید و توتالیتی؛ این اسم محبوب که بعد از رویداد متال بسیار بر سر زبانها افتاد، فقط بسط و گسترش داده میشه و بس! اینبار با ترکیبی جدید، از قهرمانها گرفته تا شرورها، در این گروه وجود خواهند داشت. چیزی که من برداشت کردم اینه که قراره به معنای واقعی کلمه یک تیم سرتاپا متفاوت و جذاب رو شاهد باشیم، و کیهانی و قدیمی و اصیل. بله، این رویدادیست که بیش از ۲۰ جلد به طول انجامید، اما در نهایت (همانطور که از بعضی تایاینهای بیخود و کلیشهای و سر تا سر filler اش میشد حدسهای ریزی زد) درگیر کلیشه شد.
همانطور که در ابتدای نقد هم اشاره کردم، تایملاین دیسی رو به لیوانی تشبیه میکنم که از دستان برخی نویسندگان سُر خورده و طبیعتاً شکسته شده، حال دث متال حکم جاروخاکاندازی رو داره که این خورده شیشههای لیوانِ شکستهشده رو جمع و جور میکنه. اما حالا که این لیوان شکسته شده، نباید یک لیوان جدیدی بهجاش ساخته بشه؟ خب قطعا همینطوره و ما مراحلِ ساخته شدنه این لیوان جدید رو در همین کمیک شاهد بودیم.
اما باز هم رجوع کنم به سطور اول نقد، گفتم «یک نقشهی راه»، منظورم از این جمله چه بود؟ مگر تایملاین دیسی ترمیم نشد؟ پس این رویداد میخواد نقشهی چه راهی باشد؟(!) خب این رویداد، به رویداد بعدی یعنی فیوچر استیت منتهی میشه. یعنی رویداد فیوچر استیت ادامه دهندهی دث متال هستش.
البته من منکر این نیستم که اسکات اسنایدر مغزه بزرگی دارد، یا من این حرف رو نمیزنم که اسنایدر نویسندهی بدی شده، اما همانطور که گفتم، کلیشه گریبانش رو گرفت در این رویداد.
یکی دیگر از مشکلاتی که این رویداد یدک میکشد، نداشتن یک آنتاگونیست خوب و قابل لمس و درک و همذات پنداری است. مشکلی که از نبودنش رنج میبرد، و ما کسی که میخندد رو به عنوان یک شحص ویرانکنندهی تمام میدیدیم که انگار شکست برایش معنی نشده است، یا دقیقتر بگویم، نویسنده شکست را برایش معنی نکرده است!
نبود یک آنتاگونیست قابل درک و همذاتپنداری مشکلی بزرگ است که مانع یک تجربهی لذتبخش و خلق دیالوگها و صحنات ماندگار در یک سری میشود. با یک مثال این مسئله رو براتون ملموستر میکنم؛ شما به جنگ ستارگان (منظور فیلمهاست) نگاه کنید، یک (یا چند) پروتاگونیست خوب در این سری رو مشاهده میکنید، اما آیا اگر این سری شروری شکستناپذیر و غیرقابل هذاتپنداریای مانند کسی که میخندد را دارا باشد، باز هم به عنولن یکی از برترین فرانچایز ها شناخته میشود؟ جواب قطعا نه است. وجود آنتاگونیستی کاریزماتیک و از همه نظر محشر، به نام دارث ویدر هستش که این سری رو خاص و زبانزد کرده، حتی اگه مدت زمانِ حضور وی در فیلمها فقط به اندکی بیشتر از نیم ساعت منتهی بشه. (دقت شود که از منظر وجود آنتاگونیست عرض میکنم، وگرنه این سری خوبیهای دیگری دارد که در این بحث نمیگنجد)
پس نتیجه میگیریم اسنایدر با خلق همچین آنتاگونیستی بسیار ناشی بازی در آورده. اما به آنتاگونیست پرداختم، حال خوب است به نقطهی مقابل این کلمه بپردازم، یعنی پروتاگینست.
قطعا این سری یک پروتاگونیست محوری و چند شخصیتِ اصلیِ مکملِ مثبت و ماهوارهای داشت. کسی که در جهنم پرپتوئا، مادر کیهان، به همراه چندی دیگر از دوستانش برخیزید و قیامی را از همان شمارههای اولش راه اندازی کرد که آتشش تا شمارههای آخر، پابرجا بود.
توی این نقد میخوام به نقاط قوت و ضعف رویداد دث متال اشاره کنم، همچنین به ترجمه و ادیت هم میپردازم، پس همراهم باشید.
هشدار اسپویل.
خب، چیزی که از دث متال انتظار داشتم، اون چیزی نبود که اتفاق افتاد. دث متال به عنوان یک تعیین کننده رویداد خوبی بود، به عنوان یک نقشهی راه، به عنوان یک «درست کنندهی خرابیها و گندهای نویسندههای پیشینِ دیسی»، ولی به عنوان یک ایونت
خوب و مستقل که چیزی باشه مثل متال، که بعد از سالها برم گردوغبار رو از روش بگیرم و شروع به خوندنش کنم و از خوندنش لذت ببرم، خیر.
اسکات اسنایدر، نویسنده و مغز متفکر این رویداد، انگار اسیرِ کلیشه شد، همان کلیشهای که در تاریکترین لحظات، یه نور بیرون میاد و ورق رو برمیگردونه؛ کلیشهای که برای اولین بار در متال شاهدش بودیم، کلیشهای که باعث میشه در دث متال، ما از اواخر جلد ۶، به قول معروف تا تهش رو بخونیم! یعنی با خودمون بگیم: «خب الان دایانا یه کاری میکنه، و باعث میشه تاریخِ دیسی از اول و بدون هیچگونه عیبی نوشته بشه و به کسی که میخندد هم همون پایانه همیشگی رو بده و داستان با خوبی و خوشی تموم بشه بره پی کارش!» و از این بدتر صفحاتِ انتهاییِ رویداد هستش، که انگار کپی برابر اصل رویداد متاله! فقط اینبار به جای تشکیل شدنه اعضای جدید و توتالیتی؛ این اسم محبوب که بعد از رویداد متال بسیار بر سر زبانها افتاد، فقط بسط و گسترش داده میشه و بس! اینبار با ترکیبی جدید، از قهرمانها گرفته تا شرورها، در این گروه وجود خواهند داشت. چیزی که من برداشت کردم اینه که قراره به معنای واقعی کلمه یک تیم سرتاپا متفاوت و جذاب رو شاهد باشیم، و کیهانی و قدیمی و اصیل. بله، این رویدادیست که بیش از ۲۰ جلد به طول انجامید، اما در نهایت (همانطور که از بعضی تایاینهای بیخود و کلیشهای و سر تا سر filler اش میشد حدسهای ریزی زد) درگیر کلیشه شد.
همانطور که در ابتدای نقد هم اشاره کردم، تایملاین دیسی رو به لیوانی تشبیه میکنم که از دستان برخی نویسندگان سُر خورده و طبیعتاً شکسته شده، حال دث متال حکم جاروخاکاندازی رو داره که این خورده شیشههای لیوانِ شکستهشده رو جمع و جور میکنه. اما حالا که این لیوان شکسته شده، نباید یک لیوان جدیدی بهجاش ساخته بشه؟ خب قطعا همینطوره و ما مراحلِ ساخته شدنه این لیوان جدید رو در همین کمیک شاهد بودیم.
اما باز هم رجوع کنم به سطور اول نقد، گفتم «یک نقشهی راه»، منظورم از این جمله چه بود؟ مگر تایملاین دیسی ترمیم نشد؟ پس این رویداد میخواد نقشهی چه راهی باشد؟(!) خب این رویداد، به رویداد بعدی یعنی فیوچر استیت منتهی میشه. یعنی رویداد فیوچر استیت ادامه دهندهی دث متال هستش.
البته من منکر این نیستم که اسکات اسنایدر مغزه بزرگی دارد، یا من این حرف رو نمیزنم که اسنایدر نویسندهی بدی شده، اما همانطور که گفتم، کلیشه گریبانش رو گرفت در این رویداد.
یکی دیگر از مشکلاتی که این رویداد یدک میکشد، نداشتن یک آنتاگونیست خوب و قابل لمس و درک و همذات پنداری است. مشکلی که از نبودنش رنج میبرد، و ما کسی که میخندد رو به عنوان یک شحص ویرانکنندهی تمام میدیدیم که انگار شکست برایش معنی نشده است، یا دقیقتر بگویم، نویسنده شکست را برایش معنی نکرده است!
نبود یک آنتاگونیست قابل درک و همذاتپنداری مشکلی بزرگ است که مانع یک تجربهی لذتبخش و خلق دیالوگها و صحنات ماندگار در یک سری میشود. با یک مثال این مسئله رو براتون ملموستر میکنم؛ شما به جنگ ستارگان (منظور فیلمهاست) نگاه کنید، یک (یا چند) پروتاگونیست خوب در این سری رو مشاهده میکنید، اما آیا اگر این سری شروری شکستناپذیر و غیرقابل هذاتپنداریای مانند کسی که میخندد را دارا باشد، باز هم به عنولن یکی از برترین فرانچایز ها شناخته میشود؟ جواب قطعا نه است. وجود آنتاگونیستی کاریزماتیک و از همه نظر محشر، به نام دارث ویدر هستش که این سری رو خاص و زبانزد کرده، حتی اگه مدت زمانِ حضور وی در فیلمها فقط به اندکی بیشتر از نیم ساعت منتهی بشه. (دقت شود که از منظر وجود آنتاگونیست عرض میکنم، وگرنه این سری خوبیهای دیگری دارد که در این بحث نمیگنجد)
پس نتیجه میگیریم اسنایدر با خلق همچین آنتاگونیستی بسیار ناشی بازی در آورده. اما به آنتاگونیست پرداختم، حال خوب است به نقطهی مقابل این کلمه بپردازم، یعنی پروتاگینست.
قطعا این سری یک پروتاگونیست محوری و چند شخصیتِ اصلیِ مکملِ مثبت و ماهوارهای داشت. کسی که در جهنم پرپتوئا، مادر کیهان، به همراه چندی دیگر از دوستانش برخیزید و قیامی را از همان شمارههای اولش راه اندازی کرد که آتشش تا شمارههای آخر، پابرجا بود.
😎Comic Book Nerds Archive😎
دث متال، یک داستان حماسی یا کلیشهای؟ توی این نقد میخوام به نقاط قوت و ضعف رویداد دث متال اشاره کنم، همچنین به ترجمه و ادیت هم میپردازم، پس همراهم باشید. هشدار اسپویل. خب، چیزی که از دث متال انتظار داشتم، اون چیزی نبود که اتفاق افتاد. دث متال به…
اسنایدر از خلق این سری تارگتهایی در ذهنش داشته است، بخشیش رو در پاراگراف اول نقد و همینطور ادامهی نقد بهش پرداختم، اما هدفِ دومش چی بود؟ شاید به جرأت بتوانم بگویم اسطوریسازی از قهرمانی که در این سری حتی بیشتر از سوپرمن به نماد امید تبدیل شد، یعنی واندروومن.
البته نمیتوانم از این اسطورهسازی خوردهی خاصی بگیرم، اسنایدر خیلی آرام آرام این شخصیت رو بولد میکنه و به خواننده مجالِ هضم کردنه اون رو میده (دقیقا برعکس اسطورهسازیِ ناقصِ آنتاگونیست). شخصی که در آخر قربانی شد برای خلق یک خط زمانیه منطم و با نظم و ترتیب.
اما نحوهی پیشبرد داستان چطور بود؟ خب باز هم ایرادی نداره و نمیتونم بگم میتونست ضربآهنگِ کندتر و یا تندتری داشته باشه، چون هر حرف نامربوطی که بزنم، نشان از سولیپسیزم شدنِ منه و از این حکایت داره که زیادی در نقش نقادی فرو رفتهام که مانند بعضی منتقدان، فقط دنباله ایراد گرفتنهای بیخودی هستم.
این سری در کل پلاتتوییستهای خوب و لذتبخش و درگیرکنندهای رو در بر داشت، میتونیم بخشی از این توییستهارو، ول کردن سیناپسی در سری هل ارایزن بدونیم، یعنی لکس لوثر. فردی که نمیتوانم بگویم کاملا ازش یادم بود و او را به خاطر داشتم و میدونستم یکجایی از داستان به کار میآد.
تایاینهای این سری، شاید بتوانم بگویم نیمی از این تایاینها فیلرهایی در مقیاس بزرگتر بودند و انگار کمپانی و نویسندگان، به دنبال درآمدزایی بودند تا خلق داستانهای خوب، یعنی در یک کلام، کمیت رو به کیفیت ترجیح دادند.
اما این سری از وجود طراحان خوبی هم بیبهره نبود، مثال بارزش گرگ کاپولو، طراحِ اجلادِ اصلیِ دث متال.
هر چند با وجود پیشرفتهایی که طی این سه سال، از زمان متال تا بدینور درش دیده میشه، اما همچنان بزرگترین ضعف خودش رو داراست، یعنی خوب درآوردن میمیک چهره. متمایز و مجزا نکردنه میمیکها، نقطهضعف اساسی او در این سری بود. هر چند برعکس همتای خودش دچار کلیشه نشد. او در خلق فضاهای کیهانی و هایپکننده و مجذوبکننده، اینبار به نسبت متال، خیلی بهتر عمل میکنه و فضاسازیهای درستی رو داره. فضاسازیهای درخور این سری، که بسیار بزرگ و کیهانی بودند.
مشکلِ متمایز کردنه میمیک چهرها هم وقتی خودش رو نمایان میکرد (در واقع بگویم بیش از حد نمایان میکرد) که ما در یک پنل/صفحه با تعداد زیادی شخصیت و در نتیجه چهرهی مختلف مواجه بودیم.
رنگزنی ها هم که بر دوش رفیق دیرینهی کاپولو بود، یعنی جاناتان کلاپیون؛ خب نه پیشرفتی رو شاهدش بودیم، نه پسرفتی رو، به این دلیل که این رنگزن کلا کارش با رنگ همین است و مانند برخی از رنگزنان، متنوع کار نمیکند. پس استایل و آرت ثابتی در هر اثر دارد که در این اثر هم، بنا به سلیقهی شخصی، بابمیل بنده بود و درش ضعفی ندیدم، البته کم لطفیست که بگوییم تغیری نسبت به رنگزنیهای آثار گذشتهاش نداشته است، بالاخره با وجود پوسته و زمینهی (setting) کیهانی، به هر روی متفاوت از آثار پیشنیش عمل میکند و این متفاوت کار کردن، نکتهی منفیای رو در دل این رنگزنیها نکاشت.
اما ترجمه و ادیته این جلد چطور بود؟ اگر از من میپرسید که عالی!
مترجم بسیار خوب، با توجه به تعدادِ زیادِ کلمات، جملات رو روون ترجمه میکنه و باب دل مخاطب. به جملهبندیها اهمیت میده و گویشهارو همانگونه که ما در مکالمات فارسی حرف میزنیم، در میاره. از این بابت کاره مترجم بیسته، خسته نباشید درست و حسابی خدمت نیگان عزیز عرض میکنم.
ادیت هم بسیار خوب و تمیز کار شده، ایرادی در کلین و جایگذاری دیده نشد و همین، با توجه به لبریز از حباب بودنه این شماره، برای ادیتور، که آقای کوشا باشن، یک پوئن مثبت به حساب میآد. در کل به شخصه از کیفیته ادیت و ترجمه راضیام، و به این دو عزیز باری دیگر خسته نباشید حسابی عرض میکنم.
خب، به پایان نقد میرسیم، جایی که باید ازتون خواهش کنم در صورتِ دیدنِ هرگونه غلط املایی/تایپی، بنده رو مطلع کنین.
سپاس.
#amirali
#comicbook
#death_metal
البته نمیتوانم از این اسطورهسازی خوردهی خاصی بگیرم، اسنایدر خیلی آرام آرام این شخصیت رو بولد میکنه و به خواننده مجالِ هضم کردنه اون رو میده (دقیقا برعکس اسطورهسازیِ ناقصِ آنتاگونیست). شخصی که در آخر قربانی شد برای خلق یک خط زمانیه منطم و با نظم و ترتیب.
اما نحوهی پیشبرد داستان چطور بود؟ خب باز هم ایرادی نداره و نمیتونم بگم میتونست ضربآهنگِ کندتر و یا تندتری داشته باشه، چون هر حرف نامربوطی که بزنم، نشان از سولیپسیزم شدنِ منه و از این حکایت داره که زیادی در نقش نقادی فرو رفتهام که مانند بعضی منتقدان، فقط دنباله ایراد گرفتنهای بیخودی هستم.
این سری در کل پلاتتوییستهای خوب و لذتبخش و درگیرکنندهای رو در بر داشت، میتونیم بخشی از این توییستهارو، ول کردن سیناپسی در سری هل ارایزن بدونیم، یعنی لکس لوثر. فردی که نمیتوانم بگویم کاملا ازش یادم بود و او را به خاطر داشتم و میدونستم یکجایی از داستان به کار میآد.
تایاینهای این سری، شاید بتوانم بگویم نیمی از این تایاینها فیلرهایی در مقیاس بزرگتر بودند و انگار کمپانی و نویسندگان، به دنبال درآمدزایی بودند تا خلق داستانهای خوب، یعنی در یک کلام، کمیت رو به کیفیت ترجیح دادند.
اما این سری از وجود طراحان خوبی هم بیبهره نبود، مثال بارزش گرگ کاپولو، طراحِ اجلادِ اصلیِ دث متال.
هر چند با وجود پیشرفتهایی که طی این سه سال، از زمان متال تا بدینور درش دیده میشه، اما همچنان بزرگترین ضعف خودش رو داراست، یعنی خوب درآوردن میمیک چهره. متمایز و مجزا نکردنه میمیکها، نقطهضعف اساسی او در این سری بود. هر چند برعکس همتای خودش دچار کلیشه نشد. او در خلق فضاهای کیهانی و هایپکننده و مجذوبکننده، اینبار به نسبت متال، خیلی بهتر عمل میکنه و فضاسازیهای درستی رو داره. فضاسازیهای درخور این سری، که بسیار بزرگ و کیهانی بودند.
مشکلِ متمایز کردنه میمیک چهرها هم وقتی خودش رو نمایان میکرد (در واقع بگویم بیش از حد نمایان میکرد) که ما در یک پنل/صفحه با تعداد زیادی شخصیت و در نتیجه چهرهی مختلف مواجه بودیم.
رنگزنی ها هم که بر دوش رفیق دیرینهی کاپولو بود، یعنی جاناتان کلاپیون؛ خب نه پیشرفتی رو شاهدش بودیم، نه پسرفتی رو، به این دلیل که این رنگزن کلا کارش با رنگ همین است و مانند برخی از رنگزنان، متنوع کار نمیکند. پس استایل و آرت ثابتی در هر اثر دارد که در این اثر هم، بنا به سلیقهی شخصی، بابمیل بنده بود و درش ضعفی ندیدم، البته کم لطفیست که بگوییم تغیری نسبت به رنگزنیهای آثار گذشتهاش نداشته است، بالاخره با وجود پوسته و زمینهی (setting) کیهانی، به هر روی متفاوت از آثار پیشنیش عمل میکند و این متفاوت کار کردن، نکتهی منفیای رو در دل این رنگزنیها نکاشت.
اما ترجمه و ادیته این جلد چطور بود؟ اگر از من میپرسید که عالی!
مترجم بسیار خوب، با توجه به تعدادِ زیادِ کلمات، جملات رو روون ترجمه میکنه و باب دل مخاطب. به جملهبندیها اهمیت میده و گویشهارو همانگونه که ما در مکالمات فارسی حرف میزنیم، در میاره. از این بابت کاره مترجم بیسته، خسته نباشید درست و حسابی خدمت نیگان عزیز عرض میکنم.
ادیت هم بسیار خوب و تمیز کار شده، ایرادی در کلین و جایگذاری دیده نشد و همین، با توجه به لبریز از حباب بودنه این شماره، برای ادیتور، که آقای کوشا باشن، یک پوئن مثبت به حساب میآد. در کل به شخصه از کیفیته ادیت و ترجمه راضیام، و به این دو عزیز باری دیگر خسته نباشید حسابی عرض میکنم.
خب، به پایان نقد میرسیم، جایی که باید ازتون خواهش کنم در صورتِ دیدنِ هرگونه غلط املایی/تایپی، بنده رو مطلع کنین.
سپاس.
#amirali
#comicbook
#death_metal
همراهم باشین با نقد قسمت اول از کمیک فلش. (مربوط به رویداد فیوچر استیت)
توی این نقد میخوام داستان و طراحیهارو با هم مروری کنیم، و همچنین به ترجمه و ادیت میپردازیم، پس همراهم باشین.
«هشدار اسپویل»
این کمیک نگاهی به حس حسرت و ناامیدیه بری آلن داره، کنار اومدن با از دست دادنِ بارت، والاس و والی کاره بسیار سختیه و خب نویسنده، یعنی آقای برندون ویِتی، بسیار خوب این حس رو در خواننده به وجود میاره، حسی که یکجورایی باعث به وجود اومدنِ حسِ همذاتپنداری با بری، در خواننده میشه و خب میتونم بگم که اصلیترین هدف این شماره هم همین بود، این بود که درد و رنجِ بری رو به خواننده نشون بده.
خب نحوهی پیشبرد داستان هم عالی بود، ضربآهنگ روایتِ داستان نه خیلی تند بود و نه خیلی کند، برای یک شماره، و مهمتر از اون، شمارهی اول خوب بود. اما خب میتونستن از این کندتر هم باشه. ولی مشکل حادّی نبود.
سیناپس خاصی رو در این ایشیو شاهد نبودیم، ولی پلاتتوییست داستان خوب بود، یکجورایی تلنگری محکم به بری بود که به خودش بیاد و {باز هم}یکجورایی تیر خلاص به او بود.
البته خب نمیتونم بگم پلاتتوییست، دقیقا آخر داستان و در صفحهی آخر نمایان شد، در واقع از صفحات آخریه شروع میشه این نقض (از صفحهی ۱۸ الی آخر). درواقع، نویسنده از تکنیک روایت هولهولکی استفاده میکنه (برای یک کمیک ۲۰ صفحهای طبیعی بود)، و نقطهی اوج (climax) و توییست رو یکجا شاهدیم، در یک سکانس و در چند پنل مشترک. البته که این نوع روایت اصلا هم مشکلی نیست، تا وقتی که در روایت داستان عجلهی افراطی رو شاهد نباشیم.
خب از تعریف در خصوص بخش نویسندگی عبور، به بخش طراحی بپردازیم.
استایل این طراح بیشتر به طراحانی مثل گری فرانک شباهت داره که علاقهی زیادی به بولدسازی هیکل شخصیتها دارن، البته که پوئن منفیای نیست تا وقتی که درش زیادهروی نشه، که در این کمیک هم زیادهرویای رو شاهد نیستیم از سمت طراح، یعنی آقای دیل ایگلشم (طراح اکثر ایشیوهای مینیسریزِ ۱۵ قسمتیِ شزم ۲۰۱۸، نوشته شده توسط جف جانز). طراحی فضا و ارگونومی هم خوب از کار در اومده بود و ایرادی درش دیده نشد، خلاقیت طراح هم که در کشیدن پنلها در صفحات ۱۷ تا ۲۰ شاهدش بودیم، ستودنی بود. همچنین در این شماره از پنلبندیهای جئومتریکالی و هندسی بهرهمند بودیم و پنلها ساده و چهارگوش نبودند. در صفحاتی که بری و دیگر دوستانش وارد مغزه والی شدند، در واقع از صفحات و پنلهای واید، لبریز بودند که نمایانگر و منتقلکنندهی حس اکشن به ماجرا و مخاطب است.
میمک چهرهها هم مچ شده با داستان و دیالوگهای شخصیتها بود و ایرادی درش دیده نشد. (برای مثال بری در هنگام داد زدن، همان میمیکی را داراست که با دیالوگش هماهنگی دارد، به صفحهی ۱۳، پنل آخر نگاه کنید.)
در آناتومی بدن شخصیتها، همانطور که بالاتر اشاره شد، بولدسازیه بیشازحدی رو شاهدش نیستیم و همهچیز در این نوع طراحیها متعادل است. فضاسازی از طریف هنر رنگزن هم کاره به شدت هماهنگی بود با طراحِ اثر، فضای مطلوب نویسنده رو در پنلهای اکشن به وجود میاورد که همین موضوع باعث شد که اون صحنات بیشتر به مغز و ذهن خواننده فرو برود.
کاور هم خوب درآورده شده بود و حداقل ربط کوچکی به خوده داستان و اصل موضوع داشت. (چیزی که توی خیلی از کمیکها شاهدش نیستیم متاسفانه.)
مابقی چیزها هم بسیار تمیز و کار شده در اومده بودن و ایرادی درشون دیده نشد.
ترجمه و ادیت اثر هم بسیار زیبا و کار شده بود. ترجمه دقیق، هماهنگ با لحن و روون بود.
ادیت هم خوب بود، کلین حباب و جایگذاری متون درون حباب هم عالی بود.
در نهایت خسته نباشیدِ حسابی عرض میکنم به این نیگان و کوشای عزیز.
امیدوارم این نقد، هر چند کوتاه، اما بابمیلشون بوده باشه.
سپاس.
#amirali
#comicbook
#the_flash
توی این نقد میخوام داستان و طراحیهارو با هم مروری کنیم، و همچنین به ترجمه و ادیت میپردازیم، پس همراهم باشین.
«هشدار اسپویل»
این کمیک نگاهی به حس حسرت و ناامیدیه بری آلن داره، کنار اومدن با از دست دادنِ بارت، والاس و والی کاره بسیار سختیه و خب نویسنده، یعنی آقای برندون ویِتی، بسیار خوب این حس رو در خواننده به وجود میاره، حسی که یکجورایی باعث به وجود اومدنِ حسِ همذاتپنداری با بری، در خواننده میشه و خب میتونم بگم که اصلیترین هدف این شماره هم همین بود، این بود که درد و رنجِ بری رو به خواننده نشون بده.
خب نحوهی پیشبرد داستان هم عالی بود، ضربآهنگ روایتِ داستان نه خیلی تند بود و نه خیلی کند، برای یک شماره، و مهمتر از اون، شمارهی اول خوب بود. اما خب میتونستن از این کندتر هم باشه. ولی مشکل حادّی نبود.
سیناپس خاصی رو در این ایشیو شاهد نبودیم، ولی پلاتتوییست داستان خوب بود، یکجورایی تلنگری محکم به بری بود که به خودش بیاد و {باز هم}یکجورایی تیر خلاص به او بود.
البته خب نمیتونم بگم پلاتتوییست، دقیقا آخر داستان و در صفحهی آخر نمایان شد، در واقع از صفحات آخریه شروع میشه این نقض (از صفحهی ۱۸ الی آخر). درواقع، نویسنده از تکنیک روایت هولهولکی استفاده میکنه (برای یک کمیک ۲۰ صفحهای طبیعی بود)، و نقطهی اوج (climax) و توییست رو یکجا شاهدیم، در یک سکانس و در چند پنل مشترک. البته که این نوع روایت اصلا هم مشکلی نیست، تا وقتی که در روایت داستان عجلهی افراطی رو شاهد نباشیم.
خب از تعریف در خصوص بخش نویسندگی عبور، به بخش طراحی بپردازیم.
استایل این طراح بیشتر به طراحانی مثل گری فرانک شباهت داره که علاقهی زیادی به بولدسازی هیکل شخصیتها دارن، البته که پوئن منفیای نیست تا وقتی که درش زیادهروی نشه، که در این کمیک هم زیادهرویای رو شاهد نیستیم از سمت طراح، یعنی آقای دیل ایگلشم (طراح اکثر ایشیوهای مینیسریزِ ۱۵ قسمتیِ شزم ۲۰۱۸، نوشته شده توسط جف جانز). طراحی فضا و ارگونومی هم خوب از کار در اومده بود و ایرادی درش دیده نشد، خلاقیت طراح هم که در کشیدن پنلها در صفحات ۱۷ تا ۲۰ شاهدش بودیم، ستودنی بود. همچنین در این شماره از پنلبندیهای جئومتریکالی و هندسی بهرهمند بودیم و پنلها ساده و چهارگوش نبودند. در صفحاتی که بری و دیگر دوستانش وارد مغزه والی شدند، در واقع از صفحات و پنلهای واید، لبریز بودند که نمایانگر و منتقلکنندهی حس اکشن به ماجرا و مخاطب است.
میمک چهرهها هم مچ شده با داستان و دیالوگهای شخصیتها بود و ایرادی درش دیده نشد. (برای مثال بری در هنگام داد زدن، همان میمیکی را داراست که با دیالوگش هماهنگی دارد، به صفحهی ۱۳، پنل آخر نگاه کنید.)
در آناتومی بدن شخصیتها، همانطور که بالاتر اشاره شد، بولدسازیه بیشازحدی رو شاهدش نیستیم و همهچیز در این نوع طراحیها متعادل است. فضاسازی از طریف هنر رنگزن هم کاره به شدت هماهنگی بود با طراحِ اثر، فضای مطلوب نویسنده رو در پنلهای اکشن به وجود میاورد که همین موضوع باعث شد که اون صحنات بیشتر به مغز و ذهن خواننده فرو برود.
کاور هم خوب درآورده شده بود و حداقل ربط کوچکی به خوده داستان و اصل موضوع داشت. (چیزی که توی خیلی از کمیکها شاهدش نیستیم متاسفانه.)
مابقی چیزها هم بسیار تمیز و کار شده در اومده بودن و ایرادی درشون دیده نشد.
ترجمه و ادیت اثر هم بسیار زیبا و کار شده بود. ترجمه دقیق، هماهنگ با لحن و روون بود.
ادیت هم خوب بود، کلین حباب و جایگذاری متون درون حباب هم عالی بود.
در نهایت خسته نباشیدِ حسابی عرض میکنم به این نیگان و کوشای عزیز.
امیدوارم این نقد، هر چند کوتاه، اما بابمیلشون بوده باشه.
سپاس.
#amirali
#comicbook
#the_flash
نظری بر جاستیس لیگ دارک، شمارهی ۸.
میدونم خیلی دیره ولی باور کنین همین الان این کمیکو تموم کردم. :دی
باید بگم این ایشیو خوب بود، پنلهای واید و در نتیجه القای تِمه اکشن خوبی داشت، رنگبندیای مارتینز و رنگزنیهای اندرسون هم واقعا حرف نداره و برای این سری و جو فضاش مناسبه. طراحیها اما به نظرم نسبت به شمارههای اول یکم افت کرده. خصوصا تو بخش طراحی میمیکِ صورت و اجزای فیس کاراکترا.
نویسنده هم خوب تونست مارو تو جو و اتمسفر جنگ پیشرو ببره و البته مقدمهچینی خوبی کرد. شخصیتپردازیای کاراکترها هم مثل قدیم بود.
جلو بردن داستان...خب راستش این قسمت بیشتر حاوی یه سری اطلاعات مهمی بود و از اون گذشته اتفاقای مهمی که همه و همه زمینهسازه آرکِ the lords of order هستن. پس میتونم بگم داستان رو به پیش برد این ایشیو. از این لحاظ کاره تاینیون به عنوان نویسنده خوب و استاندارد بود، وبی چطور بگم...حس میکنم برای یک کمیکی که داره به طور ماهانه منتشر میشه یکم کُند عمل میکنه و از حداکثر توان و پتانسیلش برای روایت و پیشبُرد داستان استفاده نمیکنه.
ترجمه و ادیت هم واقعا خوب بودن. ترجمهی کلمات و جملات و جملهبندیها، همهوهمه خوب بودن. فقط یکجایی از کمیک دیدم که خانم بختیاری ریاکشن رو خوده ریاکشن گذاشته بودن، از نظرم بهتر بود این کلمه هم ترجمه بشه. (یعنی به قولی تا جای ممکن باید متنتون ایرانیزه شده باشه.) ولی ایراده جزییای بود. در ضمن هر چند کم، ولی نحوهی چینش کلماتتون، برای اون جملاتی که اتریگان گفت هم عالی بود. اون قافیهسازیِ شیرین ولی سخت رو خوب حفظ کرده بودین. :))
ادیت هم خوب بود. بعضی جاها یه سری اشتباهات تایپی دیده میشد که راستیت نمیدونم تقصیر مترجمه یا ادیتور. ولی دیگه به جز این مورد، اشکال دیگهای رو پیدا نکردم من.
بازم بابت تاخیری که افتاد برای انتشار این نظر، خیلیمعذرت میخوام از مترجم و ادیتور.
خسته نباشید.
#amirali
#comicbook
#JLD_2018
میدونم خیلی دیره ولی باور کنین همین الان این کمیکو تموم کردم. :دی
باید بگم این ایشیو خوب بود، پنلهای واید و در نتیجه القای تِمه اکشن خوبی داشت، رنگبندیای مارتینز و رنگزنیهای اندرسون هم واقعا حرف نداره و برای این سری و جو فضاش مناسبه. طراحیها اما به نظرم نسبت به شمارههای اول یکم افت کرده. خصوصا تو بخش طراحی میمیکِ صورت و اجزای فیس کاراکترا.
نویسنده هم خوب تونست مارو تو جو و اتمسفر جنگ پیشرو ببره و البته مقدمهچینی خوبی کرد. شخصیتپردازیای کاراکترها هم مثل قدیم بود.
جلو بردن داستان...خب راستش این قسمت بیشتر حاوی یه سری اطلاعات مهمی بود و از اون گذشته اتفاقای مهمی که همه و همه زمینهسازه آرکِ the lords of order هستن. پس میتونم بگم داستان رو به پیش برد این ایشیو. از این لحاظ کاره تاینیون به عنوان نویسنده خوب و استاندارد بود، وبی چطور بگم...حس میکنم برای یک کمیکی که داره به طور ماهانه منتشر میشه یکم کُند عمل میکنه و از حداکثر توان و پتانسیلش برای روایت و پیشبُرد داستان استفاده نمیکنه.
ترجمه و ادیت هم واقعا خوب بودن. ترجمهی کلمات و جملات و جملهبندیها، همهوهمه خوب بودن. فقط یکجایی از کمیک دیدم که خانم بختیاری ریاکشن رو خوده ریاکشن گذاشته بودن، از نظرم بهتر بود این کلمه هم ترجمه بشه. (یعنی به قولی تا جای ممکن باید متنتون ایرانیزه شده باشه.) ولی ایراده جزییای بود. در ضمن هر چند کم، ولی نحوهی چینش کلماتتون، برای اون جملاتی که اتریگان گفت هم عالی بود. اون قافیهسازیِ شیرین ولی سخت رو خوب حفظ کرده بودین. :))
ادیت هم خوب بود. بعضی جاها یه سری اشتباهات تایپی دیده میشد که راستیت نمیدونم تقصیر مترجمه یا ادیتور. ولی دیگه به جز این مورد، اشکال دیگهای رو پیدا نکردم من.
بازم بابت تاخیری که افتاد برای انتشار این نظر، خیلیمعذرت میخوام از مترجم و ادیتور.
خسته نباشید.
#amirali
#comicbook
#JLD_2018
فربد من کمیک برای خوندن زیاد دارم، البته نه، خیلی زیاد دارم! :دی
ولی همین چند شب پیش دوباره به سرم زدم این کمیک رو دانلود کنم و بشینم بخونمش.
و اگه بخوام روراست باشم، توی این چندشبی که مشغول خوندن ماوس بودم حتی یک حباب هم از کمیکه دیگهای نخوندم. (به شدت درگیرکننده بود.)
والا تمام چیزایی که میخواستم از این دو جلد بگم رو اومبرتو اکو گفته. حرف دیگهای باقی نمیمونه، ماوس قطعا یه شاهکار خاموشه، یه کتاب صادق و روراست. دیگه از این روراستتر که نویسنده و کارتونیست اثر، خودش رو در حال دعوا کردن با پدرش میکِشه؟ خب مطمئنا هیچکسی نمیخواد که دیگران از دعواهای خونوادگیش چیزی بفهمن، ولی آرت اسپیگلمن طی یه حرکت بسیار جسورانی و دلیرانه، از رابطهی پر تنش، نادرست و پر تلاطمِ خودش و پدرش پرده بر میداره و از این موضوع هیچ ترسی نداره. چون به گفتهی خودش این کمیک عین واقعیته، درست مثل واقعیت.
ولی چیزی که من رو ناراحت میکنه اینه که این واقعیت، یه واقعهی ناراحتکننده، وحشتناک و زشت به نام آشوتیزه…
ولی کاری که تو و عادل کردین لایق ستایشه.
آفرین فربد. ترجمهت واقعا عالی بود، پرفکت بود و خیلی عالی از پسش بر اومدی با اینکه واقعا کمیک سنگینیه و لبریز از حبابهای لبریز از سخنه!
واقعا با ترجمهی دوتا اثر جاینت و سنگین (وندتا و ماوس) سلبریتی شدی.
ثابت کردی که ترجمهی کمیک راست کاره خودته. به امیده ترجمههای بیشتر ازت، خصوصا کمیک. 😆 (شوخی میکنم البته.)
عادل هم که دیگه کارش پرفکته و به ما کمیکفنا ثابت شدهست.
هر دوتون مشتی هستین و خیلی خوشحالم که این کمیک رو با ترجمهی تو و گرافیکه کمنقص عادل خوندم.
فقط چهار پنج جا اشتباه تایپی دیدم که اونم واقعا طبیعیه، اصلا جای ایرادی نداره.
باید خیلی بیشتر از این حرفا، از اینجور کارا استقبال بشه تا ما دیگه هرگز با فاجعهای به نام آشویتز و کورههای آدمسوزی مواجه نشیم، و مرسی از تو و عادل که این کمیک رو ترجمه و ادیت کردین، تا فارسیزبانها هم این اثر رو بخونن و آگاه باشن (!) که ذات بعضی از آدما تا چه حد میتونه تیرهوتار و ظالم باشه.
#amirali
#comicbook
#maus
ولی همین چند شب پیش دوباره به سرم زدم این کمیک رو دانلود کنم و بشینم بخونمش.
و اگه بخوام روراست باشم، توی این چندشبی که مشغول خوندن ماوس بودم حتی یک حباب هم از کمیکه دیگهای نخوندم. (به شدت درگیرکننده بود.)
والا تمام چیزایی که میخواستم از این دو جلد بگم رو اومبرتو اکو گفته. حرف دیگهای باقی نمیمونه، ماوس قطعا یه شاهکار خاموشه، یه کتاب صادق و روراست. دیگه از این روراستتر که نویسنده و کارتونیست اثر، خودش رو در حال دعوا کردن با پدرش میکِشه؟ خب مطمئنا هیچکسی نمیخواد که دیگران از دعواهای خونوادگیش چیزی بفهمن، ولی آرت اسپیگلمن طی یه حرکت بسیار جسورانی و دلیرانه، از رابطهی پر تنش، نادرست و پر تلاطمِ خودش و پدرش پرده بر میداره و از این موضوع هیچ ترسی نداره. چون به گفتهی خودش این کمیک عین واقعیته، درست مثل واقعیت.
ولی چیزی که من رو ناراحت میکنه اینه که این واقعیت، یه واقعهی ناراحتکننده، وحشتناک و زشت به نام آشوتیزه…
ولی کاری که تو و عادل کردین لایق ستایشه.
آفرین فربد. ترجمهت واقعا عالی بود، پرفکت بود و خیلی عالی از پسش بر اومدی با اینکه واقعا کمیک سنگینیه و لبریز از حبابهای لبریز از سخنه!
واقعا با ترجمهی دوتا اثر جاینت و سنگین (وندتا و ماوس) سلبریتی شدی.
ثابت کردی که ترجمهی کمیک راست کاره خودته. به امیده ترجمههای بیشتر ازت، خصوصا کمیک. 😆 (شوخی میکنم البته.)
عادل هم که دیگه کارش پرفکته و به ما کمیکفنا ثابت شدهست.
هر دوتون مشتی هستین و خیلی خوشحالم که این کمیک رو با ترجمهی تو و گرافیکه کمنقص عادل خوندم.
فقط چهار پنج جا اشتباه تایپی دیدم که اونم واقعا طبیعیه، اصلا جای ایرادی نداره.
باید خیلی بیشتر از این حرفا، از اینجور کارا استقبال بشه تا ما دیگه هرگز با فاجعهای به نام آشویتز و کورههای آدمسوزی مواجه نشیم، و مرسی از تو و عادل که این کمیک رو ترجمه و ادیت کردین، تا فارسیزبانها هم این اثر رو بخونن و آگاه باشن (!) که ذات بعضی از آدما تا چه حد میتونه تیرهوتار و ظالم باشه.
#amirali
#comicbook
#maus
هفتهی اول کمیکهای فیوچر استیت
(بتمن ۱-فلش ۱- هارلی کویین ۱- سوپرمنِ متروپولیس ۱-سوامپ ثینگ ۱- واندروومن ۱)
خب این هفته کمیکاش به طور کلی توی سطح متوسطه رو به خوب قرار داشت.
بتمن ۱- خب این کمیک از سه بخش تقسیم میشد، بتمن، اوتسایدرز و آرکام نایتس.
بخش اول متوسط بود در کل. طراحیه خوبی داشت ولی داستان wow و نو رو شاهد نبودیم متاسفانه.
بخش دوم خوب بود، بخش سوم اما باز هم متوسط رو به پایین بود. یعنی از بخش اول بدتر بود. طراحیش خوب بود ولی من از ایدهاش خوشم نیومد و اون رو یه داستان بی سر و ته و سردرگم دیدم که هدفش معلوم نیست و انگار داره همینجوری حباب تولید میکنه تو ذهنم. پس اینطوری شد که از داستان و نویسندگیش خوشم نیومد.
——————
فلش کمیک خوبی بود. ایدهی جالبی داشت و در کل با زجر دادنِ بری، تونست داستانه قابلی رو برای خودش جفتوجور کنه. طراحیش هم در یک کلام خفن بود.
در ضمن طراح از آرتِ «برجسته کشیدن» استفاده کرد.
——————
هارلی کویین، خیلی خلاصه و مختصر بگم نظرمو؛ داستان متوسط، طراحی خوب.
ارزش خوندن و دنبال کردن رو داره.
——————
سوپرمنِ متروپولیس:
خب این کمیک هم از سه بخش تشکیل شده بود، مثل د نکست بتمن که توی این هفته دو تا کمیکه چند بخشی بودن.
بخش اول روایتگر یه ایده بود، داستان سوپرمنه بعدی که به نظرم داستان خوبی بود ولی اگه یکم نویسنده از اون حالت مرموز داستان رو در میاورد و از یه طریقی (که معمولا از طریق رد و بدل دیالوگ بین دو کاراکتره کمیکه) ما رو با فصا و ایدهاش به طور واضح آشنا میکرد، بهتر میبود. آرته بخش اول خوب بود.
بخش دوم راوی مستر میراکل بعدی بود که من ازش خوشم نیومد. همچنین آرت دلچسبی هم نداشت.
بخش سوم به نظرم خوب بود. راوی یکی دیگه از منجیهای متروپولیس بود و از آرته خوبی هم برخوردار بود. در بخش نویسندگی هم ایراده به خصوصی نداشت.
——————
سوامپ ثینگ، آرتِ کمنظیر و داستان منسجم با ایدهای نو و تازه. (قلم شیوا و روانِ رام وی فوقالعادهست)
مطمئنا ارزشه دنبال کردن رو داره.
——————
واندروومن، خوب بود. داستانه خوبی داشت، روایته خوبی داشت و تقریبا درگیرکننده بود. طراحیش هم خوب بود.
ارزشه دنبالکردن رو داره.
——————
پایان #نقد_هفتهی_اول_کمیکهای_فیوچر_استیت
#amirali
#comicbook
(بتمن ۱-فلش ۱- هارلی کویین ۱- سوپرمنِ متروپولیس ۱-سوامپ ثینگ ۱- واندروومن ۱)
خب این هفته کمیکاش به طور کلی توی سطح متوسطه رو به خوب قرار داشت.
بتمن ۱- خب این کمیک از سه بخش تقسیم میشد، بتمن، اوتسایدرز و آرکام نایتس.
بخش اول متوسط بود در کل. طراحیه خوبی داشت ولی داستان wow و نو رو شاهد نبودیم متاسفانه.
بخش دوم خوب بود، بخش سوم اما باز هم متوسط رو به پایین بود. یعنی از بخش اول بدتر بود. طراحیش خوب بود ولی من از ایدهاش خوشم نیومد و اون رو یه داستان بی سر و ته و سردرگم دیدم که هدفش معلوم نیست و انگار داره همینجوری حباب تولید میکنه تو ذهنم. پس اینطوری شد که از داستان و نویسندگیش خوشم نیومد.
——————
فلش کمیک خوبی بود. ایدهی جالبی داشت و در کل با زجر دادنِ بری، تونست داستانه قابلی رو برای خودش جفتوجور کنه. طراحیش هم در یک کلام خفن بود.
در ضمن طراح از آرتِ «برجسته کشیدن» استفاده کرد.
——————
هارلی کویین، خیلی خلاصه و مختصر بگم نظرمو؛ داستان متوسط، طراحی خوب.
ارزش خوندن و دنبال کردن رو داره.
——————
سوپرمنِ متروپولیس:
خب این کمیک هم از سه بخش تشکیل شده بود، مثل د نکست بتمن که توی این هفته دو تا کمیکه چند بخشی بودن.
بخش اول روایتگر یه ایده بود، داستان سوپرمنه بعدی که به نظرم داستان خوبی بود ولی اگه یکم نویسنده از اون حالت مرموز داستان رو در میاورد و از یه طریقی (که معمولا از طریق رد و بدل دیالوگ بین دو کاراکتره کمیکه) ما رو با فصا و ایدهاش به طور واضح آشنا میکرد، بهتر میبود. آرته بخش اول خوب بود.
بخش دوم راوی مستر میراکل بعدی بود که من ازش خوشم نیومد. همچنین آرت دلچسبی هم نداشت.
بخش سوم به نظرم خوب بود. راوی یکی دیگه از منجیهای متروپولیس بود و از آرته خوبی هم برخوردار بود. در بخش نویسندگی هم ایراده به خصوصی نداشت.
——————
سوامپ ثینگ، آرتِ کمنظیر و داستان منسجم با ایدهای نو و تازه. (قلم شیوا و روانِ رام وی فوقالعادهست)
مطمئنا ارزشه دنبال کردن رو داره.
——————
واندروومن، خوب بود. داستانه خوبی داشت، روایته خوبی داشت و تقریبا درگیرکننده بود. طراحیش هم خوب بود.
ارزشه دنبالکردن رو داره.
——————
پایان #نقد_هفتهی_اول_کمیکهای_فیوچر_استیت
#amirali
#comicbook
فربد توی این چند روزِ اخیر انقدر کمیک سیاه سفید خوندم که یه کمیک رنگی میبینم ذوقمرگ میشم. :دی
بعد از خوندنه یه کمیک سنگین و لبریز از دیالوگ به اسم ماوس، رفتم سراغ ادامهی خوندن کمیک Sin City: Vol 1: The Hard Goodbye.
خب من اولش که دیدم حول و حوالی ۲۰۰ صفحهست یکم خورد تو ذوقم که چقدر زیاده، ولی وقتی شروع کردم به خوندنش دیدم نمیتونم جلوی خودمو بگیرم و در نتیجه حدودا نصفشو خوندم. و نکتهی دیگه اینه که دیدم کمیک حداقل ۷۰ درصدش تصویر و آرتـه و اون سی درصد مابقی میشه دیالوگ که اکثرا هم مونولوگهای مارو (شخصیت اصلی این Vol) هستش.
بگذریم، آره نصفشو خوندم ولی بعدش خورد به بنبست روند خوندنم. حدودا دو سه ماه دست نخورده باقی موند تا اینکه همین دو سه شب پیش دوباره رفتم سراغش و این بار دخلشو آوردم.
دیگه خاطره تعریف کردن بسه و بریم سراغ خود کمیک.
در ضمن متن پیشرو نقد نیست و صرفا خطی بر سین سیتی هستش. و در ضمن فاقد اسپویله.
خب از ویژگیهای کمیک اگه بخوام بگم (همونطور که اشارهای کردم) میتونم به سیاه و سفید بودنش اشاره کنم و اینکه کمیک مملو از صحنههای اکشن و بزن بزن هستش با طراحیهای به یاد ماندنی و کلاسیکه فرانک میلرِ افسانهای. در واقع طراحی و آرت این کمیک دائما بین رنگهای سیاه و سفید بازی میکنه و از این ویژگیش من خوشم اومد.
پلات هم جالب توجه بود و یه ایدهی کوچیک و ریز بود.
در واقع داستان با عشقبازیهای شخصیت اصلیِ داستان، یعنی مارو و یک خانم بسیار زیبا به اسم گلدی شروع میشه.
طی اتفاقاتی که میوفته و دیالوگهای که رد و بدل میشه، ما پی میبریم که این ماروِ قصهی ما از قضا زیاد هم خوش تیپ و خوش قیافه نیستش و این اولین باری بوده که یکی بهش پیشنهاد س.ک.س داده، و برای اولین بار، این خانم خوشگل… خب دروغ چرا؟ قضیه حتی برای من هم یکم عجیب به نظر میرسه ولی، ماجرا وقتی عجیبتر میشه که ما میفهمیم گلدی توسط یه شخصی کشته میشه و حالا مارو، که دارای یه شخصیت خشن و البته روحیهای بچهگانه هستش در به در میوفته دنبال قاتل گلدی. چون گلدی خیلی براش ارزش داشته. و این شما و این هم سین سیتی: خداحافظیِ سخت!
با گذشتِ داستان و ایجاد مونولوگهایی از سمت مارو و در نتیجه آشناییِ بیشترِ ما با مارو، متوجه این قضیه میشیم که اون غیرت خاصی روی زنها داره و دوست نداره حتی کوچیکترین توهینی به زنها بشه (دلیله همچین طرز فکری لااقل برای من، تا الان ناشناخته باقی مونده).
حالا شما فرض کن که شخصی (یا اشخاصی) به عمد، اومده زنی که مارو رو (شاید) دوست داشته رو کشته! پس قیامت رو برای این شخص (یا اشخاص) باید تصور کرد از جانب این قلچماق دوستداشتنی.
مارو هم یه قلچماقِ به تمام معناست و واقعا آدمِ گردنکلفتیه و خرابیه، حتی با خوندن کمیک میتونم این رو بگم که بعضی موقعها فرانک میلر اغراق هم کرده دربارهی زوربازوی مارو.
سین سیتی یه کمیک نئو نوآر با آرت فوقالعاده جذاب و مفهومیه. (آرتی که گاها برای درک و فهم برخی از پنلهاش باید مدتها به مانیتور چشم دوخت و دقت کرد)
سین سیتی دارای دیالوگهای کمیه، ولی همون دیالوگهای کم هم به ندرت پیش میاد که موندگار و به یاد موندنی نشه.
سین سیتی داستانِ سر راستی داره و برای فهمش حتما نباید مدتها به فکر فرو رفت، ولی همون داستانِ سر راست مدتها مغزتون رو قلقلک میده و شما رو به چالش میکشه، چالشی که حرفش اینه:
«آیا واقعا طرز تفکر مارو انقدر ساده و پچهگانهست که به خاطرِ یک شخص که تا حالا نه اون رو میشناخت و {احتمالا} نه اون رو دیده بود، حتی جون خودش رو هم به خطر بندازه؟»
این سوالی بود که فرانک میلر، این داستانِ ۲۰۰ صفحهای رو به خاطرش به وجود میاره.
حتی خود فرانک میلر گفته:
«این یکی خودش راه افتاد! من قصد داشتم یه داستان ۴۸ صفحهای بنویسم برای دارک هورس، ولی مارو زورم کرد و باعث شد که اینهمه بنویسم. همش تقصیر این قلچماقه!»
در کلام آخر، سین سیتی یه کمیک ایدهآل برای اشخاصی هستش که به داستانهای اکشن، جنایی و دارای طراحیهای فوقالعاده، علاقه دارن.
#amirali
#comicbook
#SinCity
بعد از خوندنه یه کمیک سنگین و لبریز از دیالوگ به اسم ماوس، رفتم سراغ ادامهی خوندن کمیک Sin City: Vol 1: The Hard Goodbye.
خب من اولش که دیدم حول و حوالی ۲۰۰ صفحهست یکم خورد تو ذوقم که چقدر زیاده، ولی وقتی شروع کردم به خوندنش دیدم نمیتونم جلوی خودمو بگیرم و در نتیجه حدودا نصفشو خوندم. و نکتهی دیگه اینه که دیدم کمیک حداقل ۷۰ درصدش تصویر و آرتـه و اون سی درصد مابقی میشه دیالوگ که اکثرا هم مونولوگهای مارو (شخصیت اصلی این Vol) هستش.
بگذریم، آره نصفشو خوندم ولی بعدش خورد به بنبست روند خوندنم. حدودا دو سه ماه دست نخورده باقی موند تا اینکه همین دو سه شب پیش دوباره رفتم سراغش و این بار دخلشو آوردم.
دیگه خاطره تعریف کردن بسه و بریم سراغ خود کمیک.
در ضمن متن پیشرو نقد نیست و صرفا خطی بر سین سیتی هستش. و در ضمن فاقد اسپویله.
خب از ویژگیهای کمیک اگه بخوام بگم (همونطور که اشارهای کردم) میتونم به سیاه و سفید بودنش اشاره کنم و اینکه کمیک مملو از صحنههای اکشن و بزن بزن هستش با طراحیهای به یاد ماندنی و کلاسیکه فرانک میلرِ افسانهای. در واقع طراحی و آرت این کمیک دائما بین رنگهای سیاه و سفید بازی میکنه و از این ویژگیش من خوشم اومد.
پلات هم جالب توجه بود و یه ایدهی کوچیک و ریز بود.
در واقع داستان با عشقبازیهای شخصیت اصلیِ داستان، یعنی مارو و یک خانم بسیار زیبا به اسم گلدی شروع میشه.
طی اتفاقاتی که میوفته و دیالوگهای که رد و بدل میشه، ما پی میبریم که این ماروِ قصهی ما از قضا زیاد هم خوش تیپ و خوش قیافه نیستش و این اولین باری بوده که یکی بهش پیشنهاد س.ک.س داده، و برای اولین بار، این خانم خوشگل… خب دروغ چرا؟ قضیه حتی برای من هم یکم عجیب به نظر میرسه ولی، ماجرا وقتی عجیبتر میشه که ما میفهمیم گلدی توسط یه شخصی کشته میشه و حالا مارو، که دارای یه شخصیت خشن و البته روحیهای بچهگانه هستش در به در میوفته دنبال قاتل گلدی. چون گلدی خیلی براش ارزش داشته. و این شما و این هم سین سیتی: خداحافظیِ سخت!
با گذشتِ داستان و ایجاد مونولوگهایی از سمت مارو و در نتیجه آشناییِ بیشترِ ما با مارو، متوجه این قضیه میشیم که اون غیرت خاصی روی زنها داره و دوست نداره حتی کوچیکترین توهینی به زنها بشه (دلیله همچین طرز فکری لااقل برای من، تا الان ناشناخته باقی مونده).
حالا شما فرض کن که شخصی (یا اشخاصی) به عمد، اومده زنی که مارو رو (شاید) دوست داشته رو کشته! پس قیامت رو برای این شخص (یا اشخاص) باید تصور کرد از جانب این قلچماق دوستداشتنی.
مارو هم یه قلچماقِ به تمام معناست و واقعا آدمِ گردنکلفتیه و خرابیه، حتی با خوندن کمیک میتونم این رو بگم که بعضی موقعها فرانک میلر اغراق هم کرده دربارهی زوربازوی مارو.
سین سیتی یه کمیک نئو نوآر با آرت فوقالعاده جذاب و مفهومیه. (آرتی که گاها برای درک و فهم برخی از پنلهاش باید مدتها به مانیتور چشم دوخت و دقت کرد)
سین سیتی دارای دیالوگهای کمیه، ولی همون دیالوگهای کم هم به ندرت پیش میاد که موندگار و به یاد موندنی نشه.
سین سیتی داستانِ سر راستی داره و برای فهمش حتما نباید مدتها به فکر فرو رفت، ولی همون داستانِ سر راست مدتها مغزتون رو قلقلک میده و شما رو به چالش میکشه، چالشی که حرفش اینه:
«آیا واقعا طرز تفکر مارو انقدر ساده و پچهگانهست که به خاطرِ یک شخص که تا حالا نه اون رو میشناخت و {احتمالا} نه اون رو دیده بود، حتی جون خودش رو هم به خطر بندازه؟»
این سوالی بود که فرانک میلر، این داستانِ ۲۰۰ صفحهای رو به خاطرش به وجود میاره.
حتی خود فرانک میلر گفته:
«این یکی خودش راه افتاد! من قصد داشتم یه داستان ۴۸ صفحهای بنویسم برای دارک هورس، ولی مارو زورم کرد و باعث شد که اینهمه بنویسم. همش تقصیر این قلچماقه!»
در کلام آخر، سین سیتی یه کمیک ایدهآل برای اشخاصی هستش که به داستانهای اکشن، جنایی و دارای طراحیهای فوقالعاده، علاقه دارن.
#amirali
#comicbook
#SinCity