Forwarded from Amirali
با سلام و وقت به خیر خدمت دوستان عزیز. همراهم باشید با نقد شماره ی چهارم از کمیک گرین لنترن 2018 نوشته ی گرنت موریسون.
هشدار اسپویل:
مثل همیشه، داستان های موریسون با دیالوگ های بی معنی اما مهم شروع میشه، طوری که هم به شما حس گُنگ بودن و پرت بودن رو میده، هم برای ادامه دادن کششی در شما ایجاد میکنه.
موریسون، نویسنده ی اثر، با تبحر بسیاری فرقه ها و گروه های فضایی مختلف و متفاوتی رو خلق میکنه، مانند خورشید خوار های وحشی، و این نشان دهنده ی اینه که قطعا با دست پُر سراغ گرین لنترن اومده.
خب داستان با دو شخصِ مرموز آغاز میشه که ابتدا هویت هاشون رو از هم پنهان میکنن، ولی هر دوی اونها دقیقا همان کسایی هستن که در اصل دنبالشن!
یعنی هال جوردن با یک کلاه و یه مَن ریش در مقابل بانو بلزبث ظاهر میشه، و قطعا این تبادلْ پر و مملوء از توییست هستش که مطمئنا موریسون در شماره ی آینده بهش میپردازه.
کمی فهم و درک این شماره سخته، برای همین پیشنهادم اینه که دو یا حتی سه بار این شماره رو بخونید، چون در حالی که تعداد صفحاتش به نسب بالاست (26 صفحه)، اما از دیالوگ های کمی برخورداره، اما دیالوگ ها و مونولوگ هایی پر از معنا و مفهوم و کنایه و حباب های سخت.
و این هنر موریسون رو نشون میده، ایده هایی که این بشر برای فانوس سبزِ محبوبمون، هال جوردن داره واقعا باور نکردنی، دیوانه وار و جاهطلبانه هستند.
از روی کار آمدن و سپس دوباره برکناری هال جوردن طی 4 شماره، تا (همونطور که اشاره کردم در نقد) معرفی نژاد های فضایی عجیب و غریب.
ولی از اون طرف، هر اثری یک سری ضعف هایی داره، مهمترین و میتونم بگم تنهاترین نقطهی ضعف این اثر تا بدین جا تبدیل به مهمترین ضعفش شده، اونم مشخص نکردن یک هدف و تارگت هستش برای سری، و نویسنده ای که در ابتدای سری این مهم رو مشخص نکنه در ادامه کارش میلنگه، لذا باز هم میشه از این نقطه ضعف چشم پوشید، چرا که این کمیک در واقع یک سری نیست، بلکه از دو مکسی سریزِ 12 قسمتی تشکیل شده که به هم مرتبط هستند، اما خب به هر حال باز هم یک سری به حساب میاد، و میشه گفت یکی از نقاط ضعف این {مکسی} سری هستش.
این شماره با فلشبک های همون دو فردی که گفتم شروع میشه، و مملو از همین فن یعنی فن بیان به روش فلشبک هستش.
چون ما در 80 درصد این ایشیو شاهد فلشبک هایی از جانب بانو بلزبث و هال جوردن هستیم. (نکته اینه که فلشبک های جوردن بیشتر از بلزبث خط داستانی و پیرنگ این شماره رو شکل میدن)
سپس در دیالوگ ها و پنل پایانی شاهد یک توییست و چرخش شخصیتی دیوانه وار از سمت هال جوردن هستیم، به طوری که اگه بخوام میزان هایپ شدن خودم رو از 10 بهش نمره بدم، قطعا لایق نمره ی بالای 8 هستش!
و این حکایت از فن بیان و شیوه ی زیبای رواییِ خط داستانی ساده و سرراست از جانب موریسون داره؛ درست شنیدید!
خط داستانی سر راست، اما خب نویسنده با پیچوندن ها و استفاده از عناصر مخصوص به خودش این پلات رو پیچیده میکنه. در اصطلاح موریسون دوزِ plot twist رو در این ایشیو زیاد کرده.
نکته ی حالبی که من رو واقعا محذوب خودش کرده اینه که داستان تا اینجا واقعا یک انتاگونیست قاطع و ثابت نداره، در هر شماره انتاگونیست عوض میشه، در یک شماره چوپان، در یک شماره وولگار زو، ولی خب چیزی که هست اینه که این سری(بنا به حرف های خودِ موریسون) تا بدین لحظه و تا بدین جا در هر شماره سعی میکنه عادات، اخلاق و رفتار های هال جوردن رو نشونمون بده.
از نویسندگی و نکات داستان که بگذریم، چیزی که تکمیل کننده ی این نویسنده ی تواناست، قطعا یک هنرمند و آرتیست توانا تره!
وقتی لیام شارپ قلم در دست میگیره و به طراحی کاستوم های عجیب و غریب، فضا و اتمسفر حیرت انگیز و شوکه کننده ی فضا، طراحی چهرههای خوب، خلق همه جور پنل(اعم از بلاک باستری، پنل های دایره ای مانند، مستطیلیِ استاندارد، و حتی مثلثی!) میپردازه، انگار نوشته های موریسون رو دارای روحِ خاصی میکنه، اگه بخوام در یک کلام توصیف کنم این بشر رو، انگار این هنرمند و طراح برجسته، کارش خلق پنل های ماندگاره. از اون پنل ها و صفحاتی که تا مدت ها در ذهن مخاطب میمونه و جاودانه میشه خلق میکنه.
طراحی ها به خوبی با دیالوگ های داستان همراه و مچ هستند و سیلِ عظیمِ اطلاعاتِ مدنظر موریسون رو با خودشون به همراه دارن.
هنر رنگ بندی، رنگ زنی و جوهر زنی که به ترتیب بر عهده ی لیام شارپ و استیو اولیف هستش به قدری استادانه و ماهرانه کار میشه در هر شماره، که دیگا نظرات من در موردش در طول زمان تکراری میشه، پس فقط یک جمله در مورد این موارد میگم:
خارقالعاده.
و اما در مورد ترجمه و ادیت.
نکته ای که یک بار دیگه هم بهش اشاره ای داشتم اینه که قطعا برای خوندن هر اثری از گرنت موریسون، شما در ابتدا با تعدادی دیالوگ بی معنی (اما نه کلیشه ای، بلکه سر تا پا متفاوت و مهم ولی گُنگ و بی پایه و اساس) مواجه میشید،
هشدار اسپویل:
مثل همیشه، داستان های موریسون با دیالوگ های بی معنی اما مهم شروع میشه، طوری که هم به شما حس گُنگ بودن و پرت بودن رو میده، هم برای ادامه دادن کششی در شما ایجاد میکنه.
موریسون، نویسنده ی اثر، با تبحر بسیاری فرقه ها و گروه های فضایی مختلف و متفاوتی رو خلق میکنه، مانند خورشید خوار های وحشی، و این نشان دهنده ی اینه که قطعا با دست پُر سراغ گرین لنترن اومده.
خب داستان با دو شخصِ مرموز آغاز میشه که ابتدا هویت هاشون رو از هم پنهان میکنن، ولی هر دوی اونها دقیقا همان کسایی هستن که در اصل دنبالشن!
یعنی هال جوردن با یک کلاه و یه مَن ریش در مقابل بانو بلزبث ظاهر میشه، و قطعا این تبادلْ پر و مملوء از توییست هستش که مطمئنا موریسون در شماره ی آینده بهش میپردازه.
کمی فهم و درک این شماره سخته، برای همین پیشنهادم اینه که دو یا حتی سه بار این شماره رو بخونید، چون در حالی که تعداد صفحاتش به نسب بالاست (26 صفحه)، اما از دیالوگ های کمی برخورداره، اما دیالوگ ها و مونولوگ هایی پر از معنا و مفهوم و کنایه و حباب های سخت.
و این هنر موریسون رو نشون میده، ایده هایی که این بشر برای فانوس سبزِ محبوبمون، هال جوردن داره واقعا باور نکردنی، دیوانه وار و جاهطلبانه هستند.
از روی کار آمدن و سپس دوباره برکناری هال جوردن طی 4 شماره، تا (همونطور که اشاره کردم در نقد) معرفی نژاد های فضایی عجیب و غریب.
ولی از اون طرف، هر اثری یک سری ضعف هایی داره، مهمترین و میتونم بگم تنهاترین نقطهی ضعف این اثر تا بدین جا تبدیل به مهمترین ضعفش شده، اونم مشخص نکردن یک هدف و تارگت هستش برای سری، و نویسنده ای که در ابتدای سری این مهم رو مشخص نکنه در ادامه کارش میلنگه، لذا باز هم میشه از این نقطه ضعف چشم پوشید، چرا که این کمیک در واقع یک سری نیست، بلکه از دو مکسی سریزِ 12 قسمتی تشکیل شده که به هم مرتبط هستند، اما خب به هر حال باز هم یک سری به حساب میاد، و میشه گفت یکی از نقاط ضعف این {مکسی} سری هستش.
این شماره با فلشبک های همون دو فردی که گفتم شروع میشه، و مملو از همین فن یعنی فن بیان به روش فلشبک هستش.
چون ما در 80 درصد این ایشیو شاهد فلشبک هایی از جانب بانو بلزبث و هال جوردن هستیم. (نکته اینه که فلشبک های جوردن بیشتر از بلزبث خط داستانی و پیرنگ این شماره رو شکل میدن)
سپس در دیالوگ ها و پنل پایانی شاهد یک توییست و چرخش شخصیتی دیوانه وار از سمت هال جوردن هستیم، به طوری که اگه بخوام میزان هایپ شدن خودم رو از 10 بهش نمره بدم، قطعا لایق نمره ی بالای 8 هستش!
و این حکایت از فن بیان و شیوه ی زیبای رواییِ خط داستانی ساده و سرراست از جانب موریسون داره؛ درست شنیدید!
خط داستانی سر راست، اما خب نویسنده با پیچوندن ها و استفاده از عناصر مخصوص به خودش این پلات رو پیچیده میکنه. در اصطلاح موریسون دوزِ plot twist رو در این ایشیو زیاد کرده.
نکته ی حالبی که من رو واقعا محذوب خودش کرده اینه که داستان تا اینجا واقعا یک انتاگونیست قاطع و ثابت نداره، در هر شماره انتاگونیست عوض میشه، در یک شماره چوپان، در یک شماره وولگار زو، ولی خب چیزی که هست اینه که این سری(بنا به حرف های خودِ موریسون) تا بدین لحظه و تا بدین جا در هر شماره سعی میکنه عادات، اخلاق و رفتار های هال جوردن رو نشونمون بده.
از نویسندگی و نکات داستان که بگذریم، چیزی که تکمیل کننده ی این نویسنده ی تواناست، قطعا یک هنرمند و آرتیست توانا تره!
وقتی لیام شارپ قلم در دست میگیره و به طراحی کاستوم های عجیب و غریب، فضا و اتمسفر حیرت انگیز و شوکه کننده ی فضا، طراحی چهرههای خوب، خلق همه جور پنل(اعم از بلاک باستری، پنل های دایره ای مانند، مستطیلیِ استاندارد، و حتی مثلثی!) میپردازه، انگار نوشته های موریسون رو دارای روحِ خاصی میکنه، اگه بخوام در یک کلام توصیف کنم این بشر رو، انگار این هنرمند و طراح برجسته، کارش خلق پنل های ماندگاره. از اون پنل ها و صفحاتی که تا مدت ها در ذهن مخاطب میمونه و جاودانه میشه خلق میکنه.
طراحی ها به خوبی با دیالوگ های داستان همراه و مچ هستند و سیلِ عظیمِ اطلاعاتِ مدنظر موریسون رو با خودشون به همراه دارن.
هنر رنگ بندی، رنگ زنی و جوهر زنی که به ترتیب بر عهده ی لیام شارپ و استیو اولیف هستش به قدری استادانه و ماهرانه کار میشه در هر شماره، که دیگا نظرات من در موردش در طول زمان تکراری میشه، پس فقط یک جمله در مورد این موارد میگم:
خارقالعاده.
و اما در مورد ترجمه و ادیت.
نکته ای که یک بار دیگه هم بهش اشاره ای داشتم اینه که قطعا برای خوندن هر اثری از گرنت موریسون، شما در ابتدا با تعدادی دیالوگ بی معنی (اما نه کلیشه ای، بلکه سر تا پا متفاوت و مهم ولی گُنگ و بی پایه و اساس) مواجه میشید،
Amirali
با سلام و وقت به خیر خدمت دوستان عزیز. همراهم باشید با نقد شماره ی چهارم از کمیک گرین لنترن 2018 نوشته ی گرنت موریسون. هشدار اسپویل: مثل همیشه، داستان های موریسون با دیالوگ های بی معنی اما مهم شروع میشه، طوری که هم به شما حس گُنگ بودن و پرت بودن رو میده، هم…
ولی پیشنهاد من اینه که دیالوگ ها و مونولوگ ها رو بخونید، و درک کنید، و به یاد بسپارید، بلکه وقتی به کلمه ی بزرگ پایان در انتهای صفحه ی پایانی یا کلمه ی ادامه دارد بر میخورید قطعا شما رو شگفت زده خواهد کرد و سر تا سر هایپ!
اما چرا اینها رو اینجا، در بخش ترجمه گفتم؟
گفتم به خاطر این که قطعا بعد از خوندن این ترجه لب به ستایش این مترجم میگشایم. نیگان با لحنی خوانا، روان، منسجم، با رعایت کردن نکات گرامری و هر چیزی که فکرش رو بکنید در ترجمه ی یک اثر انگلیسی به فارسی مهم و حائز اهمیته، این اثر رو برای ما آماده کردن. و باعث شدن از خوندنش لذت ببریم، البته دو چندان!
ادیت هم خوب بود. به جز ایراد کلینی که در صفحات 13 و 14 دیدم، دیگه ایرادی از ادیت نیگان ندیدم.
اون ایرادی که بهش اشاره کردم هم مربوط به اشتباه ادیتور برای کلین حباب بود، که برای کلین حباب سفید از رنگ سبز و برای کلین حباب سبز از رنگ سفید استفاده کرده، لذا با توجه به دلیل منطقی ای که آورده شد از این ایراد چشم پوشی میکنم. مطمئنم در شماره ها و کار های بعدیِ این مترجم ادیتور با استعداد، شاهد همچین ایرادی نیستیم.
نمره دهی:
نویسندگی: 9.6 از 10.
طراحی: 10 از 10.
ترجمه: 10 از 10. (با توجه به این همه تعریف نمیتونم از این بخش نمره ای کم کنم:))
ادیت: 9.8 از 10.
در آخر سپاس بابت خوندن نقد.
موفق و سرزنده باشید.
سپاس.
#amirali
#comicbook
#green_lantern_2018
اما چرا اینها رو اینجا، در بخش ترجمه گفتم؟
گفتم به خاطر این که قطعا بعد از خوندن این ترجه لب به ستایش این مترجم میگشایم. نیگان با لحنی خوانا، روان، منسجم، با رعایت کردن نکات گرامری و هر چیزی که فکرش رو بکنید در ترجمه ی یک اثر انگلیسی به فارسی مهم و حائز اهمیته، این اثر رو برای ما آماده کردن. و باعث شدن از خوندنش لذت ببریم، البته دو چندان!
ادیت هم خوب بود. به جز ایراد کلینی که در صفحات 13 و 14 دیدم، دیگه ایرادی از ادیت نیگان ندیدم.
اون ایرادی که بهش اشاره کردم هم مربوط به اشتباه ادیتور برای کلین حباب بود، که برای کلین حباب سفید از رنگ سبز و برای کلین حباب سبز از رنگ سفید استفاده کرده، لذا با توجه به دلیل منطقی ای که آورده شد از این ایراد چشم پوشی میکنم. مطمئنم در شماره ها و کار های بعدیِ این مترجم ادیتور با استعداد، شاهد همچین ایرادی نیستیم.
نمره دهی:
نویسندگی: 9.6 از 10.
طراحی: 10 از 10.
ترجمه: 10 از 10. (با توجه به این همه تعریف نمیتونم از این بخش نمره ای کم کنم:))
ادیت: 9.8 از 10.
در آخر سپاس بابت خوندن نقد.
موفق و سرزنده باشید.
سپاس.
#amirali
#comicbook
#green_lantern_2018
با عرض سلام و وقت به خیر.
همراهم باشین با نقد آرک اول از سری کمیک فراری ها 2017. (شامل قسمت های 1 تا 6)
هشدار اسپویل.
سری ران اویز مطمئنا سریِ جالب، فان و باحالیه. از اون سری هایی هستش که در انتهای هر شماره یا طی همون شماره توییستِ وحشتناک و پیچشِ چند درجه ایه شخصیتی نداره، منتها با قلم روان نویسنده ی سری، خانم رینبو راول، سری دلچسبی از آب در اومده و خواننده رو میخکوب میکنه. البته که در این راه طراح برجسته ای همانند کریس انکا هم نقش مهمی رو ایفا میکنه.
طراحی که با کشیدن کمیک دو قسمتی درختان سفید، به نویسندگی چیپ زدارسکی یکبار برای همیشه خودش رو در این حوزه تثبیت کرد.
داستان از دو سال بعد از مرگ گرت شروع میشه، مرگی که در انحلال گروه دوست داشتنی مون، یعنی فراری ها، خیلی موثر بوده. اما هنگامی که چیس، یکی از بنیان گذاران این گروه، با تکنولوژی سفر در زمانش به گذشته سفر میکنه و باعث نجات جانِ گرت میشه و اونو با خودش به زمان حال، پیش یکی دیگه از بنیان گذاران گروه میاره، یعنی نیکو.
و اینگونه میشه که ما در همون قسمت اول با سه کاراکتر اصلی به علاوه ی آنتاگونیست اصلیِ آرک اشنا میشیم.
سپس در شماره ی بعدی با دو عضو دیگه از فراری ها اشنا میشیم.
میتونم بگم نویسنده از همون روش قدیمی برای جمع کردن شخصیت های داخل گروه استفاده کرده. ولی خب تفاوت هایی هم داشته این روشِ خانم رینبو، برای مثال اعضای فراری ها بالاخره پس از کش و قوس های فراوان در انتهای شماره ی 5 برای اولین بار دور هم جمع شدند. و این خودش یک انتخاب ریسکی و جسورانه بود، اما خب ریسکی بود که گرفت.
در پایان شماره ی 6 که میشود یک آرک کامل، ما شاهد این بودیم که این اعضا دوباره بعد از گذشت دو سال دور هم جمع شدند.
نیکو، چیس، کارولینا، گرت، مالی، ویکتور و دایناسور گربه خوار(!) و دوست داشتنی گرت، یعنی اولد لیس.
نکاتی که باید بگم در مورد این سری، شناخت خوبیه که نویسنده از این گروه داره!
گروهی که همیشه در حال فراره و به هیچ بزرگسالی هم نمیتونه اعتماد کنه، و دلیلی پشت این تصمیم وجود داره که نویسنده با زیبایی تمام اون رو بهمون میفهمونه. گروهی که همیشه باید فرار کنه و در حال دویدن باشه، چون اونها از نزدیکترین شخص های موجود در زندگیشون هم رکب خوردن، یعنی خانوادشون. و خانم راول به زیبایی این رو به تصویر میکشه.
هنر نویسندگی در این آرک خوب بود، داستان آروم، با ریتمِ خاص و ملایم و دقیقی جلو میرفت، در یککلام از ضرب آهنگ خوب و متعادلی برخوردار بود.
شخصیت پردازی ها و نحوه ی پرداختن نویسنده به هر شخصیت(که کم هم نبودند) به طور خوبی انجام شده بود.
و قطعا طوری بود که برای آرک های بعدی هم داستانی برای تعریف کردن داشته باشه. یعنی نویسنده تمام ایده هاش رو توی یک آرک فدا نکرد، و قطعا شخصیت های بیشتری هم هستند که باید بهمون معرفیشن. پس نویسنده هنگام پلنینگ و برنامه ریزی، این فن و نکته رو هم به خاطر داشته. از این مورد که بگذریم میرسیم به فضاسازی درستی که خانم رنبو راول انجام داد.
از نکات مثبتِ دیگه که باید بهش اشاره بشه سوییچ لحن و دیالوگ ها در کاراکتر ها، روان بودن پیرنگ، استفاده از عناصر داستانی مختلف و غیره بودند.
اما در بیان نکات مثبت نویسندگی به فضا سازی درست هم اشاره کردم، درست است اسکریپت این فضا سازی توسط نویسنده نوشته میشه، ولی قطعا هنر پیاده کردن این اسکریپت بر روی یک صفحه ی خالی، کارِ یک شخص است؛ طراح.
اقای کریس انکا واقعا طراح خوبیه، شناخت دقیق ایشون از کاستوم ها نکته ی مهم و حائز اهمیتیه. آناتومی و هماهنگ کردن میمیک شخصیت ها با فضا(ارگونومی) به خوبی انجام شده بود. از آرت مجزا و جالبی هم ایشون برخوردارن. همونطور که توی کمیک درختان سفید دیدیم. اما خب اینجا کمی این آرت رو خصوصا در امر طراحی آناتومی تغییر داده بود. چهره ها با دیالوگ ها و مونولوگ های فردیشان (هر چند مونولوگ های فرعی خیلی کم بود) هماهنگ بودند. همونطور که گفتم طراحیِ فضا و اتمسفر هم بسیار عالی بود و انکا به همراه رنگ زن سری یعنی متیو ویلسون، خوب ما رو با حال و هوای چند تا جوون سردرگم از فرار کردن یا ماندن همراه کرده بودن. اتمسفر تینیجری در کمیک و در بعضی مواقع حتی بزرگسالانه، رعایت شده بود.
دیگر موارد ریز و فنی نظیر حروف چینی هم خوب بود و باعث گیج شدن خواننده نمیشد.
اما در مورد ترجمه. همین اول از حسین آقا تشکر میکنم بابت ترجمه ی کامل این 6 قسمت. ترجمه هم روان بود، هم خوانا، همچنین هماهنگ با لحن شخصیت ها هم بود.
ادیت بسیار خوب بود. کلین حباب ها، جایگذاری کلمات، انتخاب صحیح فونت و از این قبیل موارد ریز و فنی در این امر خوب رعایت شده بود و انجام شده بود. خسته نباشید به اقای جلالیان عزیز عرض میکنم.
نمره دهی:
نویسندگی: 9.8 از 10.
طراحی: 10 از 10.
ترجمه: 9.8 از 10.
ادیت: 9.8 از 10.
خب همونطور که فهمیدین ایراد ها خیلی
همراهم باشین با نقد آرک اول از سری کمیک فراری ها 2017. (شامل قسمت های 1 تا 6)
هشدار اسپویل.
سری ران اویز مطمئنا سریِ جالب، فان و باحالیه. از اون سری هایی هستش که در انتهای هر شماره یا طی همون شماره توییستِ وحشتناک و پیچشِ چند درجه ایه شخصیتی نداره، منتها با قلم روان نویسنده ی سری، خانم رینبو راول، سری دلچسبی از آب در اومده و خواننده رو میخکوب میکنه. البته که در این راه طراح برجسته ای همانند کریس انکا هم نقش مهمی رو ایفا میکنه.
طراحی که با کشیدن کمیک دو قسمتی درختان سفید، به نویسندگی چیپ زدارسکی یکبار برای همیشه خودش رو در این حوزه تثبیت کرد.
داستان از دو سال بعد از مرگ گرت شروع میشه، مرگی که در انحلال گروه دوست داشتنی مون، یعنی فراری ها، خیلی موثر بوده. اما هنگامی که چیس، یکی از بنیان گذاران این گروه، با تکنولوژی سفر در زمانش به گذشته سفر میکنه و باعث نجات جانِ گرت میشه و اونو با خودش به زمان حال، پیش یکی دیگه از بنیان گذاران گروه میاره، یعنی نیکو.
و اینگونه میشه که ما در همون قسمت اول با سه کاراکتر اصلی به علاوه ی آنتاگونیست اصلیِ آرک اشنا میشیم.
سپس در شماره ی بعدی با دو عضو دیگه از فراری ها اشنا میشیم.
میتونم بگم نویسنده از همون روش قدیمی برای جمع کردن شخصیت های داخل گروه استفاده کرده. ولی خب تفاوت هایی هم داشته این روشِ خانم رینبو، برای مثال اعضای فراری ها بالاخره پس از کش و قوس های فراوان در انتهای شماره ی 5 برای اولین بار دور هم جمع شدند. و این خودش یک انتخاب ریسکی و جسورانه بود، اما خب ریسکی بود که گرفت.
در پایان شماره ی 6 که میشود یک آرک کامل، ما شاهد این بودیم که این اعضا دوباره بعد از گذشت دو سال دور هم جمع شدند.
نیکو، چیس، کارولینا، گرت، مالی، ویکتور و دایناسور گربه خوار(!) و دوست داشتنی گرت، یعنی اولد لیس.
نکاتی که باید بگم در مورد این سری، شناخت خوبیه که نویسنده از این گروه داره!
گروهی که همیشه در حال فراره و به هیچ بزرگسالی هم نمیتونه اعتماد کنه، و دلیلی پشت این تصمیم وجود داره که نویسنده با زیبایی تمام اون رو بهمون میفهمونه. گروهی که همیشه باید فرار کنه و در حال دویدن باشه، چون اونها از نزدیکترین شخص های موجود در زندگیشون هم رکب خوردن، یعنی خانوادشون. و خانم راول به زیبایی این رو به تصویر میکشه.
هنر نویسندگی در این آرک خوب بود، داستان آروم، با ریتمِ خاص و ملایم و دقیقی جلو میرفت، در یککلام از ضرب آهنگ خوب و متعادلی برخوردار بود.
شخصیت پردازی ها و نحوه ی پرداختن نویسنده به هر شخصیت(که کم هم نبودند) به طور خوبی انجام شده بود.
و قطعا طوری بود که برای آرک های بعدی هم داستانی برای تعریف کردن داشته باشه. یعنی نویسنده تمام ایده هاش رو توی یک آرک فدا نکرد، و قطعا شخصیت های بیشتری هم هستند که باید بهمون معرفیشن. پس نویسنده هنگام پلنینگ و برنامه ریزی، این فن و نکته رو هم به خاطر داشته. از این مورد که بگذریم میرسیم به فضاسازی درستی که خانم رنبو راول انجام داد.
از نکات مثبتِ دیگه که باید بهش اشاره بشه سوییچ لحن و دیالوگ ها در کاراکتر ها، روان بودن پیرنگ، استفاده از عناصر داستانی مختلف و غیره بودند.
اما در بیان نکات مثبت نویسندگی به فضا سازی درست هم اشاره کردم، درست است اسکریپت این فضا سازی توسط نویسنده نوشته میشه، ولی قطعا هنر پیاده کردن این اسکریپت بر روی یک صفحه ی خالی، کارِ یک شخص است؛ طراح.
اقای کریس انکا واقعا طراح خوبیه، شناخت دقیق ایشون از کاستوم ها نکته ی مهم و حائز اهمیتیه. آناتومی و هماهنگ کردن میمیک شخصیت ها با فضا(ارگونومی) به خوبی انجام شده بود. از آرت مجزا و جالبی هم ایشون برخوردارن. همونطور که توی کمیک درختان سفید دیدیم. اما خب اینجا کمی این آرت رو خصوصا در امر طراحی آناتومی تغییر داده بود. چهره ها با دیالوگ ها و مونولوگ های فردیشان (هر چند مونولوگ های فرعی خیلی کم بود) هماهنگ بودند. همونطور که گفتم طراحیِ فضا و اتمسفر هم بسیار عالی بود و انکا به همراه رنگ زن سری یعنی متیو ویلسون، خوب ما رو با حال و هوای چند تا جوون سردرگم از فرار کردن یا ماندن همراه کرده بودن. اتمسفر تینیجری در کمیک و در بعضی مواقع حتی بزرگسالانه، رعایت شده بود.
دیگر موارد ریز و فنی نظیر حروف چینی هم خوب بود و باعث گیج شدن خواننده نمیشد.
اما در مورد ترجمه. همین اول از حسین آقا تشکر میکنم بابت ترجمه ی کامل این 6 قسمت. ترجمه هم روان بود، هم خوانا، همچنین هماهنگ با لحن شخصیت ها هم بود.
ادیت بسیار خوب بود. کلین حباب ها، جایگذاری کلمات، انتخاب صحیح فونت و از این قبیل موارد ریز و فنی در این امر خوب رعایت شده بود و انجام شده بود. خسته نباشید به اقای جلالیان عزیز عرض میکنم.
نمره دهی:
نویسندگی: 9.8 از 10.
طراحی: 10 از 10.
ترجمه: 9.8 از 10.
ادیت: 9.8 از 10.
خب همونطور که فهمیدین ایراد ها خیلی
😎Comic Book Nerds Archive😎
با عرض سلام و وقت به خیر. همراهم باشین با نقد آرک اول از سری کمیک فراری ها 2017. (شامل قسمت های 1 تا 6) هشدار اسپویل. سری ران اویز مطمئنا سریِ جالب، فان و باحالیه. از اون سری هایی هستش که در انتهای هر شماره یا طی همون شماره توییستِ وحشتناک و پیچشِ چند درجه…
ریز و جزیی بودن!
در بحث نویسندگی میتونم به آنتاگونیست سادهاش اشاره کنم، در بحث ترجمه میتونم به داشتن بعضی غلط های ریز اشاره کنم که تاثیری در فهم داستان و دیالوگ های دنباله نداشتن لذا خب ایراد بودن، در بخش ادیت هم ادیت کاور شاید باید کمی بهتر میبود. خصوصا در بحث انتخاب فونت مناسب در ادیت کاور.
باز هم خسته نباشید عرض میکنم به اقایان حسین هیچکاک و جلالیان عزیز که زحمت ترجمه و ادیت این آرک باحال و متفاوت رو کشیدن.
ممنون بابت خوندن نقد.
سپاس.
#amirali
#comicbook
#Runaways_2017
در بحث نویسندگی میتونم به آنتاگونیست سادهاش اشاره کنم، در بحث ترجمه میتونم به داشتن بعضی غلط های ریز اشاره کنم که تاثیری در فهم داستان و دیالوگ های دنباله نداشتن لذا خب ایراد بودن، در بخش ادیت هم ادیت کاور شاید باید کمی بهتر میبود. خصوصا در بحث انتخاب فونت مناسب در ادیت کاور.
باز هم خسته نباشید عرض میکنم به اقایان حسین هیچکاک و جلالیان عزیز که زحمت ترجمه و ادیت این آرک باحال و متفاوت رو کشیدن.
ممنون بابت خوندن نقد.
سپاس.
#amirali
#comicbook
#Runaways_2017
همراهم باشین با نقد آرک اول از سری کمیک کاپیتان آمریکا 2018.
هشدار اسپویل:
"کشتن یه نفر راحته، تو خودت راجرز رو کشتی، ولی تو کاپیتان آمریکا رو نکشتی"
این آرک، و اینطوری که معلومه این سری، بسیار روی مفهوم آمریکا میچرخه، و در دنیای کمیک وقتی صحبت از آمریکا میشه، تقریبا کمتر کسی هستش که یادی از کاپیتان این کشور نکنه، کاپیتان آمریکا!
نویسنده ی این آرک، یعنی تا نهیشی کواتس که چند بار دیگه مهارتش رو در خلق اینجور آثار ثابت کرده، روی این ایده کار میکنه که بعد از قضایای هایدارایی شدنِ کپ،(کمیک امپراتوری مخفی خوانده شود) حالا چه بر سر این شخصیت دوست داشتنی، ایدهآل هاش و از همه مهمتر ایدهآل های مردمش، یعنی مردم آمریکا میاید.
اما این آرک فراتر از این ایده بود، در واقع این شش قسمت، فارغ از پیشبرد اصلی، در حین مبارزاتی که در شماره های مختلفش من جمله شماره 5 اتفاق افتاد، به طور کلی یک ویو و دیدی نسبت به چند نمونه از خصلت های کپ به مخاب میده. در حین اینکه این 6 شماره کم دیالوگ و به اصطلاح کم حباب بود، اما به بهترین نحو ممکن و به شکل بسیار منظمی داستان اصلی رو جلو میبره، داستانی که مثل دیگر داستان ها یک ایده ی تکراری داره، یعنی اومدن یه مشت آدم برای کشتن کاپیتان آمریکا، اما چه چیزی این ایده رو از حالت تکراری به یه حالت معنوی تر تبدیل میکنه؟
در جواب باید بگم جادویی که نویسنده و همچنین طراح افسانه ای کمیک، یعنی لینل فرانسس یو، در این چند شماره خلق کردن!
کواتس با قلم روان، درگیر کننده و نثر ساده اش ایده اش رو به خوبی روی کاغذ میاره، و با خلق دیالوگ های متفاوت و تعریف پیرنگی ساده و سر راست و به کارگیری درست از شخصیت ها، باعث میشه در حوزه ی نویسندگی اشکال خاصی پیش نیاد. همچنین این نویسنده از پیچش های به اصطلاح شاخ و الکی خودداری کرده و صفحاتش رو به خلق پنل های ماندگار، کاشتن سیناپس های گوناگون و ناب که دست نویسنده های بعدی رو برای خلق داستان های معرکه باز میکنه، شخصیت پردازی های درست و حسابی و خلق مونولوگ های جالب پرداخته.
اما از به وجود آورنده ی فضای داستان چه خبر؟
لینل فرانسس یو، با همون آرت و طراحی های خاص و جالب و منحصر به فرد همیشگیش، باعث میشه خواننده به وجد بیاد و راضی باشه از وقتی که سر خوندن این چند شماره میزاره.
شناخت خوبی از کاستوم شخصیت هایی مثل شارون، باکی، راس و از همه مهمتر کپ داره. در خلق پنل های ماندگار هم تبحر خاصی داره،(مانند دیگر آثارش) پرداختنش به جزییات هم خیلی خوبه، طراحیِ موارد فنی دیگه هم خوب و قابل قبوله.
از طراحی که بگذریم به جوهر زنی ها و رنگ بندی های اثر بپردازم که واقعا بد جوری با فضای داستان مچ و هماهنگ بودن و یه جورایی کاتالیزورِ خوندنِ خواننده بودن.
کاور ها هم که کار الکس راس بود مانند همیشه عالی بود و به ذات شخصیت های و به اتفاقات مهم اون ایشیو میپرداخت.
ترجمه و ادیت هم عالی بود.
ترجمه ی اقای طرزی با لحن شخصیت ها یکی بود، شناخت خوبی هم از شخصیت ها داشتن ایشون، همچنین دیالوگ ها روان و خوانا ترجمه شده بودن، خسته نباشید به ایشون.
ادیت هم بسیار زیبا بود.
ادیت کاور، کلین حباب ها و جایگذاری کلمات و دیگر مسائل مثل انتخاب فونت مناسب هم خوب بود، فقط برای ایشیوی 6 از فونت 5 ایشیوی قبلی استفاده نشده بود، و این تغییر فونت کمی بد میتونست باشه، ولی خب این فونت هم بسیار خوب بود و قابل خوندن و دنبال کردن بود. یک ایراد دیگه هم از ادیت که میتونم بگیرم اینه که در ایشیوی 6، در صفحه ی 4، بالا، سمت چپ، اسم اون منطقه ی خاص اصلا ادیت نشده بود و ادیتور فقط واژه ی فارسی اش رو روی واژه ی انگلیسیش انداخته بود.
در نهایت نمرم به:
نویسندگی: 9.7 از 10.
طراحی: 10 از 10.
ترجمه: 10 از 10.
ادیت: 9.5 از 10.
ممنون بابت خوندن نقد.
باری دیگه به مترجم و ادیتور این 6 شماره، یعنی آقایان طرزی و جلالیان عزیز خسته نباشید عرض میکنم.
سپاس.
#amirali
#comicbook
#CaptainAmerica_2018
هشدار اسپویل:
"کشتن یه نفر راحته، تو خودت راجرز رو کشتی، ولی تو کاپیتان آمریکا رو نکشتی"
این آرک، و اینطوری که معلومه این سری، بسیار روی مفهوم آمریکا میچرخه، و در دنیای کمیک وقتی صحبت از آمریکا میشه، تقریبا کمتر کسی هستش که یادی از کاپیتان این کشور نکنه، کاپیتان آمریکا!
نویسنده ی این آرک، یعنی تا نهیشی کواتس که چند بار دیگه مهارتش رو در خلق اینجور آثار ثابت کرده، روی این ایده کار میکنه که بعد از قضایای هایدارایی شدنِ کپ،(کمیک امپراتوری مخفی خوانده شود) حالا چه بر سر این شخصیت دوست داشتنی، ایدهآل هاش و از همه مهمتر ایدهآل های مردمش، یعنی مردم آمریکا میاید.
اما این آرک فراتر از این ایده بود، در واقع این شش قسمت، فارغ از پیشبرد اصلی، در حین مبارزاتی که در شماره های مختلفش من جمله شماره 5 اتفاق افتاد، به طور کلی یک ویو و دیدی نسبت به چند نمونه از خصلت های کپ به مخاب میده. در حین اینکه این 6 شماره کم دیالوگ و به اصطلاح کم حباب بود، اما به بهترین نحو ممکن و به شکل بسیار منظمی داستان اصلی رو جلو میبره، داستانی که مثل دیگر داستان ها یک ایده ی تکراری داره، یعنی اومدن یه مشت آدم برای کشتن کاپیتان آمریکا، اما چه چیزی این ایده رو از حالت تکراری به یه حالت معنوی تر تبدیل میکنه؟
در جواب باید بگم جادویی که نویسنده و همچنین طراح افسانه ای کمیک، یعنی لینل فرانسس یو، در این چند شماره خلق کردن!
کواتس با قلم روان، درگیر کننده و نثر ساده اش ایده اش رو به خوبی روی کاغذ میاره، و با خلق دیالوگ های متفاوت و تعریف پیرنگی ساده و سر راست و به کارگیری درست از شخصیت ها، باعث میشه در حوزه ی نویسندگی اشکال خاصی پیش نیاد. همچنین این نویسنده از پیچش های به اصطلاح شاخ و الکی خودداری کرده و صفحاتش رو به خلق پنل های ماندگار، کاشتن سیناپس های گوناگون و ناب که دست نویسنده های بعدی رو برای خلق داستان های معرکه باز میکنه، شخصیت پردازی های درست و حسابی و خلق مونولوگ های جالب پرداخته.
اما از به وجود آورنده ی فضای داستان چه خبر؟
لینل فرانسس یو، با همون آرت و طراحی های خاص و جالب و منحصر به فرد همیشگیش، باعث میشه خواننده به وجد بیاد و راضی باشه از وقتی که سر خوندن این چند شماره میزاره.
شناخت خوبی از کاستوم شخصیت هایی مثل شارون، باکی، راس و از همه مهمتر کپ داره. در خلق پنل های ماندگار هم تبحر خاصی داره،(مانند دیگر آثارش) پرداختنش به جزییات هم خیلی خوبه، طراحیِ موارد فنی دیگه هم خوب و قابل قبوله.
از طراحی که بگذریم به جوهر زنی ها و رنگ بندی های اثر بپردازم که واقعا بد جوری با فضای داستان مچ و هماهنگ بودن و یه جورایی کاتالیزورِ خوندنِ خواننده بودن.
کاور ها هم که کار الکس راس بود مانند همیشه عالی بود و به ذات شخصیت های و به اتفاقات مهم اون ایشیو میپرداخت.
ترجمه و ادیت هم عالی بود.
ترجمه ی اقای طرزی با لحن شخصیت ها یکی بود، شناخت خوبی هم از شخصیت ها داشتن ایشون، همچنین دیالوگ ها روان و خوانا ترجمه شده بودن، خسته نباشید به ایشون.
ادیت هم بسیار زیبا بود.
ادیت کاور، کلین حباب ها و جایگذاری کلمات و دیگر مسائل مثل انتخاب فونت مناسب هم خوب بود، فقط برای ایشیوی 6 از فونت 5 ایشیوی قبلی استفاده نشده بود، و این تغییر فونت کمی بد میتونست باشه، ولی خب این فونت هم بسیار خوب بود و قابل خوندن و دنبال کردن بود. یک ایراد دیگه هم از ادیت که میتونم بگیرم اینه که در ایشیوی 6، در صفحه ی 4، بالا، سمت چپ، اسم اون منطقه ی خاص اصلا ادیت نشده بود و ادیتور فقط واژه ی فارسی اش رو روی واژه ی انگلیسیش انداخته بود.
در نهایت نمرم به:
نویسندگی: 9.7 از 10.
طراحی: 10 از 10.
ترجمه: 10 از 10.
ادیت: 9.5 از 10.
ممنون بابت خوندن نقد.
باری دیگه به مترجم و ادیتور این 6 شماره، یعنی آقایان طرزی و جلالیان عزیز خسته نباشید عرض میکنم.
سپاس.
#amirali
#comicbook
#CaptainAmerica_2018
با سلام و وقت به خیر خدمت عزیزان.
نگاهی به ۸ قسمت اول کمیک سندمن تحت یک ولیوم با نام Preludes And Nocturnes.
هشدار اسپویل:
وقتی اسم برترین کمیک های تاریخ دنیا به میان میایند قطعا چند اسم درخشش خاصی پیدا میکنند.
اما یکی از کمیک هایی که حتی با وجود چندین و چند شماره ای بودنش همچنان در این لیست میدرخشد و به قولی کیفیت خودش را توانسته تا انتها حفظ کند، قطعا اثرِ سندمن است.
نیل گیمن، نویسنده ی کمیک، با نگه داشتن همان شخصیت کلاسیک و قدیمیِ دی سی یعنی سندمن، اما با اضافه کردن تم های اساطیری(که منبع اکثرشان هم اروپاست) و کاراکتر های فولکور اروپایی مانند مورفیوس یا ایده ی اندلس به داستان باعث ادبی شدن اثر، و زیباتر جلوه دادن آن و همچنین اضافه کردن ایده های جدید برای نوشتن داستان های جذاب تر کرد.
۸ قسمت اول این سری زیبا که سر جمع میشوند یک ولیوم، این پیرنگ را دنبال میکند
که یکی از زمینیان به اشتباه رویا را فرا خواند، با اینکه میخواست خواهر خطرناک و مرگبار او یعنی مرگ را به زمین بخواند، و به اشتباه چندین و چند سال رویا را در قفس نگه میدارد.
اما با آزاد شدن سندمن در همان شماره ی اول بود که پیرنگ اصلی داستان شکل گرفت، و این پیرنگ تنها چند کلمه بود!
وسایل رویا کجاست؟
داستان اینجا جالبتر میشود که گیمن برای پیدا کردن هر کدام از این وسایل تصمیم میگیرد که به هر کدام از دنیاهای بزرگ دی سی سری بزند! اینگونه میشود که ما شاهد کامئو و یا حضور های زیادی از قهرمانان دی سی هستیم.
قهرمانان(و ضد قهرمانانی) مانند گروهِ جاستیس لیگ و جان کنستانتین!
دنیاهایی مانند دنیای اصلیِ دی سی و جهنم!
بلی، این داستانی ست که شما را از بهشت تا جهنم میبرد.
ابتدا سندمن با یاری شخصیت های داستان های فولکور اروپایی مانند هکاته، ایزد بانویی که در سه چهره ظاهر میشود، جا و مکان وسایلش را میابد.
پس اینگونه درک میشود که گیمن برای این موضوع هم یک نظم خاصی میآفریند؛ سه چهره و سه وسیله ی گم شده!
هر کدام از اونها قبول میکنند که جای سه وسیله ی گم شده ی رویا را به او بگویند،
و اینگونه بود که سفر رویا به دنیاهای دی سی شروع شد.
از رفتن پیشِ جان کنستانتین برای گرفتن کیسه ی شن بگیرید تا سفر به دوزخ و رو به رو شدن با اربابان جهنم مانند لوسیفر برای گرفتن کلاهخود مخصوصش.
اما در مرحله ی آخر برای گرفتن یاقوتش به مشکلی بر میخورد، و همین موضوع باعث میشود اولین دشمنش شکل بگیرد، البته که با توجه به دیالوگ های پایانیِ لوسیفر در شماره ی چهارم انتظار رویارویی لردِ جهنم با لرد رویاجهان را میتوان در ادامه داشت.
اما این تازه نقشه ی راهی بود برای این ولیوم زیبا و پر از اشارات مختلف.
از اشاره های سیاسی و بلک کمدی در قالب شخصیت های مختلفی نظیر دکتر دستینی یا مرگ بگیرید تا استقاده ی مستقیم از برخی شحصیت های قدیمی و کلاسیک، نظیر هابیل و قابیل.
سری لایه های مختلف و متفاوتی رو به مخاطبین نشون میده، که به خودیِ خود بسیار زیباست و ماندگار، و به طبع عمیق.
این ولیوم تا شماره ی ۶ روند بسیار صعودی ای رو طی میکرد، مخصوصا بعد از توییست دیوانه وار و جذابی که گیمن در انتهای شماره ی ۵ به داستان گنجاند، اما خب در طی شماره ی ۶ ما یک داستان کسل کننده رو شاهد بودیم.
هر چند در همین شماره هم پنل های جالب و همراه با چاشنیِ خلاقیت رو از سمت گیمن دیدیم، اما مونولوگ های این قسمت از جذابیت و اکشن این شماره برای شخص بنده کاست، و من زیاد از این این موضوع اسقبال نکردم، در واقع این هم یکی از فنونه داستان نویسیه، که نویسنده بعد از چند شماره پرداختن به شخصیت(های) اصلی، ناگهان به یکی از شخصیت های فرعی(در واقع نیمه فرعی!) داستان میپردازه، فنی با نام Mood Whiplash، لذا خب این کار در این اثر و در این آرک برای من جالب نبود.
ولی در طی دو شماره ی پایانی این ولیوم هستش که ما با عظمت رویا و مخصوصا مرگ بیشتر آشنا میشیم.
شماره ی هفت از کشش خوبی برخورداره و همچنین دارای صحنات نفس گیر و اکشن هم هستش، که همین تغییر ژانر، روی لحن ها و شخصیت پردازی ها و حتی در امر طراحی اثر گذار بود، تغییر کردن پنل ها از پنل های کوچک به پنل های بزرگتر، نشان از این حکایت دارند.
اما شاهکار اصلی در شماره ی ۸ رخ میدهد، یعنی هنگامی که شخصیت مرگ، خواهرِ بزرگترِ رویا و از اعضای اندلس وارد داستان میشود، و کنترل اوضاع را به دست میگیرد، در ضمن تأثیر به سزایی هم روی خودِ شخصِ سندمن دارد.
هدف از خلقت رویا رو باری دیگه به خودش گوشزد میکنه و یک جورایی رویا را هدایت میکنه، اما به راه راست و درست؟ جواب این سوال را باید در شماره های بعدی یافت.
اما گیمن با نوشتن همچین اثری در وحله ی اول تبحرش رو در زمینه ی نوشتن داستان های قهرمانی به رخ میکشد، در وحله ی دوم تسلطش بر داستان های فولکور اروپایی و اساطیری رو به رخ همگان میکشه، و در وحله ی سوم نشون میده که خوب بلده مخاط
نگاهی به ۸ قسمت اول کمیک سندمن تحت یک ولیوم با نام Preludes And Nocturnes.
هشدار اسپویل:
وقتی اسم برترین کمیک های تاریخ دنیا به میان میایند قطعا چند اسم درخشش خاصی پیدا میکنند.
اما یکی از کمیک هایی که حتی با وجود چندین و چند شماره ای بودنش همچنان در این لیست میدرخشد و به قولی کیفیت خودش را توانسته تا انتها حفظ کند، قطعا اثرِ سندمن است.
نیل گیمن، نویسنده ی کمیک، با نگه داشتن همان شخصیت کلاسیک و قدیمیِ دی سی یعنی سندمن، اما با اضافه کردن تم های اساطیری(که منبع اکثرشان هم اروپاست) و کاراکتر های فولکور اروپایی مانند مورفیوس یا ایده ی اندلس به داستان باعث ادبی شدن اثر، و زیباتر جلوه دادن آن و همچنین اضافه کردن ایده های جدید برای نوشتن داستان های جذاب تر کرد.
۸ قسمت اول این سری زیبا که سر جمع میشوند یک ولیوم، این پیرنگ را دنبال میکند
که یکی از زمینیان به اشتباه رویا را فرا خواند، با اینکه میخواست خواهر خطرناک و مرگبار او یعنی مرگ را به زمین بخواند، و به اشتباه چندین و چند سال رویا را در قفس نگه میدارد.
اما با آزاد شدن سندمن در همان شماره ی اول بود که پیرنگ اصلی داستان شکل گرفت، و این پیرنگ تنها چند کلمه بود!
وسایل رویا کجاست؟
داستان اینجا جالبتر میشود که گیمن برای پیدا کردن هر کدام از این وسایل تصمیم میگیرد که به هر کدام از دنیاهای بزرگ دی سی سری بزند! اینگونه میشود که ما شاهد کامئو و یا حضور های زیادی از قهرمانان دی سی هستیم.
قهرمانان(و ضد قهرمانانی) مانند گروهِ جاستیس لیگ و جان کنستانتین!
دنیاهایی مانند دنیای اصلیِ دی سی و جهنم!
بلی، این داستانی ست که شما را از بهشت تا جهنم میبرد.
ابتدا سندمن با یاری شخصیت های داستان های فولکور اروپایی مانند هکاته، ایزد بانویی که در سه چهره ظاهر میشود، جا و مکان وسایلش را میابد.
پس اینگونه درک میشود که گیمن برای این موضوع هم یک نظم خاصی میآفریند؛ سه چهره و سه وسیله ی گم شده!
هر کدام از اونها قبول میکنند که جای سه وسیله ی گم شده ی رویا را به او بگویند،
و اینگونه بود که سفر رویا به دنیاهای دی سی شروع شد.
از رفتن پیشِ جان کنستانتین برای گرفتن کیسه ی شن بگیرید تا سفر به دوزخ و رو به رو شدن با اربابان جهنم مانند لوسیفر برای گرفتن کلاهخود مخصوصش.
اما در مرحله ی آخر برای گرفتن یاقوتش به مشکلی بر میخورد، و همین موضوع باعث میشود اولین دشمنش شکل بگیرد، البته که با توجه به دیالوگ های پایانیِ لوسیفر در شماره ی چهارم انتظار رویارویی لردِ جهنم با لرد رویاجهان را میتوان در ادامه داشت.
اما این تازه نقشه ی راهی بود برای این ولیوم زیبا و پر از اشارات مختلف.
از اشاره های سیاسی و بلک کمدی در قالب شخصیت های مختلفی نظیر دکتر دستینی یا مرگ بگیرید تا استقاده ی مستقیم از برخی شحصیت های قدیمی و کلاسیک، نظیر هابیل و قابیل.
سری لایه های مختلف و متفاوتی رو به مخاطبین نشون میده، که به خودیِ خود بسیار زیباست و ماندگار، و به طبع عمیق.
این ولیوم تا شماره ی ۶ روند بسیار صعودی ای رو طی میکرد، مخصوصا بعد از توییست دیوانه وار و جذابی که گیمن در انتهای شماره ی ۵ به داستان گنجاند، اما خب در طی شماره ی ۶ ما یک داستان کسل کننده رو شاهد بودیم.
هر چند در همین شماره هم پنل های جالب و همراه با چاشنیِ خلاقیت رو از سمت گیمن دیدیم، اما مونولوگ های این قسمت از جذابیت و اکشن این شماره برای شخص بنده کاست، و من زیاد از این این موضوع اسقبال نکردم، در واقع این هم یکی از فنونه داستان نویسیه، که نویسنده بعد از چند شماره پرداختن به شخصیت(های) اصلی، ناگهان به یکی از شخصیت های فرعی(در واقع نیمه فرعی!) داستان میپردازه، فنی با نام Mood Whiplash، لذا خب این کار در این اثر و در این آرک برای من جالب نبود.
ولی در طی دو شماره ی پایانی این ولیوم هستش که ما با عظمت رویا و مخصوصا مرگ بیشتر آشنا میشیم.
شماره ی هفت از کشش خوبی برخورداره و همچنین دارای صحنات نفس گیر و اکشن هم هستش، که همین تغییر ژانر، روی لحن ها و شخصیت پردازی ها و حتی در امر طراحی اثر گذار بود، تغییر کردن پنل ها از پنل های کوچک به پنل های بزرگتر، نشان از این حکایت دارند.
اما شاهکار اصلی در شماره ی ۸ رخ میدهد، یعنی هنگامی که شخصیت مرگ، خواهرِ بزرگترِ رویا و از اعضای اندلس وارد داستان میشود، و کنترل اوضاع را به دست میگیرد، در ضمن تأثیر به سزایی هم روی خودِ شخصِ سندمن دارد.
هدف از خلقت رویا رو باری دیگه به خودش گوشزد میکنه و یک جورایی رویا را هدایت میکنه، اما به راه راست و درست؟ جواب این سوال را باید در شماره های بعدی یافت.
اما گیمن با نوشتن همچین اثری در وحله ی اول تبحرش رو در زمینه ی نوشتن داستان های قهرمانی به رخ میکشد، در وحله ی دوم تسلطش بر داستان های فولکور اروپایی و اساطیری رو به رخ همگان میکشه، و در وحله ی سوم نشون میده که خوب بلده مخاط
😎Comic Book Nerds Archive😎
با سلام و وقت به خیر خدمت عزیزان. نگاهی به ۸ قسمت اول کمیک سندمن تحت یک ولیوم با نام Preludes And Nocturnes. هشدار اسپویل: وقتی اسم برترین کمیک های تاریخ دنیا به میان میایند قطعا چند اسم درخشش خاصی پیدا میکنند. اما یکی از کمیک هایی که حتی با وجود چندین و چند…
ب رو در خماری محض قرار بده. اما بدون پلات توییست های دیوانه وار، فقط مخاطب رو میخکوب کنه، بدون توییست سخت و غیر قابل درک و پیچش عظیم شخصیتی و غیره.
همونطور که گفتم اشارات گیمن به مسائل مختلف هم زیبا بود و هم قابل احترام.
برای مثال استفاده از شخص مرلین مونرو در همان شماره ی اول نشان از این حکایت دارد.
سندمن در چند کلمه، اثریست با لایه های عمیق و خواهان بصیرتی وصف نشدنی، برای درک عمق لایه هایش!
استفاده ی درست و به جای گیمن از عناصر داستانی که تعداشان زیاد است، خیلی به جا بود. عناصری مثل طنز سیاه، وحشت آفرین،(بسیار جزیی، اما ردپاهایش دیده میشد) نقطه ی اوج، مک گافین، پیچش پیرنگ و دیگر موارد در اثر دیده میشد.
اما از هنر طراحی کمی تعریف کنم؛
برای این ولیوم طراحان اصلی سم کیث و مایک درینگنبرگ هستند.
این دو تن در خلق پنل های ماندگار، پیچیده، سخت، هماهنگ با جو داستان، زیبا و البته سنت شکنانه استادند.
به نظرم هنر این دو تن در کشیدن و طراحیِ موارد ریز مثل آناتومی در پنل های دایره ای مانند و پنل های بزرگ بهتر است از کشیدن همین موارد ریز در پنل های مربع یا مستطیلی.
همچنین مورد مهمی مثل آرتِ مخصوص به خودشون رو طی این آرک برای خود به ثبت رساندند.
میمیک چهره ها و آناتومی رو به خوبی رعایت کردند، دیگر موارد فنی و استاندارد و ریز هم در داستان رعایت شده، مثل هنر هماهنگ بودن کاراکتر ها، میمیک شان و آناتومی شان با فضا، و همچنین رنگ بندی.
و اما میرسیم به موارد ریز تر و فنی تر دیگر، مانند جوهر زنی، رنگ زنی و حروف چینی.
تمامی موارد بالا زیبا و با ظرافت کار شده بودند، مخصوصا هنر رنگ زنی و جوهر زنی به کار.
اقای روبی باش با رنگ زنی های زیباش به اثر، باعث شده که فضای خوبی برای همچین اثری خلق بشه، فصا و اتمسفر خوب و هماهنگ و دلخواه نیل گیمن.
همچنین کاور ها هم عالی بود، دیو مک کین با آرت مخصوص به خودش و با درکی که از هر ایشیو داره، بسیار خوب کاور مخصوص به ایشیو رو در میاره، در واقعا بارها گفتم و باز هم میگم، کاور هر اثر خیلی مهم و تاثیر گذار است، همانطور که یک کاور میتواند گول زننده باشد میتواند هایپ کننده هم باشد ولی میتواند عین حقیقت هم باشد، و این به آرت مخصوص و امتحان شده ی طراح کاور بر میگردد که در کدام مورد تبحر دارد، ولی قطعا تبحر دیو مک کین در گفتن حقیقت هاست، در مقوله ی کاور کشیدن.
میرسیم به ترجمه و ادیت کار.
مترجمین یعنی خانم حاتم و اقای بشیری خوب با شخصیت های داستان هماهنگن، مواردی مثل لحن و گویش شخصیت ها رو درک کرده و به زیبایی ترجمه ای ارائه دادن که در عین روون بودن، بسیار هم با لحن ادبیه گیمن هماهنگه، همچنین سوییچ لحن ها هم به خوبی رعایت شده بود.
گرافیک هم بسیار زیبا بود، ادیت کاور، جایگذاری تکست در حباب، کلین حباب های سخت و طاقت فرسا همه و همه نشان دهنده ی اینه که ادیتور با ظرافت و دقت مثال زدنی ای این اثر رو برای ما آماده کرده است.
ویراستاری هم نقصی درش دیده نشد.
—————-
نمره دهی:
داستان و نویسندگی: ۹.۱ از ۱۰.
طراحی: ۹.۲ از ۱۰.
ترجمه: ۱۰ از ۱۰.
ادیت: ۱۰ از ۱۰.
ویرایش: ۱۰ از ۱۰.
خب دلایل کم کردن هم برای بخش نویسندگی که گفتم، شماره ی ۶ خیلی خوب نبود و در خواننده حس ادامه دادن رو رقم نمیزد، همچنین پایانش هم آنچنان توییستی نبود، و انتظار همین میرفت که بالاخره قهرمان داستان از ناکجا آباد به سر رسد!
طراحی چهره و بدن هم برای بعضی شخصیت ها یکم زمخت و بد بود. (برای مثال به شخصه از طراحیِ ژآن یا همون شکارچی مریخی خوشم نیومد.)
همچنین از طراحیِ صورت سندمن در شماره ی ۸ به شخص لذت نبردم.
ترجمه، ادیت و ویرایش هم آنطور که پیداست، ایراد خاصی نداشتن.
در نهایت، سپاسگزارم بابت خوندن این نقد.
منتظر هر گونه انتقاد و یا پیشنهادتتون هستم.
خسته نباشید.
#amirali
#comicbook
#sandman
همونطور که گفتم اشارات گیمن به مسائل مختلف هم زیبا بود و هم قابل احترام.
برای مثال استفاده از شخص مرلین مونرو در همان شماره ی اول نشان از این حکایت دارد.
سندمن در چند کلمه، اثریست با لایه های عمیق و خواهان بصیرتی وصف نشدنی، برای درک عمق لایه هایش!
استفاده ی درست و به جای گیمن از عناصر داستانی که تعداشان زیاد است، خیلی به جا بود. عناصری مثل طنز سیاه، وحشت آفرین،(بسیار جزیی، اما ردپاهایش دیده میشد) نقطه ی اوج، مک گافین، پیچش پیرنگ و دیگر موارد در اثر دیده میشد.
اما از هنر طراحی کمی تعریف کنم؛
برای این ولیوم طراحان اصلی سم کیث و مایک درینگنبرگ هستند.
این دو تن در خلق پنل های ماندگار، پیچیده، سخت، هماهنگ با جو داستان، زیبا و البته سنت شکنانه استادند.
به نظرم هنر این دو تن در کشیدن و طراحیِ موارد ریز مثل آناتومی در پنل های دایره ای مانند و پنل های بزرگ بهتر است از کشیدن همین موارد ریز در پنل های مربع یا مستطیلی.
همچنین مورد مهمی مثل آرتِ مخصوص به خودشون رو طی این آرک برای خود به ثبت رساندند.
میمیک چهره ها و آناتومی رو به خوبی رعایت کردند، دیگر موارد فنی و استاندارد و ریز هم در داستان رعایت شده، مثل هنر هماهنگ بودن کاراکتر ها، میمیک شان و آناتومی شان با فضا، و همچنین رنگ بندی.
و اما میرسیم به موارد ریز تر و فنی تر دیگر، مانند جوهر زنی، رنگ زنی و حروف چینی.
تمامی موارد بالا زیبا و با ظرافت کار شده بودند، مخصوصا هنر رنگ زنی و جوهر زنی به کار.
اقای روبی باش با رنگ زنی های زیباش به اثر، باعث شده که فضای خوبی برای همچین اثری خلق بشه، فصا و اتمسفر خوب و هماهنگ و دلخواه نیل گیمن.
همچنین کاور ها هم عالی بود، دیو مک کین با آرت مخصوص به خودش و با درکی که از هر ایشیو داره، بسیار خوب کاور مخصوص به ایشیو رو در میاره، در واقعا بارها گفتم و باز هم میگم، کاور هر اثر خیلی مهم و تاثیر گذار است، همانطور که یک کاور میتواند گول زننده باشد میتواند هایپ کننده هم باشد ولی میتواند عین حقیقت هم باشد، و این به آرت مخصوص و امتحان شده ی طراح کاور بر میگردد که در کدام مورد تبحر دارد، ولی قطعا تبحر دیو مک کین در گفتن حقیقت هاست، در مقوله ی کاور کشیدن.
میرسیم به ترجمه و ادیت کار.
مترجمین یعنی خانم حاتم و اقای بشیری خوب با شخصیت های داستان هماهنگن، مواردی مثل لحن و گویش شخصیت ها رو درک کرده و به زیبایی ترجمه ای ارائه دادن که در عین روون بودن، بسیار هم با لحن ادبیه گیمن هماهنگه، همچنین سوییچ لحن ها هم به خوبی رعایت شده بود.
گرافیک هم بسیار زیبا بود، ادیت کاور، جایگذاری تکست در حباب، کلین حباب های سخت و طاقت فرسا همه و همه نشان دهنده ی اینه که ادیتور با ظرافت و دقت مثال زدنی ای این اثر رو برای ما آماده کرده است.
ویراستاری هم نقصی درش دیده نشد.
—————-
نمره دهی:
داستان و نویسندگی: ۹.۱ از ۱۰.
طراحی: ۹.۲ از ۱۰.
ترجمه: ۱۰ از ۱۰.
ادیت: ۱۰ از ۱۰.
ویرایش: ۱۰ از ۱۰.
خب دلایل کم کردن هم برای بخش نویسندگی که گفتم، شماره ی ۶ خیلی خوب نبود و در خواننده حس ادامه دادن رو رقم نمیزد، همچنین پایانش هم آنچنان توییستی نبود، و انتظار همین میرفت که بالاخره قهرمان داستان از ناکجا آباد به سر رسد!
طراحی چهره و بدن هم برای بعضی شخصیت ها یکم زمخت و بد بود. (برای مثال به شخصه از طراحیِ ژآن یا همون شکارچی مریخی خوشم نیومد.)
همچنین از طراحیِ صورت سندمن در شماره ی ۸ به شخص لذت نبردم.
ترجمه، ادیت و ویرایش هم آنطور که پیداست، ایراد خاصی نداشتن.
در نهایت، سپاسگزارم بابت خوندن این نقد.
منتظر هر گونه انتقاد و یا پیشنهادتتون هستم.
خسته نباشید.
#amirali
#comicbook
#sandman
همراهم باشین با نقد قسمت پنجم از سری کمیک گرین لنترن 2018.
هشدار اسپویل.
"سه عبرت، سه قربانی، سه هدیه."
-بانو بلزبث.
موریسون با اضافه کردن تِم اکشن به ماجرا باعث میشه این سری، به یک سریه همه چی تموم تبدیل بشه.
اکشنی که در این ایشیو مشهود و ملموس بود. این شماره به نسبت 4 شماره ی قبلی دارای داستان سرراست تری بود و فهمش برای من راحت تر بود.
حالا داستان در مورد چی بود؟
در مورد تبدیل شدن هال جوردن به یک ستاره ی سیاه بود. ولی خب این کار در ازای یک معامله از سمت هال جوردن و بانو بلزبث بود، معامله ای که در صفحات پایانی شاهدِ دلیل اصلیش از سمت نگهبانان و هال جوردن بودیم، با فن فلشبک البته!
خب این شماره در پیشبرد داستان موفق بود، طوری که کم کم این سری داره ماهیت و هدفش رو پیدا میکنه، خصوصا همونطور که بالاتر بهش اشاره کردم، کمی این ماهیت و هدف در صفحات 21 و 22 آشکار شدن.
و این نشونه ی خوبی از پیشبرد داستانه، و ایرادی که در نقد قبلیم از موریسون جهت هدف نداشتن سری گرفتم 80 درصدش در این شماره رفع شد.
و اما شخصیت پردازی در این شماره واقعا عالی بود، دیالوگ های هال جوردن دقیقا طوری تنظیم شده بودن که به زیبایی هر چه تمام تر شخصیت و خلق خوی نسبتا پیچیده اش رو به رخ میکشید، لذا انگار موریسون به درک درستی از جوردن رسیده؛ اون حس شوخ طبعی توأم با غرور و یک دندگی، کاملا در جوردن ملموس بودن.
دیالوگ های بلزبث به عنوان آنتاگونیستِ نصفه و نیمه ی داستان خوبه، شروری که هنوز هدف نهاییش در داستان مشخص نشده و نمیتوان از الان به طور دقیق مشخص نمود که آیا اون شرور اصلی سری است یا کاراکتر های فرعی دیگه.
یکی از نکات جالبه این سری اینه که شخصیت فرعیه خاص و مشخصی نداره، که خب این نکته برای من قابل توجهه، و یکی از ضعف های موریسون هم میتونه به شمار بره.
این شماره، همونطور که گفتم خیلی اکشن بود و همین کشش خوبی رو میطلبید برای ادامه دادنِ هم این شماره، و هم شماره های بعدی، خصوصا بعد از توییستی که موریسون، با تبحر برنانه ریزیش رو کرده بود و به طور استادانه ای به آخر داستان افزود.
ولی چندین بار از اکشن صحبت کردم، بد نیست به پنل های wide ای که لیام شارپ، در حایگاه طراح، به این شماره افزود اشاره کنم، این پنل بندی های جئومتریکالی بسیار به گیرایی و روون بودن داستان افزود، پنل بندی های پیچیده و درهم برهم که شما رو میخکوب هنر و استعداد و دانش طراح میکنه. پنل ها بزرگتر از پنل های شماره های قبلی بود البته. و همین بزرگ بودن در نشون دادنِ بیشتر و دقیق ترِ جزییات، کم و بیش موثر بود.
نوع رنگ زنی ها و رنگ بندی هایی که اولیف در این شماره استفاده کرده بود با فضا و دیالوگ های داستان هماهنگ بود، چرا که ما در این شماره با فضای دارک تر و تاریک تری نسبت به شماره های قبل رو به رو بودیم.
البته اون دو صفحه فلشبک در نوع رنگ زنی ها تغییری ایجاد میکنه، و این تغییر نشون دهنده ی دانش و فهم بالای رنگ زن هستش.
در کل این شماره یک سوییچ لحن و فضایی بود برای این سری تا بدین جا، تغییر لحنی که هم لازم بود و هم مُکفی، چرا که ممکنه لحن سابق برای مخاطب کمی گیج کننده باشه، و همین گیج شدن باعث میشه که مخاطب از سری لذت کافی رو نبره.
خب البته هر چقدر از لحن سخت بکاهیم در نتیجه میزان دیالوگ ها زیاد میشه. این یه قانون نسبیه. و از این نظر باید از مترجم این شماره یعنی نیگان جان تشکر ویژه ای کنم که ترجمه ی روونی رو ارائه دادن و باعث گیج شدن خواننده نمیشد.
ادیت هم خوب بود، ولی خب یک ایراد درش دیده میشه که لازم میدونم با ادیتور مطرح اش کنم.
در صفحه ی 18، حباب پنجم کلین شده، ولی متنی درش جایگذاری نشده.
اما از این ایراد ریز و جزیی هم که بگذریم در کل شاهد ادیت و ترجمه ی کم نقصی بودیم.
خسته نباشید عرض میکنم به نیگان عزیز.
ممنون از شما که این نقد رو خوندید، مثل همیشه شنوای هر گونه پیشنهادی از جانب تون هستم.
سپاس.
#amirali
#comicbook
#Green_Lantern_2018
هشدار اسپویل.
"سه عبرت، سه قربانی، سه هدیه."
-بانو بلزبث.
موریسون با اضافه کردن تِم اکشن به ماجرا باعث میشه این سری، به یک سریه همه چی تموم تبدیل بشه.
اکشنی که در این ایشیو مشهود و ملموس بود. این شماره به نسبت 4 شماره ی قبلی دارای داستان سرراست تری بود و فهمش برای من راحت تر بود.
حالا داستان در مورد چی بود؟
در مورد تبدیل شدن هال جوردن به یک ستاره ی سیاه بود. ولی خب این کار در ازای یک معامله از سمت هال جوردن و بانو بلزبث بود، معامله ای که در صفحات پایانی شاهدِ دلیل اصلیش از سمت نگهبانان و هال جوردن بودیم، با فن فلشبک البته!
خب این شماره در پیشبرد داستان موفق بود، طوری که کم کم این سری داره ماهیت و هدفش رو پیدا میکنه، خصوصا همونطور که بالاتر بهش اشاره کردم، کمی این ماهیت و هدف در صفحات 21 و 22 آشکار شدن.
و این نشونه ی خوبی از پیشبرد داستانه، و ایرادی که در نقد قبلیم از موریسون جهت هدف نداشتن سری گرفتم 80 درصدش در این شماره رفع شد.
و اما شخصیت پردازی در این شماره واقعا عالی بود، دیالوگ های هال جوردن دقیقا طوری تنظیم شده بودن که به زیبایی هر چه تمام تر شخصیت و خلق خوی نسبتا پیچیده اش رو به رخ میکشید، لذا انگار موریسون به درک درستی از جوردن رسیده؛ اون حس شوخ طبعی توأم با غرور و یک دندگی، کاملا در جوردن ملموس بودن.
دیالوگ های بلزبث به عنوان آنتاگونیستِ نصفه و نیمه ی داستان خوبه، شروری که هنوز هدف نهاییش در داستان مشخص نشده و نمیتوان از الان به طور دقیق مشخص نمود که آیا اون شرور اصلی سری است یا کاراکتر های فرعی دیگه.
یکی از نکات جالبه این سری اینه که شخصیت فرعیه خاص و مشخصی نداره، که خب این نکته برای من قابل توجهه، و یکی از ضعف های موریسون هم میتونه به شمار بره.
این شماره، همونطور که گفتم خیلی اکشن بود و همین کشش خوبی رو میطلبید برای ادامه دادنِ هم این شماره، و هم شماره های بعدی، خصوصا بعد از توییستی که موریسون، با تبحر برنانه ریزیش رو کرده بود و به طور استادانه ای به آخر داستان افزود.
ولی چندین بار از اکشن صحبت کردم، بد نیست به پنل های wide ای که لیام شارپ، در حایگاه طراح، به این شماره افزود اشاره کنم، این پنل بندی های جئومتریکالی بسیار به گیرایی و روون بودن داستان افزود، پنل بندی های پیچیده و درهم برهم که شما رو میخکوب هنر و استعداد و دانش طراح میکنه. پنل ها بزرگتر از پنل های شماره های قبلی بود البته. و همین بزرگ بودن در نشون دادنِ بیشتر و دقیق ترِ جزییات، کم و بیش موثر بود.
نوع رنگ زنی ها و رنگ بندی هایی که اولیف در این شماره استفاده کرده بود با فضا و دیالوگ های داستان هماهنگ بود، چرا که ما در این شماره با فضای دارک تر و تاریک تری نسبت به شماره های قبل رو به رو بودیم.
البته اون دو صفحه فلشبک در نوع رنگ زنی ها تغییری ایجاد میکنه، و این تغییر نشون دهنده ی دانش و فهم بالای رنگ زن هستش.
در کل این شماره یک سوییچ لحن و فضایی بود برای این سری تا بدین جا، تغییر لحنی که هم لازم بود و هم مُکفی، چرا که ممکنه لحن سابق برای مخاطب کمی گیج کننده باشه، و همین گیج شدن باعث میشه که مخاطب از سری لذت کافی رو نبره.
خب البته هر چقدر از لحن سخت بکاهیم در نتیجه میزان دیالوگ ها زیاد میشه. این یه قانون نسبیه. و از این نظر باید از مترجم این شماره یعنی نیگان جان تشکر ویژه ای کنم که ترجمه ی روونی رو ارائه دادن و باعث گیج شدن خواننده نمیشد.
ادیت هم خوب بود، ولی خب یک ایراد درش دیده میشه که لازم میدونم با ادیتور مطرح اش کنم.
در صفحه ی 18، حباب پنجم کلین شده، ولی متنی درش جایگذاری نشده.
اما از این ایراد ریز و جزیی هم که بگذریم در کل شاهد ادیت و ترجمه ی کم نقصی بودیم.
خسته نباشید عرض میکنم به نیگان عزیز.
ممنون از شما که این نقد رو خوندید، مثل همیشه شنوای هر گونه پیشنهادی از جانب تون هستم.
سپاس.
#amirali
#comicbook
#Green_Lantern_2018
"-چرا مردم از مرد عنکبوتی خوششون نمیاد ولی از چهار شگفت انگیز خوششون میاد؟"
"-به خاطر شکلشون."
نقدی بر شماره های 22 و 23 از سری کمیک های آلیاس.
هشدار اسپویل.
"خاستگاه پنهانِ جسیکا جونز" یکی از سبک ترین و کم دیالوگ ترین و در عین حال عمیق ترین کمیک هایی بود که در این چند وقته اخیر خوندم، خبری از دیالوگ های زیاد و حباب های لبریز از حرف و سخن نیست.
بگذارید همین اول از نبوغ نویسنده بگویم؛
تا به حال از خودتان پرسیدید چطوری میشود که یک کمیک پر از حباب باشد، و در عین حال کمترین دیالوگ را دارا باشد؟ و در عین حال دیالوگ های اندکش بسیار با معنا باشد؟
بلی، این پاردوکسی است که خیلی ها به خاطرش عاشق این کمیک شدند!
پارادوکسی که به زیبایی برایان مایکل بندیس، نویسنده ی اثر در کمیک ایجاد میکند. هر چند همونطور که گفتم این کمیک دیالوگ کم داره، ولی همون اندک دیالوگ بسیار زیبا و ماندگار هستند و باعث این میشود که تا مدت ها در ذهن خواننده باقی بماند. اما بندیس هدفی از اینگونه نثر داشته، در عوض هنرش در نوشتنِ اسکریپتِ (script) کمیک رو به رخ همگان کشیده. اسکريپتی که به قطعیت میتوان گفت با وجود طراح کامل میشود.
طراحی ها با خلاقیت و دقت بالایی کشیده شده بود.
برای مثال در چند صفحه ی ابتدایی جلد 22، ما شاهد فلشبکی هستیم. فلشبکی به 15 سال پیش، اما خلاقیت این
صفحات کجاست؟
خلاقیت این طراح و colorist اش اینه که این 10 صفحه ی ابتدایی رو به شکل و شمایل و استایلِ قدیمی طراحی میکنه، با همان رنگ زرد و آرتِ (art) خاصِ طراحی های قدیمی. و همین موضوع دو چیز رو به خواننده منتقل میکنه؛
یکی حس خوبیه که خواننده های قدیمی از اون پنل ها میگیرن، و دیگری تسلطِ مایکل گیدوس برای طراحی این آرتِ قدیمی و خاص رو میرسونه.
استفاده از پنل های کوچک تر در این صفحات، استفاده از گوشه و کادری که مطمئنا اون حس نوستالژیِ کمیک بوک های قدیمی رو داره، استفاده از رنگ های خاص و مخصوص که به خوبی قدیمی بودن و اون حس کهنگیِ اون لحظات رو به ما منتقل میکنه، اینها تنها موارد کوچکی از هنر و خلاقیتِ آرتیستِ این اثره.
اما از آرتیست اثر که گذر کنیم برسیم به نویسنده ی این دو قسمت یعنی معمارِ قدیمیِ دنیای مارول، برایان مایکل بندیس!
بندیس در این دو قسمت به خوبی با استفاده ی کم اما به جا و درست از کلمات باعث خلق اثری شد که حرف های بیشری در حوزه ی طراحی دارد تا حوزه ی نویسندگی، اما این چیزی از هنر بندیس در خلق گفتوگو های خوب و دلچسب، با روایتی شیرین و روان کم نمیکنه.
شخصیت پردازیِ جسیکا، هنگامی که مدیرِ "خانه ی مور" داشت با اون در مورد سرپرستِ جدید حرف میزد حرف نداشت، طرز نگاه کردنِ جسیکا، طرز گوش دادنش، و از همه مهمتر تغییر حالت صورتش در 3 پنل پایانی بسیار بر تاثیر گذاریِ اثر افزود. به طوری که ما در اون لحظات حالاتِ ترس، اضطراب و هیجان رو با هم در میمیکِ جسیکا شاهد بودیم. و این دقیقا همان لحظه ای است که خواننده با خودش میگوید "چی؟! چی شد که یهو حالت چهره ی چسیکا تغییر کرد؟؟!!"
و همین عاملیه برای اونکه خواننده یک صفحه یک صفحه به عقب برگرده، تا برسه به صفحات اولیه و آغازینِ این روایت!
روایتی که نگم بسیار تلخ، اما قطعا دردناک بود. کشته شدن پدر، مادر و برادرِ جسیکا، آن هم در تصادف رانندگی، و زنده ماندن تنها یک نفر از داخل آن ماشین یعنی خود جسیکا؛ نوید تغییر بسیار در شخصیت پردازیِ اون رو به مخاطب میده.
و بندیس به خوبی این سوییچ لحن و شخصیت پردازی از دختری بی حواس و عاشق و غرق در خیال بافی، به دختری که بسیار جدی و کم حرف و پرخاشگر است، را انجام میدهد.
و این، همین پرخاشگری، همین جدی بودن، همین حس عصبانیت، همین چیز ها روی هم میشود جسیکا جونز، معروف به آلیاس. و دیگر هیچ!
تغییر در رفتار و به قولی در باطنِ جسیکا در قبل و بعد از تصادف مشهود بود، اما در ظاهر او چطور؟
خب در این مورد باید باری دیگر به بخشِ طراحیِ این دو ایشیو اشاره کنم.
گیدوس قطعا در نشون دادنِ 15 سال قبلِ جسیکا جونز موفق بود و ما توانِ مشاهده ی تک تک این صفات اخلاقی قبل از اون تصادف وحشتانک رو در چهره ی جسیکا داشتیم.
همچنین بعد از تصادف، با توجه به چیز هایی که از صفات این شخصیت گفتم میتوان این چیز ها را در face عه جسیکا شاهد بود، تغییر در آناتومیِ جسیکا هم قابل لمس بود.
------------------
در نهایت، اول تشکر میکنم از شما که این نقد رو خوندید، دوم اینکه این دو شماره به زیبایی مخلوطی از کم دیالوگی، پر حبابی، شخصیت پردازی های صحیح و طراحی های زیبا و مبهوت کننده رو تحویلمون میده، که ما رو به خوبی با خاستگاه پنهان و مرموز جسیکا جونز آشنا میکنه.
#amirali
#comicbook
#alias
"-به خاطر شکلشون."
نقدی بر شماره های 22 و 23 از سری کمیک های آلیاس.
هشدار اسپویل.
"خاستگاه پنهانِ جسیکا جونز" یکی از سبک ترین و کم دیالوگ ترین و در عین حال عمیق ترین کمیک هایی بود که در این چند وقته اخیر خوندم، خبری از دیالوگ های زیاد و حباب های لبریز از حرف و سخن نیست.
بگذارید همین اول از نبوغ نویسنده بگویم؛
تا به حال از خودتان پرسیدید چطوری میشود که یک کمیک پر از حباب باشد، و در عین حال کمترین دیالوگ را دارا باشد؟ و در عین حال دیالوگ های اندکش بسیار با معنا باشد؟
بلی، این پاردوکسی است که خیلی ها به خاطرش عاشق این کمیک شدند!
پارادوکسی که به زیبایی برایان مایکل بندیس، نویسنده ی اثر در کمیک ایجاد میکند. هر چند همونطور که گفتم این کمیک دیالوگ کم داره، ولی همون اندک دیالوگ بسیار زیبا و ماندگار هستند و باعث این میشود که تا مدت ها در ذهن خواننده باقی بماند. اما بندیس هدفی از اینگونه نثر داشته، در عوض هنرش در نوشتنِ اسکریپتِ (script) کمیک رو به رخ همگان کشیده. اسکريپتی که به قطعیت میتوان گفت با وجود طراح کامل میشود.
طراحی ها با خلاقیت و دقت بالایی کشیده شده بود.
برای مثال در چند صفحه ی ابتدایی جلد 22، ما شاهد فلشبکی هستیم. فلشبکی به 15 سال پیش، اما خلاقیت این
صفحات کجاست؟
خلاقیت این طراح و colorist اش اینه که این 10 صفحه ی ابتدایی رو به شکل و شمایل و استایلِ قدیمی طراحی میکنه، با همان رنگ زرد و آرتِ (art) خاصِ طراحی های قدیمی. و همین موضوع دو چیز رو به خواننده منتقل میکنه؛
یکی حس خوبیه که خواننده های قدیمی از اون پنل ها میگیرن، و دیگری تسلطِ مایکل گیدوس برای طراحی این آرتِ قدیمی و خاص رو میرسونه.
استفاده از پنل های کوچک تر در این صفحات، استفاده از گوشه و کادری که مطمئنا اون حس نوستالژیِ کمیک بوک های قدیمی رو داره، استفاده از رنگ های خاص و مخصوص که به خوبی قدیمی بودن و اون حس کهنگیِ اون لحظات رو به ما منتقل میکنه، اینها تنها موارد کوچکی از هنر و خلاقیتِ آرتیستِ این اثره.
اما از آرتیست اثر که گذر کنیم برسیم به نویسنده ی این دو قسمت یعنی معمارِ قدیمیِ دنیای مارول، برایان مایکل بندیس!
بندیس در این دو قسمت به خوبی با استفاده ی کم اما به جا و درست از کلمات باعث خلق اثری شد که حرف های بیشری در حوزه ی طراحی دارد تا حوزه ی نویسندگی، اما این چیزی از هنر بندیس در خلق گفتوگو های خوب و دلچسب، با روایتی شیرین و روان کم نمیکنه.
شخصیت پردازیِ جسیکا، هنگامی که مدیرِ "خانه ی مور" داشت با اون در مورد سرپرستِ جدید حرف میزد حرف نداشت، طرز نگاه کردنِ جسیکا، طرز گوش دادنش، و از همه مهمتر تغییر حالت صورتش در 3 پنل پایانی بسیار بر تاثیر گذاریِ اثر افزود. به طوری که ما در اون لحظات حالاتِ ترس، اضطراب و هیجان رو با هم در میمیکِ جسیکا شاهد بودیم. و این دقیقا همان لحظه ای است که خواننده با خودش میگوید "چی؟! چی شد که یهو حالت چهره ی چسیکا تغییر کرد؟؟!!"
و همین عاملیه برای اونکه خواننده یک صفحه یک صفحه به عقب برگرده، تا برسه به صفحات اولیه و آغازینِ این روایت!
روایتی که نگم بسیار تلخ، اما قطعا دردناک بود. کشته شدن پدر، مادر و برادرِ جسیکا، آن هم در تصادف رانندگی، و زنده ماندن تنها یک نفر از داخل آن ماشین یعنی خود جسیکا؛ نوید تغییر بسیار در شخصیت پردازیِ اون رو به مخاطب میده.
و بندیس به خوبی این سوییچ لحن و شخصیت پردازی از دختری بی حواس و عاشق و غرق در خیال بافی، به دختری که بسیار جدی و کم حرف و پرخاشگر است، را انجام میدهد.
و این، همین پرخاشگری، همین جدی بودن، همین حس عصبانیت، همین چیز ها روی هم میشود جسیکا جونز، معروف به آلیاس. و دیگر هیچ!
تغییر در رفتار و به قولی در باطنِ جسیکا در قبل و بعد از تصادف مشهود بود، اما در ظاهر او چطور؟
خب در این مورد باید باری دیگر به بخشِ طراحیِ این دو ایشیو اشاره کنم.
گیدوس قطعا در نشون دادنِ 15 سال قبلِ جسیکا جونز موفق بود و ما توانِ مشاهده ی تک تک این صفات اخلاقی قبل از اون تصادف وحشتانک رو در چهره ی جسیکا داشتیم.
همچنین بعد از تصادف، با توجه به چیز هایی که از صفات این شخصیت گفتم میتوان این چیز ها را در face عه جسیکا شاهد بود، تغییر در آناتومیِ جسیکا هم قابل لمس بود.
------------------
در نهایت، اول تشکر میکنم از شما که این نقد رو خوندید، دوم اینکه این دو شماره به زیبایی مخلوطی از کم دیالوگی، پر حبابی، شخصیت پردازی های صحیح و طراحی های زیبا و مبهوت کننده رو تحویلمون میده، که ما رو به خوبی با خاستگاه پنهان و مرموز جسیکا جونز آشنا میکنه.
#amirali
#comicbook
#alias
با عرض سلام و وقت بخیر خدمت شما عزیزان، همراهم باشید با نقد کمیک تک شماره ی سوپرمن: ۲۴ ساعت.
هشدار اسپویل.
وقتی صحبت از سوپرمن میشود، همه به یاد قدرت های فراطبیعی او میوفتند. اما این تک شماره چیزی نیست که عموم مردم فکرش را میکنند.
کلارک کنت یا همان سوپرمن، بر اثر آزاد کردن قدرتی به نام انرژی خورشیدی، که باعث آزاد شدن انرژی ذخیره شده ی کل سلول های بدنش میشود، قدرت هایش را از دست میدهد و حالا تنها چیزی که برای او از سوپرمن باقی مانده، یک لباس است، حداقل به مدت “۲۴ ساعت”!
ایده ای جالب که به زیبایی آن وجهه ی دیگر سوپرمن را به نمایش میگذارد، یعنی کلارک کنت. منتها نه کلارک کنتی که به هنگام اتفاق افتادن یک جنایت یا در مقیاس کوچک تر، افتادن یک بچه از روی شاخه ی درخت، دلش به قدرت های فراطبیعی اش خوش باشد. این، یک ایده ی جالب و قابل بحث است.
شخصیت های اصلی این شماره کلارک و دوست صمیمی اش، جیمی اولسن هستند، جیمی اولسنی که به تازگی هویت مخفی سوپرمن را فهمیده، و حال، در صدد درک این موضوع است. پنل ها و صفحات ابتداییِ کمیک “روند هضم کردن و فهمیدن هویت مخفی یک ابرقهرمان، نزد یک دوست” را نشان میدهد. دیگر شخصیت های موجود در این شماره، که از شخصیت های فرعی داستان های سوپرمن حساب میشوند، افرادی مانند پری وایت و لوییز لین هستند.
اما موضوعاتی که این تک شماره ی زیبا طی میکند جالب بودند، در ۱۸ صفحه، و استفاده ی مفید و درست از تک تک پنل ها، ما شاهد افتادن یک بچه از روی درخت و یک گروگان گیری، آن هم دقیقا جلوی چشمان کلارک کنتِ بدون قدرت بودیم، البته کلارکی که در شرایط عادی نبود، و در حال توضیح دادن و صحبت کردن با جیمی اولسن در مورد سوپرمن بود.
پر واضح است که هدف از خلق این تک شماره ی زیبا، قطعا نشان دادن پنل های wide و اکشن نیست، بلکه این تک جلدی هدفمند خلق شده است، و خب پیام داخل این کمیک را با هم، در ادامه ی نقد بهش میپردازدیم.
اما قبل از آن، این تک شماره در مبحث نویسندگی و طراحی چه کار کرد؟
نویسندگی خوبی رو شاهد بودیم. نویسنده، یعنی جف جانز، با پیاده کردن ایده های فراوان جهت آسیب زدن به سوپرمنِ بدون قدرت، به خوبی وجهه ی انسانیِ سوپرمن را توصیف میکند. از بریدن انگشتش بر اثر کشیدن روی یک کاغذ گرفته تا قرار دادنش در موقعیت خطرناکی همچون گروگان گیری! و همین اتفاقات، حس همذات پنداری با سوپرمن را در خواننده فعال میکند، حسی که تا به الان، با وجود قدرت های فراطبیعی سوپرمن غیر ممکن بود روزی در مخاطب به وجود آید. شخصیت پردازی درستی رو از جانب شخصیت ها شاهد بودیم، جیمی در نقش یک دوست کنجکاو ظاهر شده و سعی در شناختن بیشتر سوپرمن دارد، لوییز لین به عنوان یک خبرنگار باهوش و تشنه به کار ظاهر میشود، و از همه مهم تر کلارک کنت است که شخصیت پردازی اش بسیار خوب است، از دردی که هنگام صدمه دیدن حس میکند گرفته تا احساس مسئولیت پذیری اش که حتی وقتی قدرت های فراطبیعی هم ندارد اما باز هم در او فعال مانده است. نحوه ی پیشبرد داستان و ساختن یک تک جلدی ۱۸ صفحه ای به دور از”صحنات اکشن”، سبب سنت شکنی ای شده در کمیک های سوپرمن. همچنین نویسنده در امر match و هماهنگ شدن با طراح هم خوب عمل میکند.
طراحی که با وجود اسم و رسمی که داراست، اما خب آرت آنچنان جذاب و دلچسبی ندارد.
اما امر طراحی در این شماره خوب است، حداقل بهتر از دیگر آثار این طراح، یعنی جان رومیتا جونیور. طراحیِ ظریف چهره ها و در آوردن فضای دلچسب داستانی سبب شده که به طراحیه این شماره لقب خوب داده شود، لقبی که متعلق به بعضی از آثار رومیتا جونیور نیست.
رنگ بندی و رنگ زنی ها هم نه خاص است و نه متفاوت، تم و فضای کمیک های سوپرمن را به خواننده القا میکند. اما چیز خاص و منحصر به فردی نیست. با توجه به اینکه تمام حوادث کمیک در روز اتفاق میوفتد و خبری از شب نیست، رنگ بندی های تیره تر رو شاهد نبودیم، و یا کمتر شاهد بودیم.
طراحی کاور این شماره هم جالب بود، البته که رومیتا جونیور در طراحی کاور، “گول زدنِ مخاطب” را چاشنی کار خود میکند، و خب این چاشنیِ مورد علاقه ی شخص بنده نیست، ولی خب در رساندن پیام و ایده ی کلی داستان موفق است؛ پیامی که از چند حرف بیشتر تشکیل نشده، لذا با فضا سازی های خوب و هماهنگی های لازم از سمت طراح، و شخصیت پردازی های درست و ایجاد سکانس های جالب از سمت نویسنده، بیش از پیش حالت معنوی به خود گرفته است. و آن ایده این است: “۲۴ ساعت خبری از سوپرمن نیست.”
ترجمه و ادیت این کمیک هم بسیار خوب بود. به شخصه لذت بردم، ترجمه روان و بدون غلط بود و ادیت هم ایرادی درش ندیدم، ادیت کاور، کلین حباب ها، انتخاب فونت مناسب و دیگر مسائل ریز ادیت و گرافیک خوب اجرا شده بودند، از آقای صفا بابت ترجمه، و از آقایان خلیلی و اسلامی بابت ادیت و گرافیک کمال تشکر رو دارم.
در نهایت اگر بخواهم نکات مثبت طراحی و نویسندگی را لیست
هشدار اسپویل.
وقتی صحبت از سوپرمن میشود، همه به یاد قدرت های فراطبیعی او میوفتند. اما این تک شماره چیزی نیست که عموم مردم فکرش را میکنند.
کلارک کنت یا همان سوپرمن، بر اثر آزاد کردن قدرتی به نام انرژی خورشیدی، که باعث آزاد شدن انرژی ذخیره شده ی کل سلول های بدنش میشود، قدرت هایش را از دست میدهد و حالا تنها چیزی که برای او از سوپرمن باقی مانده، یک لباس است، حداقل به مدت “۲۴ ساعت”!
ایده ای جالب که به زیبایی آن وجهه ی دیگر سوپرمن را به نمایش میگذارد، یعنی کلارک کنت. منتها نه کلارک کنتی که به هنگام اتفاق افتادن یک جنایت یا در مقیاس کوچک تر، افتادن یک بچه از روی شاخه ی درخت، دلش به قدرت های فراطبیعی اش خوش باشد. این، یک ایده ی جالب و قابل بحث است.
شخصیت های اصلی این شماره کلارک و دوست صمیمی اش، جیمی اولسن هستند، جیمی اولسنی که به تازگی هویت مخفی سوپرمن را فهمیده، و حال، در صدد درک این موضوع است. پنل ها و صفحات ابتداییِ کمیک “روند هضم کردن و فهمیدن هویت مخفی یک ابرقهرمان، نزد یک دوست” را نشان میدهد. دیگر شخصیت های موجود در این شماره، که از شخصیت های فرعی داستان های سوپرمن حساب میشوند، افرادی مانند پری وایت و لوییز لین هستند.
اما موضوعاتی که این تک شماره ی زیبا طی میکند جالب بودند، در ۱۸ صفحه، و استفاده ی مفید و درست از تک تک پنل ها، ما شاهد افتادن یک بچه از روی درخت و یک گروگان گیری، آن هم دقیقا جلوی چشمان کلارک کنتِ بدون قدرت بودیم، البته کلارکی که در شرایط عادی نبود، و در حال توضیح دادن و صحبت کردن با جیمی اولسن در مورد سوپرمن بود.
پر واضح است که هدف از خلق این تک شماره ی زیبا، قطعا نشان دادن پنل های wide و اکشن نیست، بلکه این تک جلدی هدفمند خلق شده است، و خب پیام داخل این کمیک را با هم، در ادامه ی نقد بهش میپردازدیم.
اما قبل از آن، این تک شماره در مبحث نویسندگی و طراحی چه کار کرد؟
نویسندگی خوبی رو شاهد بودیم. نویسنده، یعنی جف جانز، با پیاده کردن ایده های فراوان جهت آسیب زدن به سوپرمنِ بدون قدرت، به خوبی وجهه ی انسانیِ سوپرمن را توصیف میکند. از بریدن انگشتش بر اثر کشیدن روی یک کاغذ گرفته تا قرار دادنش در موقعیت خطرناکی همچون گروگان گیری! و همین اتفاقات، حس همذات پنداری با سوپرمن را در خواننده فعال میکند، حسی که تا به الان، با وجود قدرت های فراطبیعی سوپرمن غیر ممکن بود روزی در مخاطب به وجود آید. شخصیت پردازی درستی رو از جانب شخصیت ها شاهد بودیم، جیمی در نقش یک دوست کنجکاو ظاهر شده و سعی در شناختن بیشتر سوپرمن دارد، لوییز لین به عنوان یک خبرنگار باهوش و تشنه به کار ظاهر میشود، و از همه مهم تر کلارک کنت است که شخصیت پردازی اش بسیار خوب است، از دردی که هنگام صدمه دیدن حس میکند گرفته تا احساس مسئولیت پذیری اش که حتی وقتی قدرت های فراطبیعی هم ندارد اما باز هم در او فعال مانده است. نحوه ی پیشبرد داستان و ساختن یک تک جلدی ۱۸ صفحه ای به دور از”صحنات اکشن”، سبب سنت شکنی ای شده در کمیک های سوپرمن. همچنین نویسنده در امر match و هماهنگ شدن با طراح هم خوب عمل میکند.
طراحی که با وجود اسم و رسمی که داراست، اما خب آرت آنچنان جذاب و دلچسبی ندارد.
اما امر طراحی در این شماره خوب است، حداقل بهتر از دیگر آثار این طراح، یعنی جان رومیتا جونیور. طراحیِ ظریف چهره ها و در آوردن فضای دلچسب داستانی سبب شده که به طراحیه این شماره لقب خوب داده شود، لقبی که متعلق به بعضی از آثار رومیتا جونیور نیست.
رنگ بندی و رنگ زنی ها هم نه خاص است و نه متفاوت، تم و فضای کمیک های سوپرمن را به خواننده القا میکند. اما چیز خاص و منحصر به فردی نیست. با توجه به اینکه تمام حوادث کمیک در روز اتفاق میوفتد و خبری از شب نیست، رنگ بندی های تیره تر رو شاهد نبودیم، و یا کمتر شاهد بودیم.
طراحی کاور این شماره هم جالب بود، البته که رومیتا جونیور در طراحی کاور، “گول زدنِ مخاطب” را چاشنی کار خود میکند، و خب این چاشنیِ مورد علاقه ی شخص بنده نیست، ولی خب در رساندن پیام و ایده ی کلی داستان موفق است؛ پیامی که از چند حرف بیشتر تشکیل نشده، لذا با فضا سازی های خوب و هماهنگی های لازم از سمت طراح، و شخصیت پردازی های درست و ایجاد سکانس های جالب از سمت نویسنده، بیش از پیش حالت معنوی به خود گرفته است. و آن ایده این است: “۲۴ ساعت خبری از سوپرمن نیست.”
ترجمه و ادیت این کمیک هم بسیار خوب بود. به شخصه لذت بردم، ترجمه روان و بدون غلط بود و ادیت هم ایرادی درش ندیدم، ادیت کاور، کلین حباب ها، انتخاب فونت مناسب و دیگر مسائل ریز ادیت و گرافیک خوب اجرا شده بودند، از آقای صفا بابت ترجمه، و از آقایان خلیلی و اسلامی بابت ادیت و گرافیک کمال تشکر رو دارم.
در نهایت اگر بخواهم نکات مثبت طراحی و نویسندگی را لیست
😎Comic Book Nerds Archive😎
با عرض سلام و وقت بخیر خدمت شما عزیزان، همراهم باشید با نقد کمیک تک شماره ی سوپرمن: ۲۴ ساعت. هشدار اسپویل. وقتی صحبت از سوپرمن میشود، همه به یاد قدرت های فراطبیعی او میوفتند. اما این تک شماره چیزی نیست که عموم مردم فکرش را میکنند. کلارک کنت یا همان سوپرمن،…
کنم، به این موارد اشاره ای میکنم:
خلق دیالوگ های خوب و کم و بیش ماندگار، شخصیت پردازی های درست و به جا، ایده ی جالب پشت اثر و از آن مهمتر چگونگی خلق اثری بر پایه ی اون ایده، که خوب بود و جانز موفق از این کار بیرون آمد، و نثری درگیر کننده جهت روایت داستان، از نکات مثبت نویسندگی بود.
پنل بندی های ساده (تماما چهار گوش) اما گیرا و کارآمد، کشیدن خوب کاستوم و آناتومی بدن شخصیت ها (هر چند گاها دیده میشد که در بعضی پنل ها و صفحات “دست” شخصیت ها خیلی بزرگ کشیده میشد)، هماهنگ بودن فضا و میمیک چهره ها با دیالوگ ها و فضای مطلوبِ نویسنده از نکات مثبت طراحی این شماره بود.
البته یک نکته ی منفی هم در مورد طراحی وجود دارد که گفتنش خالی از لطف نیست، آن هم سایه زنی های زیاد و بیش از حد رومیتا جونیور است که در بعضی پنل های، موجب زشت شدن فضای پس زمینه و خود شخصیت ها شده است. {برای مثال و درک بهتر این موضوع به پنل اول در صفحه ی ۱۴ رجوع شود.}
در نهایت سپاس بابت خواندن این نقد، شنوای هرگونه پیشنهاد و انتقادی از سمت شما هستم.
خسته نباشید.
#amirali
#comicbook
#24_hours
خلق دیالوگ های خوب و کم و بیش ماندگار، شخصیت پردازی های درست و به جا، ایده ی جالب پشت اثر و از آن مهمتر چگونگی خلق اثری بر پایه ی اون ایده، که خوب بود و جانز موفق از این کار بیرون آمد، و نثری درگیر کننده جهت روایت داستان، از نکات مثبت نویسندگی بود.
پنل بندی های ساده (تماما چهار گوش) اما گیرا و کارآمد، کشیدن خوب کاستوم و آناتومی بدن شخصیت ها (هر چند گاها دیده میشد که در بعضی پنل ها و صفحات “دست” شخصیت ها خیلی بزرگ کشیده میشد)، هماهنگ بودن فضا و میمیک چهره ها با دیالوگ ها و فضای مطلوبِ نویسنده از نکات مثبت طراحی این شماره بود.
البته یک نکته ی منفی هم در مورد طراحی وجود دارد که گفتنش خالی از لطف نیست، آن هم سایه زنی های زیاد و بیش از حد رومیتا جونیور است که در بعضی پنل های، موجب زشت شدن فضای پس زمینه و خود شخصیت ها شده است. {برای مثال و درک بهتر این موضوع به پنل اول در صفحه ی ۱۴ رجوع شود.}
در نهایت سپاس بابت خواندن این نقد، شنوای هرگونه پیشنهاد و انتقادی از سمت شما هستم.
خسته نباشید.
#amirali
#comicbook
#24_hours
سلام و وقت بخیر خدمت شما، همراهم باشید با نقد و بررسی کمیک X-men origins: jean grey.
هشدار اسپویل.
پنل های اولیه ی کمیک، داستانی از دختر بچه ای را روایت میکند که هنوز نمیداند چگونه از موهبت خود استفاده کند، یا از موهبت خود در راه خیر استفاده کند یا راه شر. و اینجاست که سر و کله ی پروفسور محبوب دنیای مارول، مرد ویلچر نشین داستان های ایکس من یعنی چارلز اگزاویر، جهت راهنمایی و هدایت کردن این دختر بچه ی سردرگم، پیدا میشود.
اگزاویر از همان پنل های اول شروع به جلب کردن نظرِ جین به خود میکند، و طبق گفته ی پدرِ جین، او اولین نفری است که در این دو سال گذشته، بعد از آن تصادف وحشتانک توانسته نظر جین را به خود جلب کند. تصادفی که میتوان آنرا دگرگون کننده ی شخصیت جین دانست. تصادفی که باعث به وجود آمدن plot اصلی این تک جلدیه زیباست.
چارلز در این تک جلدی شخصیت پردازیِ قوی ای را از خود بروز میدهد و در نقش یک مرشد و راهنمای باهوش برای جین ظاهر میشود، منجی ای که به جین یاد میدهد چگونه از قدرت هایش، آنهم در جهت خیر، استفاده کند.
اما در تعیین و مشخص کردن و در نهایت نوشتنِ این شخصیت پردازی، آقای مککیور نقش بزرگی را ایفا میکند.
نویسنده ای که با دانش بالایی نسبت به جین گری وارد میدان میشود و به طور درگیر کننده ای شروع میکند به روایت گذشته ی این شخصیت، گذشته ای که همواره یکی از زیباترین اوریجین ها را در دنیای مارول دارا است، اوریجینی که به لطف نویسنده ی خوبی همانند مککیو، حال، برای من قابل لمس و همذات پنداری است.
نویسنده در این سینگل ایشیو به زیبایی ما را با دنیای آشفته ی جین آشنا میکند، و کاری میکند که آن شلوغی های درون ذهن جین را باور کنیم، گویی نویسنده به بهترین نحو ممکن این شلوغ بودن ذهنِ جین گری را به رخ میکشد. یک جورایی نقطه ی اوج این شلوغی ها در صفحه ی ۱۰ نمایان میشود؛ هنگامی که جین برای اولین بار، بعد از مرگ خواهرش بر اثر یک تصادف رانندگی، به یک مکان شلوغ قدم میگذارد. صداهایی که بیرون مغزش در جریان بودند به زیبایی هر چه تمام تر باعث همذات پنداریِ ما با این شخصیت میشود، و همانطور که بالاتر گفتم، باعث میشود آن حس شلوغی به مخاطب دست بدهد. نحوه ی داستان سراییِ نویسنده هم خوب است، طی چند حباب از جانب جین، ما را به دردی که جین در این دو سال کشیده است معرفی میکند. و حال، شروع میکند به بخشیدن عمق و لایه به جین. عمق و لایه ای که هم مُکفی بود و هم کامل. از طرفی دیالوگ نویسی ها هم خوب بودند، طی دیالوگ ها بیشتر با ذات جین آشنا میشویم، و حالا در میابیم که چرا یک دختر بچه از مرگ خواهرش اینقدر عذاب میکشد؛ طی چند حباب، که بالاتر اشاره ای شد، نویسنده چنان عمقی به جین میدهد که گویی تیر خلاصی بود بر عمق دادن به این شخصیت، همان لحظاتی که جین شروع به حرف زدن در مورد جزییات تصادف میکند و از بشقاب پرنده ای حرف میزند، مخاطب همان لحظه و با خواندن همان دیالوگ ها به احساس گناهی که جین دارد پی میبرد و او را “درک” میکند.
نحوهی پیشبرد داستان هم به زیبایی انجام شده، میتوان آنرا با تمپو و ضرب آهنگی منظم توصیف کرد، البته گاهی در کمیک اون حس عجله داشتن نویسنده قابل لمس است، ولی به طور کلی ایرادی به این بخش وارد نیست.
اگر بخواهم در یک سخن نویسندگی را توصیف کنم، میگویم خیلی خوب بود ولی با حد کمال خود فاصله هایی داشت؛ حال این حد کمال چیست، این است که مککیور میتوانست کمی از ضرب آهنگ داستان کم کند و بیشتر به جزییاتِ برهه هایی از زندگیِ جین بپردازد، و همین عامل باعث این میشود که این اثر از حد کمال فاصله ای هر چند اندک، ولی خب داشته باشد.
اما حالا به طراحی بپردازیم.
این کمیک در مقام طراح، آقای میهیو را میبیند. آرتیستی که با طراحی های واقع گرایانه اش باعث فهم بهتر ما از حال و هوای جین گری میشود.
فضای داستان فضای جالبی است، وقتی صفحات کمیک را ورق میزنید آن احساسِ ترس، اضطراب و گاهی خوشحالیِ موجود در کمیک شما را متوجه خود میکنند.
طراح در استفاده از رنگ های مختلف موفق ظاهر میشود و ما مجموعه ای از رنگ بندی های مختلف را در کمیک شاهدیم. از رنگ های گرم مثل نارنجی و قرمز گرفته، که یک جورایی نمادی از گرم و صمیمی بودنِ خانه ی خانواده ی “گری” است، تا استفاده از رنگ های به مراتب سرد تر مانند سفید و آبی که به خوبی حس سرد بودن را به خواننده القا میکنند. همچنین استفاده از رنگ های مطبوع و خوش آب و لعاب برای لحظاتی که جین خوشحال است هم قابل گفتن است، در مجموع کار رنگ زن و طراح کمیک در رنگ بندی حرفی برای گفتن باقی نمیگذارد و این سینگل ایشیو را به آلبوم عکسی با رنگ های متفاوت و مختلف و نشان دهنده ی نماد همان محیط، تبدیل میکند.
طراحیِ میمیکِ چهره ی شخصیت ها خوب است، اما خب ایراداتی به این بخش وارد است؛ برای مثال در بعضی پنل ها میتوان این ایراد را ب
هشدار اسپویل.
پنل های اولیه ی کمیک، داستانی از دختر بچه ای را روایت میکند که هنوز نمیداند چگونه از موهبت خود استفاده کند، یا از موهبت خود در راه خیر استفاده کند یا راه شر. و اینجاست که سر و کله ی پروفسور محبوب دنیای مارول، مرد ویلچر نشین داستان های ایکس من یعنی چارلز اگزاویر، جهت راهنمایی و هدایت کردن این دختر بچه ی سردرگم، پیدا میشود.
اگزاویر از همان پنل های اول شروع به جلب کردن نظرِ جین به خود میکند، و طبق گفته ی پدرِ جین، او اولین نفری است که در این دو سال گذشته، بعد از آن تصادف وحشتانک توانسته نظر جین را به خود جلب کند. تصادفی که میتوان آنرا دگرگون کننده ی شخصیت جین دانست. تصادفی که باعث به وجود آمدن plot اصلی این تک جلدیه زیباست.
چارلز در این تک جلدی شخصیت پردازیِ قوی ای را از خود بروز میدهد و در نقش یک مرشد و راهنمای باهوش برای جین ظاهر میشود، منجی ای که به جین یاد میدهد چگونه از قدرت هایش، آنهم در جهت خیر، استفاده کند.
اما در تعیین و مشخص کردن و در نهایت نوشتنِ این شخصیت پردازی، آقای مککیور نقش بزرگی را ایفا میکند.
نویسنده ای که با دانش بالایی نسبت به جین گری وارد میدان میشود و به طور درگیر کننده ای شروع میکند به روایت گذشته ی این شخصیت، گذشته ای که همواره یکی از زیباترین اوریجین ها را در دنیای مارول دارا است، اوریجینی که به لطف نویسنده ی خوبی همانند مککیو، حال، برای من قابل لمس و همذات پنداری است.
نویسنده در این سینگل ایشیو به زیبایی ما را با دنیای آشفته ی جین آشنا میکند، و کاری میکند که آن شلوغی های درون ذهن جین را باور کنیم، گویی نویسنده به بهترین نحو ممکن این شلوغ بودن ذهنِ جین گری را به رخ میکشد. یک جورایی نقطه ی اوج این شلوغی ها در صفحه ی ۱۰ نمایان میشود؛ هنگامی که جین برای اولین بار، بعد از مرگ خواهرش بر اثر یک تصادف رانندگی، به یک مکان شلوغ قدم میگذارد. صداهایی که بیرون مغزش در جریان بودند به زیبایی هر چه تمام تر باعث همذات پنداریِ ما با این شخصیت میشود، و همانطور که بالاتر گفتم، باعث میشود آن حس شلوغی به مخاطب دست بدهد. نحوه ی داستان سراییِ نویسنده هم خوب است، طی چند حباب از جانب جین، ما را به دردی که جین در این دو سال کشیده است معرفی میکند. و حال، شروع میکند به بخشیدن عمق و لایه به جین. عمق و لایه ای که هم مُکفی بود و هم کامل. از طرفی دیالوگ نویسی ها هم خوب بودند، طی دیالوگ ها بیشتر با ذات جین آشنا میشویم، و حالا در میابیم که چرا یک دختر بچه از مرگ خواهرش اینقدر عذاب میکشد؛ طی چند حباب، که بالاتر اشاره ای شد، نویسنده چنان عمقی به جین میدهد که گویی تیر خلاصی بود بر عمق دادن به این شخصیت، همان لحظاتی که جین شروع به حرف زدن در مورد جزییات تصادف میکند و از بشقاب پرنده ای حرف میزند، مخاطب همان لحظه و با خواندن همان دیالوگ ها به احساس گناهی که جین دارد پی میبرد و او را “درک” میکند.
نحوهی پیشبرد داستان هم به زیبایی انجام شده، میتوان آنرا با تمپو و ضرب آهنگی منظم توصیف کرد، البته گاهی در کمیک اون حس عجله داشتن نویسنده قابل لمس است، ولی به طور کلی ایرادی به این بخش وارد نیست.
اگر بخواهم در یک سخن نویسندگی را توصیف کنم، میگویم خیلی خوب بود ولی با حد کمال خود فاصله هایی داشت؛ حال این حد کمال چیست، این است که مککیور میتوانست کمی از ضرب آهنگ داستان کم کند و بیشتر به جزییاتِ برهه هایی از زندگیِ جین بپردازد، و همین عامل باعث این میشود که این اثر از حد کمال فاصله ای هر چند اندک، ولی خب داشته باشد.
اما حالا به طراحی بپردازیم.
این کمیک در مقام طراح، آقای میهیو را میبیند. آرتیستی که با طراحی های واقع گرایانه اش باعث فهم بهتر ما از حال و هوای جین گری میشود.
فضای داستان فضای جالبی است، وقتی صفحات کمیک را ورق میزنید آن احساسِ ترس، اضطراب و گاهی خوشحالیِ موجود در کمیک شما را متوجه خود میکنند.
طراح در استفاده از رنگ های مختلف موفق ظاهر میشود و ما مجموعه ای از رنگ بندی های مختلف را در کمیک شاهدیم. از رنگ های گرم مثل نارنجی و قرمز گرفته، که یک جورایی نمادی از گرم و صمیمی بودنِ خانه ی خانواده ی “گری” است، تا استفاده از رنگ های به مراتب سرد تر مانند سفید و آبی که به خوبی حس سرد بودن را به خواننده القا میکنند. همچنین استفاده از رنگ های مطبوع و خوش آب و لعاب برای لحظاتی که جین خوشحال است هم قابل گفتن است، در مجموع کار رنگ زن و طراح کمیک در رنگ بندی حرفی برای گفتن باقی نمیگذارد و این سینگل ایشیو را به آلبوم عکسی با رنگ های متفاوت و مختلف و نشان دهنده ی نماد همان محیط، تبدیل میکند.
طراحیِ میمیکِ چهره ی شخصیت ها خوب است، اما خب ایراداتی به این بخش وارد است؛ برای مثال در بعضی پنل ها میتوان این ایراد را ب
😎Comic Book Nerds Archive😎
سلام و وقت بخیر خدمت شما، همراهم باشید با نقد و بررسی کمیک X-men origins: jean grey. هشدار اسپویل. پنل های اولیه ی کمیک، داستانی از دختر بچه ای را روایت میکند که هنوز نمیداند چگونه از موهبت خود استفاده کند، یا از موهبت خود در راه خیر استفاده کند یا راه…
ه طراح وارد کرد که در کشیدن دهان و مخصوصا دندان های جین خیلی مصنوعی کار کرده است. همچنین به نظر میرسد طراح در کشیدن پنل های بزرگ تر مهارت خاصی دارد، بزرگ کشیدن چهره ها برایش به مراتب آسان تر از کوچک کشیدن و توجه به ریز جزییات است، اینرا میتوان با مقایسه ی پنل های بزرگ با کوچک مقایسه کرد.
همچنین در کشیدن پنل های wide و دارای تم اکشن هم موفق است، مانند پنل هایی که جین برای اولین بار در قامت مردان ایکس ظاهر میشود و یک تمرین نمایشی را در خانه ی ایکس پشت سر میگذارد؛ طراحی موارد اکشن، روایت درست، درگیر کردن مخاطب با این اکشن و دیگر موارد فنی به درستی رعایت، و کشیده شده بودند. کار طراح در کشیدن و درآوردن میمیک ها هم کم نظیر است. همچنین سوییچ طراح برای کشیدن جین در دو برهه ی زمانی متفاوت هم خوب بود.
همچنین در انتهای نقد لازم میدانم نکاتی رو از صفحات پایانی کمیک بازگو کنم. در صفحات پایانی(یعنی صفحات ۲۲ الی ۲۷ کمیک) ما شاهد جین گری ای هستیم که در شک و تردید قرار دارد، شک و تردیدی که از پیوستن به مردان ایکس مدام ذهنش را قلقلک میدهد، اما در همان صفحات و طی گفتوگویی که بین او و یک دختر نوجوان شکل میگیرد و طی اتفاقاتی که در آن صفحات رخ میدهد، تقریبا این عقیده در او تقویت میشود که او میتواند یک عضو خوب و وظیفهشناسی و مسئولیتپذیر در مقابل جان آدم هایی باشد که او و امثال او را یا قبول ندارند، و یا سخت قبول دارند.
همچنین در این صفحات کار اقای مکهیو هم خوب است، او در در آوردن پنل های اکشن با پنل بندی های اوریب و پیچیده موفق ظاهر میشود و به خوبی خواننده را با تم مذکور همراه و درگیر میکند.
ترجمه، ادیت و گرافیک هم دقیق، تمیز و زیبا انجام شده بودند و جای بحثی رو باقی نگذاشته بودند. از همین رو از خانم یعقوبی، آقایان خلیلی و اسلامی کمال تشکر رو دارم بابت آماده کردن این اثر خواندنی، همچنین از کمیک اسکواد هم تشکر میکنم بابت انتشار این کمیک.
در نهایت سپاس از اینکه این نقد رو مطالعه کردید. خسته نباشید
#amirali
#comicbook
#origins_JeanGrey
همچنین در کشیدن پنل های wide و دارای تم اکشن هم موفق است، مانند پنل هایی که جین برای اولین بار در قامت مردان ایکس ظاهر میشود و یک تمرین نمایشی را در خانه ی ایکس پشت سر میگذارد؛ طراحی موارد اکشن، روایت درست، درگیر کردن مخاطب با این اکشن و دیگر موارد فنی به درستی رعایت، و کشیده شده بودند. کار طراح در کشیدن و درآوردن میمیک ها هم کم نظیر است. همچنین سوییچ طراح برای کشیدن جین در دو برهه ی زمانی متفاوت هم خوب بود.
همچنین در انتهای نقد لازم میدانم نکاتی رو از صفحات پایانی کمیک بازگو کنم. در صفحات پایانی(یعنی صفحات ۲۲ الی ۲۷ کمیک) ما شاهد جین گری ای هستیم که در شک و تردید قرار دارد، شک و تردیدی که از پیوستن به مردان ایکس مدام ذهنش را قلقلک میدهد، اما در همان صفحات و طی گفتوگویی که بین او و یک دختر نوجوان شکل میگیرد و طی اتفاقاتی که در آن صفحات رخ میدهد، تقریبا این عقیده در او تقویت میشود که او میتواند یک عضو خوب و وظیفهشناسی و مسئولیتپذیر در مقابل جان آدم هایی باشد که او و امثال او را یا قبول ندارند، و یا سخت قبول دارند.
همچنین در این صفحات کار اقای مکهیو هم خوب است، او در در آوردن پنل های اکشن با پنل بندی های اوریب و پیچیده موفق ظاهر میشود و به خوبی خواننده را با تم مذکور همراه و درگیر میکند.
ترجمه، ادیت و گرافیک هم دقیق، تمیز و زیبا انجام شده بودند و جای بحثی رو باقی نگذاشته بودند. از همین رو از خانم یعقوبی، آقایان خلیلی و اسلامی کمال تشکر رو دارم بابت آماده کردن این اثر خواندنی، همچنین از کمیک اسکواد هم تشکر میکنم بابت انتشار این کمیک.
در نهایت سپاس از اینکه این نقد رو مطالعه کردید. خسته نباشید
#amirali
#comicbook
#origins_JeanGrey
نقد کمیک شبهای تاریک: دث متال: ریشه (منشاء) مخفی:
این کمیک رو به چرخگوشتی تشبیه میکنم که در عرض ۳۴ صفحهی نفسگیر، جنجالی، اکشن و احساسی، مغزتون رو چرخ میکنه و این روال رو تا آخر ادامه میده. دقیقتر بگم، تا آخرین صفحهاش!
در این نوشته میخوام از داستان کمیک براتون بگم، از طراحی و نویسندگی میگم براتون، امممم... دیگه چی بود؟ وای! مگه میشه از ترجمه و ادیت یادم بره؟
خیر به هیچوجه.
پس لطفا همراهم بمونین تا آخر این نقد و در آخر نظرتون رو دربارهی داستان و نقد بگین بهم.
«هشدار اسپویل»
از همون ابتداییترین لحظات کمیک، میشد اینو حدس زد که این تک شماره قراره یه چیزه متفاوت باشه.
با دیدنه قفسههای کمیک فروشی و دیدن کلارک کنت پشت اون قفسهها، خواننده بلافاصله حدسش به زمینهای موازی میره، ولی این کلارک کنت کیه؟ پشت قفسههای کمیکفروشی چیکار داره؟ و چرا و چطوری داره کمیکهای سوپرمن رو میخونه؟ خب اینها سوالاتی هستند که مارو به plot اصلی داستان میبرن. حالا، از رویای سوپرمن شدنه این بچه چندین سال میگذره و ما بالاخره اون رو در هیبت سوپرمن میبینیم. ولی نه اون سوپرمنِ محبوبدلهمگان.
و اینک، سوپربوی-پرایم متولد میشود.
این داستانی بود که خوندنش در هیبت یکی از وانشات های دثمتال، کمی اتفاق دور از ذهنی پنداشته میشد، ولی باید قبول کرد که زوج اسکات اسنایدر و جف جانز، اینبار داستانِ خوبی رو روایت کردن.
روایت خطیایکه به قول معروف ظاهر گول زنندهای رو داراست و شمارو به عمق کمیک فرو میبره، و اینکارو در عین سادگیش انجام میده.
شما رو در اقیانوس عمیقی غرق میکنه؛ و وقتی که دارین دستوپاهای آخر رو جهت رسیدن به سطح میزنین، شمارو با بار احساسیاش دوباره غرق میکنه و اینبار، باعث میشه در بطن داستان فرو برید و کمی عمیقتر در موردش فکر کنید.
داستاننویسی و دیالوگنویسیِ این دو نویسندن، فراتر از انتظار بود. نحوهی پیشبرد داستان همونطور که گفتم، خطی و مستقیم بود، ولی خب درونمایهها و ریشههای پستمدرنیسم رو میشد درش حس کرد. یعنی یکجاهایی از کمیک مغز شمارو قلقلک میده و باعث میشه داستانه پیچیدهای بشه.
از پنلهای بیهوده در این سیوچهار صفحه خبری نیست!
تک به تک پنلها مهم و تاثیرگذار هستن و خبری از رودهدرازی (padding) در داستان نیست.
داستان اما ضربآهنگ منظمی رو دارا نبود، یکجاهایی بسیار تند میگذشت و انگار میخواست هولهولکی از یه جاهایی عبور کنه، ولی جاهایی از شماره بود که واقعا احساس خستگی به مخاطب دست میداد و همین یعنی عدم وجود ضربآهنگ منظم در سرتاسر کمیک.
نقطهی اوج (climax)داستانهم نبرد بین سوپربویپرایم و آنتاگونیست اصلی داستان بود، جایی که با صحنات و پنلهای درگیرکننده و وایدی طرف بودیم.
یک جورایی در داستان بسطشخصتی هم شاهد بودیم، بسطشخصیتیای که اینبار گریبان سوپربوی رو گرفت و به بهترین نحو این بسط رو به عمل رسوند نویسنده.
اما در مورد پنلها حرف زدم. کمی عمیقتر بشیم روی این موضوع.
پنلها ترکیبات عجیبغریبی از انواع پنلبندیها بود. گاهی شاهد پنلهای واید و حاوی تم اکشن بودیم، گاهی پنلهای درشت و تمام صفحه و عریض رو در طول کمیک نظاره کردیم، گاهی هم صفحههای دارای پنج پنل به پایین رو شاهد بودیم. اما اوج خلاقیته پنلها و نوع چینششون رو در صفحه های ۱۱، ۱۲ و ۱۳ شاهد بودیم، هنگامی که پنل ها از عدد ۳، یکییکی به تعدادشون اضافه میشد و اینجا نشون از وجود هارمونی در پنلبندیهای طراحان رو به مخاطب میرسونه.
طراحانی که با وجود تعداد زیادشون، (به دلیل پارتیشنِ کمیک) اما هیچ عدم هماهنگیای که مشهود باشه رو در تکتک صفحههای کمیک شاهد نبودیم.
طراحی میمیک شخصیتها و هماهنگی میمکشون با دیالوگهای نوشته شده توسط جف جانز و اسکات اسنایدر، نشون از تبحرشون داره. هماهنگسازی شخصیتها و فضایپشتشون (به اصطلاح ارگونومی) هم بینقص بود.
میدونیم که رعایت ارگونومی برای پنل های عریض و تمام صفحه خیلی سخته. مرحلهای که هنرمندان کمیک به خوبی ازش گذر کردن.
دیگر موارد طراحی هم خوب بود و قابل تحسین، ایراده خاصی در طراحی ندیدم. (شاید به دلیل دقت کمی هستش که به خرج دادم)
و اما در مورد مترجم و ادیتور عزیز کمی صحبت کنیم.
آقایان صادقی و نیگان عزیز به معنای واقعی کلمه خوب بودن. هر چند اگر آقای صادقی در ترجمهی بعضی جملات بهتر عمل میکرد، عالی و بینقص میشد، لذا با شناختی که از نوع جملهبندیهای اسکات اسنایدر دارم، این کار نیازمند وقت بیشتری بود.
ادیت این شماره هم خوب بود. میشد کمی در مورد کلین حبابها سختگیر تر بود. ولی جایگذاری کلمات، ادیت حبابهای سخت و جایگذاری کلمات داخل اونها و همچنین انتخاب و مچ کردن فونت مناسب با سایز اون حبابها کار سختی بود که نیگان عزیز سربلند ازش بیرون اومد.
در کل یه خسته نباشیدِ اساسی به این
این کمیک رو به چرخگوشتی تشبیه میکنم که در عرض ۳۴ صفحهی نفسگیر، جنجالی، اکشن و احساسی، مغزتون رو چرخ میکنه و این روال رو تا آخر ادامه میده. دقیقتر بگم، تا آخرین صفحهاش!
در این نوشته میخوام از داستان کمیک براتون بگم، از طراحی و نویسندگی میگم براتون، امممم... دیگه چی بود؟ وای! مگه میشه از ترجمه و ادیت یادم بره؟
خیر به هیچوجه.
پس لطفا همراهم بمونین تا آخر این نقد و در آخر نظرتون رو دربارهی داستان و نقد بگین بهم.
«هشدار اسپویل»
از همون ابتداییترین لحظات کمیک، میشد اینو حدس زد که این تک شماره قراره یه چیزه متفاوت باشه.
با دیدنه قفسههای کمیک فروشی و دیدن کلارک کنت پشت اون قفسهها، خواننده بلافاصله حدسش به زمینهای موازی میره، ولی این کلارک کنت کیه؟ پشت قفسههای کمیکفروشی چیکار داره؟ و چرا و چطوری داره کمیکهای سوپرمن رو میخونه؟ خب اینها سوالاتی هستند که مارو به plot اصلی داستان میبرن. حالا، از رویای سوپرمن شدنه این بچه چندین سال میگذره و ما بالاخره اون رو در هیبت سوپرمن میبینیم. ولی نه اون سوپرمنِ محبوبدلهمگان.
و اینک، سوپربوی-پرایم متولد میشود.
این داستانی بود که خوندنش در هیبت یکی از وانشات های دثمتال، کمی اتفاق دور از ذهنی پنداشته میشد، ولی باید قبول کرد که زوج اسکات اسنایدر و جف جانز، اینبار داستانِ خوبی رو روایت کردن.
روایت خطیایکه به قول معروف ظاهر گول زنندهای رو داراست و شمارو به عمق کمیک فرو میبره، و اینکارو در عین سادگیش انجام میده.
شما رو در اقیانوس عمیقی غرق میکنه؛ و وقتی که دارین دستوپاهای آخر رو جهت رسیدن به سطح میزنین، شمارو با بار احساسیاش دوباره غرق میکنه و اینبار، باعث میشه در بطن داستان فرو برید و کمی عمیقتر در موردش فکر کنید.
داستاننویسی و دیالوگنویسیِ این دو نویسندن، فراتر از انتظار بود. نحوهی پیشبرد داستان همونطور که گفتم، خطی و مستقیم بود، ولی خب درونمایهها و ریشههای پستمدرنیسم رو میشد درش حس کرد. یعنی یکجاهایی از کمیک مغز شمارو قلقلک میده و باعث میشه داستانه پیچیدهای بشه.
از پنلهای بیهوده در این سیوچهار صفحه خبری نیست!
تک به تک پنلها مهم و تاثیرگذار هستن و خبری از رودهدرازی (padding) در داستان نیست.
داستان اما ضربآهنگ منظمی رو دارا نبود، یکجاهایی بسیار تند میگذشت و انگار میخواست هولهولکی از یه جاهایی عبور کنه، ولی جاهایی از شماره بود که واقعا احساس خستگی به مخاطب دست میداد و همین یعنی عدم وجود ضربآهنگ منظم در سرتاسر کمیک.
نقطهی اوج (climax)داستانهم نبرد بین سوپربویپرایم و آنتاگونیست اصلی داستان بود، جایی که با صحنات و پنلهای درگیرکننده و وایدی طرف بودیم.
یک جورایی در داستان بسطشخصتی هم شاهد بودیم، بسطشخصیتیای که اینبار گریبان سوپربوی رو گرفت و به بهترین نحو این بسط رو به عمل رسوند نویسنده.
اما در مورد پنلها حرف زدم. کمی عمیقتر بشیم روی این موضوع.
پنلها ترکیبات عجیبغریبی از انواع پنلبندیها بود. گاهی شاهد پنلهای واید و حاوی تم اکشن بودیم، گاهی پنلهای درشت و تمام صفحه و عریض رو در طول کمیک نظاره کردیم، گاهی هم صفحههای دارای پنج پنل به پایین رو شاهد بودیم. اما اوج خلاقیته پنلها و نوع چینششون رو در صفحه های ۱۱، ۱۲ و ۱۳ شاهد بودیم، هنگامی که پنل ها از عدد ۳، یکییکی به تعدادشون اضافه میشد و اینجا نشون از وجود هارمونی در پنلبندیهای طراحان رو به مخاطب میرسونه.
طراحانی که با وجود تعداد زیادشون، (به دلیل پارتیشنِ کمیک) اما هیچ عدم هماهنگیای که مشهود باشه رو در تکتک صفحههای کمیک شاهد نبودیم.
طراحی میمیک شخصیتها و هماهنگی میمکشون با دیالوگهای نوشته شده توسط جف جانز و اسکات اسنایدر، نشون از تبحرشون داره. هماهنگسازی شخصیتها و فضایپشتشون (به اصطلاح ارگونومی) هم بینقص بود.
میدونیم که رعایت ارگونومی برای پنل های عریض و تمام صفحه خیلی سخته. مرحلهای که هنرمندان کمیک به خوبی ازش گذر کردن.
دیگر موارد طراحی هم خوب بود و قابل تحسین، ایراده خاصی در طراحی ندیدم. (شاید به دلیل دقت کمی هستش که به خرج دادم)
و اما در مورد مترجم و ادیتور عزیز کمی صحبت کنیم.
آقایان صادقی و نیگان عزیز به معنای واقعی کلمه خوب بودن. هر چند اگر آقای صادقی در ترجمهی بعضی جملات بهتر عمل میکرد، عالی و بینقص میشد، لذا با شناختی که از نوع جملهبندیهای اسکات اسنایدر دارم، این کار نیازمند وقت بیشتری بود.
ادیت این شماره هم خوب بود. میشد کمی در مورد کلین حبابها سختگیر تر بود. ولی جایگذاری کلمات، ادیت حبابهای سخت و جایگذاری کلمات داخل اونها و همچنین انتخاب و مچ کردن فونت مناسب با سایز اون حبابها کار سختی بود که نیگان عزیز سربلند ازش بیرون اومد.
در کل یه خسته نباشیدِ اساسی به این
نقد کمیک JLA، آرک زیبای برج بابل.
اگه منتظر و چشمانتظار کمیکی هستید که دَرِش اعضای لیگ عدالت، یعنی سوپرمن، بتمن، واندروومن، فلش(والی وست)، گرین لنترن(کایل راینر)، آکوامن و شکارچی مریخی رو به معنای واقعیِ کلمه آچمز و شکستخورده ببینید، پس دیگه معطل چی هستید؟ فرصت رو غنیمت بشمارید و به سراغ این آرک زیبا و پر از پنلهای ماندگار برید!
اما حالا، با من همراه باشید با نقد اولین شماره از این آرک زیبا، یعنی شمارهی 43 از این سری.
هشدار اسپویل.
کمیک ایدهای به نسبت راحت را مطرح میکند، آنهم این هستش که «چی میشه اگه راسالغول بیوفته به جون لیگ عدالت و یکییکی اعضای لیگ عدالت رو کیش و مات کنه؟» خب این ایدهای بود که پلات این شماره را مشخص کرد، راس به یاد بیکفایتی و حماقت انسانها نسبت به محیط زیست افتاد و تصمیم گرفت که باری دیگر به انسانها چیره، و در نتیجه اونها رو رهبری کنه. ایدهای که اگر نگویم کلیشهای هستش،(با توجه به اینکه هنوز چیزی از پلاتتوییستهای این آرک ندیدم) اما قطعا پر استفاده بوده، لذا اینبار با نقشهی کامل و تا اینجای کار، بینقصی که راس برای اعضای لیگ عدالت، که تنها سد او برای تحقق هدفش است، کشیده، به نظر میرسد که راس اینبار واقعا میخواهد این تیم دوستداشتنی را نابود کند. اما باید منتظر ادامهی داستان باشیم.
ایدهی داستان در واقع درونمایهای دارد، و این درونمایه هم در واقع کناییست، کنایه به انسانهایی که در حفاظت از محیط زیست کوشا نیستن.
پس درونمایهی اصلی داستان را با هم بررسی کردیم، حال بپردازیم به برنامهریزی و چگونگی ریختن این ایده روی پلات اصلی داستان.
خب متاسفانه نمیتوانم بگویم که نویسنده با خونسردی تمام اینکارو میکنه. در واقع عجلهی اون برای اینکار حداقل در شمارهی اول تبدیل به یکی از بزرگترین ایرادهایش میشود. تا ما در جاهایی از داستان شتابزدگیِ مارک وید، در قامت نویسندهی داستان رو شاهد باشیم. در شمارهی اول ما شاهد آسیب دیدن چهار عضو اصلی لیگ عدالت بودیم، ضمن اینکه شاهد پایه ریزی هایی برای آسیب دیدن بتمن و سوپرمن هم بودیم، نویسنده هنوز ایدهها و توییست های آخر داستانیای برای خودش کنار گذاشته، لذا خب عجلهی وید برای آسیب زدن و از کار انداختن لیگ عدالت کمی مورد انتقاد است.
نویسنده میتوانست با کنار گذاشتن پنلهای بیشتری به آسیب دیدن هر یک این کار رو به نحو احسن انجام بده.
البته که این چیزی از اوریجینال بودن ایدهها و روشهای مطرحشده کم نمیکرد.
دیالوگهای داستان به اندازه و به جا بودن و شاهد روده درازیای در داستان نیستیم. بازهم میگویم، اختصاص دادن پنلها به هر یک از حوادث و اتفاقاتی که برای آنتاگونیستهای داستان رخ میداد میتوانست بیشتر باشد، و ضمن اینکه برقراریِ تعادل بین پنلهای اکشن و واید و دیالوگها یا مونولوگها هم به جا بود و قابل تحسین. با توجه به اینکه این شماره از پنلهای واید و اکشن زیادی برخوردار بود و بخش اعظمی از روایت داستان به دوش همین پنلها افتاده بود.
اما از پنل صحبت کردیم، بپردازیم به نکات مثبت و منفی طراحی.
طراحیای که به دست یکی از تنوعطلبترین طراحها افتاده بود.
هاوارد پورتر از تِم و آرت خاص و ثابتی برخوردار نیست و یک جورهایی دوست دارد تنوع را چاشنی کارش کند و از ثبات آرت بیزار است. آرتی که خب به نسبت در این شماره هم فرق داشت و تغییری رو به خود دیده بود. اما نمیتوانم بگویم این تغییر و سوییچ آرت، خوب و مثبت بوده، یک جاهایی از داستان، طراحی صورت شخصیتها دچار تغییرات آنی و لحظهای (اصطلاحا پنل به پنل) میشد، برای مثال در اوایل داستان، پورتر نتوانست طراحی ثابتی از صورت راس را به مخاطب نشان دهد. یا در همان اوایلِ ایشیو ما شاهد یک طراحیآناتومیِ بد از سمت طراح، برای کاراکتر واندروومن بودیم، به طوری که از دید من این طراحیآناتومی هیچگونه سنخیتی با آرتیستی با این سابقه نداشت و بیشتر به طراحیهای یک آرتیستِ بیتجربه و بیسابقه میخورد تا آرتیستی به این قَدَری و با این تجربیات.
پنلبندیها هم خوب بود، هر چند طراح میتوانست از بزرگی پنلها در بعضی از صفحات بکاهد و به قولی کمیت و پنلپُرکنی (فیلر) را چاشنی کارش نکند. اما در مجموع، این طراحی نکات مثبتی هم داشت، آنهم این بود که پورتر خوب توانست خودش را با وید مچ و هماهنگ کند و حاصل اینکار این بود که بین میمیک و دیالوگهای شخصیتها مغایرتی وجود نداشت و میمیکها به زیبایی احساسات شخصیتها را میرساندند. جوهرزنی و رنگزنی و رنگبندی هم درش اشکالی دیده نشد، رنگبندی داستان با ایدهاش هماهنگ بود و در نشان دادن فضاهای تیره و تاریک موفق بود و توانست آن احساس هشدار (در واقع فراتر از هشدار) را به خواننده برساند و منتقل کند.
اگه منتظر و چشمانتظار کمیکی هستید که دَرِش اعضای لیگ عدالت، یعنی سوپرمن، بتمن، واندروومن، فلش(والی وست)، گرین لنترن(کایل راینر)، آکوامن و شکارچی مریخی رو به معنای واقعیِ کلمه آچمز و شکستخورده ببینید، پس دیگه معطل چی هستید؟ فرصت رو غنیمت بشمارید و به سراغ این آرک زیبا و پر از پنلهای ماندگار برید!
اما حالا، با من همراه باشید با نقد اولین شماره از این آرک زیبا، یعنی شمارهی 43 از این سری.
هشدار اسپویل.
کمیک ایدهای به نسبت راحت را مطرح میکند، آنهم این هستش که «چی میشه اگه راسالغول بیوفته به جون لیگ عدالت و یکییکی اعضای لیگ عدالت رو کیش و مات کنه؟» خب این ایدهای بود که پلات این شماره را مشخص کرد، راس به یاد بیکفایتی و حماقت انسانها نسبت به محیط زیست افتاد و تصمیم گرفت که باری دیگر به انسانها چیره، و در نتیجه اونها رو رهبری کنه. ایدهای که اگر نگویم کلیشهای هستش،(با توجه به اینکه هنوز چیزی از پلاتتوییستهای این آرک ندیدم) اما قطعا پر استفاده بوده، لذا اینبار با نقشهی کامل و تا اینجای کار، بینقصی که راس برای اعضای لیگ عدالت، که تنها سد او برای تحقق هدفش است، کشیده، به نظر میرسد که راس اینبار واقعا میخواهد این تیم دوستداشتنی را نابود کند. اما باید منتظر ادامهی داستان باشیم.
ایدهی داستان در واقع درونمایهای دارد، و این درونمایه هم در واقع کناییست، کنایه به انسانهایی که در حفاظت از محیط زیست کوشا نیستن.
پس درونمایهی اصلی داستان را با هم بررسی کردیم، حال بپردازیم به برنامهریزی و چگونگی ریختن این ایده روی پلات اصلی داستان.
خب متاسفانه نمیتوانم بگویم که نویسنده با خونسردی تمام اینکارو میکنه. در واقع عجلهی اون برای اینکار حداقل در شمارهی اول تبدیل به یکی از بزرگترین ایرادهایش میشود. تا ما در جاهایی از داستان شتابزدگیِ مارک وید، در قامت نویسندهی داستان رو شاهد باشیم. در شمارهی اول ما شاهد آسیب دیدن چهار عضو اصلی لیگ عدالت بودیم، ضمن اینکه شاهد پایه ریزی هایی برای آسیب دیدن بتمن و سوپرمن هم بودیم، نویسنده هنوز ایدهها و توییست های آخر داستانیای برای خودش کنار گذاشته، لذا خب عجلهی وید برای آسیب زدن و از کار انداختن لیگ عدالت کمی مورد انتقاد است.
نویسنده میتوانست با کنار گذاشتن پنلهای بیشتری به آسیب دیدن هر یک این کار رو به نحو احسن انجام بده.
البته که این چیزی از اوریجینال بودن ایدهها و روشهای مطرحشده کم نمیکرد.
دیالوگهای داستان به اندازه و به جا بودن و شاهد روده درازیای در داستان نیستیم. بازهم میگویم، اختصاص دادن پنلها به هر یک از حوادث و اتفاقاتی که برای آنتاگونیستهای داستان رخ میداد میتوانست بیشتر باشد، و ضمن اینکه برقراریِ تعادل بین پنلهای اکشن و واید و دیالوگها یا مونولوگها هم به جا بود و قابل تحسین. با توجه به اینکه این شماره از پنلهای واید و اکشن زیادی برخوردار بود و بخش اعظمی از روایت داستان به دوش همین پنلها افتاده بود.
اما از پنل صحبت کردیم، بپردازیم به نکات مثبت و منفی طراحی.
طراحیای که به دست یکی از تنوعطلبترین طراحها افتاده بود.
هاوارد پورتر از تِم و آرت خاص و ثابتی برخوردار نیست و یک جورهایی دوست دارد تنوع را چاشنی کارش کند و از ثبات آرت بیزار است. آرتی که خب به نسبت در این شماره هم فرق داشت و تغییری رو به خود دیده بود. اما نمیتوانم بگویم این تغییر و سوییچ آرت، خوب و مثبت بوده، یک جاهایی از داستان، طراحی صورت شخصیتها دچار تغییرات آنی و لحظهای (اصطلاحا پنل به پنل) میشد، برای مثال در اوایل داستان، پورتر نتوانست طراحی ثابتی از صورت راس را به مخاطب نشان دهد. یا در همان اوایلِ ایشیو ما شاهد یک طراحیآناتومیِ بد از سمت طراح، برای کاراکتر واندروومن بودیم، به طوری که از دید من این طراحیآناتومی هیچگونه سنخیتی با آرتیستی با این سابقه نداشت و بیشتر به طراحیهای یک آرتیستِ بیتجربه و بیسابقه میخورد تا آرتیستی به این قَدَری و با این تجربیات.
پنلبندیها هم خوب بود، هر چند طراح میتوانست از بزرگی پنلها در بعضی از صفحات بکاهد و به قولی کمیت و پنلپُرکنی (فیلر) را چاشنی کارش نکند. اما در مجموع، این طراحی نکات مثبتی هم داشت، آنهم این بود که پورتر خوب توانست خودش را با وید مچ و هماهنگ کند و حاصل اینکار این بود که بین میمیک و دیالوگهای شخصیتها مغایرتی وجود نداشت و میمیکها به زیبایی احساسات شخصیتها را میرساندند. جوهرزنی و رنگزنی و رنگبندی هم درش اشکالی دیده نشد، رنگبندی داستان با ایدهاش هماهنگ بود و در نشان دادن فضاهای تیره و تاریک موفق بود و توانست آن احساس هشدار (در واقع فراتر از هشدار) را به خواننده برساند و منتقل کند.
😎Comic Book Nerds Archive😎
نقد کمیک JLA، آرک زیبای برج بابل. اگه منتظر و چشمانتظار کمیکی هستید که دَرِش اعضای لیگ عدالت، یعنی سوپرمن، بتمن، واندروومن، فلش(والی وست)، گرین لنترن(کایل راینر)، آکوامن و شکارچی مریخی رو به معنای واقعیِ کلمه آچمز و شکستخورده ببینید، پس دیگه معطل چی هستید؟…
دوباره گذری بسیار کوتاه به بخش مربوط به نویسندگی کنم و سپس با هم به ترجمه و ادیتِ این ایشیو نگاهی میاندازیم.
در بخش نویسندگی اما، نویسنده استعداد درخشانی را از خودش در بخش کاشتن سیناپس نشان داد و توییست آخر داستان هم تا «حدودی» خوب و قانعکننده و عاملِ هایپ بود. چرا میگویم تا حدودی؟ اگر دوباره به پتانسیل {های} از دست رفتهی نویسنده و عجلهی بیش از حد او در امر سورپرایز کردن مخاطب نگاهی کنید، دلیلِ انتخاب واژهی «حدودی» را میفهمید.
اما همانطور که گفتم به ترجمه و ادیت این ایشیو نگاهی کنیم.
خب از ترجمه شروع میکنم. خانم کین سر امر ترجمه عملکرد چشمگیری رو داراست. توضیحات اکسترا و اضافهی ایشون برای بعضی از کلمات در اوایل کمیک برای خوانندهی ریزبینی مثل من، قطعاً عنصر کمککنندهای هستش. و چه بسا برای اینکار زحمتی کشیده شده. پس دستشون درد نکنه. خود ترجمه هم روان، قابل فهم و عاری از مشکل خاصی اعم از غلط املایی یا اشتباه تایپی بود. ادیت هم خوب بود، کلین حباب ها تمیز انجام شده بود، جایگذاری و اصطلاحا «چسبوندن» متون به حبابها هم با دقت زیادی انجام شده بود، آن بولدسازیِ برخی از واژهها هم کار نیکو و پسندیدهایست. چرا که نویسنده مطمئنا از بولد کردن آن واژهها هدفی داشته و ادیتور، اینکار که از سمت نویسنده انجام شده بود را، دستنخورده باقی گذاشت؛ از این نظر هم کار خانم کین قابل تحسین است. اما ادیتور میتوانست با ادیت کاور و تحویل دادن یک کاور ادیت شده به ما، کارشون رو تکمیل کنن. اما مشکل خاصی نیست و این عمل «تاثیری» در فهمِ مخاطب به جا نمیگذارد.
در نهایت مشکل خاصی دیده نمیشه و به نظر میرسه ترجمه و ادیتِ کمنقصی انجام شده. خسته نباشید میگم به خانم کین عزیز.
در نهایت ممنون از شما که این نقد رو انتخاب کردید، امیدوارم از خوندن نقد و همچنین این داستان زیبا نهایت لذت و استفاده رو ببرید و برده باشید.
مثل همیشه شنوای هرگونه حرف، سخن، ایراد یا انتقادی به این نوشته هستم.
سپاس.
#amirali
#comicbook
#JLA_1997
در بخش نویسندگی اما، نویسنده استعداد درخشانی را از خودش در بخش کاشتن سیناپس نشان داد و توییست آخر داستان هم تا «حدودی» خوب و قانعکننده و عاملِ هایپ بود. چرا میگویم تا حدودی؟ اگر دوباره به پتانسیل {های} از دست رفتهی نویسنده و عجلهی بیش از حد او در امر سورپرایز کردن مخاطب نگاهی کنید، دلیلِ انتخاب واژهی «حدودی» را میفهمید.
اما همانطور که گفتم به ترجمه و ادیت این ایشیو نگاهی کنیم.
خب از ترجمه شروع میکنم. خانم کین سر امر ترجمه عملکرد چشمگیری رو داراست. توضیحات اکسترا و اضافهی ایشون برای بعضی از کلمات در اوایل کمیک برای خوانندهی ریزبینی مثل من، قطعاً عنصر کمککنندهای هستش. و چه بسا برای اینکار زحمتی کشیده شده. پس دستشون درد نکنه. خود ترجمه هم روان، قابل فهم و عاری از مشکل خاصی اعم از غلط املایی یا اشتباه تایپی بود. ادیت هم خوب بود، کلین حباب ها تمیز انجام شده بود، جایگذاری و اصطلاحا «چسبوندن» متون به حبابها هم با دقت زیادی انجام شده بود، آن بولدسازیِ برخی از واژهها هم کار نیکو و پسندیدهایست. چرا که نویسنده مطمئنا از بولد کردن آن واژهها هدفی داشته و ادیتور، اینکار که از سمت نویسنده انجام شده بود را، دستنخورده باقی گذاشت؛ از این نظر هم کار خانم کین قابل تحسین است. اما ادیتور میتوانست با ادیت کاور و تحویل دادن یک کاور ادیت شده به ما، کارشون رو تکمیل کنن. اما مشکل خاصی نیست و این عمل «تاثیری» در فهمِ مخاطب به جا نمیگذارد.
در نهایت مشکل خاصی دیده نمیشه و به نظر میرسه ترجمه و ادیتِ کمنقصی انجام شده. خسته نباشید میگم به خانم کین عزیز.
در نهایت ممنون از شما که این نقد رو انتخاب کردید، امیدوارم از خوندن نقد و همچنین این داستان زیبا نهایت لذت و استفاده رو ببرید و برده باشید.
مثل همیشه شنوای هرگونه حرف، سخن، ایراد یا انتقادی به این نوشته هستم.
سپاس.
#amirali
#comicbook
#JLA_1997
Forwarded from Amirali
نقد شمارهی ۶ از کمیک گرین لنترن ۲۰۱۸:
توی این نقد میخوام پیرنگ داستان رو تحلیل کنم، نقاط قوت و ضعف این شماره در دو بخش طراحی و نویسندگی رو مرور کنم، و صد البته به ترجمه و ادیت با کیفیت و پختهشدهی دوست خوبم، نیگان بپردازم. پس همراهم باشید.
هشدار اسپویل:
پلاتتوییست آخرِ شمارهی قبل رو که یادتون میاد؟ روایت این شماره دقیقا از بعد از اون توییست شروع میشه و پیرنگ این شماره رو شکل میده، پیرنگی که تا حدودی قابل پیشبینی بود و ما از اولش هم می دونستیم که هال جوردن قرار نیست که دوستِ خودش، یعنی آدام استرنج رو بکشه! ولی خب دروغ چرا؟ اینقدر هال خوب نقشش رو بازی میکنه که حتی منم لحظاتی به این موضوع که نکنه هال به جبههی مقابل رفته شک کردم. و خب سوالم با اتفاق افتادن بخش پایانی داستان کاملا جواب داده شد.
هدف از خلق چنین سفری در این سری، این هستش که ما کمکم با فضایل اخلاقی هال آشنا بشیم، تا الان با فضایل مهمی آشنا شدیم و اونارو شناختیم، ولی سوژهی این شماره، درونمایهی اصلی (central theme) و هدف اصلی موریسون از خلق همچین شمارهی اکشن، حماسی و علمیتخیلیای، قطعا و طبیعتا شناسوندن یک فضیلت دیگر در هال جوردن بود؛ یعنی وفاداری، حتی اگر به مرگش ختم بشه!
اهداف دیگری رو این شماره در سر داشت، مانند به تصویر کشیدن خانوادهی آدام استرنج و میزان دوست داشتن این فرد نزد خانوادهش، یا به تصویر کشیدن بازرس مو، فردی که از همان شمارههای اول معلوم بود که قرار است تعیینکنندهی مهمی در این سری باشد. البته فردی که در این شماره کشته شد. در صفحات پایانی، هال جوردن یو-بمب، که تبدیل به یک مکگافین شده بود رو غیرفعال میکنه. و مانند روال گذشته، ما با تعلیق فرجام (cliffhanger) روبهرو میشیم؛ چرا که تازه یکدوم از این ماجراجویی شیرینمون گذشته!
پس در خطوط بالایی کمی از پیرنگ پرده برداشتم، حال خوب است به نویسندگی، و سپس طراحی این شماره بپردازیم.
نویسندگی این شماره خوب بود، البته همانند شمارههای پیشین. موریسون در پیشبرد داستان منظم واقع شد، نه سریع و با عجله اینکار رو انجام داد و نه کُند و کسلکننده. این ایشیو با تزریق تمِ اکشن، کاری میکنه که خواننده در اسرع وقت و بدون نگاه کردن به تعداد صفحات باقیمونده، این شماره رو به اتمام برسونه. پس اینگونه برداشت میشه که این شماره هم درگیرکننده بود. شخصیتپردازیهای کاراکترها هم بینقص واقع شد و خب همهچیز سرجای خودش قرار داشت. نثر موریسون در این شماره، حتی نسبت به شمارههای قبلی هم سنگینتر هم شده بود، دیالوگهای داستان هم زیاد بود و حبابهای لبریز از سخنِ زیادی رو به کل، در این ایشیو شاهد بودیم. نمیتونم بگم نویسنده سیناپس خاصی در این شماره کاشت، لذا به نظر میرسد که موریسون، همراه با توییست، سیناپس را کاشت. به دیگرسخن، سیناپس این شماره همان توییستش است. توییست داستان هم آنچنان درگیرکننده نبود، با توجه به اینکه مخاطب هنوز چیز زیادی از کرانههای زمردین نمیداند. پس مانند توییست قبلی، آنچنان جذاب جلوه نمیکنه. مابقی بخشهای نویسندگی هم خوب و منسجم بودن و به شخصه ایراد خاصی ندیدم، و همونطور هم که اشاره داشتم عناصر داستانی زیادی رو به کار برده موریسون. (مانند قسمتهای قبلی، از پستمدرنیسم هم استفاده کرد.)
طراحیهای چشمنوازی رو در این ایشیو هم شاهد بودیم.
میمیک چهرهها و طراحی کاراکترهای مختلف و رعایت کردن پیکربندیهای مختلف نزد طراح خوب بود، این شماره از پنلبندیهای عریض و واید کمی بهرهمند بود و این نوع پنلبندیها جاشون رو به پنلبندیهای ساده و چهارگوشی داده بود. ولی لیام شارپ در منتقل کردنِ احساساتِ شاخصیتها از طریق میمیکشون خوب عمل میکنه، به خوبی با دیالوگهای گرنت موریسون هماهنگ هستش و به نحو احسن داستان رو در بخش طراحی به پیش میبره. پنلهای تمام صفحهی کمتری رو شاهد بودیم؛ درکل در بخش پنلبندی، در این شماره ابتکار خاصی رو شاهد نیستیم و خب این پوئن منفیای برای لیام شارپ، طراحی سری، به حساب نمیاد؛ چرا که مهارتش رو در پنلبندیهای پیچیده و جئومتریکالی نظیر سهگوش، چهارگوش و یا دایره و نیمدایره به رخ همگان کشیده بود، در ایشیوهای گذشته؛ و این پنلبندیهای ساده رو میذارم به حساب کمی استراحت و تنوع برای آرتیستِ اثر. رنگزنیها و در کل مقولهی رنگبندیها هم که در نقدهای گذشته بهطور کامل بهش پرداختم. لذا توصیف و توضیح این رنگبندیهارو در این ایشیو به حساب یک کلمه میذارم: «خارقالعاده».
ولی یک نکته از نقدهای قبلی ناگفته باقی موند در مقولهی رنگبندیها که قصد دارم در این نقد بگم، اونم این هستش که تم کیهانی و اتمسفر فضایی رو، رنگزن کار یعنی استیو اولیف به خوبی رعایت کرده و شاید بتوان گفت که اصلا معنای جدیدی به رنگزنیِ کیهانی داده است!
توی این نقد میخوام پیرنگ داستان رو تحلیل کنم، نقاط قوت و ضعف این شماره در دو بخش طراحی و نویسندگی رو مرور کنم، و صد البته به ترجمه و ادیت با کیفیت و پختهشدهی دوست خوبم، نیگان بپردازم. پس همراهم باشید.
هشدار اسپویل:
پلاتتوییست آخرِ شمارهی قبل رو که یادتون میاد؟ روایت این شماره دقیقا از بعد از اون توییست شروع میشه و پیرنگ این شماره رو شکل میده، پیرنگی که تا حدودی قابل پیشبینی بود و ما از اولش هم می دونستیم که هال جوردن قرار نیست که دوستِ خودش، یعنی آدام استرنج رو بکشه! ولی خب دروغ چرا؟ اینقدر هال خوب نقشش رو بازی میکنه که حتی منم لحظاتی به این موضوع که نکنه هال به جبههی مقابل رفته شک کردم. و خب سوالم با اتفاق افتادن بخش پایانی داستان کاملا جواب داده شد.
هدف از خلق چنین سفری در این سری، این هستش که ما کمکم با فضایل اخلاقی هال آشنا بشیم، تا الان با فضایل مهمی آشنا شدیم و اونارو شناختیم، ولی سوژهی این شماره، درونمایهی اصلی (central theme) و هدف اصلی موریسون از خلق همچین شمارهی اکشن، حماسی و علمیتخیلیای، قطعا و طبیعتا شناسوندن یک فضیلت دیگر در هال جوردن بود؛ یعنی وفاداری، حتی اگر به مرگش ختم بشه!
اهداف دیگری رو این شماره در سر داشت، مانند به تصویر کشیدن خانوادهی آدام استرنج و میزان دوست داشتن این فرد نزد خانوادهش، یا به تصویر کشیدن بازرس مو، فردی که از همان شمارههای اول معلوم بود که قرار است تعیینکنندهی مهمی در این سری باشد. البته فردی که در این شماره کشته شد. در صفحات پایانی، هال جوردن یو-بمب، که تبدیل به یک مکگافین شده بود رو غیرفعال میکنه. و مانند روال گذشته، ما با تعلیق فرجام (cliffhanger) روبهرو میشیم؛ چرا که تازه یکدوم از این ماجراجویی شیرینمون گذشته!
پس در خطوط بالایی کمی از پیرنگ پرده برداشتم، حال خوب است به نویسندگی، و سپس طراحی این شماره بپردازیم.
نویسندگی این شماره خوب بود، البته همانند شمارههای پیشین. موریسون در پیشبرد داستان منظم واقع شد، نه سریع و با عجله اینکار رو انجام داد و نه کُند و کسلکننده. این ایشیو با تزریق تمِ اکشن، کاری میکنه که خواننده در اسرع وقت و بدون نگاه کردن به تعداد صفحات باقیمونده، این شماره رو به اتمام برسونه. پس اینگونه برداشت میشه که این شماره هم درگیرکننده بود. شخصیتپردازیهای کاراکترها هم بینقص واقع شد و خب همهچیز سرجای خودش قرار داشت. نثر موریسون در این شماره، حتی نسبت به شمارههای قبلی هم سنگینتر هم شده بود، دیالوگهای داستان هم زیاد بود و حبابهای لبریز از سخنِ زیادی رو به کل، در این ایشیو شاهد بودیم. نمیتونم بگم نویسنده سیناپس خاصی در این شماره کاشت، لذا به نظر میرسد که موریسون، همراه با توییست، سیناپس را کاشت. به دیگرسخن، سیناپس این شماره همان توییستش است. توییست داستان هم آنچنان درگیرکننده نبود، با توجه به اینکه مخاطب هنوز چیز زیادی از کرانههای زمردین نمیداند. پس مانند توییست قبلی، آنچنان جذاب جلوه نمیکنه. مابقی بخشهای نویسندگی هم خوب و منسجم بودن و به شخصه ایراد خاصی ندیدم، و همونطور هم که اشاره داشتم عناصر داستانی زیادی رو به کار برده موریسون. (مانند قسمتهای قبلی، از پستمدرنیسم هم استفاده کرد.)
طراحیهای چشمنوازی رو در این ایشیو هم شاهد بودیم.
میمیک چهرهها و طراحی کاراکترهای مختلف و رعایت کردن پیکربندیهای مختلف نزد طراح خوب بود، این شماره از پنلبندیهای عریض و واید کمی بهرهمند بود و این نوع پنلبندیها جاشون رو به پنلبندیهای ساده و چهارگوشی داده بود. ولی لیام شارپ در منتقل کردنِ احساساتِ شاخصیتها از طریق میمیکشون خوب عمل میکنه، به خوبی با دیالوگهای گرنت موریسون هماهنگ هستش و به نحو احسن داستان رو در بخش طراحی به پیش میبره. پنلهای تمام صفحهی کمتری رو شاهد بودیم؛ درکل در بخش پنلبندی، در این شماره ابتکار خاصی رو شاهد نیستیم و خب این پوئن منفیای برای لیام شارپ، طراحی سری، به حساب نمیاد؛ چرا که مهارتش رو در پنلبندیهای پیچیده و جئومتریکالی نظیر سهگوش، چهارگوش و یا دایره و نیمدایره به رخ همگان کشیده بود، در ایشیوهای گذشته؛ و این پنلبندیهای ساده رو میذارم به حساب کمی استراحت و تنوع برای آرتیستِ اثر. رنگزنیها و در کل مقولهی رنگبندیها هم که در نقدهای گذشته بهطور کامل بهش پرداختم. لذا توصیف و توضیح این رنگبندیهارو در این ایشیو به حساب یک کلمه میذارم: «خارقالعاده».
ولی یک نکته از نقدهای قبلی ناگفته باقی موند در مقولهی رنگبندیها که قصد دارم در این نقد بگم، اونم این هستش که تم کیهانی و اتمسفر فضایی رو، رنگزن کار یعنی استیو اولیف به خوبی رعایت کرده و شاید بتوان گفت که اصلا معنای جدیدی به رنگزنیِ کیهانی داده است!
Amirali
نقد شمارهی ۶ از کمیک گرین لنترن ۲۰۱۸: توی این نقد میخوام پیرنگ داستان رو تحلیل کنم، نقاط قوت و ضعف این شماره در دو بخش طراحی و نویسندگی رو مرور کنم، و صد البته به ترجمه و ادیت با کیفیت و پختهشدهی دوست خوبم، نیگان بپردازم. پس همراهم باشید. هشدار اسپویل:…
مابقی اجزای کار هم خوب و بهجا بود و ایرادی درش دیده نشد.
یپردازیم به ترجمه و ادیت، چیزی که با گذشت هر شماره داره پختهتر و بهتر از قبل میشه.
نیگان، توی این شماره برای ادیت از فونت خوب و درستی استفاده کرده بود و کمیت و کیفیت رو باهم داشت. کلین حباب هم عالی بود، همچنین رکن اساسی و البته سخته ادیتِ هر ادیتوری، یعنی ادیت کاور هم بسیار خوب و تمیز انجام شده بود. در کل با ادیتِ بسیار با کیفیت و بدون ایرادی در این ایشیو طرف بودیم.
ترجمه هم بسیار خوب بود، هماهنگ با لحن کاراکترها، با جملهبندیِ درست و ترجمه جملهها خیلی روون بود. ترجمهی بعضی از حبابهای داستان که حاوی اطلاعات علمی بودن بسیار خوب و روون انجام شده بود و ایراد خاصی نمیتونم از این بخش هم بگیرم. از این جهت یک خسته نباشید درستوحسابی و در خور به نیگان عزیز میگم که به معنای واقعی کلمه ترجمه و ادیتش در این شماره، با کیفیت، ریزبینانه و بدون نقص بود و معلومه که وقت زیادی رو برای این اثر گذاشته است. (بولد کردن بعصی از کلمات هم در ادیت، از اون نکات ریز و تاثیرگذاری بود که نیگان جان رعایت کردن در این شماره.)
به عنوان سخن پایانی، اگه طرفدار گرینلنترن هستید و هنوز این کمیک رو نخوندین، به نظر میرسه که چیزی به شدت حماسی و غیرقابل باور رو از دست دادین، اثری با این کیفیت در بخش طراحی، با این ثبات و موندگاریه کیفیت در بخش نویسندگی و با این ترجمه و ادیت بسیارعالی رو نمیتونید جایی پیدا کنید.
#amirali
#comicbook
#GreenLantern_2018
یپردازیم به ترجمه و ادیت، چیزی که با گذشت هر شماره داره پختهتر و بهتر از قبل میشه.
نیگان، توی این شماره برای ادیت از فونت خوب و درستی استفاده کرده بود و کمیت و کیفیت رو باهم داشت. کلین حباب هم عالی بود، همچنین رکن اساسی و البته سخته ادیتِ هر ادیتوری، یعنی ادیت کاور هم بسیار خوب و تمیز انجام شده بود. در کل با ادیتِ بسیار با کیفیت و بدون ایرادی در این ایشیو طرف بودیم.
ترجمه هم بسیار خوب بود، هماهنگ با لحن کاراکترها، با جملهبندیِ درست و ترجمه جملهها خیلی روون بود. ترجمهی بعضی از حبابهای داستان که حاوی اطلاعات علمی بودن بسیار خوب و روون انجام شده بود و ایراد خاصی نمیتونم از این بخش هم بگیرم. از این جهت یک خسته نباشید درستوحسابی و در خور به نیگان عزیز میگم که به معنای واقعی کلمه ترجمه و ادیتش در این شماره، با کیفیت، ریزبینانه و بدون نقص بود و معلومه که وقت زیادی رو برای این اثر گذاشته است. (بولد کردن بعصی از کلمات هم در ادیت، از اون نکات ریز و تاثیرگذاری بود که نیگان جان رعایت کردن در این شماره.)
به عنوان سخن پایانی، اگه طرفدار گرینلنترن هستید و هنوز این کمیک رو نخوندین، به نظر میرسه که چیزی به شدت حماسی و غیرقابل باور رو از دست دادین، اثری با این کیفیت در بخش طراحی، با این ثبات و موندگاریه کیفیت در بخش نویسندگی و با این ترجمه و ادیت بسیارعالی رو نمیتونید جایی پیدا کنید.
#amirali
#comicbook
#GreenLantern_2018