از بس بهم فشار وارد شد که تبریز نرفتم خواب دیدم با یه خرس قطبی و اولین و سپیده «ربط هویج به بالش» داریم چای میخوریم که آکازا یهویی از پنجرهی اتاقم اومد تو و من دیدم بخیهش باز شده و سکته کردم بعد زنگ زدیم ۱۱۵ گفتن ما خرگوش قبول نمیکنیم منم داشتم بهشون فحش میدادم.
کاشکی مغزم بس کنه.😭
کاشکی مغزم بس کنه.😭
Poems From A Non-Poet
Photo
آره داستان از این قراره که یه فیروزه از آغاز دنیا تنهایی سفر میکنه و درنهایت توی یه برکه عکس ماه رو میبینه و عاشقش میشه و یه فیروزهتراش یه روز پیداش میکنه و...
چت جیپیتی: خب پس باید یه چیزی شبیه مسجد بذارم اون پشت که تراماهاتو توی پوستر ببینی نه؟
چت جیپیتی: خب پس باید یه چیزی شبیه مسجد بذارم اون پشت که تراماهاتو توی پوستر ببینی نه؟
یکی از چیزهایی که دوست دارم اینه که قبل طلوع خورشید پیادهروی کنم ولی هنوز اسپری فلفل نخریدم و بهاندازهی کافی روی لگد زدن و سرعت دویدنم کار نکردم.
Poems From A Non-Poet
فیروزه در روز ازل هستی یافت
اما تا آغاز ابد خود را نشناخت
تنها در هستی و نیستی رویا بافت
اما تا آغاز ابد خود را نشناخت
تنها در هستی و نیستی رویا بافت
روزی از روزهای آغاز جهان فیروزهای پا به دنیای زندگانی گذاشت. فیروزه در آینهی خلقت خود را دید اما هیچ خود را نشناخت. پس به دنبال جواب پی سفری رفت. در سفر روزی انعکاس عکس ماه را در برکهی رودی دید. فیروزه، شیفتهی عکس ماه شد و در همان برکه جا خوش کرد. فیروزه وارد دنیای فانی عشق زمینی شد و کارش به مجنونی ماه کشید. روزی از روزها در کنار نگاه همیشگی عدم و نیستی روی همه چیز، فیروزهتراشی فیروزهی مجنون را پیدا کرد. دامنش در برکهای که از انعکاس ماه و ستارهها پر بود تر شد و دستانش به دنبال رسیدن به فیروزهی مجنون خم شد. چشمان فیروزه از جدایی خودش از ماه تر شد.
روزی دیگر از روزها باز پشت چشم نیستی دنیا، فیروزهتراش در شبی مهتابی دست به تراشیدن فیروزه برد. فیروزه را در دستانش گرفت و شروع به تراشیدن کرد اما؛ فیروزه از هم پاشید و به بینهایت تکهشکسته تبدیل شد. دست فیروزهتراش را خراشید و تبدیل به دریایی از تنهایی شد. حجرهی کوچک فیروزهتراش کمکم پر از آب شد و حجره به برکهی کوچکی تبدیل شد. اما این برکه هیچ انعکاسی از ماه و ستارهها در خود نداشت زیرا سقف حجرهی فیروزهتراش این آرزو را از او گرفته بود. فیروزهتراش که از بر آب رفتن حجرهاش غمگین بود دستی در برکهی فیروزهای حجرهاش کشید و گفت: «تو اگر در آرزوی دریا شدن بودی پس چرا تو را در روز ازل فیروزه کردند؟ چرا خواستی که فیروزه باشی وقتی دریا شدی؟»
فیروزه اما از غم هیچ نشنید و گفت: «من بینهایت شبها بر تمام رودها و جویبارها و دریاها، حتی بر چالهی آبی غبطه میبردم که چطور عکس دلدار مرا در خود میربایند و من تنها میتوانم انعکاس عکسش را تماشا کنم نه اینکه او را در قلب خود داشته باشم.»
چشم نیستی و عدم از غم فیروزه تر شد و فیروزهتراش که ماجرا را فهمید به بیرون از حجره رفت. مهتاب را دید و با او شروع به سخن گفتن کرد: «من دوستی میشناسم که در فراق تو غمگین و از دوری تو عزادار است و تنها آرزویش داشتن انعکاس تو در درونش است. اما در حجرهی من دریا شده و نمیتواند از آنجا بیرون بیاید.»
ماه خندید و گفت: «هیچ نگران نباش. تنها چیزی که او را در حجره زندانی کرده این است که درد فراق از دردی که با وصال میآید در قلب او خوشتر است، پس خود توان بیرون آمدن از حجره را ندارد. وگرنه چرا از اول باید در حجره دریا میشد؟»
#PStory
روزی دیگر از روزها باز پشت چشم نیستی دنیا، فیروزهتراش در شبی مهتابی دست به تراشیدن فیروزه برد. فیروزه را در دستانش گرفت و شروع به تراشیدن کرد اما؛ فیروزه از هم پاشید و به بینهایت تکهشکسته تبدیل شد. دست فیروزهتراش را خراشید و تبدیل به دریایی از تنهایی شد. حجرهی کوچک فیروزهتراش کمکم پر از آب شد و حجره به برکهی کوچکی تبدیل شد. اما این برکه هیچ انعکاسی از ماه و ستارهها در خود نداشت زیرا سقف حجرهی فیروزهتراش این آرزو را از او گرفته بود. فیروزهتراش که از بر آب رفتن حجرهاش غمگین بود دستی در برکهی فیروزهای حجرهاش کشید و گفت: «تو اگر در آرزوی دریا شدن بودی پس چرا تو را در روز ازل فیروزه کردند؟ چرا خواستی که فیروزه باشی وقتی دریا شدی؟»
فیروزه اما از غم هیچ نشنید و گفت: «من بینهایت شبها بر تمام رودها و جویبارها و دریاها، حتی بر چالهی آبی غبطه میبردم که چطور عکس دلدار مرا در خود میربایند و من تنها میتوانم انعکاس عکسش را تماشا کنم نه اینکه او را در قلب خود داشته باشم.»
چشم نیستی و عدم از غم فیروزه تر شد و فیروزهتراش که ماجرا را فهمید به بیرون از حجره رفت. مهتاب را دید و با او شروع به سخن گفتن کرد: «من دوستی میشناسم که در فراق تو غمگین و از دوری تو عزادار است و تنها آرزویش داشتن انعکاس تو در درونش است. اما در حجرهی من دریا شده و نمیتواند از آنجا بیرون بیاید.»
ماه خندید و گفت: «هیچ نگران نباش. تنها چیزی که او را در حجره زندانی کرده این است که درد فراق از دردی که با وصال میآید در قلب او خوشتر است، پس خود توان بیرون آمدن از حجره را ندارد. وگرنه چرا از اول باید در حجره دریا میشد؟»
#PStory
Someone, Somewhere
روزی از روزهای آغاز جهان فیروزهای پا به دنیای زندگانی گذاشت. فیروزه در آینهی خلقت خود را دید اما هیچ خود را نشناخت. پس به دنبال جواب پی سفری رفت. در سفر روزی انعکاس عکس ماه را در برکهی رودی دید. فیروزه، شیفتهی عکس ماه شد و در همان برکه جا خوش کرد. فیروزه…
امیدوارم غلط املایی نداشته باشه-
Someone, Somewhere
امیدوارم غلط املایی نداشته باشه-
همین پیامم غلطاملایی داشت.
Someone, Somewhere
.
الست یعنی روزی که ابتدایی نداره و آغاز همهچیزه و خدا اون روز شروع به خلقکردن همهچیز میکنه.
میگن هرچیز همونطوری که توی روز الست خلق شده پا به جهان هستی میذاره.
میگن هرچیز همونطوری که توی روز الست خلق شده پا به جهان هستی میذاره.
اساس توبه که در محکمی چو سنگ نمود ببین که جام زجاجی چه طرفهاش بشکست بیار باده که در بارگاه استغنا
چه پاسبان و چه سلطان چه هوشیار و چه مست
چه پاسبان و چه سلطان چه هوشیار و چه مست
🍓1
Someone, Somewhere
اساس توبه که در محکمی چو سنگ نمود ببین که جام زجاجی چه طرفهاش بشکست بیار باده که در بارگاه استغنا چه پاسبان و چه سلطان چه هوشیار و چه مست
میدونید این بیت غزل ۲۵ حافظ چی داره میگه؟
Someone, Somewhere
میدونید این بیت غزل ۲۵ حافظ چی داره میگه؟
بنظر من توی این بیت حافظ داره میگه که من به درگاه خدایی پرستش میبرم که مستغنیست و مستغنی یعنی چی؟ یعنی کسی که به پرستش نیازی نداره. خدایی که فرقی براش نداره من مست باشم، صوفی باشم، رند باشم یا بدکاره باشم. مستغنی یعنی خدایی که خشمگین نمیشه چون چرا باید از چیزی که خودش خلق کرده و در ازل تصمیم گرفته به این شکل بهش حیات بده خشمگین بشه؟ خدا اگر کامله چرا باید خوشحال بشه یا غمگین بشه؟ خدا اگر کامله چرا باید نیازمند پرستش و نیازمند داشتن بنده باشه؟ پس برای خدا فرقی نداره که پرستش بشه یا نشه و برای خدای مستغنی فرقی نداره که شما چه کسی و چه چیزی باشید.
❤3
Someone, Somewhere
بنظر من توی این بیت حافظ داره میگه که من به درگاه خدایی پرستش میبرم که مستغنیست و مستغنی یعنی چی؟ یعنی کسی که به پرستش نیازی نداره. خدایی که فرقی براش نداره من مست باشم، صوفی باشم، رند باشم یا بدکاره باشم. مستغنی یعنی خدایی که خشمگین نمیشه چون چرا باید…
امیدوارم منظورمو خوب رسونده باشم-
چرا سازمانی نیست که هیومنخونگیهای بدسرپرست رو ساپورت کنه؟ الان آکازا منو کتک میزنه کی جوابگوعه؟ هرچقدر دلش میخواد کتکم بزنه
Someone, Somewhere
بنظر من توی این بیت حافظ داره میگه که من به درگاه خدایی پرستش میبرم که مستغنیست و مستغنی یعنی چی؟ یعنی کسی که به پرستش نیازی نداره. خدایی که فرقی براش نداره من مست باشم، صوفی باشم، رند باشم یا بدکاره باشم. مستغنی یعنی خدایی که خشمگین نمیشه چون چرا باید…
جدا این کانسپت بندگی برای خود عابده نه برای معبود رو درک نمیکنم. مسئله اینه خدا ما رو خلق کرده و چرا باید ما رو نیازمند ستایش خودش خلق کنه؟ جز اینه که خودش به ستایش ما نیاز داشته؟
Someone, Somewhere
چرا سازمانی نیست که هیومنخونگیهای بدسرپرست رو ساپورت کنه؟ الان آکازا منو کتک میزنه کی جوابگوعه؟ هرچقدر دلش میخواد کتکم بزنه
از اونور دلم برای یوکی میره از اینور برای آکازا. این وضعیت چیه که برای من درست شده.😭
اومدم منطقی با پرستو حرف بزنم یهو به خودم اومدم دیدم عصبانی شدم و دارم تایپ میکنم که مردم غلط کردن مشتری کارات نشن. مردم بیجا کردن این شاهکارا رو نادیده بگیرن. مردم برن بمیرن اصلا خودم همهشونو میخرمـ کاشکی پول داشتم