من جدی جدی خوشحالم که توی فیلد مربوط به حیوانات کار نمیکنم چون قلبم هرروز اینقدر ریشریش میشد که بیفتم بمیرم. «راستش شغل آیندهی الانم هم قراره اینقدر قلبم رو تیکهتیکه کنه که بیفتم بمیرم و هیچ فرقی برام نداره.»
💔6
هیچکس برام یوکی نمیشه چون اولین گربهای بود که اینقدر باهم دوست شدیم.
Someone, Somewhere
یه کتابفروشی توی تبریز پیدا کرده بودم که کتابایی که چاپشون ممنوع شده بود میاورد. باهاش هماهنگ کرده بودم نام تمام مردگان یحیاست رو برام بیاره. قیافهی آقای کتابفروش که من شیش ماهه نیومدم ولی قبلا هرهفته یا هردوهفته یه بار میومدم:
بچهها دیشب با ارتی رفتم و کتابفروشی تبدیل به لباسفروشی شده بود. اینقدر ناراحتم که میخوام فقط گریه فقط شیون فقط غم.
Someone, Somewhere
بوبوک به نظر من از همه عاقل تر کسی است که حداقل یک بار در ماه خودش را دیوانه خطاب کند. #Book
تا حالا معیاری ندیده بودم که من یکی رو عاقل حساب کنه.