تولدی دیگر/ عروسک کوکی
میتوان با زیرکی تحقیر کرد#Book
هرمعمای شگفتی را
میتوان در گور مجهولی خدا را دید
میتوان با سکهای ناچیز ایمان یافت
میتوان در حجرههای مسجدی پوسید
چون زیارتنامهخوانی پیر
میتوان چون صفر در تفریق و جمع و ضرب
حاصلی پیوسته یکسان داشت
❤1
در من یک انسان غارنشین زندگی میکنه که بلد نیست با تکنولوژی کنار بیاد و مقاومت میکنه که یادش بگیره.
❤1
ضربآهنگ ضربان قلب تو
و توالی نتهای موسیقی
که گمشدهاند میان شوقی
و هستند سببی از سیبی
که در بهشت افتاد به پای خاک
و خاک شد غمناک از هبوط خود
جلوی چشمان ملکوت
- و شاید که خود دستی بردند در این هبوط
و شاید شدند دلیلی بر این ثبوتِ بیقنوت-
تو قنوت را بارها برجای آوری
سجود را بارها برپای آوری
اما هیچ ستارهای ندارد دنبالهای
در رویای تو
و من را به خلقت آوری
-بی هیچ باوری-
موجودی را به دنیا آوری
تا داوری در رستگاریات آوری
و من با شریان پرجریانم
و دستان زخمیِ در زندانم
-زندانی پر از سایهی چشمان سوزانم-
و با شبحی که سربرآورده از انتهای مسیر زبانم
میبینم آنها را هرشب
که شدهاند دستبهدامن چشمانم
گوشهای مملو از صدای بارانت
و ترانههای نیمهشبت که بیمطربند
زخمهای دستت که خوردهاند به تن من
و تنهای درهمشکستهای که گسستهاند
و در کسرهای بیشماری با وزن غم شکستهاند
من را به مخرجی از بینهایت ببر
و به صورتی بسپار که بیاسارت است
تا در کفن پیچم آن روزی که دین تو را شکست
و توالی نتهای موسیقی
که گمشدهاند میان شوقی
و هستند سببی از سیبی
که در بهشت افتاد به پای خاک
و خاک شد غمناک از هبوط خود
جلوی چشمان ملکوت
- و شاید که خود دستی بردند در این هبوط
و شاید شدند دلیلی بر این ثبوتِ بیقنوت-
تو قنوت را بارها برجای آوری
سجود را بارها برپای آوری
اما هیچ ستارهای ندارد دنبالهای
در رویای تو
و من را به خلقت آوری
-بی هیچ باوری-
موجودی را به دنیا آوری
تا داوری در رستگاریات آوری
و من با شریان پرجریانم
و دستان زخمیِ در زندانم
-زندانی پر از سایهی چشمان سوزانم-
و با شبحی که سربرآورده از انتهای مسیر زبانم
میبینم آنها را هرشب
که شدهاند دستبهدامن چشمانم
گوشهای مملو از صدای بارانت
و ترانههای نیمهشبت که بیمطربند
زخمهای دستت که خوردهاند به تن من
و تنهای درهمشکستهای که گسستهاند
و در کسرهای بیشماری با وزن غم شکستهاند
من را به مخرجی از بینهایت ببر
و به صورتی بسپار که بیاسارت است
تا در کفن پیچم آن روزی که دین تو را شکست
❤4
Someone, Somewhere
اول اینکه من واقعا چیز خاصی نگفتم و دوم اینکه، من تقریبا هیچوقت ندیدم که مسالمتآمیز باهام درمورد این قضیه صحبت بشه. این قشر جامعه خیلی راحت درمورد کشتن افراد کوییر صحبت میکنن، ترنسها یا افراد نانباینری نمیتونن حتی راحت توی خیابون راه برن، هرسال کلی…
هنوز خیلی از این بحثمون نگذشته بود که همچین اتفاقی افتاد... واقعا چه مسالمتی توی این آشغالدونی میشه مقابل چنین افرادی داشت؟
Forwarded from Hidden Chat
نظرت راجب کتاب های آلبر کامو چیه؟..آثاری که کمتر شبیه سبک بیگانه و بیشتر شبیه طاعون باشن.
Hidden Chat
نظرت راجب کتاب های آلبر کامو چیه؟..آثاری که کمتر شبیه سبک بیگانه و بیشتر شبیه طاعون باشن.
آلبرکامو بهمعنای کلمه جزو نویسندههای موردعلاقهمه و دقیقا طاعونش رو از چیزهایی که تا الان خوندم بیشتر از همه دوست داشتم. سوالت چطوری دقیقا درمورد کتاب موردعلاقهم بود؟ الان میشینم کلی درموردش حرف میزنم. حتی معرفی بعدی کتابمون هم طاعون و بعدیش مجموعهی داستانهای کوتاه آلبرکاموعه.
❤1
اگه بخوام نویسندههای اگزیستانسیالیست موردعلاقهم رو نام ببرم اروین یالوم و آلبر کامو اون بالابالاهان قطعا.
Forwarded from Hidden Chat
طاعون رو دوست داشتم چون وقتی جدا از کتاب، بعد از خوندنش مشغول نوشتن بودم..الان دقیقا یادم نمیاد راجب چی مینوشتم ولی از اون سوال هایی که تو دفترت مینویسی و ادامه پیدا میکنه و تهش میرسی به اینکه طرز فکر تو و انتخاب احتمالی تو در اون موقعیت چطور می بود یا شخصیت قابل درک برای تو تارو بود یا رامبر..ولی فکر کنم یجایی وسط نوشته هام فهمیدم که دقیقا جملات تارو تکرار شدن و به معنای واقعی کلمه درکش کردم که چی میگفت.. این حس نزدیکی بود که باعث شد طاعون کتاب مورد علاقه خودم بشه چون خیلی خوب فهمیده بودمش
Hidden Chat
طاعون رو دوست داشتم چون وقتی جدا از کتاب، بعد از خوندنش مشغول نوشتن بودم..الان دقیقا یادم نمیاد راجب چی مینوشتم ولی از اون سوال هایی که تو دفترت مینویسی و ادامه پیدا میکنه و تهش میرسی به اینکه طرز فکر تو و انتخاب احتمالی تو در اون موقعیت چطور می بود یا شخصیت…
من دوتاشون رو واقعا دوست داشتم. کلا عاشق شخصیتپردازی کاموام و دوتاشون برام دوستداشتنی بودن چون طی داستان تغییرات زیادی کردن. مثلا رامبر اولش توی شرایط وحشتناکی گیر کرده بود و اصلا خودش رو مربوط به اون شرایط نمیدونست. خودش رو جدا از پاندمیای که ایجاد شده بود میدونست و هیچ تعلقخاطری نسبت به آدمهایی که باهاش اونجا بودن نداشت. اما کمکم خودش رو جزئی از این اتفاق دونست. حس میکنم این یه استعاره از اینه که انسانها همیشه بدیها و چیزهای ناخوشایند دنیا رو جدا از خودشون میدونن، اما قبول کردن تمام بخشها و وجههای دنیاست که بهمون اجازه میده بتونیم توش راحتتر زندگی کنیم. ما از بخش ترسناک و تاریک دنیا جدا نیستیم، بلکه بخشی ازش هستیم.
❤1
Hidden Chat
طاعون رو دوست داشتم چون وقتی جدا از کتاب، بعد از خوندنش مشغول نوشتن بودم..الان دقیقا یادم نمیاد راجب چی مینوشتم ولی از اون سوال هایی که تو دفترت مینویسی و ادامه پیدا میکنه و تهش میرسی به اینکه طرز فکر تو و انتخاب احتمالی تو در اون موقعیت چطور می بود یا شخصیت…
چیزی که طاعون رو برای من دوستداشتنی کرد این بود که همهی شخصیتهاش خیلی برام قابللمس بودن.
❤1
Someone, Somewhere
Paris Paloma – notre dame
نوتردام یکی از آهنگهای موردعلاقهی منه. نمیدونم درست فهمیدم یا نه، ولی این آهنگ بنظرم درمورد خدایی که از بالا داره انسانها رو تماشا میکنه و تنهاست نیست، بلکه درمورد انسانیه که داره مثل یه خدا رفتار میکنه.
لیریکس این آهنگ به من حس کسی رو میده که حس تعلقی به جایی که توش زندگی میکنه نداره، و برای مدت زیادی از دور آدمها رو تماشا کرده و با اینکه احساساتی که اونها حس میکنن رو حس نمیکنه، اما میتونه دلیلشون رو متوجه بشه و درکشون کنه.
لیریکس این آهنگ به من حس کسی رو میده که حس تعلقی به جایی که توش زندگی میکنه نداره، و برای مدت زیادی از دور آدمها رو تماشا کرده و با اینکه احساساتی که اونها حس میکنن رو حس نمیکنه، اما میتونه دلیلشون رو متوجه بشه و درکشون کنه.
Someone, Somewhere
نوتردام یکی از آهنگهای موردعلاقهی منه. نمیدونم درست فهمیدم یا نه، ولی این آهنگ بنظرم درمورد خدایی که از بالا داره انسانها رو تماشا میکنه و تنهاست نیست، بلکه درمورد انسانیه که داره مثل یه خدا رفتار میکنه. لیریکس این آهنگ به من حس کسی رو میده که حس تعلقی…
راوی همه رو در بدترین و اشتباهترین نقاط زندگیشون دیده، اما خودش کجاست؟ خودش کجای نقطهی زندگیشه؟
Someone, Somewhere
ضربآهنگ ضربان قلب تو و توالی نتهای موسیقی که گمشدهاند میان شوقی و هستند سببی از سیبی که در بهشت افتاد به پای خاک و خاک شد غمناک از هبوط خود جلوی چشمان ملکوت - و شاید که خود دستی بردند در این هبوط و شاید شدند دلیلی بر این ثبوتِ بیقنوت- تو قنوت را بارها…
حرفزدن درمورد شعرها برام سخته اما میخوام درمورد این حرف بزنم.
بنظرم یکی از فرقهای بزرگ ما توی تکامل با موجودات دیگه اینه که بنظر میرسه همدلی بیشتری داریم. و همدلی نیازمند قوهی تصور و گذاشتن خودت جای شخص دیگهست «که دلیلش نورونهای آینهای هستن» و توی فهمیدن موسیقی، یکی از چیزهای مهم همین همدلیه. تو باید همدلی داشته باشی تا خودت رو جای هنرمند بذاری و بتونی بفهمی مثلا یه موسیقیدان چی میخواسته بگه.
برای همین توی این شعر موسیقی «که فهمیدنش نیازمند همدلیه» میفته به پای خاک «انسان» و انسان درواقع بهخاطر این از بهشت طرد میشه که میتونه با شیطان همدلی کنه و مثل بقیهی موجودات طردش نمیکنه، هرچند شیطان کسیه که اول انسان رو طرد کرد. «نمیگم همهی انسانها اینطورین، ولی همه پتانسیل همدلیکردن رو دارن و همدلی برخلاف چیزی که فکر میکنیم تا مقیاس زیادی یه چیز یادگرفتنیه.»
بنظرم یکی از فرقهای بزرگ ما توی تکامل با موجودات دیگه اینه که بنظر میرسه همدلی بیشتری داریم. و همدلی نیازمند قوهی تصور و گذاشتن خودت جای شخص دیگهست «که دلیلش نورونهای آینهای هستن» و توی فهمیدن موسیقی، یکی از چیزهای مهم همین همدلیه. تو باید همدلی داشته باشی تا خودت رو جای هنرمند بذاری و بتونی بفهمی مثلا یه موسیقیدان چی میخواسته بگه.
برای همین توی این شعر موسیقی «که فهمیدنش نیازمند همدلیه» میفته به پای خاک «انسان» و انسان درواقع بهخاطر این از بهشت طرد میشه که میتونه با شیطان همدلی کنه و مثل بقیهی موجودات طردش نمیکنه، هرچند شیطان کسیه که اول انسان رو طرد کرد. «نمیگم همهی انسانها اینطورین، ولی همه پتانسیل همدلیکردن رو دارن و همدلی برخلاف چیزی که فکر میکنیم تا مقیاس زیادی یه چیز یادگرفتنیه.»