Forwarded from لَبخَندفروشیِ L'amour
سبکِ رادیو چهرازی فعلا از همه جلوتره؛ ولی همچنان نظر سنجی ادامه داره 🌚✨️.
ادم گاهی دلش میخواد بچه شه،
کلی بالغانه رفتار میکنه، ولی یوقتایی دلش لَک میزنه بچگی کنه؛
دوست داره یوقتایی حالش خوب نباشه و بدونه یه بغلِ امنِ ساده داره انتظارشو میکشه ...
دوست داره پناه باشه ولی گاهیَم دلش میخواد پناه ببره،
گاهی دلِ ادم گنده ها لک میزنه واسه بچگی کردن و نوازش شدن و یه بغلِ گرم که خودشونو بسپرن بهش و از راحتیِ خیال خوابشون ببره و واسه چند لحظه ام که شده، یادشون بره ادم گنده ان :)
کلی بالغانه رفتار میکنه، ولی یوقتایی دلش لَک میزنه بچگی کنه؛
دوست داره یوقتایی حالش خوب نباشه و بدونه یه بغلِ امنِ ساده داره انتظارشو میکشه ...
دوست داره پناه باشه ولی گاهیَم دلش میخواد پناه ببره،
گاهی دلِ ادم گنده ها لک میزنه واسه بچگی کردن و نوازش شدن و یه بغلِ گرم که خودشونو بسپرن بهش و از راحتیِ خیال خوابشون ببره و واسه چند لحظه ام که شده، یادشون بره ادم گنده ان :)
Forwarded from سه شنبه ها با موری"🧣 (a true tea lover🫴🏻)
از یجایی به بعد دیگه گریه نمیکنی داد نمیزنی و عصبی نمیشی؛ فقط دیگه حوصلهی خوندن کتابای طولانی رو نداری دیگه پیامای بقیه رو زود سین نمیزنی، واسه پرداخت قبضای خونه بهونه میاری، وقتی چیزی که آرزوشو داشتی میخری خوشحال نمیشی طعمایی که قبلا مستت میکرد طعم خاصی واست نداره دیگه رویایی نداری که بهش فک کنی وقتی صدات میکنن وانمود میکنی نشنیدی.
لَبخَندفروشیِ L'amour
بمناسبتِ پاییزِ جان، بریم واسه پادکست جدید؛ موضوعش چی باشه؟ 🧡
اخرین رای هارو هم ببینم که به لطف خدا بریم واسه نوشتن و ضبطش =>
عاشق لذت هایِ کوچیکم؛
مثلِ قدم زدن زیر بارون، کندنِ پوستِ نارنگی، خوردن چایی توو یه عصر سرد درحالی که پتو پیچیدی دورت، نگاه کردن به اسمون ابری، پیچیدنِ باد لای موها، نفس کشیدن توو هوایِ بارونی، نوازشِ تنه درخت، قدم زدن توو پاییز و شنیدن صدای خش خش برگا، لذت خوردن کیکِ خونگی، بو کردنِ میوه ها، درست کردنِ جینگیل بینگیل واسه عروسک، بوسیدنِ مامان و بابا، کتاب خوندن و غرق شدن تووش، نشستن توو طبیعت، فیلم دیدن با خواهر، نوشتنِ هر ان چیزی که از دل برمیاد و هر چیزِ کوچیکی که هزینه ای نداره ولی خیلی با ارزشه ... عاشقِ اینم که خدا اینهمه لذتِ توو دل برو رو واسه ما فرستاده و عاشقِ تجربه کردن اونا و زندگی کردنشونم؛ چیز هایِ کوچیکِ معمولیِ واقعی :>
بنظر من ادما رنگ دارن؛ مثلا من فک میکنم ادمی که سیاهی همه نقاط زندگیش رو گرفته و چیزی جز تاریکی نمیبینه رنگِ اهن زنگ زده بهش میاد. در مقابل، ادمی که همه چی رو قشنگ میبینه و قشنگیش به هرچیزی که اطرافشه هم سرایت میکنه باید رنگش آبی باشه. آبی؛ همونقدر شفاف و اروم و بی انتها و امید بخش (:
چرا اونایی که فانتزیای قشنگ دارن، فکرشون قشنگه، شخصیتشون رنگی رنگیه، دقیقا همون ادمایین که نمیمونن و تعهد براشون تعریف نشده؟ بعد اونایی که هیچکدوم از اون فانتزیا و قشنگیا رو ندارن خیلی خوب میمونن و از همون اول متعهد میشن؟ عجییه عجیب :(